تماشا – Telegram
تماشا
347 subscribers
148 photos
83 videos
21 files
36 links
ارتباط با من
@karamdokht1345

کانال شعرهای شعبان کرم دخت
Download Telegram
بعداز تو شعر ، باعث ویرانی من است
معیار روزهای پریشانی من است

می آیی و نگاه مرا لال می کنی
زیبایی ات بلای مسلمانی من است

عشق است آن صدا که به پایان نمی رسد
عشق است آن که لذت پنهانی من است

آیینه ای بیار و مرا روبه راه کن
لبخند تو نماد فراوانی من است

تا رفتی از خیال من ای یاد مهربان!
داغ هزار ساله به پیشانی من است

تا در خیال خویش ترا جستجو کنم
این شعر نیست ، فرصت پایانی من است

دارم تمام می شوم ای عشق لعنتی !
رنج صدام ، راز پریشانی من است


شعبان کرم دخت
بابلسر شهریور 93

@karamdokht
بعد از بهار فصل خزان است نازنین
بادی غریب، باز وزان است نازنین

از روزهای رفته چه مانده ست؟هیچ و پوچ
در چشم هات رنج نهان است نازنین

مثل همیشه از کلمات تو روشنم
این شعر از لب تو روان است نازنین

زیبایی تو از لب آیینه ریخته
زیبایی ات درخت جوان است نازنین

در من به شکل زمزمه آغاز می شوی
یاد تو چیست؟ امن و امان است نازنین

زیبایی همیشه و شیدایی مدام
در چشم تو چقدر عیان است نازنین

گل های باغ سمت تو آواز می شوند
بی تو بهار هم نگران است نازنین

جز عشق هر چه ، بگذر و بگذار پشت در
عشق است این که جان جهان است نازنین

از عشق می نویسم و این راز سوخته
دیگر چه جای شرح و بیان است نازنین

از خود رها شدن، به تماشا رسیدن، این
باید یقین کنیم گمان است نازنین

با هر زیان به سود رسیدیم و خوش دلیم
در کار عشق، سود ، زیان است نازنین

یاش بخیر ،دست تو و " شاخه های گل"
یادش بخیر، عشق همان است نازنین

دور از تو مانده ایم و چه زیباست آن که گفت
عاشق همیشه غاز چران است نازنین


شعبان کرم دخت
بابلسر مرداد 93

@karamdokht
بنشین و باز شعر من ، این آه را بخوان
این اشک های گمشده در راه را بخوان

در دست، دست خسته ی من رنج را ببین
در چشم ، چشم شعله ورم آه را بخوان

درسطر ، سطر دفتر دیروزهای من
اشک من ، این روایت کوتاه را بخوان

در خاطرات خسته ی من ، ای صدای خوب
این عشق ، این حکایت دلخواه را بخوان

با عطر لحظه های نجابت وضو بگیر
زیبایی دعای سحر گاه را بخوان

خورشید را به سمت تماشای من بیار
در آسمان خالی من ماه را بخوان


شعبان کرم دخت
بابلسر شهریور 93

@karamdokht
غم انگیزم در آیینه، لباسی شاد می خواهم
صدایی روشن و دست و دلی آباد می خواهم

گذشت آن روزها، آن روزهای روشن دیدار
کنون از آن همه ،تنها، صفای یاد می خواهم

کجایی عشق؟ ای زیبایی جان و جهان من
برای از تو گفتن یک گلو فریاد می خواهم

چرا از دور با آیینه ای در دست می آیی
همه داد است داری می کنی،بیداد می خواهم

چه.می گویم؟ نمی دانم، چه می جویم؟ نمی خواهم
دلی از عشق تو این.روزها آزاد می خواهم

بیا ،خسرو ، بیا، عشقی که می گویند سهم توست
به شیرینی قسم، تنهایی فرهاد می خواهم

همه آوار تنهایی ست، دلتنگی ست ، ویرانی ست
دلم را مثل غم های خودم بر باد می خواهم

من و تنهایی و کنج.قفس ، با سایه ای در چشم
من اینها را همه از حضرت صیاد می خواهم


شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94

@karamdokht
غم انگیزم در آیینه، لباسی شاد می خواهم
صدایی روشن و دست و دلی آباد می خواهم

