زندگی، شبیه راه رفتن در بیابانیست که نه صدای گامهایت را میشنوی، نه رد پایت میماند. فقط میروی... و نمیدانی به کجا. انسانها میآیند، میخندند، و میروند. اما آنچه پشت سر میگذارند، نه خاطره است، نه امید؛ فقط خلأییست که تو را بیشتر در خودت فرو میبرد. ما با امید زاده میشویم و با یک حقیقت میمیریم؛ هیچکس نمیتواند بارِ بودن را بهجای ما بکشد. حتی آنهایی که قول داده بودند کنارمان بمانند، روزی میروند. چرا که هرکس، تنها از رحِمِ نیستی آمده، و تنها به آغوشِ نیستی بازمیگردد. این نه تراژدیست، نه تسلی؛ حقیقتیست برهنه، مانند شنهای بیابان که با هر نسیم، نقشِ بودنِ ما را از سطح زمین پاک میکنند. و شاید فلسفهی واقعی زندگی، همین پذیرشِ تدریجیِ تنهاییست. نه مبارزه با آن، نه فرار از آن. فقط نگاه کردن در چشمانش و گفتن: "بیا بنشین... من دیگر از تاریکی نمیترسم."
- مهر
- مهر
❤🔥4❤1🕊1
when summer finally dresses like fall 🍂🍁 (best decision ever)
❤1🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
The Man Who Sold the World— this song has always felt like walking on a thin line between life and death… it just hits different.
🔥2
خود، در انتظار خویشتن است؛ خویشتنی که خروشیده از خلوت خویش، به خوی او بازگردد. خرامان و خمیده، در خلأیی خفقانآلود، خود را در خویش فرو میبرد. خستگی و خفگی، همچون خنجری نافگون، بر گلویش حلقه بستهاند. خلأیی خیرهکننده، خروش هر صدا را خاموش کرده، تا گوشها در خموشی محض، خاکستر شوند. خمود تاریک رخ او، خبر از خوابی بیخبر میدهد؛ خوابی که خویشتن را در خود میبلعد. خطیرترین خزان، در خونابهی خاطرهها میخزد و خنجر خویش را در قلب خاموشی فرو میبرد. خود، خسته اما خروشنده، در خویش میجوشد تا شاید در خلعتی نو، از خاکستر خویش برخیزد.
- مهر
- مهر
❤3
Forwarded from Empty Shadows (0xERFAN)
This simulation illustrates the Central Limit Theorem. On the left is the population distribution (a skewed Gamma), and on the right is the distribution of the sample mean for n=30. Even though the population is skewed, the sample mean distribution looks approximately normal, showing that as sample size increases, the mean approaches a Gaussian distribution.
The simulation helps students, educators, and statisticians visualize how sample size affects convergence to normality. In the future, it will be available on GitHub as an interactive Tauri + React app, letting users explore different distributions, experiment with sample sizes, and see the CLT in action.
The simulation helps students, educators, and statisticians visualize how sample size affects convergence to normality. In the future, it will be available on GitHub as an interactive Tauri + React app, letting users explore different distributions, experiment with sample sizes, and see the CLT in action.
نفرت، در دو چشم سیاهم میخزد.
گمان میکنم چیزی را دیده باشد؛ چیزی فراتر از پلیدی، چیزی که ذاتش بوی تعفن هستی را میدهد.
چه میتواند باشد؟
موجودی که در زیباترین صورتها، عمیقترین فساد را پنهان میکند؛ نقابی بر چهره، باطنی مملو از تاریکی بیانتها.
در اقیانوس تنفر غوطه میخورم و سکوتش مرا میبلعد؛ در این سکوت، صدایی آشنا میپیچد. گمان میکنم این صدا از اعماق درونم برمیخیزد.
حتماً همان بغضهایی هستند که تکتک آنها را بدون لحظهای درنگ بلعیدهام؛ اکنون چون انگلی در رگهای من تکثیر شدهاند.
اینها همان بودند که مرا به تاریکی راندند؛ روحم مرتبا از جسمم میگریخت، بیآنکه افسارش در دست من باشد.
در جستجوی گریزگاهی بودم برای رهایی از انسانهای پوشالیِ زندگی؛ انسانهایی نمادین، انسانهایی پرطمع.
همگی با ذات نجسشان به روحم چنگ میزدند، تا آخرین تکههای مرا بدرند.
به آینه خیره شدم.
نگاهی در مقابلم ایستاده بود؛ نه من، بلکه بازتابی از حضوری متلاشی، آویخته در بُعدی بیزمان.
میان ما شکافی دهان گشوده بود؛ گویی جوهر معنا از وجود تبخیر شده باشد و روح، در تبعید از خویشتن، در تمنای گریز از قفس جسم بلرزد.
میخواست بگریزد…
به جایی عاری از «انسان».
- مهر
گمان میکنم چیزی را دیده باشد؛ چیزی فراتر از پلیدی، چیزی که ذاتش بوی تعفن هستی را میدهد.
چه میتواند باشد؟
موجودی که در زیباترین صورتها، عمیقترین فساد را پنهان میکند؛ نقابی بر چهره، باطنی مملو از تاریکی بیانتها.
در اقیانوس تنفر غوطه میخورم و سکوتش مرا میبلعد؛ در این سکوت، صدایی آشنا میپیچد. گمان میکنم این صدا از اعماق درونم برمیخیزد.
حتماً همان بغضهایی هستند که تکتک آنها را بدون لحظهای درنگ بلعیدهام؛ اکنون چون انگلی در رگهای من تکثیر شدهاند.
اینها همان بودند که مرا به تاریکی راندند؛ روحم مرتبا از جسمم میگریخت، بیآنکه افسارش در دست من باشد.
در جستجوی گریزگاهی بودم برای رهایی از انسانهای پوشالیِ زندگی؛ انسانهایی نمادین، انسانهایی پرطمع.
همگی با ذات نجسشان به روحم چنگ میزدند، تا آخرین تکههای مرا بدرند.
به آینه خیره شدم.
نگاهی در مقابلم ایستاده بود؛ نه من، بلکه بازتابی از حضوری متلاشی، آویخته در بُعدی بیزمان.
میان ما شکافی دهان گشوده بود؛ گویی جوهر معنا از وجود تبخیر شده باشد و روح، در تبعید از خویشتن، در تمنای گریز از قفس جسم بلرزد.
میخواست بگریزد…
به جایی عاری از «انسان».
- مهر
💔2