به دنبال توام این روزها چون سایه ها بانو
به پایان می رسم ، اما نمی دانم کجا بانو
من و تو دست در دست هم از صبح و صدا گفتیم
چه خواهم کرد با آیینه بی چشم شما بانو
چه شد آن روزهای روبراه ، آن روزهای شاد
چه شد آن لحظه های روشن مهرو وفا بانو
غزل پشت غزل از تو نوشتن اتفاقی نیست
همیشه می نویسم از تو بی چون و چرا بانو
به پایان می رسم ، اما نمی دانم کجا بانو
من و تو دست در دست هم از صبح و صدا گفتیم
چه خواهم کرد با آیینه بی چشم شما بانو
چه شد آن روزهای روبراه ، آن روزهای شاد
چه شد آن لحظه های روشن مهرو وفا بانو
غزل پشت غزل از تو نوشتن اتفاقی نیست
همیشه می نویسم از تو بی چون و چرا بانو
چرا آیینه ها را همچنان دلتنگ می خواهی
چرا چیزی نمی گویی از آن حال و هوا بانو
پس از تو مانده ام با سایه ای بی انتها در چشم
نمی دانم پس از تو چیست در تقدیر ما بانو
مگر یک روز در آیینه بنشینم کنار تو
ببین ، بر دامنم جاری ست رودی از دعا بانو
تو در شکل نسیم مهربان از دور می آیی
ترا دیدم میان شاخه های گل رها بانو
شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94
@karamdokht
چرا چیزی نمی گویی از آن حال و هوا بانو
پس از تو مانده ام با سایه ای بی انتها در چشم
نمی دانم پس از تو چیست در تقدیر ما بانو
مگر یک روز در آیینه بنشینم کنار تو
ببین ، بر دامنم جاری ست رودی از دعا بانو
تو در شکل نسیم مهربان از دور می آیی
ترا دیدم میان شاخه های گل رها بانو
شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94
@karamdokht
این عشق مثل شعله ی لرزان در آینه
از ابتدا رسید به پایان در آینه
یادش بخیر ، آن همه دیروزهای خوب
چشم من و تو بود کماکان در آینه
دیگر امید نیست به بود و نبودها
ماییم و حال و روز پریشان در آینه
آن روزها چه زود به پایان رسیده اند
لبخند می زدیم فراوان در آینه
یادش بخیر ، آن همه شیدایی و حضور
بعد از تو مانده ایم به زندان در آینه
آن روزهای گم شده در دور دست یاد
چشمم نبود بی سر و سامان در آینه
دست تو بود و روشنی" شاخه های گل"
زیبایی تو بود دو چندان در آینه
ان روزهای سوختن و شعله ور شدن
درد تو داشت لذت درمان در آینه
باید دوباره بست در آشوب روزگار
با چشم مهربان تو پیمان در آینه
شعبان کرمدخت __ بابلسر__ 94/7/28
@karamdokht
از ابتدا رسید به پایان در آینه
یادش بخیر ، آن همه دیروزهای خوب
چشم من و تو بود کماکان در آینه
دیگر امید نیست به بود و نبودها
ماییم و حال و روز پریشان در آینه
آن روزها چه زود به پایان رسیده اند
لبخند می زدیم فراوان در آینه
یادش بخیر ، آن همه شیدایی و حضور
بعد از تو مانده ایم به زندان در آینه
آن روزهای گم شده در دور دست یاد
چشمم نبود بی سر و سامان در آینه
دست تو بود و روشنی" شاخه های گل"
زیبایی تو بود دو چندان در آینه
ان روزهای سوختن و شعله ور شدن
درد تو داشت لذت درمان در آینه
باید دوباره بست در آشوب روزگار
با چشم مهربان تو پیمان در آینه
شعبان کرمدخت __ بابلسر__ 94/7/28
@karamdokht
من و دلتنگ شدن های فراوان بانو
چه کسی خواست مرا این همه ویران بانو
من و تنهایی و در خویش شکستن ،آرام
آه، از این دل ، دل بی صاحب و عنوان بانو
عشق بعد از تو فرو ریختن اجباری ست
چه نیازی ست به این دفتر و دیوان بانو
کاش بنشینم و آرام نفس تازه کنم
پیش زیبایی لبخند تو آسان بانو
باد از پنجره ای باز غزل می خواند
مثل گیسوی توام بی سر و سامان بانو
تا به آتش بکشی جان و جهانم را زود
بنشین در من ، چون شعله ی پنهان بانو
با تو آیینه به دست آمدم از کوچه ی یاد
شعر می خوانم با لهجه ی باران بانو
شاخه های گل ، و زیبایی لبخند بهار
همه دور است از این جان پریشان بانو
راحت از چشم تو ای جان نتوان دست کشید
چیست در چشم تو این راحت دوران بانو
