حوری – Telegram
حوری
1.28K subscribers
1.2K photos
604 videos
3 files
2.02K links
زن، خانواده، محیط زیست
Download Telegram
۱۷ میلیون جوانِ مجرد در کنار پرونده های طلاق!

تورم و گرانی هلهله ی شادمانی را جوری در این کشور بلعید که از دهانِ کسی هیچ هورایی بلند نمی شود. رقصی را به میدان نمی بیند و بزمی را مشروع نمی داند. سور به سوگ رسید و تبسم با اخم جابجا شد. همین است که مجردها تن به جفت شدن نمی دهند و از خیر زن گرفتن کلا عبور کرده اند‌.
وقتی شکمِ یک نفر با این همه سگ دو زدن و کار شبانه روزی با این حقوق های گداپرور زندگی را نچرخاند و در زندگی حسرت بکارد؛ چطور می تواند یک جفت قناری عاشق را دور سفره بنشاند و برایشان از وفاداری لیلی و مجنون بگوید یا روایت عشق بازی شیرین و فرهاد را در این زمانه ی وفا کشان به تصویر درآورد.

گرانی و تورم کاری کرد که هر آن چه از گذشته باقی مانده بود در این زمانه وارونه شود و عشق را در پستوی خانه نهان کند‌.
مجردها در شهر می لولند و در کافه ها وقت می گذرانند و به قلیان ها و سیگارها پُک می زنند و از این زندگیِ نکبتی هم کاملا راضی اند. تجردی که حتی در فقر به تاهلی با چنین اوضاعی می چربد.

امروز ما نزدیک به ۱۷ میلیون جوان مجرد در کشور داریم. آنهایی که مدعی بودند بچه ی بیشتر زندگی بهتر یا جوانیِ جمعیت را در ایران جار  زدند؛ جوری عقب نشینی کردند که انگار از اول هم نبودند.
مشوق ها هم از دولت کریمه نتوانست تخت‌خواب ها را در شهر دو نفره کند و عشق را به خانه ها ببرد‌.

تحریک جوانان برای زن گرفتن مثل مهار همین تورم است که مدیرش هنوز از مادر زاده نشده.
این که فقط بگوییم ۱۷ میلیون جوان مجرد در کشور داریم حرف درستی نیست. به این تعداد آمار ناپیدایی از طلاق ها؛ ازدواج های سفید و فحشاهای پیدا و پنهان را هم اضافه کنید تا ببینید ما کجای تاریخِ عزت و آبروی ایران ایستاده ایم.
جوان مجرد اسمن تن به زن گرفتن نمی دهد؛ اما در بازار آزاد بی‌کار نمی نشیند و وقتِ خودش را به اجبار با دیگری پر می کند.
ماشین های عروسی همه در پارکینگ خاک می خورند اما کلی ماشین دارد آدمهای جورواجور را برای رابطه به خانه های خالی می برد.

همان قدر که در شهر تورم و گرانی پیدا و آشکار است؛ فحشاء هم جلوتر از آن دارد خودنمایی می کند تا اوضاع را از آن چیزی که هست بدتر نشان دهد‌. تعارف را کنار بگذارد و بگوید زیر پوست شهر چقدر شر خوابیده است‌.

جوان هایی که به جای زن گرفتن در ازای دریافت مبالغی ناچیز شوگر ددی می شوند‌‌. در کسوتِ برده های جنسی در می آیند تا چیزی از دختران و زنان بالای شهر بگیرند و امرار معاش کنند.
شاید بگویند سیاه‌نمایی ست و اوضاع تحت کنترل است؛ اما واقعیت آن قدر تلخ است که روایت نمی شود و آن چه باید به نمایش درآید به سانسور می رسد.

اگر ۱۷ میلیون جوان مجرد و در عین حال محرومِ ایرانی را کنار بگذاریم و سال به سال به این تجرد هم اضافه کنیم؛ ما با کلی پرونده ی بلاتکلیف در حوزه ی طلاق مواجهیم که در آستانه ی ترک خانه اند. و از آن طرف کلی خانواده که نه مجردند و نه پرونده ی طلاق دارند؛ اما در کاشانه  هایشان سیل جاری ست و صدای داد و فریاد دائم از آن بلند است‌. مدام با هم درگیرند و خانه را به محل جنگ و دعوا تبدیل کرده اند‌.

و شوخی نیست اگر بگوییم فقر آن قدر قوی و ناجوانمرد بود که همه چیزمان را از ما گرفت. وقتی پسری ۱۷ ساله با زنی ۵۰ ساله به خلوت می روند و خیانت در روابطِ زناشویی از دست در رفته و قابل کنترل نیست؛ خود شاهد گویایی ست که بگوید در این شهر چه خبر است.

 جعفر بخشی بی نیاز

@hooreechannel 🌹
👍81
در وطن ما «نظریه خوک» را امتحان کردند که با موفقیتی درخشان روبرو شد!

نظریه خوک چیست؟

*نظریه خوک به طور خلاصه این است:*
حاکمی ستمگر دستور داد شهروندی را بدون هیچ دلیلی بازداشت و در سلولی انفرادی به مساحت بسیار کوچکی زندانی کنند.
شهروند عصبانی شد و مدام در سلول قدم می زد و درب را با لگد می‌کوبید و فریاد می‌زد: «من بی‌گناهم، چرا مرا بازداشت و زندانی کرده‌اید؟!»
و چون جسارت کرد و بلند فریاد میزد ومی گفت:
«من بی‌گناهم» و سر و صدا می کرد،
مدتی بعددستور دادند او را به سلولی به مساحت کوچکتری منتقل کنند.

او دوباره شروع به فریاد زدن کرد... اینبار فریادها یش تغییر کرده بود
این بار نگفت «من بی‌گناهم»؛ بلکه گفت: «ظلم است که مرا در سلولی کوچک زندانی کنید که حتی نمی توانم دراز بکشم .
فریادهای  دوباره‌ی شهروند، زندانبانش را آزار داد.
پس از مدتی زندانبان دستور داد 9 زندانی دیگر را هم به همان سلول منتقل کنند.
شرایط بسیار بد بود  ، حالا دیگر حتی قادر نبودند ، روی زمین بنشینند.
و چون شرایط برای زندانیان غیرقابل تحمل شده بود، آن ده نفر زندانی مجددا با سرو صدا و فریاد  البته کمی آرامتر  ، اعتراض خودشان  را ابراز کردند. و می گفتند:
«این شرایط غیرقابل قبول است! ،ده نفر در یک سلول بسیار کوچک ، عادلانه نیست.
چطور ده نفر را در چنین سلول جای داده‌اید؟
این‌طوری خفه می‌شویم و می‌میریم.
لطفاً فکری به حال ما کنید حداقل نیمی از ما را به سلول دیگری منتقل کنید.»
اما زندانبان که از سر و صدایشان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد تا یک خوک را به سلول آنها بیندازند و بگذارند بین‌شان زندگی کند!

آن بیچاره‌ها دیوانه‌وار فریاد زدند و گفتند:
«چطور با این حیوان کثیف در یک سلول زندگی کنیم؟
ظاهرش مشمئزکننده است و بوی فضولاتش که همه جا را پر کرده، دارد ما را می‌کشد.
لطفاً فقط همین خوک را از سلول ما بیرون ببرید.»

پس  از مدتی حاکم به زندانبان دستور داد خوک را بیرون بیاورند و سلول را برای آنها تمیز کنند..
حالا دیگر از زندانیان نه فریادی ، نه سروصدایی و نه اعتراضی شنیده نمی شد.

چند روز بعد، حاکم به دیدن آنها رفت و از حالشان پرسید.
آنها گفتند:
«الحمدلله، همه‌ی مشکلاتمان حل شده!»
این‌گونه بود که مسئله‌ی اصلی، ، فقط به درخواست بیرون بردن خوک از زندان تقلیل یافت و مسئله‌ی مساحت سلول فراموش شد،
و مسئله‌ی قبل از آن،
و مسئله‌ی قبل از آن،
و مسئله‌ی قبل از آن...
تا این‌که حتی مسئله اصلی  و مهم و اولیه، یعنی :
«زندانی شدن بی‌گناه آن شهروندان » کاملا فراموش شده بود
دیگر هیچ‌کس آن‌را به خاطر نیاورد.
حتی  من و شما، خواننده این مطلب

*و این خلاصه «نظریه‌ی خوک» است.*

این است واقعیت زندگی سخت و تلخ ما در کشور.
آنها مشکلات جدیدی خلق می‌کنند تا ما مشکلات اصلی‌مان را فراموش کنیم.
سپس با مهارت کامل، نظریه خوک و حواس‌پرتی را به کار می‌گیرند..!!!
یکبار فیلترینگ  ، یکبار حجاب ، یکبار کنسرت  ، یکبار داستان فلان هنرپیشه  ، یکبار داستان افاغنه  ، یکبار ......
از فریادهای اصلی و خواسته های بر حق ما را دور می کنند تا فراموش کنیم ما برای چی انقلاب کردیم.

