(ادامه) وی در انتهای سخنان خود شرح نكاتی درباره كتاب دلایل عشق را نیز ضروری دانست و تصریح كرد: این كتاب نسخه ویراسته درسگفتارهایی است كه فرانكفورت طی سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ با عنوان تفكراتی درباره هنجار، عشق و اهداف زندگی، در دانشگاه پرینستون و كالج لندن ارایه كرده است. این اثر نثری جذاب و زیبا دارد و از سوی بسیاری صاحبنظران تحسین شده است. دلایل عشق برنده جایزه كتاب حرفهای ـ تحقیقی در زمینه فلسفه از انجمن ناشران امریكا در سال ۲۰۰۴ است. به گفته فلیپ الو كوین، فرانكفورت درباره مسائل مطرح در این اثر به دقت در مدت زیادی اندیشیده است؛ او مباحثی بدیع و اصیل را با دقت و شفافیت طرح كرده است؛ در نتیجه این اثر محركی قوی برای تامل در مباحث بیشتر به شمار میرود. ریچارد موران نیز تصریح میدارد كه فرانكفورت در صد صفحه تمامی افكار و موضوعات مطلوب خویش در حوزه عشق را بیان داشته است؛ میتوان تمامی محاسن متون فلسفی را در این اثر مشاهده كرد. مولف، عشق را كه در یك معنا به مثابه احساسی بشری مانند تنفر، خشم، ترس یا لذت است، به ظرافت و زیبایی به یك دغدغه فلسفی بدل كرده است كه خود باعث ایجاد پرسشها و پاسخهای فراوان میشود.
مسلمی تاكید كرد: آلن سوبل نیز معتقد است كه دیدگاه فرانكفورت درباره عشق طبیعتگرایانه است؛ او دلیلی برای عشق عنوان نمیكند و در واقع عشق را طبیعی میداند نه از روی دلیل و منطق؛ از جایجای این اثر برمیآید كه مولف عشق را جزو بیولوژی تكوینی انسان میداند. پرسشهای مطرح در كتاب دلایل عشق از بنیادیترین پرسشهایی است كه نهتنها فلاسفه بلكه عموم افراد با آنها رویارویند. یكی از دلایل گزینش این اثر برای ترجمه، موضوعات ملموس و دركشدنی آن است. نویسنده در پی بسط مفاهیم انتزاعی بوده و همواره به تمایز سهمفهوم از یكدیگر تاكید كرده است: آنچه دغدغهاش را داریم، آنچه برای ما اهمیت دارد و آنچه به آن عشق میورزیم. با نگاه دقیق به دیدگاه فرانكفورت در مییابیم كه نظرات او برای زندگی امروزی كاملا راهگشا و مثمر ثمر هستند. او به زیبایی عشق را به دغدغهای فلسفی بدل میكند و راههای مفیدی پیش روی ما قرار میدهد. فرانكفورت با راهحل خود امید را در دل زنده میكند و متعاقبا راه پیشروی را میگشاید. از نظر او عشق به انسانها كمك میكند زندگیشان را شایسته زیستن كنند.
@kargadanpub
به كانال نشر كرگدن بپيونديد!
مسلمی تاكید كرد: آلن سوبل نیز معتقد است كه دیدگاه فرانكفورت درباره عشق طبیعتگرایانه است؛ او دلیلی برای عشق عنوان نمیكند و در واقع عشق را طبیعی میداند نه از روی دلیل و منطق؛ از جایجای این اثر برمیآید كه مولف عشق را جزو بیولوژی تكوینی انسان میداند. پرسشهای مطرح در كتاب دلایل عشق از بنیادیترین پرسشهایی است كه نهتنها فلاسفه بلكه عموم افراد با آنها رویارویند. یكی از دلایل گزینش این اثر برای ترجمه، موضوعات ملموس و دركشدنی آن است. نویسنده در پی بسط مفاهیم انتزاعی بوده و همواره به تمایز سهمفهوم از یكدیگر تاكید كرده است: آنچه دغدغهاش را داریم، آنچه برای ما اهمیت دارد و آنچه به آن عشق میورزیم. با نگاه دقیق به دیدگاه فرانكفورت در مییابیم كه نظرات او برای زندگی امروزی كاملا راهگشا و مثمر ثمر هستند. او به زیبایی عشق را به دغدغهای فلسفی بدل میكند و راههای مفیدی پیش روی ما قرار میدهد. فرانكفورت با راهحل خود امید را در دل زنده میكند و متعاقبا راه پیشروی را میگشاید. از نظر او عشق به انسانها كمك میكند زندگیشان را شایسته زیستن كنند.
@kargadanpub
به كانال نشر كرگدن بپيونديد!
عشق، خود دلیل است (بخش چهارم از گزارش روزنامۀ اعتماد از نشست بررسی دلایل عشق)
مریم هاشمیان
مترجم و پژوهشگر
هاشمیان رویارویی خود با كتاب دلایل عشق را به سیاحتی تشبیه كرد و درباره این كتاب گفت: من این اثر را غیرمنتظره یافتم؛ این ویژگی در عنوان آن نیز وجود دارد. رویارویی با عنوان این تصور را در پی دارد كه اثر حاوی دلایل و مباحث عقلی درباره عشق است. حال آنكه با خواندن یكسوم كتاب در مییابیم كه در خطا بودهایم؛ عشق خود به معنایی دلیل نهایت عقلانیت عملی است؛ خود منبع دلایل نزد عاشق است. شكل بررسی مقوله عشق در این اثر با تصورات متعارف درباره این مفهوم متفاوت است. جالب توجه است كه مولف با كاربست شیوهای تحلیلی، تفكیك دقیق مفاهیم از یكدیگر، حساسیت در انتخاب واژگان و تلاش برای وضوح مفاهیم سعی میكند مخاطب را با اشتباهات متعارف درباره عشق آشنا كند.