راز آواز مرا هیچ نفهمیدی ، هیچ
نیست چشمان تو با آینه میزان بانو
همچنان منتظر آمدنت می مانم
مثل این پنجره ی رو به خیابان بانو
شعبان کرم دخت
بابلسر مرداد 94
@karamdokht
چه کسی خواست مرا این همه ویران بانو
من و تنهایی و در خویش شکستن ،آرام
آه، از این دل ، دل بی صاحب و عنوان بانو
عشق بعد از تو فرو ریختن اجباری ست
چه نیازی ست به این دفتر و دیوان بانو
کاش بنشینم و آرام نفس تازه کنم
پیش زیبایی لبخند تو آسان بانو
باد از پنجره ای باز غزل می خواند
مثل گیسوی توام بی سر و سامان بانو
تا به آتش بکشی جان و جهانم را زود
بنشین در من ، چون شعله ی پنهان بانو
با تو آیینه به دست آمدم از کوچه ی یاد
شعر می خوانم با لهجه ی باران بانو
شاخه های گل ، و زیبایی لبخند بهار
همه دور است از این جان پریشان بانو
راحت از چشم تو ای جان نتوان دست کشید
چیست در چشم تو این راحت دوران بانو
راز آواز مرا هیچ نفهمیدی ، هیچ
نیست چشمان تو با آینه میزان بانو
همچنان منتظر آمدنت می مانم
مثل این پنجره ی رو به خیابان بانو
شعبان کرم دخت
بابلسر مرداد 94
@karamdokht
دیری ست می گویی بدم،اصلا رهایم کن
ای همچنان زیباترین من، رهایم.کن
تنهابی ام چیزی شبیه بی قراری هاست
در ازدحام این شب و شیون رهایم کن
چیزی شبیه شعله در آواز من جاری ست
دل ،دل ،دلم را بیستر نشکن ، رهایم کن
از دوستی ها ، دشمنی برخاست، این یعنی
من دوستم با تو ، تویی دشمن ،رهایم کن
بی تو زمستانی ملال انگیز در من ریخت
در کوچه های فصل گل چیدن رهایم کن
کو ؟ مهربانی های چندین تو بامن، کو؟
ای چشم تو دیواری از آهن ، رهایم کن
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 93
@karamdokht
ای همچنان زیباترین من، رهایم.کن
تنهابی ام چیزی شبیه بی قراری هاست
در ازدحام این شب و شیون رهایم کن
چیزی شبیه شعله در آواز من جاری ست
دل ،دل ،دلم را بیستر نشکن ، رهایم کن
از دوستی ها ، دشمنی برخاست، این یعنی
من دوستم با تو ، تویی دشمن ،رهایم کن
بی تو زمستانی ملال انگیز در من ریخت
در کوچه های فصل گل چیدن رهایم کن
کو ؟ مهربانی های چندین تو بامن، کو؟
ای چشم تو دیواری از آهن ، رهایم کن
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 93
@karamdokht
به احترام دکتر حسین حسن پور
عضو هیات علمی دانشگاه مازندران که بزرگ است و بزرگوار
مرد ، ای مهربانی بسیار
ای دلت آسمانی بسیار
با صدای تو می شود آغاز
عشق ، این مهربانی بسیار
نیست بی چشم تو در آیینه
صحبت از همزبانی بسیار
عشق این یادگار زیبایی
باتو دارد تبانی بسیار
چشم های تو چیست؟چیست؟ بگو
دفتری با معانی بسیار
عشق یعنی، همان که می گویند
لذت جاودانی بسیار
ریزد از چشم های تو آرام
شورهای نهانی بسیار
از تو گفتیم و باز می گوییم
در شب شعر خوانی بسیار
باد تقدیم مهربانی تو
شعر من، این روانی بسیار
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
این غزل چهارشنبه 22 شهریور 1391 در مجله اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است.
عضو هیات علمی دانشگاه مازندران که بزرگ است و بزرگوار
مرد ، ای مهربانی بسیار
ای دلت آسمانی بسیار
با صدای تو می شود آغاز
عشق ، این مهربانی بسیار
نیست بی چشم تو در آیینه
صحبت از همزبانی بسیار
عشق این یادگار زیبایی
باتو دارد تبانی بسیار
چشم های تو چیست؟چیست؟ بگو
دفتری با معانی بسیار
عشق یعنی، همان که می گویند
لذت جاودانی بسیار
ریزد از چشم های تو آرام
شورهای نهانی بسیار
از تو گفتیم و باز می گوییم
در شب شعر خوانی بسیار
باد تقدیم مهربانی تو
شعر من، این روانی بسیار
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
این غزل چهارشنبه 22 شهریور 1391 در مجله اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است.