http://t.me/darvishane49
@hooreechannel 🌹
👍82👏1
🟢 اندیشه تابان
عقل لگدکوبِ بُت

گذشته، هم‌اکنون، و در آینده،
انسان‌های بی‌شماری،
مرد و زن،
دین‌دار و بی‌دین،
تحصیل‌کرده و کم‌سواد،
از همه قشر و صنف و نژادی،
فکر و مغز و وجدان و فهم و دریافت خود را دربست وانهاده‌اند؛
چرا؟!
چرا باید آدمی مهم‌ترین داشته خود،
ارجمندترین گوهره خود را
فروگذارد؟!
عجیب است!
نسبت به اندک دارایی خود بسیار حسابگرند، در هر دادوستد ریزبین می‌شوند که بیشتر به دست بیاورند و کمتر از دست بدهند؛
ولی این گونه و به یکباره
برترین داشته خود را وانهند،
دودستی بدهند به دیگری!
بُت!
دل و دین و جان
و مهم‌تر از همه،
عقل
را به پای خودساخته و خودبافته قربانی می‌کنند!
سخت باورمان می‌شود؛
ولی حجم بسیار دانسته‌ها،
و مدرک دکتری و لقب‌های خدانشان،
و جهاندیده بودن و فرنگ رفتن،
و دین‌ورزی و انجام مناسک مذهبی،
همه این‌ها هست و
باز طرف، یک
بت
تراشیده و ریسمان بندگی آن را بر گردن گذارده!
دیده‌ام،
بسیاری را
که تا پیش از آنکه کار به
بت‌شان
برسد، بسیار دانا و خردمند هستند و
حتی اخلاق‌مدار...
ولی پای
بت‌
که وسط می‌آید؛ می‌شوند
"زنگیِ مستِ تیغ به دست"
در برابرِ
بت‌
می‌شوند
بی‌همه‌چیز!
امروز فرزندی به من گفت که پدرش،
پدری که فرزندانش را بسیار دوست می‌دارد،
به او گفته بوده:
من برای
بت
حاضرم بر روی بچه‌هایم سنگ بگذارم!
جای شگفتی ندارد!
کسی که برای خودش
بت
می‌تراشد،
عزیزترین داشته‌اش را
عقلش را
در برابر
بت
در خاک می‌کند؛
در خاک کردن فرزند،
و سنگ گذاشتن بر هر انسانی،
بی‌گناهی،
ستمدیده‌ای،
بسیار برایَش آسان است.
کسی که ریسمان بندگی
بت
بر گردن آويخته،
نه با زبان عقل سخنی می‌گوید؛
و نه از زبان خرد سخنی می‌شنود،
او تنهاوتنها
بت
را می‌بیند،     وتنهاوتنها
بت
را می‌شنود.
بت
نتراشیم،
بت
نپرستیم،
به هیچ نام، در هیچ لباس...

محمد سلطانی رنانی 

https://news.1rj.ru/str/soltanirenani600
@hooreechannel 🌹
👍1🔥1
به همین آسونی

دیروز رولت مرغ درست کردم. برای اولین بار در عمرم و بدون حضور مامان. مامان، سال‌ها رولت گوشت و مرغ درست می‌کرد و همیشه به نظرم پیچیدن رولت، غیرممکن‌ترین کار در آشپزی برای من بود. این مدت درباره آشپزی می‌خوانم و دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دوست دارم رولت مرغ درست کنم.

دو تا ویدئو درباره پیچیدنش دیدم و بعد دست به کار شدم. در اولین تجربه رولت مرغ درست کردنم، سه مدل رولت درست کردم. سرخ شده با حرارت ملایم، سوخاری و پخته شده با سس. همه‌چیز به شدت آسان‌تر و راحت‌تر از چیزی بود که از کودکی فکرش را می‌کردم و سی سالی بارش را کشیده بودم که پیچیدن رولت، سخت‌تر از این حرف‌هاست و کار من نیست.

از بچگی دندان‌هایم مشکل زیبایی داشت و با هرکس درباره‌اش می‌گفتم، می‌گفت حل کردن این مشکل خیلی خیلی سخت است و حتی دکترها بهم گفتند مشکلت بعد از ارتودنسی دوباره برمی‌گردد و درست کردنش فایده ندارد.

یک هفته قبل از عقدم، با ترس و لرز فراوان به یک مرکز زیبایی دندانپزشکی رفتم و مشکل میلیونی‌ام حل شد. با شصت هزار تومن! هر دندان با ۱۵ هزار تومن! بسیار آسان‌تر و ارزان‌تر و کم‌زمان‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم و می‌کردند.

یک دو بار در بچگی مامان بهم گفته بود لیسانس را می‌شود گرفت ولی ارشد خیلی سخت است. کار همه نیست. همان یک دو بار گفتن مامان، باعث شد که من با رتبه ۱۰ کنکور سراسری، بعد از لیسانسم بیخیال ارشد شوم و همیشه از پایین بودن سطح سوادم رنج کشیدم و می‌کشم. ده سال بعد از لیسانس، وقتی کرونا داشتم، در خانه تنها بودم، و همزمان دورکاری هم می‌کردم.

آن سال به تشویق دوستی خیلی اتفاقی، در دوره دوم تمدید شده‌ای که فقط دو ماه با آزمون فاصله داشت، دفترچه خریدم و دو ماه درس خواندم و بعد ارشد دادم. قبول شدم. با رتبه ۲۲. هیچ باورم نمی‌شد ارشد به این راحتی باشد. حداقل راحت‌تر از کنکور سراسری کارشناسی.

خواهرم همیشه دوست داشت بازیگر شود. شاید از نوجوانی. خب. همه می‌گفتند نمی‌شود. به هزار و یک علت. خواهرم ازدواج کرد و دو بچه آورد و بزرگ کرد.

بعد از بیست و پنج سال رویای بازیگر شدن و اطرافیانی که می‌گفتند نمی‌شود، خواهرم یک صبحی در حوالی چهل سالگی‌اش از خواب بیدار شد و رفت در یک دانشگاه علمی کاربردی سطح پایین اسمش را نوشت. رشته کاردانی بازیگری.

دو سال کاردانی را تقریبا یواشکی درس خواند اما دانشجوی نمونه شد و بدون دردسر رفت کارشناسی و آنجا هم شاگرد اول شد و از همان دوره تحصیل، به خاطر نمره‌های بالای کارگاه‌هایش، بازیگری را شروع کرد.
در تئاتر و فیلم کوتاه. خواهرم خیلی خیلی راحت‌تر از چیزی که فکرش را بکنیم بازیگر شد.

از این مثال‌ها فراوان است و می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟
می‌خواهم بگویم گاهی فقط باید به بچه‌ها گفت "به همین آسانی‌ست! به همین آسانی‌ست

"به این آسونیام نیست" من یکی را که خیلی خیلی از ریز و درشت زندگیم عقب انداخت. از درست کردن رولت گرفته تا ادامه دادن تحصیلات تا سوءظنم به عشق و رابطه.
درست که شرایط نه کشور ما، که کل جهان رو به اوضاع خوبی نمی‌رود و همه چیز به شدت بد و سخت است اما لطفا به بچه‌هایتان و اطرافیانتان حداقل گاهی بگویید

"به همین آسانی‌ست "
و مدام نگویید "به این آسونیام نیست". شاید گاهی بزرگترین جنایتی که در حق کسی انجام می‌دهید همین جمله باشد.

https://news.1rj.ru/str/Hrman11
@hooreechannel 🌹
👍51
▫️سینمای بیضایی؛ روایت زن

▫️بهرام بیضائی خالق زنان ماندگار سینمای ایران درگذشت.
بیضائی زن را نه در قالب قربانیِ خاموش، بلکه به‌مثابه فاعلِ آگاه و کنش‌گر به تصویر کشید. زنان سینمای بیضایی از کلیشه‌ی «زن ستم‌کش و منفعل» عبور می‌کنند؛ آن‌ها می‌ایستند، انتخاب می‌کنند و زندگی خودشان را می‌سازند، حتی وقتی هزینه‌اش سنگین است.

▫️نایی در باشو غریبه‌ی کوچک، گلرخ کمالی در سگ‌کشی و بسیاری دیگر، فقط شخصیت‌های سینمایی نیستند؛ آن‌ها روایت‌هایی ماندگار از زنانی‌اند که در دل ساختارهای نابرابر، عاملیت خود را حفظ می‌کنند.

@WomenDemands
@hooreechannel 🌹
3👍2
♻️مدرسه و فروپاشی ایران؛ تجربه شش سال معلمی


من پس از تجربه شش سال معلمی می‌توانم به صراحت بگویم در هیچ جایی از کشور به اندازه مدرسه نمی‌توانیم فروپاشی ایران را مشاهده کنیم. من از مدارس غیرانتفاعی با وضعیت مالی خوب خانواده‌ها و از مناطق غیر محروم حرف می‌زنم. بچه‌هایی که هرگز در زندگی غم نان نداشته اند. تجربه ای از نیاوران گرفته تا پاکدشت تا ورامین. در این تجربه چند ساله بیش از هر چیز متوجه نکات زیر شده ام:
۱. بی علاقگی کامل به مدرسه و تمامی دروس آن
۲. ضدیت یا داشتن مساله جدی با مفاهیم مذهبی و کتب دینی و تحقیر کردن معلمان پرورشی و دینی و به طور کلی معلمانی که مدافع سیستم هستند
۳. سردرگمی نوجوانان در مورد مسائل مختلف و آلوده شدن ذهنشان به انواع اطلاعات غلط در باب مسائل مختلف مذهبی، تاریخی و جنسی که در کمترین حالتش باعث استرس و اضطراب آن‌ها می‌شود.
۴. بی میلی به کنکور و ادامه تحصیل در دانشگاه و استرس بی پولی.
۵. پذیرش اجباری رفتن به دانشگاه نه به دلیل کسب علم و مهارت بلکه به دلایل دیگر مثل داشتن مدرک به وقت ازدواج، سفارش شدن برای استخدام، ترس از پدر و مادر و یا سربازی یا پیدا کردن دوستان دختر و پسر.
۶. عملکرد مفتضحانه در خواندن روان فارسی و داشتن بی نهایت غلط املایی و ناتوانی در نوشتن یک متن ساده.
۷. بی میلی به حفظیات محوری و تاکید سیستم بر آن که باعث فقدان هیچ گونه توان برای فکر کردن، اظهار نظر و داشتن فکر خلاق و نقاد در بچه‌ها شده.
۸. جذب شدن ضعیف‌ترین نیروها به آموزش و پرورش به عنوان معلم و در نتیجه ضعف این معلمان در کلاسداری، نداشتن حداقلی از سواد برای تدریس و در نتیجه بیسوادی مفرط معلم و دانش آموز با هم.
۹. مرگ کامل مدرسه در ایران و تبدیل شدن آن به یک چاردیواری که بچه‌ را چند ساعتی در خودش نگه دارد و معلم و بچه فقط زنگی را به پایان برسانند.
۱۰. چالش وجود معلمان با سابقه با ذهن قدیمی و کهنه که نه مهارت کار با تکنولوژی دارند نه جهان نسل جدید را درک می‌کنند و تنش میان آن‌ها و بچه‌ها.
۱۱. بی ادبی، طلبکاری، نداشتن کوچکترین اخلاقیات مثل سلام کردن به معلم،  فحاشی یا بلد نبودن کوچکترین آداب معاشرت که تا مستقیم تجربه نکنید متوجه عمق آن نخواهید شد.
۱۲. اعتیاد به سیگار و گل و مشروب.
۱۳. داشتن روابط جنسی از سنین بسیار پایین بدون هیچ نوع محافظت.
۱۴. فقدان هر نوع دانش و سواد در مورد علم، ادبیات یا هنر و اطلاعات عمومی.
۱۵. اعتیاد مطلق به تلفن همراه.
۱۶. نداشتن روحیه مباحثه و نپذیرفتن هر سخنی البته به شکل احساسی و بدون استدلال.؛

نوید کلهرودی
در آینده فاجعه اجتماعی در راه است!/سازمان معلمان ایران

https://news.1rj.ru/str/darvishane49
@hooreechannel 🌹
👍11
فرسایش زندگی روزمره با فروکاستن انسان به زنده ماندن!

