ملاقات با مریم در تهران؛ تجربهای روحانی، زنانه و باشکوه 🕊
١. چندی پیش بود که نامگذاری ایستگاهی جدید به نام مریم مقدس در متروی تهران، توجه بسیاری از رسانههای بینالمللی را به این اقدام جلب کرد. با مرور زمان و انتشار تصاویری از ایستگاه مریم مقدس، توجهها به معماری مسیحی و المانهای کلیسایی آن جلب شد. بهویژه تندیسهایی از مریم مقدس و عیسی مسیح که تا پیش از این نمونهی آن را کمتر در فضای شهری تهران دیده بودیم. لحظهشماری میکردم برای اینکه فرصتی دست بدهد و حضوری از این ایستگاه دیدن کنم. و بالاخره در روزهای کریسمس اتفاق افتاد.
٢. صدای اعلان مترو میآید: «ایستگاه مریم مقدس». عنوان غریبی است و این را میشود در چهرهی آدمها دید. خانم جوان لبخند میزند. مرد میانسال به دخترک همراهش توضیح میدهد مریم مقدس کیست و چهقدر اینکار را با اعتماد بهنفس انجام میدهد. چند پسر دبیرستانی هم به سبک خودشان نسبت به این عنوان جدید واکنش میدهند. قرارگرفتن نام یک زن در عنوان ایستگاه مترویی مهم، سابقه نداشته.
٣. به نقشهی متروی تهران نگاه میکنم. با یک مرور متوجه میشوم حدود ۴٠ ایستگاه به نام مردان نامگذاری شده. از شاعرانی چون مولوی و فردوسی و سعدی گرفته تا شخصیتهای ملی چون امیرکبیر و استاد معین و دانشمندانی چون ابن سینا و سهروردی و البته شخصیتهای سیاسی و شهیدان. همه مرد هستند. مریم مقدس تنها نام زنانه در این میان است و از این جهت هم خاص و قابل توجه.
۴. از قطار که بیرون میآیم، مواجه میشوم با تندیس دیواری زیبایی از مریم در کنار درختی تاک با رنگآمیزی بنفش و صورتی. سمت دیگر دیوارکوبی از مسیح است و بر دیوار دیگر، تصویری از یک کلیسا در کنار یک مسجد. و نهایتا در آخرین تندیس دیواری، مریم نوزاد مقدسش را در آغوش گرفته و با لبخندی غمگین به مسافران نگاه میکند. تصویرسازیهای چشمنواز و معناداری است و فضای روحانی خاصی به ایستگاه بخشیده.
۵. سقف گیت اصلی، معماری خاصی دارد شبیه کلیساهای ایتالیایی. خوشنویسیها و سنگنوشتههایی از آیات مربوط به مریم و مسیح در قرآن و انجیل در سراسر مسیر خروج از ایستگاه نصب شده است. تندیسی از کتاب مسیح در شب قدر و شمایلی از مریم و عیسای کودک و البته، مجسمهی روحالقدس در تمثیل کبوتری با شاخهای زیتون. مسیر پلههای برقی نیز با طراحی قوسی و نورپردازی باشکوهی اجرا شده که نمیشود مجذوبش نشد.
۶. از ایستگاه که بیرون میآیم، کلیسای سرکیس مقدس در آن سمت خیابان نمایان است. ساختمان سفید کلیسا با منظرهای بلند و صلیبهای آهنی بزرگ، چشم را به خود خیره میکند. دقیقا روبهروی کلیسا و در ویترین شیشهای، تندیس ایستادهای از مریم نصب شده با همان چهرهی غمگین نقاشیهای قرون وسطایی. در پسزمینه تابلوهایی از چند شهید مسیحی قرار گرفته و اطراف تندیس با گیاهان و گلهای سفید زیبایی تزئین شده.
٧. دو دختر جوان با تندیس مریم عکس میگیرند. به چشمان مریم خیره میشوم. به او که احتمالاً مهمترین شخصیت زن تاریخ در نگاه جهانیان است. آیات سورهی مریم را مرور میکنم و به این میاندیشم که چگونه شخصیتهای زن میتوانند نادیده گرفته شوند. به یاد میآورم که اخیرا فرد مشهوری با انتقاد شدید به تندیسهای مریم در این ایستگاه، آن را مکشوفه، تنبرهنه و شلحجاب توصیف کرده بود! انگار زنانگی بهراحتی میتواند عاملی برای برچسبزنی و حذف باشد، حتی اگر مریم باشی.
۸. نمیدانم چهقدر زمان میبرد تا بار دیگر نام یک زن در فضای شهری ماندگار شود. نام زنی شاعر یا دانشمند یا سیاستمدار یا شهید. تا آن زمان، ایستگاه متروی مریم مقدس تنها حضور زنانهی جدی در تهران است که تجربهاش خالی از لطف نیست. ملاقات با مریم در تهران و تجربهای روحانی، زنانه و باشکوه.
✍🏻 روح الله طالبی توتی
@tadaeeat
@hooreechannel 🌹
١. چندی پیش بود که نامگذاری ایستگاهی جدید به نام مریم مقدس در متروی تهران، توجه بسیاری از رسانههای بینالمللی را به این اقدام جلب کرد. با مرور زمان و انتشار تصاویری از ایستگاه مریم مقدس، توجهها به معماری مسیحی و المانهای کلیسایی آن جلب شد. بهویژه تندیسهایی از مریم مقدس و عیسی مسیح که تا پیش از این نمونهی آن را کمتر در فضای شهری تهران دیده بودیم. لحظهشماری میکردم برای اینکه فرصتی دست بدهد و حضوری از این ایستگاه دیدن کنم. و بالاخره در روزهای کریسمس اتفاق افتاد.
٢. صدای اعلان مترو میآید: «ایستگاه مریم مقدس». عنوان غریبی است و این را میشود در چهرهی آدمها دید. خانم جوان لبخند میزند. مرد میانسال به دخترک همراهش توضیح میدهد مریم مقدس کیست و چهقدر اینکار را با اعتماد بهنفس انجام میدهد. چند پسر دبیرستانی هم به سبک خودشان نسبت به این عنوان جدید واکنش میدهند. قرارگرفتن نام یک زن در عنوان ایستگاه مترویی مهم، سابقه نداشته.
٣. به نقشهی متروی تهران نگاه میکنم. با یک مرور متوجه میشوم حدود ۴٠ ایستگاه به نام مردان نامگذاری شده. از شاعرانی چون مولوی و فردوسی و سعدی گرفته تا شخصیتهای ملی چون امیرکبیر و استاد معین و دانشمندانی چون ابن سینا و سهروردی و البته شخصیتهای سیاسی و شهیدان. همه مرد هستند. مریم مقدس تنها نام زنانه در این میان است و از این جهت هم خاص و قابل توجه.
۴. از قطار که بیرون میآیم، مواجه میشوم با تندیس دیواری زیبایی از مریم در کنار درختی تاک با رنگآمیزی بنفش و صورتی. سمت دیگر دیوارکوبی از مسیح است و بر دیوار دیگر، تصویری از یک کلیسا در کنار یک مسجد. و نهایتا در آخرین تندیس دیواری، مریم نوزاد مقدسش را در آغوش گرفته و با لبخندی غمگین به مسافران نگاه میکند. تصویرسازیهای چشمنواز و معناداری است و فضای روحانی خاصی به ایستگاه بخشیده.
۵. سقف گیت اصلی، معماری خاصی دارد شبیه کلیساهای ایتالیایی. خوشنویسیها و سنگنوشتههایی از آیات مربوط به مریم و مسیح در قرآن و انجیل در سراسر مسیر خروج از ایستگاه نصب شده است. تندیسی از کتاب مسیح در شب قدر و شمایلی از مریم و عیسای کودک و البته، مجسمهی روحالقدس در تمثیل کبوتری با شاخهای زیتون. مسیر پلههای برقی نیز با طراحی قوسی و نورپردازی باشکوهی اجرا شده که نمیشود مجذوبش نشد.
۶. از ایستگاه که بیرون میآیم، کلیسای سرکیس مقدس در آن سمت خیابان نمایان است. ساختمان سفید کلیسا با منظرهای بلند و صلیبهای آهنی بزرگ، چشم را به خود خیره میکند. دقیقا روبهروی کلیسا و در ویترین شیشهای، تندیس ایستادهای از مریم نصب شده با همان چهرهی غمگین نقاشیهای قرون وسطایی. در پسزمینه تابلوهایی از چند شهید مسیحی قرار گرفته و اطراف تندیس با گیاهان و گلهای سفید زیبایی تزئین شده.
٧. دو دختر جوان با تندیس مریم عکس میگیرند. به چشمان مریم خیره میشوم. به او که احتمالاً مهمترین شخصیت زن تاریخ در نگاه جهانیان است. آیات سورهی مریم را مرور میکنم و به این میاندیشم که چگونه شخصیتهای زن میتوانند نادیده گرفته شوند. به یاد میآورم که اخیرا فرد مشهوری با انتقاد شدید به تندیسهای مریم در این ایستگاه، آن را مکشوفه، تنبرهنه و شلحجاب توصیف کرده بود! انگار زنانگی بهراحتی میتواند عاملی برای برچسبزنی و حذف باشد، حتی اگر مریم باشی.
۸. نمیدانم چهقدر زمان میبرد تا بار دیگر نام یک زن در فضای شهری ماندگار شود. نام زنی شاعر یا دانشمند یا سیاستمدار یا شهید. تا آن زمان، ایستگاه متروی مریم مقدس تنها حضور زنانهی جدی در تهران است که تجربهاش خالی از لطف نیست. ملاقات با مریم در تهران و تجربهای روحانی، زنانه و باشکوه.
✍🏻 روح الله طالبی توتی
@tadaeeat
@hooreechannel 🌹
❤8👍1
آداب کلی زندگی:
- قانون اول
بدنتان را گرامی بدارید تا خودتان را دوست نداشته باشید کائنات چیزی به شما نمی دهند
- قانون دوم
اگر خود شما ذهنتان را کنترل نکنید دیگری آن را کنترل خواهد کرد
مثلا وقتی که شما نمی توانید ذهنتان را کنترل کنید و وجودتان از نفرت انباشته می شود در این زمان دیگری دارد ذهن شما را کنترل می کند
پس هر وقت کنترل ذهنت دست خودت نباشد حتما دست کس دیگری است
- قانون سوم
به خودتان بگویید در زندگی گذشته ی من چیزی به نام اشتباه وجود ندارد پس خودتان را برای هر کاری که کردید ببخشید و حالا فقط به چشم یک تجربه به آن نگاه کنید
- قانون چهارم
درسهای زندگی ما آنقدر تکرار می شوند تا آنها را بیاموزیم
پس تا نیمه ی تاریک را نشناسیم نمی توانیم جلوی تکرار شدن آنها را بگیریم
اگر روی نیمه ی تاریک کار کردید اما هنوز حوادثی دارند تکرار می شوند پس هنوز چیزهایی در نیمه ی تاریک هست که کشفش نکردید
- قانون پنجم
همه چیز از درون خود ما شروع می شود و به بیرون می رود
( عشق ، نفرت و ...... )
پس وقتی چیزی در محیط بیرون آزارتان می دهد باید درون خودتان را بررسی کنید و دست از قضاوت کردن دائمی دیگران بردارید
_ قانون ششم
کنترل زندگی خودتان را یا کنترل باورهای خودتان را در دست بگیرید
یعنی چون باور ما قدرت خلق کنندگی دارد پس اگر باورهایمان را ببینیم و کنترل کنیم زندگیمان را کنترل و هدایت کرده ایم
وقتی از سر صبح به این فکر می کنید که امروز حتما روز بدی است انتظار نداشته باشید که همه چیز خوب پیش برود
- قانون هفتم
هر چیزی که بر ما واقع می شود و برای ما رخ می دهد بازتاب مستقیم اندیشه های ما است
تو همانی که می اندیشی
هر چیزی که امروز هستید بازتاب اندیشه های دیروزتان است و هر چیزی که فردا می شوید بازتاب اندیشه های امروزتان است
- قانون هشتم
قوانین زندگی از بدو تولد در وجود ماست .
ما فقط با این درسها داریم آنها را دوباره به یاد می آوریم
پس آن دوستانی که دچار انواع و اقسام مشکلات و بیماریها هستند به یاد بیاورند که سلامت دنیا آمده اند و در بدو تولد هیچ مشکلی نداشته اند و باید به سراغ فکرهایشان بروند مخصوصا آنهایی که بیماری جسمی دارند به این فکر کنند که هیچ آدمی بیمار نمی شود مگر اینکه اول فکرش بیمار می شود و هیچ آدمی درمان نمی شود مگر اینکه اول فکرش درمان می شود
- قانون نهم
انتخاب چگونه زندگی کردن صد در صد با خود ماست یادتان نرود !
نه حتی نو دو نه درصد !
دقیقا صد در صد به همین دلیل است که خدا عادل است
- قانون دهم
جایی بهتر از اینجا و زمانی بهتر از اکنون وجود ندارد
تو در نهایت کمالی در همین لحظه و اکنون
چون تو در هر زمان به بهترین کاری که در آن موقع از دستت بر می آمده مشغول بودی و در این زمان هم همینطور
پس حالا در لحظه ی ابدی زندگی کن
تا یاد نگیریم در لحظه ی ابدی زندگی کنیم در هیچ کدام از تمرینات ذهنی کاملا موفق نمی شویم چون خیلی چیزها مثل شهود زمانی دریافت می شوند که ما در لحظه ی ابدی اکنون باشیم
و خوشبختی واقعی در اثر رضایت از لحظه ی ابدی اکنون به دست می آید
نه فقط انجام شدن آرزوها
و این قانون عجیب اما واقعی است که باید خیلی به آن فکر کنید
https://news.1rj.ru/str/Hrman11
@hooreechannel 🌹
- قانون اول
بدنتان را گرامی بدارید تا خودتان را دوست نداشته باشید کائنات چیزی به شما نمی دهند
- قانون دوم
اگر خود شما ذهنتان را کنترل نکنید دیگری آن را کنترل خواهد کرد
مثلا وقتی که شما نمی توانید ذهنتان را کنترل کنید و وجودتان از نفرت انباشته می شود در این زمان دیگری دارد ذهن شما را کنترل می کند
پس هر وقت کنترل ذهنت دست خودت نباشد حتما دست کس دیگری است
- قانون سوم
به خودتان بگویید در زندگی گذشته ی من چیزی به نام اشتباه وجود ندارد پس خودتان را برای هر کاری که کردید ببخشید و حالا فقط به چشم یک تجربه به آن نگاه کنید
- قانون چهارم
درسهای زندگی ما آنقدر تکرار می شوند تا آنها را بیاموزیم
پس تا نیمه ی تاریک را نشناسیم نمی توانیم جلوی تکرار شدن آنها را بگیریم
اگر روی نیمه ی تاریک کار کردید اما هنوز حوادثی دارند تکرار می شوند پس هنوز چیزهایی در نیمه ی تاریک هست که کشفش نکردید
- قانون پنجم
همه چیز از درون خود ما شروع می شود و به بیرون می رود
( عشق ، نفرت و ...... )
پس وقتی چیزی در محیط بیرون آزارتان می دهد باید درون خودتان را بررسی کنید و دست از قضاوت کردن دائمی دیگران بردارید
_ قانون ششم
کنترل زندگی خودتان را یا کنترل باورهای خودتان را در دست بگیرید
یعنی چون باور ما قدرت خلق کنندگی دارد پس اگر باورهایمان را ببینیم و کنترل کنیم زندگیمان را کنترل و هدایت کرده ایم
وقتی از سر صبح به این فکر می کنید که امروز حتما روز بدی است انتظار نداشته باشید که همه چیز خوب پیش برود
- قانون هفتم
هر چیزی که بر ما واقع می شود و برای ما رخ می دهد بازتاب مستقیم اندیشه های ما است
تو همانی که می اندیشی
هر چیزی که امروز هستید بازتاب اندیشه های دیروزتان است و هر چیزی که فردا می شوید بازتاب اندیشه های امروزتان است
- قانون هشتم
قوانین زندگی از بدو تولد در وجود ماست .
ما فقط با این درسها داریم آنها را دوباره به یاد می آوریم
پس آن دوستانی که دچار انواع و اقسام مشکلات و بیماریها هستند به یاد بیاورند که سلامت دنیا آمده اند و در بدو تولد هیچ مشکلی نداشته اند و باید به سراغ فکرهایشان بروند مخصوصا آنهایی که بیماری جسمی دارند به این فکر کنند که هیچ آدمی بیمار نمی شود مگر اینکه اول فکرش بیمار می شود و هیچ آدمی درمان نمی شود مگر اینکه اول فکرش درمان می شود
- قانون نهم
انتخاب چگونه زندگی کردن صد در صد با خود ماست یادتان نرود !
نه حتی نو دو نه درصد !
دقیقا صد در صد به همین دلیل است که خدا عادل است
- قانون دهم
جایی بهتر از اینجا و زمانی بهتر از اکنون وجود ندارد
تو در نهایت کمالی در همین لحظه و اکنون
چون تو در هر زمان به بهترین کاری که در آن موقع از دستت بر می آمده مشغول بودی و در این زمان هم همینطور
پس حالا در لحظه ی ابدی زندگی کن
تا یاد نگیریم در لحظه ی ابدی زندگی کنیم در هیچ کدام از تمرینات ذهنی کاملا موفق نمی شویم چون خیلی چیزها مثل شهود زمانی دریافت می شوند که ما در لحظه ی ابدی اکنون باشیم
و خوشبختی واقعی در اثر رضایت از لحظه ی ابدی اکنون به دست می آید
نه فقط انجام شدن آرزوها
و این قانون عجیب اما واقعی است که باید خیلی به آن فکر کنید
https://news.1rj.ru/str/Hrman11
@hooreechannel 🌹
❤4👍2
حجاب چگونه به رانت برای برخی زنان و عامل حذف بخش دیگری از زنان تبدیل شد؟
به بهانه مستند ترانه علیدوستی
حجاب چگونه از انتخاب نوع پوشش و تقید به حکمی دینی، به سازوکار توزیع فرصت میان زنان تبدیل شد؟
سخنان اخیر ترانه علیدوستی، که اعلام کرده دیگر حاضر نیست با حجاب بازی کند و حذف از سینما را میپذیرد، فرصتی است برای بازخوانی تاریخی رابطه میان سیاست، بدن زن و ساختارهای حرفهای در ایران.
در سالهای آغازین پس از انقلاب ۱۳۵۷، سیاست «پاکسازی نیروی انسانی» بسیاری از زنان را از بازار کار رسمی کنار گذاشت. آمارها نشان میدهند نرخ اشتغال زنان که پیش از انقلاب حدود ۱۳ درصد بود، در دهه اول انقلاب به ۸ درصد کاهش یافت؛ کاهشی که تنها ناشی از دگرگونی اقتصادی نبود، بلکه نتیجه مستقیم محدودسازی نهادی و بازتعریف معیارهای حضور زنان در مشاغل رسمی بود.
در این دوره، حجاب به یک «پیوست غیررسمی صلاحیت حرفهای» تبدیل شد؛ پیوستی که نهتنها شرط ورود، که معیار ارزیابی قابلیت اعتماد و امکان ارتقا بود.
