Forwarded from شعر و ادبیات
بار غمي كه خاطر ما خسته كرده بود
"عيسي" دمي، خدا بفرستاد و برگرفت
#حضرت_حافظ
#ميلاد_حضرت_مسيح_مبارك
@Vaallddoo
"عيسي" دمي، خدا بفرستاد و برگرفت
#حضرت_حافظ
#ميلاد_حضرت_مسيح_مبارك
@Vaallddoo
هیچ فردای روشنی در چشمانداز نیست. هیچکس نمیداند چه خواهد شد. با دریغ باید گفت مردم پذیرفتهاند تا دیگران دربارهٔ سرنوشتشان تصمیم بگیرند، و همچنان منتظر تصمیماتی هستند که امیدوارند دربارهشان گرفته بشود. این خیلی بد است؛ خیلی بد است که یک ملّت بپذیرد هیچ نقشی در تعیین سرنوشت خود نمیتواند داشته باشد. پذیرفتن حالت انفعالی صِرف برای یک ملّت مثل زهر او را مسموم میکند.
@Managementhints
📓 نون نوشتن
📝 محمود دولت آبادی
@Managementhints
📓 نون نوشتن
📝 محمود دولت آبادی
به چه كساني در سال٩٧ يارانه تعلق ميگيرد؟
ليست افرادي كه در سال ٩٧ يارانه ميگيرند و آنهايي كه نمي گيرند.
@Managementhints
ليست افرادي كه در سال ٩٧ يارانه ميگيرند و آنهايي كه نمي گيرند.
@Managementhints
😊ژوله و آقای روحانی؛ #شاکی_ام
✍️ امیرمهدی ژوله
@Managementhints
☺️خدا رو شكر دولتي داريم كه بعد از سالها كه نميدونستيم دولتها از كجا درميارن و كجا خرج ميكنن، انقدر شفاف هرچي هست و نيست رو گذاشته وسط كه از فوتباليست و خواننده گرفته تا مجري برنامه تركيبي تلويزيون و پلنگ اينستا و مردم شريف شهر همه فهميدن پولهاي دولت از كجا مياد و كجا خرج ميشه.
☺️ خدارو شكر بعد از سالها دولتي داريم كه از فوتباليست و خواننده گرفته تا مجري برنامه تركيبي تلويزيون و پلنگ اينستا و مردم شريف شهر همه ميتونن نقدش كنن،باهاش شوخي كنن و بهش بد و بيراه بگن بدون اينكه نگران عواقب نقد و شوخي و توهين شون باشن.
☺️خدا رو شكر دولتي داريم كه انقدر پاي فيلتر نشدن فضاي مجازي واستاده كه ما حالا اينستا و تلگرامي و جايي داشته باشيم از درامدها و مصارف بودجه باخبر بشيم و توش طنز و نقد و توهين فوتباليست و خواننده و مجري برنامه تركيبي و پلنگ اينستا و مردم شريف شهر رو به گوش مردم و مسئولين و همديگه برسونيم.
☺️ من هم مثل شما دارم زير اين الودگي و ترافيك و استرس و بيكاري و غم فقر و شكاف طبقاتي و ناكارامدي و شل كاري و فساد اداري و اقتصادي و هزار كوفت و زهرماري كه بارش رو دوش من و خانواده و دوستان و تك تك شماست له ميشم ولي پشيمون نيستم .نه از راي دادن،كه راه ديگه اي بلد نيستم براي بهتر شدن اوضاعمون جز صندوق راي و نه از راي دادن به اين دولت،كه نسخه ديگه اي نميشناسم جز مشي عقلانيت و اعتدال .
👈وقتي ماشينم خراب ميشه نميندازمش دور.ميبرمش تعميرگاه. هشتگ مثل خيلي ها پشيمان نيستم. ولي هشتگ مثل خيلي ها شاكي ام.
✍️ توضيح غير ضروري: آقاي روحاني كاري براي من نكرده. از صدقه سر ايشون هم به جايي نرسيدم.
✅ من زمان آقاي خاتمي روزنامه نگار شدم.
⛔️ زمان آقاي احمدي نژاد فيلمنامه نويس شدم
↙️ زمان آقاي روحاني هم يه صابون مراغه از جيبم درآوردم.
همين!
😑من هم خانواده و دوستان بيكار دارم.
💊 من هم داروهاي بيماران خاص مصرف مي كنم.
🥚 من هم بعضي وقت ها تخم مرغ مي خورم!
@Managementhints
✍️ امیرمهدی ژوله
@Managementhints
☺️خدا رو شكر دولتي داريم كه بعد از سالها كه نميدونستيم دولتها از كجا درميارن و كجا خرج ميكنن، انقدر شفاف هرچي هست و نيست رو گذاشته وسط كه از فوتباليست و خواننده گرفته تا مجري برنامه تركيبي تلويزيون و پلنگ اينستا و مردم شريف شهر همه فهميدن پولهاي دولت از كجا مياد و كجا خرج ميشه.
☺️ خدارو شكر بعد از سالها دولتي داريم كه از فوتباليست و خواننده گرفته تا مجري برنامه تركيبي تلويزيون و پلنگ اينستا و مردم شريف شهر همه ميتونن نقدش كنن،باهاش شوخي كنن و بهش بد و بيراه بگن بدون اينكه نگران عواقب نقد و شوخي و توهين شون باشن.
☺️خدا رو شكر دولتي داريم كه انقدر پاي فيلتر نشدن فضاي مجازي واستاده كه ما حالا اينستا و تلگرامي و جايي داشته باشيم از درامدها و مصارف بودجه باخبر بشيم و توش طنز و نقد و توهين فوتباليست و خواننده و مجري برنامه تركيبي و پلنگ اينستا و مردم شريف شهر رو به گوش مردم و مسئولين و همديگه برسونيم.
☺️ من هم مثل شما دارم زير اين الودگي و ترافيك و استرس و بيكاري و غم فقر و شكاف طبقاتي و ناكارامدي و شل كاري و فساد اداري و اقتصادي و هزار كوفت و زهرماري كه بارش رو دوش من و خانواده و دوستان و تك تك شماست له ميشم ولي پشيمون نيستم .نه از راي دادن،كه راه ديگه اي بلد نيستم براي بهتر شدن اوضاعمون جز صندوق راي و نه از راي دادن به اين دولت،كه نسخه ديگه اي نميشناسم جز مشي عقلانيت و اعتدال .
👈وقتي ماشينم خراب ميشه نميندازمش دور.ميبرمش تعميرگاه. هشتگ مثل خيلي ها پشيمان نيستم. ولي هشتگ مثل خيلي ها شاكي ام.
✍️ توضيح غير ضروري: آقاي روحاني كاري براي من نكرده. از صدقه سر ايشون هم به جايي نرسيدم.
✅ من زمان آقاي خاتمي روزنامه نگار شدم.
⛔️ زمان آقاي احمدي نژاد فيلمنامه نويس شدم
↙️ زمان آقاي روحاني هم يه صابون مراغه از جيبم درآوردم.
همين!
😑من هم خانواده و دوستان بيكار دارم.