وی این ویژگیها را در گزینش دلایل عشق برای ترجمه موثر دانست و تصریح كرد: گویا عشق با شور و شوق و چون آنها متضایف است؛ حال آنكه كتاب دلایل عشق از این حیث به مفهوم یادشده نمیپردازد؛ این خود از دیگر وجوه غیرمنتظرهبودن آن است. فرانكفورت وقتی ویژگیهای عشق را برمیشمرد بر این امر تاكید میكند كه شوروشوق جزو ویژگیهای عشق نیست و لزومی ندارد حتی عشق اصیل چنین مشخصهای داشته باشد. مولف در یكی از رویكردهای خود عشق را نوعی علاقه بیغرض به معشوق و بهروزی او تعریف میكند. به زعم مولف بیغرضی نوعی ایثار را نیز در خود دارد؛ در یك عشق اصیل منافع عاشق بر ایثار وی منطبق میشود. هاشمیان در ادامه برخی مولفههای اساسی كتاب دلایل عشق را برشمرد و اظهار داشت: این اثر با اشاره به مفهوم حیرت و كاوش در برخی پریشانیها، پرسشها و دغدغههای ما آغاز میشود و با توصیه به شوخطبعی پایان مییابد؛ این خود سیری جذاب است. فصل اول پرسشی كلی (هم ابتدایی و هم نهایی) را طرح میكند: چگونه باید زیست؟ این پرسش از سنخ پرسشهایی است كه اگر پاسخ آن را نیابیم ذهن ما به نوعی فشار روانی دچار میشود. این پرسشی مبرم است؛ چرا كه به زندگی عملی ما ارتباط دارد؛ از اینروی فشار ذهنی و اضطرابی كه در پی آن حادث میشود در خور توجه است. برای پرداختن به این پرسش باید به قلمرو نوعی نظریه تعقل عملی ورود یابیم؛ اما دریافت نتیجهای مبنی بر اینكه نمیتوان این پرسش را در این شكل پاسخ گفت، نیز یكی از مولفههایی است كه بر غیرمنتظرهبودن كتاب تاكید میكند. از اینروی كه اخلاق نمیتواند پاسخی كافی و قانعكننده به این پرسش بدهد.
وی افزود: بر این اساس هری فرانكفورت پرسش یادشده را به مساله دغدغه داشتن مرتبط میكند؛ دغدغه داشتن یكی از مهمترین مفاهیم این اثر است كه در كنار دو مفهوم دیگر طرح شده است: آنچه برای ما مهم است و آنچه به آن عشق میورزیم. نخستین تعریف انسان در فلسفه، او را حیوان ناطق میخواند؛ حال آنكه در كتاب دلایل عشق تعریف دیگری از انسان درافتاده است؛ مولف وجه ممیز انسان از حیوان را دغدغهمندی میداند. او ادعایی طرح نمیكند، مبنی بر اینكه دیگر حیوانات فكر نمیكنند؛ اما تاكید میكند بر اینكه تنها انسان میتواند درباره چیستی خویش ژرفاندیش باشد. به عقیده فرانكفورت این وجه ممیز انسان از حیوان است كه به مفهوم دغدغهمندی وابسته است. اساسا به زعم مولف مجموعه مفاهیمی كه به دغدغه انسان بدل میشوند علاوه بر اولویتبندی آنها، پاسخ ما به پرسش چگونهزیستن هستند. این رویكرد بر خلاف تصوری است كه در ابتدای كتاب برای مخاطب شكل میگیرد (ادامه در پست بعد)
@kargadanpub
مریم هاشمیان
مترجم و پژوهشگر
هاشمیان رویارویی خود با كتاب دلایل عشق را به سیاحتی تشبیه كرد و درباره این كتاب گفت: من این اثر را غیرمنتظره یافتم؛ این ویژگی در عنوان آن نیز وجود دارد. رویارویی با عنوان این تصور را در پی دارد كه اثر حاوی دلایل و مباحث عقلی درباره عشق است. حال آنكه با خواندن یكسوم كتاب در مییابیم كه در خطا بودهایم؛ عشق خود به معنایی دلیل نهایت عقلانیت عملی است؛ خود منبع دلایل نزد عاشق است. شكل بررسی مقوله عشق در این اثر با تصورات متعارف درباره این مفهوم متفاوت است. جالب توجه است كه مولف با كاربست شیوهای تحلیلی، تفكیك دقیق مفاهیم از یكدیگر، حساسیت در انتخاب واژگان و تلاش برای وضوح مفاهیم سعی میكند مخاطب را با اشتباهات متعارف درباره عشق آشنا كند.
وی این ویژگیها را در گزینش دلایل عشق برای ترجمه موثر دانست و تصریح كرد: گویا عشق با شور و شوق و چون آنها متضایف است؛ حال آنكه كتاب دلایل عشق از این حیث به مفهوم یادشده نمیپردازد؛ این خود از دیگر وجوه غیرمنتظرهبودن آن است. فرانكفورت وقتی ویژگیهای عشق را برمیشمرد بر این امر تاكید میكند كه شوروشوق جزو ویژگیهای عشق نیست و لزومی ندارد حتی عشق اصیل چنین مشخصهای داشته باشد. مولف در یكی از رویكردهای خود عشق را نوعی علاقه بیغرض به معشوق و بهروزی او تعریف میكند. به زعم مولف بیغرضی نوعی ایثار را نیز در خود دارد؛ در یك عشق اصیل منافع عاشق بر ایثار وی منطبق میشود. هاشمیان در ادامه برخی مولفههای اساسی كتاب دلایل عشق را برشمرد و اظهار داشت: این اثر با اشاره به مفهوم حیرت و كاوش در برخی پریشانیها، پرسشها و دغدغههای ما آغاز میشود و با توصیه به شوخطبعی پایان مییابد؛ این خود سیری جذاب است. فصل اول پرسشی كلی (هم ابتدایی و هم نهایی) را طرح میكند: چگونه باید زیست؟ این پرسش از سنخ پرسشهایی است كه اگر پاسخ آن را نیابیم ذهن ما به نوعی فشار روانی دچار میشود. این پرسشی مبرم است؛ چرا كه به زندگی عملی ما ارتباط دارد؛ از اینروی فشار ذهنی و اضطرابی كه در پی آن حادث میشود در خور توجه است. برای پرداختن به این پرسش باید به قلمرو نوعی نظریه تعقل عملی ورود یابیم؛ اما دریافت نتیجهای مبنی بر اینكه نمیتوان این پرسش را در این شكل پاسخ گفت، نیز یكی از مولفههایی است كه بر غیرمنتظرهبودن كتاب تاكید میكند. از اینروی كه اخلاق نمیتواند پاسخی كافی و قانعكننده به این پرسش بدهد.
