افغانستانیها را باید زد!
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دوباره کلیپی دیگر از توهین و تحقیر افغانستانیها توسط نیروی انتظامی ایران. مامور پلیس راه در استان سیستان و بلوچستان که با تمام توان به صورت راننده افغانستانی کشیده میزند؛ آن هم نه یک بار، که دو بار. مقامات ناجا بعدا مدعی شدند که راننده افغان بوده و قصد رشوه دادن داشته است و همین مایه عصبانیت مامور شده! در این باره بیان چند نکته لازم است:
1- این نخستین بار نیست که مسئولین و مامورین تلاش میکنند با بیان اینکه طرف مقابل «افغان/افغانی بوده»، از حساسیت عمومی بکاهند. گویا همین که طرف افغانستانی باشد، به خودی خود برخی از حقوقش از میان میرود و نباید زیاد حساس بود.
2- در کلیپ آنچه کاملا آشکار است، سیلیهایی است که پلیس به صورت راننده افغانستانی میزند. اما چیزی از ادعای ناجا مبنی بر پرداخت رشوه از سوی راننده به پلیس دیده نمیشود. لازم است پلیس این ادعایش را اثبات کند. وگرنه میتوان مامور خاطی را به جرم ایراد اتهام نادرست، مورد پیگرد دو چندان قرار داد.
3- ناجا گفته مامور یادشده را شناسایی و از کار معلق کرده است. برای آرام شدن خاطر جمعی جامعه ایرانی و افغانستانی، نیاز است تا مدارک درستی این ادعا منتشر و به مردم اطمینان خاطر داده شود.
4- این نخستین باری نیست که پلیس با شهروندان افغانستانی رفتار توهینآمیز دارد: پیش از این هم چندین بار کلیپهایی از این دست رفتارهای رقتباری که نشان از مرگ اخلاق داشت، منتشر شده بود. هر چند برخلاف این بار، دفعات پیشین کلیپها را خود ماموران پلیس در کمال آرامش ضبط کرده بودند. در موارد پیشین هم نهایتا مسئولین ناجا قول دادند با مامور خاطی برخورد شود، مدارک لازم در این زمینه منتشر نشد.
5- پیرو مطلب بالا، باید یادآوری کرد که نوشدارویی که هر بار مسئولین ناجا پس از مرگ سهراب میآورند، سودی ندارد. که اگر داشت، پس از بیانیههای نیروی انتظامی در موارد پیشین، اکنون نباید شاهد تکرار همان رفتارها میبودیم. پیش از این هم در یادداشتهای دیگر نوشتهام که نیروی انتظامی لازم است دستورالعملهای ویژه درباره برخورد با شهروندان افغانستانی به ماموران خود بدهد. بسیاری از ما شاهد صحنههای برخورد نامناسب پلیس با شهروندان افغانستانی (بهویژه در طرحهای ضربتی معروف به «افغانگیری») بودهایم. اینکه مسئولین نیروی انتظامی هر بار منتظر بمانند تا یک صحنه دلخراش اینگونه رخ بدهد و سپس تلاش کنند با یک بیانیه سر و ته ماجرا را هم آورده، بدون اینکه تغییری ساختاری در این نگاه به وجود آورند، سودی ندارد و میتوان پیشبینی کرد که باز هم تکرار شود.
6- شخصا در پژوهشی که در سال 1393 درباره رانندگان ترانزیتی افغانستانی در استان سیستان و بلوچستان، برای یکی از نهادهای دولتی انجام دادم، با تعداد زیادی از این رانندگان زحمتکش گفتگوی رو در رو کردم. تقریبا همهشان خاطرات ناخوشایندی از این دست داشتند. به جز این، خود نیز شاهد چنین رفتارهایی بوده و در همانجا به ماموران اعتراض کردم. نهایتا در گزارشی که به نهاد دولتی مربوطه دادم، نسبت به تداوم این وضعیت غیراخلاقی هشدار داده و خواهان رسیدگی فوری به آن شده بودم. نمیدانم تا چه اندازه این مسئله رسیدگی شده است، اما با توجه به نتایج، بعید میدانم توجه خاصی به این مهم کرده باشند.