بهتدریج، نوعی پوشش که مورد پسند طبقه حاکم است به نوعی سرمایه بدل شد که میتوانست فقدان سایر اشکال سرمایه، از جمله داشتن شایستگی و توانایی های لازم را جبران کند.
زنانی که با استانداردهای رسمی حجاب همسو بودند، امکان بیشتری برای حضور در نهادهای دولتی، مدیریتهای میانی، تدریس و حتی نقشآفرینی در جریانهای سیاسی، حتی جریان پیشروتری مثل اصلاحات را یافتند.
در مقابل، زنانی که حجاب مورد قبول ساختار را نپذیرفتند، از امکان رقابت برابر محروم شدند و حذف، به تجربهای مکرر در زیست حرفهای آنان تبدیل شد؛ تجربهای که اغلب در روایتهای رسمی تاریخ اجتماعی ایران ثبت نشد، اما در حافظه جمعی زنان ماند.
پس از مرگ تراژیک مهسا (ژینا) امینی و گسترش جنبش اعتراضی، مواجهه زنان با حذف، وارد مرحلهای آگاهانهتر شد.
در سه سال اخیر، بسیاری از زنان نه صرفاً «اخراج یا کنار گذاشته» شدند، بلکه با علم به پیامدها، از سازش با هنجارهای تحمیلی پرهیز کردند و حذف از تحصیل، مدیریت یا شغل را پذیرفتند تا به بازتولید نظم اجباری مشروعیت ندهند. در این دوره، مقاومت در برابر حجاب اجباری فقط واکنشی اعتراضی نبود، بلکه به نوعی بازتعریف سوژگی حرفهای تبدیل شد: تصمیم برای بازپسگیری کنترل بر بدن، حتی وقتی به بهای از دست دادن فرصتهای نهادی تمام میشد.
در این چارچوب، آزادی پوشش را میتوان نه فقط نتیجه یک جنبش، که برآیند چهار دهه چانهزنی نابرابر میان زنان و ساختار قدرت دانست. زنانی که در دهه ۶۰ از دانشگاه و اداره کنار گذاشته شدند، زنانی که در دهههای بعد ارتقا نگرفتند چون «معیارهای پوششی» مورد پسند ساختار را نپذیرفتند، و زنانی که امروز حذف را انتخاب میکنند تا به تحمیل تن ندهند، همگی در یک نقطه به هم میرسند: تلاش برای تبدیل پوشش از ابزار کنترل، به قلمرو انتخاب فردی.
موضع ترانه، در امتداد این تاریخ قرار میگیرد؛ نه بهعنوان یک استثنا، بلکه بهعنوان نشانهای از تغییر گفتمان: گسست از منطق «امتیازگیری از طریق انطباق»، و تقویت این ایده که حق انتخاب زنان، پیششرط مشارکت واقعی و پایدار آنان در عرصه عمومی است.
✍پرستو سرمدی
@hooreechannel 🌹
به بهانه مستند ترانه علیدوستی
حجاب چگونه از انتخاب نوع پوشش و تقید به حکمی دینی، به سازوکار توزیع فرصت میان زنان تبدیل شد؟
سخنان اخیر ترانه علیدوستی، که اعلام کرده دیگر حاضر نیست با حجاب بازی کند و حذف از سینما را میپذیرد، فرصتی است برای بازخوانی تاریخی رابطه میان سیاست، بدن زن و ساختارهای حرفهای در ایران.
در سالهای آغازین پس از انقلاب ۱۳۵۷، سیاست «پاکسازی نیروی انسانی» بسیاری از زنان را از بازار کار رسمی کنار گذاشت. آمارها نشان میدهند نرخ اشتغال زنان که پیش از انقلاب حدود ۱۳ درصد بود، در دهه اول انقلاب به ۸ درصد کاهش یافت؛ کاهشی که تنها ناشی از دگرگونی اقتصادی نبود، بلکه نتیجه مستقیم محدودسازی نهادی و بازتعریف معیارهای حضور زنان در مشاغل رسمی بود.
در این دوره، حجاب به یک «پیوست غیررسمی صلاحیت حرفهای» تبدیل شد؛ پیوستی که نهتنها شرط ورود، که معیار ارزیابی قابلیت اعتماد و امکان ارتقا بود.
بهتدریج، نوعی پوشش که مورد پسند طبقه حاکم است به نوعی سرمایه بدل شد که میتوانست فقدان سایر اشکال سرمایه، از جمله داشتن شایستگی و توانایی های لازم را جبران کند.
زنانی که با استانداردهای رسمی حجاب همسو بودند، امکان بیشتری برای حضور در نهادهای دولتی، مدیریتهای میانی، تدریس و حتی نقشآفرینی در جریانهای سیاسی، حتی جریان پیشروتری مثل اصلاحات را یافتند.
در مقابل، زنانی که حجاب مورد قبول ساختار را نپذیرفتند، از امکان رقابت برابر محروم شدند و حذف، به تجربهای مکرر در زیست حرفهای آنان تبدیل شد؛ تجربهای که اغلب در روایتهای رسمی تاریخ اجتماعی ایران ثبت نشد، اما در حافظه جمعی زنان ماند.
پس از مرگ تراژیک مهسا (ژینا) امینی و گسترش جنبش اعتراضی، مواجهه زنان با حذف، وارد مرحلهای آگاهانهتر شد.
در سه سال اخیر، بسیاری از زنان نه صرفاً «اخراج یا کنار گذاشته» شدند، بلکه با علم به پیامدها، از سازش با هنجارهای تحمیلی پرهیز کردند و حذف از تحصیل، مدیریت یا شغل را پذیرفتند تا به بازتولید نظم اجباری مشروعیت ندهند. در این دوره، مقاومت در برابر حجاب اجباری فقط واکنشی اعتراضی نبود، بلکه به نوعی بازتعریف سوژگی حرفهای تبدیل شد: تصمیم برای بازپسگیری کنترل بر بدن، حتی وقتی به بهای از دست دادن فرصتهای نهادی تمام میشد.
در این چارچوب، آزادی پوشش را میتوان نه فقط نتیجه یک جنبش، که برآیند چهار دهه چانهزنی نابرابر میان زنان و ساختار قدرت دانست. زنانی که در دهه ۶۰ از دانشگاه و اداره کنار گذاشته شدند، زنانی که در دهههای بعد ارتقا نگرفتند چون «معیارهای پوششی» مورد پسند ساختار را نپذیرفتند، و زنانی که امروز حذف را انتخاب میکنند تا به تحمیل تن ندهند، همگی در یک نقطه به هم میرسند: تلاش برای تبدیل پوشش از ابزار کنترل، به قلمرو انتخاب فردی.
موضع ترانه، در امتداد این تاریخ قرار میگیرد؛ نه بهعنوان یک استثنا، بلکه بهعنوان نشانهای از تغییر گفتمان: گسست از منطق «امتیازگیری از طریق انطباق»، و تقویت این ایده که حق انتخاب زنان، پیششرط مشارکت واقعی و پایدار آنان در عرصه عمومی است.
✍پرستو سرمدی
@hooreechannel 🌹
❤3👍2
♻️تا انتها بخوانید!
در کالیفرنیا که یکی از سرسبزترین و زیباترین ایالت های امریکاست، دانشمندان از 5 سال پیش خطر خشکسالی را پیش بینی کرده اند.
همه نهادها احساس خطر کردند، کارواش ها و استخر ها دستور داده شده اند که از دستگاه های تصفیه آب استفاده کنند
تا از همان آب مصرفی دوباره استفاده کنند.
شهرداری استاندارد شیرهای دستشویی ها و حمام ها را عوض کرد و همه ساختمان ها موظف شدند از شیرآلاتی استفاده کنند
که حجم کمتری از آب را از خود بیرون می کنند.
آب آپارتمان ها محاسبه هزینه اش بر اساس تعداد نفر شد، خانه هایی که اتومبیل یا چمن زیاد آب می دهند جریمه های سنگین می شدند.
همه دانشگاه ها و ادارات دولتی موظف شدند تا سه سال آینده از چشم های الکترونیک برای شیر دستشویی های خود استفاده کنند
و حتی استانداردهای حجم سیفون توالت ها هم تغییر کرد.
شرکت های تحقیقاتی روی شیوه جدید آبیاری کشاورزی کار کردند و میزان آب مصرفی کشاورزی 41 درصد کمتر شد.
خلاصه همه چیز در جهت صرفه جویی آب.
امروز گفته می شود خطر کم آبی در کالیفرنیا نسبت به دیگر ایالت ها 7 سال عقب تر می افتد.
اما اصل ماجرا، شاهکار کالیفرنیایی ها روی پدیده ای بود به اسم Embodied water ، یا آبی که به چشم نمی آید.
داستان چه هست؟
شما حجم زیادی برگه در پرینترتان دارید
یا چرک نویس های روزانه.
آیا می دانید برای تولید هر برگه A4 تا رسیدن به شما،1 لیتر آب مصرف می شود؟
آیا می دانید برای تولید هر کفش چرم زنانه یا مردانه تان 811 لیتر آب مصرف شده؟
آیا می دانید برای تولید یک عدد نان سنگگ که هر روز خانواده می خورند 201 لیتر آب صرف شده؟
و آیا می دانید هر شلوار لی که هر یک از ما می پوشیم برای تولیدش 1000 هزار لیتر آب صرف شده است؟
این ها آب پنهان در زندگی ما هستند.
مصرف آب پنهان ما انسان ها، 91 درصد مصرف آبی است که هر روز مصرف می کنیم.
و بخش زیادی از آن مربوط به محصولات خوراکی و پوشش و لوازم زندگی می شوند.
وقتی یک کشور می گوید با خطر خشکسالی روبروست، معنی اش این است که تاثیرش پشت همه این خوراکی ها و لباس ها و حتی مانیتور و کتاب و یک لیوان شیر روی میز شماست اگر تمام شود، این محصولات هم کم کم دیگر تولید نمی شوند.
این یک بحران است. به آن توجه کنید.
دفعه بعد که یک کیلو سیب زمینی خریدید، حواس تان باشد در مصرف اش دقت کنید، برای تولید آن یک کیلو 111 لیتر آب از آب ایران کم شده است و آن 111 لیتر به سختی جایگزین می شود!
https://news.1rj.ru/str/darvishane49
@hooreechannel 🌹
در کالیفرنیا که یکی از سرسبزترین و زیباترین ایالت های امریکاست، دانشمندان از 5 سال پیش خطر خشکسالی را پیش بینی کرده اند.
همه نهادها احساس خطر کردند، کارواش ها و استخر ها دستور داده شده اند که از دستگاه های تصفیه آب استفاده کنند
تا از همان آب مصرفی دوباره استفاده کنند.
شهرداری استاندارد شیرهای دستشویی ها و حمام ها را عوض کرد و همه ساختمان ها موظف شدند از شیرآلاتی استفاده کنند
که حجم کمتری از آب را از خود بیرون می کنند.
آب آپارتمان ها محاسبه هزینه اش بر اساس تعداد نفر شد، خانه هایی که اتومبیل یا چمن زیاد آب می دهند جریمه های سنگین می شدند.
همه دانشگاه ها و ادارات دولتی موظف شدند تا سه سال آینده از چشم های الکترونیک برای شیر دستشویی های خود استفاده کنند
و حتی استانداردهای حجم سیفون توالت ها هم تغییر کرد.
شرکت های تحقیقاتی روی شیوه جدید آبیاری کشاورزی کار کردند و میزان آب مصرفی کشاورزی 41 درصد کمتر شد.
خلاصه همه چیز در جهت صرفه جویی آب.
امروز گفته می شود خطر کم آبی در کالیفرنیا نسبت به دیگر ایالت ها 7 سال عقب تر می افتد.
اما اصل ماجرا، شاهکار کالیفرنیایی ها روی پدیده ای بود به اسم Embodied water ، یا آبی که به چشم نمی آید.
داستان چه هست؟
شما حجم زیادی برگه در پرینترتان دارید
یا چرک نویس های روزانه.
آیا می دانید برای تولید هر برگه A4 تا رسیدن به شما،1 لیتر آب مصرف می شود؟
آیا می دانید برای تولید هر کفش چرم زنانه یا مردانه تان 811 لیتر آب مصرف شده؟
آیا می دانید برای تولید یک عدد نان سنگگ که هر روز خانواده می خورند 201 لیتر آب صرف شده؟
و آیا می دانید هر شلوار لی که هر یک از ما می پوشیم برای تولیدش 1000 هزار لیتر آب صرف شده است؟
این ها آب پنهان در زندگی ما هستند.
مصرف آب پنهان ما انسان ها، 91 درصد مصرف آبی است که هر روز مصرف می کنیم.
و بخش زیادی از آن مربوط به محصولات خوراکی و پوشش و لوازم زندگی می شوند.
وقتی یک کشور می گوید با خطر خشکسالی روبروست، معنی اش این است که تاثیرش پشت همه این خوراکی ها و لباس ها و حتی مانیتور و کتاب و یک لیوان شیر روی میز شماست اگر تمام شود، این محصولات هم کم کم دیگر تولید نمی شوند.
این یک بحران است. به آن توجه کنید.
دفعه بعد که یک کیلو سیب زمینی خریدید، حواس تان باشد در مصرف اش دقت کنید، برای تولید آن یک کیلو 111 لیتر آب از آب ایران کم شده است و آن 111 لیتر به سختی جایگزین می شود!
https://news.1rj.ru/str/darvishane49
@hooreechannel 🌹
👍3
📝دزدان حلال خوار
♈️مخاطب اول این نوشته خودم هستم به کسی برنخورد! اگر امروز به ما بگویند در نانوایی ها نامرئی شده اید و می توانید بروید از هر نانوایی که خواستید نان بردارید، چه می کنید؟ ۹۹.۹۹٪ ما چنین کاری نمی کنیم! چرا؟چون از کودکی آموخته ایم که نانی که سر سفره مان می بریم باید حلال باشد. اما خیلی چیزهای دیگر را به ما یاد ندادند
♈️وقتی فیلمی را غیرقانونی دانلود می کنی و آن را با شوق و اشتیاق و سخاوتمندی هر چه تمام برای دیگران هم می فرستی این دزدی است.
♈️وقتی یک نفر یک روز وقت می گذارد یک محتوا می نویسد و تو خیلی راحت اسم نویسنده را حذف می کنی و آن را برای دیگران می فرستی یا در کانال خودت بازنشر می کنی، آن دزدی است.یا حتی وقتی اسم طرف را می زنی اما با اینکه می دانی کانالش کجاست لینک کانال را از روی خباثت درج نمی کنی که نکند مخاطبان تو به آن کانال بروند(گاهی اوقات نمی شود آدرس رو درج کرد که خب توجیه دارد)
♈️گاهی دزدی ما با کلاستر و زیرپوستیتر است؛ زحمت میکشیم و برخی عبارات را بازنویسی میکنیم و بدون ذکر منبع منتشر می کنیم(پارافریز)
♈️وقتی آهنگهای چند خواننده را دانلود غیرمجاز میکنیم و میریزیم روی فلش و مسیر تهران تا شمال رو با ۱۰۰ آهنگ حال می کنیم آن هم دزدی است.
♈️شنیده ام برخی ناشران کتاب های پرفروش را با اندکی تغییرات با نام خودشان مجددا چاپ می کنند.
♈️وقتی پی دی اف یک کتاب را از کانال های غیرمجاز دانلود می کنی و بعد آن را در گروه ها سخاوتمندانه بازنشر می کنی،این زرنگی نیست این سخاوت نیست این دزدی و تجاوز تمام عیار است.
جهان به این جمع بندی رسیده است که حقوق مالکیت مهم است و با حساسیت باید رعایت شود.
♈️نبود قانون را بهانه نکنیم. اصلا فرض کنید هیچ قانونی وجود ندارد. شما از دریچه اخلاق به آن نگاه کنید و بر اساس قاعده طلایی اخلاق سه سوال را صادقانه از وجدان تان بپرسید و طبق آن پاسخ عمل کنید:
♈️اگر من این فیلم، نوشته، آهنگ یا هر محتوایی را تولید کرده بودم و کسی بدون نام بردن از من منتشر کند، چه حسی داشتم؟
♈️اگر اثر مرا بدون اجازه (در صورت نیاز) یا نامبردن استفاده کنند، هنوز انگیزهای برای ادامه داشتم؟
♈️اگر روزی فرزندم نویسنده یا خالق محتوا شود، آیا میخواهم دیگران با او همانطور رفتار کنند که الان من رفتار میکنم؟
♈️کسی نبود که به نسل ما چنین اموری را بیاموزد. ما دیر آموختیم. خیلی دیر. شما بهتر از ما باشید.
✍️مجتبی لشکر بلوکی
@TahlilZamane
@hooreechannel 🌹
♈️مخاطب اول این نوشته خودم هستم به کسی برنخورد! اگر امروز به ما بگویند در نانوایی ها نامرئی شده اید و می توانید بروید از هر نانوایی که خواستید نان بردارید، چه می کنید؟ ۹۹.۹۹٪ ما چنین کاری نمی کنیم! چرا؟چون از کودکی آموخته ایم که نانی که سر سفره مان می بریم باید حلال باشد. اما خیلی چیزهای دیگر را به ما یاد ندادند
♈️وقتی فیلمی را غیرقانونی دانلود می کنی و آن را با شوق و اشتیاق و سخاوتمندی هر چه تمام برای دیگران هم می فرستی این دزدی است.
♈️وقتی یک نفر یک روز وقت می گذارد یک محتوا می نویسد و تو خیلی راحت اسم نویسنده را حذف می کنی و آن را برای دیگران می فرستی یا در کانال خودت بازنشر می کنی، آن دزدی است.یا حتی وقتی اسم طرف را می زنی اما با اینکه می دانی کانالش کجاست لینک کانال را از روی خباثت درج نمی کنی که نکند مخاطبان تو به آن کانال بروند(گاهی اوقات نمی شود آدرس رو درج کرد که خب توجیه دارد)
♈️گاهی دزدی ما با کلاستر و زیرپوستیتر است؛ زحمت میکشیم و برخی عبارات را بازنویسی میکنیم و بدون ذکر منبع منتشر می کنیم(پارافریز)
♈️وقتی آهنگهای چند خواننده را دانلود غیرمجاز میکنیم و میریزیم روی فلش و مسیر تهران تا شمال رو با ۱۰۰ آهنگ حال می کنیم آن هم دزدی است.
♈️شنیده ام برخی ناشران کتاب های پرفروش را با اندکی تغییرات با نام خودشان مجددا چاپ می کنند.
♈️وقتی پی دی اف یک کتاب را از کانال های غیرمجاز دانلود می کنی و بعد آن را در گروه ها سخاوتمندانه بازنشر می کنی،این زرنگی نیست این سخاوت نیست این دزدی و تجاوز تمام عیار است.
جهان به این جمع بندی رسیده است که حقوق مالکیت مهم است و با حساسیت باید رعایت شود.