وی افزود: بر این اساس هری فرانكفورت پرسش یادشده را به مساله دغدغه داشتن مرتبط میكند؛ دغدغه داشتن یكی از مهمترین مفاهیم این اثر است كه در كنار دو مفهوم دیگر طرح شده است: آنچه برای ما مهم است و آنچه به آن عشق میورزیم. نخستین تعریف انسان در فلسفه، او را حیوان ناطق میخواند؛ حال آنكه در كتاب دلایل عشق تعریف دیگری از انسان درافتاده است؛ مولف وجه ممیز انسان از حیوان را دغدغهمندی میداند. او ادعایی طرح نمیكند، مبنی بر اینكه دیگر حیوانات فكر نمیكنند؛ اما تاكید میكند بر اینكه تنها انسان میتواند درباره چیستی خویش ژرفاندیش باشد. به عقیده فرانكفورت این وجه ممیز انسان از حیوان است كه به مفهوم دغدغهمندی وابسته است. اساسا به زعم مولف مجموعه مفاهیمی كه به دغدغه انسان بدل میشوند علاوه بر اولویتبندی آنها، پاسخ ما به پرسش چگونهزیستن هستند. این رویكرد بر خلاف تصوری است كه در ابتدای كتاب برای مخاطب شكل میگیرد (ادامه در پست بعد)
@kargadanpub
(ادامه) هاشمیان بر اهمیت پرسش چگونه زیستن نزد مولف كتاب تاكید كرد و گفت: پرسش یادشده به زعم وی پرسشی هنجارین است؛ اما برای پاسخ به آن باید پیشتر پاسخی طرح شود برای این پرسش واقعیتبنیاد كه دقیقا و عملا دغدغه چه چیزی مطرح است؟ بر این اساس كتاب دلایل عشق بر مفهوم دغدغهمندی و بررسی آن متمركز شده است. در آرای فرانكفورت مساله، ترجیح شیوهای از زندگی بر شیوه دیگر است؛ از دیگر سو جستوجوی براهین نیز ضرورتی ندارد؛ بنابراین تنها دریافت و فهم شرایط ترجیح یادشده اهمیت دارد. از اینروی علاقه به شخص یا چیزی دلیل تلاش برای رسیدن به آن است؛ بنابراین عشق خود منبع دلایل است نزد عاشق و او به دلایل نیاز ندارد. مولف ویژگیهایی را برای عشق برشمرده است؛ برخی از آنها ویژگیهای مفهومی و ضروری هستند و برخی دیگر در برابر آرای متعارف این مفهوم قرار دارند. عشق واكنشی آگاهانه به ارزش معشوق نیست؛ به این معنی كه عشق از آنجا كه معشوق ارزشمند است صورت نمییابد؛ بلكه او به واسطه عشق ارزشمند است. شور و شوق نیز جزو ویژگیهای تعیینكننده عشق نیست. فرانكفورت عشق را به دقت از انواع شیدایی و وابستگیهای مختلف متمایز كرده است؛ او بهویژه تاكید میكند بر اینكه روابط رمانتیك یا جنسی شكل اصیل عشق نیستد. وی تاكید كرد: به زعم فرانكفورت اصیلترین شكل عشق، عشق به خود است (این نظرگاه نیز به دور از انتظار است) عشق امری شخصی است؛ علاقه عاشق به معشوق یك علاقه عام یا ژنریك نیست؛ فردیت معشوق برای عاشق مهم است؛ این نظرگاه عشق را از سایر انواع علاقه متمایز میكند. هیچ ضرورت منطقی و عقلی موضوع عشقورزی را تعیین نمیكند. سوای موضوع عشق، عشقورزی خود برای ما اهمیت دارد؛ چرا كه ما به داشتن غایت نهایی نیاز داریم. جز آن دچار ملال خواهیم شد؛ این مفهوم نیز از نظر مولف بسیار جدی است؛ چرا كه حیات روانی را بهشدت تهدید میكند. بنابراین عشق نیاز ما به غایات نهایی را برآورده میكند؛ مبدع ارزش نهایی است؛ از آنجاكه هم موجد ارزش ذاتی است و هم موجد اهمیت، دلیل نهایی عقلانیت عملی نیز است.
هاشمیان در انتها به شرح مفهوم عشق به خود پرداخت و در شرح نظرگاههای مولف در این باره تصریح كرد: هری فرانكفورت مدعی است كه عشق به خود اصیلترین نوع عشق است. نظر وی در این باره با عقاید كانت در تقابل است. او اثبات میكند كه آنچه كانت «خود عزیز» میداند معادل تنآسایی است؛ نهتنها با عشق همپوشانی ندارد، بلكه اغلب با آن در تقابل است. چهار مشخصه مفهومی و ضروری هر نوعی عشقی از نظر فرانكفورت علاقه بیغرض به بهروزی معشوق، شخصیبودن ناگزیر عشق، احساس یگانگی عاشق با معشوق و استلزام قیودی بر اراده است. اگر این مشخصهها را بپذیریم، خوددوستی به كمال آنها را در خود دارد و از انواع دیگر (حتی عشق به فرزند) بیآلایشتر است. مولف در انتهای كتاب تاكید میكند، یكدل بودن نهتنها با حدی از عدم كمال اخلاقی سازگار است، بلكه حتی با شرارت نیز سازگار است؛ بنابراین خوددوستی به هیچروی ضامن درستكاری ما نیست؛ قرار نیست عشق، ما را به موجوداتی بهتر بدل كند؛ باید زندگی ما را شایسته زیستن كند؛ زندگیای كه تهی از معنا نیست.
