مقدمه‌ – Telegram
مقدمه‌
2.81K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
خدمتکاران اسرائیل در ایران
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز

کلیپ و عکس‌هایی پخش شده که نشان می‌دهد دو روز پیش عده‌ای افراطی رفته‌اند جلوی زیارتگاه استر و مردخای در همدان و پرچم اسرائیل را آتش زده‌اند. یعنی جلوی یکی از زیارتگاه‌های مورد احترام یهودیان ایران. این رفتار نابخردانه از یکسو تعرض به مقدسات یهودیان، به‌عنوان یکی از ادیان الهی و رسمی بر پایه قانون اساسی است و از سوی دیگر متهم کردن یهودیان کشورمان به هم‌دستی با اسرائیل. یهودیان ایرانی یکی از شریف‌ترین مردمان این سرزمین‌اند که تاکنون زیان‌شان به کسی نرسیده و رد پای‌شان در هیچ خراب‌کاری‌ای کشف نشده است. در عوض می‌توان به فهرست بلند بالای خدمات‌شان به این کشور در طول تاریخ پرداخت که پیشکش کردن شهدای یهودی در جنگ تحمیلی و البته کمک‌های فراوان جامعه یهودیان ایران به رزمندگان ایرانی در جنگ جزو آخرین موارد است. جالب آنکه یهودیان ایرانی جزو قدیمی‌ترین ساکنان این سرزمین‌اند که پیشینه حضورشان در ایران به ۲۵۶۲ سال پیش (۵۳۹ پ.م)، یعنی زمان آزادی‌شان از چنگ پادشاه بابل توسط کوروش بزرگ می‌رسد که بسیاری‌شان ترجیح دادند همراه کوروش به سرزمین‌های آن روزگار ایران بیایند. به راستی چند نفر از ما می‌دانیم که چند نسل پیش‌مان چه کسانی بودند و از چه زمانی ساکن این خاک و سرزمین مقدس بوده‌ایم؟ پس از تشکیل حکومت اسرائیل نیز علی‌رغم همه تطمیع و وعده‌هایی که از سوی اسرائیل دریافت کردند، حاضر به ترک میهن‌شان نشدند. اگرچه عده زیادی‌شان هم رفتند و شهروند اسرائیل شدند، اما آیا رفتارهای همین انگشت‌شمار افراط‌گرایان به ظاهر مسلمان یکی از عوامل این ترک میهن‌شان نبود؟
زیارتگاه استر و مردخای پیش از این نیز شوربختانه مورد بی‌حرمتی قرار گرفته بود و باز شوربختانه‌تر، موارد مشابه دیگری نیز در این زمینه داریم.
برای نمونه «استراخاتون»، آنگونه که مسلمانان می‌نامندش، یا «سارابت‌آشر»، آنگونه که خود یهودیان می‌نامندش، یکی از قدیمی‌ترین آرامگاه‌های یهودیان اصفهان در جنوب این شهر است که آنجا هم بدبختانه از دست نادان‌های افراطی در امان نیست و هر گاه تنش میان ایران و اسرائیل بالا می‌گیرد، روی دیوارهای این آرامگاه تاریخی شعارهایی علیه اسرائیل می‌نویسند. واقعا نا آگاهی و نادانی تا اینجا که نتوانی میان فرقه صهیونیسم و آیین یهود تمایز قائل شوی؟ اینها از رهبری جلوترند که بارها تاکید کرده حساب یهودیان ایران و جهان جدا از حساب اسرائیلی‌ها و صهیونیست‌هاست؟
اتفاقا حضور یهودیان در ایران خود نشانه‌ای است از هم‌زیستی تاریخی مسلمانان و یهودیان (و دیگر ادیان الهی) در کنار یکدیگر. اما آیا این رفتارهای افراطی خدمت به اسرائیل برای اثبات ادعای بی‌پایه و اساسش مبنی بر یهودی‌آزاری در ایران نیست؟ آیا این چراغ سبز نشان دادن به اسرائیل نیست مبنی بر اینکه ما چند نفر انگشت‌شمار در اینجا افراطی‌گری می‌کنیم تا تو بتوانی پرونده درستی کنی علیه کل ایران؟
در روزهای اخیر شاهد سکوت بخش قابل توجهی از روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان و افراد مشهور ایرانی درباره حملات رژیم تا دندان مسلح اسرائیل به مردم بی‌گناه غزه بوده‌ایم (برخلاف بسیاری از هم‌فکران‌شان در دیگر کشورها. دست کم در ترکیه می‌دانم موضع‌گیری روشنفکران و مردم خیلی پر رنگ‌تر از ایران است). آیا یکی از دلایل این سکوت، ترس‌شان از انتقادات جامعه نیست که با برچسب «از خودشونه» اینها را نیز کنار افراطیونی بنشانند که در این فیلم می‌بینیم؟
نکته عجیب اینکه ماموران نیروی انتظامی آنجا ایستاده و فقط تماشا می‌کنند؟ آیا این رفتار افراطی‌ها کنار زیارتگاه یهودیان، مصداق بارز اخلال در نظم عمومی، تعرض و توهین به اماکن مقدس ادیان رسمی و سلب آرامش شهروندان این کشور نیست؟
نهادهای مسئول و متولی اگر واقعا به فکر منافع و مصالح ملی هستند باید با چنین مواردی برخورد قانونی و بدون کمترین ملاحظه‌ای داشته باشند.
@moghaddames
انتشار دو سفرنامه جدیدم:

دیدار و گفتگو با روح چنگیزخان: مردم‌نگاری سفر به مغولستان

سفرنامه شیعه باستان‌دوست: خودمردم‌نگاری پیاده‌روی اربعین ۹۷

توضیحات بیشتر در فرسته‌ی بعدی.

@moghaddames
انتشار هم‌زمان دو سفرنامه‌ام
امیر هاشمی مقدم

ماه گذشته دو سفرنامه‌ام که مربوط به سفرهای چند سال پیش است به‌طور هم‌زمان از سوی انتشارات اندیشه احسان و انتشارات انسان‌شناسی منتشر شد. بر هر دو نام مردم‌نگاری و خودمردم‌نگاری نهادم. مردم‌نگاری روشی است در انسان‌شناسی که پژوهشگر تلاش می‌کند با حضور در میدان پژوهش، گفتگو و مصاحبه عمیق با اهالی آن جامعه، مشاهده مشارکتی در زندگی‌شان و... به فهمی از فرهنگ برسد که نزدیک به فهم آن جامعه باشد. مردم‌نگاری سفر ترکیبی است از این روش با سفرنامه‌نویسی. یعنی در مردم‌نگاری سفر از سفرنامه‌نویسی صِرف فراتر رفته و ورود و حضورمان در آن نقطه بیشتر بر پایه وجود یک مسئله یا پرسش است؛ بیش از آنکه واژه به کار ببریم از مفاهیم نظری سود می‌جوییم؛ و برای تحلیل و تفسیر رویدادها نظریات انسان‌شناسی را به کار می‌گیریم. من در این سفرنامه‌ها تلاش کردم تا جای ممکن به این شیوه نزدیک شوم. میزان موفقیتم در این زمینه را دیگران باید ارزیابی کنند. هرچند خودم به نقاط ضعفم در این زمینه تا حدودی آگاهم.

۱- گفتگو با روح چنگیزخان: مردم‌نگاری سفر به مغولستان

این کتاب نتیجه و دستاورد سفری است که در تابستان ۱۳۹۶ به دعوت دانشگاه ملی مغولستان به این کشور رفتم و نزدیک بیست روز آنجا بودم. نیمی از این زمان را در میان عشایر مغول در چادرهای مغولی وسط استپ‌ها گذراندم و نیمی دیگر را در کلاس‌های دوره «مغول‌شناسان جوان» در دانشگاه ملی این کشور شرکت کردم. پیش از این بخش‌هایی از این سفر را به شکل یادداشت‌های پراکنده و به فراخور موضوع در رسانه‌ها منتشر کرده بودم.
در این کتاب تلاش کردم روایت تا حدودی مردم‌نگارانه از سفرم به مغولستان ارائه دهم. در این مردم‌نگاری سفر احساسات و تجربیاتم را از حضور در کشوری که اطلاعات بسیار اندکی از آن در ایران وجود دارد و ذهنیت ایرانیان درباره این کشور صرفا محدود به حمله چنگیزخان به ایران و نابودی کشورمان است، ارائه دادم. در این زمینه مدام تلاش کردم در رفت و آمد میان‌فرهنگی، بخش‌هایی از فرهنگ ایران را با فرهنگ مغولستان (برای نمونه جایگاه چنگیزخان در مغولستان با جایگاه کوروش بزرگ در ایران) و یا فرهنگ ایران با ترکیه (به‌ویژه در زمینه نفوذ فرهنگی در کشورهای دیگر و از جمله در مغولستان) را مقایسه کنم و به چرایی این تفاوت‌ها بپردازم.