7- به جز نیاز به تغییر نگرش کلی و ساختاری نیروی انتظامی به شهروندان افغانستان (بهعنوان کسانی که پشتوانه حقوقی و سیاسی محکمی نداشته و بنابراین میتوان هرگونه که خواست، با آنها برخورد کرد)، لازم است در اینگونه موارد، از افراد آسیبدیده دلجویی شود. بارها صحنههایی دیدهایم که ماموران پلیس یا شهرداری به یک شهروند ایرانی توهین میکنند. اما پس از واکنشها در شبکههای اجتماعی و رسانهها، با آب و تاب و در حضور رسانهها از فردی که مورد ظلم قرار گرفته دلجویی میشود. اگر کرامت انسانی در همه جا یکسان است، و اگر اعتبارمان در نزد جهانیان مهم است، نیاز است همین شیوه رفتار نسبت به شهروندان بیدفاع افغانستانی هم انجام بشود. و در این مورد خاص، حتما راننده مورد نظر را پیدا کرده و از او دلجویی کنند.
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دوباره کلیپی دیگر از توهین و تحقیر افغانستانیها توسط نیروی انتظامی ایران. مامور پلیس راه در استان سیستان و بلوچستان که با تمام توان به صورت راننده افغانستانی کشیده میزند؛ آن هم نه یک بار، که دو بار. مقامات ناجا بعدا مدعی شدند که راننده افغان بوده و قصد رشوه دادن داشته است و همین مایه عصبانیت مامور شده! در این باره بیان چند نکته لازم است:
1- این نخستین بار نیست که مسئولین و مامورین تلاش میکنند با بیان اینکه طرف مقابل «افغان/افغانی بوده»، از حساسیت عمومی بکاهند. گویا همین که طرف افغانستانی باشد، به خودی خود برخی از حقوقش از میان میرود و نباید زیاد حساس بود.
2- در کلیپ آنچه کاملا آشکار است، سیلیهایی است که پلیس به صورت راننده افغانستانی میزند. اما چیزی از ادعای ناجا مبنی بر پرداخت رشوه از سوی راننده به پلیس دیده نمیشود. لازم است پلیس این ادعایش را اثبات کند. وگرنه میتوان مامور خاطی را به جرم ایراد اتهام نادرست، مورد پیگرد دو چندان قرار داد.
3- ناجا گفته مامور یادشده را شناسایی و از کار معلق کرده است. برای آرام شدن خاطر جمعی جامعه ایرانی و افغانستانی، نیاز است تا مدارک درستی این ادعا منتشر و به مردم اطمینان خاطر داده شود.
4- این نخستین باری نیست که پلیس با شهروندان افغانستانی رفتار توهینآمیز دارد: پیش از این هم چندین بار کلیپهایی از این دست رفتارهای رقتباری که نشان از مرگ اخلاق داشت، منتشر شده بود. هر چند برخلاف این بار، دفعات پیشین کلیپها را خود ماموران پلیس در کمال آرامش ضبط کرده بودند. در موارد پیشین هم نهایتا مسئولین ناجا قول دادند با مامور خاطی برخورد شود، مدارک لازم در این زمینه منتشر نشد.
5- پیرو مطلب بالا، باید یادآوری کرد که نوشدارویی که هر بار مسئولین ناجا پس از مرگ سهراب میآورند، سودی ندارد. که اگر داشت، پس از بیانیههای نیروی انتظامی در موارد پیشین، اکنون نباید شاهد تکرار همان رفتارها میبودیم. پیش از این هم در یادداشتهای دیگر نوشتهام که نیروی انتظامی لازم است دستورالعملهای ویژه درباره برخورد با شهروندان افغانستانی به ماموران خود بدهد. بسیاری از ما شاهد صحنههای برخورد نامناسب پلیس با شهروندان افغانستانی (بهویژه در طرحهای ضربتی معروف به «افغانگیری») بودهایم. اینکه مسئولین نیروی انتظامی هر بار منتظر بمانند تا یک صحنه دلخراش اینگونه رخ بدهد و سپس تلاش کنند با یک بیانیه سر و ته ماجرا را هم آورده، بدون اینکه تغییری ساختاری در این نگاه به وجود آورند، سودی ندارد و میتوان پیشبینی کرد که باز هم تکرار شود.
