—تو گفتی برای شام بر میگردی برای همین منتظر موندم. اگه قصد اومدن نداشتی و شام منو نمیخواستی میتونستی بهم خبر بدی تا منه به احمق منتظر نمونم باید برام پیغام میفرستادی که میخوای با شیمینگجینگ مونی یعنی اینقدر کار سختی بود؟ تو ظرف منو برداشتی و همینطوری هر چی خواستی گفتی اما از من نپرسیدی که شام خوردم یا نه یعنی اینم سخت بود برات؟
🍓2💘2💔1🦄1
*:・"منم آدمم منم غم و درد رو احساس میکنم، موران، منم درد رو احساس میکنم"
موران زیر لب گفت: "من متاسفم...."
نمیدانست از چه کسی عذرخواهی میکند از شیدی کوچکش و یا از کسی که لباس عروسی سرخ پوشیده بود...
موران زیر لب گفت: "من متاسفم...."
نمیدانست از چه کسی عذرخواهی میکند از شیدی کوچکش و یا از کسی که لباس عروسی سرخ پوشیده بود...
😭5💔1
چو وانینگ انگار بین دنیای کابوس و واقعیت گیر افتاده بود نمیتوانست تشخیص بدهد کجاست و چه زمانیست مردد شد اما دستش را بلند کرد و لحظه آن را میانه ی راه متوقف کرد دوباره دستش به حرکت در آمد و خیلی آهسته ابروی موران را نوازش کرد.
😭5💔1
یک نفر انگار او را صدا میکرد "موران... موران..."
چشمهایش را باز کرد همه جا تیره و تار بود و تنها پیکر سایه مانندی را در اطراف خودش میدید همانطور که سعی میکرد چشمانش را روی شبح دور وبرش متمرکز کند خیال کرد که چو وانینگ باید باشد اما همزمان جرات نمیکرد که باور کند او برگشته است. دستان آن شخص را احساس میکرد که روی سینه اش قرار گرفته و با نیروی معنوی سعی دارد شکاف عمیقی که در سینه اش درست شده را ببند خیلی گرمای خوشایندی دارد. اما این شخص کیست؟
با گیجی پلکی زد. سعی داشت صورت کسی که کنارش بود را ببیند. "موران" به زور خونی که در گلویش جمع شده بود را پایین داد و با صدای خفه ای زمزمه کرد: «شی... شیزون ؟"
"فقط یکم دیگه..."صدای چو وانینگ انگار از دور دست ها شنیده میشد انگار که از اعماق اقیانوسها بیرون می آمد "باید بیدار بمونی...وگرنه..." موران میدید که خون از گوشه ی لبهای چو واننینگ به بیرون میلغزید نور طلایی پررنگ تر و پر رنگ تر شد تا اینکه چو وانینگ در هاله ای از نور پیچیده شد و به حالت یک کودک در آمد ادامه داد "وگرنه دیگه شاگرد من نخواهی بود..."
"شیا شیدی." چو واننینگ درست در برابر چشمان موران به شیاسینی تبدیل شد.
چشمهایش را باز کرد همه جا تیره و تار بود و تنها پیکر سایه مانندی را در اطراف خودش میدید همانطور که سعی میکرد چشمانش را روی شبح دور وبرش متمرکز کند خیال کرد که چو وانینگ باید باشد اما همزمان جرات نمیکرد که باور کند او برگشته است. دستان آن شخص را احساس میکرد که روی سینه اش قرار گرفته و با نیروی معنوی سعی دارد شکاف عمیقی که در سینه اش درست شده را ببند خیلی گرمای خوشایندی دارد. اما این شخص کیست؟
با گیجی پلکی زد. سعی داشت صورت کسی که کنارش بود را ببیند. "موران" به زور خونی که در گلویش جمع شده بود را پایین داد و با صدای خفه ای زمزمه کرد: «شی... شیزون ؟"
"فقط یکم دیگه..."صدای چو وانینگ انگار از دور دست ها شنیده میشد انگار که از اعماق اقیانوسها بیرون می آمد "باید بیدار بمونی...وگرنه..." موران میدید که خون از گوشه ی لبهای چو واننینگ به بیرون میلغزید نور طلایی پررنگ تر و پر رنگ تر شد تا اینکه چو وانینگ در هاله ای از نور پیچیده شد و به حالت یک کودک در آمد ادامه داد "وگرنه دیگه شاگرد من نخواهی بود..."
