Forwarded from 📚همکلاسی 📚
گاهی وقتا باید بدترین درد ها رو بکشی تا
بهترین تغییرات و موفقیت ها، برات اتفاق بیفته!⚫️
📚 @hamclasix 📚
بهترین تغییرات و موفقیت ها، برات اتفاق بیفته!
📚 @hamclasix 📚
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
📚همکلاسی 📚
گاهی وقتا باید بدترین درد ها رو بکشی تا بهترین تغییرات و موفقیت ها، برات اتفاق بیفته! ⚫️ 📚 @hamclasix 📚
فقط منم که از تمرینا لذت میبرم و دلم میخواد همیشه تمرین کنم؟
دلم گل میخواد
گل نرگس
گل های زیبا
گل های خوشبو
گل های بوسیدنی
گل شقایق وای من شقایق میخوام ولم کنین
گل نرگس
گل های زیبا
گل های خوشبو
گل های بوسیدنی
گل شقایق وای من شقایق میخوام ولم کنین
🍓1
دلم بغل میخواد
از اینا که انگار صدساله همو ندیدین
از اینا که تموم نمیشه
از اینا که یکی اون یکیو دور خودش میچرخونه
از این بغلا که میگی از اونا میخوام
از همونا میخوام
از اینا که انگار صدساله همو ندیدین
از اینا که تموم نمیشه
از اینا که یکی اون یکیو دور خودش میچرخونه
از این بغلا که میگی از اونا میخوام
از همونا میخوام
یه کتابفروشی کوچیک بود توی بازارچمون، بهش میگفتیم آقای حکیم.
مغازهی آقای حکیم برای من چهار ساله مثل ورود به دنیای جدیدی بود. اون حجم از آشفتگی و زیبایی و چیزهای جالب که توی خیالم و انیمه ها دیده بودم، همشون برام توی مغازهی آقای حکیم خلاصه میشد.
من بزرگ و بزرگتر شدم و چشمای بزرگتر شده و خودخواهم، یادشون افتاد این مغازه یه مغازهی عادیه و هیچ شباهتی به آشفتگی قلعهی متحرک هاول نداره، گرچه هنوزم فکر میکردم پشت مغازهاش و اونجایی که من نمیبینم یه در مخفی جادویی پنهان شده.
دو سه سال پیش آقای حکیم در اثر افتادن از نردبون همون مغازه فوت کرد. همسرش (بهش میگفتم خانوم حکیم) مغازه رو بست و دیگه اون مغازهی جادویی زیر کرکره های ماشینی خسته قایم شده بود.
یه ماه پیش، یه دختر مو فرفری مغازه رو باز کرد. این بار حس میکنم مغازه دوباره به قلعه متحرک هاول برگشته. لای بهم ریختگی کاغذیش جادوگری پنهان شده که در عوض قلبت، بهت طلسم جاودانگی میده. یه جادوگر خبیث که اگه بهش محل ندی، مترسکت میکنه.
مغازهی آقای حکیم باز شده، این بار بدون آقای حکیم. و این بار یادآوری میکنه که زندگی بی رحمه، ولی هنوزم جریان داره.
درست مثل جادویی که لابهلای آشفتگی مغازهی آقای حکیم جریان داره. یه رود از آشفتگی و زیبایی.
مغازهی آقای حکیم برای من چهار ساله مثل ورود به دنیای جدیدی بود. اون حجم از آشفتگی و زیبایی و چیزهای جالب که توی خیالم و انیمه ها دیده بودم، همشون برام توی مغازهی آقای حکیم خلاصه میشد.
من بزرگ و بزرگتر شدم و چشمای بزرگتر شده و خودخواهم، یادشون افتاد این مغازه یه مغازهی عادیه و هیچ شباهتی به آشفتگی قلعهی متحرک هاول نداره، گرچه هنوزم فکر میکردم پشت مغازهاش و اونجایی که من نمیبینم یه در مخفی جادویی پنهان شده.
دو سه سال پیش آقای حکیم در اثر افتادن از نردبون همون مغازه فوت کرد. همسرش (بهش میگفتم خانوم حکیم) مغازه رو بست و دیگه اون مغازهی جادویی زیر کرکره های ماشینی خسته قایم شده بود.
یه ماه پیش، یه دختر مو فرفری مغازه رو باز کرد. این بار حس میکنم مغازه دوباره به قلعه متحرک هاول برگشته. لای بهم ریختگی کاغذیش جادوگری پنهان شده که در عوض قلبت، بهت طلسم جاودانگی میده. یه جادوگر خبیث که اگه بهش محل ندی، مترسکت میکنه.
مغازهی آقای حکیم باز شده، این بار بدون آقای حکیم. و این بار یادآوری میکنه که زندگی بی رحمه، ولی هنوزم جریان داره.
درست مثل جادویی که لابهلای آشفتگی مغازهی آقای حکیم جریان داره. یه رود از آشفتگی و زیبایی.
Forwarded from مورولا (yohan)
با همه چرت و پرت هایی که معلما توی این دوازده سال زندگیم به خوردم دادن میتونم کنار بیام
ولی اینکه معلم ادبیاتمون گفت رابطه شمس و مولانا از نوع عرفانی و دوستی بوده رو نمیتونم درک کنم
لعنتی ظرفیت اینو داشت به یه رمان یائویی تبدیل بشه
ولی اینکه معلم ادبیاتمون گفت رابطه شمس و مولانا از نوع عرفانی و دوستی بوده رو نمیتونم درک کنم
لعنتی ظرفیت اینو داشت به یه رمان یائویی تبدیل بشه
🄷ell in winter🧋
Amelia Moore – i feel everything
You don't feel at all, I feel, I feel everything
And you won't even talk, I just, i just wanna scream
'Cause how the hell did I end up in love with a machine?
You don't feel at all, I feel, I feel everything
And you won't even talk, I just, i just wanna scream
'Cause how the hell did I end up in love with a machine?
You don't feel at all, I feel, I feel everything