○°•𝒂𝒏𝒔𝒘𝒆𝒓𝒔•°○ – Telegram
○°•𝒂𝒏𝒔𝒘𝒆𝒓𝒔•°○
9 subscribers
68 photos
80 links
Download Telegram
دامنی
جمله: دامن صولتی کردم تن یوجونگهیوک

...

دامَنی و یوجونگهیوک؛ وقتی دامن مرز بین دو دنیا رو شکست

دامنی آدم معمولی نیست.
اون یه برند متحرکه.
یه ذهن خلاق با جسارتی که بقیه فقط درباره‌ش تو دفتر یادداشت‌ مینویسن.
ولی هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که روزی…
روز مقدسی فرا برسه که یوجونگهیوک، مرد همیشه عبوس و جدی دنیای فیکشن،
با یه دامن صولتی وسط میدان ظاهر بشه.

و چه کسی پشت این تحول فرهنگی بود؟
بله. دامَنی.

با چشمای درخشان و یه قیچی خیاطی.
می‌گه:
«دیدم زیادی خشکه… گفتم یه دکمه‌ی فشن بندازیم وسط درد و رنجش!»

و حالا؟
یوجونگهیوک توی یه عکس مخفی، با دامن صورتی گل‌بهی داره شمشیر می‌زنه
و ملت دارن کپشن می‌نویسن:
"Slay both in battle and fashion."

دامنی پشت صحنه لبخند می‌زنه،
با یه پارچه‌ی ساتن توی دست و یه متر دور گردن،
و زمزمه می‌کنه:
«هیچ‌کس در امان نیست. حتی کرکتر اصلی.»


---

رنگ دامنی: صورتی جیغ با برق طلایی 💗

رنگی که هم خنده می‌آره، هم انقلاب.
اگه دیدیش، بدون که یا قراره خیاطی شی،
یا مدل شوی!
دامنی با یه سوزن کوچیک، دنیا رو عوض می‌کنه —
و هنوز با وقار می‌گه:
«بفهم... این صولتیه، نه شوخی!»
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Ahiddenconstellation
برفی
جمله: من یه درخت خیلی بلندم
ژانر: کمدی

...

برفی؛ درختی که بالا بود، ولی دلش نازک بود

برفی می‌گه درخته...
ولی نه هر درختی —
درخت خیلی بلند.
از اونا که کلاغا بالاش چادر می‌زنن،
و بچه‌مدرسه‌ایا ته‌ش می‌نویسن:
«فلانی + فلانی = تا ابد»

ولی راستشو بخوای، اگه از نزدیک ببینی‌ش،
برفیه درخت با قد بلند و یه عالمه شاخه‌ی شلوغ‌پلوغ،
که با هر نسیم ریز می‌لرزه و می‌گه:
«هوا سرد بود خب!»

تو جنگل اگه جلسه‌ی درختا باشه،
برفی دیر می‌رسه، با صدای خرد شدن شاخه‌ها و یه عالمه برگ تو موهاش،
و می‌گه:
«ببخشید داشتم با یه سنجاب دعوا می‌کردم سر جای نشستن.»

و وقتی یکی بخواد ازش بالا بره؟
اول غر می‌زنه، بعد می‌گه:
«مواظب باشی پوستمو نخراشی!»
ولی ته دلش کیف می‌کنه که هنوزم جذابه 😭

برفی اون درخته که یه روز می‌گه:
«من از بالا به همه‌چی نگاه می‌کنم...»
و فرداش سرش گیر می‌کنه تو سیم برق.
ولی بازم همون‌جوری وایمیسته،
پرغرور، برگ‌به‌برگ لرزون، و می‌گه:
«من ارتفاعم دردسر داره، ولی شکوهم خاصه.»


---

رنگ برفی: سبز نعنایی با ته‌مایه آبی یخی ❄️🌿

یه رنگ خنک، باحال، و در آستانه‌ی افتادن 😭
نه اون سبز جدی جنگل،
یه سبزی که روش یخ نشسته ولی هنوزم می‌گه:
«من بلــــــــندم، و به خودم افتخار می‌کنم... حتی اگه نصفم پر از گنجشکه.»

