چین جیو انگشت کوچیکش رو به سمت یو هوا گرفت و لبخندی داخل صدای اهستهاش موج میزد.
+«به پیشنهادم فکر کردی؟ میخوای قول بدی؟»
یو هو اصلاً عجلهای برای بلند شدن نداشت. نگاهش به انگشت
کوچیک لاغر و خوشفرم چین جیو افتاد.
-«بعد از قول دادن چی میشه؟»
+«بعدش دیگه باهم دوستیم.»
این جمله ای بود که چین جیو از قبل بهش فکر کرده بود اما
وقتی کلمه «دوست» رو به زبون اورد احساس کرد که درست
نیست و یه چیزی کم داره.
+«به پیشنهادم فکر کردی؟ میخوای قول بدی؟»
یو هو اصلاً عجلهای برای بلند شدن نداشت. نگاهش به انگشت
کوچیک لاغر و خوشفرم چین جیو افتاد.
-«بعد از قول دادن چی میشه؟»
+«بعدش دیگه باهم دوستیم.»
این جمله ای بود که چین جیو از قبل بهش فکر کرده بود اما
وقتی کلمه «دوست» رو به زبون اورد احساس کرد که درست
نیست و یه چیزی کم داره.
🍓4💘1🦄1
یو هوا دستش رو دراز کرد و به کف دست چین جیو زد. همینجور که انگشتش از کف دست چین جیو رد میشد، انگشت کوچیکش به آرومی دور انگشت چین جیو قفل شد.
🍓4💘1🦄1
دستی روی شانهاش قرار گرفت، و بعد؛ جسمی با دمای کمی پایینتر از دمای معمولی بدن، نزدیکاش شد.
یقهاش کمی مرطوب بود.
"بازرس بزرگ، بیرون بارون میاد؟"
این جمله ناگهان از ذهنش گذشت.
یک جسم سرد در دست چین جیو فرو رفت، دسته چاقو بود.
بلافاصله، سر دیگه چاقو داخل چیزی فرو رفت.
صدای گرفته یو هوا از کنار گوشش شنیده شد:
"برای بار دوم دیوونه نشو."
یقهاش کمی مرطوب بود.
"بازرس بزرگ، بیرون بارون میاد؟"
این جمله ناگهان از ذهنش گذشت.
یک جسم سرد در دست چین جیو فرو رفت، دسته چاقو بود.
بلافاصله، سر دیگه چاقو داخل چیزی فرو رفت.
صدای گرفته یو هوا از کنار گوشش شنیده شد:
"برای بار دوم دیوونه نشو."
🍓4💘1🦄1
سیمپر ∞ Whore
Photo
بازرس بزرگ تو این اتاق دقیقا چیکار میکردین و الان داشتی به چی فکر میکردی که بعدش موهات مرطوب بود و رفتی حموم
😭6
اون شب در کوهستان، چین جیو با برگه تخلف در دستش،
میون کولاک برف درِ کلبه شکارچی رو باز کرد.
همهی شرکتکنندگان داخل اتاق، به جز یک نفر،
با نگرانی بهش نگاه کردن.
چین جیو بلافاصله متوجه اون شخص شد.
زیر نور نارنجیای که از شومینه ساطع میشد ایستاده بود.
اون لحظه، سه سال از جدایی اونها گذشته بود.
سه سال.
برای یو هوا، این روزها طولانی و تموم نشدنی بودن، وقتی که نابینا بود و هفتصد روز سخت رو به تنهایی سپری کرد.
برای چین جیو، بیشتر از دو هزار روز بود.
دو هزار و سیصد و دوازده روز بعد،
اونها دوباره در میون کولاک برف همدیگه رو ملاقات کردن.
اونها فکر میکردن این اولین ملاقاتشونه، اما در واقع،
این یک تجدید دیدار بود.
میون کولاک برف درِ کلبه شکارچی رو باز کرد.
همهی شرکتکنندگان داخل اتاق، به جز یک نفر،
با نگرانی بهش نگاه کردن.
چین جیو بلافاصله متوجه اون شخص شد.
زیر نور نارنجیای که از شومینه ساطع میشد ایستاده بود.
اون لحظه، سه سال از جدایی اونها گذشته بود.
سه سال.
برای یو هوا، این روزها طولانی و تموم نشدنی بودن، وقتی که نابینا بود و هفتصد روز سخت رو به تنهایی سپری کرد.
برای چین جیو، بیشتر از دو هزار روز بود.
دو هزار و سیصد و دوازده روز بعد،
اونها دوباره در میون کولاک برف همدیگه رو ملاقات کردن.
اونها فکر میکردن این اولین ملاقاتشونه، اما در واقع،
این یک تجدید دیدار بود.
🍓4💘1🦄1