💊 من هم داروهاي بيماران خاص مصرف مي كنم.
🥚 من هم بعضي وقت ها تخم مرغ مي خورم!
@Managementhints
🔳⭕️ایران و تراژدی جامعه شمشادی!!
@Managementhints
زندگی خوب است تا اینکه یکدفعه، می شنویم کسی که میشناسیمش کارش حسابی گرفته و پولدار شده است. آنوقت با خودمان برای صدمین بار تکرار می کنیم: واقعا که زندگی عادلانه نیست!
تا به حال از خود پرسیده اید چرا بسیاری از کارخانه داران و یا ثروتمندان تلاش می کنند که دارایی های خود را مخفی کنند؟ از خود پرسیده اید که چرا ما دوست داریم وزرا و نمایندگان مجلس ما آدم های متوسط جامعه باشند و اگر وزیر یا وکیلی میلیاردر باشد با دیده تردید و اگر نگوییم تنفر به او می نگریم. پولدار بودن و موفق بودن در ایران یک گناه است؟
یکی از برنامه های تلویزیونی را نگاه می کنید. همزمان در شبکه های اجتماعی می خوانید همین فردی که برنامه اش را می بینید برای هر شب اجرا 50 میلیون تومان می گیرد. مردم یک بوکسور را میبینند که 10 دقیقه وارد رینگ میشود، و در آخر ۵۰۰ هزار دلار دستمزد میگیرد برای ده دقیقه لگدپرانی؟ واقعا عادلانه نیست.
برخی می گویند جامعه ایرانی از قدبلندها تنفر دارد. به همین دلیل ممکن است ثروتمندان و حتی سلبریتیهایش را تخریب کند. از منظر جامعه ایرانی سرمایهدار یا دزد است یا پدری دزد داشته است! جامعهی ایرانی عدالت را برابر با نابودی قدبلندها میداند. به همین خاطر ما با یک جامعه شمشادی روبرو هستیم. جامعه شمشادی یعنی جامعهای که از بزرگها خوشش نمیآید و درختها و علفها همه شمشماد دیده میشوند. جامعهای که قیچیهایش برای بریدن آنکه رشد میکند، همیشه آماده است.
حکایت ما حکایت شمشادهای کنار خیابان است که هر چند وقت یکباری با قیچی مامور شهرداری هماندازه میشوند و اندازه ارتفاعشان به آنها یادآوری میشود، قدبلندهای ایرانی (چه شرکت های بزرگ و چه شخصیت های بزرگ)، وقتی از حدی بزرگتر میشوند، به لطف قانونها و مامورها چیده میشوند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
هر چند فکر می کنم که تعبیر جامعه شمشادی و اختصاص آن فقط به ایران کمی تندروی باشد اما بپذیریم که چنین بیماری اجتماعی در ایران جاری است. چه می توان کرد؟ تغییرات فرهنگی دشوار و زمان بر است اما دو کار کوچک از همین امروز تمرین کنیم.
•تغییر نگاه: هیچ موفقیتی یک شبه به دست نیامده است. برگردیم به همان مثال بوکسور 500 هزار دلاری! آن پانصد هزار دلار برای ده دقیقه نیست. بلکه برای سالها تمرین کردن، عرق ریختن، خون ریختن، کتک خوردن، کبود شدن و درد کشیدن است. آن هم فقط از بین 300 نفری که با هم تمرین بوکس را ده سال پیش شروع کرده بودند یک نفر به خاطر تداوم به این جایگاه رسیده است. آیا ارزشش را دارد؟ سالها ترس، زود بیدار شدن، دویدن، نخوردن چیزهایی که دوست دارید، تحمل فشارهای زیاد، شنیدن کُریهای حریفان، جراحی زخمها و آسیبها، هزینه کردن برای مربی، احساس تهوع در اتاق رختکن، انتظار شروع مسابقه، انتظارات طرفداران و فشاری که روی شما وارد میکند، ترس از حریفانی که فک شما را ممکن است خورد کنند. قدبلندی هزینه دارد اما ما هزینه اش را نمی بینیم. فقط بلندی را می بینیم و قیچی ها را آماده می کنیم. هر گاه موفقیتی را دیدیم سریعا سال های سختی پشت آن موفقیت را مرور کنیم.
•هر جامعه ای مانند نان شب به قدبلندها نیاز دارد (به شرکت های موفق، شخصیت های معروف و ...) آن ها الگوی ما و فرزندان ما هستند. الگو داشتن باعث می شود که افراد معمولی و جوان جامعه چشم انداز داشته باشند. الگو و چشم انداز از نان شب اگر نگویم واجب تر که به همان اندازه مهم است. مباد آن روزی که با شکم سیر اما با ذهنی خالی از چشم انداز سر به بالین بگذاریم. قدبلندها باعث می شوند که نگاه مان را از خاک برگیریم و گاهی به آسمان ها نگاه کنیم. وظیفه ما (مردم) و دولت این است که شرکت های عظیم، کارآفرینان بزرگ، ورزشکاران موفق، هنرمندان نام آور را تبلیغ و ترویج کنیم و تلاش کنیم که بزرگ تر و موفق تر شوند. هر چقدر آن ها بزرگ تر و موفق تر افق دید ما و نسل آتی بلندتر خواهد شد.
بگذاریم به جای جامعه شمشادی، یک باغ متنوع از گل های غیرهمشکل، غیر هم سایز شکل بگیرد. اگر قرار بود همه ما یک شکل و یک اندازه باشیم، خداوند از آغاز چنین می کرد.
@Managementhints
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Managementhints
زندگی خوب است تا اینکه یکدفعه، می شنویم کسی که میشناسیمش کارش حسابی گرفته و پولدار شده است. آنوقت با خودمان برای صدمین بار تکرار می کنیم: واقعا که زندگی عادلانه نیست!
تا به حال از خود پرسیده اید چرا بسیاری از کارخانه داران و یا ثروتمندان تلاش می کنند که دارایی های خود را مخفی کنند؟ از خود پرسیده اید که چرا ما دوست داریم وزرا و نمایندگان مجلس ما آدم های متوسط جامعه باشند و اگر وزیر یا وکیلی میلیاردر باشد با دیده تردید و اگر نگوییم تنفر به او می نگریم. پولدار بودن و موفق بودن در ایران یک گناه است؟
یکی از برنامه های تلویزیونی را نگاه می کنید. همزمان در شبکه های اجتماعی می خوانید همین فردی که برنامه اش را می بینید برای هر شب اجرا 50 میلیون تومان می گیرد. مردم یک بوکسور را میبینند که 10 دقیقه وارد رینگ میشود، و در آخر ۵۰۰ هزار دلار دستمزد میگیرد برای ده دقیقه لگدپرانی؟ واقعا عادلانه نیست.