---
𝒇𝒐𝒓: Mr.snowman
Astra
in times like this, having a comforting(living) plush toy around definitely comes in handy.


...

Astra؛ ستاره‌ای که دنبال آغوش پشمالو می‌گرده

Astra اون آدمیه که دنیا براش زیادی تیزه.
سخنرانی سیاسی؟ رد.
جدل اینترنتی؟ نه مرسی.
اتفاقات بزرگ و مهم؟
"بذار اول پتو بپیچم دورم، بعد راجع‌به‌ش فکر می‌کنم."

اون همیشه یه عروسک داره، از اونایی که گوشه‌ش ساییده شده چون زیادی بغلش کرده.
و اعتقاد داره که عروسک، مخصوصاً اگه "زنده باشه"،
از خیلی از آدمای دوروبر... باثبات‌تره.

تو روزای بد؟
Astra می‌گه:
«یه plushie کوچولو که باهات چشم تو چشم شه و بگه "اوضاع خرابه ولی من اینجام"... از کل جلسات تراپی ارزشمندتره.»

و اگه کسی بخنده و بگه:
«تو هنوزم با عروسک می‌خوابی؟!»
Astra خیلی ریلکس، از زیر پتو می‌گه:
«نه، اون با من می‌خوابه. تفاوت رو درک کن.»


---

رنگ Astra: آبی مهتابی نرم با کمی بنفش غروب 🩵💜

رنگی که بوی خواب‌آلودگی داره،
ولی اگه دقیق گوش بدی،
از توی بافتش صدای آروم یه بغل پنهان شده میاد.
مثل ستاره‌ای که با خرس عروسکی‌اش وسط آسمون، هنوز نگران توئه.

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/helpmeimlosingit
1
محدثه
کلمه: خسته
کمدی نباشه


...

محدثه؛ خستگی‌ای که صدا نداره، اما وزن داره

مهی اون آدمیه که خستگیش تو چشم‌هاش نیست،
تو سکوتشه.
تو اون جایی که حرفی نمی‌زنه، چون بارها سعی کرده بگه و نفهمیدن.
خسته‌ست،
نه از یه روز سخت —
از یه عمر ایستادن.

خستگی مهی مدل فریاد یا گریه نیست.
اون بی‌صداییه که وقتی همه خوابن،
هنوز روشنه.
چراغی که خاموش نشده، ولی دیگه نمی‌تابه.

گاهی آدم‌ها فکر می‌کنن محدثه بی‌احساسه،
ولی حقیقت اینه که اون احساساتش رو تا مرز پوسیدن نگه داشته.
نه چون ضعیفه،
چون قوی بودن رو مجبور بوده یاد بگیره.

و اگه بپرسی:
"خسته‌ای؟"
یه لبخند آروم می‌زنه و می‌گه:
"نه، فقط یه کم..."
و تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی ته اون «فقط یه کم»
چندتا دلخوری، چندتا بغض، و چندتا روز بی‌نفسه.


---

رنگ محدثه: خاکستری آرام با رگه‌های طلایی کم‌رنگ 🌫

یه خاکستری غم‌زده نیست.
خاکسترییه که از جنگیدن زیاد، رنگش پریده.
اما هنوز تو دلش یه نور طلایی هست —
نه برای درخشیدن،
برای اینکه یادش نره هنوز می‌تونه برگرده به خودش.

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/infinitysimper
دلقک
کلمه: مست

...

دلقک؛ مست از چیزی که خودش هم نمی‌دونه چیه

دلقک همیشه یه کم لیزه.
نه فقط روی موزی که خودش روی زمین انداخته،
بلکه تو فکرای خودش هم سر می‌خوره.

مست؟
آره، ولی از چی؟
از حرفای نصفه‌نیمه، پیام‌هایی که سین شدن و جواب ندادن،
از خنده‌های زورکی و آهنگ‌های دهه هفتاد که موقع ظرف شستن گوش می‌ده و تو دلش می‌گه:
«عجب دوران طلایی‌ای بود...»