گذشت آن روزها، آن روزهای روشن دیدار
کنون از آن همه ،تنها، صفای یاد می خواهم

کجایی عشق؟ ای زیبایی جان و جهان من
برای از تو گفتن یک گلو فریاد می خواهم

چرا از دور با آیینه ای در دست می آیی
همه داد است داری می کنی،بیداد می خواهم

چه.می گویم؟ نمی دانم، چه می جویم؟ نمی خواهم
دلی از عشق تو این.روزها آزاد می خواهم

بیا ،خسرو ، بیا، عشقی که می گویند سهم توست
به شیرینی قسم، تنهایی فرهاد می خواهم

همه آوار تنهایی ست، دلتنگی ست ، ویرانی ست
دلم را مثل غم های خودم بر باد می خواهم

من و تنهایی و کنج.قفس ، با سایه ای در چشم
من اینها را همه از حضرت صیاد می خواهم


شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94

@karamdokht
چشم تو این روزها صحرا به صحرا با من است
مثل زیبایی که می گویند هر جا با من است

از دل و دستم ببین ، هی، درد می ریزد هنوز
اشک من این روز ها دریا به دریا با من است

خالی از یاد تو باشم؟ نه، نه، کارم نیست این
یاد تو ای جان جان ،این جا و آن جا با من است

گرچه دستی خالی از چشم تودارم تا هنوز
عشق این زیباترین فصل تماشا با من است

عشق آن روزی که من زادم در آوازم نشست
تا غزل هست و تماشا هست دنیا با من است

گفتن از دیروز های رفته یعنی، گم شدن
ها! چه از امروز می گویی که فردا با من است

شب به پایان می رسد در گیسوان جاری ات
آفتاب صبح این زیبای زیبا با من است

شعبان کرم دخت
بابلسر

@karamdokht
این بی ستاره مرد، چه تنهاست نازنین
آواره ی همیشه ی صحراست نازنین

سمت کدام پنجره ی لال می روی
این بی ستاره مرد، همین جاست نازنین

چشم من این همیشه در آیینه ها غریب
گم در کدام فصل تماشاست نازنین

چشم ترا به یاد من آورد ناگهان
این لاله ای که در شب صحراست نازنین

در هیاتی بلند بیا، عشق سهم ماست
این قامت تو نیست که افراست نازنین

هی، اشک پشت اشک ،به دامان من بریز
این چشم تو که نیست که دریاست نازنین

می آیی و بهار به زیبایی تو نیست
می آیی و صدای تو زیباست نازنین

چشمت هنوز پنجره ای سمت یادهاست
نامت هنوز زمزمه ی ماست نازنین


شعبان کرم دخت
بابلسر مرداد 93

@karamdokht
این که در آیینه های کور هم پیداست عشق
عشق آن زیباست، آن زیباترین زیباست عشق

چشم را واکن ببین این جا و آن جا عشق را
این در ذات خودش پنهان ترین پیداست عشق
روح جنگل، روح سبزه، روح باران خداست
همچنانت غرق می خواهد خود دریاست عشق

چیست زیبایی؟ چراغی که تو روشن می کنی
تا غزل می ریزد از چشم تو مال ماست عشق

زندگی از اولش رسم.خوشایندی نبود
شوق بیداری میان جذبه ی رویاست عشق

آه، از مجنون نوشتن اتفاقی ساده نیست
روح زیبایی میان منزل لیلاست عشق

می رسد از دور با زیباترین آوازها
با زبان بی زبانی همچنان گویاست عشق


شعبان کرم دخت
بابلسر آذر 92

@karamdokht
جام بر خاک تباهی ریخت از ساغر مپرس
از شب میخانه و آن شورها دیگر مپرس

سایه ای گم ماند بر دیوارها از عاشقان
از خراب آباد آن مستان نام آور مپرس

نیست در آیینه ها روشن چراغ یادها
از صفای صحبت خوبان افسونگر مپرس

روبروها هر چه می بینم بهاری نیست، نیست
دیگر از آن گل که شد در بادها پرپر مپرس

روز خوبی نیست ، حتی کوه هم در مه گم است
از جمال حضرت خورشید در خاور مپرس


شعبان کرم دخت
بابلسر دی 92

@karamdokht
از عشق مگو که لعنتستان من است
آیینه مگو ، نگاه ویران من است
زیبایی چشم های شور انگیزت
خورشید همبشه ی بیابان من است