برخی می گویند جامعه ایرانی از قدبلندها تنفر دارد. به همین دلیل ممکن است ثروتمندان و حتی سلبریتیهایش را تخریب کند. از منظر جامعه ایرانی سرمایهدار یا دزد است یا پدری دزد داشته است! جامعهی ایرانی عدالت را برابر با نابودی قدبلندها میداند. به همین خاطر ما با یک جامعه شمشادی روبرو هستیم. جامعه شمشادی یعنی جامعهای که از بزرگها خوشش نمیآید و درختها و علفها همه شمشماد دیده میشوند. جامعهای که قیچیهایش برای بریدن آنکه رشد میکند، همیشه آماده است.
حکایت ما حکایت شمشادهای کنار خیابان است که هر چند وقت یکباری با قیچی مامور شهرداری هماندازه میشوند و اندازه ارتفاعشان به آنها یادآوری میشود، قدبلندهای ایرانی (چه شرکت های بزرگ و چه شخصیت های بزرگ)، وقتی از حدی بزرگتر میشوند، به لطف قانونها و مامورها چیده میشوند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
هر چند فکر می کنم که تعبیر جامعه شمشادی و اختصاص آن فقط به ایران کمی تندروی باشد اما بپذیریم که چنین بیماری اجتماعی در ایران جاری است. چه می توان کرد؟ تغییرات فرهنگی دشوار و زمان بر است اما دو کار کوچک از همین امروز تمرین کنیم.
•تغییر نگاه: هیچ موفقیتی یک شبه به دست نیامده است. برگردیم به همان مثال بوکسور 500 هزار دلاری! آن پانصد هزار دلار برای ده دقیقه نیست. بلکه برای سالها تمرین کردن، عرق ریختن، خون ریختن، کتک خوردن، کبود شدن و درد کشیدن است. آن هم فقط از بین 300 نفری که با هم تمرین بوکس را ده سال پیش شروع کرده بودند یک نفر به خاطر تداوم به این جایگاه رسیده است. آیا ارزشش را دارد؟ سالها ترس، زود بیدار شدن، دویدن، نخوردن چیزهایی که دوست دارید، تحمل فشارهای زیاد، شنیدن کُریهای حریفان، جراحی زخمها و آسیبها، هزینه کردن برای مربی، احساس تهوع در اتاق رختکن، انتظار شروع مسابقه، انتظارات طرفداران و فشاری که روی شما وارد میکند، ترس از حریفانی که فک شما را ممکن است خورد کنند. قدبلندی هزینه دارد اما ما هزینه اش را نمی بینیم. فقط بلندی را می بینیم و قیچی ها را آماده می کنیم. هر گاه موفقیتی را دیدیم سریعا سال های سختی پشت آن موفقیت را مرور کنیم.
•هر جامعه ای مانند نان شب به قدبلندها نیاز دارد (به شرکت های موفق، شخصیت های معروف و ...) آن ها الگوی ما و فرزندان ما هستند. الگو داشتن باعث می شود که افراد معمولی و جوان جامعه چشم انداز داشته باشند. الگو و چشم انداز از نان شب اگر نگویم واجب تر که به همان اندازه مهم است. مباد آن روزی که با شکم سیر اما با ذهنی خالی از چشم انداز سر به بالین بگذاریم. قدبلندها باعث می شوند که نگاه مان را از خاک برگیریم و گاهی به آسمان ها نگاه کنیم. وظیفه ما (مردم) و دولت این است که شرکت های عظیم، کارآفرینان بزرگ، ورزشکاران موفق، هنرمندان نام آور را تبلیغ و ترویج کنیم و تلاش کنیم که بزرگ تر و موفق تر شوند. هر چقدر آن ها بزرگ تر و موفق تر افق دید ما و نسل آتی بلندتر خواهد شد.
بگذاریم به جای جامعه شمشادی، یک باغ متنوع از گل های غیرهمشکل، غیر هم سایز شکل بگیرد. اگر قرار بود همه ما یک شکل و یک اندازه باشیم، خداوند از آغاز چنین می کرد.
@Managementhints
دکتر مجتبی لشکربلوکی
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
😞😞😞😞😞😞😞😞😞😞
تلخند:
مروري بر رويدادهاي اخير:
١- گزارشگر فوتبال براي كانكس گريه كرد و نماينده ي مردم براي حقوقش!
٢- بنده خدا حق داشت، به قول خودش سر كلاس ميخوابيد و هشت و نيم ميليون دشت مي كرد و حالا توي مجلس همان كار را مي كند و فقط هفت ميليون!
انصافمان كجاست؟!
٣- آقاي بغبغو و خانم منقلب كماكان با شعور و سواد در حد درجه هواي سيبري شان ،در رسانه هاي مجازي لايك جمع مي كنند !
٤- گسل ملارد از خواب ناز برخاست!
همه ترسيدند جز جسورترين مدير سالهاي اخير كه در هيچ دولتي تاريخ انقضا ندارد!
راهكار دادند ايشان و ما چه دانيم كه راهكار چيست!
بيش از حركت مورون زمين ، حرف ايشان مرا لرزاند:
هر تهراني يك خانه در شهرستان بخرد!!!!
٥-آمديم جوجه هايمان را آخر پاييز بشماريم ،كه ناغافل ديديم اصلا تخمه مرغي در سبدمان نيست!
٦-به آقاي اولتيماتوم ٤٨ ساعته ، وعده ي دارالمجانين دادند!!
٧- آن يكي مدير كه كارش محيط زيست بود هم از غافله عقب نماند و راهكاري بس شگرفت در راستاي آلودگي فرمودند:
دعا كنيد كه باد بيايد!!!
٨- غم خروج و عوارض ما را گرفته بود كه ...
ناگاه ديديم ماشين هاي سه چهار برابر قيمت هاي جهاني مان را از منزل ممنوع الخروج كردند!
٩- بنزين گران دم در، يارانه در آستانه خداحافظي ، دوا و درمان سر طاقچه ي ناز و ... هم با وعده اسيد رقيق به كرامت و درايت دوستان حل خواهد شد.
١٠- هارپ و شارپ و زارپ و زارت هم بماند به بعد...
نوشته: آلفرد هيچ كس هيچ چيز را هـيچ وقت و هيچ جا گردن نمي گيرد.
#مصطفي_يوسفي
#والدو
☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️
✍ #کانال_شعر_ادبیات
😞😞😞😞😞😞😞😞😞😞
تلخند:
مروري بر رويدادهاي اخير:
١- گزارشگر فوتبال براي كانكس گريه كرد و نماينده ي مردم براي حقوقش!
٢- بنده خدا حق داشت، به قول خودش سر كلاس ميخوابيد و هشت و نيم ميليون دشت مي كرد و حالا توي مجلس همان كار را مي كند و فقط هفت ميليون!
انصافمان كجاست؟!
٣- آقاي بغبغو و خانم منقلب كماكان با شعور و سواد در حد درجه هواي سيبري شان ،در رسانه هاي مجازي لايك جمع مي كنند !
٤- گسل ملارد از خواب ناز برخاست!
همه ترسيدند جز جسورترين مدير سالهاي اخير كه در هيچ دولتي تاريخ انقضا ندارد!
راهكار دادند ايشان و ما چه دانيم كه راهكار چيست!
بيش از حركت مورون زمين ، حرف ايشان مرا لرزاند:
هر تهراني يك خانه در شهرستان بخرد!!!!