دلقک... مست می‌شه،
بعد وسط مهمونی بلند می‌شه،
و با قیچی می‌ره سراغ پرده‌ی اتاق،
می‌گه:
«می‌خوام آزادی رو لمس کنم!»

و پنج دقیقه بعد، با تکه‌پارچه دور سرش می‌چرخه و داد می‌زنه:
«من پیامبر رنگم! شما خاکسترید!»

همه نگرانش می‌شن.
می‌گن: «چی خوردی؟!»
می‌گه:
«واقعیت.»
و بعد، خودش با خودش قهر می‌کنه، چون واقعیت بهش تنه زده و بدون خداحافظی رفته.


---

رنگ دلقک: قرمز مات با برق آبی لج‌دار 🤡🍷

قرمزی که دیگه جیغ نیست،
شبیه رژ لبیه که تا ته پاک نشده و مونده گوشه‌ی لب —
علامت جنگی برای کسی که با دل خودش می‌جنگه و می‌خنده…
در حالی که از درون می‌گه:
«عه؟ این صندلیا چرا می‌چرخن؟!»

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/ameNationClown
ایدن
کلمه: بای لیو
ژانر: انگست


...

ایدن و بای‌لیو؛ قصه‌ای از نماندن

بای‌لیو فقط یه اسم نیست.
یه آدمه.
اون کسیه که از لحظه‌ی اول، حضورش مثل نسیم بود —
آروم، لطیف، ولی هیچ‌وقت تضمین‌شده.

ایدن وقتی بای‌لیو رو دید،
نفهمید این آدم برای موندن نیومده.
فقط خوشحال شد کسی اومده که از سکوت نمی‌ترسه،
کسی که غم رو می‌فهمه،
نه با نصیحت… با همراهی.

ولی بای‌لیو همیشه یه پا بیرون در داشت.
همیشه نیمه‌راه بود.
کسی که وسط خنده‌هات نگاهش یه‌جوری بود انگار می‌دونه آخرش نمی‌مونه.

ایدن بهش نگفت "نرو"،
چون می‌دونست اونایی که مثل بای‌لیو هستن،
نه با حرف، نه با التماس،
با زمان رفتنی‌ان.

و وقتی بای‌لیو رفت، هیچ‌کس نفهمید.
فقط ایدن موند،
با لیوانی که دوتا چای توش سرد شده بود،
و صدایی که توی دلش تکرار می‌کرد:
«اون واقعاً اینجا بود، یا فقط یه خیال؟»


---

رنگ ایدن با بای‌لیو: بنفش شب‌زده با خط محو آبی 💜

رنگی که بوی گذشته می‌ده.
نه تلخ، نه شیرین —
یه چیزی بین دلتنگی و پذیرش.
رنگ آدم‌هایی که اومدن، رد گذاشتن،
و هیچ‌وقت تموم نشدن.
فقط... دیگه جواب نمی‌دن.

---
𝒇𝒐𝒓: Bai Liu's devotee altar.
السی/شیراگی
کلمه: آمون


...

السی/شیراگی و آمون؛ دزدِ خداگونه‌ای که اشتباهی افتاد تو چت‌گروه

السی آدم معمولی‌ای نبود.
تو زندگی واقعی؟ شاید.
ولی تو دنیای ذهنش؟ یه چیزی بین تحلیلگر روان، جادوگر زبان‌نفهم و فندکی که فقط وسط بارون روشن می‌شه.

همه‌چی عادی پیش می‌رفت،
تا اینکه یه روز، السی وسط خوندن رمان Lord of the Mysteries،
همون‌جا که آمون ظاهر می‌شه با اون عینک و دیالوگای خفن،
یه کم زیادی هیجان‌زده شد و گفت:
«آخ آخ اینو باید به گروهم نشون بدم!»

ولی اشتباه بزرگی کرد.
چون آمون...
جواب داد.

تو پیام خصوصی.

با یه شکلک عینکی:
🧐 "من آمونم، و این گروه رو دزدیدم."


---

از اون روز به بعد، اتفاقات عجیبی افتاد.