6- شخصا در پژوهشی که در سال 1393 درباره رانندگان ترانزیتی افغانستانی در استان سیستان و بلوچستان، برای یکی از نهادهای دولتی انجام دادم، با تعداد زیادی از این رانندگان زحمتکش گفتگوی رو در رو کردم. تقریبا همهشان خاطرات ناخوشایندی از این دست داشتند. به جز این، خود نیز شاهد چنین رفتارهایی بوده و در همانجا به ماموران اعتراض کردم. نهایتا در گزارشی که به نهاد دولتی مربوطه دادم، نسبت به تداوم این وضعیت غیراخلاقی هشدار داده و خواهان رسیدگی فوری به آن شده بودم. نمیدانم تا چه اندازه این مسئله رسیدگی شده است، اما با توجه به نتایج، بعید میدانم توجه خاصی به این مهم کرده باشند.
7- به جز نیاز به تغییر نگرش کلی و ساختاری نیروی انتظامی به شهروندان افغانستان (بهعنوان کسانی که پشتوانه حقوقی و سیاسی محکمی نداشته و بنابراین میتوان هرگونه که خواست، با آنها برخورد کرد)، لازم است در اینگونه موارد، از افراد آسیبدیده دلجویی شود. بارها صحنههایی دیدهایم که ماموران پلیس یا شهرداری به یک شهروند ایرانی توهین میکنند. اما پس از واکنشها در شبکههای اجتماعی و رسانهها، با آب و تاب و در حضور رسانهها از فردی که مورد ظلم قرار گرفته دلجویی میشود. اگر کرامت انسانی در همه جا یکسان است، و اگر اعتبارمان در نزد جهانیان مهم است، نیاز است همین شیوه رفتار نسبت به شهروندان بیدفاع افغانستانی هم انجام بشود. و در این مورد خاص، حتما راننده مورد نظر را پیدا کرده و از او دلجویی کنند.
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
احمدشاه هم رفت!
یک سال و نیم پیش بود که متوجه شدم یکی از نخبگان هرات که در همه سالهای تحصیلی، شاگرد نمونه بوده و به تازگی در رشته پزشکی هم پذیرفته شده، هر دو کلیهاش از کار افتاده و نیاز به درمان فوری دارد. او از کودکی پدر نداشت و هزینههای زندگی خانوادهشان بر دوش مادرش بود. بنابراین هزینههای درمان کلیهاش هم از توانشان بیرون بود.
با دوستان افغانستانی هماهنگ کردم تا او را به ایران بفرستند. خودم هم چند روز بعد به ایران رفتم. با یاری دوستان ایرانی مهربانتر از برگ گل، برایش چهار میلیون تومان پول جمع کردیم. به جز این، برخی دوستان خانهشان را برای اقامت چند روزه او و داییاش در اختیارمان گذاشتند، برخی دوستان پزشک هم یا کمک نقدی کردند، یا روند درمانش را شتاب بخشیدند. برخی دیگر هم واسطه معرفی نهادها و افراد مختلف شدند.
تقریبا بیست روزی در ایران بودند. همه آزمایشها نشان میداد که نیاز به پیوند کلیه دارد. گویا گروه خونیاش با مادرش یکی بود. بنابراین برگشت به افغانستان تا فرایند پیوند کلیه را در آنجا انجام دهد. برخی دوستان هراتی هم مهربانی کرده و در گفتگو با مسئولین بیمارستانی در آنجا، مشکل هزینه پیوند کلیهاش در آنجا را هم برطرف کردند (هرات تنها شهر افغانستان است که با همراهی برخی پزشکان ایرانی که هر از چند گاه به این کشور میروند، عمل پیوند کلیه را در همانجا انجام میشود).
تابستان پیش که دوباره به ایران رفتم، آخرین باری بود که با احمدشاه گفتگوی تلفنی داشتم. دوست داشت برای ادامه فرایند درمانی به ایران بیاید. من هم به مرکز بینالملل هلال احمر رفته و درباره چنین مواردی گفتگو کردم. اما چون حضورم در ایران کوتاه بود، دیگر نتوانستم کارش را جدی پیگیری کنم.
امروز خبردار شدم که احمدشاه به دلیل ناتوانی در هزینههای درمانی و بدون اینکه پیوند کلیه انجام داده باشد، از این جهان رخت بر بسته است. یاد غمی افتادم که در آخرین گفتگوی تلفنیمان در صدایش نهفته بود. گویا میدانست راه به جایی نمیبرد. اما من مطمئن بودم که درمان خواهد شد و دلداریاش میدادم. نمیدانم دقیقا چه اتفاقی افتاد و چرا این همه پیوند کلیهاش زمان برد. همه میگفتند درمانپذیر است. قرار بود کارهایش در هرات به خوبی پیش برود. کاش جدیتر پیگیرش میشدم.