٥-آمديم جوجه هايمان را آخر پاييز بشماريم ،كه ناغافل ديديم اصلا تخمه مرغي در سبدمان نيست!
٦-به آقاي اولتيماتوم ٤٨ ساعته ، وعده ي دارالمجانين دادند!!
٧- آن يكي مدير كه كارش محيط زيست بود هم از غافله عقب نماند و راهكاري بس شگرفت در راستاي آلودگي فرمودند:
دعا كنيد كه باد بيايد!!!
٨- غم خروج و عوارض ما را گرفته بود كه ...
ناگاه ديديم ماشين هاي سه چهار برابر قيمت هاي جهاني مان را از منزل ممنوع الخروج كردند!
٩- بنزين گران دم در، يارانه در آستانه خداحافظي ، دوا و درمان سر طاقچه ي ناز و ... هم با وعده اسيد رقيق به كرامت و درايت دوستان حل خواهد شد.
١٠- هارپ و شارپ و زارپ و زارت هم بماند به بعد...
نوشته: آلفرد هيچ كس هيچ چيز را هـيچ وقت و هيچ جا گردن نمي گيرد.
#مصطفي_يوسفي
#والدو
☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️
✍ #کانال_شعر_ادبیات
🔰اندوه نوشتی برای #غواص های دست بسته ی شهید
✍️ احسان محمدی/خرداد1394
@Managementhints
اشکم بند نمی آید. دست خودم نیست. یک وقت هایی نمی شود. درست مثل الان. خبر تازگی ندارد. 175 غواص شهید را به وطن برگرداندند.
- «آقا جنگه دیگه! حلوا که خیرات نمی کنن!»!
... اما نمی توانم خودم را قانع کنم. دلم بی سواد است. بی سواد. عقل معاش اندیش می گوید ننویس! خفه شو! به تو چه مربوطه؟! اما نمی شود ننوشت.
↙️ دارم فکر می کنم به جوان هایی که زنده به گور شدند. غواص های جوان و نوجوانی که دست هایشان را با سیم بستند و خاک رویشان ریختند. به آن لحظه آخر وقتی این بچه ها توی لباس های برزنتی سربازی یا غواصی کنار هم چمباتمه زده اند، به هم تکیه داده اند. به مادرهایشان فکر کرده اند. به بچه هایشان. به معشوقه هایشان. به اینکه مرخصی بگیرند. برگردند به خانه تا مادرهایشان پوتین های خاک گرفته را واکس بزنند. تا اسفند برایشان دود کنند....
↙️ نفرین به جنگ! نفرین به هر کسی که از جنگ لذت می برد. شعله اش را روشن می کند. هیزم رویش می گذارد. اینها هیچکدام گلادیاتور نبوده اند. پسرهای این سرزمین با سرهای تراشیده رفته اند که دفاع کنند از این سرزمین مادری.
↙️ کسی هست جواب مادرهایشان را بدهد؟ نه از این تسلیت های که با دسته گل می فرستند در خانه ها. نه از آن پیام ها که پر است از واژه های تکراری. اینها داغ دل آدم را تازه تر می کند. کسی هست به بچه هایشان بگوید ببخشید ما هم مقصر بودیم!! کسی هست ... گیرم که بفرستید. گیرم که مادرهایشان پیش چشم دوربین ها محکم بایستند. وقتی که تنها می شوند چطور می توانند ببخشند؟!
↙️ نفرین به جنگ! نفرین به آنها که کاری کردند مادرهای مان بوی اشک بدهند. کاری کردند این سرزمین خاکش، خاکستر تن عاشق ترین فرزندانش باشد... مهم نیست این 175 نفر را بشناسیم یا نه، همه این استخوان های خاک گرفته که به خانه برمی گردند برادرهای ما بودند. رفیق های ما. کَس ما...
↙️ دارم به این عکس نگاه می کنم. به آن سیم که دور دست هایش پیچیده اند و فکر می کنم مردی که این سیم را پیچید کجاست؟ جنگ او را هم بلعید یا الان می رود نجف و قبر حضرت علی (ع) را زیارت می کند؟ نکند با همان دست ها برای زائرهای ایرانی که می روند کربلا فلافل درست می کرد؟ نکند با همان دست ها که این سیم ها را جوری گره زد که سرباز ایرانی نتواند تکان بخورد دارد در نخلستان های بصره خرما می چیند. نکند با همان دست ها قنوت می گیرد و ربنا آتنا فی الدنیا حسنه می خواند...
↙️ کسی خطایش را نمی پذیرد. بپرسی و گله کنی حتی ممکن است غضبناک «برخورد» کنند اما فعلاً و تا اطلاع ثانوی می توانیم از خدا بپرسیم حواست کجا بود وقتی این بچه ها را اینطور زنده به گور کردند؟
↙️ داشتی با دیدن کدام آفریده ات زیر لب «احسن الخالقین» می گفتی وقتی خاک راهش را توی بینی و دهان این بچه ها باز می کرد؟ وقتی اکسیژن داشت تمام می شد و دست و پا می زدند و سیم ها بیشتر توی گوشت شان فرو می رفت. داشتی چکار می کردی خدا؟! ...
#۱۷۵_غواص_شهید
#كربلاي_٤
@Managementhints
✍️ احسان محمدی/خرداد1394
@Managementhints
اشکم بند نمی آید. دست خودم نیست. یک وقت هایی نمی شود. درست مثل الان. خبر تازگی ندارد. 175 غواص شهید را به وطن برگرداندند.
- «آقا جنگه دیگه! حلوا که خیرات نمی کنن!»!
... اما نمی توانم خودم را قانع کنم. دلم بی سواد است. بی سواد. عقل معاش اندیش می گوید ننویس! خفه شو! به تو چه مربوطه؟! اما نمی شود ننوشت.
↙️ دارم فکر می کنم به جوان هایی که زنده به گور شدند. غواص های جوان و نوجوانی که دست هایشان را با سیم بستند و خاک رویشان ریختند. به آن لحظه آخر وقتی این بچه ها توی لباس های برزنتی سربازی یا غواصی کنار هم چمباتمه زده اند، به هم تکیه داده اند. به مادرهایشان فکر کرده اند. به بچه هایشان. به معشوقه هایشان. به اینکه مرخصی بگیرند. برگردند به خانه تا مادرهایشان پوتین های خاک گرفته را واکس بزنند. تا اسفند برایشان دود کنند....
↙️ نفرین به جنگ! نفرین به هر کسی که از جنگ لذت می برد. شعله اش را روشن می کند. هیزم رویش می گذارد. اینها هیچکدام گلادیاتور نبوده اند. پسرهای این سرزمین با سرهای تراشیده رفته اند که دفاع کنند از این سرزمین مادری.
↙️ کسی هست جواب مادرهایشان را بدهد؟ نه از این تسلیت های که با دسته گل می فرستند در خانه ها. نه از آن پیام ها که پر است از واژه های تکراری. اینها داغ دل آدم را تازه تر می کند. کسی هست به بچه هایشان بگوید ببخشید ما هم مقصر بودیم!! کسی هست ... گیرم که بفرستید. گیرم که مادرهایشان پیش چشم دوربین ها محکم بایستند. وقتی که تنها می شوند چطور می توانند ببخشند؟!