این که گروهی از تحول‌جویان از پرهیز از مشارکت در رأی گیری ۱۴۰۳ (نه انتخابات!) تاکید داشتند و گزاره استدلالی شان این بود که تفاوتی نمی‌کند جلیلی رییس‌جمهور باشد یا پزشکیان؛ اکنون حتی برای روزنه‌گشایان و راه‌گشایان( چه بپذیرند و چه از پذیرش آن سرباز زنند!) بیش از پیش آشکار شده است. و آن‌چه در به عینیت رسیدن این گزاره موثر واقع شده و ما را به اقتصاد مفلوک کنونی آوار شده بر سر ایرانیان، دچار نموده؛ چیزی نیست جز سیاست‌های کلان ایدئولوژیک داخلی و خارجی با اولویت بقای نظام حکمرانی به شیوه جاری که این نبود تفاوت در ریاست قوه مجریه را به روشنی، آشکار نموده است.

وقتی اولویت یک سیستم حکمرانی از توسعه ملی به بقای قدرت به هر قیمت تغییر می‌کند، اقتصاد از یک علم پویا به یک ابزار برای توزیع رانت و مدیریت بحران‌های لحظه‌ای تبدیل می‌شود.

در این فضا سیاست خارجی ایدئولوژیک، هزینه مبادلات مالی کشور را با تحریم و انزوای منطقه‌ای و جهانی، افزایش می‌دهد. این هزینه مستقیماً از جیب طبقه متوسط و فرودست پرداخت می‌شود تا هزینه‌های ایدئولوژیک تأمین شود.
بنابراین فرقی نمی‌کند چه کسی در رأس قوه مجریه باشد، تا زمانی که نقشه راه بر مدار تنش‌زدایی و اولویت رفاه ملی نچرخد، تغییر مهره‌ها یک تسکین موقت نیز نخواهد بود.

ابر بحران‌های مختلف به‌ویژه در حوزه اقتصاد و امنیت این سرزمین را آن‌چنان گرفتار کرده که بسیاری از ما ایرانیان در وضعیت مرزی بقا و تداوم هستی یا دوری از آن قرار گرفته‌ و به فرسایش زندگی روزمره رسیده‌ایم.

اکنون در شرایطی هستیم که باید با بسیاری از عناصر معمولی و عادی زندگی، خداحافظی کنیم! خداحافظی های اجباری!
گویی از مقام انسان به جانداری فروافتاده‌ایم که درگیر بقا و زنده ماندن است.

- خداحافظی با تغذیه سالم و کافی!
-- خداحافظی با آموزش کارآمد و استاندارد!
- خداحافظی با دارو و درمان!
خداحافظی با خانه امن و راحت!
- خداحافظی با دورهمی‌های خانوادگی و دوستانه!
- خداحافظی با مصرف فرهنگی کتاب‌، سینما، تئاتر، موزه، نگهداری و پاسداشت و بازتولید اندیشه‌های مفاخر!
- خداحافظی با مسافرت!
- خداحافظی با استراحت و اوقات فراغت!
- خداحافظی با آینده‌نگری و برنامه‌ریزی برای آینده!
- خداحافظی با سرمایه انسانی و زندگی آنان در وطن با مهاجرت اجباری!
- خداحافظی با اخلاق اجتماعی!
- خداحافظی با محیط زیست!

ما درحال سوگواری جمعی برای زندگی معمولی هستیم و به واقع دچار یک ترومای مزمن شده‌ایم!
جایی که برطرف کردن نیازهای نخستین زیستی به کالاهای لوکس و لاکچری تبدیل شده‌اند!
ما هزینه دندانپزشکی و روان‌پزشکی و چشم پزشکی و معاینات پیشگیرانه و درمانی زنان را نداریم!!
ما در حسرت مسافرت به چابهار زیبا و شیراز باصفا و اصفهان و یزد تاریخی، مانده‌ایم!

جای مازلو، بوردیو، مارکس، دورکیم، فوکو، وبر، صدیقی، نراقی، آریان‌پور خالی که ببینند مفاهیم و نظریات شان، مطالعات و پژوهش هایشان و تبیین‌های جامعه‌شناختی شان؛ چگونه در این سرزمین، عینیت یافته است.

چگونه جامعه کوتاه‌مدت همایون کاتوزیان به جامعه لحظه‌ای پرویز پیران تبدیل شده!

چگونه به‌گفته‌ی امیرحسین آریان‌‌پور اخلاق زیر چرخ‌دنده‌های فقر درحال فروپاشی است!

چگونه یاریگری مرتضی فرهادی جای خود را به تنازع برای بقا داده!

چگونه سیاست ایدئولوژیک، قفس آهنین وبری سخت‌تری، گرد زیست روزمره ایرانیان کشیده است.

و چگونه آتش خاموش سعید مدنی، گر می‌گیرد و گداخته‌تر می‌شود!

جای سعید مدنی سبز و ماندگار تا ببیند چگونه آن آتش خاموش که در روایت آبان ۹۸ کالبدشکافی کرد، نه‌تنها سرد نشده، بلکه با هیزم این اقتصاد مفلوک گداخته‌تر گشته است.
​او که در پژوهش‌هایش هشدار داده بود انسداد ساختاری و تحقیر معیشتی، جرقه‌ها را به زیر خاکستر می‌برد، اکنون شاهد است چگونه سیاست خارجی ایدئولوژیک، هر روز جرقه‌ای تازه بر این بستر مستعد می‌اندازد.

امروز هر خداحافظی اجباری یک ایرانی با ویژگی‌های زندگی معمولی، در واقع سوختی است که بر آن آتش زیر خاکستر ریخته می‌شود؛ آتشی که دیگر نه با وعده‌های روزنه‌گشایان سرد می‌شود و نه با سرکوب تحلیل‌گرانش خاموش.

این‌بار گدازه‌ها از قلب خانه‌هایی زبانه می‌کشند که در آن، زنده ماندن جایگزین زندگی شده است.

فریبا نظری
@hooreechannel 🌹
2👍1
🔷 آیا داستان‌هایی که دربارۀ خودمان می‌سازیم بیمارمان می‌کنند؟

🔹 وقتی «تشخیصِ» بیماری به آغاز آن تبدیل می‌شود


🔸 وقتی بچه بودم، یک روز در تلویزیون خبر مرد خیلی چاقی را دیدم که در خواب سکته کرده بود و مجبور شده بودند او را با جرثقیل از آپارتمان بیرون بکشند. می‌ترسیدم به سرنوشت او دچار شوم. خانم کالفین، معلم کلاس اول، می‌گوید چند روز پیاپی «فقط ناراحت می‌نشستی و به غذایت دست نمی‌زدی». یک هفته قبل‌تر، روز روزۀ غفران را در مدرسه جشن گرفته بودیم و فکرِ نخوردن از همان‌جا به سرم زده بود. اولین بار بود که می‌فهمیدم می‌شود به غذا «نه» گفت.

🔸 این تصمیم رنگ ایثار و ازخودگذشتگی به خود گرفت. چند روز بعد به مادرم گفتم سرم آن‌قدر گیج می‌رود که کم مانده بخورم به دیوار. پدرم روزها بیشتر از یک ساعت تلاش می‌کرد تا چیزی بخورم، ولی من گوش نمی‌دادم. پزشکم گفت در یک ماه گذشته وزنم دو کیلو کم شده است. بیمارستان اطفال را توصیه کرد و من را برای مشکل «ناتوانی در غذاخوردن» در بیمارستان پذیرش کردند.

🔸 یکی از پزشک‌ها بعد از صحبت با والدینم، که یک سال قبل‌تر طلاق گرفته بودند، نوشته بود «مادرش می‌گوید که پدرش آدم‌های چاق را مسخره می‌کند». پدرم هم گفته منشأ مشکل من مادرم است که «زیادی به غذا حساسیت نشان می‌دهد». روان‌شناس نوشته بود «بیماری او نمودی از آسیب در رابطۀ والدینش است؛ او تلاش می‌کند با رجوع به درونش احساساتی را که به او هجوم می‌آورند هضم کند» ولی درگیر نوعی «خودسرزنشگری» می‌شود.

🔸 این توصیفات می‌توانست شامل حال هر کسی بشود، اما دکترها نتیجه گرفتند که من به «نوع نادری از بی‌اشتهاییِ عصبی» مبتلا شده‌ام. روان‌کاوی به نام بروخ در دهۀ ۱۹۶۰ نوشته بود که بی‌اشتهایی عصبی «جست‌وجوی کورکورانۀ هویت و فردیت» است. واژۀ «بی‌اشتهایی» چنان تأثیر نیرومندی بر من داشت که می‌ترسیدم تکرارش کنم.