امسال تابستان سفر دیگری به افغانستان در پیش دارم. قرار بود در این سفر سری هم به او بزنم و عیادتش کنم. میگفت مادرش میخواهد مرا ببیند. حالا باید بر گورش بروم.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
یک سال و نیم پیش بود که متوجه شدم یکی از نخبگان هرات که در همه سالهای تحصیلی، شاگرد نمونه بوده و به تازگی در رشته پزشکی هم پذیرفته شده، هر دو کلیهاش از کار افتاده و نیاز به درمان فوری دارد. او از کودکی پدر نداشت و هزینههای زندگی خانوادهشان بر دوش مادرش بود. بنابراین هزینههای درمان کلیهاش هم از توانشان بیرون بود.
با دوستان افغانستانی هماهنگ کردم تا او را به ایران بفرستند. خودم هم چند روز بعد به ایران رفتم. با یاری دوستان ایرانی مهربانتر از برگ گل، برایش چهار میلیون تومان پول جمع کردیم. به جز این، برخی دوستان خانهشان را برای اقامت چند روزه او و داییاش در اختیارمان گذاشتند، برخی دوستان پزشک هم یا کمک نقدی کردند، یا روند درمانش را شتاب بخشیدند. برخی دیگر هم واسطه معرفی نهادها و افراد مختلف شدند.
تقریبا بیست روزی در ایران بودند. همه آزمایشها نشان میداد که نیاز به پیوند کلیه دارد. گویا گروه خونیاش با مادرش یکی بود. بنابراین برگشت به افغانستان تا فرایند پیوند کلیه را در آنجا انجام دهد. برخی دوستان هراتی هم مهربانی کرده و در گفتگو با مسئولین بیمارستانی در آنجا، مشکل هزینه پیوند کلیهاش در آنجا را هم برطرف کردند (هرات تنها شهر افغانستان است که با همراهی برخی پزشکان ایرانی که هر از چند گاه به این کشور میروند، عمل پیوند کلیه را در همانجا انجام میشود).
تابستان پیش که دوباره به ایران رفتم، آخرین باری بود که با احمدشاه گفتگوی تلفنی داشتم. دوست داشت برای ادامه فرایند درمانی به ایران بیاید. من هم به مرکز بینالملل هلال احمر رفته و درباره چنین مواردی گفتگو کردم. اما چون حضورم در ایران کوتاه بود، دیگر نتوانستم کارش را جدی پیگیری کنم.
امروز خبردار شدم که احمدشاه به دلیل ناتوانی در هزینههای درمانی و بدون اینکه پیوند کلیه انجام داده باشد، از این جهان رخت بر بسته است. یاد غمی افتادم که در آخرین گفتگوی تلفنیمان در صدایش نهفته بود. گویا میدانست راه به جایی نمیبرد. اما من مطمئن بودم که درمان خواهد شد و دلداریاش میدادم. نمیدانم دقیقا چه اتفاقی افتاد و چرا این همه پیوند کلیهاش زمان برد. همه میگفتند درمانپذیر است. قرار بود کارهایش در هرات به خوبی پیش برود. کاش جدیتر پیگیرش میشدم.
امسال تابستان سفر دیگری به افغانستان در پیش دارم. قرار بود در این سفر سری هم به او بزنم و عیادتش کنم. میگفت مادرش میخواهد مرا ببیند. حالا باید بر گورش بروم.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
این مومیایی رضاشاه است؛ این مومیایی رضاشاه نیست!
امیر هاشمی مقدم: وبسایت تحلیلی-خبری فرارو
دو روز از پیدا شدن مومیایی در حرم شاه عبدالعظیم میگذرد و در این میان، آنچه بازار شایعات را داغ کرده، خبرهای ضد و نقیضی است که مسئولین مربوطه به زبان میآورند. رسانهها و مردم ابتدا این خبر را منتشر میکنند؛ مدیر روابط عمومی آستان شاه عبدالعظیم در گفتگو با ایسنا چنین خبری را رد میکند؛ رئیس کمیته میراث فرهنگی شورای شهر نه تنها این خبر را تایید میکند، بلکه احتمال تعلق آن به رضاشاه را بر زبان میآورد؛ اما مدیر میراث فرهنگی شهر ری اظهار بیخبری میکند؛ و این داستان به همین شکل ادامه دارد. همچون داستانهایی که درباره هر رویداد کوچک و بزرگ دیگری در ایران میشنویم. همین میشود که هنوز نتوانستهایم اعتماد مردم را جلب کنیم و بنابراین، اینگونه اخبار را مردممان از منابع خارجی پیگیری میکنند و در کنارش، طعمه دیگر اخبار جهتدار رسانههای بیگانه نیز میگردند.