تو وقتی عاشقی ، راز جهان در چشم های توست
غزل با آن شروع ناگهان در چشم های توست
تو داری می رسی از کوچه ی زیبایی و آواز
صدای عشق ، عشق بی نشان در چشم های توست
نمی گنجد تماشای تو در زیباترین تصویر
زمین مثل تمام آسمان در چشم های توست
من و باید، نبایدها، تو و تکرار شایدها
مبین از این نوشتم، باز آن در چشم های توست
تو می آیی و تکلیف جهانی می شود روشن
به زیبایی قسم، امن و امان در چشم های توست
چه پابیزی ست، این پاییز، این پاییز بی مصرف
بهارم باش ، باغ و بوستان در چشم های توست
چه بنویسم، چه ننویسم ،دلت در کار شیدایی ست
غزل با چند و چونش همچنان در چشم های توست.
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 94
@karamdokht
غزل با آن شروع ناگهان در چشم های توست
تو داری می رسی از کوچه ی زیبایی و آواز
صدای عشق ، عشق بی نشان در چشم های توست
نمی گنجد تماشای تو در زیباترین تصویر
زمین مثل تمام آسمان در چشم های توست
من و باید، نبایدها، تو و تکرار شایدها
مبین از این نوشتم، باز آن در چشم های توست
تو می آیی و تکلیف جهانی می شود روشن
به زیبایی قسم، امن و امان در چشم های توست
چه پابیزی ست، این پاییز، این پاییز بی مصرف
بهارم باش ، باغ و بوستان در چشم های توست
چه بنویسم، چه ننویسم ،دلت در کار شیدایی ست
غزل با چند و چونش همچنان در چشم های توست.
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 94
@karamdokht
تا جهان بود مهربانی بود
عشق سرچشمه ی معانی بود
بی دریغ آفتاب می تابید
ماه زیبای آسمانی بود
باغ آیینه داشت در دستش
رنگ لبخند ارغوانی بود
هر لبی داشت شعله ی آواز
هر دلی گرم شادمانی بود
دشت با سبزه های یکدستش
مثل تصویر های مانی بود
شعر می ریخت از در و دیوار
شعر با شور در تبانی بود
زندگی جشنواره ای شیرین
لذت یاد جاودانی بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
عشق سرچشمه ی معانی بود
بی دریغ آفتاب می تابید
ماه زیبای آسمانی بود
باغ آیینه داشت در دستش
رنگ لبخند ارغوانی بود
هر لبی داشت شعله ی آواز
هر دلی گرم شادمانی بود
دشت با سبزه های یکدستش
مثل تصویر های مانی بود
شعر می ریخت از در و دیوار
شعر با شور در تبانی بود
زندگی جشنواره ای شیرین
لذت یاد جاودانی بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
زنی دلتنگ و سرگردان نشسته
به بوی یاد در باران نشسته
زنی با چشم هایی خالی از عشق
کنار شعله ای لرزان نشسته
زنی دست و دلش غمگین و خسته
به یاد آرزویی گم نشسته
زنی جز سوختن کاری ندارد
دلش مثل صدای من شکسته
به یاد خاطراتی دور در باد
زنی می خواند شعری شور در باد
دلش را بی صدا از چشم می ریخت
زن این تنهاترین مجبور در باد
زنی مثل شروع درد سنگین
زنی مثل هوای عشق غمگین
تماشایش ورق می خورد آرام
به یاد آن همه شب های شیرین
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 92
@karamdokht
به بوی یاد در باران نشسته
زنی با چشم هایی خالی از عشق
کنار شعله ای لرزان نشسته
زنی دست و دلش غمگین و خسته
به یاد آرزویی گم نشسته
زنی جز سوختن کاری ندارد
دلش مثل صدای من شکسته
به یاد خاطراتی دور در باد
زنی می خواند شعری شور در باد
دلش را بی صدا از چشم می ریخت
زن این تنهاترین مجبور در باد
زنی مثل شروع درد سنگین
زنی مثل هوای عشق غمگین
تماشایش ورق می خورد آرام
به یاد آن همه شب های شیرین
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 92
@karamdokht
بعداز تو شعر ، باعث ویرانی من است
معیار روزهای پریشانی من است
می آیی و نگاه مرا لال می کنی
زیبایی ات بلای مسلمانی من است
عشق است آن صدا که به پایان نمی رسد
عشق است آن که لذت پنهانی من است
آیینه ای بیار و مرا روبه راه کن
لبخند تو نماد فراوانی من است
تا رفتی از خیال من ای یاد مهربان!