۲- سفرنامه شیعه باستان‌دوست: خودمردم‌نگاری پیاده‌روی اربعین ۹۷

این یکی کتاب حاصل تجربیاتم از سفر اربعین در پاییز ۱۳۹۷ است. آن موقع ساکن ترکیه بودم. آمدم ایران روادید زیارتی گرفتم و مانند بقیه زائران راه افتادم به سوی کربلا.
در این کتاب هم تلاش کردم روایت تا حدودی خودمردم‌نگارانه از پیاده‌روی اربعین ارائه دهم و احساسات و تجربیاتم را از حضور در این مراسم و برخورد با فرهنگ عراق و نیز فرهنگ زائران ایرانی در طول راه به ثبت برسانم. در خودمردم‌نگاری، پژوهشگر توصیفش از میدان پژوهش و فرهنگ، بیشتر بر پایه تجربیات خودش به‌عنوان یک عضو از آن جامعه است یا تاکید و تمرکز را می‌گذارد بر توصیف جایگاه خودش به‌عنوان پژوهشگر و نسبتش با میدان تحقیق.
در سفرنامه اربعین برای من در کنار زیارت بقاع متبرکه، بازدید از آثار تاریخی و فرهنگی تمدن ایرانی در عراق، به‌ویژه کاخ کسری نیز اهمیت به‌سزایی داشت و بنابراین بخشی از این خودمردم‌نگاری سفر به بیان احساساتم در میانه هویت ایرانی اسلامی مربوط می‌شود؛ اینکه می‌توان بدون اینکه یکی را قربانی نگاه دیگر کرد، هم هویت مذهبی را دوست داشت و هم هویت ملی باستانی را.
طبیعتا ویژگی مردم‌نگاری و به‌ویژه خودمردم‌نگاری اینست که به دلیل دیدگاه‌های شخصی و تجربیات متفاوت، نتایج متفاوتی نیز در پی دارد. بر همین پایه، اثر حاضر تنها زاویه نگاه من است که در گردآوری آن از مشاهده مشارکتی و در تحلیل آن از ادبیات انسان‌شناسی سود برده‌ام.

بیشتر کتاب‌فروشی‌های اینترنتی هر دو کتاب را دارند. برای نمونه سایت «ایران‌کتاب» با بیست درصد تخفیف هر دو را می‌فروشد (مغولستان اینجا و شیعه باستان‌دوست اینجا). برخی کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب تهران هم دارند (پخش و کتاب‌فروشی ققنوس، پیام امروز، صدای معاصر و کتاب‌فروشی‌هایی که با این پخش‌ها کار می‌کنند کتاب را دارند). از شهرستان‌ها بی‌خبرم.
کانال تلگرامی مقدمه
@moghaddames
نبرد رستم دستان و چنگیزخان مغول

