فقط بگم وحشتناکترین اتفاقی که الان میتونه بیفته اینه که اعتراضات بخوابه.
چنان وحشتناک میشه که حتی توی کابوس هم نمیتونیم تصورش کنیم.
چنان وحشتناک میشه که حتی توی کابوس هم نمیتونیم تصورش کنیم.
🤝54💔12😢5
لست سین همتون within a week شده. دارم پروفایلها و چنلهاتون رو نگاه میکنم و گریه میکنم.
💔79😭19🤝3
اگر کسی نتش وصل شد بهم از حالش خبر بده 🫂
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
something's fishy 🧜🏽
خاک بر سر راجر واترز. درد و بلای چلسی هارت بخوره تو سرت.
روی تیشرت پینک فلویدم باید بنویسم «جز راجر»
🤝33
وقتایی که اینقدر حالم بده که حتی گریه هم نمیتونم بکنم، چای میریزم و شیرینی میخورم.
خیلی سوهان ساعدینیا دوست دارم. امروز رفتم از سوپریِ ایرانی شهرمون سوهان بخرم که گفت نداریم.
اموال ساعدینیا هم مصادره شده. ممکنه دیگه هیچوقت نداشته باشن.
یه سوهان چیه؟ یه شیرینی کنار چای واسه وقتی که نمیتونی حتی از خانوادت خبر بگیری چیه؟
این حرومزادهها همینم ازمون گرفتن.
یک بدبختی توی زندگیم ندارم که باعث و بانیش آخوند نباشه.
خیلی سوهان ساعدینیا دوست دارم. امروز رفتم از سوپریِ ایرانی شهرمون سوهان بخرم که گفت نداریم.
اموال ساعدینیا هم مصادره شده. ممکنه دیگه هیچوقت نداشته باشن.
یه سوهان چیه؟ یه شیرینی کنار چای واسه وقتی که نمیتونی حتی از خانوادت خبر بگیری چیه؟
این حرومزادهها همینم ازمون گرفتن.
یک بدبختی توی زندگیم ندارم که باعث و بانیش آخوند نباشه.
💔72
something's fishy 🧜🏽
خاک بر سر راجر واترز. درد و بلای چلسی هارت بخوره تو سرت.
تنها اکتیویست خارجی که ناامیدم نکرد چلسی هارت بود.
🤝29
نمیتونم درک کنم بقیه چطور به زندگی ادامه میدن.
میدونم مشکل از منه که همینجوری گیر کردم، ولی اصلا نمیتونم درک کنم بقیه چطور گیر نکردن.
ربطی به این روزها هم نداره. از اولش همینجوری بود.
بقیه کسایی که میومدن اینجا سعی میکردن خودشون رو فارغ از اونچه رها کرده بودن، دوباره اینجا بسازن و ریشه جدیدی پیدا کنن.
ولی من هیچوقت نتونستم از چیزی دل بکنم. روی هر چیزی که تو زندگیم رهاش کردم، رد چنگ و پنجه مونده.
اینجا هم مثل تشنهی لب مرگ، هر قطرهای که میتونستم از ایران پیدا کنم رو جمع کردم.
نمیدونم بقیه چطور به چیزهای دیگه فکر میکنن و به کارهای دیگهشون میرسن. مسخرهست ولی شنیدن صدای خنده همسایه ایرانیم که داره راجع به کارش با دوستاش پشت تلفن گپ میزنه اعصابم رو خورد میکنه. دیدن ایرانیای دیگه تو ترم که دارن برای هم خاطره تعریف میکنن حالم رو بد میکنه. هر نشانهای از نرمال بودن و وضعیت عادی حالم رو بد میکنه.
میدونم مشکل از منه که تا این حد مستأصل شدم ولی واقعا نمیتونم بفهمم چطور بقیه به اینجا نرسیدن.
میدونم مشکل از منه که همینجوری گیر کردم، ولی اصلا نمیتونم درک کنم بقیه چطور گیر نکردن.
ربطی به این روزها هم نداره. از اولش همینجوری بود.
بقیه کسایی که میومدن اینجا سعی میکردن خودشون رو فارغ از اونچه رها کرده بودن، دوباره اینجا بسازن و ریشه جدیدی پیدا کنن.
ولی من هیچوقت نتونستم از چیزی دل بکنم. روی هر چیزی که تو زندگیم رهاش کردم، رد چنگ و پنجه مونده.
اینجا هم مثل تشنهی لب مرگ، هر قطرهای که میتونستم از ایران پیدا کنم رو جمع کردم.
نمیدونم بقیه چطور به چیزهای دیگه فکر میکنن و به کارهای دیگهشون میرسن. مسخرهست ولی شنیدن صدای خنده همسایه ایرانیم که داره راجع به کارش با دوستاش پشت تلفن گپ میزنه اعصابم رو خورد میکنه. دیدن ایرانیای دیگه تو ترم که دارن برای هم خاطره تعریف میکنن حالم رو بد میکنه. هر نشانهای از نرمال بودن و وضعیت عادی حالم رو بد میکنه.
میدونم مشکل از منه که تا این حد مستأصل شدم ولی واقعا نمیتونم بفهمم چطور بقیه به اینجا نرسیدن.
💔68🤝8