داغ هزار ساله به پیشانی من است
تا در خیال خویش ترا جستجو کنم
این شعر نیست ، فرصت پایانی من است
دارم تمام می شوم ای عشق لعنتی !
رنج صدام ، راز پریشانی من است
شعبان کرم دخت
بابلسر شهریور 93
@karamdokht
معیار روزهای پریشانی من است
می آیی و نگاه مرا لال می کنی
زیبایی ات بلای مسلمانی من است
عشق است آن صدا که به پایان نمی رسد
عشق است آن که لذت پنهانی من است
آیینه ای بیار و مرا روبه راه کن
لبخند تو نماد فراوانی من است
تا رفتی از خیال من ای یاد مهربان!
داغ هزار ساله به پیشانی من است
تا در خیال خویش ترا جستجو کنم
این شعر نیست ، فرصت پایانی من است
دارم تمام می شوم ای عشق لعنتی !
رنج صدام ، راز پریشانی من است
شعبان کرم دخت
بابلسر شهریور 93
@karamdokht
بعد از بهار فصل خزان است نازنین
بادی غریب، باز وزان است نازنین
از روزهای رفته چه مانده ست؟هیچ و پوچ
در چشم هات رنج نهان است نازنین
مثل همیشه از کلمات تو روشنم
این شعر از لب تو روان است نازنین
زیبایی تو از لب آیینه ریخته
زیبایی ات درخت جوان است نازنین
در من به شکل زمزمه آغاز می شوی
یاد تو چیست؟ امن و امان است نازنین
زیبایی همیشه و شیدایی مدام
در چشم تو چقدر عیان است نازنین
گل های باغ سمت تو آواز می شوند
بی تو بهار هم نگران است نازنین
جز عشق هر چه ، بگذر و بگذار پشت در
عشق است این که جان جهان است نازنین
از عشق می نویسم و این راز سوخته
دیگر چه جای شرح و بیان است نازنین
از خود رها شدن، به تماشا رسیدن، این
باید یقین کنیم گمان است نازنین
با هر زیان به سود رسیدیم و خوش دلیم
در کار عشق، سود ، زیان است نازنین
یاش بخیر ،دست تو و " شاخه های گل"
یادش بخیر، عشق همان است نازنین
دور از تو مانده ایم و چه زیباست آن که گفت
عاشق همیشه غاز چران است نازنین
شعبان کرم دخت
بابلسر مرداد 93
@karamdokht
بادی غریب، باز وزان است نازنین
از روزهای رفته چه مانده ست؟هیچ و پوچ
در چشم هات رنج نهان است نازنین
مثل همیشه از کلمات تو روشنم
این شعر از لب تو روان است نازنین
زیبایی تو از لب آیینه ریخته
زیبایی ات درخت جوان است نازنین
در من به شکل زمزمه آغاز می شوی
یاد تو چیست؟ امن و امان است نازنین
زیبایی همیشه و شیدایی مدام
در چشم تو چقدر عیان است نازنین
گل های باغ سمت تو آواز می شوند
بی تو بهار هم نگران است نازنین
جز عشق هر چه ، بگذر و بگذار پشت در
عشق است این که جان جهان است نازنین
از عشق می نویسم و این راز سوخته
دیگر چه جای شرح و بیان است نازنین
از خود رها شدن، به تماشا رسیدن، این
باید یقین کنیم گمان است نازنین
با هر زیان به سود رسیدیم و خوش دلیم
در کار عشق، سود ، زیان است نازنین
یاش بخیر ،دست تو و " شاخه های گل"
یادش بخیر، عشق همان است نازنین
دور از تو مانده ایم و چه زیباست آن که گفت
عاشق همیشه غاز چران است نازنین
شعبان کرم دخت
بابلسر مرداد 93
@karamdokht
بنشین و باز شعر من ، این آه را بخوان
این اشک های گمشده در راه را بخوان
در دست، دست خسته ی من رنج را ببین
در چشم ، چشم شعله ورم آه را بخوان
درسطر ، سطر دفتر دیروزهای من
اشک من ، این روایت کوتاه را بخوان
در خاطرات خسته ی من ، ای صدای خوب
این عشق ، این حکایت دلخواه را بخوان
با عطر لحظه های نجابت وضو بگیر
زیبایی دعای سحر گاه را بخوان
خورشید را به سمت تماشای من بیار
در آسمان خالی من ماه را بخوان
شعبان کرم دخت
بابلسر شهریور 93
@karamdokht
این اشک های گمشده در راه را بخوان
در دست، دست خسته ی من رنج را ببین
در چشم ، چشم شعله ورم آه را بخوان
درسطر ، سطر دفتر دیروزهای من