🔸 نونیا پیترزِ انسان‌شناس در مقاله‌ای با نام «بی‌اشتهایِ ریاضت‌کش» می‌گوید این بیماری در چند مرحله بروز می‌کند. اول از همان فرهنگی شروع می‌شود که بسیاری از زنان را به رژیم‌گرفتن ترغیب می‌کند، و بعد، تصمیم به نخوردن جدی و جدی‌تر می‌شود و به مرحله‌ای می‌رسد که انصراف از آن سخت است. پیترز می‌گوید «وقتی کسی ریاضت را انتخاب کرد، رفتارهای مُرتاضانه‌اش انگیزه‌های مرتاضانه به وجود می آورد، نه برعکس».

🔸 در دفتر خاطرات کلاس دومم این‌طور نوشته‌ام: «من یه‌جور مریزی گرفته بودم که اسمش بی‌اتشهابیه». پرستار سه مرتبه در روز کنارم می‌نشست و من غذاها را تماشا می‌کردم و جز چند لقمه چیزی نمی‌خوردم. سینیِ غذا را که می‌بردند، پرستار ۴۵ دقیقۀ دیگر مراقبم بود تا بالا نیاورم. آن‌موقع حتی نمی‌دانستم که آدم می‌تواند به‌طور ارادی هم بالا بیاورد.

🔸 بعد از دو هفته، یک روز از غذا خوشم آمد و اصلاً نفهمیدم چطور تمامش را خوردم. پرستار گفت که امتیاز گرفته‌ام و می‌توانم پدر و مادرم را ببینم. انگار طلسم شکست. برای آنکه ملاقات‌ها تکرار شوند، هرچه در سینی غذا بود می‌خوردم. بهار آن سال، یکی از روان‌شناس‌ها نوشت که علائم بیماری برطرف شده. او نتیجه گرفت که بی‌اشتهاییِ من «یک روش مقابله‌ای برای تحمل فشارها» بوده است.

🔸 کودکان گاهی خشم و احساسِ عجزشان را با غذانخوردن ابراز می‌کنند، یکی از معدود روش‌های اعتراض که برایشان فراهم است. متخصصان به این کودکان می‌گویند که این رفتار آشناست و نام خاصی دارد. بعد این بچه‌ها، دانسته یا ندانسته، رفتارشان را منطبق با همان نام و همان گروهی می‌کنند که گفته می‌شود به آن تعلق دارند، و تدریجاً رفتاری عمدی به عادتی غیرارادی و تثبیت‌شده تبدیل می‌شود.

🔸 حالا شک دارم که اصلاً به آن بیماری مبتلا شده باشم. می‌گویند اختلالات روانی ما مهارناپذیرند و اختیار زندگی‌مان را به دست می‌گیرند، ولی من می‌گویم قصه‌هایی که خود ما دربارۀ آن‌ها می‌سازیم، به‌خصوص در اوایل بیماری، ممکن است نقش مهمی در شکل‌گیری آن‌ها داشته باشد. تفاسیر روان‌پزشکی خنثی نیستند: آن‌ها «بینش» ما، یا داستان‌هایی که دربارۀ «خود» می‌سازیم، را تغییر می‌دهند و شناخت ما از ظرفیتمان را دگرگون می‌کنند.

🔺 آنچه خواندید برشی است از فصل اول کتاب «بیگانه با خود» نوشتۀ رِیچل اَویو و با ترجمۀ عرفان قادری. برای مطالعۀ بخش‌هایی از کتاب و تهیۀ آن می‌توانید به فروشگاه اینترنتی ترجمان بروید.

🔗 لینک خرید:
https://B2n.ir/wf4668
@tarjomaanweb
@hooreechannel 🌹
مادرانی که در گروه واتساپ مدرسه عملاً معلم دوم شده‌اند

به ظاهر زنگ مدرسه می‌خورد و دانش‌آموزان به جای سوار سرویس شدن، از اتاق خواب و پای سیستم یا گوشی به وسط پذیرایی نقل‌مکان می‌کنند! آنها رها می‌شوند اما تازه کار مادرها شروع می‌شود!

پژوهش‌ها نشان می‌دهد مادران ایرانی ناخواسته به معلمانِ سایه تبدیل شده‌اند؛ زنانی که تا دیروز دغدغه‌شان تربیت و عاطفه بود، حالا باید کاردستی بسازند، دیکته بگویند و ویدئوهای تدریس را ثانیه به ثانیه آنالیز کنند.

سیستم آموزشی ما با اضافه شدن گزینه آموزش آنلاین یک توفیق اجباری پیدا کرده‌ و نیمی از بار مسئولیت را روی دوش خانواده‌ها انداخته است.

بسیاری از مدارس عملاً فرآیند تثبیت یادگیری و حل تمرین را به خانه برون‌سپاری کرده‌اند. گوشی مادر تبدیل شده به دفتر مشق دوم؛ پر از عکس‌های تکالیف و استرس‌های بی‌پایان. این فشار مضاعف، مرزهای خانه و مدرسه را پاک کرده و آرامش عصرگاهی خانواده‌ها را بلعیده است.

مادری که باید پناهگاه عاطفی بچه باشد، حالا در نقش ناظم سخت‌گیر خانگی فرو رفته است. این تغییر نقش، رابطه‌ی مادر و فرزند را فرسوده می‌کند و خانه را از محل آرامش به میدان جنگ تبدیل کرده است. بچه‌ها دیگر مادر را فقط «مامان» نمی‌بینند؛ او را بازرس سخت‌گیری می‌بینند که گوشی به دست، منتظر آپلود مشق‌هاست.

@TahlilZamane
@hooreechannel 🌹
👍4
سمیّ بودن روابط

۱. تعریف و نشانه‌ها
سمیّت در روابط به موقعیتی گفته می‌شود که یکی یا هر دو طرف، به جای رشد و آرامش، دچار فرسودگی روانی، اضطراب و کاهش اعتمادبه‌نفس می‌شوند. نشانه‌های اصلی آن شامل کنترل‌گری بیش از حد، تحقیر، بی‌احترامی، بازی‌های روانی، حسادت افراطی و بی‌توجهی به نیازهای طرف مقابل است. چنین روابطی اغلب به جای تغذیه‌ی روح، انرژی فرد را تخلیه می‌کنند.

۲. تأثیرات روانی و جسمی

زندگی در یک رابطه‌ی سمی می‌تواند استرس مزمن ایجاد کند که بر خواب، سیستم ایمنی و سلامت قلب تأثیر منفی می‌گذارد.
از نظر روانی، فرد ممکن است دچار اضطراب، افسردگی، کاهش عزت‌نفس یا حتی احساس بی‌ارزشی شود. در برخی موارد، این وضعیت به وابستگی ناسالم و چرخه‌ی تکرارشونده‌ی رنج و دل‌زدگی می‌انجامد.

۳. ریشه‌های ایجاد روابط سمی
الگوهای دوران کودکی، مانند تجربه‌ی بی‌توجهی یا خشونت والدین

نیاز شدید به تأیید گرفتن از دیگران

ترس از تنهایی و ناتوانی در مرزبندی

عدم آگاهی نسبت به حقوق فردی و سلامت روان در رابطه

۴. چگونه روابط سمی را تشخیص دهیم؟
همیشه احساس خستگی و بی‌انرژی بعد از بودن با طرف مقابل

نداشتن آزادی بیان بدون ترس از قضاوت یا تنبیه
تکرار چرخه‌ی دعوا و آشتی‌های سطحی
کم‌رنگ شدن حس اعتماد، امنیت و احترام متقابل

۵. راهکارهای مقابله

مرزبندی سالم: شفاف بیان کردن نیازها و محدودیت‌ها
گفت‌وگوی صادقانه: اگر طرف مقابل تمایل به تغییر دارد، گفت‌وگو می‌تواند مؤثر باشد

درخواست کمک تخصصی: مشاوره‌ی فردی یا زوج‌درمانی
قطع رابطه در صورت لزوم: اگر سمیّت ادامه پیدا کند و تغییر امکان‌پذیر نباشد، پایان دادن به رابطه بهترین انتخاب برای سلامت روان است

۶. بازسازی پس از رابطه سمی

پس از خروج از یک رابطه‌ی سمی، مهم است که فرد زمان کافی برای التیام، بازسازی عزت‌نفس و یادگیری الگوهای سالم بگذارد.
فعالیت‌هایی مانند نوشتن، مدیتیشن، ورزش، تقویت روابط دوستانه‌ی مثبت و کار با درمانگر می‌تواند در این مسیر کمک‌کننده باشد.

https://news.1rj.ru/str/Hrman11
@hooreechannel 🌹
👍1
قدرت، زندگی کردن است!

وقتی گرانی بر زندگی چنگ می‌اندازد، تنها عددها بالا نمی‌روند؛ آرزوها هم خرد می‌شوند.
برای مادری که پول خرید شیر را ندارد، برای پدری که دستمزدش را تا آخر ماه با نفس‌های شماره می‌شمارد، تورم یعنی زخمی که هر روز عمیق‌تر می‌شود.
اینجا دیگر بحث "قدرت خرید" نیست، بحث "قدرت زندگی کردن" است.

ثروتمندان در برج‌های شیشه‌ای خود، بالا رفتن قیمت‌ها را نه تهدید، که فرصت می‌بینند. سبدهای سرمایه‌گذاری‌شان رنگین‌تر می‌شود، درحالی که سبد خرید فقرا تهی‌تر. این فقط یک نابرابری اقتصادی نیست؛ یک زخم عمیق اجتماعی است.
جامعه‌ای که در آن، ثروت به سمت قله‌ها سرازیر می‌شود، در پایین کوه، مردمش در تاریکی محرومیت دست و پا می‌زنند.