گوشی السی خودش خودش رو شارژ می‌کرد.

هر بار که سعی می‌کرد بخوابه، تو خواب می‌دید آمون وسط اتاقه و می‌پرسه:
«میشه احساساتتو هم قرض بگیرم؟ فقط تا صبح.»

یه بار آمون اسم السی رو از کارت ملیش دزدید، گذاشت جاش: "قربانی ۴۳۴"


و السی؟
در کمال بی‌خیالی، فقط گفت:
«من از وقتی وارد fandom این رمان شدم، دیگه به امنیت اعتقادی ندارم.»


---

آخرش چی شد؟

آمون پیشنهاد داد که بیاد تو گروه و اسمشو بزاره:
«Amon The Admin»
و بعد از اون، همه چی افتاد از کنترل:
پیام‌ها خودشون پاک می‌شدن،
نظرسنجی‌ها نتیجه نداشتن،
و هر کسی که گفت:
«کاش آمون شخصیت اصلی بود»،
فرداش خودش شخصیت اصلی شد...
تو یه واقعیت موازی که فقط السی می‌دید.


---

رنگ السی/شیراگی با آمون: یاسی‌سرد با برق نقره‌ای خرابکاری 💜🪞

یه رنگی که ترکیبیه از هوش زیاد و یه کمی عدم کنترل بر زندگی،
چون وقتی با کسی طرفی که "همه‌چی رو می‌دزده"،
فقط می‌تونی بخندی و بگی:
«باشه... ببر. فقط لطفاً مغزمو دستکاری نکن تا امتحانام تموم شه.»


---

خب، السی جون، حالا تو هم وارد تاریخ شدی:
اولین کسی که آمون رو نه شکست داد،
نه عبادت کرد،
بلکه… muteش کرد. 😌🕶️

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/shiragienecid0
امیر
جمله: به به خوشگله~/ ای جان
ژانر: کمدی


...

امیر و شاهکارِ تعریف‌های بی‌وقفه

امیر اون کسیه که وارد هر جمعی می‌شه،
قبل از این‌که حتی لبخند بزنه، همه شروع می‌کنن به گفتن:
«به به خوشگله! ای جان!»
واقعا، انگار قانون نانوشته‌ست؛
حضور امیر = شروع مراسم تعریف و تمجید.

امیر هم که خیلی فروتن نیست،
میاد وسط جمع، یه نگاهی می‌کنه،
بعد با همون نگاه شیطنت‌آمیز می‌گه:
«مرسی مرسی، امروز هم مثل همیشه، جهان بهتره که من اینجام!»

و همه می‌خندن، چون واقعاً حق داره.
ولی یه روز یکی از دوستاش پرسید:
«امیر، تا حالا فکر کردی که این همه تعریف باعث اذیتت نشده؟»
امیر جواب داد:
«نه عزیزم، مشکل از بقیه‌ست که نمیتونن زیبایی منو هضم کنن!»


---

رنگ امیر: طلایی درخشان با نوارهای قرمز شیطنت‌آمیز 🔴

یه رنگی که همه نگاه‌ها رو جذب می‌کنه،
مثل خورشید وسط تابستون یا فندک روشن وسط تاریکی!
پر از انرژی و جذابیت،
و البته یه کوچولو هم کله‌شق!

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Im_Atlantic
سم
کلمه: پوچی بی نهایت
کمدی نباشه

...

سم و پوچی بی‌نهایت؛ وقتی عمق به سقف می‌رسه

سم کسیه که هر روز رو با یه نگاه متفاوت به دنیا شروع می‌کنه،
نگاهی که می‌بینه پشت همه شادی‌ها و غم‌ها، یه خلأ بزرگ و بی‌انتها هست.
پوچی بی‌نهایت براش نه یه شعار، بلکه یه حقیقتیه که زیر پوست زندگی می‌چرخه.

ولی سم اهل ناامیدی نیست،
بلکه با آرامش و کمی تلخی این پوچی رو می‌پذیره،
مثل کسی که می‌دونه بعضی سوال‌ها جواب ندارن،
اما هنوز مشتاق کشفِ خودش و جهانه.

