Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
توی هرمرتبهای که هستی حست اینه دیره. دوسال بعد میفهمی اون تایمی که فکر میکردی دیره اتفاقا تایم مناسبی برای شروع بوده و الآن دیره. جالبه دوسال بعدترشم بازم دچار همچین دیدگاهی نسبت به دوسال قبلت و حال حاضرت میشی و این حس تا آخرین روز زندگیت باهات هست و تکرار میشه. سر همینه که میگم هیچوقت برای شروع دیر نیست.
نمیدونم چطوریه که به قولی که به بقیه دادم تا سر حد مرگ عمل میکنم اما هیچوقت پای قولهایی که به خودم دادم نموندم.
نیاز دارم با کسی که منو واقعا میشناسه صحبت کنم و بهم بگه چیکار کنم. کسی که واقعا ازش مطمئن باشم و بدونم منو بهتر از خودم میشناسه و هر چیزی که میگه درسته.
تا حالا بیشتر از هزار بار کم اوردم و دقیقا به همون اندازه بلند شدم و دوباره ادامه دادم.
بعضی وقتا انقدر غمگین و دلگیرم دلم میخواد برای چند روز نباشم. اصلا یه چند روز بمیرم بعد دوباره بیام زندگی کنم.
راستش من نمیدونم کار درستتر کدومه ولی الان مغزم و قلبم این راه رو انتخاب کرده. من یکبار بیشتر زندگی نمیکنم و دلم نمیخواد تا آخر عمر در حسرت چیزی باشم که میتونستم براش تلاش کنم ولی نکردم.
بابام میگه آدم باید یسری مسیرها رو بره براش تجربه بشه و تا خودش اون مسیر رو طی نکنه، متوجه نمیشه.
من میگم آدمیزاد باید یسری مسیرهارو بره یا مطمئنتر میشه که باید رهاش کنه یا سفت بچسبه بهش.
نمیخوام آدم ضعیفی باشم. ضعیف برای من یعنی نتونی به خودت اعتماد کنی، یعنی به خودت مطمئن نباشی، به مسیری که انتخابش کردی و میخوای توش قدم بذاری. دلم نمیخواد ضعیف باشم.