↙️ نفرین به جنگ! نفرین به آنها که کاری کردند مادرهای مان بوی اشک بدهند. کاری کردند این سرزمین خاکش، خاکستر تن عاشق ترین فرزندانش باشد... مهم نیست این 175 نفر را بشناسیم یا نه، همه این استخوان های خاک گرفته که به خانه برمی گردند برادرهای ما بودند. رفیق های ما. کَس ما...
↙️ دارم به این عکس نگاه می کنم. به آن سیم که دور دست هایش پیچیده اند و فکر می کنم مردی که این سیم را پیچید کجاست؟ جنگ او را هم بلعید یا الان می رود نجف و قبر حضرت علی (ع) را زیارت می کند؟ نکند با همان دست ها برای زائرهای ایرانی که می روند کربلا فلافل درست می کرد؟ نکند با همان دست ها که این سیم ها را جوری گره زد که سرباز ایرانی نتواند تکان بخورد دارد در نخلستان های بصره خرما می چیند. نکند با همان دست ها قنوت می گیرد و ربنا آتنا فی الدنیا حسنه می خواند...
↙️ کسی خطایش را نمی پذیرد. بپرسی و گله کنی حتی ممکن است غضبناک «برخورد» کنند اما فعلاً و تا اطلاع ثانوی می توانیم از خدا بپرسیم حواست کجا بود وقتی این بچه ها را اینطور زنده به گور کردند؟
↙️ داشتی با دیدن کدام آفریده ات زیر لب «احسن الخالقین» می گفتی وقتی خاک راهش را توی بینی و دهان این بچه ها باز می کرد؟ وقتی اکسیژن داشت تمام می شد و دست و پا می زدند و سیم ها بیشتر توی گوشت شان فرو می رفت. داشتی چکار می کردی خدا؟! ...
#۱۷۵_غواص_شهید
#كربلاي_٤
@Managementhints
✅ خاوریها
✍️ محسن جلال پور
@Managementhints
امروز چهاردهمین سالگرد زلزله بم است. هر سال این روزها یاد آن زلزله،روح کرمانیها را خراش میدهد.آنها که عمق فاجعه را دیدند،احتمالا تا مدتها نتوانستند به زندگی عادی بازگردند. خیلیها هنوز هم نیمه شبها صدای ناله آدمهای زیر آوار مانده را میشنوند.
به خاطر دارم یکی دو هفتهای از زلزله بم گذشته بود و دیگر صدایی از زیر آوارها شنیده نمیشد.آنها که بیرون مانده بودند،دیگر امیدی نداشتند که عزیزانشان را زنده از دل خاک بیرون بکشند.حتی خیلیها امیدی به پیدا کردن جسد عزیزانشان را هم نداشتند. فقط خاک بود و آوار.
یکی دو هفته اول که گذشت،رفت و آمد سیاستمداران هم کم شد. به جایش مردم از داخل و خارج کشور میآمدند و میرفتند.
کار زیاد بود. سازمانها،تشکلها و گروههای کوچک و بزرگ مردمی هرکدام گوشهای از کار را برعهده گرفته بودند. آن روزها تازه مسوولیت ریاست اتاق بازرگانی کرمان روی دوش من قرارگرفته بود. ما تلاش میکردیم از خیرین بخش خصوصی برای آواربرداری و بازسازی بم کمک بگیریم. اتاق کرمان وظیفه داشت مهمانان رسمی داخلی و خارجی را پذیرش کرده و مقدمات بازدید آنها را از شهر بم فراهم کند.هرکس به کرمان میآمد،مهمان اتاق بود.آنها را اسکان میدادیم و برای بازدید به بم میبردیم. آن روزها اتاق کرمان یک خودروی پیکان داشت.ماشین شخصی من هم پژو پارس بود. این دو خودرو مدام بین بم و کرمان در رفت و آمد بودند. جز آن، از خودروهای کرایهای هم استفاده میکردیم. اما مدتی بعد دیدیم هزینههای اتاق به شدت بالا رفته و مهمانان هم از برخورد رانندگان راضی نیستند. تصمیم گرفتیم برای انجام بهتر کار، چند خودروی مناسب تهیه کنیم اما اتاق کرمان بودجهای در اختیار نداشت. اولین کاری که کردم این بود که به دیدار رئیس وقت اتاق ایران بروم. گفتند خوب است در نشست هیأت رئیسه اتاق،گزارشی از وضعیت زلزله ارائه کنید. آن روزها علینقی خاموشی رئیس اتاق ایران بود. در نشست، از بم و گرفتاریهایش گفتم و از مردمی که همه چیزشان را از دست داده بودند. من روایت میکردم و آنها میگریستند. آنروز آقای خاموشی دستور خرید یک دستگاه پرشیا را صادر کرد. در قدم اول دست پر برگشتم.چند روز بعد هم موفق شدم سه دستگاه خودرو دیگراز شركتهاي بزرگ براي مدتي به امانت بگيرم. کارمان راحت شده بود و هر روز چند مهمان رسمی و غیر رسمی را به بم میبردیم و بر میگرداندیم. خیلی از این رفت و آمدها برای بم عایدی داشت اما وعده بعضیها هم هرگز به سرانجام نرسید.
به خاطر دارم یکی از روزهای پایانی دی ماه بود که اعلام کردند محمودرضا خاوری، مدیرعامل وقت بانک سپه قرار است به کرمان سفر کند و این بانک تصمیم دارد در بازسازی ویرانه بم نقش مهمی داشته باشد. به استقبالش رفتیم و از فرودگاه مستقیم به سمت بم حرکت کردیم.
وقت نماز که شد آقای خاوری اصرار کرد که در اولین روستا توقف کنیم و بعد از اقامه نماز به راه خود ادامه دهیم. از جاده اصلی خارج شدیم و در مسجد کوچکی در یک روستای دور افتاده، نماز را به امامت آقای خاوری اقامه کردیم.
پس از آن به بم رفتیم و خاوری روی ویرانههای شهر کلی اشک ریخت. از آن دسته مدیرانی بود که به شدت تحت تأثیر قرار گرفت به گونهای که تمام راه بازگشت،از ایدههایش برای بازسازی بم گفت. در طول راه با چند نفر از مدیران و مشتریان عمده بانک سپه صحبت کرد و من پیش خودم فکر کردم اگر این وعدهها عملی شود، دست کم نیمی از ویرانه بم ساخته خواهد شد.
خاوری در طول راه چند بار گریه کرد و بارها گفت تا به حال این قدر از موضوعی عمیقا متأثر نشده است.
به هرحال سفر آن روز سفر آقای خاوری هم به پایان رسید اما پس از آن، از جانب او هیچ کاری برای بازسازی ویرانهها انجام نشد و هیچ کدام از وعدههایی که داد به سرانجام نرسید. ممکن است اشتباه کرده باشم و خدا میداند راضی نیستم حتی درباره فردی مثل خاوری بی انصافی کرده باشم اما تا جایی که به خاطر دارم او هیچ گام مؤثری برای بازسازی بم برنداشت.