نعمت‌الله فاضلی (استاد انسان‌شناسی): روزنامه شرق

کتابی این روزها خواندم که در نوع خودش نظیر ندارد: «دیدار و گفتگو با روح چنگیزخان» (۱۴۰۲) نوشته امیر هاشمی مقدم.
می‌گویم این کتاب نظیر ندارد، چه، اولین سفرنامه فارسی در سال‌های اخیر درباره مغولستان است. هاشمی مقدم پا به سرزمین ناشناخته‌ای می‌گذارد و با توصیف‌های خواندنی و دلنشین از پدیده‌ها و تجربه‌های بکر و تازه، و تحلیل‌های تطبیقی و انتقادی، خواننده را از همان بای بسم‌الله تا انتهای کتاب دنبال خودش مشتاقانه می‌کشاند.
نویسنده شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۶ وارد «فرودگاه چنگیزخان» در اولان‌باتور پایتخت مغولستان می‌شود و نوزده روز آنجا اقامت دارد تا در دوره مغول‌شناسی شرکت کند.
از مغولستان چه می‌دانیم؟ هیچ. واقعا هیچ، جز این که مغول‌ها روزگاری به ما حمله کرده و چنگیزخان و سربازانش ایران را نابود کرده‌اند.
حالا بعد از چند قرن یک ایرانی کنجکاو، خلاق و ایران‌دوستِ تمام‌عیار می‌رود به شهر و دیار مغول‌ها تا ببیند آنها چگونه زندگی می‌کنند، چه می‌خورند، چه می‌پوشند، به چه دین و آیینی هستند، چه زبانی دارند، توسعه یافته‌اند یا نه و پرسش‌های بسیار دیگر.
«مغولستان در ایران سفارتخانه ندارد» (ص ۱۶) و همین دردسرهای بزرگی برای ویزا گرفتن هاشمی مقدم می‌آفریند که در «خوان اول: جنگ رستم و چنگیز برای گرفتن روادید مغولستان» در ۲۰ صفحه آن را شرحی خواندنی و شنیدنی می‌دهد.
قصه از همان لحظه ورود به فرودگاه شروع می‌شود؛ جایی که «چنگیزخان خودش را می‌کند توی چشم هر کسی که وارد کشورش شده و تا پایان سفر هم همراه اوست» (۴۱). جا به جا و نقطه به نقطه مغولستان پر شده از رد و نشان چنگیزخان. «کلا توی مغولستان چنگیزخان را در همه جا می‌بینید؛ اما گویا مغول‌ها او را در همه جا حس می‌کنند و با روح او در گفتگویی همیشگی‌اند» (۱۴۰).
چیزی که هاشمی مقدم را آزار می‌دهد ستایش چنگیزخان نیست، این است که ما در ایران چرا کوروش کبیر و ده‌ها اسطوره‌ی واقعی ملی و انسانی‌مان را پاس نمی‌داریم؟ هاشمی مقدم می‌کوشد در جای جای کتابش با مقایسه‌های آموزنده، یادآور شود که «بی‌توجهی مسئولین ایران به هویت تاریخی، زبانی و فرهنگی آسیبی به هویت ملی و فرهنگی‌مان وارد می‌کند که دیر یا زود دودش به چشم همگان خواهد رفت» (۵۸).
رهاورد اصلی سفر هاشمی مقدم دانش دست اول او از مشاهدات و مراوداتش با مغول‌هاست. او شرح می‌دهد که اگرچه در شهرهای مغولستان، ساختمان‌های امروزی، اتومبیل‌های ژاپنی، فست‌فود، مراکز خرید و تکنولوژی‌های امروزی هست، اما نیمی از جمعیت این کشور همچنان عشایر دامپرورند و وفادار به شمنیسم و جادو و باورهای کهن مانده‌اند؛ البته «شمنیسم بدون شمن» (۸۹). نویسنده نمونه‌هایی متعدد از این باورهای جاری و متداول آنجا می‌نویسد که خواندنی است. او شرح می‌دهد که ادیان الهی جای چندانی در مغولستان ندارند و همین باورها بنیاد زندگی آنهاست. در زمینه روابط جنسی کم‌تر سخت‌گیری دارند و مصرف الکل مثل آب خوردن آسان و فراوان است. بدمستی و عوارض آن مثل زد و خورد میان مستان نیز همه جا دیده می‌شود.
طبیعت خشن نقش پر رنگی در همه زندگی آنها دارد. تنها دو ماه تیر و مرداد هوای آفتابی و گرم دارند و ده ماه سال سرما دمار از روزگارشان درمی آورد. در همین دو ماه مهم‌ترین جشن‌شان که «نادام» است را برگزار می‌کنند؛ ترکیبی از کشتی مغولی، اسب‌سواری و  تیراندازی (۱۰۷).
تا همین جا جذابیت روایت نویسنده از مغولستان روشن شد، اما نثر گیرا و طنزآلود نویسنده هم خواندنی است.
هاشمی مقدم انسان‌شناس و مردم‌نگار حرفه‌ای است و می‌داند چگونه مشاهده کند، چگونه مشاهداتش را بنویسد و از هر فرصتی برای یادگیری و یاد دادن نهایت بهره را ببرد. ضمنا او سفرنامه‌نویس حرفه‌ای هم هست و فوت و فن نوشتن را خوب تمرین کرده است.
با وجود جذابیت‌های این کتاب، موقع خواندن مراقب داوری‌های اخلاقی و بینش هاشمی مقدم هم باشید. روایت نویسنده تصویر جامعه و فرهنگ بدوی یا بهتر بگویم عجیب و غریب از مغولستان است که معلوم نیست تا چه اندازه واقع‌گرا باشد، اما بر اساس اقامت بیست‌روزه توریستی نمی‌توان به سادگی فرهنگ کشوری را شناخت و داوری کرد.
به‌ویژه اینکه میزبان هاشمی مقدم برنامه‌هایی برای او و هم‌کلاسی‌های مغول‌شناسی تدارک دیده بود که آنها را با جلوه‌ها و جنبه‌های تاریخی و سنتی مغولستان آشنا سازد. نویسنده با مردم مغولستان هم‌نشینی کافی نداشته و صرفا توریست‌وار گوشه‌هایی از این فرهنگ را گزینشی مشاهده کرده است.
این را هم می‌توان در نظر گرفت که ما ایرانی‌ها دل خوشی از مغول‌ها نداریم و هنوز زخم حمله چنگیزخان در پس پشت روح‌مان التیام نیافته است.
با وجود این، خواندن این کتاب لطفی دارد و آموزنده است. به‌ویژه این که نویسنده ادیبانه قصه‌پردازی می‌کند و ادراک حسی از لحظه‌ها در سرزمینی ناشناخته می‌آفریند.
@moghaddames
گزارشی از سگ‌های خیابانی در مازندران
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
چهارشنبه دو هفته پیش ساعت ۷ شب در پارک هلستان در نوشهر مازندران مشغول ورزش بودم که سگی از پشت حمله کرد و پای چپم را گاز گرفت. وقتی برای دور کردن او از خودم با لگد زدمش پای راستم را هم محکم‌تر گاز گرفت. شلوارم پاره شد و هر دو پایم خون افتاد. اکنون که دو هفته از آن داستان می‌گذرد جای هر دو گاز روی ساق پاهایم کبود است همچنان. بعدا فهمیدم چون در حال دویدن بودم، یگ تحریک شده و فکر کرده دارم فرار می‌کنم. برای همین دوید و از پشت مرا گاز گرفت. این رویداد به‌ویژه برای کسانی که سوار موتور یا دوچرخه هستند زیاد رخ می‌دهد. در حالت عادی سگ‌ها، به‌ویژه اگر یک سگ تنها باشد به کسی حمله نمی‌کنند.
فردا صبح که برای واکسن هاری به خانه بهداشت چالوس رفتم، از همانجا پژوهشم را آغاز کردم. یعنی با مسئولان خانه بهداشت، شهرداری، پناهگاه سگ‌های خیابانی و گروه‌های طرفدار حقوق حیوانات در دو شهر نوشهر و چالوس گفتگو کردم و از برخی جاها هم بازدید داشتم.
گزارش حاصل این پژوهش نسبتا مفصل است و در انصاف‌نیوز (اینجا) منتشر شده. اما چکیده اینکه در این دو شهر هم آمار سگ‌گزیدگی نسبتا بالاست (در هر کدام به‌طور متوسط ماهانه بین صد تا صد و پنجاه مورد) که برخی‌شان جراحات جدی ایجاد می‌کند.
بین شهرداری و دیگر نهادها هماهنگی لازم وجود ندارد. شهرداری می‌گوید بودجه لازم برای این کار را ندارد و بخشی از آنچه انجام می‌دهد اصلا در حیطه مسئولیتش نیست. طرفداران حقوق حیوانات باور دارند شهرداری برای این کار بودجه دریافت می‌کند، اما همه آن را در این راه هزینه نمی‌کند.
دو پناهگاه برای سگ‌های خیابانی در نوشهر و چالوس داریم که ظرفیت‌شان تقریبا پر است و به‌ویژه پناهگاه چالوس وضعیت چندان مناسبی ندارد.
نه خیرین طرفدار حیوانات و نه شهرداری و دیگر نهادها بودجه برای عقیم‌سازی ندارند؛ در حالی‌که این برنامه باید در اولویت باشد. هزینه هر عقیم‌سازی بیش از یک میلیون تومان می‌شود.
چه در میان طرفداران حقوق سگ‌های خیابانی و چه در میان منتقدان آنها برخی شدیدا احساسی عمل کرده و همین مانع بررسی دقیق موضوع می‌شود. برای نمونه، همان شب که توضیح کوتاهی درباره آنچه رخ داده بود در صفحات اجتماعی‌ام نوشتم، طرفداران حقوق حیوانات زخم ایجاد شده در پایم را مسخره می‌کردند و می‌گفتند چنین جراحتی ارزشش را نداشت که درباره‌اش بنویسم. اینان به این نکته توجه ندارند که حتی یک خراش سطحی هم می‌تواند باعث انتقال هاری شود و چنانچه کسی به هاری مبتلا شود، مرگ او حتمی است (یعنی هاری قابل پیشگیری هست، اما قابل درمان نیست). در نقطه مقابل، منتقدان حضور سگ‌ها در شهرها هم مرا به خاطر مواقع پیشینم در انتقاد از کشتار سگ‌ها توسط شهرداری مواخذه می‌کردند. یک درگیری لفظی شدید هم بین این دو گروه زیر نوشته‌ام در اینستاگرام پیش آمد.
آنچه مشخص است اینکه چه از نگاه طرفداران و چه از نگاه منتقدان، وضعیت سگ‌های خیابانی در نوشهر و چالوس بحرانی است. منتقدان حضور این سگ‌ها را بیش از اندازه دانسته و آنرا مایه نگرانی و وحشت خانواده‌ها می‌دانند. در نقطه مقابل، طرفداران می‌گویند وضعیت خود این سگ‌ها هم بحرانی است و کسی به داد آن‌ها نمی‌رسد. حتی شهرداری‌ها هم به باور این افراد گاهی اوقات به نام زنده‌گیری، آنها را معدوم می‌کنند.
آنچه مشخص است اینکه کشتن سگ‌ها اگر جوابگو بود در سالیان گذشته که شهرداری‌ها بر معدوم‌سازی این زبان‌بسته‌ها تمرکز داشتند به نتیجه می‌رسید.
باید عقیم‌سازی در اولویت قرار بگیرد. یک‌بار و برای همیشه باید بودجه‌ای برای این کار در نظر گرفته شده و نتیجه را طی چند سال آینده که زاد و ولد این حیوان کاهش می‌یابد و به طبع آن حضورش در خیابان‌ها نیز کم‌رنگ‌تر می‌شود دید.
شاید بهتر باشد به دور از احساسات‌گرایی، از حضور سگ‌ها در برخی فضاهای شهری که امکان حادثه‌آفرینی وجود دارد، جلوگیری شود.
گزارش کامل را به همراه تصاویری از جراحت و کبودی پاهایم پس از دو هفته و پناهگاه سگ‌های نوشهر با لمس کردن دکمه instant در زیر بخوانید.
@moghaddames
تاراج هویت‌مان
امیر هاشمی مقدم
این روزها به مناسبت سالگرد درگذشت مولانا، مراسم ده روزه «شب عروس» در کنار آرامگاهش در قونیه ترکیه در حال برگزاری است. سال‌های پیش که ساکن ترکیه بودم هر سال در این مراسم حضور می‌یافتم. اکنون هم دلم آنجاست.
یکی از دوستان که امسال به آنجا رفته، تصویری از بروشوری برایم فرستاده که اداره فرهنگ و گردشگری قونیه به سه زبان ترکی، انگلیسی و فارسی میان گردشگران پخش می‌کند و در میان جاذبه‌های شهر قونیه، یکی هم به آرامگاه شمس اشاره کرده است.
من پیش از این بارها در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی علیه این جعل تاریخی نوشته بودم (برای نمونه در اینجا).
مسئله اینجاست که ترکیه در چند سال اخیر اینجا را به احتمال آرامگاه شمس معرفی می‌کرد؛ اما وقتی واکنش مناسبی از سوی ایران ندید، اکنون بدون ذره‌ای شبهه و البته بدون هیچگونه سند و مدرکی مدعی است که آرامگاه همینجاست. در همان نوشته‌های قبلی‌ام بر پایه اسناد نشان داده بودم که حتی سلاطین و نویسندگان و نقاشان عثمانی هم به وجود آرامگاه شمس در شهر خوی اشاره داشتند و هیچ رد و اثری از این آرامگاه در قونیه نبود.
امیدوارم مسئولان میراث فرهنگی پیگیری کنند.
@moghaddames
نگاهی به سفرنامه مغولستان

محمدرضا جوادی یگانه

🔘کتاب «دیدار و گفتگو با روح چنگیزخان»، مردم‌نگاری سفر بیست‌روزه امیر‌ هاشمی‌مقدم، انسان‌شناس، به مغولستان در مرداد سال ۱۳۹۶ است. او برای شرکت در دوره‌ آشنایی با فرهنگ مغولی با نام «مغول‌شناسان جوان» عازم این سفر شده است، که حدود سی‌ نفر از گوشه و کنار جهان در این برنامه شرکت کرده بودند.

