──افلیا دستش را گرفت. «من رو هم با خودت ببر! خواهش می کنم!»
مرسدس صورت ترسانش را نوازش کرد و یواش گفت: «نه، نه نمی تونم» دخترک دستانش را دور گردن مرسدس انداخت. کوچک تر از آن بود که توی این دنیا تنها باشد، زیادی کوچک بود. مرسدس مویش را که مثل مال خودش سیاه پر کلاغی بود، بوسید و او را در آغوش گرفت درست همان طور که زمانی آرزو کرده بود دختر خودش را بغل کند. «نمی تونم عزیزم بر می گردم میام دنبالت قول میدم.» افلیا رهایش نمیکرد آنقدر محکم بغلش کرده بود که مرسدس تپش قلبش را حس میکرد. التماس کرد: «من رو هم با خودت ببر!» باز هم تکرار کرد: «من رو هم ببر!»
مرسدس صورت ترسانش را نوازش کرد و یواش گفت: «نه، نه نمی تونم» دخترک دستانش را دور گردن مرسدس انداخت. کوچک تر از آن بود که توی این دنیا تنها باشد، زیادی کوچک بود. مرسدس مویش را که مثل مال خودش سیاه پر کلاغی بود، بوسید و او را در آغوش گرفت درست همان طور که زمانی آرزو کرده بود دختر خودش را بغل کند. «نمی تونم عزیزم بر می گردم میام دنبالت قول میدم.» افلیا رهایش نمیکرد آنقدر محکم بغلش کرده بود که مرسدس تپش قلبش را حس میکرد. التماس کرد: «من رو هم با خودت ببر!» باز هم تکرار کرد: «من رو هم ببر!»
.˳·˖گونه ی افلیا طوری میسوخت که انگار سیلی پوستش را زخم کرده است. تا گرگ در را بست به گریه افتاد یک عالم اشک داشت. اشک برای مادرش، برای مرسدس برای خودش.
🪷───عشق تله ی مخوف و کارآمدی است و بی رحمانه ترین حقیقت دربارهی جنگ همین است که باعث میشود عشق ورزیدن خطری مرگبار شود.
افلیا برادرش را در آغوش داشت. چقدر کوچک و گرم بود! صورتش هم تروتازه بود و از زیر آن کلاه سفیدی که مادرشان برای او دوخته بود با آن چشم های شفاف و پر از اعتماد به افلیا نگاه می کرد.
خواهر و برادر.
افليا قبلاً هیچ وقت طعم خواهری را نچشیده بود، فقط دختر مادرش بود.
خواهر و برادر.
افليا قبلاً هیچ وقت طعم خواهری را نچشیده بود، فقط دختر مادرش بود.
خواهر.
این کلمه همه چیز را عوض کرد.
در گوش برادرش نجوا کرد: «داریم میریم با هم میریم. از هیچی نترس »
این کلمه همه چیز را عوض کرد.
در گوش برادرش نجوا کرد: «داریم میریم با هم میریم. از هیچی نترس »
تنها چیزی که افلیا حس کرد. تپش قلب برادرش از روی پارچه ی نازک لباس خوابش بود و نفس گرم او روی شانه اش.
-«درگاه موقعی باز میشه که خون یک بیگناه رو بهش پیشکش کنیم. یک قطره هم کافیه. این اخرین تکلیفه»
+«نه!»
+«نه!»
برادرش را چنان به سینه فشرد که یک لحظه نگران شد نکند او را بیدار کرده باشد. ولی برادرش طوری آرام در خواب بود که انگار آغوش افلیا امنترین مکان روی زمین بود.𓂃࣪˖
-«برای بچه ای نمیشناسین از حقوق مقدس خودتون دست میکشین؟»
+«آره، دست میکشم.»
+«آره، دست میکشم.»