@kargadanpub
هاشمیان در انتها به شرح مفهوم عشق به خود پرداخت و در شرح نظرگاههای مولف در این باره تصریح كرد: هری فرانكفورت مدعی است كه عشق به خود اصیلترین نوع عشق است. نظر وی در این باره با عقاید كانت در تقابل است. او اثبات میكند كه آنچه كانت «خود عزیز» میداند معادل تنآسایی است؛ نهتنها با عشق همپوشانی ندارد، بلكه اغلب با آن در تقابل است. چهار مشخصه مفهومی و ضروری هر نوعی عشقی از نظر فرانكفورت علاقه بیغرض به بهروزی معشوق، شخصیبودن ناگزیر عشق، احساس یگانگی عاشق با معشوق و استلزام قیودی بر اراده است. اگر این مشخصهها را بپذیریم، خوددوستی به كمال آنها را در خود دارد و از انواع دیگر (حتی عشق به فرزند) بیآلایشتر است. مولف در انتهای كتاب تاكید میكند، یكدل بودن نهتنها با حدی از عدم كمال اخلاقی سازگار است، بلكه حتی با شرارت نیز سازگار است؛ بنابراین خوددوستی به هیچروی ضامن درستكاری ما نیست؛ قرار نیست عشق، ما را به موجوداتی بهتر بدل كند؛ باید زندگی ما را شایسته زیستن كند؛ زندگیای كه تهی از معنا نیست.
@kargadanpub
عشق، معطوف به خیر (بخش پنجم و پایانی از گزارش روزنامۀ اعتماد از نشست بررسی کتاب دلایل عشق)
محسن جوادی
استاد و پژوهشگر فلسفه
محسن جوادی در ابتدا بر دشوار بودن ترجمه كتاب دلایل عشق تاكید كرد؛ تلاش مترجمان را ستود و شرح نكاتی انتقادی را ضروری دانست؛ وی اظهار داشت: آنچنانكه گفته شد، آنچه عشق خوانده میشود، از جنس میل است؛ میلی كه نوعی دغدغه است و از آنپس دغدغه به عشق بدل شده است. در ابتدا امیال وجود دارند؛ برخی از آنها اهمیت ندارند و نگرانی و دغدغهای را نیز در پی ندارند. میلی كه مانایی و دوام آن را جویا میشویم، به دغدغه تبدیل میشود. مولف بارها تاكید كرده است كه در صورت عدم وجود دغدغه هیچچیز برای ما اهمیت ندارد؛ به عقیده او برخی دغدغهها به عشق تبدیل میشوند. فرانكفورت بر این امر نیز تاكید میكند كه در صورت نبود دغدغه استدلال عملی نیز محقق نمیشود؛ به این معنا كه استدلال عملی مشروط به پاسخدادن به پرسشی واقعیتبنیاد است .
وی تاكید كرد: این نظرگاه تز اصلی كتاب دلایل عشق است؛ به قولی شاید این رای مولف قرینه نظرگاه ویتگنشتاین باشد؛ بر این اساس شاید بتوان گفت در حوزه عقل عملی، عشق خود مبنایی ندارد، اما مبنای عملها و دلایل عملی است. به نظر میرسد از منظر فلسفه اخلاق این نظرگاه تازه نباشد؛ ارسطو نیز بر این مضمون تاكید كرده است؛ اگر كسی دغدغه سعادت نداشته باشد، استدلال عملی بیمعنی است؛ ما درباره غایات نمیاندیشیم، بلكه برای رسیدن به آنها فكر میكنیم؛ گویا غایات خود موضوع فكر نیستند. از اینروی به نظر میرسد فرانكفورت از مبانی ارسطو خوانشی بر مبنای نظریات هیوم درانداخته است؛ به زعم وی معنای واقعیتبنیاد تغییر میكند. اما مفهوم واقعیتبنیاد در این اثر به طبیعتبنیاد تغییر كرده است؛ البته نه طبیعت به مفهوم ارسطویی آن؛ گویا نوعی لوگوتراپی مطرح است؛ به این معنا كه آنچه در ما رضایت ایجاد میكند میتواند مبنای استدلالهای عملی باشد.
جوادی، صحت و درستی این مسیر را محل پرسش دانست و تصریح كرد: در این باره ارسطو خود نقد مطلوبی را ارایه كرده است؛ اصطلاح فكر و نظر نزد ارسطو متفاوت است؛ مراد او این است كه به غایات به عنوان وسیله و ابزار نمینگرد؛ حال آنكه مباحثی را در میاندازد درباره مطلوبیت پی گرفتن لذت، افتخار و چون آنها؛ او دلایلی را در رد یا تایید این گزارهها طرح میكند بنابراین دلایل وجود دارند؛ نه از آندست كه تفكر خوانده میشود. در آرای ارسطو انواع دلایل مطرح است؛ اما شاید دلایل عقل عملی درباره گزارههایی از ایندست صدق نكند. باید در نظر داشت كه استدلال عملی نیز قدری ابهام دارد؛ دانش عملی معانی متعددی دارد. دانش عملی میتواند در ساختارهای عمل مطرح شود و تغییر رویهای را در پی داشته باشد بنابراین یكی از اشكالات اساسی در اینجا گویا خوانش ارسطو بر مبنای آرای هیوم است؛ در پی آن این تلقی درافتاده است كه هر غایتی در قالب واقعیتبنیاد میتواند به استدلال عملی بینجامد. در اینصورت نمیتوان غایات را نقد كرد و استدلال عملی از معنا تهی میشود؛ گویا این رویكرد به حذف اخلاق میانجامد.
وی تاكید كرد: به نظر میرسد در كتاب دلایل عشق اصطلاحاتی چون طبیعت یا واقعیتبنیاد به نادرست معنی شدهاند و باید درباره آنها تامل شود. مولف در این اثر میان امیال درجه اول و امیالی كه بر آنها ناظرند تفاوت قایل شده است. گویا فرانكفورت در این حوزه از شخصی به نام ژوزف باتلر متاثر است؛ اما ارجاعاتی در این باره طرح نمیكند. در جایی دیگر مولف هنجاریت را مبتنی بر واقعیتهای نزد ما میداند؛ حال آنكه این واقعیتها متفاوت هستند؛ به این ترتیب باید نوعی نسبیت را در حوزه اخلاق پذیرفت. برخی صاحبنظران برای فرار از نسبیت اخلاقی ادعا میكنند كه نهاد مشترك میان ما وجود دارد؛ از اینروی دغدغههایی واحد داریم و در نتیجه هنجارها به نوعی ثبات دچار میشوند (ادامه در پُست بعد)
@kargadanpub
محسن جوادی
استاد و پژوهشگر فلسفه
محسن جوادی در ابتدا بر دشوار بودن ترجمه كتاب دلایل عشق تاكید كرد؛ تلاش مترجمان را ستود و شرح نكاتی انتقادی را ضروری دانست؛ وی اظهار داشت: آنچنانكه گفته شد، آنچه عشق خوانده میشود، از جنس میل است؛ میلی كه نوعی دغدغه است و از آنپس دغدغه به عشق بدل شده است. در ابتدا امیال وجود دارند؛ برخی از آنها اهمیت ندارند و نگرانی و دغدغهای را نیز در پی ندارند. میلی كه مانایی و دوام آن را جویا میشویم، به دغدغه تبدیل میشود. مولف بارها تاكید كرده است كه در صورت عدم وجود دغدغه هیچچیز برای ما اهمیت ندارد؛ به عقیده او برخی دغدغهها به عشق تبدیل میشوند. فرانكفورت بر این امر نیز تاكید میكند كه در صورت نبود دغدغه استدلال عملی نیز محقق نمیشود؛ به این معنا كه استدلال عملی مشروط به پاسخدادن به پرسشی واقعیتبنیاد است .