با امیر هاشمی‌مقدم دو سفر دلنشین دو هفته‌ای یکی به آسیای میانه و یکی به قفقاز داشته‌ام و می‌دانم چقدر خوش‌سفر است و چقدر دقیق و پیگیر. از این رو، خواندن سفرنامه برایم جذابیت مضاعفی داشت و در بخش‌هایی از کتاب با روح هاشمی‌مقدم! گفتگو می‌کردم. در ادامه توضیح مختصری از کتاب می‌دهم تا شاید خوانندگان به خواندن سفرنامه در دوره‌ای که دیگر سفرنامه‌نویسی چندان رایج نیست، علاقمند شوند.

فصل اول کتاب گزارشی است از مصائب اخذ ویزای مغولستان که برای هر ایرانی که سفر خارجی رفته باشد، شرح مصیبت آشنایی است ولی برای مقصد کم‌طرفداری چون مغولستان، مصیبتش بیشتر است.

در فصول بعدی، که هر روز را در یک فصل شرح داده، دو بخش اصلی سفر را می‌توان دید: اول، سفر یک‌هفته‌ای «مغول‌پژوهان جوان» در میان عشایر مغولی و زندگی در میان آنها است، و بخش دوم، شرکت در دوره‌های مغول‌شناسی است.

بعد از طی یک سفر سیزده‌ساعته به یک منطقه عشایری، یک‌ هفته‌ را در چادرهای مغولی (گیر) سر کردند و در آنجا بازی‌های مغولی و ساخت گیر را یاد گرفتند و در جشنواره مغولی (نادام) شرکت کردند که شامل مسابقات کشتی مغولی، اسب‌سواری و تیراندازی و نیز موسیقی و رقص است و هاشمی‌مقدم هم تصنیف کاروان را خوانده است. دو مشاهده متفاوت او در این یک هفته، یکی مرگ اسبی است در اثرگرما و دیگری توصیف دقیق و جزیی از شیوه سنتی کشتن گوسفند که درآوردن قلب گوسفند است در حالی که هنوز زنده است. او در اینجا دلیل این نحوه کشتن را هم بر اساس رسم باستانی مغولان توضیح می‌دهد چون خون قربانی دارای روح است اگر بر زمین بریزد به قاتل آسیب می‌زند. کتاب جابجا شامل اطلاعات انسان‌شناختی در باره موضوعات گوناگون است از شمنیسم گرفته تا تکه‌های نیم‌پز گوشت.

کلاس‌های مغول‌شناسی شامل موارد زیر در باره مغولستان است: موسیقی سنتی، باستان‌شناسی ، بودیسم. اصطلاحات مغولی، شمنیسم، ادبیات معاصر، تاریخ باستان، اقتصاد، بازی‌های سنتی و بومی، زبان‌های آلتایی، پژوهش‌های انسان‌شناختی، پدیده دزود (زمستان بسیار سرد مغولستان)، ادبیات مدرن، مسایل اجتماعی مغولستان، بودیسم، سبک زندگی دامداران، و برنامه‌های مطالعات مغول‌شناسی و نهاد «مطالعات مغولی». در باره کلاس آخر، هاشمی‌مقدم عدم استفاده از منابع فارسی و منابع موجود در باره مطالعات مغولی را تذکر داده و آن را فرصتی برای ارتباط بیشتر با مغولستان می‌داند.

بخش دیگری از سفر او به اورخون و قره‌قورروم برای دیدن سنگ‌نوشته‌های باستانی در قرن هشتم میلادی است و بازدید از تندیس چهل‌متری چنگیز‌خان که عکس روی جلد کتاب است. چنگیز نماد ملی‌گرایی مغولی است. وجه مشترک همه نمادها در آنجا چنگیز است و در همه جا دیده می‌شود و گویی مغول‌ها در همه جا مشغول گفتگو با روح او هستند. هاشمی‌مقدم نماد روح ایرانی را کورش می‌داند و بحثی می‌کند در باره اینکه اگر بنا باشد تندیس کورش برپا شود، چپ‌گراها و امت‌گراها و قوم‌گرایان چه نقدهایی که بر آن خواهند کرد. البته به نظرم ایران با مغولستان تفاوت دارد. ایران هویت متکثری دارد و با جامعه بسیطی چون مغولستان قابل مقایسه نیست.

تسلط هاشمی‌مقدم به زبان ترکی باعث ارتباط بیشتر او با مردم مغولستان شده، هر چند در فصل اول و سایر فصول کتاب در باره تفاوت ترکی مغولی و ترکی استانبولی هم توضیح می‌دهد. او خود را سانسور نمی‌کند و در باره چیزهایی می‌نویسد که دیگران کمتر در باره آن می‌نویسند، از جمله در باره کاسه توالت مغولی و در باره هنر تن‌کامه. در جایی هم از استفاده از نوار بهداشتی برای جلوگیری از خونریزی بواسطه کولیت توضیح می‌دهد!