اشک من ، این روایت کوتاه را بخوان
در خاطرات خسته ی من ، ای صدای خوب
این عشق ، این حکایت دلخواه را بخوان
با عطر لحظه های نجابت وضو بگیر
زیبایی دعای سحر گاه را بخوان
خورشید را به سمت تماشای من بیار
در آسمان خالی من ماه را بخوان
شعبان کرم دخت
بابلسر شهریور 93
@karamdokht
غم انگیزم در آیینه، لباسی شاد می خواهم
صدایی روشن و دست و دلی آباد می خواهم
گذشت آن روزها، آن روزهای روشن دیدار
کنون از آن همه ،تنها، صفای یاد می خواهم
کجایی عشق؟ ای زیبایی جان و جهان من
برای از تو گفتن یک گلو فریاد می خواهم
چرا از دور با آیینه ای در دست می آیی
همه داد است داری می کنی،بیداد می خواهم
چه.می گویم؟ نمی دانم، چه می جویم؟ نمی خواهم
دلی از عشق تو این.روزها آزاد می خواهم
بیا ،خسرو ، بیا، عشقی که می گویند سهم توست
به شیرینی قسم، تنهایی فرهاد می خواهم
همه آوار تنهایی ست، دلتنگی ست ، ویرانی ست
دلم را مثل غم های خودم بر باد می خواهم
من و تنهایی و کنج.قفس ، با سایه ای در چشم
من اینها را همه از حضرت صیاد می خواهم
شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94
@karamdokht
صدایی روشن و دست و دلی آباد می خواهم
گذشت آن روزها، آن روزهای روشن دیدار
کنون از آن همه ،تنها، صفای یاد می خواهم
کجایی عشق؟ ای زیبایی جان و جهان من
برای از تو گفتن یک گلو فریاد می خواهم
چرا از دور با آیینه ای در دست می آیی
همه داد است داری می کنی،بیداد می خواهم
چه.می گویم؟ نمی دانم، چه می جویم؟ نمی خواهم
دلی از عشق تو این.روزها آزاد می خواهم
بیا ،خسرو ، بیا، عشقی که می گویند سهم توست
به شیرینی قسم، تنهایی فرهاد می خواهم
همه آوار تنهایی ست، دلتنگی ست ، ویرانی ست
دلم را مثل غم های خودم بر باد می خواهم
من و تنهایی و کنج.قفس ، با سایه ای در چشم
من اینها را همه از حضرت صیاد می خواهم
شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94
@karamdokht
غم انگیزم در آیینه، لباسی شاد می خواهم
صدایی روشن و دست و دلی آباد می خواهم
گذشت آن روزها، آن روزهای روشن دیدار
کنون از آن همه ،تنها، صفای یاد می خواهم
کجایی عشق؟ ای زیبایی جان و جهان من
برای از تو گفتن یک گلو فریاد می خواهم
چرا از دور با آیینه ای در دست می آیی
همه داد است داری می کنی،بیداد می خواهم
چه.می گویم؟ نمی دانم، چه می جویم؟ نمی خواهم
دلی از عشق تو این.روزها آزاد می خواهم
بیا ،خسرو ، بیا، عشقی که می گویند سهم توست
به شیرینی قسم، تنهایی فرهاد می خواهم
همه آوار تنهایی ست، دلتنگی ست ، ویرانی ست
دلم را مثل غم های خودم بر باد می خواهم
من و تنهایی و کنج.قفس ، با سایه ای در چشم
من اینها را همه از حضرت صیاد می خواهم
شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94
@karamdokht
صدایی روشن و دست و دلی آباد می خواهم
گذشت آن روزها، آن روزهای روشن دیدار
کنون از آن همه ،تنها، صفای یاد می خواهم
کجایی عشق؟ ای زیبایی جان و جهان من
برای از تو گفتن یک گلو فریاد می خواهم
چرا از دور با آیینه ای در دست می آیی
همه داد است داری می کنی،بیداد می خواهم
چه.می گویم؟ نمی دانم، چه می جویم؟ نمی خواهم
دلی از عشق تو این.روزها آزاد می خواهم
بیا ،خسرو ، بیا، عشقی که می گویند سهم توست
به شیرینی قسم، تنهایی فرهاد می خواهم
همه آوار تنهایی ست، دلتنگی ست ، ویرانی ست
دلم را مثل غم های خودم بر باد می خواهم
من و تنهایی و کنج.قفس ، با سایه ای در چشم
من اینها را همه از حضرت صیاد می خواهم
شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94