وی تاكید كرد: این نظرگاه تز اصلی كتاب دلایل عشق است؛ به قولی شاید این رای مولف قرینه نظرگاه ویتگنشتاین باشد؛ بر این اساس شاید بتوان گفت در حوزه عقل عملی، عشق خود مبنایی ندارد، اما مبنای عملها و دلایل عملی است. به نظر میرسد از منظر فلسفه اخلاق این نظرگاه تازه نباشد؛ ارسطو نیز بر این مضمون تاكید كرده است؛ اگر كسی دغدغه سعادت نداشته باشد، استدلال عملی بیمعنی است؛ ما درباره غایات نمیاندیشیم، بلكه برای رسیدن به آنها فكر میكنیم؛ گویا غایات خود موضوع فكر نیستند. از اینروی به نظر میرسد فرانكفورت از مبانی ارسطو خوانشی بر مبنای نظریات هیوم درانداخته است؛ به زعم وی معنای واقعیتبنیاد تغییر میكند. اما مفهوم واقعیتبنیاد در این اثر به طبیعتبنیاد تغییر كرده است؛ البته نه طبیعت به مفهوم ارسطویی آن؛ گویا نوعی لوگوتراپی مطرح است؛ به این معنا كه آنچه در ما رضایت ایجاد میكند میتواند مبنای استدلالهای عملی باشد.
جوادی، صحت و درستی این مسیر را محل پرسش دانست و تصریح كرد: در این باره ارسطو خود نقد مطلوبی را ارایه كرده است؛ اصطلاح فكر و نظر نزد ارسطو متفاوت است؛ مراد او این است كه به غایات به عنوان وسیله و ابزار نمینگرد؛ حال آنكه مباحثی را در میاندازد درباره مطلوبیت پی گرفتن لذت، افتخار و چون آنها؛ او دلایلی را در رد یا تایید این گزارهها طرح میكند بنابراین دلایل وجود دارند؛ نه از آندست كه تفكر خوانده میشود. در آرای ارسطو انواع دلایل مطرح است؛ اما شاید دلایل عقل عملی درباره گزارههایی از ایندست صدق نكند. باید در نظر داشت كه استدلال عملی نیز قدری ابهام دارد؛ دانش عملی معانی متعددی دارد. دانش عملی میتواند در ساختارهای عمل مطرح شود و تغییر رویهای را در پی داشته باشد بنابراین یكی از اشكالات اساسی در اینجا گویا خوانش ارسطو بر مبنای آرای هیوم است؛ در پی آن این تلقی درافتاده است كه هر غایتی در قالب واقعیتبنیاد میتواند به استدلال عملی بینجامد. در اینصورت نمیتوان غایات را نقد كرد و استدلال عملی از معنا تهی میشود؛ گویا این رویكرد به حذف اخلاق میانجامد.
وی تاكید كرد: به نظر میرسد در كتاب دلایل عشق اصطلاحاتی چون طبیعت یا واقعیتبنیاد به نادرست معنی شدهاند و باید درباره آنها تامل شود. مولف در این اثر میان امیال درجه اول و امیالی كه بر آنها ناظرند تفاوت قایل شده است. گویا فرانكفورت در این حوزه از شخصی به نام ژوزف باتلر متاثر است؛ اما ارجاعاتی در این باره طرح نمیكند. در جایی دیگر مولف هنجاریت را مبتنی بر واقعیتهای نزد ما میداند؛ حال آنكه این واقعیتها متفاوت هستند؛ به این ترتیب باید نوعی نسبیت را در حوزه اخلاق پذیرفت. برخی صاحبنظران برای فرار از نسبیت اخلاقی ادعا میكنند كه نهاد مشترك میان ما وجود دارد؛ از اینروی دغدغههایی واحد داریم و در نتیجه هنجارها به نوعی ثبات دچار میشوند (ادامه در پُست بعد)
@kargadanpub
(ادامه) جوادی ضمن اشاره به دیگر آرای فرانكفورت شرح نكته انتقادی دیگری را ضروری دانست و اظهار كرد: برخی از تعابیر این اثر در شرح ویژگیهای عشق، به آرای جامی در این باره شبیهند. چهار ویژگی یادشده در رسالهای از وی طرح شده است. اما برخی فلاسفه چون خواجه طوسی معتقدند كه جنس محبت یا عشق ریشه در جایی دارند كه نقصی وجود دارد؛ به زعم ایشان رویكردهای اینچنینی باید معطوف به خیر باشند. بنابراین در تعاریف حكمای اسلامی فاعلیت انسان بدون غرض ممكن نیست. نكته دیگر اینكه ضمن خواندن این كتاب میتوان برخی آرای كییركگور را نیز به یاد آورد. اما به نظر میرسد مولف در این باره برداشت نادرست داشته است؛ گویا او برداشتی وظیفهگرایانه از اخلاق دارد. حال آنكه اگر از منظر ارسطو بنگریم چنین آسیبی طرح نمیشود.
وی افزود: مولف میان شهوت و شیدایی فرقهایی را قایل شده است؛ حال آنكه مبنای آن را شرح نمیدهد. اگر بیمبنایی در نظر باشد رویكردهای یادشده هم در گستره عشق قرار میگیرند؛ تنها نمیتوان آن را از ویژگیهای صوریاش جدا كرد؛ مثلا كسی تنها به دنبال لذت است و این میتواند علاقهای بیغرض باشد؛ به عبارتی دیگر آنچه ارزش حقیقی دارد ارزش ذاتی یافته است. فرانكفورت تاملات مطلوبی را طرح كرده است اما به نظر میرسد این اثر آغاز راه برای تاملات بعدی در این حوزه است .