مشخص است که او پیش از سفر در باره مغولستان خوانده و در سفر هم چشمش باز بوده تا بیشتر ببینید و دقیق‌تر ببیند. تفسیر و توضیح هم می‌دهد، از این رو می‌توان کتاب را چیزی بیش از یک سفرنامه صرف دانست، بیشتر پژوهشی بر اساس انسان‌شناسی گردشگری است. و البته اهمیت کتاب فقط در اطلاعات او در باره کشوری که یکی از اساسی‌ترین تاثیرات را بر سرنوشت ایران و آسیای میانه داشته است، نیست. بلکه نشان می‌دهد ما چقدر از مغولستان کم می‌دانیم. تعداد کتاب‌های با عنوان مغولستان، در سایت کتابخانه ملی، بجز کتاب هاشمی مقدم ۱۰ عنوان است. از این رو، می‌توان کتاب هاشمی‌مقدم را نه یک سفرنامه، که درآمدی بر شناخت مغولستان هم دانست.
#سفرنامه
@javadimr
در حالی‌که بسیاری از سفرای کشورهای غربی و شرقی و هنرمندان و ورزشکاران غیر ایرانی شب یلدا را شادباش می‌گویند، سخنگوی گروهک طالبان یلدا را کاری مشرکانه دانسته که جرم است.
بارها گفته و نوشته‌ام که طالبان بیش از آنکه گروهک بنیادگرای دینی باشد، گروهکی قوم‌گرا است که تنظیمات کارخانه‌اش بر پایه ضدیت با زبان فارسی و ایران‌ستیزی است. هر بار هم شواهد تازه‌ای این ادعا را تایید می‌کند.
با این همه هنوز برخی رسانه‌های خاص ما هر رفتار ضد ایرانی این گروهک را سریعا توجیه می‌کنند. بدتر از همه رفتار وزارت امور خارجه ماست که در دیدار هیئت‌های رسمی این گروهک از ایران، مترجم می‌گذارند؛ اتفاقی که از ابتدای استقلال افغانستان تاکنون بی‌سابقه بود و برای نخستین بار سنگ بنای این رفتار ضد ایرانی نهاده شد.
سال‌ها درباره رفتارهای ایران‌ستیزانه باکو هشدار داده شد، اما کسی جدی نگرفت تا دو سال پیش که باکو رسما و علنا با اتکا به اسرائیل، برای ایران شاخ و شانه کشید. حالا همین هشدارها درباره طالبان داده می‌شود؛ تا کِی آنان که باید، هشیار شوند.
شب دراز، سیاه و سرد طالبانی در افغانستان بالاخره با دمیدن خورشید مهر به پایان خواهد رسید.
@moghaddames
آنها از شما ربودند و شما از مسلمانان
امیر هاشمی مقدم
دیروز فیلم «ربوده‌شده» که محصول امسال (دوهزار و بیست و سه) سینمای ایتالیا (با همکاری فرانسه و آلمان) است را دیدم. داستان کودکی یهودی به نام ادگاردو است که به دستور پاپ از خانواده‌اش در محله یهودی‌نشین بولونیا به زور جدا شده و در کلیسا تحت تعلیمات کاتولیکی قرار می‌گیرد؛ چرا که پرستار دوران نوزادی این بچه ادعا کرده در آن زمان و مخفیانه این کودک را غسل تعمید داده. بر پایه قانون کلیسا چنین کودکی مسیحی به شمار آمده و نمی‌تواند نزد خانواده یهودی‌اش باقی بماند.
داستان این فیلم واقعی است و در میانه سده نوزدهم در ایتالیا رخ داده. بسیار بدتر از اینها در اروپا بر سر یهودیان آمد. بارها محلات‌شان به بهانه‌های واهی تاراج شد، کشته شدند، از خانه و محله‌شان تبعید می‌شدند، اموال‌شان به زور غصب می‌شد، مالیات‌های بسیار سنگین بر آنها اعمال می‌گشت، فرزندان از خانواده‌ها جدا می‌شدند، هر نوع بلا/ بدبختی و شکستی به حضور یهودیان نسبت داده می‌شد و... .
دست کم ما در علوم اجتماعی با ماجرای دریفوس آشنایی داریم؛ افسر یهودی ارتش فرانسه که متهم به خیانت به فرانسه و ارائه اطلاعات حساس به آلمانی‌ها شد. او سال‌ها به ناحق به جزیره شیطان تبعید شد و در حالی‌که مدتی بعد بی‌گناهی‌اش اثبات گردید، مقامات قضایی و ارتش فرانسه همچنان بر مجرم بودن او پافشاری می‌کردند. امیل دورکیم (پایه‌گذار جامعه‌شناسی فرانسه که خودش نیز یهودی‌تبار بود) در کنار امیل زولا، آناتول فرانس و برخی دیگر در دفاع از او مطالب بسیاری نوشتند.
یهودستیزی تنها در هولوکاست و آلمان نازی خلاصه نمی‌شد، بلکه تاریخی طولانی در بیشتر سرزمین‌های اروپایی داشت.
اما تقریبا در همه این چند سده، جوامع مسلمان اصلی‌ترین پناهگاه یهودیان بود که در مقایسه با جوامع اروپایی و مسیحی، برخوردهای بسیار انسانی‌تری با یهودیان داشت. کافی است بدانیم در سده پانزدهم که اسپانیا اموال یهودیان را تاراج و آنها را از این سرزمین اخراج کرد، حکومت عثمانی با دعوت‌نامه رسمی و آغوش باز آنان را در خود پذیرفت. اما در یک سده گذشته اروپا برای فرار از شرم تاریخی خود، با تجاوز به سرزمین‌های مسلمانان (با این توجیه که چند هزار سال پیش اینجا متعلق به یهودیان بوده) و در پی قرارداد سایکس-پیکو میان انگلیس و فرانسه، آتشی افروخت که دامن کل خاورمیانه را گرفته است.
خواهش می‌کنم پیش از آنکه بخواهید بر پایه گزارش رسانه‌های فارسی‌زبان آن‌ور آبی مرا متهم کنید، نگاهی به صدها کتاب نوشته‌شده در این زمینه که نویسندگان‌شان غیرمسلمان هستند بیندازید. چند نمونه مشهورش که به فارسی برگردان شده:
صلحی که همه صلح‌ها را بر باد داد
اختراع قوم یهود
فراتر از واپسین آسمان
و...
@moghaddames
به بهانه زادروز رودکی
امیر هاشمی مقدم
هزار و صد و شصت و سه سال پیش در چنین روزی، یعنی چهارم دی‌ماه سال دویست و سی و نه هجری خورشیدی در روستای پنج‌رود یا پنج‌رودک سمرقند، رودکی چشم به جهان گشود.
من دو بار شانس این را داشتم که از روستای زادگاه و آرامگاه وی بازدید کنم؛ یک‌بار در پاییز سال نود و دو و یک‌بار هم در تابستان سال نود و پنج. بار نخست تنهایی به تاجیکستان سفر کرده بودم و بار دوم همراه با دوستانم جبار رحمانی، محمدرضا جوادی یگانه و حسین شرفی.
رودکی را نخستین شاعر فارسی‌سرای دارای دیوان می‌دانند. یعنی گرچه پیش از او نیز شاعران فارسی‌سرای دیگری داشتیم، اما هیچ‌کدام صاحب کتاب و دیوان شعر نبودند. همچنین او را مبدع رباعی، مترجم کلیله و دمنه و نیز سندبادنامه از پهلوی (یا شاید عربی) به فارسی می‌دانند. همچنین سهم زیادی برای او در زمینه تغییر دبیره (خط) از پهلوی به فارسی قائل‌اند. دولت تاجیکستان که به زبان فارسی و تاریخ و تمدن ایران اهمیت بسیاری می‌دهد.
روستای پنج‌رود تقریبا نزدیک مرز ازبکستان است. شهر تاریخی سمرقند هم در ازبکستان جای گرفته. این از همان کثیف‌بازی‌های شوروی بود که مرزها را طوری تنظیم کرد تا اختلافات تا ابد میان اقوام و کشورهای این حوزه باقی بماند و همیشه نیازمند ریش‌سفیدی برادر بزرگ‌تر (روسیه) باشند؛ همان چیزی که در ارمنستان-آذربایجان هم شاهدیم.
رودکی شاعر درباری امیر نصر سامانی بود. مشهورترین شعرش «بوی جوی مولیان آید همی» است که برای ترغیب همین امیر به بازگشت به بخارا سرود. چرا که امیرنصر برای کاری به هرات (افغانستان امروز) رفته بود و چون از آب و هوای هرات خوشش آمد، چهار سال آنجا ماند. بالاخره لشکریان و اطرافیانش که دلتنگ بخارا و خانه و کاشانه خود شده بودند، دست به دامان رودکی می‌شوند و او نیز با سرودن چنین شعری، آنچنان باعث دلتنگی امیرنصر می‌شود که بدون کفش بر اسبش می‌جهد و به سوی بخارا می‌تازد. یادش به خیر، در سفر به بخارا (ازبکستان امروزی) هتل‌مان دقیقا کنار جوی مولیان، در محله «لب حوض» بود. هرچند امروزه به شکل کانال سیمانی در آمده است.
تندیس‌های زیادی از رودکی در شهرهای مختلف تاجیکستان برافراشته شده است. به نظر تاجیکستان پاسدار خوبی برای فرهنگ و تمدن ایرانی و زبان فارسی باشد.
خلاصه زادروز رودکی بهانه‌ای شد تا دوباره بخشی از عکس‌ها و فیلم‌های سفرهایم به روستای زادگاه و آرامگاهش را در برگه اینستاگرامم بازنشر کنم (اینجا را برای دیدن عکس و فیلمهای این سفر لمس کنید).
@moghaddames
.
گروه روانشناسی اجتماعی انجمن جامعه‌شناسی ایران با همکاری باشگاه اندیشه برگزار می‌کند:

معرفی و نقد کتاب دیدار و گفت‌وگو با روح چنگیزخان: مردم‌نگاری سفر به مغولستان

با حضور
امیر هاشمی مقدم (نویسنده کتاب)
محمدرضا جوادی یگانه (عضو هیأت علمی دانشگاه تهران)
نعمت‌الله فاضلی
(عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی)

دبیر نشست:
فاطمه علمدار (پژوهشگر جامعه‌شناسی)

چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲
ساعت ۱۶ تا ۱۸


تهران، خیابان انقلاب، خیابان وصال شیرازی، کوچه نایبی، پلاک ۲۳

ورود برای عموم آزاد و رایگان است
پخش زنده از صفحه اینستاگرام لایو باشگاه اندیشه و صفحه اینستاگرام گروه روانشناسی اجتماعی