"شیا شیدی." چو واننینگ درست در برابر چشمان موران به شیاسینی تبدیل شد.
😭4💔1🍓1
موران صدای چنان نرم که به آهی میمانست او را صدا کرد. نمیدانست دارد توهم زندگی گذشته اش را میبیند یا اینکه واقعا کسی در گوشش زمزمه میکند...دقیقاً نمیتواند بگوید که هنوز در میدان نبرد پروانه افتاده و یا اینکه به جهنم رفته است به خوبی میداند که هزاران هزار جنایت شده و چنان گناهکار است که هیچ راهی برای رستگار شدنش نیست. او به جهنم لایتناهی تعلق داشت و قرار نبود هرگز تناسخ پیدا کند.
اما چو واننینگ... او انسان خوبی بود.... چرا باید اینجا باشد و با او باشد و در جهنم لایتناهی تا ابد زجر ببیند؟ موران حسابی گیج شده بود و با حالتی مبهم او را نگاه میکرد. او هرگز چنین حالتی را روی صورت چو وانینگ ندیده بود...شیزونش همیشه صورتی بی تفاوت داشت اما حالا چو واننینگ داشت گریه میکرد!
موران دستش را بلند کرد میخواست صورت او را لمس کند. میخواست ببیند که چیزی که میبیند واقعیت دارد یا تنها توهمات شخصی رو به مرگ است..اما..چند سانتی متر مانده که انگشتانش گونه های چو واننینگ را لمس کند، دستش متوقف شد. بعضی اوقات متنفر بودن از کسی تبدیل به عادت میشود. اگر روزی ناگهان نفرت از بین برود دیگر نمیدانی باید چه کاری انجام بدهی. موران جرات نداشت به او دست بزند میترسید که واقعی باشد و در عین حال از این وحشت داشت که توهمی باطل رو به رویش باشد.. پشت سر چو وانینگ کوهی از جنازه و اقیانوسی از خون دیده میشد.
😭4💔1🍓1
شیزون...اون..اون رفته..شیزون میدونست بیشتر از این نمیتونه تحمل کنه..موران...تو خیال کردی اون رفت چون براش مهم نبودی؟...چون میخواست ترکت کنه؟..اون رفت تا از تو محافظت کنه مو ویو به این خاطر رفت که تو توی حمله ی شیاطین و ارواح گرفتار نشی!!...وقتی شکاف آسمانی بسته شد، همه موجودات شیطانی دیوانه شده بودن نبرد تا اواسط شب طول کشید. خیلی ها کشته و زخمی شدن...کی برای تو وقت داشت دیگه؟! تمام انرژی معنویش وقتی از اون بالا پایین اومد تخلیه شده بود فکر میکنی برای چی یه لایه ی محافظ دور تو کشید و بدون اینکه نگاهی بهت بکنه رفت؟ شیزون میدونست بیشتر از این نمیتونه تحمل کنه... قدرت تهذیبش بالا بود به همین دلیل همه ارواح و شیاطین به محض اینکه ضعفی از اون میدیدند به سمتش اون کسی بود که تورو به خونه آورد...تو هنوز بیهوش بودی و انرژی معنوی اون تا آخرین قطره خالی شده بود...اون موقع شیزون هیچ فرقی با یک آدم معمولی بدون تهذیب نداشت....هیچ تکنیکی رو نمیتونست انجام بده و حتی به طلسم ساده ی ارتباطی رو نمیتونست اجرا کنه...اون تورو روی دوشش گرفته بود و از پله های قله ی سیشنگ بالا آورد...دونه دونه پله ها رو بالا اومد...با اون تن زخمی و خسته...بیشتر از سه هزار پله... اون.... بدون هیچ نیرو و انرژی معنوی ای...