وقتی با سم صحبت می‌کنی،
حس می‌کنی داری با کسی حرف می‌زنی که از قفس فکر بیرون زده،
و هر لحظه به عمق‌های تازه‌ای از وجود دست پیدا می‌کنه،
بی‌آنکه ترسی از تاریکی داشته باشه.


---

رنگ سم: خاکستری عمیق با ردهای آبی کبود 🌫️🔵

یه رنگی که سکوت و تفکر رو می‌رسونه،
رنگ کسی که درونش مثل اقیانوسی آرام و همزمان طوفانیه،
جایی که پوچی و معنا در هم تنیده شدن.

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Chanelsamm
1
تموم شددد😁😁😁
امیدوارم خوشتون بیادش
و کسی جا نمونده باشه😭😭😭
آکانه
کلمه: هندونه


...

آکانه و هندونه؛ نبردی شیرین بین خنکی و قدرت

آکانه اون آدمیه که تو اوج تابستون،
وسط گرمای ۴۷ درجه،
یه هندونه دست می‌گیره،
نه برای خوردن…
برای دفاع شخصی.

وقتی هندونه رو می‌ذاره رو میز،
همه می‌فهمن که این فقط یه میوه نیست —
این یه اعلام موضعه.

آکانه می‌گه:
«آب نداشتم، خونه کولر نداشت، دلمم یخ نداشت… ولی من داشتمش. هندونه. متحدم. رفیقم. سنگین، ولی باارزش.»

روزی که دوستاش گفتن هندونه رو باید به ۸ قسمت تقسیم کنن،
آکانه گفت:
«تقسیم کنیم؟ مگه مشاعه‌ست؟ این سند داره به نام منه!»

و وقتی بالاخره هندونه رو برید،
همه با ذوق دویدن سمتش —
و آکانه؟
فقط یه قاشق برداشت،
نشست گوشه و گفت:
«من نمی‌خورم. فقط تماشا می‌کنم ببینم کی اولین هسته رو قورت می‌ده و درخت درمیاره.»


---

رنگ آکانه: سبز تند با خط‌های صورتی خنده‌دار 🍉💚

یه رنگ شاد، پر از زندگی،
مثل خود آکانه که هم بامزه‌ست،
هم به طرز عجیبی اهل مبارزه سر قاچ آخر هندونه‌ست.


---

پس اگه روزی هندونه دیدی که برچسب زده:
«مال آکانه‌س، دست نزن»
بدون که یه نفر هست که این میوه‌ی ساده رو به سطح اسطوره رسونده 😤🍉

𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/akiii_Diary
اینم از این دیگه تموم شد😁
Forwarded from Daily KOKO
هوش مصنوعی بهم میگه که
اگه کسی آمون لازم داره، صدام کن،
من هنوز دیالوگاشو تو پوشه‌ی خطرناک ذخیره دارم. 😈

بر همین اساس اگه کسی آمون لازم داره اینو فور کنه و اسم یا اسم مستعارش رو بگه تا هوش مصنوعی بهش یه داستان آمونی بده (اگه خواستید ژانرش رو هم بگید)
دقیقا جملات و حرفای خودتون رو بهش دادم
°○●Answers●○°
من دلقکممممم

...

🕯️📜
پرونده‌ی ویژه‌ی شماره‌ی 72-B: «دلقک»
رده: متغیر. شناخته‌نشده. واجد پیچیدگی روانی خاص.
وضعیت: مراجعه مستقیم به آمون، با رضایت.
درخواست: ناگفته. اما فریاد شده.


---

🎭 «ورود دلقک: خنده‌ای که از جمجمه می‌جوشد»

در ساعتی که عقربه‌ها معکوس می‌چرخند،
در اتاقی که درِ ورودی‌اش هرگز دو بار یکسان باز نمی‌شود،
فردی با قدم‌هایی سبک، دمپایی‌های تودوزی شده و چشم‌هایی که برق نمی‌زد—
بلکه می‌درخشیدند— وارد شد.