#رویداد_آزاد #انجمن_جامعه‌شناسی #مغولستان #چنگیز #باشگاه_اندیشه
@bashgahandishe
آیا امیرکبیر قربانی اصلاحات همه‌جانبه‌اش نشد؟

امیر هاشمی مقدم
دو روز پیش سالروز شهادت امیرکبیر بود. او در بیستم دی‌ماه هزار و دویست و سی و یک در حمام فین کاشان به دستور ناصرالدین شاه کشته شد. دلاک رگ هر دو دستش را زد، اما پیش از آنکه بمیرد میرغضب لگدی بر پشتش زد و دستمالی در گلویش فرو برد و گلویش را فشرد تا جان سپرد. همان روز در اینستاگرام و فیس‌بوک یادداشت کوتاهی درباره‌اش نوشتم. در آن نوشته البته جمله‌ای هم بیان کرده بودم که هرچه بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به درستی‌اش پی می‌برم. آنجا نوشته بودم:
«نمی‌دانم؛ شاید اگر امیر شرایط زمانه را بیشتر در نظر می‌گرفت و چنین بی‌پروا و به یکباره در برابر همه (از شاه و دربار و روحانیون گرفته تا انگلیس و روسیه و عثمانی) نمی‌ایستاد، اندک اندک می‌توانست با حساسیت برانگیزی کمتر کارها را سامان دهد و اثرگذاری ماندگارتری داشته باشد».
محمدرضا جوادی یگانه همان شب در کانال تلگرامی‌اش یادداشتی درباره امیرکبیر نوشت و ویژگی فعالیت‌های اصلاح‌گرانه او را هم‌زمانی و همه‌جانبگی دانسته بود. با توجه به جمله بالاتر که از نوشته اینستاگرامی خودم نقل کردم، به نظرم همین هم‌زمانی و همه‌جانبگی فعالیت‌هایش کار دستش داد.

محمد فاضلی چند ساا پیش در فایل سخنرانی «افسانه پیل و پراید» اشاره کرده بود که امروزه و با توجه به ساختار مدیریتی کشور نمی‌توان فعالیت بزرگ و همه‌جانبه‌ای انجام داد؛ چرا که سریعا با واکنش بسیاری کسانی که منافع‌شان به خطر می‌افتد روبرو خواهد شد. به جای آن باید روی «موفقیت‌های کوچک» متمرکز بود که چندان حساسیت برانگیز نباشد. اما وقتی سطح فعالیت‌ها و موفقیت‌های کوچک گسترده باشد و در سطحی وسیع توسط افراد بسیاری انجام شود، خواه ناخواه به نتایج بزرگ خواهد انجامید.

درباره امیرکبیر هم احتمال قوی می‌دهم چنانچه در جامعه آن روزگار که بستر و زمینه مناسبی برای اصلاحات بزرگ و انقلابی فراهم نبود، به دنبال اصلاحات کوچک‌تر می‌بود، شاید هم خودش و هم اصلاحاتش ماندگارتر می‌شد. البته می‌دانیم که عرصه تاریخ عرصه «اما و اگر» نیست و امکان آزمودن فرضیات کنونی درباره رویدادهای گذشته نیست. با این همه به نظرم حتی اگر ناصرالدین شاه هم دستور قتل او را نمی‌داد، بالاخره دیر یا زود یا یکی از سفارت‌‌خانه‌های روس، انگلیس یا عثمانی طومارش را می‌پیچید یا یکی از اصحاب قدرت دستور ترور پنهانی‌اش را صادر می‌کرد. حال آنکه شاید اگر هم‌زمان با همه ذی‌نفعان و صاحبان قدرت در نمی‌افتاد و منافع آنان که البته خلاف مصالح ملی بود را همه‌جانبه قطع نمی‌کرد، می‌توانست کژدار و مریز اصلاحاتش را گام به گام و به آهستگی پیش ببرد.