😭4💔1🍓1
موران..شیا شیدی تو شیزون من..مرده...گه..ما دیگه شیزون نداریم. اونو از دست دادیم...
😭4💔1🍓1
رو به روی بدن یخ زده ی او نشسته بود در واقع هیچ احساس خاصی نداشت. هیچ چیز را حس نمیکرد نه از مرگ دشمنش شادمان بود و نه و عزادار از بین رفتن شیزونش موران با مژگان آویخته برای مدتی بسیار طولانی به چو وانینگ خیره شد.
تقریبا با حالتی دودل و شک دار به او نگاه میکرد صورت چو وانینگ سرد تر از همیشه به نظر میرسید لایه ای از برف روی صورتش را پوشانده بود. ذرات ظریف یخ مژه هایش را مزین کرده بودند لبهایش رنگ پریده و کبود شده بود و پوستش شفاف به نظر میرسید و مویرگ های آبی رنگ همانند ترکهایی روی ظرف سرامیکی حالت عجیبی به او داده بودند.
چرا او کسی بود که باید میمرد؟
موران رو به کسی که در تابوت دراز کشیده بود کرد و در حالی که حالت ؟ چهره اش طوری بود که انگار که مطمئن است چو وانینگ بیدار میشود اما چو وانینگ همانطور بی حرکت سرجایش مانده بود. سرد و بدون هیچ حسی در صورتش انگار که کوچکترین اهمیتی برایش نداشت که موران از او متنفر است یا نه خودش با وجدانی پاک از این دنیا رفته بود و بقیه را حس عذاب وجدان تنها گذاشته بود. این آدم چه مرده و یا زنده بیشتر از اینکه دلسوز باشد دیوانه کننده بود. در هر حالتی خون موران را به جوش می آورد.𓂃
تقریبا با حالتی دودل و شک دار به او نگاه میکرد صورت چو وانینگ سرد تر از همیشه به نظر میرسید لایه ای از برف روی صورتش را پوشانده بود. ذرات ظریف یخ مژه هایش را مزین کرده بودند لبهایش رنگ پریده و کبود شده بود و پوستش شفاف به نظر میرسید و مویرگ های آبی رنگ همانند ترکهایی روی ظرف سرامیکی حالت عجیبی به او داده بودند.
چرا او کسی بود که باید میمرد؟
موران رو به کسی که در تابوت دراز کشیده بود کرد و در حالی که حالت ؟ چهره اش طوری بود که انگار که مطمئن است چو وانینگ بیدار میشود اما چو وانینگ همانطور بی حرکت سرجایش مانده بود. سرد و بدون هیچ حسی در صورتش انگار که کوچکترین اهمیتی برایش نداشت که موران از او متنفر است یا نه خودش با وجدانی پاک از این دنیا رفته بود و بقیه را حس عذاب وجدان تنها گذاشته بود. این آدم چه مرده و یا زنده بیشتر از اینکه دلسوز باشد دیوانه کننده بود. در هر حالتی خون موران را به جوش می آورد.𓂃
😭3🍓2💔1
موران آهسته چشمانش را باز کرد تابوت درست همانند تابوتی بود که. خاطرش داشت تابوتی یخی از برفهای سیاه قصر کونلون باشکوه و شفاف بخارهای باریک و سرد از سطح خیلی آهسته بلند میشد. تنها تفاوتش این بود که کسی که داخلش آرمیده بود چو وانینگ بود.....
موران اصلا فکرش را هم نمیکرد که کسی که در این زندگی در حادثه شکاف آسمانی جان خودش را از دست میدهد چو وانینگ خواهد بود. حسابی شوکه شده بود و نمیدانست چطور باید عکس العمل نشان بدهد.
😭3🍓2💔1