از عشق مگو که بخت پامال من است
از درد بگو که رنگ اقبال من است
بعد از تو من و دفتری از خاطزه ها
بعد از تو غزل روایت حال من است



شعبان کرم دخت
بابلسر

@karamdokht
مثل تنهایی خودش آرام
مرد آمد ستاره در چشمش
روح آیینه را ورق می زد
شعرهایی دوباره در چشمش

مرد می آمد و لبش گم بود
زیر بار ترنمش انگار
مرد یعنی ، شروع شد باران
مرد یعنی ، شکستن بسیار

آسمان را ورق زد و می رفت
مرد، این مهربانی بسیار
دست در دست لذت و لبخند
چشم در چشم روشن دیدار

بر لبش حرف شور بود انگار
درد را در صدای خود می کاشت
تا به پایان رسد غمش ، آرام
با خودش گفتگوی خوبی داشت

مرد ، آن بی ستاره می آمد
بغض در چشم هاش جاری بود
گر چه گم بود ، باز می آمد
دلش آغاز بیقراری بود

مرد آیینه بود ، روشن بود
مرد زیبایی فراوان داشت
دامنش از بهار می آمد
گر چه دستی پر از زمستان داشت

کوچه در کوچه با جنونی لال
خانه در خانه با صدایی تار
با غزل می نشست این یعنی
شعر می ریخت از لبش بسیار

شعر می ریخت از لبش ، آرام
با بلوط آمد از هوای بهار
چهره ای داشت روشن روشن
لهجه ای داشت مثل گل بی خار

مرد، مرد همیشه های غزل
مرد ، مرد شروع و پایان ها
تا در آیینه بشکفد چشمش
با خودش بسته بود پیمان ها

مرد ، شیدایی اش غرور آمیز
مرد ، تنهایی اش غریبانه
داشت از کوچه بی صدا می رفت
سمت دلتنگی شب و خانه

خانه ای بی چراغ، بی لبخند
خانه ای مثل شعر من غمگین
مرد و خانه ؟ نمی رسد هرگز
تا قدم می زند چنین سنگین

ادامه دارد

شعبان کرم دخت
بابلسر

@karamdokht
مرد از آفتاب می آمد
سمت شب های بی ترنم خویش
از قدم های خویش دور افتاد
مرد ، مرد همبشه سر در پیش

مردی از کوه ها فراوان تر
مردی از ماه دور روشن تر
شکل اندوه های او یکدست
مثل گل ها صدای او پرپر

مرد ، مهمان مهربانی و شعر
گفت ، از لذت جوانی و شعر
حرف هایش چقدر شور انگیر
بر لبش راز همزبانی و شعر

مرد بر گشت ، خانه اش کور است
مرد برگشت، از خودش دور است
مرد از غربتش نوشت و نوشت
مرد مثل همیشه مجبور است

بیقراری قرار اوست هنوز
مرد آغاز دیگری دارد
مرد در آسمان رها شده است
طرح پرواز دیگری دارد

مرد زیبابی و غزل ، این مرد
بر لبش شور مستدل ،این مرد
از تماشای یاد آمده است
دارد آیینه در بغل ، این مرد

مرد این ببقرار اصلا کیست؟
دل او در شمار زیبایی ست
مرد وقتی که شعر می خواند
یادگار بهار زیبایی ست

مرد پروازهاست ، مرد ابن مرد
جذبه ی رازهاست، مرد این مرد
مرد پایان ندارد ، این یعنی
روح آغازهاست ، مرد این مرد

مرد پروازها ،.بمان با من
جذبه ی رازها ، بخوان با من
تو بمانی اگر، بماند باز
مرد آغازها ، جهان بامن

مرد و آن شورهای شور انگیز
مرد...........