تصاویری زیادی که از این جسد مومیایی گرفته شده، انکار آن از سوی مسئولین را غیرممکن میسازد. از سوی دیگر، شباهت ظاهری آن به رضاشاه و بهویژه آخرین تصویری که از جسد وی پیش از دفن شدن وجود دارد هم، احتمال تعلق آن به وی را بالا میبرد. یکی بودن مکان دفن رضاشاه با جایی که جسد از آن به دست آمده هم مزید تقویت است. بهویژه که تلاش آقای خلخالی در ابتدای انقلاب برای دستیابی به جسد، ناکام ماند. دست آخر اینکه جسد بیگمان مومیایی است و این در حالی است که ما در تاریخ ایران، برخلاف تاریخ مصر، پدیده مومیایی کردن جسد شاهان را هرگز نداشتهایم؛ البته به جز مورد استثنایی رضاشاه که همه منابع آنرا تایید میکنند.
البته در این میان، دو شخصیت عبدالله شهبازی و خسرو معتضد و به نام مورخ، انتساب این مومیایی به رضاشاه را رد کردهاند. هر دوی این افراد، نه تنها از سوی استادان تاریخ بهعنوان تاریخنگار شناخته نمیشوند، بلکه هر دو دارای دیدگاههای جنجالی و حتی گاه متناقض هستند.
در این مورد هم، عبدالله شهبازی مدعی است که رضاشاه را کفن کرده و به خاک سپردهاند؛ در حالیکه آخرین تصویر رضاشاه پیش از خاک سپاری، او را با لباس شاهی نشان میدهد. آقای شهبازی هرگز اشاره نمیکند که در کدام منبع خوانده که رضاشاه کفن شده است.
آقای معتضد هم مدعی است مومیایی رضاشاه در قاهره است؛ بدون هیچ سند و مدرکی و تنها بر پایه حدس و گمان شخصی. البته تنها یک بار به کتاب خاطرات آقای خلخالی استناد میکند که خلخالی هم در آنجا بدون هیچ سند و مدرکی، باور به بردن استخوانهای رضاشاه توسط فرزندش به لسآنجلس دارد. اما چون بودن این استخوانها در لسآنجلس با فرضیه خسرو معتضد ناهمخوان است، او چند سطر پایینتر و بدون توجه به اینکه خودش به این کتاب استناد کرده، دیدگاههای آقای خلخالی را منبع موثقی نمیداند.
بر کسی پوشیده نیست که شایعه خروج استخوانهای رضاشاه توسط پسرش را آقای خلخالی درست کرده بود تا بر ناکامی تلاش بیست روزهاش برای تخریب این بنا و یافتن جسد رضاشاه سرپوش بگذارد.
نگارنده این سطور عمیقا باور دارد چنین دیدگاهی از سوی این افراد، حتی نه بر پایه حدس و گمان، بلکه برگرفته از ایدئولوژیشان است. بهویژه اگر نگاهی به سایر دیدگاههای ایشان داشته باشیم.
آنچه مشخص است، لزوم نگهداری این جسد، بررسیهای دقیق و اعلام نتایج، و سپس تصمیمگیری درباره آن خواهد بود. اگر همه این فرایند آشکارا و با نظارت عمومی و زیر نظر متخصصان انجام شود، بازار شایعات بیگمان سرد خواهد شد. در همین دو روزه شایعات بسیاری دهان به دهان میشود که جای بازگو کردنشان در اینجا نیست. اما برخی از این شایعات هم که شاید رنگ و بوی واقعیت داشته باشد، امیدوارکننده است. مثلا اینکه بنیانگذار نظام با وجود همه انتقاداتی که به رژیم پهلوی داشت، راضی به تخریب قبر رضاشاه نبود و در این زمینه آقای خلخالی را سرزنش کرده بود.