به‌هرحال در آن یادداشت توضیحات عمومی دیگری هم داده بودم؛ از جمله اینکه:
سامان دادن به امور کشوری و لشکری، کوتاه کردن دست درباریان و برخی روحانیون از امور مملکتی، کوتاه کردن دست روسیه و انگلیس از امور داخلی ایران، راه‌اندازی دارالفنون، راه‌اندازی روزنامه وقایع اتفاقیه، ایستادگی در برابر زیاده‌خواهی عثمانی و تعیین مرز میان دو کشور و ده‌ها خدمت دیگر، گوشه‌ای از خدمات امیر به ایران بود.
شخصیت اصلاح‌گر امیر به گونه‌ای بود که امروزه تقریبا هر ایرانی از او به نیکی یاد می‌کند. حتی نیاز به گذشت زمان طولانی‌ای نبود تا ناصرالدین شاه نیز که در مستی حکم قتل او را صادر کرده بود، از کرده خویش پشیمان شود و بارها از نبود امیر زبان به ندامت بگشاید.
قتل امیرکبیر را می‌توان در تداوم قتل وزرای ایرانی دید که در تحلیل اندیشه ایرانشهری زنده‌یاد سیدجواد طباطبایی جایگاه بالایی داشت. طباطبایی در کتاب مهم خویش: «خواجه نظام الملک» از «قتل بیش از صد وزیر و نابودی ده‌ها خاندان از وزیران ایران» سخن می‌گوید که هدف‌شان پاسداشت سنت‌های کهن ایرانی و حفظ اندیشه سیاسی ایرانی بود که قدرت مطلقه شاهان را به چالش می‌کشید. جعفر برمکی، حسنک وزیر، خواجه نظام‌الملک، محمد جوینی، خواجه فضل‌الله همدانی و ده‌ها وزیر کاردان دیگر و نهایتا امیرکبیر برخی از مهم‌ترین وزیران مقتول ایرانند. بیشتر این وزرا برای سامان دادن به امور کشور، مجبور به ایستادگی در برابر اوامر ملوکانه بودند و همین خود جرم اندکی نبود (چنانچه علاقه‌مند هستید کتاب وزیران مقتول ایران نوشته ناصر نجمی را مطالعه کنید). محسن رنانی سال‌ها پیش پیشنهاد داد روز بیستم دی را به دلیل تلاش‌های امیرکبیر برای توسعه ایران، «روز ملی توسعه» بنامند.
از میان ده‌ها کتاب درباره او، هنوز کتاب «امیرکبیر و ایران» فریدون آدمیت و سپس «میرزاتقی خان امیرکبیر» عباس اقبال آشتیانی جزو مهم‌ترین منابعند.
@moghaddames
بی‌هویت‌سازی شهرها
امیر هاشمی مقدم : انصاف‌نیوز
دیروز از چالوس راه افتادم به طرف بابلسر. سر سه‌راهی «۴۵ متری»، تندیس مردی درست شده با چتری در یک دست و فانوسی در دست دیگر. همین چند روز پیش درستش کردند. خود این سه‌راهی و دور برگردانش هم به تازگی ایجاد شده. بی‌گمان دیری نخواهد پایید که هم سه‌راهی را دوباره تغییر شکل می‌دهند و هم این تندیس را برمی‌دارند و جایش تندیس یا سازه دیگری می‌گذارند.
از چالوس بیرون می‌روم و ساعتی بعد از میانه شهر نور می‌گذرم. چهارراه مرکزی شهر را دوباره خراب کرده‌اند و دورش را فعلا پوشانده‌اند تا به زودی ببینیم از درون این «لُپ لُپ» چه برای‌مان بیرون خواهند آورد. قبلا پنج سالی ساکن نور بوده‌ام و در همان مدت دیدم چندین بار در این میدان تندیسی یا سازه‌ای درست کردند و هنوز مدتی نگذشته، خرابش می‌کردند تا تندیس دیگری درست کنند. روی بدنه حصاری که دور این میدانک کشیده‌اند با خط درشت نوشته‌اند «نور: پایتخت ساحلی ایران». شهری که پانزده سال است مسئولانش دارند این لقب دهان پرکن را به آن می‌چسباند، اما حتی یک چهارراهش را نتوانسته‌اند سامان دهند. یادش به خیر؛ ۱۲ سال پیش بود در روزنامه همشهری استان ویژه‌نامه‌ای منتشر کردم درباره همین لقب بی‌ربط و نچسب «پایتخت ساحلی ایران» که دستاوردی به جز نابودی جنگل‌ها و منابع طبیعی برای این شهرستان نداشت.
همچنان در همین افکار غوطه‌ورم که خودم را در وسط بابلسر می‌بینم. دور میدان شهربانی اینجا را هم حصار کشیده‌اند و باید منتظر باشیم ببینیم از داخل این یکی «لُپ لُپ» چه برای‌مان بیرون خواهند آورد. بیست سال پیش دوران دانشجویی‌ام را در این شهر گذراندم و در همان چند سال شاهد بودم چندین بار تندیس‌ها و سازه‌های این میدان مرکزی بابلسر هم عوض شده بود.
مطمئنا اگر راهم را به هر طرف دیگری ادامه می‌دادم، موارد مشابه زیادی می‌دیدم. احتمالا خوانندگان نیز تجربیات مشابه اینچنین از شهرهای‌شان داشته باشند.
همین که میدان انقلاب تهران به‌عنوان میدان مرکزی پایتخت کشور هر چند سال یک‌بار ویران و دوباره از نو ساخته می‌شود، آدم را یاد دیدگاه «جامعه‌کلنگی» کاتوزیان می‌اندازد که می‌گوید هر کسی در این کشور روی کار آمده، دستاوردهای پیشینیان را ویران کرده تا خودش طرحی نو در اندازد. در واقع میادین شهری تبدیل به آزمایشگاهی شده برای کاردستی‌های شهردارها. هر شهرداری که روی کار می‌آید یکی از نخستین اقداماتش، لزوم ویران کردن تندیس‌ها، سازه‌ها و نمادهایی است که توسط شهرداران پیشین ساخته شده تا به جای آن، کاردستی خودش را جایگزین کند؛ کار دستی‌ای که به زودی و با روی کار آمدن شهردار بعدی، ویران می‌شود.
در این زمینه دو نکته قابل توجه است:
نخست اینکه این کار دستی‌ها (که حقیقتا گاهی از یک کار دستی بچه مدرسه‌ای هم ضعیف‌ترند) با پول مالیات و عوارضی که شهروندان می‌پردازند یا بودجه دولتی که به هرحال سهم مردم است ساخته می‌شود؛ بدون مشورت کافی با کارشناسان هنری، فرهنگی، شهرسازی و... و ارزیابی پیامدها. هیچکسی هم تاکنون شهرداران را مواخذه نکرده شما با چه مجوزی بودجه کشور و عوارضی که از شهروندان می‌گیرید را اینگونه بی‌مبالات هدر می‌دهید؟
دوم و مهم‌تر اینکه این ویران کردن‌ها و ساختن‌ها مانع از شکل‌گیری هویت و نماد شهری در حافظه جمعی ایرانیان می‌شود. از نگاه برندسازی باید به محض شنیده شدن نام یک شهر، مهم‌ترین نماد و برند آن شهر به ذهن شنونده خطور کند. اما به‌واسطه این ویران کردن و ساختن‌های مکرر در بسیاری اوقات به محض شنیده شدن نام شهرهای کشورمان، تصورات مغشوش و در هم از فضاهای مختلف در ذهن شنونده شکل می‌گیرد. تهران در این زمینه تا حدودی با داشتن میدان و برج آزادی استثنا بود؛ که خب برای آن هم عده‌ای بدون هرگونه پیوست فرهنگی-اجتماعی و پشت درهای بسته تصمیم به ساخت برج میلاد گرفتند تا این نماد و برند شهر تهران نیز دچار همان آشفتگی دیگر شهرها گردد. هرچند به‌واسطه حضور چند دهه‌ای میدان آزادی در اذهان ایرانیان و البته بزرگ بودن (و طبیعتا دشواری ویران کردن آن برای شهرداران) هنوز بیش از برج میلاد نماد و برند شهر تهران است.
در همین زمینه، تخریب بافت‌های تاریخی شهرها به بهانه‌های مختلف (مثلا ویران کردن حمام تاریخی خسرو آغای اصفهان به بهانه احداث خیابان حکیم، تخریب بافت سلجوقی شیراز به بهانه طرح توسعه بین‌الحرمین، دست‌اندازی به حریم ارگ تبریز به بهانه ساخت پارکینگ و...) دارد از چهره این شهرها هویت‌زدایی می‌کند تا در آینده، با شنیده شدن نام این شهرها تصویر و تصوری غبار آلود و مغشوش در ذهن شنونده ایجاد گردد. نیازی به یادآوری نیست که ما هنوز یک مرحله قبل از طرح مباحثی همچون اهمیت شکل‌گیری برند و نماد قوی از یک مکان برای توسعه گردشگری قرار داریم؛ چرا که اولویت با حفظ هویت یک شهر برای شهروندانش است و سپس برای گردشگران.
@moghaddames
پیر خرفت! (به بهانه روز پدر)
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
روز پدر است. برای همین خودم را رساندم به خانه پدری تا در کنارش باشم. ۹۴ ساله است و تقریبا بینایی و شنوایی‌اش صفر شده. اگرچه همچنان هوش و حواسش به جاست، اما حافظه‌اش تحلیل رفته و گاهی برخی پرسش‌ها را چند بار در یک روز می‌پرسد. بهانه‌گیر هم شده و مرتب به فرزندانش و به‌ویژه به مادرم گیر می‌دهد. مادرم اگرچه ۱۲ سال جوان‌تر است، اما از پا افتاده و دیگر همچون دوران جوانی، تاب و توان اجرای دستورات پدر که روی تشک‌چه نشسته و اُرد می‌دهد را ندارد دیگر. خُلقَش تنگ است. گاهی بهانه‌هایی می‌گیرد و چیزهایی می‌خواهد که نشدنی است. تا آنجا که گاهی با خواهر و برادرها دردِ دل می‌کنیم. ما هم یک جاهایی خسته می‌شویم از این رفتارهایش که کاملا بچه‌گانه شده.
