✶کلاین میخواست کسی را برای بازجویی پیدا کند که دید لئونارد به او نگاه میکند و با چانه اش به سمت گوشه ی سالن کارگاه اشاره میکند.
چی میخواد؟ کلاین احساس سردرگمی کرد. او طوری رفتار کرد که اتفاقی نیفتاده بود و اطراف سالن قدم زد سپس وقتی حواس فرای نبود دنبال لئونارد به گوشه ی سالن رفت. آنها بی صدا به گوشه ای خلوت رفتند. لئونارد جلوی یک پنجره ی شکسته ایستاد و ناگهان گفت: «یه فرضیه دارم.»
کلاین با سردرگمی اطرافش را نگاه کرد و گفت: «فرضیه ات چیه؟» لئونارد با چشمان عمیق سبزش سوالش را با سوال جواب داد: «اگه هیچ عامل ماوراء طبیعی ای وجود نداشت به نظرت سرنوشت خانم لاویس چی میشد؟»
کلاین کمی فکر کرد و به طور جدی گفت: «سرنوشتش فرق نمیکرد فقط دو سه هفته یا به ماه دیرتر اتفاق می افتاد. برای به خانواده مثل اونا فقط وقتی به حدش رسید به دکتر میرفتن تا اون موقع مشکل قلبش به بدترین حالتش میرسید و دیگه راهی برای نجاتش پیدا نمیشد.»
لئونارد دوباره پرسید: «پس سالوس چی؟ اگه کسی تحریکش نمی کرد چی میشد؟» کلاین فکر کرد و گفت: طبق توصیفات توی اطلاعات سالوس درباره ورشکست شدنش خیلی عصبانی بود و خشمگین بود که کسی نجاتش نداد. فکر کنم بالاخره انتقامش رو می گرفت؛ ولی سر مردم کارگاه نه احتمالا رئیسی که باعث شد ورشکسته شه. یا کارمندان بانکی که خونه اش رو توقیف کردن رو هدف قرار می داد.» لئونارد ادامه داد: «نتیجه انتقامش چی میشد؟» کلاین پاسخ مثبت داد «بدون شک تصمیم گرفته بود که خودشو بکشه مهم نبود نتیجه انتقامش چی باشه به هر حال می مرد.»
لئونارد سرش را برای تایید تکان داد و لبخند نمادینش را نمایان کرد. «پس میتونیم نتیجه بگیریم که خانم لاویس و سالوس هر دو افرادی بودن که به زودی سرنوشتشون مرگ بود؟» کلاین که یک جنگجوی کیبردی "دانا" بود، با شنیدن این سوال سریع حدس زد. «داری میگی که مرگهاشون توسط به عامل ماوراء طبیعی جلو افتاد؟ چرا؟» لئونارد لبخند زد و حدس کلاین را تصحیح کرد: «یه توصیف دقیق تر میشه که نیروی حیات شون توسط عامل ماوراء طبیعی کوتاه تر شد دزدیده شد؛ نیروی حیات بهترین ماده برای احضار خدایان شیطانی و شیاطین یا اجرای نفرینهای وحشتناکه.»
«احضار خدایان شیطانی و شیاطین یا اجرای نفرین های وحشتناک..» کلاین به چشمان زمردی لئونارد نگاه کرد و با تردید گفت «انگار ازش خیلی مطمئنی؟ ولی فعلا تو تحقیقمون فقط دو تا نمونه داشتیم....»𓂃𓏲
ˊˎ-لئونارد بدبینانه خندید «کلاین بین ما دو تا نیازی به وانمود نیست من دیدم که از کنترل ۲۰۴۹ خودتو آزاد کردی و میدونم خاصی و تو هم باید حس کرده باشی که من با فراروهای عادی متفاوتم.»
لبخندش محو شد و به چشمان کلاین نگاه کرد.