ادامه دارد

شعبان کرم دخت
بابلسر

کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
مرد و آن شورهای شور انگیز
مرد ، بی دست و پا نبود این مرد
عشق آواز آشنایش بود
اهل چون و چرا نبود این مرد

ابرها ، ابرهای بی پایان !
اشک ها ، اشک های دریا زاد !
مرد وقتی که عشق می ورزید
همچنان بوی شعر وگل می داد

مرد آن جذبه های طولانی
روح آیینه ، روح باران بود
صبح ، هر صبح می رسید از راه
مرد با آفتاب میزان بود

مرد یعنی ، عبور کردن ها
آسمان را مرور کردن ها
خسته از روز و روزگار خودش
کار را جفت و جور کردن ها

مرد ماند و نجابتی یکدست
مرد ماند و امید چندانش
ریخت اژچشم های او در باد
راز زیبایی فراوانش

مرد آن شور و حال ها، آن مرد
مرد آن قیل و قال ها، آن مرد
اول و آخر جهان را خواند
داشت از خود سوال ها ، آن مرد

سرنوشتش چنین ، چنان بوده ست
مرد ویرانه بود پیش از این
سمت رویای تازه ای می گشت
چشم هایش در آن سوی پرچین

چشم هایش در آن سوی پرچین
مثل لبخند آب جاری بود
مثل بوی علف نگاهش سبز
راز زیبایی صحاری بود

گاه رنجور می شود این مرد
از خودش دور می شود این مرد
گاه چشمش به خاک می ریزد
سایه ای کور می شود این مرد

چه سراسیمه شعر می خواند
مرد با آن صدای لرزانش
مرد ، مردی که روح تنهایی ست
لاله ای بود در بیابانش

مرد تنهای شب که می گویند
مرد دلتنگی و گل و آواز
مرد یعنی، غزل ، غزل لبخند
مرد یعنی ، جنون ،جنون پرواز

مرد گاهی نفس نفس می زد
در دلش شعله ی شکفتن بود
گاه می آمد از کرانه ی یاد
مثل صبحی صداش روشن بود

مثل زیبایی غز ل هایش
مرد در روح شعر پنهان بود
مرد با آن صدای بی پایان
چه کسی گفت رو به پایان بود

مرد وقتی که از بهار نوشت
آهو آرام در چمیدن بود
لاله آن دورها چراغ افروخت
باد در حالت وزیدن بود

مرد تنهاست مثل تنهایی
مرد تنها نشست و تنها رفت
در گلستان مهربانی و شهر
شاخه های گلش به یغما رفت
حالیا نقطه چین تو ، این مرد
چه خیال........

ادامه دارد

شعبان کرم دخت
بابلسر

کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
حالیا نقطه چین تو ، این مرد
چه خیالات مبهمی دارد
درد و داغ از صداش می ریزد
باغم خویش عالمی دارد

نقطه چین توام که پیش از این
گفته بودی که دوستت دارم
بی تو آیینه ام به زرد نشست
از تماشای خویش بیزارم

مرد ، مرد این صدای بی پایان
روح درد ، این صدای بی پایان
چشم هایش به خاک ریخت و شد
سرد سرد این صدای بی پایان

مثل آوازهای گمشده اش
کوهی از درد در صدایش بود
بیکران بود راز پروازش
آسمان زیر بال هایش بود

شعر می خواند و شور می رقصید
مرد دشوارها دلش خون بود
دل و دستش شروع خوب نداشت
از همین کارها دلش خون بود

مرد آغاز شد زبانش سوخت
عشق پیدا شدو جهانش سوخت
از دلش شعله ای روان برخاست
باغ در باغ ارغوانش سوخت

مرد با آن همه فراز و فرود
آمد آیینه را به دست گرفت
آسمان را که روح زیبایی ست
از کجا تا کجا به دست رفت

مثل تنهایی خودش ، آرام
مرد می رفت و ماه در چشمش
خسته از ایستادن و رفتن
همه ی طول راه در چشمش

همه ی طول راه جاری بود
اشک از چشم های او آرام
شعر می خواند با لبی خاموش
با خودش داشت گفتگو آرام

مرد آیینه را ورق زد و گفت
بی حساب و کتاب شد عالم
جام در جام بگذر و بگذار
تلخ مثل شراب شد عالم

آه، از این عالم خراب شده
همه ی نقشه ها برآب شده
ربخت آیینه اش به خاک سیاه
مرد با درد بی حسآب شده

باز از جاده های بی برگشت
مرد ، آرام می رود این مرد
افق آسمان تماشابی ست
صبح تا شام می رود این مرد

آه، از این رفتن همیشه ی مرد
آه ، از این جاده های بی پایان
آه ، از این جان بی در و پیکر
آه، از این مرد بی سر و سامان

مرد سامان نداشت از اول
شعله در جان نداشت از اول
نه امیدی ،.نه شور آوازی
این نه و آن نداشت از اول