@karamdokht
چشم تو این روزها صحرا به صحرا با من است
مثل زیبایی که می گویند هر جا با من است
از دل و دستم ببین ، هی، درد می ریزد هنوز
اشک من این روز ها دریا به دریا با من است
خالی از یاد تو باشم؟ نه، نه، کارم نیست این
یاد تو ای جان جان ،این جا و آن جا با من است
گرچه دستی خالی از چشم تودارم تا هنوز
عشق این زیباترین فصل تماشا با من است
عشق آن روزی که من زادم در آوازم نشست
تا غزل هست و تماشا هست دنیا با من است
گفتن از دیروز های رفته یعنی، گم شدن
ها! چه از امروز می گویی که فردا با من است
شب به پایان می رسد در گیسوان جاری ات
آفتاب صبح این زیبای زیبا با من است
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
مثل زیبایی که می گویند هر جا با من است
از دل و دستم ببین ، هی، درد می ریزد هنوز
اشک من این روز ها دریا به دریا با من است
خالی از یاد تو باشم؟ نه، نه، کارم نیست این
یاد تو ای جان جان ،این جا و آن جا با من است
گرچه دستی خالی از چشم تودارم تا هنوز
عشق این زیباترین فصل تماشا با من است
عشق آن روزی که من زادم در آوازم نشست
تا غزل هست و تماشا هست دنیا با من است
گفتن از دیروز های رفته یعنی، گم شدن
ها! چه از امروز می گویی که فردا با من است
شب به پایان می رسد در گیسوان جاری ات
آفتاب صبح این زیبای زیبا با من است
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
این بی ستاره مرد، چه تنهاست نازنین
آواره ی همیشه ی صحراست نازنین
سمت کدام پنجره ی لال می روی
این بی ستاره مرد، همین جاست نازنین
چشم من این همیشه در آیینه ها غریب
گم در کدام فصل تماشاست نازنین
چشم ترا به یاد من آورد ناگهان
این لاله ای که در شب صحراست نازنین
در هیاتی بلند بیا، عشق سهم ماست
این قامت تو نیست که افراست نازنین
هی، اشک پشت اشک ،به دامان من بریز
این چشم تو که نیست که دریاست نازنین
می آیی و بهار به زیبایی تو نیست
می آیی و صدای تو زیباست نازنین
چشمت هنوز پنجره ای سمت یادهاست
نامت هنوز زمزمه ی ماست نازنین
شعبان کرم دخت
بابلسر مرداد 93
@karamdokht
آواره ی همیشه ی صحراست نازنین
سمت کدام پنجره ی لال می روی
این بی ستاره مرد، همین جاست نازنین
چشم من این همیشه در آیینه ها غریب
گم در کدام فصل تماشاست نازنین
چشم ترا به یاد من آورد ناگهان
این لاله ای که در شب صحراست نازنین
در هیاتی بلند بیا، عشق سهم ماست
این قامت تو نیست که افراست نازنین
هی، اشک پشت اشک ،به دامان من بریز
این چشم تو که نیست که دریاست نازنین
می آیی و بهار به زیبایی تو نیست
می آیی و صدای تو زیباست نازنین
چشمت هنوز پنجره ای سمت یادهاست
نامت هنوز زمزمه ی ماست نازنین
شعبان کرم دخت
بابلسر مرداد 93
@karamdokht
این که در آیینه های کور هم پیداست عشق
عشق آن زیباست، آن زیباترین زیباست عشق
چشم را واکن ببین این جا و آن جا عشق را
این در ذات خودش پنهان ترین پیداست عشق
روح جنگل، روح سبزه، روح باران خداست
همچنانت غرق می خواهد خود دریاست عشق
چیست زیبایی؟ چراغی که تو روشن می کنی
تا غزل می ریزد از چشم تو مال ماست عشق
زندگی از اولش رسم.خوشایندی نبود
شوق بیداری میان جذبه ی رویاست عشق
آه، از مجنون نوشتن اتفاقی ساده نیست
روح زیبایی میان منزل لیلاست عشق
می رسد از دور با زیباترین آوازها
با زبان بی زبانی همچنان گویاست عشق
شعبان کرم دخت
بابلسر آذر 92
@karamdokht
عشق آن زیباست، آن زیباترین زیباست عشق
چشم را واکن ببین این جا و آن جا عشق را
این در ذات خودش پنهان ترین پیداست عشق
روح جنگل، روح سبزه، روح باران خداست