♈️نبود قانون را بهانه نکنیم. اصلا فرض کنید هیچ قانونی وجود ندارد. شما از دریچه اخلاق به آن نگاه کنید و بر اساس قاعده طلایی اخلاق سه سوال را صادقانه از وجدان تان بپرسید و طبق آن پاسخ عمل کنید:
♈️اگر من این فیلم، نوشته، آهنگ یا هر محتوایی را تولید کرده بودم و کسی بدون نام بردن از من منتشر کند، چه حسی داشتم؟
♈️اگر اثر مرا بدون اجازه (در صورت نیاز) یا نامبردن استفاده کنند، هنوز انگیزهای برای ادامه داشتم؟
♈️اگر روزی فرزندم نویسنده یا خالق محتوا شود، آیا میخواهم دیگران با او همانطور رفتار کنند که الان من رفتار میکنم؟
♈️کسی نبود که به نسل ما چنین اموری را بیاموزد. ما دیر آموختیم. خیلی دیر. شما بهتر از ما باشید.
✍️مجتبی لشکر بلوکی
@TahlilZamane
@hooreechannel 🌹
👍6
۱۷ میلیون جوانِ مجرد در کنار پرونده های طلاق!
تورم و گرانی هلهله ی شادمانی را جوری در این کشور بلعید که از دهانِ کسی هیچ هورایی بلند نمی شود. رقصی را به میدان نمی بیند و بزمی را مشروع نمی داند. سور به سوگ رسید و تبسم با اخم جابجا شد. همین است که مجردها تن به جفت شدن نمی دهند و از خیر زن گرفتن کلا عبور کرده اند.
وقتی شکمِ یک نفر با این همه سگ دو زدن و کار شبانه روزی با این حقوق های گداپرور زندگی را نچرخاند و در زندگی حسرت بکارد؛ چطور می تواند یک جفت قناری عاشق را دور سفره بنشاند و برایشان از وفاداری لیلی و مجنون بگوید یا روایت عشق بازی شیرین و فرهاد را در این زمانه ی وفا کشان به تصویر درآورد.
گرانی و تورم کاری کرد که هر آن چه از گذشته باقی مانده بود در این زمانه وارونه شود و عشق را در پستوی خانه نهان کند.
مجردها در شهر می لولند و در کافه ها وقت می گذرانند و به قلیان ها و سیگارها پُک می زنند و از این زندگیِ نکبتی هم کاملا راضی اند. تجردی که حتی در فقر به تاهلی با چنین اوضاعی می چربد.
امروز ما نزدیک به ۱۷ میلیون جوان مجرد در کشور داریم. آنهایی که مدعی بودند بچه ی بیشتر زندگی بهتر یا جوانیِ جمعیت را در ایران جار زدند؛ جوری عقب نشینی کردند که انگار از اول هم نبودند.
مشوق ها هم از دولت کریمه نتوانست تختخواب ها را در شهر دو نفره کند و عشق را به خانه ها ببرد.
تحریک جوانان برای زن گرفتن مثل مهار همین تورم است که مدیرش هنوز از مادر زاده نشده.
این که فقط بگوییم ۱۷ میلیون جوان مجرد در کشور داریم حرف درستی نیست. به این تعداد آمار ناپیدایی از طلاق ها؛ ازدواج های سفید و فحشاهای پیدا و پنهان را هم اضافه کنید تا ببینید ما کجای تاریخِ عزت و آبروی ایران ایستاده ایم.
جوان مجرد اسمن تن به زن گرفتن نمی دهد؛ اما در بازار آزاد بیکار نمی نشیند و وقتِ خودش را به اجبار با دیگری پر می کند.
ماشین های عروسی همه در پارکینگ خاک می خورند اما کلی ماشین دارد آدمهای جورواجور را برای رابطه به خانه های خالی می برد.
همان قدر که در شهر تورم و گرانی پیدا و آشکار است؛ فحشاء هم جلوتر از آن دارد خودنمایی می کند تا اوضاع را از آن چیزی که هست بدتر نشان دهد. تعارف را کنار بگذارد و بگوید زیر پوست شهر چقدر شر خوابیده است.
جوان هایی که به جای زن گرفتن در ازای دریافت مبالغی ناچیز شوگر ددی می شوند. در کسوتِ برده های جنسی در می آیند تا چیزی از دختران و زنان بالای شهر بگیرند و امرار معاش کنند.
شاید بگویند سیاهنمایی ست و اوضاع تحت کنترل است؛ اما واقعیت آن قدر تلخ است که روایت نمی شود و آن چه باید به نمایش درآید به سانسور می رسد.
اگر ۱۷ میلیون جوان مجرد و در عین حال محرومِ ایرانی را کنار بگذاریم و سال به سال به این تجرد هم اضافه کنیم؛ ما با کلی پرونده ی بلاتکلیف در حوزه ی طلاق مواجهیم که در آستانه ی ترک خانه اند. و از آن طرف کلی خانواده که نه مجردند و نه پرونده ی طلاق دارند؛ اما در کاشانه هایشان سیل جاری ست و صدای داد و فریاد دائم از آن بلند است. مدام با هم درگیرند و خانه را به محل جنگ و دعوا تبدیل کرده اند.
و شوخی نیست اگر بگوییم فقر آن قدر قوی و ناجوانمرد بود که همه چیزمان را از ما گرفت. وقتی پسری ۱۷ ساله با زنی ۵۰ ساله به خلوت می روند و خیانت در روابطِ زناشویی از دست در رفته و قابل کنترل نیست؛ خود شاهد گویایی ست که بگوید در این شهر چه خبر است.
✍ جعفر بخشی بی نیاز
@hooreechannel 🌹
تورم و گرانی هلهله ی شادمانی را جوری در این کشور بلعید که از دهانِ کسی هیچ هورایی بلند نمی شود. رقصی را به میدان نمی بیند و بزمی را مشروع نمی داند. سور به سوگ رسید و تبسم با اخم جابجا شد. همین است که مجردها تن به جفت شدن نمی دهند و از خیر زن گرفتن کلا عبور کرده اند.
وقتی شکمِ یک نفر با این همه سگ دو زدن و کار شبانه روزی با این حقوق های گداپرور زندگی را نچرخاند و در زندگی حسرت بکارد؛ چطور می تواند یک جفت قناری عاشق را دور سفره بنشاند و برایشان از وفاداری لیلی و مجنون بگوید یا روایت عشق بازی شیرین و فرهاد را در این زمانه ی وفا کشان به تصویر درآورد.
گرانی و تورم کاری کرد که هر آن چه از گذشته باقی مانده بود در این زمانه وارونه شود و عشق را در پستوی خانه نهان کند.
مجردها در شهر می لولند و در کافه ها وقت می گذرانند و به قلیان ها و سیگارها پُک می زنند و از این زندگیِ نکبتی هم کاملا راضی اند. تجردی که حتی در فقر به تاهلی با چنین اوضاعی می چربد.
امروز ما نزدیک به ۱۷ میلیون جوان مجرد در کشور داریم. آنهایی که مدعی بودند بچه ی بیشتر زندگی بهتر یا جوانیِ جمعیت را در ایران جار زدند؛ جوری عقب نشینی کردند که انگار از اول هم نبودند.
مشوق ها هم از دولت کریمه نتوانست تختخواب ها را در شهر دو نفره کند و عشق را به خانه ها ببرد.
تحریک جوانان برای زن گرفتن مثل مهار همین تورم است که مدیرش هنوز از مادر زاده نشده.
این که فقط بگوییم ۱۷ میلیون جوان مجرد در کشور داریم حرف درستی نیست. به این تعداد آمار ناپیدایی از طلاق ها؛ ازدواج های سفید و فحشاهای پیدا و پنهان را هم اضافه کنید تا ببینید ما کجای تاریخِ عزت و آبروی ایران ایستاده ایم.
جوان مجرد اسمن تن به زن گرفتن نمی دهد؛ اما در بازار آزاد بیکار نمی نشیند و وقتِ خودش را به اجبار با دیگری پر می کند.
ماشین های عروسی همه در پارکینگ خاک می خورند اما کلی ماشین دارد آدمهای جورواجور را برای رابطه به خانه های خالی می برد.
همان قدر که در شهر تورم و گرانی پیدا و آشکار است؛ فحشاء هم جلوتر از آن دارد خودنمایی می کند تا اوضاع را از آن چیزی که هست بدتر نشان دهد. تعارف را کنار بگذارد و بگوید زیر پوست شهر چقدر شر خوابیده است.
جوان هایی که به جای زن گرفتن در ازای دریافت مبالغی ناچیز شوگر ددی می شوند. در کسوتِ برده های جنسی در می آیند تا چیزی از دختران و زنان بالای شهر بگیرند و امرار معاش کنند.
شاید بگویند سیاهنمایی ست و اوضاع تحت کنترل است؛ اما واقعیت آن قدر تلخ است که روایت نمی شود و آن چه باید به نمایش درآید به سانسور می رسد.
اگر ۱۷ میلیون جوان مجرد و در عین حال محرومِ ایرانی را کنار بگذاریم و سال به سال به این تجرد هم اضافه کنیم؛ ما با کلی پرونده ی بلاتکلیف در حوزه ی طلاق مواجهیم که در آستانه ی ترک خانه اند. و از آن طرف کلی خانواده که نه مجردند و نه پرونده ی طلاق دارند؛ اما در کاشانه هایشان سیل جاری ست و صدای داد و فریاد دائم از آن بلند است. مدام با هم درگیرند و خانه را به محل جنگ و دعوا تبدیل کرده اند.
و شوخی نیست اگر بگوییم فقر آن قدر قوی و ناجوانمرد بود که همه چیزمان را از ما گرفت. وقتی پسری ۱۷ ساله با زنی ۵۰ ساله به خلوت می روند و خیانت در روابطِ زناشویی از دست در رفته و قابل کنترل نیست؛ خود شاهد گویایی ست که بگوید در این شهر چه خبر است.
✍ جعفر بخشی بی نیاز
@hooreechannel 🌹
👍8❤1
در وطن ما «نظریه خوک» را امتحان کردند که با موفقیتی درخشان روبرو شد!
نظریه خوک چیست؟
*نظریه خوک به طور خلاصه این است:*
حاکمی ستمگر دستور داد شهروندی را بدون هیچ دلیلی بازداشت و در سلولی انفرادی به مساحت بسیار کوچکی زندانی کنند.
شهروند عصبانی شد و مدام در سلول قدم می زد و درب را با لگد میکوبید و فریاد میزد: «من بیگناهم، چرا مرا بازداشت و زندانی کردهاید؟!»
و چون جسارت کرد و بلند فریاد میزد ومی گفت:
«من بیگناهم» و سر و صدا می کرد،
مدتی بعددستور دادند او را به سلولی به مساحت کوچکتری منتقل کنند.
او دوباره شروع به فریاد زدن کرد... اینبار فریادها یش تغییر کرده بود
این بار نگفت «من بیگناهم»؛ بلکه گفت: «ظلم است که مرا در سلولی کوچک زندانی کنید که حتی نمی توانم دراز بکشم .
فریادهای دوبارهی شهروند، زندانبانش را آزار داد.
پس از مدتی زندانبان دستور داد 9 زندانی دیگر را هم به همان سلول منتقل کنند.
شرایط بسیار بد بود ، حالا دیگر حتی قادر نبودند ، روی زمین بنشینند.
و چون شرایط برای زندانیان غیرقابل تحمل شده بود، آن ده نفر زندانی مجددا با سرو صدا و فریاد البته کمی آرامتر ، اعتراض خودشان را ابراز کردند. و می گفتند:
«این شرایط غیرقابل قبول است! ،ده نفر در یک سلول بسیار کوچک ، عادلانه نیست.
چطور ده نفر را در چنین سلول جای دادهاید؟
اینطوری خفه میشویم و میمیریم.
لطفاً فکری به حال ما کنید حداقل نیمی از ما را به سلول دیگری منتقل کنید.»
اما زندانبان که از سر و صدایشان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد تا یک خوک را به سلول آنها بیندازند و بگذارند بینشان زندگی کند!
آن بیچارهها دیوانهوار فریاد زدند و گفتند:
«چطور با این حیوان کثیف در یک سلول زندگی کنیم؟
ظاهرش مشمئزکننده است و بوی فضولاتش که همه جا را پر کرده، دارد ما را میکشد.
لطفاً فقط همین خوک را از سلول ما بیرون ببرید.»
پس از مدتی حاکم به زندانبان دستور داد خوک را بیرون بیاورند و سلول را برای آنها تمیز کنند..
حالا دیگر از زندانیان نه فریادی ، نه سروصدایی و نه اعتراضی شنیده نمی شد.
چند روز بعد، حاکم به دیدن آنها رفت و از حالشان پرسید.
آنها گفتند:
«الحمدلله، همهی مشکلاتمان حل شده!»
اینگونه بود که مسئلهی اصلی، ، فقط به درخواست بیرون بردن خوک از زندان تقلیل یافت و مسئلهی مساحت سلول فراموش شد،
و مسئلهی قبل از آن،
و مسئلهی قبل از آن،
و مسئلهی قبل از آن...
تا اینکه حتی مسئله اصلی و مهم و اولیه، یعنی :
«زندانی شدن بیگناه آن شهروندان » کاملا فراموش شده بود
دیگر هیچکس آنرا به خاطر نیاورد.
حتی من و شما، خواننده این مطلب
*و این خلاصه «نظریهی خوک» است.*
این است واقعیت زندگی سخت و تلخ ما در کشور.
آنها مشکلات جدیدی خلق میکنند تا ما مشکلات اصلیمان را فراموش کنیم.
سپس با مهارت کامل، نظریه خوک و حواسپرتی را به کار میگیرند..!!!
یکبار فیلترینگ ، یکبار حجاب ، یکبار کنسرت ، یکبار داستان فلان هنرپیشه ، یکبار داستان افاغنه ، یکبار ......
از فریادهای اصلی و خواسته های بر حق ما را دور می کنند تا فراموش کنیم ما برای چی انقلاب کردیم.
http://t.me/darvishane49
@hooreechannel 🌹
نظریه خوک چیست؟
*نظریه خوک به طور خلاصه این است:*
حاکمی ستمگر دستور داد شهروندی را بدون هیچ دلیلی بازداشت و در سلولی انفرادی به مساحت بسیار کوچکی زندانی کنند.
شهروند عصبانی شد و مدام در سلول قدم می زد و درب را با لگد میکوبید و فریاد میزد: «من بیگناهم، چرا مرا بازداشت و زندانی کردهاید؟!»
و چون جسارت کرد و بلند فریاد میزد ومی گفت:
«من بیگناهم» و سر و صدا می کرد،
مدتی بعددستور دادند او را به سلولی به مساحت کوچکتری منتقل کنند.
او دوباره شروع به فریاد زدن کرد... اینبار فریادها یش تغییر کرده بود
این بار نگفت «من بیگناهم»؛ بلکه گفت: «ظلم است که مرا در سلولی کوچک زندانی کنید که حتی نمی توانم دراز بکشم .
فریادهای دوبارهی شهروند، زندانبانش را آزار داد.
پس از مدتی زندانبان دستور داد 9 زندانی دیگر را هم به همان سلول منتقل کنند.
شرایط بسیار بد بود ، حالا دیگر حتی قادر نبودند ، روی زمین بنشینند.
و چون شرایط برای زندانیان غیرقابل تحمل شده بود، آن ده نفر زندانی مجددا با سرو صدا و فریاد البته کمی آرامتر ، اعتراض خودشان را ابراز کردند. و می گفتند:
«این شرایط غیرقابل قبول است! ،ده نفر در یک سلول بسیار کوچک ، عادلانه نیست.
چطور ده نفر را در چنین سلول جای دادهاید؟
اینطوری خفه میشویم و میمیریم.
لطفاً فکری به حال ما کنید حداقل نیمی از ما را به سلول دیگری منتقل کنید.»
اما زندانبان که از سر و صدایشان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد تا یک خوک را به سلول آنها بیندازند و بگذارند بینشان زندگی کند!
آن بیچارهها دیوانهوار فریاد زدند و گفتند:
«چطور با این حیوان کثیف در یک سلول زندگی کنیم؟
ظاهرش مشمئزکننده است و بوی فضولاتش که همه جا را پر کرده، دارد ما را میکشد.
لطفاً فقط همین خوک را از سلول ما بیرون ببرید.»
پس از مدتی حاکم به زندانبان دستور داد خوک را بیرون بیاورند و سلول را برای آنها تمیز کنند..
حالا دیگر از زندانیان نه فریادی ، نه سروصدایی و نه اعتراضی شنیده نمی شد.
چند روز بعد، حاکم به دیدن آنها رفت و از حالشان پرسید.
آنها گفتند:
«الحمدلله، همهی مشکلاتمان حل شده!»
اینگونه بود که مسئلهی اصلی، ، فقط به درخواست بیرون بردن خوک از زندان تقلیل یافت و مسئلهی مساحت سلول فراموش شد،
و مسئلهی قبل از آن،
و مسئلهی قبل از آن،
و مسئلهی قبل از آن...
تا اینکه حتی مسئله اصلی و مهم و اولیه، یعنی :
«زندانی شدن بیگناه آن شهروندان » کاملا فراموش شده بود
دیگر هیچکس آنرا به خاطر نیاورد.
حتی من و شما، خواننده این مطلب
*و این خلاصه «نظریهی خوک» است.*
این است واقعیت زندگی سخت و تلخ ما در کشور.
آنها مشکلات جدیدی خلق میکنند تا ما مشکلات اصلیمان را فراموش کنیم.
سپس با مهارت کامل، نظریه خوک و حواسپرتی را به کار میگیرند..!!!
یکبار فیلترینگ ، یکبار حجاب ، یکبار کنسرت ، یکبار داستان فلان هنرپیشه ، یکبار داستان افاغنه ، یکبار ......
از فریادهای اصلی و خواسته های بر حق ما را دور می کنند تا فراموش کنیم ما برای چی انقلاب کردیم.
http://t.me/darvishane49
@hooreechannel 🌹
👍8❤2👏1
🟢 اندیشه تابان
عقل لگدکوبِ بُت
گذشته، هماکنون، و در آینده،
انسانهای بیشماری،
مرد و زن،
دیندار و بیدین،
تحصیلکرده و کمسواد،
از همه قشر و صنف و نژادی،
فکر و مغز و وجدان و فهم و دریافت خود را دربست وانهادهاند؛
چرا؟!
چرا باید آدمی مهمترین داشته خود،
ارجمندترین گوهره خود را
فروگذارد؟!
عجیب است!
نسبت به اندک دارایی خود بسیار حسابگرند، در هر دادوستد ریزبین میشوند که بیشتر به دست بیاورند و کمتر از دست بدهند؛
ولی این گونه و به یکباره
برترین داشته خود را وانهند،
دودستی بدهند به دیگری!
بُت!
دل و دین و جان
و مهمتر از همه،
عقل
را به پای خودساخته و خودبافته قربانی میکنند!
سخت باورمان میشود؛
ولی حجم بسیار دانستهها،
و مدرک دکتری و لقبهای خدانشان،
و جهاندیده بودن و فرنگ رفتن،
و دینورزی و انجام مناسک مذهبی،
همه اینها هست و
باز طرف، یک
بت
تراشیده و ریسمان بندگی آن را بر گردن گذارده!
دیدهام،
بسیاری را
که تا پیش از آنکه کار به
بتشان
برسد، بسیار دانا و خردمند هستند و
حتی اخلاقمدار...
ولی پای
بت
که وسط میآید؛ میشوند
"زنگیِ مستِ تیغ به دست"
در برابرِ
بت
میشوند
بیهمهچیز!
