🄷ell in winter🧋
مفهوم خدا برام متفاوت شده از هر چیزی که مردم میگن، چیزی که مردم ازش ساختن یه بت دروغینه و حتی چیزی که من دارم هم بتی دروغینه. خدا مارو به عنش هم نگرفته و نخواهد گرفت و قرار نیست کاری بکنه و قرار نیست نجاتمون بده. ما نتیجهی یکی از آزمایش های بی پایانشیم که…
خب قطعا آزمایش کننده تصمیم نمیگیره واسه یه آزمایشش دلرحمی به خرج بده و به دعاهاشون گوش بده و باور کنه.
و منم چقدر اون دفعاتو جدی گرفتم و چندین بار خودمو تو شعرام سوفی صدا کردم
همتون یه جایی توی دفتر شعرم داشتین، فقط مثل ذهن من فکر نمیکردین که بتونین متوجه بشین کدوم شمایین
کی فکر میکنه آفرین بشه مرگ، ترنج بشه زندگی، پارمیدا بشه سرو، مهرآسا بشه عشق، میتا بشه جنگجوی جنگ آرامش/ملکهی اندوه و من بشم آغوش و همشونو در بر بگیرم؟
🄷ell in winter🧋
کی فکر میکنه آفرین بشه مرگ، ترنج بشه زندگی، پارمیدا بشه سرو، مهرآسا بشه عشق، میتا بشه جنگجوی جنگ آرامش/ملکهی اندوه و من بشم آغوش و همشونو در بر بگیرم؟
چون نگفتم بقیتون توی دفتر شعرم چی هستین دلیل نمیشه نباشین، صد و پنجاه صفحه شعره
🄷ell in winter🧋
و نصف اون اسمایی که گفتم فقط از شعر «مسافر دیار عشق» برداشته شدن
این شعر کلا ۱۳ صفحه نیست
یعنی اگه به اطرافیانم بگن سه تا چیز ثابت تو قیافه منو بگن، قطعا یکی مدل موهای آشفته خواهد بود
نه، من هرگز دلیل عکاسی کسی نبودم، من هرگز منبع الهام شعر کسی نبودم، کسی نقاشی منو نکشید، و فکر کنم همین ازم یه شاعر ساخته، چون تنها کسی که انحنای ظرافت غممو درک میکنه فقط خودمم.