.˳·˖گونه ی افلیا طوری میسوخت که انگار سیلی پوستش را زخم کرده است. تا گرگ در را بست به گریه افتاد یک عالم اشک داشت. اشک برای مادرش، برای مرسدس برای خودش.
🪷───عشق تله ی مخوف و کارآمدی است و بی رحمانه ترین حقیقت دربارهی جنگ همین است که باعث میشود عشق ورزیدن خطری مرگبار شود.
افلیا برادرش را در آغوش داشت. چقدر کوچک و گرم بود! صورتش هم تروتازه بود و از زیر آن کلاه سفیدی که مادرشان برای او دوخته بود با آن چشم های شفاف و پر از اعتماد به افلیا نگاه می کرد.
خواهر و برادر.
افليا قبلاً هیچ وقت طعم خواهری را نچشیده بود، فقط دختر مادرش بود.
خواهر و برادر.
افليا قبلاً هیچ وقت طعم خواهری را نچشیده بود، فقط دختر مادرش بود.
خواهر.
این کلمه همه چیز را عوض کرد.
در گوش برادرش نجوا کرد: «داریم میریم با هم میریم. از هیچی نترس »
این کلمه همه چیز را عوض کرد.
در گوش برادرش نجوا کرد: «داریم میریم با هم میریم. از هیچی نترس »
تنها چیزی که افلیا حس کرد. تپش قلب برادرش از روی پارچه ی نازک لباس خوابش بود و نفس گرم او روی شانه اش.
-«درگاه موقعی باز میشه که خون یک بیگناه رو بهش پیشکش کنیم. یک قطره هم کافیه. این اخرین تکلیفه»
+«نه!»
+«نه!»
برادرش را چنان به سینه فشرد که یک لحظه نگران شد نکند او را بیدار کرده باشد. ولی برادرش طوری آرام در خواب بود که انگار آغوش افلیا امنترین مکان روی زمین بود.𓂃࣪˖
-«برای بچه ای نمیشناسین از حقوق مقدس خودتون دست میکشین؟»
+«آره، دست میکشم.»
+«آره، دست میکشم.»
.˳·˖˖کنار چاه افتاد دستش را روی زخم گلوله فشار داد، اما آنقدر خون می آمد که نمیشد جلویش را گرفت، خون روی لباس خوابش طرح هایی قرمز کشید و روی دست درمانده و بی دفاعش جاری شد که از لبه ی چاه آویزان بود. هوایی که از عمق چاه بالا می آمد پوستش را خنک کرد و خون افلیا همان طور از روی انگشت هایش چکید پایین؛ چکید توی رحم زمین.
هیچ کدام از قصه های پریانش هیچ وقت چنین پایانی نداشتند. مادرش درست گفته بود جادویی در کار نبود او هم نتوانسته بود برادرش را نجات بدهد. همه چیز از دست رفته بود نفسش سطحی تر شد. به خودش لرزید.
زمین خیلی سرد بود......
هیچ کدام از قصه های پریانش هیچ وقت چنین پایانی نداشتند. مادرش درست گفته بود جادویی در کار نبود او هم نتوانسته بود برادرش را نجات بدهد. همه چیز از دست رفته بود نفسش سطحی تر شد. به خودش لرزید.
زمین خیلی سرد بود......