مرد لبخندها که می گفتند
باز ماند ار ستاره ها آن شب
مرد وقتی قدم زنان می رفت
داشت آرامشی فراوان شب

مرد مثل سلام ساده ی من
به تماشای صبح صحرا رفت
مرد شور بهار در چشمش
سمت لبخند شاد گلها رفت

آه، از آن روزهای بی برگشت
آه، از آن روزها که آن سان بود
بوی خورشید می وزید آرام
کوچه ی زندگی چراغان بود


شعبان کرم دخت
بابلسر آذر 94



کانال شعر شعبان کرم دخت

@karamdokht
فراوان از در و پهلو نوشتند
ز دامان کبود او نوشتند
از آن دیوان و دفترها که خواندیم
فقط اندازه ی یک مو نوشتند



که می گوید در و دیوار می سوخت
در آن شب جان عالم ، زار می سوخت
علی(ع) آن مهربان ، آن جا چه می کرد
میان آتش بسیار می سوخت



امید جان مولا بود زهرا
چراغ آل طاها بود زهرا
زمین نشناخت جان پاک او را
به رنگ آسمان ها بود زهرا

شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94


کانال شعر شعبان کرم دخت

@karamdokht
علی جان، آن شب غمگین چه دیدی
چه داغی بود در جان می کشیدی
چه دیدی زانوانت رفت از حال
چرا از خانه تا مسجد خمیدی

شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94

@karamdokht
در این شب گم ، این شب بیدار بعدازتو
هی، می نشینم با در و دیوار بعدازتو

من ماندم و این روزهایی که تو می بینی
من ماندم و این آسمان تار بعدازتو

بر دوش من مانده ست مثل سایه ی اوهام
این زندگی ،این رنج، این تکرار بعدازتو

دیری ست می ترسم ، ببین، دیری ست می ترسم
از بخت خود، این بخت لاکردار بعدازتو

می ریزد از دست و دل من بر زمین سرد
این شعر، این زیبایی بسیار بعدازتو

شعبان کرمدخت
بابلسر



کانال شعر شعبان کرم دخت

@karamdokht
گاهی فراز بود و زمانی فرود بود
از روزگار قسمت من این دو بود بود

هرچه ترانه از لب من زرد می چکید
لبخند روزگار کبود کبود بود

آن سو که گفت آتش بسیار روشن است
آتش نبود یکسره آوار دود بود

تنهاترین پرنده صدای مرا شنید
تنهاترین پرنده مگر این حدود بود؟

پیراهنی برای دلم دوخت روزگار
اندوه تار و محنت بسیار پود بود

اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظه‌های خیره سری که حسود بود

غم های من بلندتر از کوه دور دست
چشمان من در آینه معیار رود بود


شعبان کرم دخت
بابلسر
شهریور. ۱۳۹۳
کانال شعر من

@karamdokht
بیت ششم غزل بالا جا افتاد.

اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظه های خیره سری که حسود بود

شعبان کرم دخت
بابلسر
عزیزی در پروفایل خود نوشته است. " دلم واسه اون روزابی که پدر داشتم تنگ شده."
شاید این جمله زبان حال همه ی آنانی باشد که در آستانه ی سال نو با خاطرات پدر زندگی می کنند.

آه، ای پدر ، پدر ، پدر مهربان من
من آن گلم،هنوز تویی "باغبان" من

این روزها چقدر دلم بیقرار توست
این روزها چقدر تویی بر زبان من

چشمان مهربان تو آرام می وزد
ای روشن از نگاه تو جان و جهان من

بعدازتو بی ستاره ترین شب ،شب من است
بعدازتو کور ماند شب آسمان من

آن روزهای خوب خدا یادشان بخیر
آغوش مهربان تو بود آشیان من

بعد ازتو ریخت دست و دل من به خاک سرد
بعدازتو سوخت زمزمه های روان من

آشوب روزگار توان مرا گرفت
بعدازتو رفت یکسره از تن توان من

چون ظهر خسته ام، نفسم رو به راه نیست
تا آفتاب هست ،تویی سایه بان من

پایان گرفت چشم تو؟ باور نمی کنم
لبخند توست در غزل ناگهان من

بعدازتو این " عفیفه " تنها چه می کند؟
آتش گرفت باغ من و بوستان من


شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94


@karamdokht