تورم، فقرا را به حاشیه‌ای تلخ‌تر می‌راند. آنها نه از کالاهای لوکس، که از نان، دارو، و گرمای خانه می‌زنند. کودکانی که پیش از شنیدن صدای زنگ مدرسه، صدای قاروقور شکم‌های خالی را می‌شنوند. جوانانی که رویای تحصیل را در کام‌شان تلخ می‌بینند، چون پولشان تنها به زحمت به خوراک روزانه می‌رسد.
این‌ها تصویرهای انتزاعی نیستند؛ واقعیت‌های روزمره‌ای هستند که در سکوت، بافت اجتماعی را می‌پوسانند.

این انتقال ثروت، تنها پول را جابه‌جا نمی‌کند؛ کرامت را می‌دزدد، امید را می‌خشکاند و شکاف طبقاتی را به دره‌ای غیرقابل عبور تبدیل می‌کند. جامعۀ سالم، جامعۀ متوازن است، جایی که فاصله‌ها آنقدر عمیق نباشد که همدلی در آن غرق شود.

ما نیاز به نگاهی داریم که درد این شکاف را عمیق‌تر بفهمد. نیاز به سیاست‌هایی داریم که نه فقط رقم تورم، که رنج ناشی از آن را التیام بخشند. باید به یاد داشته باشیم: محک سنجش پیشرفت یک جامعه، وضعیت ثروتمندانش نیست، بلکه حال مردمانی است که در سخت‌ترین شرایط، هنوز نفس می‌کشند و امید دارند... یا شاید به تدریج، امید را هم از دست می‌دهند.

زهرا نجاتی

@hooreechannel 🌹
😢4👍2
تعارض فقه، قانون و عرف در ازدواج

در گفتمان عمومی، گاه ادعا می‌شود که بسیاری از زنان مواهب نقش‌های سنتی و مدرن را همزمان می‌خواهند: از یک طرف تأمین معاش و رفاه را وظیفه مرد می‌دانند و از سوی دیگر به یک یا دو فرزند اکتفا می‌کنند و خواهان مشارکت مردان در کارِ خانه و فرزندپروری هستند. از یک‌سو خواهان رابطه‌ای مدرن مبتنی بر عشق، وفاداری و احترام به حق انتخاب و آزادی زن هستند و از طرف دیگر مطالبات حقوقی سنتی مانند مهریه و نفقه را نیز مطالبه می‌کنند.

این نقد، در ظاهر متوجه تناقض در خواسته‌های زنان است، اما با نگاهی دقیق‌تر به نظام حقوقی و عرفی ایران روشن می‌شود که زنان چیزی را طلب می‌کنند که مردان مدتهاست از آن برخوردارند؛

یعنی استفاده گزینشی از شرع، قانون و عرف.


در ایران، تنظیم روابط خانوادگی بر سه منبع اصلی استوار است: شرع (فقه شیعه)، قانون مدنی و عرف اجتماعی. در فقه و به تبع آن در قانون مدنی، زن اصولاً تکلیفی جز تمکین و برآوردن نیاز جنسی مرد ندارد. انجام امور خانه جزو وظایف شرعی یا قانونی زن محسوب نمی‌شود و در صورت انجام این امور به فرمان مرد، زن مستحق اجرت‌المثل ایام زوجیت است (ماده ٣٣۶)؛ هرچند مقدار این اجرت‌المثل در رویه قضایی بسیار ناچیز است و با حجم واقعی کار خانگی تناسب ندارد.

با وجود این، عرف اجتماعی همچنان از زن انتظار «کدبانویی کامل» دارد؛ زنی که حتی در صورت اشتغال تمام‌وقت، مسئول اصلی پخت‌وپز، نظافت، مراقبت از فرزندان و مدیریت خانه است. این در حالی است که مردان غالباً از پذیرش پیامدهای مالی این کار، یعنی پرداخت دستمزد برای کار خانگی، خودداری می‌کنند.

به بیان دیگر، در این حوزه، شرع و قانون نادیده گرفته می‌شود و عرف مردسالارانه ملاک عمل قرار می‌گیرد.

جهیزیه نیز برعهده زن نیست، مطابق ماده ۱۱۰۶ قانون مدنی، تأمین نفقه زن در عقد دائم بر عهده شوهر است و طبق ماده ۱۱۰۷، تهیه مسکن و اثاث منزل جزو نفقه است. قانون مدنی هیچ الزامی برای آوردن جهیزیه از سوی زن پیش‌بینی نکرده و اموالی که زن به خانه شوهر می‌آورد، همچنان متعلق به خود اوست. با این حال، عرف اجتماعی، مسئولیت تهیه جهیزیه‌های سنگین و پرهزینه را بر دوش خانواده زن گذاشته و در صورت عدم تأمین آن، زن و خانواده‌اش با سرزنش و فشار اجتماعی مواجه می‌شوند. بگذریم از اینکه جهیزیه عمدتا کالاهای مصرفی هستند و بعد از چند سال استفاده در مقام کالای دست دوم ارزش اندکی خواهند داشت و مالکیت زن بر آنان هم کم‌ارزش می‌شود.

در مورد سیسمونی و هزینه‌های فرزند وضعیت مشابهی وجود دارد. مطابق ماده ۱۱۹۹ قانون مدنی، نفقه فرزند بر عهده پدر و در صورت فقدان یا ناتوانی او، بر عهده جد پدری است. بنابراین از منظر قانونی، مادر هیچ تکلیفی برای تأمین هزینه‌های فرزند، از جمله سیسمونی، ندارد. با این حال، عرف اجتماعی این هزینه را به خانواده زن تحمیل می‌کند. در مراقبت فرزند نیز بنا بر فقه، زن هیچ حق و به تبع آن هیچ مسئولیتی ندارد، فرزند از آن پدر و تحت ولایت و تکفل اوست ولی قانون از مادر انتظار دارد در مراقبت از فرزند نقش داشته باشد (ماده ۱۱۶۸) و حضانت فرزند تا ۷ سالگی را به مادر سپرده. عرف نیز مادر را مسئول اصلی مراقبت و تربیت فرزند می‌داند و او را بابت مادر خوب نبودن سرزنش می‌کند.

🔴در کل، در مواردی که قانون یا شرع به نفع مردان است مانند نابرابری در ارث یا دیه، عرف و سنت با جدیت اجرا می‌شوند و حتی از آن فراتر می‌رود و کمتر شاهد اعتراض مردان به این نابرابری‌ها هستیم.

در مقابل، در اندک مواردی که قانون به نفع زنان است، مانند نداشتن تکلیف کارخانگی یا تهیه جهیزیه، عرف بر قانون غلبه می‌کند.

مهریه به شکل اعتبار روی کاغذ با تاریخ وصول نامشخص باقی می‌ماند (فقط هنگام طرح بحث طلاق یا تقسیم ارث به میان می‌آید) در حالی‌که انجام کار خانگی و مراقبت از فرزندان کار هر روزه است. زنان در ازدواج وظایف حداکثری و حقوق حداقلی دارند.

🌸تا زمانی که قانون تغییر نکند و حقوق برابر همسران تعریف نشود، تعارض میان شرع و عرف همچنان به زیان زنان و به سود بازتولید نابرابری جنسیتی عمل خواهد کرد.

فاطمه موسوی وپایه

womensocialproblemsofIran
@hooreechannel 🌹
👍2
♻️حتی به ذهنمان خطور نمی کرد چنین تحقیر شویم.
اگرچه دوست نداشته و ندارم از خاطرات تلخ و شیرین خود بنویسم.
اما می دانم اگر یک اشارتی به گذشته بکنم خیلی از شما گرامی یاران، همذات پنداری کرده همدلی خواهید کرد.
این روزها و سالها که بد گرفتار وضعیت اقتصادی و معیشتی و به یغما رفتن عزت خود شده ایم.
یاد دوران پس از جنگ افتادم. ...
حوالی مهران بودیم. مهرانی که یک آجر روی آجر نداشت با ۲۷ بار تک و پاتک زمینی عاری از زندگی شده بود و بس...
ارتفاعات کانی سخت را پشت سر می گذاشتیم و با عبور از رودخانه کنچانچم به نزدیکی کله قندی نرسیده به چپ می رفتیم جایی بین تپه های کوتاه و بلند ...
دو سه تا سنگر از خشت و آجر و چند سوله باقی مانده از جنگ با چند موضع برای توپ های کششی با یک تانکر آب تنها دارایی یگانی ما بود.
همخانه شدن با عقرب و مار و رتیل عادی شده بود ...
یک روز که تنها دم دمای غروب از فرط خستگی کف سنگر دراز کشیده بودم و نور کم‌سوی فانوس روشنا بخش بود از لابلای خشت ها عقرب ها بیرون زدند .‌‌..شروع به شمردن کردم اگر اشتباه نکنم حدود ۲۶ جفت عقرب گرداگرد دیوار در حال معاشقه بودند.
حس خوبی به همه جانوران داشتم همیشه به دوستانم می گفتم:« ما محل زیست اینها را تخریب کرده ایم، نکند که آزارشان دهید اینها به ما کاری ندارند اکر اذیتشان نکنیم »

القصه چند روزی بود که آب و غذای درست و حسابی برایمان نمی آمد.
پل شکسته بود و خودرویی عبور نمی کرد گاهی چند سرباز را برای آوردن آذوقه راهی بنه صحرایی می کردیم اما غالبا به اندازه نمی رسید.
روزی به پیشنهاد یکی از همکارا چند سرباز را برای بیرون آوردن نان های خشک دفن شده به کار گرفتیم. نان ها را تمیز می کردیم و کمی آب می زدیم اگر چه با اکراه ، اما می خوردیم.
در آن وضعیت بودن برایمان عادی بود.  می پرسید چرا ؟
چون در آخرین یورش عراقی ها پس از قطعنامه خیلی از رزمنده ها در حین عقب نشینی راه گم کرده بودند و از شدت گرسنگی و تشنگی شهید شده بودند.