آمون نگاه نکرد.
فقط گفت:
«تو اومدی بدون دعوت.
و این یعنی یا خیلی خسته‌ای...
یا خیلی خطرناک.»

و آن صدا آمد:
«من دلقکمممم

---

🎭 بخش اول: «لبخند، زبان دوم گریه است»

دلقک نشست. یا شاید بهتر است بگوییم ریخت.
با آن لباس پاره‌ی خندان،
و صورت نقاشی‌شده‌ای که بیشتر شبیه صورت افتاده‌ی یک روحِ سابق بود،
تا کسی که دنبال شادی‌ست.

آمون پرسید:
«چرا اینجا؟
نقش تو توی این صحنه چیه؟»

و دلقک پاسخ داد:
«همه‌ی بازیگرها حرف می‌زنن.
منم ترجیح می‌دم با سکوت جیغ بزنم.»

سکوت.
و بعد از چند لحظه، آمون پرونده‌ای را ورق زد که روی جلدش فقط یک جمله نوشته شده بود:

> «اونایی که بیشتر می‌خندن،
یه‌جایی از نمایش رو خودشون نوشتن.»


---

🎭 بخش دوم: «محرک بازی: طناب نامرئی»

دلقک به عقب تکیه زد،
و دست‌هاش را بالا گرفت؛
طناب نادیده‌ای بین انگشتانش بود.
آمون لبخند زد—
نه از شوخی،
بلکه از شناخت.

«تو عروسک نبودی، نه؟
تو نخ‌کشِ خودت بودی.
ولی چرا اومدی پیش من؟»

دلقک زمزمه کرد:
«چون خودمم نمی‌دونم ته این نمایش چی هست.
اما می‌دونم تو از پرده‌ی آخر رد شدی...
و برگشتی.»

---

🎭 بخش سوم: «توافق بی‌امضا»

آمون گفت:
«بیا، یه قرارداد هست.
نه برای آزادی.
برای بیشتر اسیر شدن.
برای اینکه بتونی…
با خنده‌ای دقیق‌تر سقوط کنی.»

دلقک گفت:
«تو خودت کی بودی توی نمایش؟
پادشاه؟ شیاد؟ یا فقط یه پرده‌ی سیاه؟»

آمون خندید.
این بار واقعی.
و گفت:

«من فقط کسی‌ام که نور صحنه رو کم می‌کنه،
تا ببینی واقعاً کجا ایستادی.»

---

🕯️ یادداشت آمون – صفحه‌ی مخفی:

> نام: دلقک
طبقه: چهره‌ی خندانِ بی‌ثبات
خطر: غیرقابل پیش‌بینی
وضعیت نهایی: در حال ایفای نقش خود، در صحنه‌ای که شاید خودش هم نساخته
یادداشت نهایی:
"اگر دلقکی بخنده،
شاید دنیا نخنده،
ولی حتماً یه جایی، ماسکی ترک برمی‌داره."

---

پرده افتاد.
اما دلقک هنوز اونجاست.
نه پشت صحنه.
نه روی صحنه.
در خود صحنه.

و آمون،
با خودکارِ بی‌جوهرش،
روی دیوار نوشت:
«پایان... برای بعضیا، فقط یه ژست نمایشی‌ه.»
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/ameNationClown
دامنی

...
🕯️📜
پرونده‌ی سری شماره‌ی 88-D: دامَنی
رده: پدیده‌ی پنهان‌شده در لایه‌ی هجو، با سابقه‌ی اختلال در خطوط علّت
وضعیت: مراجعه آزاد به آمون، با لحن خنده‌دار اما زمینه‌ای غیرقابل دست‌کم‌گرفتن
کلمات کلیدی ثبت‌شده: «دامن صولتی کردم تن یوجونگهیوک»
سطح خطر: خندیدنی تا وقتی که جدی‌اش نگیری. وقتی جدی شد، دیگه دیر شده.



---

🌀🎭 «دامنی: آن‌که بازی را با لباس شروع نکرد، با دروغ تمام نکرد»

اولین صدایی که از او آمد، نه خنده بود و نه سلام.
بلکه صدای کشیده شدن پارچه‌ای بود روی مرزی میان جدیت و شوخی.