کسی که برای خودش
بت
میتراشد،
عزیزترین داشتهاش را
عقلش را
در برابر
بت
در خاک میکند؛
در خاک کردن فرزند،
و سنگ گذاشتن بر هر انسانی،
بیگناهی،
ستمدیدهای،
بسیار برایَش آسان است.
کسی که ریسمان بندگی
بت
بر گردن آويخته،
نه با زبان عقل سخنی میگوید؛
و نه از زبان خرد سخنی میشنود،
او تنهاوتنها
بت
را میبیند، وتنهاوتنها
بت
را میشنود.
بت
نتراشیم،
بت
نپرستیم،
به هیچ نام، در هیچ لباس...
✍محمد سلطانی رنانی
https://news.1rj.ru/str/soltanirenani600
@hooreechannel 🌹
عقل لگدکوبِ بُت
گذشته، هماکنون، و در آینده،
انسانهای بیشماری،
مرد و زن،
دیندار و بیدین،
تحصیلکرده و کمسواد،
از همه قشر و صنف و نژادی،
فکر و مغز و وجدان و فهم و دریافت خود را دربست وانهادهاند؛
چرا؟!
چرا باید آدمی مهمترین داشته خود،
ارجمندترین گوهره خود را
فروگذارد؟!
عجیب است!
نسبت به اندک دارایی خود بسیار حسابگرند، در هر دادوستد ریزبین میشوند که بیشتر به دست بیاورند و کمتر از دست بدهند؛
ولی این گونه و به یکباره
برترین داشته خود را وانهند،
دودستی بدهند به دیگری!
بُت!
دل و دین و جان
و مهمتر از همه،
عقل
را به پای خودساخته و خودبافته قربانی میکنند!
سخت باورمان میشود؛
ولی حجم بسیار دانستهها،
و مدرک دکتری و لقبهای خدانشان،
و جهاندیده بودن و فرنگ رفتن،
و دینورزی و انجام مناسک مذهبی،
همه اینها هست و
باز طرف، یک
بت
تراشیده و ریسمان بندگی آن را بر گردن گذارده!
دیدهام،
بسیاری را
که تا پیش از آنکه کار به
بتشان
برسد، بسیار دانا و خردمند هستند و
حتی اخلاقمدار...
ولی پای
بت
که وسط میآید؛ میشوند
"زنگیِ مستِ تیغ به دست"
در برابرِ
بت
میشوند
بیهمهچیز!
امروز فرزندی به من گفت که پدرش،جای شگفتی ندارد!
پدری که فرزندانش را بسیار دوست میدارد،
به او گفته بوده:
من برای
بت
حاضرم بر روی بچههایم سنگ بگذارم!
کسی که برای خودش
بت
میتراشد،
عزیزترین داشتهاش را
عقلش را
در برابر
بت
در خاک میکند؛
در خاک کردن فرزند،
و سنگ گذاشتن بر هر انسانی،
بیگناهی،
ستمدیدهای،
بسیار برایَش آسان است.
کسی که ریسمان بندگی
بت
بر گردن آويخته،
نه با زبان عقل سخنی میگوید؛
و نه از زبان خرد سخنی میشنود،
او تنهاوتنها
بت
را میبیند، وتنهاوتنها
بت
را میشنود.
بت
نتراشیم،
بت
نپرستیم،
به هیچ نام، در هیچ لباس...
✍محمد سلطانی رنانی
https://news.1rj.ru/str/soltanirenani600
@hooreechannel 🌹
👍1🔥1
به همین آسونی
دیروز رولت مرغ درست کردم. برای اولین بار در عمرم و بدون حضور مامان. مامان، سالها رولت گوشت و مرغ درست میکرد و همیشه به نظرم پیچیدن رولت، غیرممکنترین کار در آشپزی برای من بود. این مدت درباره آشپزی میخوانم و دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دوست دارم رولت مرغ درست کنم.
دو تا ویدئو درباره پیچیدنش دیدم و بعد دست به کار شدم. در اولین تجربه رولت مرغ درست کردنم، سه مدل رولت درست کردم. سرخ شده با حرارت ملایم، سوخاری و پخته شده با سس. همهچیز به شدت آسانتر و راحتتر از چیزی بود که از کودکی فکرش را میکردم و سی سالی بارش را کشیده بودم که پیچیدن رولت، سختتر از این حرفهاست و کار من نیست.
از بچگی دندانهایم مشکل زیبایی داشت و با هرکس دربارهاش میگفتم، میگفت حل کردن این مشکل خیلی خیلی سخت است و حتی دکترها بهم گفتند مشکلت بعد از ارتودنسی دوباره برمیگردد و درست کردنش فایده ندارد.
یک هفته قبل از عقدم، با ترس و لرز فراوان به یک مرکز زیبایی دندانپزشکی رفتم و مشکل میلیونیام حل شد. با شصت هزار تومن! هر دندان با ۱۵ هزار تومن! بسیار آسانتر و ارزانتر و کمزمانتر از چیزی که فکرش را میکردم و میکردند.
یک دو بار در بچگی مامان بهم گفته بود لیسانس را میشود گرفت ولی ارشد خیلی سخت است. کار همه نیست. همان یک دو بار گفتن مامان، باعث شد که من با رتبه ۱۰ کنکور سراسری، بعد از لیسانسم بیخیال ارشد شوم و همیشه از پایین بودن سطح سوادم رنج کشیدم و میکشم. ده سال بعد از لیسانس، وقتی کرونا داشتم، در خانه تنها بودم، و همزمان دورکاری هم میکردم.
آن سال به تشویق دوستی خیلی اتفاقی، در دوره دوم تمدید شدهای که فقط دو ماه با آزمون فاصله داشت، دفترچه خریدم و دو ماه درس خواندم و بعد ارشد دادم. قبول شدم. با رتبه ۲۲. هیچ باورم نمیشد ارشد به این راحتی باشد. حداقل راحتتر از کنکور سراسری کارشناسی.
خواهرم همیشه دوست داشت بازیگر شود. شاید از نوجوانی. خب. همه میگفتند نمیشود. به هزار و یک علت. خواهرم ازدواج کرد و دو بچه آورد و بزرگ کرد.
بعد از بیست و پنج سال رویای بازیگر شدن و اطرافیانی که میگفتند نمیشود، خواهرم یک صبحی در حوالی چهل سالگیاش از خواب بیدار شد و رفت در یک دانشگاه علمی کاربردی سطح پایین اسمش را نوشت. رشته کاردانی بازیگری.
دو سال کاردانی را تقریبا یواشکی درس خواند اما دانشجوی نمونه شد و بدون دردسر رفت کارشناسی و آنجا هم شاگرد اول شد و از همان دوره تحصیل، به خاطر نمرههای بالای کارگاههایش، بازیگری را شروع کرد.
در تئاتر و فیلم کوتاه. خواهرم خیلی خیلی راحتتر از چیزی که فکرش را بکنیم بازیگر شد.
از این مثالها فراوان است و میدانید میخواهم چه بگویم؟
میخواهم بگویم گاهی فقط باید به بچهها گفت "به همین آسانیست! به همین آسانیست
"به این آسونیام نیست" من یکی را که خیلی خیلی از ریز و درشت زندگیم عقب انداخت. از درست کردن رولت گرفته تا ادامه دادن تحصیلات تا سوءظنم به عشق و رابطه.
درست که شرایط نه کشور ما، که کل جهان رو به اوضاع خوبی نمیرود و همه چیز به شدت بد و سخت است اما لطفا به بچههایتان و اطرافیانتان حداقل گاهی بگویید
"به همین آسانیست "
و مدام نگویید "به این آسونیام نیست". شاید گاهی بزرگترین جنایتی که در حق کسی انجام میدهید همین جمله باشد.
https://news.1rj.ru/str/Hrman11
@hooreechannel 🌹
دیروز رولت مرغ درست کردم. برای اولین بار در عمرم و بدون حضور مامان. مامان، سالها رولت گوشت و مرغ درست میکرد و همیشه به نظرم پیچیدن رولت، غیرممکنترین کار در آشپزی برای من بود. این مدت درباره آشپزی میخوانم و دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دوست دارم رولت مرغ درست کنم.
دو تا ویدئو درباره پیچیدنش دیدم و بعد دست به کار شدم. در اولین تجربه رولت مرغ درست کردنم، سه مدل رولت درست کردم. سرخ شده با حرارت ملایم، سوخاری و پخته شده با سس. همهچیز به شدت آسانتر و راحتتر از چیزی بود که از کودکی فکرش را میکردم و سی سالی بارش را کشیده بودم که پیچیدن رولت، سختتر از این حرفهاست و کار من نیست.
از بچگی دندانهایم مشکل زیبایی داشت و با هرکس دربارهاش میگفتم، میگفت حل کردن این مشکل خیلی خیلی سخت است و حتی دکترها بهم گفتند مشکلت بعد از ارتودنسی دوباره برمیگردد و درست کردنش فایده ندارد.
یک هفته قبل از عقدم، با ترس و لرز فراوان به یک مرکز زیبایی دندانپزشکی رفتم و مشکل میلیونیام حل شد. با شصت هزار تومن! هر دندان با ۱۵ هزار تومن! بسیار آسانتر و ارزانتر و کمزمانتر از چیزی که فکرش را میکردم و میکردند.
یک دو بار در بچگی مامان بهم گفته بود لیسانس را میشود گرفت ولی ارشد خیلی سخت است. کار همه نیست. همان یک دو بار گفتن مامان، باعث شد که من با رتبه ۱۰ کنکور سراسری، بعد از لیسانسم بیخیال ارشد شوم و همیشه از پایین بودن سطح سوادم رنج کشیدم و میکشم. ده سال بعد از لیسانس، وقتی کرونا داشتم، در خانه تنها بودم، و همزمان دورکاری هم میکردم.
آن سال به تشویق دوستی خیلی اتفاقی، در دوره دوم تمدید شدهای که فقط دو ماه با آزمون فاصله داشت، دفترچه خریدم و دو ماه درس خواندم و بعد ارشد دادم. قبول شدم. با رتبه ۲۲. هیچ باورم نمیشد ارشد به این راحتی باشد. حداقل راحتتر از کنکور سراسری کارشناسی.
خواهرم همیشه دوست داشت بازیگر شود. شاید از نوجوانی. خب. همه میگفتند نمیشود. به هزار و یک علت. خواهرم ازدواج کرد و دو بچه آورد و بزرگ کرد.
بعد از بیست و پنج سال رویای بازیگر شدن و اطرافیانی که میگفتند نمیشود، خواهرم یک صبحی در حوالی چهل سالگیاش از خواب بیدار شد و رفت در یک دانشگاه علمی کاربردی سطح پایین اسمش را نوشت. رشته کاردانی بازیگری.
دو سال کاردانی را تقریبا یواشکی درس خواند اما دانشجوی نمونه شد و بدون دردسر رفت کارشناسی و آنجا هم شاگرد اول شد و از همان دوره تحصیل، به خاطر نمرههای بالای کارگاههایش، بازیگری را شروع کرد.
در تئاتر و فیلم کوتاه. خواهرم خیلی خیلی راحتتر از چیزی که فکرش را بکنیم بازیگر شد.
از این مثالها فراوان است و میدانید میخواهم چه بگویم؟
میخواهم بگویم گاهی فقط باید به بچهها گفت "به همین آسانیست! به همین آسانیست
"به این آسونیام نیست" من یکی را که خیلی خیلی از ریز و درشت زندگیم عقب انداخت. از درست کردن رولت گرفته تا ادامه دادن تحصیلات تا سوءظنم به عشق و رابطه.
درست که شرایط نه کشور ما، که کل جهان رو به اوضاع خوبی نمیرود و همه چیز به شدت بد و سخت است اما لطفا به بچههایتان و اطرافیانتان حداقل گاهی بگویید
"به همین آسانیست "
و مدام نگویید "به این آسونیام نیست". شاید گاهی بزرگترین جنایتی که در حق کسی انجام میدهید همین جمله باشد.
https://news.1rj.ru/str/Hrman11
@hooreechannel 🌹
👍5❤1
▫️سینمای بیضایی؛ روایت زن
▫️بهرام بیضائی خالق زنان ماندگار سینمای ایران درگذشت.
بیضائی زن را نه در قالب قربانیِ خاموش، بلکه بهمثابه فاعلِ آگاه و کنشگر به تصویر کشید. زنان سینمای بیضایی از کلیشهی «زن ستمکش و منفعل» عبور میکنند؛ آنها میایستند، انتخاب میکنند و زندگی خودشان را میسازند، حتی وقتی هزینهاش سنگین است.
▫️نایی در باشو غریبهی کوچک، گلرخ کمالی در سگکشی و بسیاری دیگر، فقط شخصیتهای سینمایی نیستند؛ آنها روایتهایی ماندگار از زنانیاند که در دل ساختارهای نابرابر، عاملیت خود را حفظ میکنند.
@WomenDemands
@hooreechannel 🌹
▫️بهرام بیضائی خالق زنان ماندگار سینمای ایران درگذشت.
بیضائی زن را نه در قالب قربانیِ خاموش، بلکه بهمثابه فاعلِ آگاه و کنشگر به تصویر کشید. زنان سینمای بیضایی از کلیشهی «زن ستمکش و منفعل» عبور میکنند؛ آنها میایستند، انتخاب میکنند و زندگی خودشان را میسازند، حتی وقتی هزینهاش سنگین است.
▫️نایی در باشو غریبهی کوچک، گلرخ کمالی در سگکشی و بسیاری دیگر، فقط شخصیتهای سینمایی نیستند؛ آنها روایتهایی ماندگار از زنانیاند که در دل ساختارهای نابرابر، عاملیت خود را حفظ میکنند.
@WomenDemands
@hooreechannel 🌹
❤3👍2
♻️مدرسه و فروپاشی ایران؛ تجربه شش سال معلمی
من پس از تجربه شش سال معلمی میتوانم به صراحت بگویم در هیچ جایی از کشور به اندازه مدرسه نمیتوانیم فروپاشی ایران را مشاهده کنیم. من از مدارس غیرانتفاعی با وضعیت مالی خوب خانوادهها و از مناطق غیر محروم حرف میزنم. بچههایی که هرگز در زندگی غم نان نداشته اند. تجربه ای از نیاوران گرفته تا پاکدشت تا ورامین. در این تجربه چند ساله بیش از هر چیز متوجه نکات زیر شده ام:
۱. بی علاقگی کامل به مدرسه و تمامی دروس آن
۲. ضدیت یا داشتن مساله جدی با مفاهیم مذهبی و کتب دینی و تحقیر کردن معلمان پرورشی و دینی و به طور کلی معلمانی که مدافع سیستم هستند
۳. سردرگمی نوجوانان در مورد مسائل مختلف و آلوده شدن ذهنشان به انواع اطلاعات غلط در باب مسائل مختلف مذهبی، تاریخی و جنسی که در کمترین حالتش باعث استرس و اضطراب آنها میشود.
۴. بی میلی به کنکور و ادامه تحصیل در دانشگاه و استرس بی پولی.
۵. پذیرش اجباری رفتن به دانشگاه نه به دلیل کسب علم و مهارت بلکه به دلایل دیگر مثل داشتن مدرک به وقت ازدواج، سفارش شدن برای استخدام، ترس از پدر و مادر و یا سربازی یا پیدا کردن دوستان دختر و پسر.
۶. عملکرد مفتضحانه در خواندن روان فارسی و داشتن بی نهایت غلط املایی و ناتوانی در نوشتن یک متن ساده.
۷. بی میلی به حفظیات محوری و تاکید سیستم بر آن که باعث فقدان هیچ گونه توان برای فکر کردن، اظهار نظر و داشتن فکر خلاق و نقاد در بچهها شده.
۸. جذب شدن ضعیفترین نیروها به آموزش و پرورش به عنوان معلم و در نتیجه ضعف این معلمان در کلاسداری، نداشتن حداقلی از سواد برای تدریس و در نتیجه بیسوادی مفرط معلم و دانش آموز با هم.
۹. مرگ کامل مدرسه در ایران و تبدیل شدن آن به یک چاردیواری که بچه را چند ساعتی در خودش نگه دارد و معلم و بچه فقط زنگی را به پایان برسانند.
۱۰. چالش وجود معلمان با سابقه با ذهن قدیمی و کهنه که نه مهارت کار با تکنولوژی دارند نه جهان نسل جدید را درک میکنند و تنش میان آنها و بچهها.
۱۱. بی ادبی، طلبکاری، نداشتن کوچکترین اخلاقیات مثل سلام کردن به معلم، فحاشی یا بلد نبودن کوچکترین آداب معاشرت که تا مستقیم تجربه نکنید متوجه عمق آن نخواهید شد.
۱۲. اعتیاد به سیگار و گل و مشروب.
۱۳. داشتن روابط جنسی از سنین بسیار پایین بدون هیچ نوع محافظت.
۱۴. فقدان هر نوع دانش و سواد در مورد علم، ادبیات یا هنر و اطلاعات عمومی.
۱۵. اعتیاد مطلق به تلفن همراه.
۱۶. نداشتن روحیه مباحثه و نپذیرفتن هر سخنی البته به شکل احساسی و بدون استدلال.؛
✍نوید کلهرودی
در آینده فاجعه اجتماعی در راه است!/سازمان معلمان ایران
https://news.1rj.ru/str/darvishane49
@hooreechannel 🌹
من پس از تجربه شش سال معلمی میتوانم به صراحت بگویم در هیچ جایی از کشور به اندازه مدرسه نمیتوانیم فروپاشی ایران را مشاهده کنیم. من از مدارس غیرانتفاعی با وضعیت مالی خوب خانوادهها و از مناطق غیر محروم حرف میزنم. بچههایی که هرگز در زندگی غم نان نداشته اند. تجربه ای از نیاوران گرفته تا پاکدشت تا ورامین. در این تجربه چند ساله بیش از هر چیز متوجه نکات زیر شده ام:
۱. بی علاقگی کامل به مدرسه و تمامی دروس آن
۲. ضدیت یا داشتن مساله جدی با مفاهیم مذهبی و کتب دینی و تحقیر کردن معلمان پرورشی و دینی و به طور کلی معلمانی که مدافع سیستم هستند
۳. سردرگمی نوجوانان در مورد مسائل مختلف و آلوده شدن ذهنشان به انواع اطلاعات غلط در باب مسائل مختلف مذهبی، تاریخی و جنسی که در کمترین حالتش باعث استرس و اضطراب آنها میشود.
۴. بی میلی به کنکور و ادامه تحصیل در دانشگاه و استرس بی پولی.
۵. پذیرش اجباری رفتن به دانشگاه نه به دلیل کسب علم و مهارت بلکه به دلایل دیگر مثل داشتن مدرک به وقت ازدواج، سفارش شدن برای استخدام، ترس از پدر و مادر و یا سربازی یا پیدا کردن دوستان دختر و پسر.
۶. عملکرد مفتضحانه در خواندن روان فارسی و داشتن بی نهایت غلط املایی و ناتوانی در نوشتن یک متن ساده.
۷. بی میلی به حفظیات محوری و تاکید سیستم بر آن که باعث فقدان هیچ گونه توان برای فکر کردن، اظهار نظر و داشتن فکر خلاق و نقاد در بچهها شده.
۸. جذب شدن ضعیفترین نیروها به آموزش و پرورش به عنوان معلم و در نتیجه ضعف این معلمان در کلاسداری، نداشتن حداقلی از سواد برای تدریس و در نتیجه بیسوادی مفرط معلم و دانش آموز با هم.
۹. مرگ کامل مدرسه در ایران و تبدیل شدن آن به یک چاردیواری که بچه را چند ساعتی در خودش نگه دارد و معلم و بچه فقط زنگی را به پایان برسانند.
۱۰. چالش وجود معلمان با سابقه با ذهن قدیمی و کهنه که نه مهارت کار با تکنولوژی دارند نه جهان نسل جدید را درک میکنند و تنش میان آنها و بچهها.
۱۱. بی ادبی، طلبکاری، نداشتن کوچکترین اخلاقیات مثل سلام کردن به معلم، فحاشی یا بلد نبودن کوچکترین آداب معاشرت که تا مستقیم تجربه نکنید متوجه عمق آن نخواهید شد.
۱۲. اعتیاد به سیگار و گل و مشروب.
۱۳. داشتن روابط جنسی از سنین بسیار پایین بدون هیچ نوع محافظت.
۱۴. فقدان هر نوع دانش و سواد در مورد علم، ادبیات یا هنر و اطلاعات عمومی.
۱۵. اعتیاد مطلق به تلفن همراه.
۱۶. نداشتن روحیه مباحثه و نپذیرفتن هر سخنی البته به شکل احساسی و بدون استدلال.؛
✍نوید کلهرودی
در آینده فاجعه اجتماعی در راه است!/سازمان معلمان ایران
https://news.1rj.ru/str/darvishane49
@hooreechannel 🌹
👍11
فرسایش زندگی روزمره با فروکاستن انسان به زنده ماندن!
این که گروهی از تحولجویان از پرهیز از مشارکت در رأی گیری ۱۴۰۳ (نه انتخابات!) تاکید داشتند و گزاره استدلالی شان این بود که تفاوتی نمیکند جلیلی رییسجمهور باشد یا پزشکیان؛ اکنون حتی برای روزنهگشایان و راهگشایان( چه بپذیرند و چه از پذیرش آن سرباز زنند!) بیش از پیش آشکار شده است. و آنچه در به عینیت رسیدن این گزاره موثر واقع شده و ما را به اقتصاد مفلوک کنونی آوار شده بر سر ایرانیان، دچار نموده؛ چیزی نیست جز سیاستهای کلان ایدئولوژیک داخلی و خارجی با اولویت بقای نظام حکمرانی به شیوه جاری که این نبود تفاوت در ریاست قوه مجریه را به روشنی، آشکار نموده است.
وقتی اولویت یک سیستم حکمرانی از توسعه ملی به بقای قدرت به هر قیمت تغییر میکند، اقتصاد از یک علم پویا به یک ابزار برای توزیع رانت و مدیریت بحرانهای لحظهای تبدیل میشود.
در این فضا سیاست خارجی ایدئولوژیک، هزینه مبادلات مالی کشور را با تحریم و انزوای منطقهای و جهانی، افزایش میدهد. این هزینه مستقیماً از جیب طبقه متوسط و فرودست پرداخت میشود تا هزینههای ایدئولوژیک تأمین شود.
بنابراین فرقی نمیکند چه کسی در رأس قوه مجریه باشد، تا زمانی که نقشه راه بر مدار تنشزدایی و اولویت رفاه ملی نچرخد، تغییر مهرهها یک تسکین موقت نیز نخواهد بود.
ابر بحرانهای مختلف بهویژه در حوزه اقتصاد و امنیت این سرزمین را آنچنان گرفتار کرده که بسیاری از ما ایرانیان در وضعیت مرزی بقا و تداوم هستی یا دوری از آن قرار گرفته و به فرسایش زندگی روزمره رسیدهایم.
اکنون در شرایطی هستیم که باید با بسیاری از عناصر معمولی و عادی زندگی، خداحافظی کنیم! خداحافظی های اجباری!
گویی از مقام انسان به جانداری فروافتادهایم که درگیر بقا و زنده ماندن است.
- خداحافظی با تغذیه سالم و کافی!
-- خداحافظی با آموزش کارآمد و استاندارد!
- خداحافظی با دارو و درمان!
خداحافظی با خانه امن و راحت!
- خداحافظی با دورهمیهای خانوادگی و دوستانه!
- خداحافظی با مصرف فرهنگی کتاب، سینما، تئاتر، موزه، نگهداری و پاسداشت و بازتولید اندیشههای مفاخر!
- خداحافظی با مسافرت!
- خداحافظی با استراحت و اوقات فراغت!
- خداحافظی با آیندهنگری و برنامهریزی برای آینده!
- خداحافظی با سرمایه انسانی و زندگی آنان در وطن با مهاجرت اجباری!
- خداحافظی با اخلاق اجتماعی!
- خداحافظی با محیط زیست!
ما درحال سوگواری جمعی برای زندگی معمولی هستیم و به واقع دچار یک ترومای مزمن شدهایم!
جایی که برطرف کردن نیازهای نخستین زیستی به کالاهای لوکس و لاکچری تبدیل شدهاند!
ما هزینه دندانپزشکی و روانپزشکی و چشم پزشکی و معاینات پیشگیرانه و درمانی زنان را نداریم!!
ما در حسرت مسافرت به چابهار زیبا و شیراز باصفا و اصفهان و یزد تاریخی، ماندهایم!
جای مازلو، بوردیو، مارکس، دورکیم، فوکو، وبر، صدیقی، نراقی، آریانپور خالی که ببینند مفاهیم و نظریات شان، مطالعات و پژوهش هایشان و تبیینهای جامعهشناختی شان؛ چگونه در این سرزمین، عینیت یافته است.
چگونه جامعه کوتاهمدت همایون کاتوزیان به جامعه لحظهای پرویز پیران تبدیل شده!
چگونه بهگفتهی امیرحسین آریانپور اخلاق زیر چرخدندههای فقر درحال فروپاشی است!
چگونه یاریگری مرتضی فرهادی جای خود را به تنازع برای بقا داده!
چگونه سیاست ایدئولوژیک، قفس آهنین وبری سختتری، گرد زیست روزمره ایرانیان کشیده است.
و چگونه آتش خاموش سعید مدنی، گر میگیرد و گداختهتر میشود!
جای سعید مدنی سبز و ماندگار تا ببیند چگونه آن آتش خاموش که در روایت آبان ۹۸ کالبدشکافی کرد، نهتنها سرد نشده، بلکه با هیزم این اقتصاد مفلوک گداختهتر گشته است.
او که در پژوهشهایش هشدار داده بود انسداد ساختاری و تحقیر معیشتی، جرقهها را به زیر خاکستر میبرد، اکنون شاهد است چگونه سیاست خارجی ایدئولوژیک، هر روز جرقهای تازه بر این بستر مستعد میاندازد.
امروز هر خداحافظی اجباری یک ایرانی با ویژگیهای زندگی معمولی، در واقع سوختی است که بر آن آتش زیر خاکستر ریخته میشود؛ آتشی که دیگر نه با وعدههای روزنهگشایان سرد میشود و نه با سرکوب تحلیلگرانش خاموش.
اینبار گدازهها از قلب خانههایی زبانه میکشند که در آن، زنده ماندن جایگزین زندگی شده است.
✍فریبا نظری
@hooreechannel 🌹
این که گروهی از تحولجویان از پرهیز از مشارکت در رأی گیری ۱۴۰۳ (نه انتخابات!) تاکید داشتند و گزاره استدلالی شان این بود که تفاوتی نمیکند جلیلی رییسجمهور باشد یا پزشکیان؛ اکنون حتی برای روزنهگشایان و راهگشایان( چه بپذیرند و چه از پذیرش آن سرباز زنند!) بیش از پیش آشکار شده است. و آنچه در به عینیت رسیدن این گزاره موثر واقع شده و ما را به اقتصاد مفلوک کنونی آوار شده بر سر ایرانیان، دچار نموده؛ چیزی نیست جز سیاستهای کلان ایدئولوژیک داخلی و خارجی با اولویت بقای نظام حکمرانی به شیوه جاری که این نبود تفاوت در ریاست قوه مجریه را به روشنی، آشکار نموده است.
وقتی اولویت یک سیستم حکمرانی از توسعه ملی به بقای قدرت به هر قیمت تغییر میکند، اقتصاد از یک علم پویا به یک ابزار برای توزیع رانت و مدیریت بحرانهای لحظهای تبدیل میشود.
در این فضا سیاست خارجی ایدئولوژیک، هزینه مبادلات مالی کشور را با تحریم و انزوای منطقهای و جهانی، افزایش میدهد. این هزینه مستقیماً از جیب طبقه متوسط و فرودست پرداخت میشود تا هزینههای ایدئولوژیک تأمین شود.
بنابراین فرقی نمیکند چه کسی در رأس قوه مجریه باشد، تا زمانی که نقشه راه بر مدار تنشزدایی و اولویت رفاه ملی نچرخد، تغییر مهرهها یک تسکین موقت نیز نخواهد بود.
ابر بحرانهای مختلف بهویژه در حوزه اقتصاد و امنیت این سرزمین را آنچنان گرفتار کرده که بسیاری از ما ایرانیان در وضعیت مرزی بقا و تداوم هستی یا دوری از آن قرار گرفته و به فرسایش زندگی روزمره رسیدهایم.
اکنون در شرایطی هستیم که باید با بسیاری از عناصر معمولی و عادی زندگی، خداحافظی کنیم! خداحافظی های اجباری!
گویی از مقام انسان به جانداری فروافتادهایم که درگیر بقا و زنده ماندن است.
- خداحافظی با تغذیه سالم و کافی!
-- خداحافظی با آموزش کارآمد و استاندارد!
- خداحافظی با دارو و درمان!
خداحافظی با خانه امن و راحت!
- خداحافظی با دورهمیهای خانوادگی و دوستانه!
- خداحافظی با مصرف فرهنگی کتاب، سینما، تئاتر، موزه، نگهداری و پاسداشت و بازتولید اندیشههای مفاخر!
- خداحافظی با مسافرت!
- خداحافظی با استراحت و اوقات فراغت!
- خداحافظی با آیندهنگری و برنامهریزی برای آینده!
- خداحافظی با سرمایه انسانی و زندگی آنان در وطن با مهاجرت اجباری!
- خداحافظی با اخلاق اجتماعی!
- خداحافظی با محیط زیست!
ما درحال سوگواری جمعی برای زندگی معمولی هستیم و به واقع دچار یک ترومای مزمن شدهایم!
جایی که برطرف کردن نیازهای نخستین زیستی به کالاهای لوکس و لاکچری تبدیل شدهاند!
ما هزینه دندانپزشکی و روانپزشکی و چشم پزشکی و معاینات پیشگیرانه و درمانی زنان را نداریم!!
ما در حسرت مسافرت به چابهار زیبا و شیراز باصفا و اصفهان و یزد تاریخی، ماندهایم!
جای مازلو، بوردیو، مارکس، دورکیم، فوکو، وبر، صدیقی، نراقی، آریانپور خالی که ببینند مفاهیم و نظریات شان، مطالعات و پژوهش هایشان و تبیینهای جامعهشناختی شان؛ چگونه در این سرزمین، عینیت یافته است.
چگونه جامعه کوتاهمدت همایون کاتوزیان به جامعه لحظهای پرویز پیران تبدیل شده!
چگونه بهگفتهی امیرحسین آریانپور اخلاق زیر چرخدندههای فقر درحال فروپاشی است!
چگونه یاریگری مرتضی فرهادی جای خود را به تنازع برای بقا داده!
چگونه سیاست ایدئولوژیک، قفس آهنین وبری سختتری، گرد زیست روزمره ایرانیان کشیده است.
و چگونه آتش خاموش سعید مدنی، گر میگیرد و گداختهتر میشود!
جای سعید مدنی سبز و ماندگار تا ببیند چگونه آن آتش خاموش که در روایت آبان ۹۸ کالبدشکافی کرد، نهتنها سرد نشده، بلکه با هیزم این اقتصاد مفلوک گداختهتر گشته است.
او که در پژوهشهایش هشدار داده بود انسداد ساختاری و تحقیر معیشتی، جرقهها را به زیر خاکستر میبرد، اکنون شاهد است چگونه سیاست خارجی ایدئولوژیک، هر روز جرقهای تازه بر این بستر مستعد میاندازد.
امروز هر خداحافظی اجباری یک ایرانی با ویژگیهای زندگی معمولی، در واقع سوختی است که بر آن آتش زیر خاکستر ریخته میشود؛ آتشی که دیگر نه با وعدههای روزنهگشایان سرد میشود و نه با سرکوب تحلیلگرانش خاموش.
اینبار گدازهها از قلب خانههایی زبانه میکشند که در آن، زنده ماندن جایگزین زندگی شده است.
✍فریبا نظری
@hooreechannel 🌹
❤2👍1
🔷 آیا داستانهایی که دربارۀ خودمان میسازیم بیمارمان میکنند؟
🔹 وقتی «تشخیصِ» بیماری به آغاز آن تبدیل میشود
🔸 وقتی بچه بودم، یک روز در تلویزیون خبر مرد خیلی چاقی را دیدم که در خواب سکته کرده بود و مجبور شده بودند او را با جرثقیل از آپارتمان بیرون بکشند. میترسیدم به سرنوشت او دچار شوم. خانم کالفین، معلم کلاس اول، میگوید چند روز پیاپی «فقط ناراحت مینشستی و به غذایت دست نمیزدی». یک هفته قبلتر، روز روزۀ غفران را در مدرسه جشن گرفته بودیم و فکرِ نخوردن از همانجا به سرم زده بود. اولین بار بود که میفهمیدم میشود به غذا «نه» گفت.
🔸 این تصمیم رنگ ایثار و ازخودگذشتگی به خود گرفت. چند روز بعد به مادرم گفتم سرم آنقدر گیج میرود که کم مانده بخورم به دیوار. پدرم روزها بیشتر از یک ساعت تلاش میکرد تا چیزی بخورم، ولی من گوش نمیدادم. پزشکم گفت در یک ماه گذشته وزنم دو کیلو کم شده است. بیمارستان اطفال را توصیه کرد و من را برای مشکل «ناتوانی در غذاخوردن» در بیمارستان پذیرش کردند.
🔸 یکی از پزشکها بعد از صحبت با والدینم، که یک سال قبلتر طلاق گرفته بودند، نوشته بود «مادرش میگوید که پدرش آدمهای چاق را مسخره میکند». پدرم هم گفته منشأ مشکل من مادرم است که «زیادی به غذا حساسیت نشان میدهد». روانشناس نوشته بود «بیماری او نمودی از آسیب در رابطۀ والدینش است؛ او تلاش میکند با رجوع به درونش احساساتی را که به او هجوم میآورند هضم کند» ولی درگیر نوعی «خودسرزنشگری» میشود.
🔸 این توصیفات میتوانست شامل حال هر کسی بشود، اما دکترها نتیجه گرفتند که من به «نوع نادری از بیاشتهاییِ عصبی» مبتلا شدهام. روانکاوی به نام بروخ در دهۀ ۱۹۶۰ نوشته بود که بیاشتهایی عصبی «جستوجوی کورکورانۀ هویت و فردیت» است. واژۀ «بیاشتهایی» چنان تأثیر نیرومندی بر من داشت که میترسیدم تکرارش کنم.
🔸 نونیا پیترزِ انسانشناس در مقالهای با نام «بیاشتهایِ ریاضتکش» میگوید این بیماری در چند مرحله بروز میکند. اول از همان فرهنگی شروع میشود که بسیاری از زنان را به رژیمگرفتن ترغیب میکند، و بعد، تصمیم به نخوردن جدی و جدیتر میشود و به مرحلهای میرسد که انصراف از آن سخت است. پیترز میگوید «وقتی کسی ریاضت را انتخاب کرد، رفتارهای مُرتاضانهاش انگیزههای مرتاضانه به وجود می آورد، نه برعکس».
🔸 در دفتر خاطرات کلاس دومم اینطور نوشتهام: «من یهجور مریزی گرفته بودم که اسمش بیاتشهابیه». پرستار سه مرتبه در روز کنارم مینشست و من غذاها را تماشا میکردم و جز چند لقمه چیزی نمیخوردم. سینیِ غذا را که میبردند، پرستار ۴۵ دقیقۀ دیگر مراقبم بود تا بالا نیاورم. آنموقع حتی نمیدانستم که آدم میتواند بهطور ارادی هم بالا بیاورد.
🔸 بعد از دو هفته، یک روز از غذا خوشم آمد و اصلاً نفهمیدم چطور تمامش را خوردم. پرستار گفت که امتیاز گرفتهام و میتوانم پدر و مادرم را ببینم. انگار طلسم شکست. برای آنکه ملاقاتها تکرار شوند، هرچه در سینی غذا بود میخوردم. بهار آن سال، یکی از روانشناسها نوشت که علائم بیماری برطرف شده. او نتیجه گرفت که بیاشتهاییِ من «یک روش مقابلهای برای تحمل فشارها» بوده است.
🔸 کودکان گاهی خشم و احساسِ عجزشان را با غذانخوردن ابراز میکنند، یکی از معدود روشهای اعتراض که برایشان فراهم است. متخصصان به این کودکان میگویند که این رفتار آشناست و نام خاصی دارد. بعد این بچهها، دانسته یا ندانسته، رفتارشان را منطبق با همان نام و همان گروهی میکنند که گفته میشود به آن تعلق دارند، و تدریجاً رفتاری عمدی به عادتی غیرارادی و تثبیتشده تبدیل میشود.
🔸 حالا شک دارم که اصلاً به آن بیماری مبتلا شده باشم. میگویند اختلالات روانی ما مهارناپذیرند و اختیار زندگیمان را به دست میگیرند، ولی من میگویم قصههایی که خود ما دربارۀ آنها میسازیم، بهخصوص در اوایل بیماری، ممکن است نقش مهمی در شکلگیری آنها داشته باشد. تفاسیر روانپزشکی خنثی نیستند: آنها «بینش» ما، یا داستانهایی که دربارۀ «خود» میسازیم، را تغییر میدهند و شناخت ما از ظرفیتمان را دگرگون میکنند.
🔺 آنچه خواندید برشی است از فصل اول کتاب «بیگانه با خود» نوشتۀ رِیچل اَویو و با ترجمۀ عرفان قادری. برای مطالعۀ بخشهایی از کتاب و تهیۀ آن میتوانید به فروشگاه اینترنتی ترجمان بروید.
🔗 لینک خرید:
https://B2n.ir/wf4668
@tarjomaanweb
@hooreechannel 🌹
🔹 وقتی «تشخیصِ» بیماری به آغاز آن تبدیل میشود
🔸 وقتی بچه بودم، یک روز در تلویزیون خبر مرد خیلی چاقی را دیدم که در خواب سکته کرده بود و مجبور شده بودند او را با جرثقیل از آپارتمان بیرون بکشند. میترسیدم به سرنوشت او دچار شوم. خانم کالفین، معلم کلاس اول، میگوید چند روز پیاپی «فقط ناراحت مینشستی و به غذایت دست نمیزدی». یک هفته قبلتر، روز روزۀ غفران را در مدرسه جشن گرفته بودیم و فکرِ نخوردن از همانجا به سرم زده بود. اولین بار بود که میفهمیدم میشود به غذا «نه» گفت.
🔸 این تصمیم رنگ ایثار و ازخودگذشتگی به خود گرفت. چند روز بعد به مادرم گفتم سرم آنقدر گیج میرود که کم مانده بخورم به دیوار. پدرم روزها بیشتر از یک ساعت تلاش میکرد تا چیزی بخورم، ولی من گوش نمیدادم. پزشکم گفت در یک ماه گذشته وزنم دو کیلو کم شده است. بیمارستان اطفال را توصیه کرد و من را برای مشکل «ناتوانی در غذاخوردن» در بیمارستان پذیرش کردند.
🔸 یکی از پزشکها بعد از صحبت با والدینم، که یک سال قبلتر طلاق گرفته بودند، نوشته بود «مادرش میگوید که پدرش آدمهای چاق را مسخره میکند». پدرم هم گفته منشأ مشکل من مادرم است که «زیادی به غذا حساسیت نشان میدهد». روانشناس نوشته بود «بیماری او نمودی از آسیب در رابطۀ والدینش است؛ او تلاش میکند با رجوع به درونش احساساتی را که به او هجوم میآورند هضم کند» ولی درگیر نوعی «خودسرزنشگری» میشود.
🔸 این توصیفات میتوانست شامل حال هر کسی بشود، اما دکترها نتیجه گرفتند که من به «نوع نادری از بیاشتهاییِ عصبی» مبتلا شدهام. روانکاوی به نام بروخ در دهۀ ۱۹۶۰ نوشته بود که بیاشتهایی عصبی «جستوجوی کورکورانۀ هویت و فردیت» است. واژۀ «بیاشتهایی» چنان تأثیر نیرومندی بر من داشت که میترسیدم تکرارش کنم.
🔸 نونیا پیترزِ انسانشناس در مقالهای با نام «بیاشتهایِ ریاضتکش» میگوید این بیماری در چند مرحله بروز میکند. اول از همان فرهنگی شروع میشود که بسیاری از زنان را به رژیمگرفتن ترغیب میکند، و بعد، تصمیم به نخوردن جدی و جدیتر میشود و به مرحلهای میرسد که انصراف از آن سخت است. پیترز میگوید «وقتی کسی ریاضت را انتخاب کرد، رفتارهای مُرتاضانهاش انگیزههای مرتاضانه به وجود می آورد، نه برعکس».
🔸 در دفتر خاطرات کلاس دومم اینطور نوشتهام: «من یهجور مریزی گرفته بودم که اسمش بیاتشهابیه». پرستار سه مرتبه در روز کنارم مینشست و من غذاها را تماشا میکردم و جز چند لقمه چیزی نمیخوردم. سینیِ غذا را که میبردند، پرستار ۴۵ دقیقۀ دیگر مراقبم بود تا بالا نیاورم. آنموقع حتی نمیدانستم که آدم میتواند بهطور ارادی هم بالا بیاورد.
🔸 بعد از دو هفته، یک روز از غذا خوشم آمد و اصلاً نفهمیدم چطور تمامش را خوردم. پرستار گفت که امتیاز گرفتهام و میتوانم پدر و مادرم را ببینم. انگار طلسم شکست. برای آنکه ملاقاتها تکرار شوند، هرچه در سینی غذا بود میخوردم. بهار آن سال، یکی از روانشناسها نوشت که علائم بیماری برطرف شده. او نتیجه گرفت که بیاشتهاییِ من «یک روش مقابلهای برای تحمل فشارها» بوده است.
🔸 کودکان گاهی خشم و احساسِ عجزشان را با غذانخوردن ابراز میکنند، یکی از معدود روشهای اعتراض که برایشان فراهم است. متخصصان به این کودکان میگویند که این رفتار آشناست و نام خاصی دارد. بعد این بچهها، دانسته یا ندانسته، رفتارشان را منطبق با همان نام و همان گروهی میکنند که گفته میشود به آن تعلق دارند، و تدریجاً رفتاری عمدی به عادتی غیرارادی و تثبیتشده تبدیل میشود.
🔸 حالا شک دارم که اصلاً به آن بیماری مبتلا شده باشم. میگویند اختلالات روانی ما مهارناپذیرند و اختیار زندگیمان را به دست میگیرند، ولی من میگویم قصههایی که خود ما دربارۀ آنها میسازیم، بهخصوص در اوایل بیماری، ممکن است نقش مهمی در شکلگیری آنها داشته باشد. تفاسیر روانپزشکی خنثی نیستند: آنها «بینش» ما، یا داستانهایی که دربارۀ «خود» میسازیم، را تغییر میدهند و شناخت ما از ظرفیتمان را دگرگون میکنند.
🔺 آنچه خواندید برشی است از فصل اول کتاب «بیگانه با خود» نوشتۀ رِیچل اَویو و با ترجمۀ عرفان قادری. برای مطالعۀ بخشهایی از کتاب و تهیۀ آن میتوانید به فروشگاه اینترنتی ترجمان بروید.
🔗 لینک خرید:
https://B2n.ir/wf4668
@tarjomaanweb
@hooreechannel 🌹
مادرانی که در گروه واتساپ مدرسه عملاً معلم دوم شدهاند
به ظاهر زنگ مدرسه میخورد و دانشآموزان به جای سوار سرویس شدن، از اتاق خواب و پای سیستم یا گوشی به وسط پذیرایی نقلمکان میکنند! آنها رها میشوند اما تازه کار مادرها شروع میشود!
پژوهشها نشان میدهد مادران ایرانی ناخواسته به معلمانِ سایه تبدیل شدهاند؛ زنانی که تا دیروز دغدغهشان تربیت و عاطفه بود، حالا باید کاردستی بسازند، دیکته بگویند و ویدئوهای تدریس را ثانیه به ثانیه آنالیز کنند.
سیستم آموزشی ما با اضافه شدن گزینه آموزش آنلاین یک توفیق اجباری پیدا کرده و نیمی از بار مسئولیت را روی دوش خانوادهها انداخته است.
بسیاری از مدارس عملاً فرآیند تثبیت یادگیری و حل تمرین را به خانه برونسپاری کردهاند. گوشی مادر تبدیل شده به دفتر مشق دوم؛ پر از عکسهای تکالیف و استرسهای بیپایان. این فشار مضاعف، مرزهای خانه و مدرسه را پاک کرده و آرامش عصرگاهی خانوادهها را بلعیده است.
مادری که باید پناهگاه عاطفی بچه باشد، حالا در نقش ناظم سختگیر خانگی فرو رفته است. این تغییر نقش، رابطهی مادر و فرزند را فرسوده میکند و خانه را از محل آرامش به میدان جنگ تبدیل کرده است. بچهها دیگر مادر را فقط «مامان» نمیبینند؛ او را بازرس سختگیری میبینند که گوشی به دست، منتظر آپلود مشقهاست.
@TahlilZamane
@hooreechannel 🌹
به ظاهر زنگ مدرسه میخورد و دانشآموزان به جای سوار سرویس شدن، از اتاق خواب و پای سیستم یا گوشی به وسط پذیرایی نقلمکان میکنند! آنها رها میشوند اما تازه کار مادرها شروع میشود!
پژوهشها نشان میدهد مادران ایرانی ناخواسته به معلمانِ سایه تبدیل شدهاند؛ زنانی که تا دیروز دغدغهشان تربیت و عاطفه بود، حالا باید کاردستی بسازند، دیکته بگویند و ویدئوهای تدریس را ثانیه به ثانیه آنالیز کنند.
سیستم آموزشی ما با اضافه شدن گزینه آموزش آنلاین یک توفیق اجباری پیدا کرده و نیمی از بار مسئولیت را روی دوش خانوادهها انداخته است.
بسیاری از مدارس عملاً فرآیند تثبیت یادگیری و حل تمرین را به خانه برونسپاری کردهاند. گوشی مادر تبدیل شده به دفتر مشق دوم؛ پر از عکسهای تکالیف و استرسهای بیپایان. این فشار مضاعف، مرزهای خانه و مدرسه را پاک کرده و آرامش عصرگاهی خانوادهها را بلعیده است.
مادری که باید پناهگاه عاطفی بچه باشد، حالا در نقش ناظم سختگیر خانگی فرو رفته است. این تغییر نقش، رابطهی مادر و فرزند را فرسوده میکند و خانه را از محل آرامش به میدان جنگ تبدیل کرده است. بچهها دیگر مادر را فقط «مامان» نمیبینند؛ او را بازرس سختگیری میبینند که گوشی به دست، منتظر آپلود مشقهاست.
@TahlilZamane
@hooreechannel 🌹
👍4
سمیّ بودن روابط
۱. تعریف و نشانهها
سمیّت در روابط به موقعیتی گفته میشود که یکی یا هر دو طرف، به جای رشد و آرامش، دچار فرسودگی روانی، اضطراب و کاهش اعتمادبهنفس میشوند. نشانههای اصلی آن شامل کنترلگری بیش از حد، تحقیر، بیاحترامی، بازیهای روانی، حسادت افراطی و بیتوجهی به نیازهای طرف مقابل است. چنین روابطی اغلب به جای تغذیهی روح، انرژی فرد را تخلیه میکنند.
۲. تأثیرات روانی و جسمی
زندگی در یک رابطهی سمی میتواند استرس مزمن ایجاد کند که بر خواب، سیستم ایمنی و سلامت قلب تأثیر منفی میگذارد.
از نظر روانی، فرد ممکن است دچار اضطراب، افسردگی، کاهش عزتنفس یا حتی احساس بیارزشی شود. در برخی موارد، این وضعیت به وابستگی ناسالم و چرخهی تکرارشوندهی رنج و دلزدگی میانجامد.
۳. ریشههای ایجاد روابط سمی
الگوهای دوران کودکی، مانند تجربهی بیتوجهی یا خشونت والدین
نیاز شدید به تأیید گرفتن از دیگران
ترس از تنهایی و ناتوانی در مرزبندی
عدم آگاهی نسبت به حقوق فردی و سلامت روان در رابطه
۴. چگونه روابط سمی را تشخیص دهیم؟
همیشه احساس خستگی و بیانرژی بعد از بودن با طرف مقابل
نداشتن آزادی بیان بدون ترس از قضاوت یا تنبیه
تکرار چرخهی دعوا و آشتیهای سطحی
کمرنگ شدن حس اعتماد، امنیت و احترام متقابل
۵. راهکارهای مقابله
مرزبندی سالم: شفاف بیان کردن نیازها و محدودیتها
گفتوگوی صادقانه: اگر طرف مقابل تمایل به تغییر دارد، گفتوگو میتواند مؤثر باشد
درخواست کمک تخصصی: مشاورهی فردی یا زوجدرمانی
قطع رابطه در صورت لزوم: اگر سمیّت ادامه پیدا کند و تغییر امکانپذیر نباشد، پایان دادن به رابطه بهترین انتخاب برای سلامت روان است
۶. بازسازی پس از رابطه سمی
پس از خروج از یک رابطهی سمی، مهم است که فرد زمان کافی برای التیام، بازسازی عزتنفس و یادگیری الگوهای سالم بگذارد.
فعالیتهایی مانند نوشتن، مدیتیشن، ورزش، تقویت روابط دوستانهی مثبت و کار با درمانگر میتواند در این مسیر کمککننده باشد.
https://news.1rj.ru/str/Hrman11
@hooreechannel 🌹
۱. تعریف و نشانهها
سمیّت در روابط به موقعیتی گفته میشود که یکی یا هر دو طرف، به جای رشد و آرامش، دچار فرسودگی روانی، اضطراب و کاهش اعتمادبهنفس میشوند. نشانههای اصلی آن شامل کنترلگری بیش از حد، تحقیر، بیاحترامی، بازیهای روانی، حسادت افراطی و بیتوجهی به نیازهای طرف مقابل است. چنین روابطی اغلب به جای تغذیهی روح، انرژی فرد را تخلیه میکنند.
۲. تأثیرات روانی و جسمی
زندگی در یک رابطهی سمی میتواند استرس مزمن ایجاد کند که بر خواب، سیستم ایمنی و سلامت قلب تأثیر منفی میگذارد.
از نظر روانی، فرد ممکن است دچار اضطراب، افسردگی، کاهش عزتنفس یا حتی احساس بیارزشی شود. در برخی موارد، این وضعیت به وابستگی ناسالم و چرخهی تکرارشوندهی رنج و دلزدگی میانجامد.
۳. ریشههای ایجاد روابط سمی
الگوهای دوران کودکی، مانند تجربهی بیتوجهی یا خشونت والدین
نیاز شدید به تأیید گرفتن از دیگران
ترس از تنهایی و ناتوانی در مرزبندی
عدم آگاهی نسبت به حقوق فردی و سلامت روان در رابطه
۴. چگونه روابط سمی را تشخیص دهیم؟
همیشه احساس خستگی و بیانرژی بعد از بودن با طرف مقابل
نداشتن آزادی بیان بدون ترس از قضاوت یا تنبیه
تکرار چرخهی دعوا و آشتیهای سطحی
کمرنگ شدن حس اعتماد، امنیت و احترام متقابل
۵. راهکارهای مقابله
مرزبندی سالم: شفاف بیان کردن نیازها و محدودیتها
گفتوگوی صادقانه: اگر طرف مقابل تمایل به تغییر دارد، گفتوگو میتواند مؤثر باشد
درخواست کمک تخصصی: مشاورهی فردی یا زوجدرمانی
قطع رابطه در صورت لزوم: اگر سمیّت ادامه پیدا کند و تغییر امکانپذیر نباشد، پایان دادن به رابطه بهترین انتخاب برای سلامت روان است
۶. بازسازی پس از رابطه سمی
پس از خروج از یک رابطهی سمی، مهم است که فرد زمان کافی برای التیام، بازسازی عزتنفس و یادگیری الگوهای سالم بگذارد.
فعالیتهایی مانند نوشتن، مدیتیشن، ورزش، تقویت روابط دوستانهی مثبت و کار با درمانگر میتواند در این مسیر کمککننده باشد.
https://news.1rj.ru/str/Hrman11
@hooreechannel 🌹
👍1
قدرت، زندگی کردن است!
وقتی گرانی بر زندگی چنگ میاندازد، تنها عددها بالا نمیروند؛ آرزوها هم خرد میشوند.
برای مادری که پول خرید شیر را ندارد، برای پدری که دستمزدش را تا آخر ماه با نفسهای شماره میشمارد، تورم یعنی زخمی که هر روز عمیقتر میشود.
اینجا دیگر بحث "قدرت خرید" نیست، بحث "قدرت زندگی کردن" است.
ثروتمندان در برجهای شیشهای خود، بالا رفتن قیمتها را نه تهدید، که فرصت میبینند. سبدهای سرمایهگذاریشان رنگینتر میشود، درحالی که سبد خرید فقرا تهیتر. این فقط یک نابرابری اقتصادی نیست؛ یک زخم عمیق اجتماعی است.
جامعهای که در آن، ثروت به سمت قلهها سرازیر میشود، در پایین کوه، مردمش در تاریکی محرومیت دست و پا میزنند.
تورم، فقرا را به حاشیهای تلختر میراند. آنها نه از کالاهای لوکس، که از نان، دارو، و گرمای خانه میزنند. کودکانی که پیش از شنیدن صدای زنگ مدرسه، صدای قاروقور شکمهای خالی را میشنوند. جوانانی که رویای تحصیل را در کامشان تلخ میبینند، چون پولشان تنها به زحمت به خوراک روزانه میرسد.
اینها تصویرهای انتزاعی نیستند؛ واقعیتهای روزمرهای هستند که در سکوت، بافت اجتماعی را میپوسانند.
این انتقال ثروت، تنها پول را جابهجا نمیکند؛ کرامت را میدزدد، امید را میخشکاند و شکاف طبقاتی را به درهای غیرقابل عبور تبدیل میکند. جامعۀ سالم، جامعۀ متوازن است، جایی که فاصلهها آنقدر عمیق نباشد که همدلی در آن غرق شود.
ما نیاز به نگاهی داریم که درد این شکاف را عمیقتر بفهمد. نیاز به سیاستهایی داریم که نه فقط رقم تورم، که رنج ناشی از آن را التیام بخشند. باید به یاد داشته باشیم: محک سنجش پیشرفت یک جامعه، وضعیت ثروتمندانش نیست، بلکه حال مردمانی است که در سختترین شرایط، هنوز نفس میکشند و امید دارند... یا شاید به تدریج، امید را هم از دست میدهند.
✍زهرا نجاتی
@hooreechannel 🌹
وقتی گرانی بر زندگی چنگ میاندازد، تنها عددها بالا نمیروند؛ آرزوها هم خرد میشوند.
برای مادری که پول خرید شیر را ندارد، برای پدری که دستمزدش را تا آخر ماه با نفسهای شماره میشمارد، تورم یعنی زخمی که هر روز عمیقتر میشود.
اینجا دیگر بحث "قدرت خرید" نیست، بحث "قدرت زندگی کردن" است.
ثروتمندان در برجهای شیشهای خود، بالا رفتن قیمتها را نه تهدید، که فرصت میبینند. سبدهای سرمایهگذاریشان رنگینتر میشود، درحالی که سبد خرید فقرا تهیتر. این فقط یک نابرابری اقتصادی نیست؛ یک زخم عمیق اجتماعی است.
جامعهای که در آن، ثروت به سمت قلهها سرازیر میشود، در پایین کوه، مردمش در تاریکی محرومیت دست و پا میزنند.
تورم، فقرا را به حاشیهای تلختر میراند. آنها نه از کالاهای لوکس، که از نان، دارو، و گرمای خانه میزنند. کودکانی که پیش از شنیدن صدای زنگ مدرسه، صدای قاروقور شکمهای خالی را میشنوند. جوانانی که رویای تحصیل را در کامشان تلخ میبینند، چون پولشان تنها به زحمت به خوراک روزانه میرسد.
اینها تصویرهای انتزاعی نیستند؛ واقعیتهای روزمرهای هستند که در سکوت، بافت اجتماعی را میپوسانند.
این انتقال ثروت، تنها پول را جابهجا نمیکند؛ کرامت را میدزدد، امید را میخشکاند و شکاف طبقاتی را به درهای غیرقابل عبور تبدیل میکند. جامعۀ سالم، جامعۀ متوازن است، جایی که فاصلهها آنقدر عمیق نباشد که همدلی در آن غرق شود.
ما نیاز به نگاهی داریم که درد این شکاف را عمیقتر بفهمد. نیاز به سیاستهایی داریم که نه فقط رقم تورم، که رنج ناشی از آن را التیام بخشند. باید به یاد داشته باشیم: محک سنجش پیشرفت یک جامعه، وضعیت ثروتمندانش نیست، بلکه حال مردمانی است که در سختترین شرایط، هنوز نفس میکشند و امید دارند... یا شاید به تدریج، امید را هم از دست میدهند.
✍زهرا نجاتی
@hooreechannel 🌹
😢4👍2
تعارض فقه، قانون و عرف در ازدواج
در گفتمان عمومی، گاه ادعا میشود که بسیاری از زنان مواهب نقشهای سنتی و مدرن را همزمان میخواهند: از یک طرف تأمین معاش و رفاه را وظیفه مرد میدانند و از سوی دیگر به یک یا دو فرزند اکتفا میکنند و خواهان مشارکت مردان در کارِ خانه و فرزندپروری هستند. از یکسو خواهان رابطهای مدرن مبتنی بر عشق، وفاداری و احترام به حق انتخاب و آزادی زن هستند و از طرف دیگر مطالبات حقوقی سنتی مانند مهریه و نفقه را نیز مطالبه میکنند.
این نقد، در ظاهر متوجه تناقض در خواستههای زنان است، اما با نگاهی دقیقتر به نظام حقوقی و عرفی ایران روشن میشود که زنان چیزی را طلب میکنند که مردان مدتهاست از آن برخوردارند؛
در ایران، تنظیم روابط خانوادگی بر سه منبع اصلی استوار است: شرع (فقه شیعه)، قانون مدنی و عرف اجتماعی. در فقه و به تبع آن در قانون مدنی، زن اصولاً تکلیفی جز تمکین و برآوردن نیاز جنسی مرد ندارد. انجام امور خانه جزو وظایف شرعی یا قانونی زن محسوب نمیشود و در صورت انجام این امور به فرمان مرد، زن مستحق اجرتالمثل ایام زوجیت است (ماده ٣٣۶)؛ هرچند مقدار این اجرتالمثل در رویه قضایی بسیار ناچیز است و با حجم واقعی کار خانگی تناسب ندارد.
✅با وجود این، عرف اجتماعی همچنان از زن انتظار «کدبانویی کامل» دارد؛ زنی که حتی در صورت اشتغال تماموقت، مسئول اصلی پختوپز، نظافت، مراقبت از فرزندان و مدیریت خانه است. این در حالی است که مردان غالباً از پذیرش پیامدهای مالی این کار، یعنی پرداخت دستمزد برای کار خانگی، خودداری میکنند.
جهیزیه نیز برعهده زن نیست، مطابق ماده ۱۱۰۶ قانون مدنی، تأمین نفقه زن در عقد دائم بر عهده شوهر است و طبق ماده ۱۱۰۷، تهیه مسکن و اثاث منزل جزو نفقه است. قانون مدنی هیچ الزامی برای آوردن جهیزیه از سوی زن پیشبینی نکرده و اموالی که زن به خانه شوهر میآورد، همچنان متعلق به خود اوست. با این حال، عرف اجتماعی، مسئولیت تهیه جهیزیههای سنگین و پرهزینه را بر دوش خانواده زن گذاشته و در صورت عدم تأمین آن، زن و خانوادهاش با سرزنش و فشار اجتماعی مواجه میشوند. بگذریم از اینکه جهیزیه عمدتا کالاهای مصرفی هستند و بعد از چند سال استفاده در مقام کالای دست دوم ارزش اندکی خواهند داشت و مالکیت زن بر آنان هم کمارزش میشود.
✅در مورد سیسمونی و هزینههای فرزند وضعیت مشابهی وجود دارد. مطابق ماده ۱۱۹۹ قانون مدنی، نفقه فرزند بر عهده پدر و در صورت فقدان یا ناتوانی او، بر عهده جد پدری است. بنابراین از منظر قانونی، مادر هیچ تکلیفی برای تأمین هزینههای فرزند، از جمله سیسمونی، ندارد. با این حال، عرف اجتماعی این هزینه را به خانواده زن تحمیل میکند. در مراقبت فرزند نیز بنا بر فقه، زن هیچ حق و به تبع آن هیچ مسئولیتی ندارد، فرزند از آن پدر و تحت ولایت و تکفل اوست ولی قانون از مادر انتظار دارد در مراقبت از فرزند نقش داشته باشد (ماده ۱۱۶۸) و حضانت فرزند تا ۷ سالگی را به مادر سپرده. عرف نیز مادر را مسئول اصلی مراقبت و تربیت فرزند میداند و او را بابت مادر خوب نبودن سرزنش میکند.
🔴در کل، در مواردی که قانون یا شرع به نفع مردان است مانند نابرابری در ارث یا دیه، عرف و سنت با جدیت اجرا میشوند و حتی از آن فراتر میرود و کمتر شاهد اعتراض مردان به این نابرابریها هستیم.
در مقابل، در اندک مواردی که قانون به نفع زنان است، مانند نداشتن تکلیف کارخانگی یا تهیه جهیزیه، عرف بر قانون غلبه میکند.
مهریه به شکل اعتبار روی کاغذ با تاریخ وصول نامشخص باقی میماند (فقط هنگام طرح بحث طلاق یا تقسیم ارث به میان میآید) در حالیکه انجام کار خانگی و مراقبت از فرزندان کار هر روزه است. زنان در ازدواج وظایف حداکثری و حقوق حداقلی دارند.
🌸تا زمانی که قانون تغییر نکند و حقوق برابر همسران تعریف نشود، تعارض میان شرع و عرف همچنان به زیان زنان و به سود بازتولید نابرابری جنسیتی عمل خواهد کرد.
✍فاطمه موسوی وپایه
womensocialproblemsofIran
@hooreechannel 🌹
در گفتمان عمومی، گاه ادعا میشود که بسیاری از زنان مواهب نقشهای سنتی و مدرن را همزمان میخواهند: از یک طرف تأمین معاش و رفاه را وظیفه مرد میدانند و از سوی دیگر به یک یا دو فرزند اکتفا میکنند و خواهان مشارکت مردان در کارِ خانه و فرزندپروری هستند. از یکسو خواهان رابطهای مدرن مبتنی بر عشق، وفاداری و احترام به حق انتخاب و آزادی زن هستند و از طرف دیگر مطالبات حقوقی سنتی مانند مهریه و نفقه را نیز مطالبه میکنند.
این نقد، در ظاهر متوجه تناقض در خواستههای زنان است، اما با نگاهی دقیقتر به نظام حقوقی و عرفی ایران روشن میشود که زنان چیزی را طلب میکنند که مردان مدتهاست از آن برخوردارند؛
یعنی استفاده گزینشی از شرع، قانون و عرف.
در ایران، تنظیم روابط خانوادگی بر سه منبع اصلی استوار است: شرع (فقه شیعه)، قانون مدنی و عرف اجتماعی. در فقه و به تبع آن در قانون مدنی، زن اصولاً تکلیفی جز تمکین و برآوردن نیاز جنسی مرد ندارد. انجام امور خانه جزو وظایف شرعی یا قانونی زن محسوب نمیشود و در صورت انجام این امور به فرمان مرد، زن مستحق اجرتالمثل ایام زوجیت است (ماده ٣٣۶)؛ هرچند مقدار این اجرتالمثل در رویه قضایی بسیار ناچیز است و با حجم واقعی کار خانگی تناسب ندارد.
✅با وجود این، عرف اجتماعی همچنان از زن انتظار «کدبانویی کامل» دارد؛ زنی که حتی در صورت اشتغال تماموقت، مسئول اصلی پختوپز، نظافت، مراقبت از فرزندان و مدیریت خانه است. این در حالی است که مردان غالباً از پذیرش پیامدهای مالی این کار، یعنی پرداخت دستمزد برای کار خانگی، خودداری میکنند.
به بیان دیگر، در این حوزه، شرع و قانون نادیده گرفته میشود و عرف مردسالارانه ملاک عمل قرار میگیرد.
جهیزیه نیز برعهده زن نیست، مطابق ماده ۱۱۰۶ قانون مدنی، تأمین نفقه زن در عقد دائم بر عهده شوهر است و طبق ماده ۱۱۰۷، تهیه مسکن و اثاث منزل جزو نفقه است. قانون مدنی هیچ الزامی برای آوردن جهیزیه از سوی زن پیشبینی نکرده و اموالی که زن به خانه شوهر میآورد، همچنان متعلق به خود اوست. با این حال، عرف اجتماعی، مسئولیت تهیه جهیزیههای سنگین و پرهزینه را بر دوش خانواده زن گذاشته و در صورت عدم تأمین آن، زن و خانوادهاش با سرزنش و فشار اجتماعی مواجه میشوند. بگذریم از اینکه جهیزیه عمدتا کالاهای مصرفی هستند و بعد از چند سال استفاده در مقام کالای دست دوم ارزش اندکی خواهند داشت و مالکیت زن بر آنان هم کمارزش میشود.
✅در مورد سیسمونی و هزینههای فرزند وضعیت مشابهی وجود دارد. مطابق ماده ۱۱۹۹ قانون مدنی، نفقه فرزند بر عهده پدر و در صورت فقدان یا ناتوانی او، بر عهده جد پدری است. بنابراین از منظر قانونی، مادر هیچ تکلیفی برای تأمین هزینههای فرزند، از جمله سیسمونی، ندارد. با این حال، عرف اجتماعی این هزینه را به خانواده زن تحمیل میکند. در مراقبت فرزند نیز بنا بر فقه، زن هیچ حق و به تبع آن هیچ مسئولیتی ندارد، فرزند از آن پدر و تحت ولایت و تکفل اوست ولی قانون از مادر انتظار دارد در مراقبت از فرزند نقش داشته باشد (ماده ۱۱۶۸) و حضانت فرزند تا ۷ سالگی را به مادر سپرده. عرف نیز مادر را مسئول اصلی مراقبت و تربیت فرزند میداند و او را بابت مادر خوب نبودن سرزنش میکند.
🔴در کل، در مواردی که قانون یا شرع به نفع مردان است مانند نابرابری در ارث یا دیه، عرف و سنت با جدیت اجرا میشوند و حتی از آن فراتر میرود و کمتر شاهد اعتراض مردان به این نابرابریها هستیم.
در مقابل، در اندک مواردی که قانون به نفع زنان است، مانند نداشتن تکلیف کارخانگی یا تهیه جهیزیه، عرف بر قانون غلبه میکند.
مهریه به شکل اعتبار روی کاغذ با تاریخ وصول نامشخص باقی میماند (فقط هنگام طرح بحث طلاق یا تقسیم ارث به میان میآید) در حالیکه انجام کار خانگی و مراقبت از فرزندان کار هر روزه است. زنان در ازدواج وظایف حداکثری و حقوق حداقلی دارند.
🌸تا زمانی که قانون تغییر نکند و حقوق برابر همسران تعریف نشود، تعارض میان شرع و عرف همچنان به زیان زنان و به سود بازتولید نابرابری جنسیتی عمل خواهد کرد.
✍فاطمه موسوی وپایه
womensocialproblemsofIran
@hooreechannel 🌹
👍2
♻️حتی به ذهنمان خطور نمی کرد چنین تحقیر شویم.
اگرچه دوست نداشته و ندارم از خاطرات تلخ و شیرین خود بنویسم.
اما می دانم اگر یک اشارتی به گذشته بکنم خیلی از شما گرامی یاران، همذات پنداری کرده همدلی خواهید کرد.
این روزها و سالها که بد گرفتار وضعیت اقتصادی و معیشتی و به یغما رفتن عزت خود شده ایم.
یاد دوران پس از جنگ افتادم. ...
حوالی مهران بودیم. مهرانی که یک آجر روی آجر نداشت با ۲۷ بار تک و پاتک زمینی عاری از زندگی شده بود و بس...
ارتفاعات کانی سخت را پشت سر می گذاشتیم و با عبور از رودخانه کنچانچم به نزدیکی کله قندی نرسیده به چپ می رفتیم جایی بین تپه های کوتاه و بلند ...
دو سه تا سنگر از خشت و آجر و چند سوله باقی مانده از جنگ با چند موضع برای توپ های کششی با یک تانکر آب تنها دارایی یگانی ما بود.
همخانه شدن با عقرب و مار و رتیل عادی شده بود ...
یک روز که تنها دم دمای غروب از فرط خستگی کف سنگر دراز کشیده بودم و نور کمسوی فانوس روشنا بخش بود از لابلای خشت ها عقرب ها بیرون زدند ...شروع به شمردن کردم اگر اشتباه نکنم حدود ۲۶ جفت عقرب گرداگرد دیوار در حال معاشقه بودند.
حس خوبی به همه جانوران داشتم همیشه به دوستانم می گفتم:« ما محل زیست اینها را تخریب کرده ایم، نکند که آزارشان دهید اینها به ما کاری ندارند اکر اذیتشان نکنیم »
القصه چند روزی بود که آب و غذای درست و حسابی برایمان نمی آمد.
پل شکسته بود و خودرویی عبور نمی کرد گاهی چند سرباز را برای آوردن آذوقه راهی بنه صحرایی می کردیم اما غالبا به اندازه نمی رسید.
روزی به پیشنهاد یکی از همکارا چند سرباز را برای بیرون آوردن نان های خشک دفن شده به کار گرفتیم. نان ها را تمیز می کردیم و کمی آب می زدیم اگر چه با اکراه ، اما می خوردیم.
در آن وضعیت بودن برایمان عادی بود. می پرسید چرا ؟
چون در آخرین یورش عراقی ها پس از قطعنامه خیلی از رزمنده ها در حین عقب نشینی راه گم کرده بودند و از شدت گرسنگی و تشنگی شهید شده بودند.
یک روز یکی از سربازها که وضعیت خانوادگی و مالی خوبی برخوردار بود پرسید :« فلانی به چه امیدی در این بیابان با این وضعیت خدمت می کنید ...؟! »
ما هم که جوان بودیم و پر از شور و غیرت گفتم :« تحمل همه اینها فدای مردم ...مردم که در آرامش باشند ما وظیفه خودمون را انجام داده ایم »
تمام دلخوشی آن روزهای ما ایمان به خدایی بود که به انصاف و عدالتش شکی نداشتیم و مردمی که هشت سال جنگ را تحمل کرده بودند و و داغ جوانان خود را چشیده ؛
به معنای حقیقی عزت و شرف خود را پای کشور ریخته بودیم در مخیله ما تحقیر و ذلت جایی نداشت. ...
سالها و دهه ها گذشت تا به این سالها رسیدیم. سالهایی که به شدت تحقیر شدیم تحقیری از رنگ اجحاف و تبعیض ، تحقیری از جنس تفاخر و فساد ، تحقیری از نوع اشرافیت و سرکوب ... ملتی که برایش عزت می خواستیم به شدت تحقیر شد سفره های خالی ، منابع یغما رفته ، سطل های زباله ، نان و آب به قیمت جان و پولی ملی بی ارزشی که تحقیر را به نهایت رسانید.
و ایران نازنین مظلومانه خوار داشته شد هیچگاه به این اندازه دلم به حال ایران نسوخته بود.
غریب ایران من!
✍ح_درویشی
https://news.1rj.ru/str/darvishane49
@hooreechannel 🌹
اگرچه دوست نداشته و ندارم از خاطرات تلخ و شیرین خود بنویسم.
اما می دانم اگر یک اشارتی به گذشته بکنم خیلی از شما گرامی یاران، همذات پنداری کرده همدلی خواهید کرد.
این روزها و سالها که بد گرفتار وضعیت اقتصادی و معیشتی و به یغما رفتن عزت خود شده ایم.
یاد دوران پس از جنگ افتادم. ...
حوالی مهران بودیم. مهرانی که یک آجر روی آجر نداشت با ۲۷ بار تک و پاتک زمینی عاری از زندگی شده بود و بس...
ارتفاعات کانی سخت را پشت سر می گذاشتیم و با عبور از رودخانه کنچانچم به نزدیکی کله قندی نرسیده به چپ می رفتیم جایی بین تپه های کوتاه و بلند ...
دو سه تا سنگر از خشت و آجر و چند سوله باقی مانده از جنگ با چند موضع برای توپ های کششی با یک تانکر آب تنها دارایی یگانی ما بود.
همخانه شدن با عقرب و مار و رتیل عادی شده بود ...
یک روز که تنها دم دمای غروب از فرط خستگی کف سنگر دراز کشیده بودم و نور کمسوی فانوس روشنا بخش بود از لابلای خشت ها عقرب ها بیرون زدند ...شروع به شمردن کردم اگر اشتباه نکنم حدود ۲۶ جفت عقرب گرداگرد دیوار در حال معاشقه بودند.
حس خوبی به همه جانوران داشتم همیشه به دوستانم می گفتم:« ما محل زیست اینها را تخریب کرده ایم، نکند که آزارشان دهید اینها به ما کاری ندارند اکر اذیتشان نکنیم »
القصه چند روزی بود که آب و غذای درست و حسابی برایمان نمی آمد.
پل شکسته بود و خودرویی عبور نمی کرد گاهی چند سرباز را برای آوردن آذوقه راهی بنه صحرایی می کردیم اما غالبا به اندازه نمی رسید.
روزی به پیشنهاد یکی از همکارا چند سرباز را برای بیرون آوردن نان های خشک دفن شده به کار گرفتیم. نان ها را تمیز می کردیم و کمی آب می زدیم اگر چه با اکراه ، اما می خوردیم.
در آن وضعیت بودن برایمان عادی بود. می پرسید چرا ؟
چون در آخرین یورش عراقی ها پس از قطعنامه خیلی از رزمنده ها در حین عقب نشینی راه گم کرده بودند و از شدت گرسنگی و تشنگی شهید شده بودند.
یک روز یکی از سربازها که وضعیت خانوادگی و مالی خوبی برخوردار بود پرسید :« فلانی به چه امیدی در این بیابان با این وضعیت خدمت می کنید ...؟! »
ما هم که جوان بودیم و پر از شور و غیرت گفتم :« تحمل همه اینها فدای مردم ...مردم که در آرامش باشند ما وظیفه خودمون را انجام داده ایم »
تمام دلخوشی آن روزهای ما ایمان به خدایی بود که به انصاف و عدالتش شکی نداشتیم و مردمی که هشت سال جنگ را تحمل کرده بودند و و داغ جوانان خود را چشیده ؛
به معنای حقیقی عزت و شرف خود را پای کشور ریخته بودیم در مخیله ما تحقیر و ذلت جایی نداشت. ...
سالها و دهه ها گذشت تا به این سالها رسیدیم. سالهایی که به شدت تحقیر شدیم تحقیری از رنگ اجحاف و تبعیض ، تحقیری از جنس تفاخر و فساد ، تحقیری از نوع اشرافیت و سرکوب ... ملتی که برایش عزت می خواستیم به شدت تحقیر شد سفره های خالی ، منابع یغما رفته ، سطل های زباله ، نان و آب به قیمت جان و پولی ملی بی ارزشی که تحقیر را به نهایت رسانید.
و ایران نازنین مظلومانه خوار داشته شد هیچگاه به این اندازه دلم به حال ایران نسوخته بود.
غریب ایران من!
✍ح_درویشی
https://news.1rj.ru/str/darvishane49
@hooreechannel 🌹
👍4❤1
جایی که خدا هم ثانوی میشود
مطالبات رفاهی و اقتصادی از همان روزهای نخست استقرار نظام تحقیر شدند. فرض بر آن بود که دین و ارزشهای معنوی اصالت دارند و هر چیز دیگر در مراتب بعدی اهمیتاند.
نظام بر نیرومندترین ذخیره فرهنگی و تاریخی مردم تکیه کرده بود. اطمینان داشت و دارد که هیچ جریان و نیرویی حریف آن نخواهد بود. در این زمینه اشتباه هم نمیکرد.
دهههای متمادی همه نیروهای مخالف خود را با تکیه بر دین سرکوب و از میدان به در کرده است.
نظام میتوانست ناکارآمدیها، فسادها، ناتوانیها و زیادهخواهیهای نامشروع را با تکیه بر دین بی هزینه کند. هیچ اصلاحی در ساختار خود نپذیرد، همه چیز را بر شاخص ویرانگر ارادت بازیگران فرصت طلب بنا کند، هزینههای گزاف برای مردم بسازد، اما از ناحیه اعتراضات مردم اطمینان خاطر داشته باشد.