امروز وقتی در چهاردهمین سالگرد زلزله بم، خبری خواندم و تصویری دیدم که هنوز بازسازی این شهر به سرانجام نرسیده است، یاد وعدههای بیشمار خاوریها میافتم.
خاوریها میآیند و وعده میدهند و میروند و بردنیها را با خود میبرند .
@Managementhints
✍️ محسن جلال پور
@Managementhints
امروز چهاردهمین سالگرد زلزله بم است. هر سال این روزها یاد آن زلزله،روح کرمانیها را خراش میدهد.آنها که عمق فاجعه را دیدند،احتمالا تا مدتها نتوانستند به زندگی عادی بازگردند. خیلیها هنوز هم نیمه شبها صدای ناله آدمهای زیر آوار مانده را میشنوند.
به خاطر دارم یکی دو هفتهای از زلزله بم گذشته بود و دیگر صدایی از زیر آوارها شنیده نمیشد.آنها که بیرون مانده بودند،دیگر امیدی نداشتند که عزیزانشان را زنده از دل خاک بیرون بکشند.حتی خیلیها امیدی به پیدا کردن جسد عزیزانشان را هم نداشتند. فقط خاک بود و آوار.
یکی دو هفته اول که گذشت،رفت و آمد سیاستمداران هم کم شد. به جایش مردم از داخل و خارج کشور میآمدند و میرفتند.
کار زیاد بود. سازمانها،تشکلها و گروههای کوچک و بزرگ مردمی هرکدام گوشهای از کار را برعهده گرفته بودند. آن روزها تازه مسوولیت ریاست اتاق بازرگانی کرمان روی دوش من قرارگرفته بود. ما تلاش میکردیم از خیرین بخش خصوصی برای آواربرداری و بازسازی بم کمک بگیریم. اتاق کرمان وظیفه داشت مهمانان رسمی داخلی و خارجی را پذیرش کرده و مقدمات بازدید آنها را از شهر بم فراهم کند.هرکس به کرمان میآمد،مهمان اتاق بود.آنها را اسکان میدادیم و برای بازدید به بم میبردیم. آن روزها اتاق کرمان یک خودروی پیکان داشت.ماشین شخصی من هم پژو پارس بود. این دو خودرو مدام بین بم و کرمان در رفت و آمد بودند. جز آن، از خودروهای کرایهای هم استفاده میکردیم. اما مدتی بعد دیدیم هزینههای اتاق به شدت بالا رفته و مهمانان هم از برخورد رانندگان راضی نیستند. تصمیم گرفتیم برای انجام بهتر کار، چند خودروی مناسب تهیه کنیم اما اتاق کرمان بودجهای در اختیار نداشت. اولین کاری که کردم این بود که به دیدار رئیس وقت اتاق ایران بروم. گفتند خوب است در نشست هیأت رئیسه اتاق،گزارشی از وضعیت زلزله ارائه کنید. آن روزها علینقی خاموشی رئیس اتاق ایران بود. در نشست، از بم و گرفتاریهایش گفتم و از مردمی که همه چیزشان را از دست داده بودند. من روایت میکردم و آنها میگریستند. آنروز آقای خاموشی دستور خرید یک دستگاه پرشیا را صادر کرد. در قدم اول دست پر برگشتم.چند روز بعد هم موفق شدم سه دستگاه خودرو دیگراز شركتهاي بزرگ براي مدتي به امانت بگيرم. کارمان راحت شده بود و هر روز چند مهمان رسمی و غیر رسمی را به بم میبردیم و بر میگرداندیم. خیلی از این رفت و آمدها برای بم عایدی داشت اما وعده بعضیها هم هرگز به سرانجام نرسید.
به خاطر دارم یکی از روزهای پایانی دی ماه بود که اعلام کردند محمودرضا خاوری، مدیرعامل وقت بانک سپه قرار است به کرمان سفر کند و این بانک تصمیم دارد در بازسازی ویرانه بم نقش مهمی داشته باشد. به استقبالش رفتیم و از فرودگاه مستقیم به سمت بم حرکت کردیم.
وقت نماز که شد آقای خاوری اصرار کرد که در اولین روستا توقف کنیم و بعد از اقامه نماز به راه خود ادامه دهیم. از جاده اصلی خارج شدیم و در مسجد کوچکی در یک روستای دور افتاده، نماز را به امامت آقای خاوری اقامه کردیم.
پس از آن به بم رفتیم و خاوری روی ویرانههای شهر کلی اشک ریخت. از آن دسته مدیرانی بود که به شدت تحت تأثیر قرار گرفت به گونهای که تمام راه بازگشت،از ایدههایش برای بازسازی بم گفت. در طول راه با چند نفر از مدیران و مشتریان عمده بانک سپه صحبت کرد و من پیش خودم فکر کردم اگر این وعدهها عملی شود، دست کم نیمی از ویرانه بم ساخته خواهد شد.
خاوری در طول راه چند بار گریه کرد و بارها گفت تا به حال این قدر از موضوعی عمیقا متأثر نشده است.
به هرحال سفر آن روز سفر آقای خاوری هم به پایان رسید اما پس از آن، از جانب او هیچ کاری برای بازسازی ویرانهها انجام نشد و هیچ کدام از وعدههایی که داد به سرانجام نرسید. ممکن است اشتباه کرده باشم و خدا میداند راضی نیستم حتی درباره فردی مثل خاوری بی انصافی کرده باشم اما تا جایی که به خاطر دارم او هیچ گام مؤثری برای بازسازی بم برنداشت.
امروز وقتی در چهاردهمین سالگرد زلزله بم، خبری خواندم و تصویری دیدم که هنوز بازسازی این شهر به سرانجام نرسیده است، یاد وعدههای بیشمار خاوریها میافتم.
خاوریها میآیند و وعده میدهند و میروند و بردنیها را با خود میبرند .
@Managementhints
✅ تئوری سوسک( پاسخ بجای واکنش )
@Managementhints
✍در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر میزند و بر روی یک خانمی مینشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زدن میکند. او وحشتزده بلند میشود و سعی میکند با پریدن و تکان دادن دستهایش سوسک را از خود دور کند.
واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشتزده میشوند. بالاخره آن خانم موفق میشود سوسک را از خود دور کند. سوسک پر میزند و روی خانم دیگری نزدیکی او مینشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش میشود که همین حرکتها را تکرار کنند!
پیشخدمت به سمت آنها میدود تا کمک کند.
در اثر واکنشهای خانم دوم، این بار سوسک پر میزند و روی پیشخدمت مینشیند.
پیشخدمت محکم میایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه میکند.
زمانی که مطمئن میشود، سوسک را با انگشتانش میگیرد و به خارج رستوران پرت میکند.
در حالیکه قهوهام را مزه مزه میکردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد.