همچنانت غرق می خواهد خود دریاست عشق
چیست زیبایی؟ چراغی که تو روشن می کنی
تا غزل می ریزد از چشم تو مال ماست عشق
زندگی از اولش رسم.خوشایندی نبود
شوق بیداری میان جذبه ی رویاست عشق
آه، از مجنون نوشتن اتفاقی ساده نیست
روح زیبایی میان منزل لیلاست عشق
می رسد از دور با زیباترین آوازها
با زبان بی زبانی همچنان گویاست عشق
شعبان کرم دخت
بابلسر آذر 92
@karamdokht
جام بر خاک تباهی ریخت از ساغر مپرس
از شب میخانه و آن شورها دیگر مپرس
سایه ای گم ماند بر دیوارها از عاشقان
از خراب آباد آن مستان نام آور مپرس
نیست در آیینه ها روشن چراغ یادها
از صفای صحبت خوبان افسونگر مپرس
روبروها هر چه می بینم بهاری نیست، نیست
دیگر از آن گل که شد در بادها پرپر مپرس
روز خوبی نیست ، حتی کوه هم در مه گم است
از جمال حضرت خورشید در خاور مپرس
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 92
@karamdokht
از شب میخانه و آن شورها دیگر مپرس
سایه ای گم ماند بر دیوارها از عاشقان
از خراب آباد آن مستان نام آور مپرس
نیست در آیینه ها روشن چراغ یادها
از صفای صحبت خوبان افسونگر مپرس
روبروها هر چه می بینم بهاری نیست، نیست
دیگر از آن گل که شد در بادها پرپر مپرس
روز خوبی نیست ، حتی کوه هم در مه گم است
از جمال حضرت خورشید در خاور مپرس
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 92
@karamdokht
از عشق مگو که لعنتستان من است
آیینه مگو ، نگاه ویران من است
زیبایی چشم های شور انگیزت
خورشید همبشه ی بیابان من است
از عشق مگو که بخت پامال من است
از درد بگو که رنگ اقبال من است
بعد از تو من و دفتری از خاطزه ها
بعد از تو غزل روایت حال من است
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
آیینه مگو ، نگاه ویران من است
زیبایی چشم های شور انگیزت
خورشید همبشه ی بیابان من است
از عشق مگو که بخت پامال من است
از درد بگو که رنگ اقبال من است
بعد از تو من و دفتری از خاطزه ها
بعد از تو غزل روایت حال من است
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
مثل تنهایی خودش آرام
مرد آمد ستاره در چشمش
روح آیینه را ورق می زد
شعرهایی دوباره در چشمش
مرد می آمد و لبش گم بود
زیر بار ترنمش انگار
مرد یعنی ، شروع شد باران
مرد یعنی ، شکستن بسیار
آسمان را ورق زد و می رفت
مرد، این مهربانی بسیار
دست در دست لذت و لبخند
چشم در چشم روشن دیدار
بر لبش حرف شور بود انگار
درد را در صدای خود می کاشت
تا به پایان رسد غمش ، آرام
با خودش گفتگوی خوبی داشت
مرد ، آن بی ستاره می آمد
بغض در چشم هاش جاری بود
گر چه گم بود ، باز می آمد
دلش آغاز بیقراری بود
مرد آیینه بود ، روشن بود
مرد زیبایی فراوان داشت
دامنش از بهار می آمد
گر چه دستی پر از زمستان داشت
کوچه در کوچه با جنونی لال
خانه در خانه با صدایی تار
با غزل می نشست این یعنی
شعر می ریخت از لبش بسیار
شعر می ریخت از لبش ، آرام
با بلوط آمد از هوای بهار
چهره ای داشت روشن روشن
لهجه ای داشت مثل گل بی خار
مرد، مرد همیشه های غزل
مرد ، مرد شروع و پایان ها
تا در آیینه بشکفد چشمش
با خودش بسته بود پیمان ها
مرد ، شیدایی اش غرور آمیز
مرد ، تنهایی اش غریبانه
داشت از کوچه بی صدا می رفت
سمت دلتنگی شب و خانه
خانه ای بی چراغ، بی لبخند
خانه ای مثل شعر من غمگین
مرد و خانه ؟ نمی رسد هرگز
تا قدم می زند چنین سنگین
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
مرد آمد ستاره در چشمش
روح آیینه را ورق می زد
شعرهایی دوباره در چشمش
مرد می آمد و لبش گم بود
زیر بار ترنمش انگار