اکنون چهل سال از سر آمدن رژیم پهلوی گذشته است. دوران حرکات هیجانی به سر آمده و انتظار رفتارهای پختهتر میرود. همانگونه که رئیس کمیته میراث فرهنگی شورای شهر هم گفت، این جسد اکنون بخشی از میراث فرهنگی کشور است و باید نگهداری شود. فهم درستی یا نادرستی تعلق این جسد به رضاشاه هم در سده بیست و یکم، کاری ساده است؛ البته اگر کار را به کاردان بسپاریم.
بههرحال تاریخ قضاوت خواهد کرد. رضاشاه با آن دبدبه و کبکبهاش رفت. ما و دیگران هم میرویم. اما داوری تاریخ دربارهمان خواهد ماند. همانگونه که داوری تاریخ بر رضاشاه نیز مانده است.
(برای خواندن دیگر یادداشتهای رسانهای من، کانال «مقدمه» را ببینید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: وبسایت تحلیلی-خبری فرارو
دو روز از پیدا شدن مومیایی در حرم شاه عبدالعظیم میگذرد و در این میان، آنچه بازار شایعات را داغ کرده، خبرهای ضد و نقیضی است که مسئولین مربوطه به زبان میآورند. رسانهها و مردم ابتدا این خبر را منتشر میکنند؛ مدیر روابط عمومی آستان شاه عبدالعظیم در گفتگو با ایسنا چنین خبری را رد میکند؛ رئیس کمیته میراث فرهنگی شورای شهر نه تنها این خبر را تایید میکند، بلکه احتمال تعلق آن به رضاشاه را بر زبان میآورد؛ اما مدیر میراث فرهنگی شهر ری اظهار بیخبری میکند؛ و این داستان به همین شکل ادامه دارد. همچون داستانهایی که درباره هر رویداد کوچک و بزرگ دیگری در ایران میشنویم. همین میشود که هنوز نتوانستهایم اعتماد مردم را جلب کنیم و بنابراین، اینگونه اخبار را مردممان از منابع خارجی پیگیری میکنند و در کنارش، طعمه دیگر اخبار جهتدار رسانههای بیگانه نیز میگردند.
تصاویری زیادی که از این جسد مومیایی گرفته شده، انکار آن از سوی مسئولین را غیرممکن میسازد. از سوی دیگر، شباهت ظاهری آن به رضاشاه و بهویژه آخرین تصویری که از جسد وی پیش از دفن شدن وجود دارد هم، احتمال تعلق آن به وی را بالا میبرد. یکی بودن مکان دفن رضاشاه با جایی که جسد از آن به دست آمده هم مزید تقویت است. بهویژه که تلاش آقای خلخالی در ابتدای انقلاب برای دستیابی به جسد، ناکام ماند. دست آخر اینکه جسد بیگمان مومیایی است و این در حالی است که ما در تاریخ ایران، برخلاف تاریخ مصر، پدیده مومیایی کردن جسد شاهان را هرگز نداشتهایم؛ البته به جز مورد استثنایی رضاشاه که همه منابع آنرا تایید میکنند.
البته در این میان، دو شخصیت عبدالله شهبازی و خسرو معتضد و به نام مورخ، انتساب این مومیایی به رضاشاه را رد کردهاند. هر دوی این افراد، نه تنها از سوی استادان تاریخ بهعنوان تاریخنگار شناخته نمیشوند، بلکه هر دو دارای دیدگاههای جنجالی و حتی گاه متناقض هستند.
در این مورد هم، عبدالله شهبازی مدعی است که رضاشاه را کفن کرده و به خاک سپردهاند؛ در حالیکه آخرین تصویر رضاشاه پیش از خاک سپاری، او را با لباس شاهی نشان میدهد. آقای شهبازی هرگز اشاره نمیکند که در کدام منبع خوانده که رضاشاه کفن شده است.
آقای معتضد هم مدعی است مومیایی رضاشاه در قاهره است؛ بدون هیچ سند و مدرکی و تنها بر پایه حدس و گمان شخصی. البته تنها یک بار به کتاب خاطرات آقای خلخالی استناد میکند که خلخالی هم در آنجا بدون هیچ سند و مدرکی، باور به بردن استخوانهای رضاشاه توسط فرزندش به لسآنجلس دارد. اما چون بودن این استخوانها در لسآنجلس با فرضیه خسرو معتضد ناهمخوان است، او چند سطر پایینتر و بدون توجه به اینکه خودش به این کتاب استناد کرده، دیدگاههای آقای خلخالی را منبع موثقی نمیداند.
