سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
78 subscribers
3.8K photos
282 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌳-در گالسیا جنگلی چنان کهنسال هست که بعضی درختهای آن زمانی را به یاد می آورند که حیوانات شکل انسان به خود میگرفتند و انسان بال و خز در می آورد باشد. درختان نجوا میکنند که بعضی انسانها حتی به بلوط و چنار و درخت برگ در تبدیل شدند و چنان در اعماق زمین ریشه دواندند که نام هاشان را فراموش کردند.

یک درخت انجیر به خصوص هست که درختان دوست دارند وقتی باد برگ هاشان را به نجوا در می آورد. داستانش را برای یکدیگر تعریف کنند. این درخت انجیر روی تپه ای در قلب جنگ می روید میشود راحت آن را تشخیص داد، چون دو شاخه‌ی اصلی اش مثل شاخهای بز خمیده اند و تنه اش هم شکافته است. انگار درخت چیزی را زاییده باشد که زیر پوسته اش روییده بود.

جنگل نجوا میکند که «بله چون این درخت زمانی زنی بود که زیر سایه بان، شاخ و برگ من میگشت و آواز میخواند. زن تمشک های مرا می‌چید و گل هایم را توی مویش میگذاشت. ولی یک روز زن با فان‌ی ملاقات کرد که خوش داشت هنگام مهتاب زیر درختانم فلوت بنوارد فان این فلوت را از استخوان های انگشت یک غول ساخته بود و نوای او نغمه ی قلمرو زیر زمینی تاریکی را می نواخت که فان از آن آمده بود و با نوری که زن در وجودش داشت بسیار فرق می کرد.»

«همه ی اینها حقیقت دارد و زن با همه ی اینها عاشق فان شد. آن هم عشقی بسیار عمیق و گریز ناپذیر مثل چاه، فان هم در مقابل عاشق او بود. ولی وقتی بالاخره فان از زن خواست تا همراهش به قلمرو زیرزمینی او بیاید، زن از این فکر که باقی عمرش دیگر هرگز ستارگان را نبیند یا باد را روی پوستش حس نکند، به وحشت افتاد برای همین تصمیم گرفت بماند. او رفتن فان را تماشا کرد. هر چند عشق وجودش را لبریز از چنان تمنایی کرد که از پاهایش ریشه رویید تا محبوبش را تا قلمرو زیر زمینی دنبال کند و در همان حال دستانش را سمت آسمان و ستارگانی درار کرد که آنها را به فان ترجیح داده بود.»

«وای که چه اندوهی در دلش داشت غم و اندوه کاری کرد که پوست نرمش به پوسته ی درخت تبدیل بشود. آه او به نوای خش خش باد در میان هزاران برگ تبدیل شد و شبی مهتابی که جان برگشت تا برای او فلوت بنوارد به جای ون درختی دید که نامی را نجوا میکرد نامی که فان هرگز به کسی حزون نگفته بود.»

«فان میان شاخه های درخت نشست و اشکهای خود را مثل شبنم روی صورتش حس کرد شاخه هایی که زیرشان نشسته بود او را گل باران کردند. اما دلداده ی مان دیگر نمی توانست او را بگیرد یا محبتش را نثار او کند فان در دل سرکش و بی باک خود چنان دردی حس کرد که وقتی درخت را نوازش کرد. پوست خودش هم که زمانی پوشیده از خر ابریشمی بود. به اندازه ی تنه ی عشق گمگشته اش زمخت و چوبی شد.»

«فان سراسر شب زیر درخت نشست تا آنکه خورشید بالا آمد و او را در آنجا راند. نور تابناک خورشید هرگز با های سازگار بود و وقتی به زهدان تاریک زمین برگشت درخت شاخه هایش را از اندوه خم و خم تر کرد. تا آنکه شبه سیر شاخ دانی معشوقش شده.»

هشت ماه بعد در شب ماه بدر تنه ی درخت با ناله ای آهسته شکافت و بچه ای آمد بیرون پسری بود که وقار و زیبایی مادرش را داشت و شاخهای لای موی سبزش و سم پاهای باریکش به پدرش رفته بود تا پایش تپه جست و خیز کرد و رقصید. درست همان طوری که زمانی مادرش زیر درختان گشته بود بعد هم برای خودش از استخوان پرندگان فلوتی ساخت تا جنگل را با نغمه ای بر کند که از عشق و اندوه می سرود.

در اعماق زمین فان که سرگرم آموختن راه و رسم دربار به شاهدخت بود آهنگ فلوت را شنید عذر خواست و از گذرگاههای مخفی که فقط او از وجودشان خبر داشت به قلمرو بالایی شتافت ولی وقتی رسید. از نوای فلوت خبری شود و فقط رد شم های کوچکی را روی خزدها یافت که پس از چند قدم رقصان باران آن ها را پاک کرده بود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
──افلیا دستش را گرفت. «من رو هم با خودت ببر! خواهش می کنم!»
مرسدس صورت ترسانش را نوازش کرد و یواش گفت: «نه، نه نمی تونم» دخترک دستانش را دور گردن مرسدس انداخت. کوچک تر از آن بود که توی این دنیا تنها باشد، زیادی کوچک بود. مرسدس مویش را که مثل مال خودش سیاه پر کلاغی بود، بوسید و او را در آغوش گرفت درست همان طور که زمانی آرزو کرده بود دختر خودش را بغل کند. «نمی تونم عزیزم بر می گردم میام دنبالت قول میدم.» افلیا رهایش نمیکرد آنقدر محکم بغلش کرده بود که مرسدس تپش قلبش را حس میکرد. التماس کرد: «من رو هم با خودت ببر!» باز هم تکرار کرد: «من رو هم ببر!»
-آخر چطور میتوانست این بی‌کسی و تنهایی را ببیند و باز هم بگوید نه؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.˳·˖گونه ی افلیا طوری میسوخت که انگار سیلی پوستش را زخم کرده است. تا گرگ در را بست به گریه افتاد یک عالم اشک داشت. اشک برای مادرش، برای مرسدس برای خودش.
🪷───عشق تله ی مخوف و کارآمدی است و بی رحمانه ترین حقیقت درباره‌ی جنگ همین است که باعث میشود عشق ورزیدن خطری مرگبار شود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
افلیا برادرش را در آغوش داشت. چقدر کوچک و گرم بود! صورتش هم تروتازه بود و از زیر آن کلاه سفیدی که مادرشان برای او دوخته بود با آن چشم های شفاف و پر از اعتماد به افلیا نگاه می کرد.
خواهر و برادر.
افليا قبلاً هیچ وقت طعم خواهری را نچشیده بود، فقط دختر مادرش بود.
خواهر.
این کلمه همه چیز را عوض کرد.
در گوش برادرش نجوا کرد: «داریم میریم با هم میریم. از هیچی نترس »
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنها چیزی که افلیا حس کرد. تپش قلب برادرش از روی پارچه ی نازک لباس خوابش بود و نفس گرم او روی شانه اش.
آرامش.
عشق.