مرد یعنی ، شروع شد باران
مرد یعنی ، شکستن بسیار
آسمان را ورق زد و می رفت
مرد، این مهربانی بسیار
دست در دست لذت و لبخند
چشم در چشم روشن دیدار
بر لبش حرف شور بود انگار
درد را در صدای خود می کاشت
تا به پایان رسد غمش ، آرام
با خودش گفتگوی خوبی داشت
مرد ، آن بی ستاره می آمد
بغض در چشم هاش جاری بود
گر چه گم بود ، باز می آمد
دلش آغاز بیقراری بود
مرد آیینه بود ، روشن بود
مرد زیبایی فراوان داشت
دامنش از بهار می آمد
گر چه دستی پر از زمستان داشت
کوچه در کوچه با جنونی لال
خانه در خانه با صدایی تار
با غزل می نشست این یعنی
شعر می ریخت از لبش بسیار
شعر می ریخت از لبش ، آرام
با بلوط آمد از هوای بهار
چهره ای داشت روشن روشن
لهجه ای داشت مثل گل بی خار
مرد، مرد همیشه های غزل
مرد ، مرد شروع و پایان ها
تا در آیینه بشکفد چشمش
با خودش بسته بود پیمان ها
مرد ، شیدایی اش غرور آمیز
مرد ، تنهایی اش غریبانه
داشت از کوچه بی صدا می رفت
سمت دلتنگی شب و خانه
خانه ای بی چراغ، بی لبخند
خانه ای مثل شعر من غمگین
مرد و خانه ؟ نمی رسد هرگز
تا قدم می زند چنین سنگین
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
مرد از آفتاب می آمد
سمت شب های بی ترنم خویش
از قدم های خویش دور افتاد
مرد ، مرد همبشه سر در پیش
مردی از کوه ها فراوان تر
مردی از ماه دور روشن تر
شکل اندوه های او یکدست
مثل گل ها صدای او پرپر
مرد ، مهمان مهربانی و شعر
گفت ، از لذت جوانی و شعر
حرف هایش چقدر شور انگیر
بر لبش راز همزبانی و شعر
مرد بر گشت ، خانه اش کور است
مرد برگشت، از خودش دور است
مرد از غربتش نوشت و نوشت
مرد مثل همیشه مجبور است
بیقراری قرار اوست هنوز
مرد آغاز دیگری دارد
مرد در آسمان رها شده است
طرح پرواز دیگری دارد
مرد زیبابی و غزل ، این مرد
بر لبش شور مستدل ،این مرد
از تماشای یاد آمده است
دارد آیینه در بغل ، این مرد
مرد این ببقرار اصلا کیست؟
دل او در شمار زیبایی ست
مرد وقتی که شعر می خواند
یادگار بهار زیبایی ست
مرد پروازهاست ، مرد ابن مرد
جذبه ی رازهاست، مرد این مرد
مرد پایان ندارد ، این یعنی
روح آغازهاست ، مرد این مرد
مرد پروازها ،.بمان با من
جذبه ی رازها ، بخوان با من
تو بمانی اگر، بماند باز
مرد آغازها ، جهان بامن
مرد و آن شورهای شور انگیز
مرد...........
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
سمت شب های بی ترنم خویش
از قدم های خویش دور افتاد
مرد ، مرد همبشه سر در پیش
مردی از کوه ها فراوان تر
مردی از ماه دور روشن تر
شکل اندوه های او یکدست
مثل گل ها صدای او پرپر
مرد ، مهمان مهربانی و شعر
گفت ، از لذت جوانی و شعر
حرف هایش چقدر شور انگیر
بر لبش راز همزبانی و شعر
مرد بر گشت ، خانه اش کور است
مرد برگشت، از خودش دور است
مرد از غربتش نوشت و نوشت
مرد مثل همیشه مجبور است
بیقراری قرار اوست هنوز
مرد آغاز دیگری دارد
مرد در آسمان رها شده است
طرح پرواز دیگری دارد
مرد زیبابی و غزل ، این مرد
بر لبش شور مستدل ،این مرد
از تماشای یاد آمده است
دارد آیینه در بغل ، این مرد
مرد این ببقرار اصلا کیست؟
دل او در شمار زیبایی ست
مرد وقتی که شعر می خواند
یادگار بهار زیبایی ست
مرد پروازهاست ، مرد ابن مرد
جذبه ی رازهاست، مرد این مرد
مرد پایان ندارد ، این یعنی
روح آغازهاست ، مرد این مرد
مرد پروازها ،.بمان با من
جذبه ی رازها ، بخوان با من
تو بمانی اگر، بماند باز
مرد آغازها ، جهان بامن
مرد و آن شورهای شور انگیز
مرد...........
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht