Forwarded from 雪見❄️ساختمان 36 خیابان زوتلند (هـدیـ✿ـه)
𑊁 Return Of The Mount Hua Sect Novel Spoiler𑁭
Forwarded from 雪見❄️ساختمان 36 خیابان زوتلند (هـدیـ✿ـه)
مرگ داشت به چونگمیونگ نزدیک میشد و شکل واضحتری به خود میگرفت.
با این حال، چونگمیونگ حتی زمانی که این عذاب نزدیک را احساس میکرد، نتوانست مقاومت کند.
هر چقدر هم تلاش کرد، بدنش دیگر از حرکت خودداری کرد.
انگار تکه های آخر روحش خاکستر شده بود.
"من…"
او می خواست زندگی کند.
او می خواست یک بار دیگر وارد کوه هوا شود.
در میان عطر شکوفههای آلو که کوه هوا را پر کرده بود، با رفیق های خود با صدای بلند بخندد و فریاد بزند.
مثل همیشه آرزویش همین بود.
«چونگجین آه…»
فکر می کرد می داند.
وقتی چونگ جین تنها مرد، چه افکاری ممکن است به ذهن او خطور کند.
"حتما تو هم همین احساس را داشتی."
حالا می توانست بفهمد.
چیزی که برای چونگمیونگ باقی ماند، رنجش، پشیمانی یا نگرانی نبود.
او فقط می خواست، فقط یک بار، دوباره آن بچه های احمق را ببیند.
با این حال، چونگمیونگ حتی زمانی که این عذاب نزدیک را احساس میکرد، نتوانست مقاومت کند.
هر چقدر هم تلاش کرد، بدنش دیگر از حرکت خودداری کرد.
انگار تکه های آخر روحش خاکستر شده بود.
"من…"
او می خواست زندگی کند.
او می خواست یک بار دیگر وارد کوه هوا شود.
در میان عطر شکوفههای آلو که کوه هوا را پر کرده بود، با رفیق های خود با صدای بلند بخندد و فریاد بزند.
مثل همیشه آرزویش همین بود.
«چونگجین آه…»
فکر می کرد می داند.
وقتی چونگ جین تنها مرد، چه افکاری ممکن است به ذهن او خطور کند.
"حتما تو هم همین احساس را داشتی."
حالا می توانست بفهمد.
چیزی که برای چونگمیونگ باقی ماند، رنجش، پشیمانی یا نگرانی نبود.
او فقط می خواست، فقط یک بار، دوباره آن بچه های احمق را ببیند.
Forwarded from 雪見❄️ساختمان 36 خیابان زوتلند (هـدیـ✿ـه)
در آن لحظه، چیزی گرم دور شانه های چونگمیونگ پیچیده شد.
گرمای ناخوشایند چشمانش را وادار کرد که کاملاً بسته شوند.
در دنیای مه آلود، چیزی شروع به شکل گیری کرد.
سرانجام با چهره ای روبرو شد که بسیار آرزوی دیدنش را داشت.
"سا...هیونگ؟"
چونگمون.
با لبخندی ملایم به چانگ میونگ نگاه کرد.
احساسات غیر قابل درک در او موج می زد.
"ساهیونگ، من…"
شاید چیزهای زیادی بود که او می خواست بگوید.
سعی کرد حرف بزند، اما هیچ کلمه ای برای بیان افکارش وجود نداشت.
چونگمون با لبخندی گرم منتظر چونگمیونگ بود.
حسرت و حسرت و حسرت، چیزهایی که با کلمات قابل بیان نیست...
وقتی چونگمیونگ سعی کرد چیزی بگوید، چهره چونگمون یک بار دیگر تار شد.
از چهره ای آشنا تا چهره ای غریبه و در عین حال عجیب...و....آشنا.
" ساهیونگ؟…"
ابتدا او را نشناخت.
گرمای ناخوشایند چشمانش را وادار کرد که کاملاً بسته شوند.
در دنیای مه آلود، چیزی شروع به شکل گیری کرد.
سرانجام با چهره ای روبرو شد که بسیار آرزوی دیدنش را داشت.
"سا...هیونگ؟"
چونگمون.
با لبخندی ملایم به چانگ میونگ نگاه کرد.
احساسات غیر قابل درک در او موج می زد.
"ساهیونگ، من…"
شاید چیزهای زیادی بود که او می خواست بگوید.
سعی کرد حرف بزند، اما هیچ کلمه ای برای بیان افکارش وجود نداشت.
چونگمون با لبخندی گرم منتظر چونگمیونگ بود.
حسرت و حسرت و حسرت، چیزهایی که با کلمات قابل بیان نیست...
وقتی چونگمیونگ سعی کرد چیزی بگوید، چهره چونگمون یک بار دیگر تار شد.
از چهره ای آشنا تا چهره ای غریبه و در عین حال عجیب...و....آشنا.
" ساهیونگ؟…"
ابتدا او را نشناخت.
Forwarded from 雪見❄️ساختمان 36 خیابان زوتلند (هـدیـ✿ـه)
چهره خون آلود تا حدودی ناآشنا بود.
اما وقتی صورت را نسبتا واضح دید، بی اختیار کلمه ای از لب های ترک خورده چونگمیونگ خارج.
"سا...سوک؟"
چهره آنقدر زخمی بود که آدم طاقت نگاه کردن به آن را نداشت.
با این حال، چشمان پرآب و خون آلود بدون شک چشمان کسی بود که چونگمیونگ بارها دیده بود.
آیا این واقعا رؤیایی قبل از مرگ بود؟
حتی اگر چنین بود، این ... این خیلی بی رحمانه است.
در همین لحظه صدای آشنایی در گوشش پیچید.
"... منتظر بودی؟"
خونی که روی دست بائک چون جاری شد، گرمای خود را به شانه چونگمیونگ منتقل کرد.
"ببخشید که دیر اومدم."
لرزش شانه هایش به او میگفت که این یک توهم نبود.
چونگمیونگ بی حرف به بائک چون نگاه کرد.
اما پس از لحظه ای، بدن چونگمیونگ که تمام توانش را به کار گرفته بود، به آرامی فرو ریخت.
بائک چون با دقت چونگمیونگ را در آغوش گرفت.
"بیا برگردیم، چونگمیونگ،به...جایی که باید باشی."
اما وقتی صورت را نسبتا واضح دید، بی اختیار کلمه ای از لب های ترک خورده چونگمیونگ خارج.
"سا...سوک؟"
چهره آنقدر زخمی بود که آدم طاقت نگاه کردن به آن را نداشت.
با این حال، چشمان پرآب و خون آلود بدون شک چشمان کسی بود که چونگمیونگ بارها دیده بود.
آیا این واقعا رؤیایی قبل از مرگ بود؟
حتی اگر چنین بود، این ... این خیلی بی رحمانه است.
در همین لحظه صدای آشنایی در گوشش پیچید.
"... منتظر بودی؟"
خونی که روی دست بائک چون جاری شد، گرمای خود را به شانه چونگمیونگ منتقل کرد.
"ببخشید که دیر اومدم."
لرزش شانه هایش به او میگفت که این یک توهم نبود.
چونگمیونگ بی حرف به بائک چون نگاه کرد.
اما پس از لحظه ای، بدن چونگمیونگ که تمام توانش را به کار گرفته بود، به آرامی فرو ریخت.
بائک چون با دقت چونگمیونگ را در آغوش گرفت.
"بیا برگردیم، چونگمیونگ،به...جایی که باید باشی."