@kargadanpub
به كانال نشر كرگدن بپيونديد!
وی افزود: مولف میان شهوت و شیدایی فرقهایی را قایل شده است؛ حال آنكه مبنای آن را شرح نمیدهد. اگر بیمبنایی در نظر باشد رویكردهای یادشده هم در گستره عشق قرار میگیرند؛ تنها نمیتوان آن را از ویژگیهای صوریاش جدا كرد؛ مثلا كسی تنها به دنبال لذت است و این میتواند علاقهای بیغرض باشد؛ به عبارتی دیگر آنچه ارزش حقیقی دارد ارزش ذاتی یافته است. فرانكفورت تاملات مطلوبی را طرح كرده است اما به نظر میرسد این اثر آغاز راه برای تاملات بعدی در این حوزه است .
@kargadanpub
به كانال نشر كرگدن بپيونديد!
پرسشی كه فكر ما پراگماتیستها را درگیر میكند این نیست كه آیا فلان دستگاه واژگانی برخوردار از معناست یا خیر، یا اینكه آیا مسائلی واقعی و اصیل را طرح میكند یا خیر، بلكه این است كه آیا حل چنین نزاعی تاثیری عملی هم خواهد داشت یا خیر، آیا حل آن سودمند خواهد بود یا خیر. ما میپرسیم آیا دستگاه واژگانی مشترك میان دو طرف نزاع احتمالا ارزشی عملی هم دارد یا خیر. زیرا آموزه بنیادی پراگماتیسم این حكم ویلیام جیمز است كه اگر نزاعی هیچ اهمیت و فایدهای عملی نداشت، آنگاه آن نزاع هیچ اهمیت و فایدهای فلسفی نیز نخواهد داشت.
پس مخالفت من با نزاع «رئالیسم - آنتیرئالیسم» به این دلیل نیست كه طرفین نزاع جملاتی از معنا تهی به كار میبرند، یا از اصطلاحاتی كه بر هیچ ویژگی جوهریای دلالت نمیكند استفاده میكنند، بلكه مخالفت من به این دلیل است كه حل اینگونه نزاعها هیچ تاثیری عملی نخواهد داشت. به نظر من نزاعهایی از این نوع، نمونهی مدرسیگری عقیم و بیبر است. من متاسفام كه بخش عظیمی از فلسفه انگلیسیزبان در قرن بیستم میلادی به پرسشهایی از این دست اختصاص یافته است.
(ریچارد رورتی در كتاب صدق به چه كار میآید؟ ریچارد رورتی و پاسكال آنژل، ترجمه روحالله محمودی، نشر كرگدن)
@kargadanpub
پس مخالفت من با نزاع «رئالیسم - آنتیرئالیسم» به این دلیل نیست كه طرفین نزاع جملاتی از معنا تهی به كار میبرند، یا از اصطلاحاتی كه بر هیچ ویژگی جوهریای دلالت نمیكند استفاده میكنند، بلكه مخالفت من به این دلیل است كه حل اینگونه نزاعها هیچ تاثیری عملی نخواهد داشت. به نظر من نزاعهایی از این نوع، نمونهی مدرسیگری عقیم و بیبر است. من متاسفام كه بخش عظیمی از فلسفه انگلیسیزبان در قرن بیستم میلادی به پرسشهایی از این دست اختصاص یافته است.
(ریچارد رورتی در كتاب صدق به چه كار میآید؟ ریچارد رورتی و پاسكال آنژل، ترجمه روحالله محمودی، نشر كرگدن)
@kargadanpub
Forwarded from خانه کتاب دهخدا
فرض کنیم که هرچه میکنید، یا هرقدر که تلاش میکنید، نمیتوانید یکدل باشید. فرض کنیم که غلبه بر دودلی و دوگانگیتان را ناممکن میبینید و نمیتوانید از تزلزل خودداری کنید. اگر نهایتاً و قطعاً بر شما روشن است که همیشه گرفتار بازداریها و شک به خود خواهید بود و هرگز موفق به رضایتمندیِ کامل از آنچه هستید نخواهید شد - اگر خوددوستی حقیقی برای شما واقعاً ممکن نیست - دستکم حتماً شوخطبعیتان را حفظ کنید.
(از دلایل عشق، نوشتۀ هری فرانکفورت، ترجمۀ مریم هاشمیان و ندا مسلمی، نشر کرگدن)
@kargadanpub
(از دلایل عشق، نوشتۀ هری فرانکفورت، ترجمۀ مریم هاشمیان و ندا مسلمی، نشر کرگدن)
@kargadanpub
در نظر رورتی، توجیه همیشه «نسبت به مخاطبی خاص» است. اما میتوان با چنین حكمی مخالفت كرد: وقتی كسی درباره حكمی، هرچه میخواهد باشد، تایید میكند كه «این موجه است، اما صادق نیست»، آیا او واقعا میگوید، «این حكم برای این مخاطب موجه است، اما برای آن مخاطب موجه نیست؟». من خلاف این میاندیشم. به نظر من تضاد [میان این مخاطب و آن مخاطب نیست، بلكه] میان دو چیز است: دلایلی كه ما برای باور به حكمی یا موجه دانستن آن داریم، و نحوه بودن امور در «واقعیت». حتی اگر به واقعیتی «خارجی» و مطلق كه در مقامی فراتر از تمام اظهارات ماست باور نداشته باشیم - و ضرورتی هم ندارد كه حتما به چنین چیزی باور داشته باشیم تا از واژه صادق در این معنا استفاده كنیم - به نظر من، كاری كه ما میكنیم، بدون تردید، مقایسه و سنجش میان دلایل باورهایمان و امور واقع یا واقعیت است.
(از كتاب صدق به چه كار میآید؟ ریچارد رورتی و پاسكال آنژل، ترجمه روحالله محمودی، نشر كرگدن،1395)
@kargadanpub
(از كتاب صدق به چه كار میآید؟ ریچارد رورتی و پاسكال آنژل، ترجمه روحالله محمودی، نشر كرگدن،1395)
@kargadanpub
گفتگوی روزنامه اعتماد با حسین شیخ رضائی دبیر مجموعه گفتگواندیشی در نشر کرگدن درباره <گفتگو> و به مناسبت انتشار کتاب <صدق به چه کار می آید؟>
@kargadanpub
http://www.etemadnewspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=618&pageno=7
@kargadanpub
http://www.etemadnewspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=618&pageno=7
www.etemadnewspaper.ir
روزنامه اعتماد
روزنامه اعتماد,اعتماد, Etemad
Forwarded from خانه کتاب دهخدا
#بفرماييد_فلسفه! (١) گفت و گو با بزرگ ترين فيلسوفان معاصر
مولفان: #ديويد_ادموندز ، #نايجل_واربرتون
مترجم: #ميثم_محمد_اميني
#انتشارات_كرگدن
٢٥ هزار تومان
٢٦٩ صفحه
#كتاب_تازه🆕
@dehkhodabook
مولفان: #ديويد_ادموندز ، #نايجل_واربرتون
مترجم: #ميثم_محمد_اميني
#انتشارات_كرگدن
٢٥ هزار تومان
٢٦٩ صفحه
#كتاب_تازه🆕
@dehkhodabook
بخش هایی از مصاحبه حسین شیخ رضائی با روزنامه اعتماد (محسن آزموده) به بهانه انتشار کتاب <صدق به چه کار می آید؟> در نشر کرگدن 👇
@kargadanpub
@kargadanpub
بخش اول مصاحبه روزنامه اعتماد با حسین شیخ رضائی به بهانه انتشار کتاب <صدق به چه کار می آید؟>
س: آيا میتوان در معنای دقيق فلسفی از گفتوگو تعريفی قابلدفاع عرضه كرد و در مناسبت با اين تعريفی كه ارايه می كنيد، آيا اساسا گفتوگو امكانپذير است يا خير؟
ج: اينكه براي گفتوگو تعريف دقيق فلسفی عرضه كنيم كار سادهای نيست. در واقع شايد بتوان گفت در تعاريف مختلفی كه فيلسوفان، منتقدان ادبی، متخصصان تعليم و تربيت، الهیدانان و... از گفتوگو عرضه كردهاند، وجوه مختلفی
مد نظر بوده و به اصطلاح وجوه مختلفی پررنگ شده است. به اين ترتيب، ما در عمل با طيف و گسترهای از تعاريف براي گفتوگو سروكار داريم كه هر يك در واقع وجه و جنبهای از اين پديده انسانی را برجسته میكند و در بافت و زمينه خاصي میتواند به عنوان چارچوب نظری استفاده شود و گرههايی را بگشايد.
من در اينجا میتوانم به تعريفی حداقلی و شايد ساده اشاره كنم كه میتواند مبناي صحبت ما قرار گيرد و البته اگر در ادامه بحث موقعيتی پيش آمد به برخي از تعاريف و كاربردهای ديگر گفتوگو هم اشاره می كنم. در اين تعريف اوليه دو عنصر مهم وجود دارد؛ نخست مولفه «مبادله» است. گفتوگو فرآيندی است كه ستون فقرات آن «مبادله» و «دادوستد» است. گفتوگو در عامترين شكل خود «مبادله» و «بدهوبستانی» است كه عمدتا به واسطه زبان (به معنای هر نظام قراردادی از نشانهها) صورت میگيرد. البته ممكن است كسي از گفتوگوی غيرزبانی هم صحبت كند، ولی شايد چنين كاربردی را بتوان توسعه استعاری مفهوم گفتوگو دانست. گفتوگو در معنای اوليه خود مبادلهای است در قالب زبان كه البته ميتواند در قالب زبان شفاهی يا زبان مكتوب رخ دهد. آنچه مبادله ميشود نيز میتواند بسيار عام در نظر گرفته شود، از افكار و ايدهها و احساسات گرفته تا اخبار و نظريهها. اما حتما دقت داريد كه گفتوگو، مبادله، دادوستد و نظاير اينها همه كنشهايی متقابلاند: چيزي داده میشود و چيزی ستانده میشود، چيزی گفته میشود و چيزی شنيده میشود و به همين ترتيب؛ به عبارت ديگر گفتوگو هميشه دستكم دو طرف دارد، دو طرفی كه در رابطهای دادوستدی با هم برقرار میكنند. اين را هم بگوييم كه لازم نيست اين دو طرف لزوما دو انسان يا دو جامعه انسانی باشند. متفكران مهمی گفتوگو را ميان طرفهايی غيرانسانی هم تعريف كردهاند. مثلا ميخاييل باختين كه متفكری حقيقتا اصيل و جهانی است و قسمت عمده توجه متفكران معاصر به مفهوم گفتوگو مديون بازكشف آرا و نظرهای او درباره گفتوگو، منطق گفتوگويی و تخيل گفتوگويی است از گفتوگو ميان آثار ادبی سخن میگويد. آثاری كه در آنها دايما به آثار ديگر ارجاع داده میشود، آثار ديگر فراخوانده میشود و از خلال اين رفتوبرگشت و فراخوانی معانی تازهای خلق میشود. در چنين آثار كه بينامتنی بودن در آنها غالب است نيز با نمونهای از گفتوگو سروكار داريم كه گفتوگوكنندگان لزوما عوامل انسانی نيستند. اما دومين مولفه گفتوگو نوع رابطه خاصي است كه ميان طرفهای گفتوگو برقرار میشود. دادوستدی بودن نيازمند آن است كه طرفهاي گفتوگو تا حد زيادی خود را همسطح ببينند، يا دستكم در خلال فرآيند گفتوگو اين همسطحی را رعايت كنند و رسيدن به اين همسطحی را ایدئال و مطلوب خود تلقی كنند. متقابل و دوطرفه بودن گفتوگو لازم میآورد كه طرفين از پيش خود را آماده كرده باشند كه چيزی عرضه كنند و چيزي برگيرند و به اين ترتيب از برقراري رابطه يكطرفه و از بالا بپرهيزند. گفتوگوی اصيل نيازمند همشانی و همافقی و آمادگی براي دادن و ستاندن است. شايد همين نكته دوم بتواند كمكي باشد براي مجزا كردن مفهوم گفتوگو از محاوره. در فرآيند محاوره درست است كه ظاهرا طرفها در مكان فيزيكی واحدی جمع شدهاند و ظاهرا در حال تعامل با يكديگرند، اما در واقع هر كدام از آنان به تنهايی سخن خود را میگويد و آنچه میگويد متاثر از آنچه از ديگران میشنود نيست، اگرچه ممكن است به دليل ملاحظات عملی گاه او مجبور به سكوت شود تا ديگری حرف بزند. اما نكته مهم اين است كه پس از آغاز مجدد سخن، گوينده ادامه سخن قبلی خود را پی میگيرد و آنچه شنيده بر آنچه میگويد اثری ندارد. محاوره را میتوان به دنبالهای از تكگويیها تشبيه كرد كه در آن در هر لحظه بلندگو در دست كسی است و او پس از ارايه نطق خود بلندگو را به ديگری ميدهد تا او نطقش را آغاز كند.
س: آيا میتوان در معنای دقيق فلسفی از گفتوگو تعريفی قابلدفاع عرضه كرد و در مناسبت با اين تعريفی كه ارايه می كنيد، آيا اساسا گفتوگو امكانپذير است يا خير؟
ج: اينكه براي گفتوگو تعريف دقيق فلسفی عرضه كنيم كار سادهای نيست. در واقع شايد بتوان گفت در تعاريف مختلفی كه فيلسوفان، منتقدان ادبی، متخصصان تعليم و تربيت، الهیدانان و... از گفتوگو عرضه كردهاند، وجوه مختلفی
مد نظر بوده و به اصطلاح وجوه مختلفی پررنگ شده است. به اين ترتيب، ما در عمل با طيف و گسترهای از تعاريف براي گفتوگو سروكار داريم كه هر يك در واقع وجه و جنبهای از اين پديده انسانی را برجسته میكند و در بافت و زمينه خاصي میتواند به عنوان چارچوب نظری استفاده شود و گرههايی را بگشايد.
من در اينجا میتوانم به تعريفی حداقلی و شايد ساده اشاره كنم كه میتواند مبناي صحبت ما قرار گيرد و البته اگر در ادامه بحث موقعيتی پيش آمد به برخي از تعاريف و كاربردهای ديگر گفتوگو هم اشاره می كنم. در اين تعريف اوليه دو عنصر مهم وجود دارد؛ نخست مولفه «مبادله» است. گفتوگو فرآيندی است كه ستون فقرات آن «مبادله» و «دادوستد» است. گفتوگو در عامترين شكل خود «مبادله» و «بدهوبستانی» است كه عمدتا به واسطه زبان (به معنای هر نظام قراردادی از نشانهها) صورت میگيرد. البته ممكن است كسي از گفتوگوی غيرزبانی هم صحبت كند، ولی شايد چنين كاربردی را بتوان توسعه استعاری مفهوم گفتوگو دانست. گفتوگو در معنای اوليه خود مبادلهای است در قالب زبان كه البته ميتواند در قالب زبان شفاهی يا زبان مكتوب رخ دهد. آنچه مبادله ميشود نيز میتواند بسيار عام در نظر گرفته شود، از افكار و ايدهها و احساسات گرفته تا اخبار و نظريهها. اما حتما دقت داريد كه گفتوگو، مبادله، دادوستد و نظاير اينها همه كنشهايی متقابلاند: چيزي داده میشود و چيزی ستانده میشود، چيزی گفته میشود و چيزی شنيده میشود و به همين ترتيب؛ به عبارت ديگر گفتوگو هميشه دستكم دو طرف دارد، دو طرفی كه در رابطهای دادوستدی با هم برقرار میكنند. اين را هم بگوييم كه لازم نيست اين دو طرف لزوما دو انسان يا دو جامعه انسانی باشند. متفكران مهمی گفتوگو را ميان طرفهايی غيرانسانی هم تعريف كردهاند. مثلا ميخاييل باختين كه متفكری حقيقتا اصيل و جهانی است و قسمت عمده توجه متفكران معاصر به مفهوم گفتوگو مديون بازكشف آرا و نظرهای او درباره گفتوگو، منطق گفتوگويی و تخيل گفتوگويی است از گفتوگو ميان آثار ادبی سخن میگويد. آثاری كه در آنها دايما به آثار ديگر ارجاع داده میشود، آثار ديگر فراخوانده میشود و از خلال اين رفتوبرگشت و فراخوانی معانی تازهای خلق میشود. در چنين آثار كه بينامتنی بودن در آنها غالب است نيز با نمونهای از گفتوگو سروكار داريم كه گفتوگوكنندگان لزوما عوامل انسانی نيستند. اما دومين مولفه گفتوگو نوع رابطه خاصي است كه ميان طرفهای گفتوگو برقرار میشود. دادوستدی بودن نيازمند آن است كه طرفهاي گفتوگو تا حد زيادی خود را همسطح ببينند، يا دستكم در خلال فرآيند گفتوگو اين همسطحی را رعايت كنند و رسيدن به اين همسطحی را ایدئال و مطلوب خود تلقی كنند. متقابل و دوطرفه بودن گفتوگو لازم میآورد كه طرفين از پيش خود را آماده كرده باشند كه چيزی عرضه كنند و چيزي برگيرند و به اين ترتيب از برقراري رابطه يكطرفه و از بالا بپرهيزند. گفتوگوی اصيل نيازمند همشانی و همافقی و آمادگی براي دادن و ستاندن است. شايد همين نكته دوم بتواند كمكي باشد براي مجزا كردن مفهوم گفتوگو از محاوره. در فرآيند محاوره درست است كه ظاهرا طرفها در مكان فيزيكی واحدی جمع شدهاند و ظاهرا در حال تعامل با يكديگرند، اما در واقع هر كدام از آنان به تنهايی سخن خود را میگويد و آنچه میگويد متاثر از آنچه از ديگران میشنود نيست، اگرچه ممكن است به دليل ملاحظات عملی گاه او مجبور به سكوت شود تا ديگری حرف بزند. اما نكته مهم اين است كه پس از آغاز مجدد سخن، گوينده ادامه سخن قبلی خود را پی میگيرد و آنچه شنيده بر آنچه میگويد اثری ندارد. محاوره را میتوان به دنبالهای از تكگويیها تشبيه كرد كه در آن در هر لحظه بلندگو در دست كسی است و او پس از ارايه نطق خود بلندگو را به ديگری ميدهد تا او نطقش را آغاز كند.