🄷ell in winter🧋 – Telegram
🄷ell in winter🧋
244 subscribers
3.97K photos
988 videos
20 files
550 links
نمیدونم کی هستم، دارم تلاش میکنم یادم بیاد. تا اون موقع هانا صدام کن.
Entp
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1937803019
Download Telegram
مهارت: تبدیل یک املت ساده به تراژدی‌ای دردناک
Forwarded from 📚همکلاسی 📚
گاهی وقتا باید بدترین درد ها رو بکشی تا
بهترین تغییرات و موفقیت ها، برات اتفاق بیفته!
⚫️

📚
@hamclasix 📚
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
خوشم میاد همه هدفشون صلحه ولی در واقع با جنگ میان
دلم گل میخواد
گل نرگس
گل های زیبا
گل های خوشبو
گل های بوسیدنی
گل شقایق وای من شقایق میخوام ولم کنین
🍓1
نمایی از فیزیک دوازدهم در بدو ورود کلاس
🍓1
دلم بغل میخواد
از اینا که انگار صدساله همو ندیدین
از اینا که تموم نمیشه
از اینا که یکی اون یکیو دور خودش میچرخونه
از این بغلا که میگی از اونا میخوام
از همونا میخوام
من و مهرآسا در حال پرورش گربه های آخوند کش:
دلم گربه میخواد
🗿1
یه کتابفروشی کوچیک بود توی بازارچمون، بهش میگفتیم آقای حکیم.
مغازه‌ی آقای حکیم برای من چهار ساله مثل ورود به دنیای جدیدی بود. اون حجم از آشفتگی و زیبایی و چیزهای جالب که توی خیالم و انیمه ها دیده بودم، همشون برام توی مغازه‌ی آقای حکیم خلاصه میشد.
من بزرگ و بزرگتر شدم و چشمای بزرگتر شده و خودخواهم، یادشون افتاد این مغازه یه مغازه‌ی عادیه و هیچ شباهتی به آشفتگی قلعه‌ی متحرک هاول نداره، گرچه هنوزم فکر میکردم پشت مغازه‌اش و اونجایی که من نمیبینم یه در مخفی جادویی پنهان شده.
دو سه سال پیش آقای حکیم در اثر افتادن از نردبون همون مغازه فوت کرد. همسرش (بهش میگفتم خانوم حکیم) مغازه رو بست و دیگه اون مغازه‌ی جادویی زیر کرکره های ماشینی خسته قایم شده بود.
یه ماه پیش، یه دختر مو فرفری مغازه رو باز کرد. این بار حس میکنم مغازه دوباره به قلعه متحرک هاول برگشته. لای بهم ریختگی کاغذیش جادوگری پنهان شده که در عوض قلبت، بهت طلسم جاودانگی میده. یه جادوگر خبیث که اگه بهش محل ندی، مترسکت میکنه.
مغازه‌ی آقای حکیم باز شده، این بار بدون آقای حکیم. و این بار یادآوری میکنه که زندگی بی رحمه، ولی هنوزم جریان داره.
درست مثل جادویی که لابه‌لای آشفتگی مغازه‌ی آقای حکیم جریان داره. یه رود از آشفتگی و زیبایی.
مودم وقتی یه سوال شیمی درست حل کردم و توی پنج دیقه هفت تا تست ادبیات زدم:
حالم لحظه‌ی مرگ پیروزه
کاش میشد من جای پیروز میبودم.
Forwarded from مورولا (yohan)
با همه چرت و پرت هایی که معلما توی این دوازده سال زندگیم به خوردم دادن میتونم کنار بیام
ولی اینکه معلم ادبیاتمون گفت رابطه شمس و مولانا از نوع عرفانی و دوستی بوده رو نمیتونم درک کنم
لعنتی ظرفیت اینو داشت به یه رمان یائویی تبدیل بشه