یک روز یکی از سربازها که وضعیت خانوادگی و مالی خوبی برخوردار بود پرسید :« فلانی به چه امیدی در این بیابان با این وضعیت خدمت می کنید ...؟! »
ما هم که جوان بودیم و پر از شور و غیرت گفتم :« تحمل همه اینها فدای مردم ...مردم که در آرامش باشند ما وظیفه خودمون را انجام داده ایم »
تمام دلخوشی آن روزهای ما ایمان به خدایی بود که به انصاف و عدالتش شکی نداشتیم و مردمی که هشت سال جنگ را تحمل کرده بودند و و داغ جوانان خود را چشیده ؛
به معنای حقیقی عزت و شرف خود را پای کشور ریخته بودیم  در مخیله ما تحقیر و ذلت جایی نداشت. ...
سالها و دهه ها گذشت تا به این سالها رسیدیم.  سالهایی که به شدت تحقیر شدیم تحقیری از رنگ اجحاف و تبعیض ، تحقیری از جنس تفاخر و فساد ، تحقیری از نوع اشرافیت و سرکوب ... ملتی که برایش عزت می خواستیم به شدت تحقیر شد سفره های خالی ، منابع یغما رفته ، سطل های زباله ، نان و آب به قیمت جان و پولی ملی بی ارزشی که تحقیر را به نهایت رسانید.

و ایران نازنین مظلومانه خوار داشته شد هیچگاه به این اندازه دلم به حال ایران نسوخته بود.
غریب ایران من


ح_درویشی

https://news.1rj.ru/str/darvishane49
@hooreechannel 🌹
👍41
جایی که خدا هم ثانوی می‌شود

مطالبات رفاهی و اقتصادی از همان روزهای نخست استقرار نظام تحقیر ‌شدند. فرض بر آن بود که دین و ارزش‌های معنوی اصالت دارند و هر چیز دیگر در مراتب بعدی اهمیت‌اند.

نظام بر نیرومندترین ذخیره فرهنگی و تاریخی مردم تکیه کرده بود. اطمینان داشت و دارد که هیچ جریان و نیرویی حریف آن نخواهد بود. در این زمینه اشتباه هم نمی‌کرد.
دهه‌های متمادی همه نیروهای مخالف خود را با تکیه بر دین سرکوب و از میدان به در کرده است.

نظام می‌توانست ناکارآمدی‌ها، فسادها، ناتوانی‌ها و زیاده‌خواهی‌های نامشروع را با تکیه بر دین بی هزینه کند. هیچ اصلاحی در ساختار خود نپذیرد، همه چیز را بر شاخص ویرانگر ارادت بازیگران فرصت طلب بنا کند، هزینه‌های گزاف برای مردم بسازد، اما از ناحیه اعتراضات مردم اطمینان خاطر داشته باشد.
اطمینان داشت هنوز هم دارد  که صدای مردم به جایی نخواهد رسید.

تا زمانی که اقلیت متدین جانبدار نظام باشند، دیگران هیچ وزنی و صدایی ندارند حتی اگر در اکثریت باشند.
آن اقلیت بر دیوار محکم حقایق دینی تکیه دارند و آن اکثریت معترض بر نیازهای مادی‌شان. با این معادله، آن اقلیت زور بیشتری از آن اکثریت تولید می‌کند. 

اما و صد اما که داستان تغییر کرده است. قاعده تکیه مطمئن بر ذخیره ارزش‌های دینی کارآمدی خود را از دست داده است.
نرخ نامعقول تورم، کاهش ارزش پول، تداوم بحران اقتصادی و تداوم فساد و ناکارآمدی برای چند دهه، معنای تازه‌ای در عرصه سیاسی ایران ایجاد کرده است: حقیقتی به نام خواست بقاء قد علم کرده است.

آنچه مردم به نام شکایت از تورم و ارزش پول ملی می‌خواهند مطالبه اقتصادی نیست. مطالبه امکان اقلی حیات است.
احساس خطر می‌کنند. خطری که موجودیت‌ خود و فرزندان‌شان را بر لبه پرتکاه نیستی قرار داده است.

در چنین شرایطی حتی خدا نیز موضوعیتی ثانوی پیدا می‌کند.
مردم خدا را به خاطر حیاتی که به آنها عطا کرده می‌ستایند. هنگامی که همه امکان‌های حیات‌شان را در معرض مخاطره ببینند دیگر ستایش خدا را هم فراموش می‌کنند.

رویاروی حقیقتی که یک روز به نام ارزش‌های دینی بنا شد، حقیقت دیگری قد علم کرده است: تلاش برای نجات زندگی. چیزی که بر ارزش‌های دینی تقدم دارد.

نظامی که روزی بر ذخائر قدرتمند دینی استوار شد، از این توان و استعداد و هوشمندی بهره دارد که بر ذخیره قدرتمندتری به نام خواست جمعی بقاء و نجات زندگی تکیه کند؟ هر روز که می‌گذرد این امید کمتر می‌شود.

محمدجواد کاشی
@hooreechannel 🌹
3

تورم: آتش بر جان زنان

افزایش سرسام‌آور قیمت‌ها در سالیان اخیر و جهش آن در روزهای گذشته، زندگی مردم را به‌شدت تحت تأثیر قرار داده است. با این حال، بحران‌های اقتصادی برای زنان به‌مثابه «آتشی است که بر جانشان می‌افتد». زنان در حالی که از اتاق‌های تصمیم‌گیری کلان اقتصادی حذف شده‌اند، هر روز با گوشت و پوست خود، پیامدهای سنگین تصمیمات «مردانه» را بر سفره خانواده احساس می‌کنند.

این تصمیمات را از آن رو «مردانه» می‌خوانیم که ریشه در ترکیبی از ساختارهای سیاسی ـ اقتصادی مردسالار و قوانین تبعیض‌آمیز دارد؛ ساختاری که زنان را هم از قدرت تصمیم‌سازی محروم کرده و هم به‌دلیل نقش‌های اجتماعی و اقتصادی مضاعف، بار اصلی تبعات این تصمیمات را بر دوش آنان می‌اندازد.

🔴 دلیل اول: غیاب در اتاق‌های فرمان؛ حذف از تصمیم‌گیری کلان
نهادهای حاکم بر اقتصاد ایران کمترین حضور و نفوذی برای زنان قائل نیستند:
▪️ قوه مقننه: نمایندگی زنان در مجلس شورای اسلامی در ادوار مختلف به‌طور میانگین هرگز از ۵٪ فراتر نرفته است. این رقم ایران را در رتبه‌های انتهایی جهان و منطقه قرار می‌دهد.
▪️ قوه مجریه: زنان تقریباً هیچ‌گاه به سمت وزارت در وزارتخانه‌های حیاتی اقتصادی (نفت، اقتصاد، صنعت) یا ریاست سازمان‌های کلیدی (مانند بانک مرکزی) منصوب نشده‌اند.
▪️ شوراهای تصمیم‌گیر: در شوراهای عالی اقتصادی، اتاق‌های تصمیم‌گیری درباره بودجه، یارانه‌ها، قیمت‌گذاری و واردات، حضور زنان یا کمرنگ است یا اصلاً وجود ندارد. این شوراها عمدتاً از مقامات مرد دولتی، فرماندهان نظامی امنیتی و بازرگانان تشکیل شده‌اند.

🔴 دلیل دوم: ساختارهای اقتصادی در انحصار مردان
بخش عمده‌ای از اقتصاد ایران، به‌ویژه در حوزه‌های حیاتی معیشتی مانند کشاورزی و واردات مواد غذایی، زیر سلطه نهادها و بنیادهایی است که عمیقاً با شبکه‌های قدرت مردانه گره خورده‌اند. این ساختار، تصمیمات مؤثر بر تولید، توزیع و قیمت کالاهای اساسی را به‌طور کامل در اختیار مردان قرار می‌دهد.

🔴 دلیل سوم: قوانین تبعیض‌آمیز؛ سست‌کردن پایه‌های قدرت اقتصادی زنان
قوانین موجود نه‌تنها حمایت نمی‌کنند، بلکه استقلال مالی زنان را تحلیل برده و آنان را در برابر شوک‌هایی مانند تورم بی‌پناه می‌سازند:
▪️ قوانین خانواده: محدودیت در حق طلاق، حضانت فرزند و خروج از کشور، قدرت چانه‌زنی و امکان خروج از شرایط ناسالم را از زنان سلب می‌کند. از طرف دیگر، اجازه کار بر اساس قوانین با مرد است. اگر مردی رضایت از شغل زن نداشته باشد، می‌تواند شکایت کرده و به‌واسطه قانون، زن از شغلش اخراج شود.
▪️ قوانین ارث: سهم‌الارث زن اغلب نصف مرد است که حق انباشت سرمایه و ایجاد ثروت پایدار را به‌شدت محدود می‌کند.
▪️ قوانین بازار کار: نبود ضمانت اجرا برای رفع تبعیض شغلی و دستمزدی، وجود «سقف شیشه‌ای» و حمایت ناکافی از مادران شاغل، مسیر مشارکت اقتصادی کامل زنان را سد می‌کند.
▪️ در بهار ۱۴۰۴، نرخ مشارکت اقتصادی زنان تنها ۱۴ درصد اعلام شده؛ این یعنی نزدیک به ۸۶ درصد از زنان در سن کار، اساساً در بازار کار حضور ندارند، چه به‌صورت شاغل و چه جویای کار.

🟡 چرا بار تورم بر دوش زنان سنگین‌تر است؟
پیوند نقش‌های سنتی و ساختارهای نابرابر، فشار را بر زنان مضاعف می‌کند:
▪️ مدیریت مصرف خانوار تحت فشار: زنان در اغلب خانواده‌ها مدیران مستقیم بودجه و مسئول تأمین مایحتاج روزانه هستند. در مواجهه با تورم، این آنان هستند که مجبورند تصمیمات دشواری مانند حذف گوشت، میوه یا لبنیات از سبد غذایی خانواده بگیرند و بار روانیِ این «گزینش‌های اجباری» را به‌تنهایی بر دوش بکشند. در کنار مدیریت خانه، زنان سهم کمتری از غذا، پوشاک و موارد مصرفی خانه دارند. دلیل آن تبعیضی است که در فرهنگ مصرف وجود دارد.
▪️ افزایش بار کار بدون مزد و نامرئی: تورم باعث می‌شود زنان ساعات بیشتری را صرف تهیه غذاهای ارزان‌تر اما زمان‌برتر، دوختن لباس یا مدیریت صرفه‌جویی‌های شدید کنند. این کار مراقبتی و خانگی اضافی نه دیده می‌شود، نه ارزش مالی دارد و نه تقسیم می‌شود.