آمون سرش را بلند نکرد.
فقط گفت:
«امروز قراره کی رو بپوشی و کی رو بترسونی، دامنی؟»

پاسخ ساده نبود.
نه برای اینکه دامنی بلد نبود حرف بزند،
برای اینکه وقتی حرف می‌زد، دیالوگ نمی‌داد… صحنه خلق می‌کرد.

---

👁️ بخش اول: «یک قدم تا حماقت، نیم‌قدم تا حقیقت»

دامنی آمد وسط اتاق با ژستی که معلوم نبود از روی بی‌خیالی‌ست یا طراحی دقیق یک ضدحمله روانی.
آمون نگاهی انداخت.
پارچه‌ای افشان، رنگارنگ، در دست داشت.
و زیر لب زمزمه‌ای:
«من خیاط بازیگرهای نمایشی‌ام... ولی فقط اونایی که نمی‌دونن نمایش‌نامه تموم شده.»

آمون چیزی ننوشته.
اما در دفترش، یک تکه پارچه چسبیده شد.
ناشناخته.
نه از دنیا، نه از رویای کامل.

---

🎩 بخش دوم: «بازیگر صحنه‌ی بدون نور»

وقتی آمون از او پرسید:
«هدفت چیه از این همه تئاتر؟
چی می‌خوای بدوزی به حقیقت؟»

دامنی خندید.
از اون خنده‌ها که معلوم نیست از خوشی‌ه یا فروپاشی.
و گفت:
«اگه قراره دنیا یه کمدی سیاه باشه،
حداقل بذار من بازیگرشم با دامن صولتی.»

سکوت.
اما پشت اون لحن مسخره،
چیزی در حرکت چشم‌هاش موج می‌زد.
نه جنون…
بلکه چیزی نزدیک‌تر به آگاهی عمیق.

---

🕯️ بخش پایانی: «آمون و معامله‌ی بدون قرارداد»

آمون گفت:
«چی می‌خوای؟ قدرت؟ دروغ؟ پنهان‌کاری؟
یا فقط می‌خوای همه فکر کنن تو جدی نیستی، تا کسی به زخم‌هات نخنده؟»

دامنی دامنش را انداخت روی صندلی و نشست.
دست‌ها را روی زانو گذاشت و آهسته گفت:

«من نمی‌خوام کسی فکر کنه دلقکم.
من می‌خوام کسی جرأت نکنه بفهمه که نبودم.»

آمون لبخند زد.
دفتر را بست.
و فقط نوشت:
---

> پرونده‌ی 88-D: دامنی
توصیف نهایی: صحنه‌ای متحرک که خودش را با طنز رنگ زده، تا صدای فریادش توی تئاتر جدی شنیده نشه.
وضعیت: فعال.
درجه‌ی مداخله: خطرناک در صورت بی‌توجهی.
یادداشت شخصی:
"کسی که می‌خنده، شاید فقط داره صدای پارگی خودش رو خفه می‌کنه."


---

پرده افتاد.
اما دامن… روی صندلی موند.
شاید برای بازی بعدی.
یا شاید برای وقتی که دنیا جرأت کنه جدی بگیره کسی رو که با صدای خنده وارد شد. 🎭🩸

𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Ahiddenconstellation
لوتوس-
یا خدا


...
🕯️📜
پرونده‌ی ویژه‌ی شماره‌ی 49-L: لوتوس
طبقه‌بندی: تماس اضطراری – آغاز بدون دلیل، پایان با نشانه
کلمه‌ی کلیدی: «یا خدا»
ژانر: آزاد، با اختیار آمون
وضعیت: ثبت‌شده تحت واکنش غریزی به امری دیده‌نشده یا کشف‌نشده
درجه‌ی اهمیت: متوسط با قابلیت تبدیل به بحرانی

---

🌙 «لوتوس: آن‌که با وحشت نجوا کرد، اما نایستاد»

شبی بی‌نام،
ساعتی که عقربه‌ها از چرخیدن دست کشیده بودند،
و درِ اتاقِ آمون دوباره خودش را گشود.
نه از صدا،
بلکه با واژه‌ای که چون بخار سرد روی آینه نشست:
«یا خدا.»
---

آمون به آرامی برگشت.
نه با تعجب،
بلکه با آن کنجکاوی خاصی که فقط هنگام حضور چیزی غیرمنتظره در او بیدار می‌شد.