آیا سوسک باعث این رفتار هیستریک شده بود⁉️
اگر اینطور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟
چرا او تقریبا به شکل ایدهآلی این مسئله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی ایجاد کند؟
این سوسک نبود که باعث این نا آرامی و ناراحتی خانمها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.
من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من میشود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت میکند.
این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت میکند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده است که موجب ناراحتیم میشود.
✅من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.
✅آن خانم به اتفاق رخداده واکنش نشان داد، در حالیکه پیشخدمت پاسخ داد.
✅واکنشها همیشه غریزی هستند در حالیکه پاسخها همراه با تفکرند.
✅این مفهوم مهمی در فهم زندگی است. آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. او به این خاطر خوشحال است که دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.
@Managementhints
@Managementhints
✍در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر میزند و بر روی یک خانمی مینشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زدن میکند. او وحشتزده بلند میشود و سعی میکند با پریدن و تکان دادن دستهایش سوسک را از خود دور کند.
واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشتزده میشوند. بالاخره آن خانم موفق میشود سوسک را از خود دور کند. سوسک پر میزند و روی خانم دیگری نزدیکی او مینشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش میشود که همین حرکتها را تکرار کنند!
پیشخدمت به سمت آنها میدود تا کمک کند.
در اثر واکنشهای خانم دوم، این بار سوسک پر میزند و روی پیشخدمت مینشیند.
پیشخدمت محکم میایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه میکند.
زمانی که مطمئن میشود، سوسک را با انگشتانش میگیرد و به خارج رستوران پرت میکند.
در حالیکه قهوهام را مزه مزه میکردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد.
آیا سوسک باعث این رفتار هیستریک شده بود⁉️
اگر اینطور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟
چرا او تقریبا به شکل ایدهآلی این مسئله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی ایجاد کند؟
این سوسک نبود که باعث این نا آرامی و ناراحتی خانمها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.
من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من میشود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت میکند.
این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت میکند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده است که موجب ناراحتیم میشود.
✅من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.
✅آن خانم به اتفاق رخداده واکنش نشان داد، در حالیکه پیشخدمت پاسخ داد.
✅واکنشها همیشه غریزی هستند در حالیکه پاسخها همراه با تفکرند.
✅این مفهوم مهمی در فهم زندگی است. آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. او به این خاطر خوشحال است که دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.
@Managementhints
حتما و حتما و حتما و حتما
گوش كنيد و نشر دهيد
صداي دكتر محمد معصومي
مطالب كامل و مفيد در خصوص زلزله هاي اخير و بايد ها و نبايدها
@Managementhints
👇👇👇👇👇👇👇👇
گوش كنيد و نشر دهيد
صداي دكتر محمد معصومي
مطالب كامل و مفيد در خصوص زلزله هاي اخير و بايد ها و نبايدها
@Managementhints
👇👇👇👇👇👇👇👇
فرصت هاي كسب و كار مثل اتوبوس هستند، هميشه يكي ديگر در راه است كه بيايد.
#ريچارد_برانسون
@Managementhints
#ريچارد_برانسون
@Managementhints
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موبد: بايد به سراسر ايران زمين پندنامه بفرستيم
زن: پندنامه بفرست اي موبد، اما اندكي نان نيز بر آن بيفزاي
ما مردمان از پند سير آمده ايم و بر نان گرسنه ايم
@Managementhints
مرگ يزدگرد١٣٥٨
#بهرام_بيضايي
زن: پندنامه بفرست اي موبد، اما اندكي نان نيز بر آن بيفزاي
ما مردمان از پند سير آمده ايم و بر نان گرسنه ايم
@Managementhints
مرگ يزدگرد١٣٥٨
#بهرام_بيضايي
حاکمی کشوری را اشغال کرد به وزیر خود گفت قوانینی تنظیم کن تا دمار از روزگار این ملت در بيارم !
فردای آن روز وزیر نزد حاکم آمد و قوانین را خواند…
۱. مالیات ۳ برابر فعلی
۲. حقوق ربع عرف بقیه کشورها
۳. حاکم صاحب جان و مال همه مردم است
۴. خنديدن ممنوع
حاکم گفت : بند چهارم چه معنی دارد ؟! وزیر : بند چهارم سوپاپ اطمینان است ، بعدا متوجه معنی آن خواهید شد
جارچیان قوانین را اعلام کردند ملت گفتند این که جان و مال ما از آن حاکم باشد توجیه دارد چون ایشان صاحب قدرت است ؛ ولی یعنی چه نتوانیم بخنديم !؟
مردم برای اینکه از امر حاکم نافرمانی کرده باشند در کوچه و پسکوچه میخنديدن ، جلسات شبانه خنده برگزار میکردند و هر گاه ميخنديدن احساس میکردند که کاری سیاسی انجام میدهند ! ماموران هم مدام در حال دستگیری انان بودند
روزی حاکم به وزیر گفت الان معنی سوپاپ اطمینانی که گفتی را میفهمم ! چون باعث شده که هیچکس به ۳ قانون اول توجهی نکند !
جاي بسي تأمل دارد.
@Managementhints
فردای آن روز وزیر نزد حاکم آمد و قوانین را خواند…
۱. مالیات ۳ برابر فعلی
۲. حقوق ربع عرف بقیه کشورها
۳. حاکم صاحب جان و مال همه مردم است
۴. خنديدن ممنوع
حاکم گفت : بند چهارم چه معنی دارد ؟! وزیر : بند چهارم سوپاپ اطمینان است ، بعدا متوجه معنی آن خواهید شد
جارچیان قوانین را اعلام کردند ملت گفتند این که جان و مال ما از آن حاکم باشد توجیه دارد چون ایشان صاحب قدرت است ؛ ولی یعنی چه نتوانیم بخنديم !؟
مردم برای اینکه از امر حاکم نافرمانی کرده باشند در کوچه و پسکوچه میخنديدن ، جلسات شبانه خنده برگزار میکردند و هر گاه ميخنديدن احساس میکردند که کاری سیاسی انجام میدهند ! ماموران هم مدام در حال دستگیری انان بودند
روزی حاکم به وزیر گفت الان معنی سوپاپ اطمینانی که گفتی را میفهمم ! چون باعث شده که هیچکس به ۳ قانون اول توجهی نکند !
جاي بسي تأمل دارد.
@Managementhints
بدون صداقت ممكن نيست ، سايرين مديريت شما را به معناي واقعي بپذيرند.
براي اينكه يك رهبر واقعي و شايسته باشيد، صادق باشيد.
@Managementhints
براي اينكه يك رهبر واقعي و شايسته باشيد، صادق باشيد.
@Managementhints
#طنز
مسير پيشرفت بدون پول و پارتي
كوتاهه ولي در عوض ميتوني انتهاي راه رو از ابتدا ببيني!!😋
@Managenenthints
مسير پيشرفت بدون پول و پارتي
كوتاهه ولي در عوض ميتوني انتهاي راه رو از ابتدا ببيني!!😋
@Managenenthints
✅ آب ولرم زلزله
✍️ دکتر محسن رنانی
@Managementhints
در چند روز اخیر با چند مشاهده مرتبط درباره زلزله روبهرو شدم که یکی از آنها را شرح میدهم و سعی میکنم شرح آنها را به تحلیل خودم آلوده نکنم.