🖋️در نهایت، تورم در ایران یک بحران خنثی نیست؛ یک بحران به‌شدت «جنسیتی‌شده» است. تصمیماتی که در ساختارهایی یک‌سویه و مردانه گرفته می‌شود، پیامدهایی دارد که سهم زنانه آن به‌مراتب سنگین‌تر است. این فشار که مستقیماً بر کالبد و روان زنان وارد می‌آید، هیچ راهی جز بازاندیشی ریشه‌ای در ساختار قدرت و قوانین تبعیض‌آمیز ندارد.

✍️فتانه عبدالحسینی| عضو گروه مطالعات زنان| دی ماه ۱۴۰۴

@womenstudiesisaorg
@hooreechannel 🌹
1👏1
🔻دویدن زنان در فضای باز ممنوع شد؟/ لغو دومینووار مسابقات دو با فشار تندرو‌ها

حاشیه‌های ماراتن کیش و برخورد قضایی با برگزارکنندگان و شرکت‌کنندگان زن، به‌ویژه به‌دلیل مسأله حجاب، نشان داد فشار جریان‌های تندرو همچنان اثرگذار است. پیامد این فضا، لغو پی‌درپی مسابقات دوِ فضای باز با حضور زنان، از کیش تا قائم‌شهر، به بهانه «جلوگیری از حاشیه» بوده است.

به نظر می‌رسد ترس مدیران محلی از تکرار جنجال کیش، عملاً به محدود شدن حضور ورزشی زنان در فضاهای شهری انجامیده است.

این در حالی است که بخش قابل توجهی از افکار عمومی و حتی رئیس‌جمهور، چنین برخوردهایی را عامل افزایش نارضایتی اجتماعی و بی‌توجه به مشکلات اصلی مردم می‌دانند./رویداد ۲۴

@kherad_jensi
@hooreechannel 🌹
ملت  ایران حقوق طبیعی خودش را می خواهد!

ملت ایران اکنون  و در این برهه از زمان آن چه طلب می کند چیزی نیست به جز برآورده شدن حقوق طبیعی ای که هر انسانی  فارغ از رنگ، نژاد، دین و مذهب، قومیت، عقاید، جغرافیا، فرهنگ و تاریخ  به طور ذاتی از آن ها برخورداراَند و هیچ فرد، گروه، نهاد، سازمان، دولت و حکومتی به هیچ وجه اجازه ندارد آنان را از این حقوق طبیعی محروم سازد.
این حقوق جزء جدایی ناپذیر و در اصل جزیی از وجود حقیقیِ  هر انسانی است که به واسطۀ آن ها هویت و شخصیت آدمی اصالت پیدا می کند و وی را به معنای واقعی کلمه رشد می دهد  و در نهایت به مراحل بلند و والا می رساند. 

واقعیت دردناک این است که نظام حکمرانی کشورمان به دلایل گوناگون نه تنها از برآورده نمودن حقوق طبیعی ملت ناتوان گشته بلکه به جایی رسیده که از دست یابی شهروندان به یک زندگی معمولی هم  عاجز شده است! این ها نیست مگر این که در کانون سیاست ها و برنامه های نظام حکمرانی ملت جای چندانی نداشته و اولویت ها به اموری دیگر اختصاص یافته است!

لذا پرسش اساسی  ملت ایرا این است که: چگونه با این وضع دردناک اقتصادی بتواند به یک زندگی معمولی و ساده دست یابد؟
چگونه می تواند آینده ای به نسبت روشن برای خود ترسیم کند؟
چگونه می تواند  دغدغه های گوناگون خود را برطرف کند؟
چگونه می تواند انبوهی از مشکلات و مسائل مختلف را حل و فصل کند؟ و این که چگونه می تواند به حقوق طبیعی خودش دست یابد؟

هنگامی که از حقوق طبیعی انسان سخن گفته می شود در حقیقت  سخن از اصلی خدشه ناپذیر می رود که در وجود آدمی به ودیعت نهاده شده است و بدون آن آدمی از حیطۀ انسانی خارج می شود.
حقوق طبیعی انسان از طبیعت انسانی وی سرچشمه می گیرد و خودبخود در سرشت وجودیِ  او  نهادینه شده و به واسطۀ آن زمینه های بالندگی و رشد واقعی هر انسانی فراهم می شود. تصور این که آدمی حتی لحظه ای از این حقوق طبیعی محروم بماند هم غیرممکن است چه رسد به این که حقوق مورد اشاره از وی ستانده شود. لذا هرگونه محروم کردن انسان ها از این حقوق طبیعی و مسلم به مثابه نابودی  ساحت وجودی انسان تلقی می شود و گناهی نابخشودنی می نماید.

ستاندن حقوق طبیعی  از انسان به مثابه این است که هویت و شخصیت وی را ستانده باشیم و اگر هویت و شخصیت آدمی از وی گرفته شود دیگر از او چه باقی می ماند؟
محرومیت انسان ها از حقوق طبیعی شان ستم بزرگ و نابخشودنی است.

از جمله مهم ترین و بنیادی ترین حقوق طبیعی انسان ها عبارتند از:
1.حق برخورداری از آزادی های اجتماعی،  مدنی و اقتصادی
2.حق برخورداری از برابری های اجتماعی و اقتصادی
3.حق برخورداری از رفاه اجتماعی(شغل مناسب، درآمد مطلوب، مسکن، آموزش همگانی و رایگان، زندگیِ با کیفیت، شادی،  بهداشت و درمان،  اوقات فراغت و....)
4.حق برآورده شدن  تمامی نیازهای انسانی و اجتماعی.
5. حق مشارکت و دخالت در تمامی اموری که به بود و باش و زیست شان تعلق و بستگی دارد.
6.حق دسترسی آزاد به  منابع اطلاع رسانی شفاف و دقیق.
7.حق انتقاد آزادانه 
8.حق انتخاب سبک زندگی مطابق با میل و علاقۀ هر فرد.

دست یابی ملت ایران به حقوق طبیعی شان ممکن نمی شود مگر با در پیش گرفتن "سیاست های شهروندی و مدنی" همه جانبه که طی آن تمام سرمایه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی این جامعه در خدمت برآورده نمودن حقوق مورد اشاره به کار گرفته شوند!

  اکنون گاه و وقت آن فرارسیده که دست یابی به حقوق طبیعی ملت ایران در کانون تصمیم گیری های کلان و راهبردی کشور قرار گیرد و اگر غیر از این باشد هیچ امیدی به بهبودی اوضاع نمی توان داشت و شوربختانه این که باید گفته شود در بر همان پاشنۀ سابق می چرخد!

محمدباقر تاج الدین

@hooreechannel 🌹
👏4
حجاب اجباری، تظاهرات اسفند ماه ۱۳۵۷ش
و نقد مستند ترانه علیدوستی

علی مرادی مراغه ای
https://youtu.be/bJCCWONa7I0
در لایو تصویری که در کانال یوتیوب گذاشته ام به موارد زیر پرداخته ام:
دو هفته پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ دفتر امام خمینی، تصمیم به لغو قانون حمایت خانواده و اجباری شدن حجاب اسلامی گرفت.
قانون «حمایت خانواده» که در زمان شاه تصویب شده بود، تعدد زوجات را محدود و منوط به رای دادگاه کرده بود، قبل از آن، به استناد قرآن، مردان میتوانستند به شرط رعایت عدالت، ۴ همسر و تعداد نامحدودی زن صیغه ای داشته باشند.

پس از دستور دفتر امام، زنان کارمند بدون حجاب، اجازهٔ ورود به محل کارشان را نیافتند. تظاهرات متعددی از سوی زنان صورت گرفت اما اوج آن در روز جهانی زن در ۸ مارس یعنی ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ بود که در تهران برگزار شد. این اعتراضات شش روز، از ۱۷اسفند۱۳۵۷ الی ۲۳ اسفند ادامه یافت.

در مستند ترانه علیدوستی گفته می شود که در تظاهرات زنان برای اعتراض به حجاب اجباری هیچکدام از مردان حضور نداشتند و نسبت به اجباری شدن حجاب اعتراضی نکردند. که البته اشتباه است و در این فایل تصویر به نقد آن پرداخته ام و اینکه:
نشان داده ام چه احزابی با حجاب اجباری مخالفت کردند و چه احزابی موافق آن بودند؟!

تقریبا علاوه بر احزاب اسلامی، تقریبا تمامی احزاب مطرح چپ اعم از حزب توده، فدائیان خلق و مجاهدین خلق، راهپیمائیهای اعتراضی بر علیه حجاب اجباری را محکوم کرده، نوشتند که در شرایط فعلی، مطرح کردن مسائل فرعی مثل حجاب باعث تفرقه در صف مبارزه با امپریالیزم میگردد!