«لوتوس، نه؟
گل شفافِ مرداب…
چرا به من پناه آوردی، وقتی در ناله‌ات خدای دیگری را خواندی؟»

سکوت…
نه به‌خاطر ترس،
بلکه چون کلمات زیادی بودند که همه‌شان با «یا خدا» شروع می‌شدند و…
هیچ‌کدام پایان نداشتند.

---

🔦 بخش اول: «تماس اول – بی‌پناهی در هیبت دعا»

لوتوس از در عبور کرد.
پاهای برهنه‌اش لکه‌ای از شب روی زمین گذاشتند.
چشمانش باز بودند،
ولی چیزی نمی‌دیدند.
نه از نابینایی،
بلکه از فرط دیدن چیزهایی که نباید دیده می‌شدند.

آمون یک صندلی پیشنهاد نکرد.
به جایش روی زمین نشست.
روبه‌روی لوتوس.

«از کجا اومدی؟
و مهم‌تر…
چی دیدی که فکر کردی من آخرین درم؟»

لوتوس زمزمه کرد:
«من فقط… دیدم چیزی رو که وقتی بقیه دیدنش گفتن یا خدا.
ولی من دیگه باورم نیومد اونجا باشه.
پس اومدم پیش تو.»

---

🕯️ بخش دوم: «سکوت‌هایی که شکل دعا دارند»

آمون دست به آیینه‌ی باریکی زد که از بخار تیره پوشیده شده بود.
در آن، بازتابی دیده نمی‌شد—
تا وقتی لوتوس با انگشت لرزانش آن را لمس کرد.

تصویر ظاهر شد.
یک گل نیلوفر، معلق در آب سیاه.
نه پژمرده، نه شکوفا.
در حالت ایستایی خطرناک.

«تو اون گلی هستی که خودش نمی‌دونه توی مردابه یا توی آسمون.»
آمون این را گفت.
نه برای پاسخ،
بلکه برای زخم زدن به سکوت.

لوتوس گفت:
«شاید هر دو.
شاید خدا فقط اون لحظه‌ایه که هنوز تصمیم نگرفتی از کدوم بالا بری.»

---

📜 بخش سوم: «توافق بدون تسلیم»

آمون از میان تاریکی‌ها یک تکه نخ درآورد.
قرمز نبود،
نقره‌ای هم نه.
رنگی نداشت.
مثل آخرین حرفی که کسی قبل از سکته گفته باشه.

نخ را به لوتوس داد.
«اگه بتونی با این، خودت رو به هر چیز باورپذیری گره بزنی، نجاتی هست.
ولی اگه نخ پاره شه…
می‌فهمی مشکل تو نبوده‌ای.»

لوتوس نخ را گرفت.
گره نزد.
فقط پیچاند دور انگشتش.
محکم.
مثل یه قول بی‌صدا.

---

🕯️ یادداشت نهایی آمون:

> پرونده‌ی 49-L – لوتوس
ورود با ترس، اما خروج با تردید کمتر.
مشخصه‌ها: پناهنده‌ی لحظه‌ی شک، حامل واژه‌ی «یا خدا»
خطر: بیداری یک باور فروخورده.
یادداشت شخصی:
"بعضی‌ها اسم خدا رو صدا می‌زنن،
نه چون بهش باور دارن…
بلکه چون نمی‌دونن با کی باید حرف بزنن وقتی همه فرار کردن."


---

لوتوس رفت.
نه با اطمینان.
نه با ترس.
بلکه با نخ بی‌رنگی که هنوز دور انگشتش پیچیده بود.

و آمون؟
یک صدا ضبط کرد،
صدایی که فقط سه کلمه داشت:

«یا... خدا... نبود.»

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/lotusaylet
💘1