به تازگی کتاب «پیری» نوشته مهران حاجی محمدیان را خواندم. از سری کتاب‌های «مردم‌نگاری زندگی روزمره» است که انتشارات علمی و فرهنگی با همکاری معاونت اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران منتشر کرده. نویسنده رفته و با سی سالمند تهرانی (برخی در خانه سالمندان و برخی بیرون) مصاحبه کرده. عملا یعنی پای درد دل‌های‌شان نشسته. جداگانه این کتاب را معرفی خواهم کرد (و انتقاداتم را نیز بر آن خواهم نوشت)؛ اما عجالتا به نظرم کسانی که در اطراف‌شان سالمند دارند این کتاب را بخوانند؛ شاید سختی‌های زندگی در کنار سالمندان برای‌شان ساده‌تر و قابل تحمل‌تر شود؛ چرا که زاویه نگاه‌شان به موضوعات متفاوت خواهد شد.
در این کتاب خاطرات و سرگذشت برخی سالمندان آمده که فرزندان ترک‌شان کرده‌اند؛ برخی دیگر آواره و کارتن‌خواب شده‌اند؛ برخی از فرزندان‌شان کتک می‌خورند؛ برخی دیگر را فرزندان‌شان برده‌اند در مکان‌های عمومی همچون امام‌زاده صالح تجریش و رها کردند؛ برخی دیگر فقط خانه فرزندان‌شان را برای شب‌مانی دارند، اما فرزندان از آنها می‌خواهند که دیگر به خانه‌شان نروند؛ برخی با پیشنهاد خودشان به خانه سالمندان رفته‌اند، اما فقط برای اینکه سربار فرزندان نشوند؛ این گروه اخیر گاهی روزها و هفته‌ها چشم به راه بازدید و سرکشی فرزندان می‌مانند؛ یا دوست دارند برای برخی مناسبت‌ها آنها را برای یک روز هم که شده به خانه ببرند تا در کنار فرزندان و نوه‌ها جشن بگیرند؛ برخی‌شان همچنان مجبورند کارگری، دست‌فروشی یا حتی گدایی کنند تا شکم‌شان را سیر کنند؛ بسیاری‌شان چون دچار فراموشی شده‌اند یا نمی‌توانند تند صحبت کنند، ترجیح می‌دهند سکوت کنند تا تمسخر نشوند.
برای من اثرگذارترین بخش کتاب که حالم را واقعا خراب کرد خاطره مردی است پا به سن گذاشته که برای گذران زندگی مسافرکشی می‌کند: «من بعضی وقت‌ها در حساب کتاب بقیه پول مسافرها کم می‌آورم. قبلا این‌طوری نبود. یک بار مردی که حساب کردن بقیه پولش طول کشید، وقتی در را بست گفت: پیر خرفت!». خودم را جای او می‌گذارم و می‌بینم چگونه همین دو واژه، سلول سلول روانم را ویران می‌کند.
در برخورد با افراد سالخورده کمی صبر و حوصله به خرج دهیم. اگر راننده جلویی پیرمرد است و کمی پشت چراغ قرمز یا پیجیدن توی کوچه معطل می‌کند، بوق‌کِشَش نکنیم. اگر مشتری است و هنگام خرید برای لحظاتی به فکر فرو می‌رود بی‌حوصله نشویم. اگر وسط پیاده‌رو به کندی راه می‌رود، مدارا کنیم. اگر آمد روی صندلی پارک و کنارمان نشست و خواست صحبت کند، در حد چند دقیقه وقت بگذاریم و با او هم‌کلام شویم. به‌طور کلی خودمان را آماده کنیم برای موج پیری جمعیت که نیازمند آشنایی بیشتر با خرده فرهنگ سالمندان است. موجی که دیر یا زود خودمان نیز به آن خواهیم پیوست.
@moghaddames
امریکایی‌های نادان
امیر هاشمی مقدم (انصاف‌نیوز)
چند روز پیش چشمم به کتاب «عجایب و غرایب ارض‌السواد: مردم‌نگاری از عراق و خاطرات پیاده‌روی اربعین» افتاد و خریدم. حقیقتا عنوان کتاب کاملا به جاست: آنچنان مطالبش عجیب و غریب بود که نتوانستم بیشتر از ۴۰ صفحه‌اش را بخوانم و گذاشتمش کنار. پیش از پرداختن به چرایی این کار، اجازه دهید توضیح دهم اصلا چرا این کتاب را خریدم.
به‌واسطه رشته و علاقه‌ام، معمولا هر کتاب مرتبط با انسان‌شناسی به چشمم بخورد را می‌خرم. «مردم‌نگاری» که در عنوان این کتاب آمده هم، اصلی‌ترین روش انجام پژوهش‌های انسان‌شناسی است و مهم‌تر آنکه من هم اخیرا سفرنامه اربعینم را با همین نگاه «مردم‌نگارانه» منتشر کردم. همین‌ها کافی بود تا کتاب را سفارش بدهم.
نویسنده که روزگاری مدیر خانه فرهنگ ایران در بغداد بوده، مجموعه‌ای از حکایات که از این‌سو و آن‌سو (عمدتا از عراقی‌ها) شنیده یا شخصا تجربه کرده را زیر این عنوان گردآوری و منتشر کرده است. بیشتر حکایاتش اما واقعا فاجعه‌بار است. اجازه دهید از آخرین حکایت کتاب که خواندم و دیگر کشش خواندن چنین مطالبی را نداشتم آغاز کنم.
نویسنده در حکایتی با نام «دو خواسته عجیب امریکایی‌ها» اشاره می‌کند به اینکه از طریق یکی از دوستان عراقی‌اش متوجه می‌شود یک امریکایی خیلی مایل است با او ارتباط برقرار کند. طبیعتا او به ماجرا مشکوک شده و نمی‌پذیرد. امریکایی به هر روشی متوسل می‌شود، به درِ بسته می‌خورد. نهایتا در موقعیتی پیش‌یبنی‌نشده موفق می‌شود تلفنی با نویسنده کتاب صحبت کند. پس از کلی مقدمه‌چینی، دو خواسته از نویسنده دارد: یکم، کمی خون شهدای ایرانی و دوم، آدرس «مهدی سوپرمن». پس از کلی اکراه، بالاخره نویسنده موفق می‌شود اهداف شیطانی این امریکایی را دریابد. خون شهدای ایرانی را می‌خواسته تا
«آزمایشگاه ببریم و آن‌را تجزیه و آنالیز کنیم و ببینیم این حماسه و شور و عشق به مرگ به خاطر وطن ... چه هست؟ می‌خواهیم بدانیم چند درصد حماسه، چند درصد شجاعت و اعتقادات و حب وطن‌پرستی و چند درصد انسان‌دوستی است و ... سپس ... به وسیله آمپول یا با سرنگ به سربازها و افسرهای‌مان تزریق کنیم ... چون‌که ما این ویژگی‌ها را فقط در خون شهدای ایرانی می‌بینیم» (ص: ۳۲).
اما هدفش برای یافتن آدرس مهدی سوپرمن را نمی‌خواست بگوید. وقتی دید «هیچ‌گونه راه فراری نمانده» بالاخره اعتراف می‌کند که چون شنیده مهدی (عج) فرمانده اصلی شیعیان است و آنها را رهبری می‌کند و روزی حق مظلومان را از ستمگران می‌ستاند، می‌خواهند مستقیما با خود او گفتگو کنند. اما نویسنده کتاب می‌فهمد که هدف آنها چیز دیگری (شهید کردن امام زمان) است. نویسنده این را در راستای نظریه دو بال تشیع «بوکویاما» می‌بیند (نام فوکویاما را دقیقا با همین املای بوکویاما دو بار در صفحه ۳۱ تکرار کرده است).
واقعا نویسنده انتظار دارد خواننده این مطالب را باور کند؟ یعنی امریکایی‌ها با همین ساده‌لوحی و نادانی است که برای یک سده بر جهان چیره شده‌اند؟ یعنی آنها در خود امریکا یا در عراق به هیچ شیعه یا ایرانی دیگری دسترسی نداشتند تا چنین پرسش‌هایی را از آنها بپرسند؟ یعنی امریکایی‌ها با آن همه پیشرفت در علوم پزشکی و آزمایشگاهی، هنوز فکر می‌کنند با آزمایش خون می‌شود پی برد چند درصد شهامت در خون کسی نهفته است و چند درصد حب وطن؟
مجید محمدی در کتاب «سر بر آستان قدسی» بخشی را به مقایسه شرق‌شناسی در غرب و غربی‌شناسی در شرق اختصاص داده. آنجا نشان می‌دهد شناخت ما در ایران از تمدن غربی عمدتا محدود می‌شود به همین دست مطالب ژورنالیستی غیرمستند و غیرعلمی و سپس بر پایه همان‌ها تصمیم گرفته و اقدام می‌کنیم. آنچه نویسنده در این کتاب آورده شاید برای ما خنده‌دار باشد، اما شوربختانه هستند کسانی که آنها را باور کرده و سپس در اندیشکده‌هایی که هر روز همچون قارچ سبز می‌شود، برای مقابله با امریکا برنامه‌ریزی کنند.
نهایتا اینکه چرا نام مردم‌نگاری بر این کتاب نهاده شده را خدا می‌داند. نویسنده نه انسان‌شناس است، نه روش‌های انسان‌شناسی را برای گردآوری این کتاب به کار برده، نه از نظریات انسان‌شناسی برای تحلیل مطالب کتاب استفاده کرده و نه کوچک‌ترین بینش انسان‌شناسی داشته. اما اینها مهم نیست. یعنی در اولویت نیست. مهم مطالب غیرمستند و غیرعلمی و تحلیل‌های آبکی توسط کسی است که سال‌ها بر مهم‌ترین صندلی فرهنگی ایران در عراق تکیه زده بود.
هرچند خوشبختانه چند سالی است دانشکده مطالعات جهان در دانشگاه تهران آغاز به فعالیت کرده و دانش‌آموختگان توانمندی را تاکنون تحویل جامعه داده است. امید است سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، حداقل استانداردهایی را برای گزینش و اعزام رایزنان فرهنگی در نظر گرفته و از نیروهای توانمند که در جامعه دانشگاهی، انقلابی و غیر انقلابی کم نیست، بیشتر استفاده کند.
@moghaddames
مقدمه‌ pinned «نبرد رستم دستان و چنگیزخان مغول نعمت‌الله فاضلی (استاد انسان‌شناسی): روزنامه شرق کتابی این روزها خواندم که در نوع خودش نظیر ندارد: «دیدار و گفتگو با روح چنگیزخان» (۱۴۰۲) نوشته امیر هاشمی مقدم. می‌گویم این کتاب نظیر ندارد، چه، اولین سفرنامه فارسی در سال‌های…»