روزنامه کارِ فدائیان خلق به رهبری فرخ نگهدار نوشت:
«جامعه به دو بخش زن با حجاب و بی حجاب تقسیم نمیشود بلکه به دو طبقه استثمارگر و استثمار شونده تقسیم میشود».
(کار، ۲۴اسفند ۱۳۵۷، ش ۲، ص۶)
حزب توده نیز حجاب را امری فرعی دانسته و تظاهرات زنان بر حجاب اجباری را محکوم کرد که به اتحاد مردم ضربه زده و آنان را از مسائل اصلی یعنی مبارزه با امپریالیزم غافل میکند.
(نوید: وابسته به حزب توده، شنبه۱۹ اسفند۵۷، ش۷۲، ص۲)
مجله کار ارگان فدائیان نیز نوشت که تقسیم کردن جامعه به دو بخش زن و مرد و با حجاب و بی حجاب راهی انحرافی است «چرا که جامعه به دو طبقه استثمارگر و استثمار شونده تقسیم میشود».
کار: ارگان سازمان چریکهای فدایی، ۲۴اسفند ۵۷ ش۳،ص۶)

اما از میان تمامی احزاب، جبهه ملی جزو معدود احزابی بود که مخالف حجاب اجباری شد و در ارگان خود، مقاله ای در اعتراض به لغو قانون حمایت خانوده و حجاب اجباری نوشتند.
(روزنامه جبهه ملی،۱۹ اسفند۵۷، ش۱۰۳، ص۲)

البته، باید به معدود نشریاتی چون مجله جمعه به سردبیری احمد شاملو نیز اشاره کرد که شماره ۳۰ مورخه ۲۳ اسفندش را اختصاص داد به دفاع از حقوق زنان...

و موارد دیگر را به همراه تصاویر مربوطه در این لایو تصویری پرداخته ام.


@hooreechannel 🌹
2👍1
✳️ معروفترین داستان‌های کریسمس

✍️جشن کریسمس تا حد زیادی مدیون ادبیات و بخصوص چارلز دیکنز است! دیکنز در ایجاد و تقویت بسیاری از سنت های کریسمس  مثل امور خیریه، دور هم جمع شدن خانواده، تعطیلات (پیش از دیکنز کریسمس تعطیل نبود؛ یادتان هست که اسکروج در "سرود کریسمس" اجازه نداد کارمندش روز عید را مرخصی بگیرد؟)،  کارت تبریک و....  همگی کار دیکنز است. بعدها هم نویسندگان دیگر، انواع و اقسام داستان‌ها را برای این جشن نوشتند. مشهورترین این داستان‌ها را با هم مرور می‌کنیم:

❄️سرود کریسمس (چارلز دیکنز): معروفترین داستان کریسمسیِ تاریخ؛ ماجرای یک پیرمرد تنها و بی‌احساس و خسیس به اسم ابنزر اسکروج که به مردم نزول می‌دهد و مدام پول روی پول می‌گذارد. او شب کریسمس تنهاست، اما آن شب ارواح به سراغش می‌آیند و گذشته  و آینده‌های احتمالی را نشانش می‌دهند...

❄️دخترک کبریت فروش (هانس کریستین آندرسن): ماجرا درست شب سال نو اتفاق می افتد که دختربچه‌ای دستفروش سعی دارد کبریت‌هایش را بفروشد. اما مردم به او ‌توجهی ندارند. هوا سرد است و دختربچه مجبور می شود کبریت‌هایش را یکی یکی روشن کند تا گرم بماند...

❄️جنایت در کریسمس (آگاتا کریستی): ملکه جنایت چند اثر با سوژه  کریسمس دارد. معروفترین آنها «جنایت در کریسمس» است از سری ماجراهای هرکول پوآرو. در این داستان، پوآرو  در مهمانی کریسمس شاهزاده ای شرکت می‌کند، اما یادداشتی دریافت می‌کند که نباید لب به دسر بزند زیرا سمی است ... 

❄️درخت کریسمس و ازدواج (فئودور داستایفسکی): مردی فقیر به یک مهمانی کریسمس دعوت شده و چون کسی را نمی‌شناسد، ساکت و آرام یک گوشه نشسته. مرد یاد یک مهمانی کریسمس قدیمی می‌افتد که ظاهراً به بهانه تولد یک بچه در شب کریسمس ترتیب داده شده بود اما آنجا هم پولدارها داشتند در مورد کار و سرمایه‌گذاری حرف می‌زدند...

❄️وانکا (آنتون چخوف): ماجرای وانکا ژوکوف، پسربچه نه ساله‌ای که برای کارگری به مسکو آمده و حالا در شب کریسمس تنها مانده و از این فرصت استفاده کرده تا برای پدربزرگش نامه بنویسد. وانکا یادش می‌آید که وقتی کوچک بود، موقع کریسمس همراه پدربزرگش به جنگل می رفت تا درخت کریسمسی قطع کنند...

❄️هدیه سال نو (او. هنری): یک زوج می‌خواهند برای هم عیدی بگیرند، اما چون پول چندانی ندارند مجبور می‌شوند چیزهای عزیزشان را بفروشند. یکی موهایش را کوتاه می‌کند و می‌فروشد و آن یکی، ساعت مچی را که از پدربزرگش به ارث رسیده... .


🌹🌹حوری فرا رسیدن سال نو میلادی و ایام کریسمس را بر هموطنان مسیحی تبریک می گوید. به امید سالی پر از صلح و مدارا برای همه انسانها🌹🌹

@hooreechannel 🌹
7👍3
✍️ ستم زمانی پایان می‌یابد که
ستم دیده تصمیم بگیرد دیگر تحمل نکند


👤نلسون ماندلا

@sokhanranihaa
@hooreechannel 🌹
👍141👎1
نان و نان خانوادگی

"مردی از دیوانه ای پرسید: اسم اعظم خدا را می دانی؟ دیوانه گفت: نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمی توان گفت، مرد گفت: نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟ دیوانه گفت: در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛ از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه ی اتحادمردم نان است."

به وضعیت از هم گسیخته و فروپاشی اجتماعی نزدیک شده ایم، سیاست ها و مدیریت های سالیان پس از انقلاب و تأکید و اصرار بر نگاه ایدئولوژیک و تحمیل در سبک خاصی از زندگی که به پنداشت برخی محافل خاص و خاصه دیدگاه طایفه متوهم پایداری و دیدگاه های شیخ اعظم آنان و نیز سیاست خارجی تنش‌زا که در تصور مدیریت جهانی بوده اند کار را به جایی رسانده که اکنون بسیاری از مردم معطل یک لقمه نان حلال اند.

انگار دیگر کسی به نام خود و شجره و شهرت و نام خانودگی اش کاری ندارد، هرکه نان دارد، نام دارد، لذا همه بدنبال نان می دوند، راه رسیدن به نان هم به این سادگی ها نیست؛ یا باید دیگران را بفروشی و یا خود را بفروشی؛ کار از فروش طلا و جواهر و برداشت از حساب شخصی و اندوخته های مادی گذشته، گویی فروش کلیه و اندام بدن هم دیگر کفاف نمی دهد...عِرض و آبرو و اندوخته های معنوی و نام را در معرض فروش می گذارند تا نانی به کف آرند.

ازدیاد فساد و فحشا و خودکشی و خودفروشی، طلاق و بیکاری، دزدی و اختلاس و ..... از نداشتن نان است، از فقر و فقر مطلق است، ملتی که زیر بار فقر کمرش خم شده است، پریشان از غم نان است؛ تاریخ و فرهنگ و هویت خود را مسکوت می گذارد، رفتار اجتماعی اش عوض می شود، در اندیشه حقوق فردی هم نیست؛ چه برسد به هسته ای!!! نان می خواهد.

اول باید از این فقر عبور کرد، نانی باشد تا شکم های خالی پر شود تا بعد تن های عریان پوشانده شود، تا بعد هسته ای حق مسلم شود؛ فعلاً نان حق مسلم ماست!!!

خطاهای مکرر تصمیم گیران اصلی و پشت پرده در پدید آمدن این وضعیت محرز است؛ ربطی به دولت ها هم ندارد، هر رئیس جمهوری آمده است وضع همین بوده و بدتر از دیروز شده است، پرداختن به دولت ها و چه کسی رئیس جمهور است و از او مطالبه کردن همه آنچه که باید نیست، اساس از جایی دیگر و سیاست های دیگری است، ورشکستگی در بخش هایی از نهادهای اقتصادی و بانک ها و بی ارزش شدن پول ملی را می بایست در نوعی از نگاه و سیاست گذاری جستجو کرد که دولت ها را از اثر انداخته و برای دولت های مستقر تعیین تکلیف می کند، به رای مردم و اکثریت هم بی توجه است، بی دولتی از همین جا ناشی می شود؛ در کدامین دوره از دولت های گذشته تا اکنون، دولت به معنای واقعی وجود داشته، در همه دوره ها با بی دولتی روبرو بوده ایم، نظام حکومت داری و حکمرانی مشکل آفرین است و باید تغییر در رویکرد حکمرانی ایجاد شود، به اهمیت رای مردم و رای اکثریت دقت گردد و دولت اثرگذار و برنامه محور و توسعه گرا تعریف شود.

نان نداشتن یعنی همان فقر از نوع حکمرانی ایدئولوژیک است، با دهه های مذهبی و سوراخ کردن تاریخ و هر روز را به نامی مذهبی تزیین دادن، نانی حاصل نمی شود، مداح پرورش می دهد و چاپلوس، گدا پرورش می دهد و نان را از سفره مردم به یغما می برد، نان که نباشد، خدا هم ابزار می شود، نام و نام خانوادگی هم به فراموشی سپرده می شود.....اول نان و نان خانوادگی ....... که نان اسم اعظم خداوند است.

سائلی پرسید از آن شوریده حال/
گفت اگر نام مهین ذوالجلال/
می‌شناسی بازگوی ای مرد نیک/
گفت نان است این بنتوان گفت لیک/
مرد گفتش احمقی و بی‌قرار/
کِی بوَد نام مهین نان، شرم دار/
گفت در قحط نشابور ای عجب/
می‌گذشتم گرسنه چل روز و شب/
نه شنودم هیچ جا بانگ نماز/
نه دری بر هیچ مسجد بود باز/
من بدانستم که نان نام مهینست/
نقطهٔ جمعیت و بنیاد دینست/
از پی نان نیستت چون سگ قرار/
حق چو رزقت می‌دهد تو حق گزار/
حق چو رزقت داد و کارت کرد راست/
تو بخور وز کس مپرس این از کجاست

علیرضا کفایی

@hooreechannel 🌹
👍7👌1