«بهت گفتم که افراد خاص زیادی تو این دنیا هستن که توانایی انجام کارهایی رو دارن که بقیه نمیتونن مثل تو .... و من این دنیا تاریخچه طولانی ای داره اشیاء جادویی زیادی هستن که مردم میخوان به دست بیارن تا کنترل کنن اونها میخوان ستاره ی نمایش خودشون شن مردم زیادی اونطوری نیستن ولی غیر ممکنه که فقط یکی دو تا ازشون باشه به نظر من به فرارو با رازهای خودش فرد بد یا تبه کار نیست به نظرم نیاز نیست به منبع توانایی خاصشون و نمادشون اهمیت بدیم.... تا وقتی که کارهات من اشباح یا شهر تینگن رو به خطر نندازه هنوز شریک منی؛ همینطور امیدوارم تو هم با نگاهی مشابه به من نگاه کنی البته بهتره دربارش با مقام های بالا حرف نزنیم اون پیرای خرفت از مد افتاده و سنت گرا هستن و همیشه فکر میکنن افراد خاص بدون شک کنترلشون رو از دست میدن بدون شک توسط اغوای خدایان شیطانی و شیاطین فریب میخورن.»
ولی اسرار من از تصوراتت بیشتره. کلاین با خود فکر کرد و رور است گفت «منم افکارم با تو یکیه فقط به کارها و انگیزه هات نگاه میکنم و واسم مهم نیست چقدر خاص هستی تلاشم رو هم میکنم دنبال رازهات نرم.»
بعد گفتن این در قلبش گفت نه راستش خیلی کنجکاوم ولی فعلا دارم تحمل میکنم همم لئونارد فکر میکنه ستاره ی نمایشه؟ چه جور تصادفی داشته و چه شیء جادویی ای داره؟
لئونارد دکمه های پیراهنش رو باز کرد و با خنده سرش را برای تایید تکان داد. «خوشحالم که به یه درکی رسیدیم.»⊹ ࣪
⋆。˚تو رمانهای اکشن این ملاقات بین دو شخصیت اصلیه چرخ های تاریخ به حرکت در میان. چه بی شرم کلاین لبخندی سرسری زد. سرعت لئونارد بیشتر شد چشمان سبزش براق تر شد و گوشه های لبهایش بالا رفت.ྀི
.˖๋ ࣭ ⭑قلب کلاین به تپش افتاد او احساس میکرد که لئونارد در هنرهای تاریک دانش بیش از حد زیادی داشت. «مشکلی نداره.» لئونارد خندید او ناگهان از کنار کلاین گذشت و به سمت سالن رفت چیز دیگری نگفت.
این مرد واقعا سبک خاصی داره...⭒๋࣭⭑
این مرد واقعا سبک خاصی داره...⭒๋࣭⭑
ִ ໋«میتونی به ما اعتماد کنی» لئونارد دستش را روی کمرش گذاشت و اطراف اتاق پذیرایی چرخید فرای ساکت روی مبل نشست.
لئونارد بیش فعاله؟ೀ
لئونارد بیش فعاله؟ೀ
★«کلاین با این کالسکه به خیابان زوتلند برگرد و به کاپیتان بگو برای کمک بیاد اینجا.» لئونارد بشکن زد و به هم تیمی اش نیشخند زد. فکر میکنه که من یه تازه کارم و نباید تو همچین ماموریت خطرناکی شرکت کنم؟ این یارو واقعا مهربونه.... کلاین وقتی منظور لئونارد را فهمید شوکه شد.𖤐
✿کلاین به لئونارد و سپس به فرای نگاه کرد و گفت: «مراقب باشید.»
«نگران نباش من خیلی به زندگیم اهمیت میدم فقط نگهبانی میدیم و نزدیک نمیشیم.» لئونارد لبخند زد.❀˖°
«نگران نباش من خیلی به زندگیم اهمیت میدم فقط نگهبانی میدیم و نزدیک نمیشیم.» لئونارد لبخند زد.❀˖°
⊹ ࣪کلاین مدتی ساکت بود سپس یک سکه پنس مسی برداشت و گفت «بذار یه بار واستون فال بگیرم.» لئونارد تا الان چرخیده بود دستش را تکان داد و از کالسکه بیرون پرید. «مثل یه مامان بزرگ غرغروی هشتاد ساله...»𓂃࣪˖