اطمینان داشت هنوز هم دارد که صدای مردم به جایی نخواهد رسید.
تا زمانی که اقلیت متدین جانبدار نظام باشند، دیگران هیچ وزنی و صدایی ندارند حتی اگر در اکثریت باشند.
آن اقلیت بر دیوار محکم حقایق دینی تکیه دارند و آن اکثریت معترض بر نیازهای مادیشان. با این معادله، آن اقلیت زور بیشتری از آن اکثریت تولید میکند.
اما و صد اما که داستان تغییر کرده است. قاعده تکیه مطمئن بر ذخیره ارزشهای دینی کارآمدی خود را از دست داده است.
نرخ نامعقول تورم، کاهش ارزش پول، تداوم بحران اقتصادی و تداوم فساد و ناکارآمدی برای چند دهه، معنای تازهای در عرصه سیاسی ایران ایجاد کرده است: حقیقتی به نام خواست بقاء قد علم کرده است.
آنچه مردم به نام شکایت از تورم و ارزش پول ملی میخواهند مطالبه اقتصادی نیست. مطالبه امکان اقلی حیات است.
احساس خطر میکنند. خطری که موجودیت خود و فرزندانشان را بر لبه پرتکاه نیستی قرار داده است.
در چنین شرایطی حتی خدا نیز موضوعیتی ثانوی پیدا میکند.
مردم خدا را به خاطر حیاتی که به آنها عطا کرده میستایند. هنگامی که همه امکانهای حیاتشان را در معرض مخاطره ببینند دیگر ستایش خدا را هم فراموش میکنند.
رویاروی حقیقتی که یک روز به نام ارزشهای دینی بنا شد، حقیقت دیگری قد علم کرده است: تلاش برای نجات زندگی. چیزی که بر ارزشهای دینی تقدم دارد.
نظامی که روزی بر ذخائر قدرتمند دینی استوار شد، از این توان و استعداد و هوشمندی بهره دارد که بر ذخیره قدرتمندتری به نام خواست جمعی بقاء و نجات زندگی تکیه کند؟ هر روز که میگذرد این امید کمتر میشود.
محمدجواد کاشی
@hooreechannel 🌹
مطالبات رفاهی و اقتصادی از همان روزهای نخست استقرار نظام تحقیر شدند. فرض بر آن بود که دین و ارزشهای معنوی اصالت دارند و هر چیز دیگر در مراتب بعدی اهمیتاند.
نظام بر نیرومندترین ذخیره فرهنگی و تاریخی مردم تکیه کرده بود. اطمینان داشت و دارد که هیچ جریان و نیرویی حریف آن نخواهد بود. در این زمینه اشتباه هم نمیکرد.
دهههای متمادی همه نیروهای مخالف خود را با تکیه بر دین سرکوب و از میدان به در کرده است.
نظام میتوانست ناکارآمدیها، فسادها، ناتوانیها و زیادهخواهیهای نامشروع را با تکیه بر دین بی هزینه کند. هیچ اصلاحی در ساختار خود نپذیرد، همه چیز را بر شاخص ویرانگر ارادت بازیگران فرصت طلب بنا کند، هزینههای گزاف برای مردم بسازد، اما از ناحیه اعتراضات مردم اطمینان خاطر داشته باشد.
اطمینان داشت هنوز هم دارد که صدای مردم به جایی نخواهد رسید.
تا زمانی که اقلیت متدین جانبدار نظام باشند، دیگران هیچ وزنی و صدایی ندارند حتی اگر در اکثریت باشند.
آن اقلیت بر دیوار محکم حقایق دینی تکیه دارند و آن اکثریت معترض بر نیازهای مادیشان. با این معادله، آن اقلیت زور بیشتری از آن اکثریت تولید میکند.
اما و صد اما که داستان تغییر کرده است. قاعده تکیه مطمئن بر ذخیره ارزشهای دینی کارآمدی خود را از دست داده است.
نرخ نامعقول تورم، کاهش ارزش پول، تداوم بحران اقتصادی و تداوم فساد و ناکارآمدی برای چند دهه، معنای تازهای در عرصه سیاسی ایران ایجاد کرده است: حقیقتی به نام خواست بقاء قد علم کرده است.
آنچه مردم به نام شکایت از تورم و ارزش پول ملی میخواهند مطالبه اقتصادی نیست. مطالبه امکان اقلی حیات است.
احساس خطر میکنند. خطری که موجودیت خود و فرزندانشان را بر لبه پرتکاه نیستی قرار داده است.
در چنین شرایطی حتی خدا نیز موضوعیتی ثانوی پیدا میکند.
مردم خدا را به خاطر حیاتی که به آنها عطا کرده میستایند. هنگامی که همه امکانهای حیاتشان را در معرض مخاطره ببینند دیگر ستایش خدا را هم فراموش میکنند.
رویاروی حقیقتی که یک روز به نام ارزشهای دینی بنا شد، حقیقت دیگری قد علم کرده است: تلاش برای نجات زندگی. چیزی که بر ارزشهای دینی تقدم دارد.
نظامی که روزی بر ذخائر قدرتمند دینی استوار شد، از این توان و استعداد و هوشمندی بهره دارد که بر ذخیره قدرتمندتری به نام خواست جمعی بقاء و نجات زندگی تکیه کند؟ هر روز که میگذرد این امید کمتر میشود.
محمدجواد کاشی
@hooreechannel 🌹
❤3
تورم: آتش بر جان زنان
افزایش سرسامآور قیمتها در سالیان اخیر و جهش آن در روزهای گذشته، زندگی مردم را بهشدت تحت تأثیر قرار داده است. با این حال، بحرانهای اقتصادی برای زنان بهمثابه «آتشی است که بر جانشان میافتد». زنان در حالی که از اتاقهای تصمیمگیری کلان اقتصادی حذف شدهاند، هر روز با گوشت و پوست خود، پیامدهای سنگین تصمیمات «مردانه» را بر سفره خانواده احساس میکنند.
این تصمیمات را از آن رو «مردانه» میخوانیم که ریشه در ترکیبی از ساختارهای سیاسی ـ اقتصادی مردسالار و قوانین تبعیضآمیز دارد؛ ساختاری که زنان را هم از قدرت تصمیمسازی محروم کرده و هم بهدلیل نقشهای اجتماعی و اقتصادی مضاعف، بار اصلی تبعات این تصمیمات را بر دوش آنان میاندازد.
🔴 دلیل اول: غیاب در اتاقهای فرمان؛ حذف از تصمیمگیری کلان
نهادهای حاکم بر اقتصاد ایران کمترین حضور و نفوذی برای زنان قائل نیستند:
▪️ قوه مقننه: نمایندگی زنان در مجلس شورای اسلامی در ادوار مختلف بهطور میانگین هرگز از ۵٪ فراتر نرفته است. این رقم ایران را در رتبههای انتهایی جهان و منطقه قرار میدهد.
▪️ قوه مجریه: زنان تقریباً هیچگاه به سمت وزارت در وزارتخانههای حیاتی اقتصادی (نفت، اقتصاد، صنعت) یا ریاست سازمانهای کلیدی (مانند بانک مرکزی) منصوب نشدهاند.
▪️ شوراهای تصمیمگیر: در شوراهای عالی اقتصادی، اتاقهای تصمیمگیری درباره بودجه، یارانهها، قیمتگذاری و واردات، حضور زنان یا کمرنگ است یا اصلاً وجود ندارد. این شوراها عمدتاً از مقامات مرد دولتی، فرماندهان نظامی امنیتی و بازرگانان تشکیل شدهاند.
🔴 دلیل دوم: ساختارهای اقتصادی در انحصار مردان
بخش عمدهای از اقتصاد ایران، بهویژه در حوزههای حیاتی معیشتی مانند کشاورزی و واردات مواد غذایی، زیر سلطه نهادها و بنیادهایی است که عمیقاً با شبکههای قدرت مردانه گره خوردهاند. این ساختار، تصمیمات مؤثر بر تولید، توزیع و قیمت کالاهای اساسی را بهطور کامل در اختیار مردان قرار میدهد.
🔴 دلیل سوم: قوانین تبعیضآمیز؛ سستکردن پایههای قدرت اقتصادی زنان
قوانین موجود نهتنها حمایت نمیکنند، بلکه استقلال مالی زنان را تحلیل برده و آنان را در برابر شوکهایی مانند تورم بیپناه میسازند:
▪️ قوانین خانواده: محدودیت در حق طلاق، حضانت فرزند و خروج از کشور، قدرت چانهزنی و امکان خروج از شرایط ناسالم را از زنان سلب میکند. از طرف دیگر، اجازه کار بر اساس قوانین با مرد است. اگر مردی رضایت از شغل زن نداشته باشد، میتواند شکایت کرده و بهواسطه قانون، زن از شغلش اخراج شود.
▪️ قوانین ارث: سهمالارث زن اغلب نصف مرد است که حق انباشت سرمایه و ایجاد ثروت پایدار را بهشدت محدود میکند.
▪️ قوانین بازار کار: نبود ضمانت اجرا برای رفع تبعیض شغلی و دستمزدی، وجود «سقف شیشهای» و حمایت ناکافی از مادران شاغل، مسیر مشارکت اقتصادی کامل زنان را سد میکند.
▪️ در بهار ۱۴۰۴، نرخ مشارکت اقتصادی زنان تنها ۱۴ درصد اعلام شده؛ این یعنی نزدیک به ۸۶ درصد از زنان در سن کار، اساساً در بازار کار حضور ندارند، چه بهصورت شاغل و چه جویای کار.
🟡 چرا بار تورم بر دوش زنان سنگینتر است؟
پیوند نقشهای سنتی و ساختارهای نابرابر، فشار را بر زنان مضاعف میکند:
▪️ مدیریت مصرف خانوار تحت فشار: زنان در اغلب خانوادهها مدیران مستقیم بودجه و مسئول تأمین مایحتاج روزانه هستند. در مواجهه با تورم، این آنان هستند که مجبورند تصمیمات دشواری مانند حذف گوشت، میوه یا لبنیات از سبد غذایی خانواده بگیرند و بار روانیِ این «گزینشهای اجباری» را بهتنهایی بر دوش بکشند. در کنار مدیریت خانه، زنان سهم کمتری از غذا، پوشاک و موارد مصرفی خانه دارند. دلیل آن تبعیضی است که در فرهنگ مصرف وجود دارد.
▪️ افزایش بار کار بدون مزد و نامرئی: تورم باعث میشود زنان ساعات بیشتری را صرف تهیه غذاهای ارزانتر اما زمانبرتر، دوختن لباس یا مدیریت صرفهجوییهای شدید کنند. این کار مراقبتی و خانگی اضافی نه دیده میشود، نه ارزش مالی دارد و نه تقسیم میشود.
🖋️در نهایت، تورم در ایران یک بحران خنثی نیست؛ یک بحران بهشدت «جنسیتیشده» است. تصمیماتی که در ساختارهایی یکسویه و مردانه گرفته میشود، پیامدهایی دارد که سهم زنانه آن بهمراتب سنگینتر است. این فشار که مستقیماً بر کالبد و روان زنان وارد میآید، هیچ راهی جز بازاندیشی ریشهای در ساختار قدرت و قوانین تبعیضآمیز ندارد.
✍️فتانه عبدالحسینی| عضو گروه مطالعات زنان| دی ماه ۱۴۰۴
@womenstudiesisaorg
@hooreechannel 🌹
تورم: آتش بر جان زنان
افزایش سرسامآور قیمتها در سالیان اخیر و جهش آن در روزهای گذشته، زندگی مردم را بهشدت تحت تأثیر قرار داده است. با این حال، بحرانهای اقتصادی برای زنان بهمثابه «آتشی است که بر جانشان میافتد». زنان در حالی که از اتاقهای تصمیمگیری کلان اقتصادی حذف شدهاند، هر روز با گوشت و پوست خود، پیامدهای سنگین تصمیمات «مردانه» را بر سفره خانواده احساس میکنند.
این تصمیمات را از آن رو «مردانه» میخوانیم که ریشه در ترکیبی از ساختارهای سیاسی ـ اقتصادی مردسالار و قوانین تبعیضآمیز دارد؛ ساختاری که زنان را هم از قدرت تصمیمسازی محروم کرده و هم بهدلیل نقشهای اجتماعی و اقتصادی مضاعف، بار اصلی تبعات این تصمیمات را بر دوش آنان میاندازد.
🔴 دلیل اول: غیاب در اتاقهای فرمان؛ حذف از تصمیمگیری کلان
نهادهای حاکم بر اقتصاد ایران کمترین حضور و نفوذی برای زنان قائل نیستند:
▪️ قوه مقننه: نمایندگی زنان در مجلس شورای اسلامی در ادوار مختلف بهطور میانگین هرگز از ۵٪ فراتر نرفته است. این رقم ایران را در رتبههای انتهایی جهان و منطقه قرار میدهد.
▪️ قوه مجریه: زنان تقریباً هیچگاه به سمت وزارت در وزارتخانههای حیاتی اقتصادی (نفت، اقتصاد، صنعت) یا ریاست سازمانهای کلیدی (مانند بانک مرکزی) منصوب نشدهاند.
▪️ شوراهای تصمیمگیر: در شوراهای عالی اقتصادی، اتاقهای تصمیمگیری درباره بودجه، یارانهها، قیمتگذاری و واردات، حضور زنان یا کمرنگ است یا اصلاً وجود ندارد. این شوراها عمدتاً از مقامات مرد دولتی، فرماندهان نظامی امنیتی و بازرگانان تشکیل شدهاند.
🔴 دلیل دوم: ساختارهای اقتصادی در انحصار مردان
بخش عمدهای از اقتصاد ایران، بهویژه در حوزههای حیاتی معیشتی مانند کشاورزی و واردات مواد غذایی، زیر سلطه نهادها و بنیادهایی است که عمیقاً با شبکههای قدرت مردانه گره خوردهاند. این ساختار، تصمیمات مؤثر بر تولید، توزیع و قیمت کالاهای اساسی را بهطور کامل در اختیار مردان قرار میدهد.
🔴 دلیل سوم: قوانین تبعیضآمیز؛ سستکردن پایههای قدرت اقتصادی زنان
قوانین موجود نهتنها حمایت نمیکنند، بلکه استقلال مالی زنان را تحلیل برده و آنان را در برابر شوکهایی مانند تورم بیپناه میسازند:
▪️ قوانین خانواده: محدودیت در حق طلاق، حضانت فرزند و خروج از کشور، قدرت چانهزنی و امکان خروج از شرایط ناسالم را از زنان سلب میکند. از طرف دیگر، اجازه کار بر اساس قوانین با مرد است. اگر مردی رضایت از شغل زن نداشته باشد، میتواند شکایت کرده و بهواسطه قانون، زن از شغلش اخراج شود.
▪️ قوانین ارث: سهمالارث زن اغلب نصف مرد است که حق انباشت سرمایه و ایجاد ثروت پایدار را بهشدت محدود میکند.
▪️ قوانین بازار کار: نبود ضمانت اجرا برای رفع تبعیض شغلی و دستمزدی، وجود «سقف شیشهای» و حمایت ناکافی از مادران شاغل، مسیر مشارکت اقتصادی کامل زنان را سد میکند.
▪️ در بهار ۱۴۰۴، نرخ مشارکت اقتصادی زنان تنها ۱۴ درصد اعلام شده؛ این یعنی نزدیک به ۸۶ درصد از زنان در سن کار، اساساً در بازار کار حضور ندارند، چه بهصورت شاغل و چه جویای کار.
🟡 چرا بار تورم بر دوش زنان سنگینتر است؟
پیوند نقشهای سنتی و ساختارهای نابرابر، فشار را بر زنان مضاعف میکند:
▪️ مدیریت مصرف خانوار تحت فشار: زنان در اغلب خانوادهها مدیران مستقیم بودجه و مسئول تأمین مایحتاج روزانه هستند. در مواجهه با تورم، این آنان هستند که مجبورند تصمیمات دشواری مانند حذف گوشت، میوه یا لبنیات از سبد غذایی خانواده بگیرند و بار روانیِ این «گزینشهای اجباری» را بهتنهایی بر دوش بکشند. در کنار مدیریت خانه، زنان سهم کمتری از غذا، پوشاک و موارد مصرفی خانه دارند. دلیل آن تبعیضی است که در فرهنگ مصرف وجود دارد.
▪️ افزایش بار کار بدون مزد و نامرئی: تورم باعث میشود زنان ساعات بیشتری را صرف تهیه غذاهای ارزانتر اما زمانبرتر، دوختن لباس یا مدیریت صرفهجوییهای شدید کنند. این کار مراقبتی و خانگی اضافی نه دیده میشود، نه ارزش مالی دارد و نه تقسیم میشود.
🖋️در نهایت، تورم در ایران یک بحران خنثی نیست؛ یک بحران بهشدت «جنسیتیشده» است. تصمیماتی که در ساختارهایی یکسویه و مردانه گرفته میشود، پیامدهایی دارد که سهم زنانه آن بهمراتب سنگینتر است. این فشار که مستقیماً بر کالبد و روان زنان وارد میآید، هیچ راهی جز بازاندیشی ریشهای در ساختار قدرت و قوانین تبعیضآمیز ندارد.
✍️فتانه عبدالحسینی| عضو گروه مطالعات زنان| دی ماه ۱۴۰۴
@womenstudiesisaorg
@hooreechannel 🌹
❤1👏1
🔻دویدن زنان در فضای باز ممنوع شد؟/ لغو دومینووار مسابقات دو با فشار تندروها
حاشیههای ماراتن کیش و برخورد قضایی با برگزارکنندگان و شرکتکنندگان زن، بهویژه بهدلیل مسأله حجاب، نشان داد فشار جریانهای تندرو همچنان اثرگذار است. پیامد این فضا، لغو پیدرپی مسابقات دوِ فضای باز با حضور زنان، از کیش تا قائمشهر، به بهانه «جلوگیری از حاشیه» بوده است.
به نظر میرسد ترس مدیران محلی از تکرار جنجال کیش، عملاً به محدود شدن حضور ورزشی زنان در فضاهای شهری انجامیده است.
این در حالی است که بخش قابل توجهی از افکار عمومی و حتی رئیسجمهور، چنین برخوردهایی را عامل افزایش نارضایتی اجتماعی و بیتوجه به مشکلات اصلی مردم میدانند./رویداد ۲۴
@kherad_jensi
@hooreechannel 🌹
حاشیههای ماراتن کیش و برخورد قضایی با برگزارکنندگان و شرکتکنندگان زن، بهویژه بهدلیل مسأله حجاب، نشان داد فشار جریانهای تندرو همچنان اثرگذار است. پیامد این فضا، لغو پیدرپی مسابقات دوِ فضای باز با حضور زنان، از کیش تا قائمشهر، به بهانه «جلوگیری از حاشیه» بوده است.
به نظر میرسد ترس مدیران محلی از تکرار جنجال کیش، عملاً به محدود شدن حضور ورزشی زنان در فضاهای شهری انجامیده است.
این در حالی است که بخش قابل توجهی از افکار عمومی و حتی رئیسجمهور، چنین برخوردهایی را عامل افزایش نارضایتی اجتماعی و بیتوجه به مشکلات اصلی مردم میدانند./رویداد ۲۴
@kherad_jensi
@hooreechannel 🌹