دیشب به همراه همسرم با اتوبوس از اصفهان به تهران حرکت کردیم و ساعت ۵ صبح به تهران رسیدیم. برای صبحانه، منزل یکی از همکاران دعوت داشتیم. از اتوبوس که پیاده شدیم در ترمینال بیهقی از کسی شنیدیم که دیشب حدود ساعت یک صبح در تهران زلزلهای به بزرگی ۴.۲ ریشتر آمده است.
از ترمینال بیهقی اسنپ گرفتم تا به خانه میزبانمان عزیمت کنیم. در طول مسیر، راننده گفت: شنیدید که دیشب در تهران زلزله آمد؟ گفتیم بله. گفت ما چون خواب بودیم و خانهمان هم شرق تهران است و از کانون زلزله دور بودیم متوجه نشدیم اما خواهرم چون خانه اش در حوالی میدان آزادی است زلزله را متوجه شده بود و بیدار شد و به ما زنگ زد و گفت از خانه بروید بیرون. پرسیدم: شما بعد از تلفن خواهرتان از خانه بیرون رفتید؟ گفت رفتیم بیرون اما چون دیدیم تعداد کسانی که بیرون ریختهاند خیلی زیاد نیست، ما هم برگشتیم به خانه. بعد راننده نکته مهمی را گفت.
گفت «به نظرم، نظر خدا از ما برگشته و تصمیم گرفته یک کار اساسی برامون انجام بده. غلط نکنم داره قضیه قورباغه پخته پیش میاد که اول توی آب ولرم بیحس میشه و بعد کمکم میپزه. حالا هی زلزله های کوچولو مییاد تا ما عادت کنیم و حساسیتمون کم بشه و وقتی زمین میلرزه تو خونه بنشینیم و بگیم خوب اینم به خیر گذشت و حتی مساله زلزله را به شوخی و مسخرگی بکشیم؛ مانند بقیه مشکلات، مثل آلودگیهوا یا ریزگردها یا بیکاری یا تورم یا ورشکستگی موسسات مالی که اولش هیاهویی میشود و بعد همه فراموششان می شود و میروند دنبال زندگیشان؛ زلزله هم دارد چنین وضعی پیدا میکند. بعد هم یک شب یک زلزله اساسی میاد و اساسی بِهِمون حال میده».
بگذارید جمعبندی نکنم. اما بیایید، همدلی، همفکری و همکاری را میان خودمان بالا ببریم. این تنها راهی است که برای عبور از مشکلات و بحرانها در جلوی پای جامعه ما قرار دارد. شاید جوانان یا نهادهای مدنی هر منطقه از شهر بتوانند از طریق تشکیل گروههای بحث و گفتوگو در فضای مجازی، برای مشکلاتی که پس از حوادثی مانند زلزله پیش میآید راهکارهایی عملی پیدا کنند و آنگاه در لحظات حساس و در زمان وقوع بحران، بتوانند در منطقه خود همیاری و همکاری اهالی منطقه را برای مدیریت بهتر بحران شکل دهند. و البته ای کاش خود «سازمان مدیریت بحران کشور» تشکیل «شبکههای مدیریت مدنی بحران» را تشویق میکرد.
@Managementhints
✍️ دکتر محسن رنانی
@Managementhints
در چند روز اخیر با چند مشاهده مرتبط درباره زلزله روبهرو شدم که یکی از آنها را شرح میدهم و سعی میکنم شرح آنها را به تحلیل خودم آلوده نکنم.
دیشب به همراه همسرم با اتوبوس از اصفهان به تهران حرکت کردیم و ساعت ۵ صبح به تهران رسیدیم. برای صبحانه، منزل یکی از همکاران دعوت داشتیم. از اتوبوس که پیاده شدیم در ترمینال بیهقی از کسی شنیدیم که دیشب حدود ساعت یک صبح در تهران زلزلهای به بزرگی ۴.۲ ریشتر آمده است.
از ترمینال بیهقی اسنپ گرفتم تا به خانه میزبانمان عزیمت کنیم. در طول مسیر، راننده گفت: شنیدید که دیشب در تهران زلزله آمد؟ گفتیم بله. گفت ما چون خواب بودیم و خانهمان هم شرق تهران است و از کانون زلزله دور بودیم متوجه نشدیم اما خواهرم چون خانه اش در حوالی میدان آزادی است زلزله را متوجه شده بود و بیدار شد و به ما زنگ زد و گفت از خانه بروید بیرون. پرسیدم: شما بعد از تلفن خواهرتان از خانه بیرون رفتید؟ گفت رفتیم بیرون اما چون دیدیم تعداد کسانی که بیرون ریختهاند خیلی زیاد نیست، ما هم برگشتیم به خانه. بعد راننده نکته مهمی را گفت.
گفت «به نظرم، نظر خدا از ما برگشته و تصمیم گرفته یک کار اساسی برامون انجام بده. غلط نکنم داره قضیه قورباغه پخته پیش میاد که اول توی آب ولرم بیحس میشه و بعد کمکم میپزه. حالا هی زلزله های کوچولو مییاد تا ما عادت کنیم و حساسیتمون کم بشه و وقتی زمین میلرزه تو خونه بنشینیم و بگیم خوب اینم به خیر گذشت و حتی مساله زلزله را به شوخی و مسخرگی بکشیم؛ مانند بقیه مشکلات، مثل آلودگیهوا یا ریزگردها یا بیکاری یا تورم یا ورشکستگی موسسات مالی که اولش هیاهویی میشود و بعد همه فراموششان می شود و میروند دنبال زندگیشان؛ زلزله هم دارد چنین وضعی پیدا میکند. بعد هم یک شب یک زلزله اساسی میاد و اساسی بِهِمون حال میده».
بگذارید جمعبندی نکنم. اما بیایید، همدلی، همفکری و همکاری را میان خودمان بالا ببریم. این تنها راهی است که برای عبور از مشکلات و بحرانها در جلوی پای جامعه ما قرار دارد. شاید جوانان یا نهادهای مدنی هر منطقه از شهر بتوانند از طریق تشکیل گروههای بحث و گفتوگو در فضای مجازی، برای مشکلاتی که پس از حوادثی مانند زلزله پیش میآید راهکارهایی عملی پیدا کنند و آنگاه در لحظات حساس و در زمان وقوع بحران، بتوانند در منطقه خود همیاری و همکاری اهالی منطقه را برای مدیریت بهتر بحران شکل دهند. و البته ای کاش خود «سازمان مدیریت بحران کشور» تشکیل «شبکههای مدیریت مدنی بحران» را تشویق میکرد.
@Managementhints
تنها انقلاب خطرناک، انقلاب گرسنگان است. من از شورشهایی که دلیل آن بی نانی باشد، بیش از نبرد با یک ارتش دویست هزار نفری بیم دارم
@Managementhints
#ناپلئون_بناپارت
@Managementhints
#ناپلئون_بناپارت