بر کسی پوشیده نیست که شایعه خروج استخوانهای رضاشاه توسط پسرش را آقای خلخالی درست کرده بود تا بر ناکامی تلاش بیست روزهاش برای تخریب این بنا و یافتن جسد رضاشاه سرپوش بگذارد.
نگارنده این سطور عمیقا باور دارد چنین دیدگاهی از سوی این افراد، حتی نه بر پایه حدس و گمان، بلکه برگرفته از ایدئولوژیشان است. بهویژه اگر نگاهی به سایر دیدگاههای ایشان داشته باشیم.
آنچه مشخص است، لزوم نگهداری این جسد، بررسیهای دقیق و اعلام نتایج، و سپس تصمیمگیری درباره آن خواهد بود. اگر همه این فرایند آشکارا و با نظارت عمومی و زیر نظر متخصصان انجام شود، بازار شایعات بیگمان سرد خواهد شد. در همین دو روزه شایعات بسیاری دهان به دهان میشود که جای بازگو کردنشان در اینجا نیست. اما برخی از این شایعات هم که شاید رنگ و بوی واقعیت داشته باشد، امیدوارکننده است. مثلا اینکه بنیانگذار نظام با وجود همه انتقاداتی که به رژیم پهلوی داشت، راضی به تخریب قبر رضاشاه نبود و در این زمینه آقای خلخالی را سرزنش کرده بود.
اکنون چهل سال از سر آمدن رژیم پهلوی گذشته است. دوران حرکات هیجانی به سر آمده و انتظار رفتارهای پختهتر میرود. همانگونه که رئیس کمیته میراث فرهنگی شورای شهر هم گفت، این جسد اکنون بخشی از میراث فرهنگی کشور است و باید نگهداری شود. فهم درستی یا نادرستی تعلق این جسد به رضاشاه هم در سده بیست و یکم، کاری ساده است؛ البته اگر کار را به کاردان بسپاریم.
بههرحال تاریخ قضاوت خواهد کرد. رضاشاه با آن دبدبه و کبکبهاش رفت. ما و دیگران هم میرویم. اما داوری تاریخ دربارهمان خواهد ماند. همانگونه که داوری تاریخ بر رضاشاه نیز مانده است.
(برای خواندن دیگر یادداشتهای رسانهای من، کانال «مقدمه» را ببینید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
چرا به پیامرسانهای داخلی اعتماد نمیشود؟
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
این روزها بحث بر سر جایگزینی تلگرام با پیامرسانهای داخلی، همچنان داغ است. با آنکه نخبگان، استادان دانشگاه، نویسندگان و از همه مهمتر، بیش از چهل میلیون کاربر ایرانی تلگرام ناراضیاند، اما گویا عزم مسئولین جدی است بر فیلتر یا به هر ترتیب محدود کردن آن. در این راه، نقطه مشترک فیلترچیها با مردم، نگرانی هر دو بر سر مسائل مشترک است: امنیت دادههای کاربران ایرانی از یکسو، و توانایی یا ناتوانی پیامرسانهای داخلی از سوی دیگر. بنابراین در اینجا به هر دوی این موضوعات، با توجه به تجربههای گذشتهمان میپردازیم تا درک دلایل بیاعتمادی مردم به پیامرسانهای داخلی، روشنتر شود.
الف) مسئولین تاکید بسیاری دارند بر اینکه نگران امنیت اطلاعات و دادههای کاربران ایرانی توسط بیگانگان هستند. مردم هم البته بیشتر نگران دسترسی مسئولین به اطلاعات شخصیشان. استدلال کاربران/مردم این است که:
1: به امنیت شبکهها و پیامرسانهای خارجی بیشتر اطمینان دارند و چون این پیامرسانها بینالمللی است، هم به اعتبار بینالمللی بودنشان، احتمالش کم است که چنین کاری بکنند و هم در صورت هرگونه تخلفی، با برخورد بینالمللی روبرو خواهند شد. همانگونه که دورف، مدیر تلگرام با آنکه این پیامرسان در روسیه فیلتر شد، حاضر به همکاری امنیتی با روسیه نشد.
2- به فرض محال که اطلاعات مردم مورد سوءاستفاده کشورهای دیگر قرار بگیرد، برایشان پیامد امنیتی مستقیمی ندارد. بسیاری از کاربران ایرانی در تلگرام به دریافتن و فرستادن اخبار و طیفی از جوکها (از سیاسی گرفته تا خانوادگی) میپردازند. این مسائل هم برای کشورهای دیگر اهمیتی ندارد (البته اگر از تحلیل محتوا و کاربردهای بعدیشان بگذریم) و نمیتواند پیامد مستقیمی برای کاربر ایرانی داشته باشد. اما همین اطلاعات چنانچه به دست برخی نهادهای داخلی برسد، برای شخص کاربر، دردسر آفرین است.
3- رویدادهای همین چند روز گذشته، پافشاری مسئولین بر امنیت اطلاعات شخصی کاربران ایرانی را خدشهدار کرد. در پرونده امنیتی محیط زیست، صدا و سیما و رسانههای همسو با آن، بیشتر تاکیدشان بر نشان دادن بخش خصوصی زندگی شخصی این افراد بود. بنابراین طبیعی است که تاکید بر اهمیت امنیت اطلاعات کاربران ایرانی، باور پذیر نباشد.
ب) از سوی دیگر، در حالیکه مسئولین بر حمایت از پیامرسانهای داخلی پافشاری دارند، بر پایه تجربیات گذشته، مردم نسبت به توانمندی این پیامرسانها شک و تردید دارند. خودروهای ملی و هزینهای که چندین دهه است مردم برای حمایت اجباری از این کالاهای بیکیفیت، خطرناک و در عین حال گرانبها میپردازند، باورمندیشان به توانمندیای که هنوز اثبات نشده را دشوار میسازد. دستکم تجربیات چند سال گذشته در فضای مجازی هم، این توانمندیها و پاسخگوییها را به چالش کشیده است.
1- نخستین سرویس وبلاگی که مورد توجه ایرانیان قرار گرفت، سرویس جهانی «بلاگاسپات» بود. نگارنده هم از سال 1383 از خدمات این سرویس وبلاگ استفاده میکرد. اما این سرویس در ایران فیلتر شد و به جایش دهها سرویسدهنده داخلی فعال گردید. از همه فعالتر، سرویس «بلاگفا» بود که روزگاری بیش از یک میلیون وبلاگ در آن ثبت شده بود. نگارنده هم مانند بسیاری دیگر، به ناچار به این سرویس کوچ کرد. اما پاسخگو نبودن مدیریت و ضعفهای تکنیکی فراوان، تقریبا همه وبلاگنویسان فعال را از این سرویسدهنده دور کرد (در آخرین مورد، این سرویس به مدت چند ماه از دسترس خارج شد و پس از بازسازی، بسیاری از نوشتهها برای همیشه از آن پاک شده بود).
2- همچنانکه برای گذاشتن عکس در وبلاگ، ابتدا ما هم مانند دیگر وبلاگنویسان جهان، از سایت sharemation استفاده میکردیم. اما این وبسایت جهانی که خدمات خوب و رایگان میداد هم فیلتر و نسخههای بومی به جایش معرفی شد. بنابراین این بار هم به اجبار به یکی از همین سرویسدهندهها به نام «وبفوتو» مهاجرت کردیم و چند ماهی عکسها را آنجا بارگذاری میکردیم. اما به یکباره این وبسایت هم بدون هیچ ملاحظه اخلاقیای نسبت به کاربرانش، تعطیل و آدرس و دامینش برای فروش گذاشته شد. چند باری هم به نهادهای مسئول در این باره شکایت کردیم، بدون اینکه پاسخی دریافت کنیم.
با این اوصاف و با توجه به همین دو مورد، باور کاربران ایرانی به تضمین امنیتشان یا کیفیت سرویس پیامرسانهای داخلی، بسیار دشوار است. اینها، اصلیترین دلایل بیاعتمادی مردم به پیامرسانهای داخلی است. اما چنانچه عزم بر فیلتر تلگرام باشد، پیامدهای بسیاری خواهد داشت که نگارنده در یادداشت بعدی، به برخی از پیامدهای کمتر گفتهشده فیلترینگ احتمالی تلگرام خواهد پرداخت.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
این روزها بحث بر سر جایگزینی تلگرام با پیامرسانهای داخلی، همچنان داغ است. با آنکه نخبگان، استادان دانشگاه، نویسندگان و از همه مهمتر، بیش از چهل میلیون کاربر ایرانی تلگرام ناراضیاند، اما گویا عزم مسئولین جدی است بر فیلتر یا به هر ترتیب محدود کردن آن. در این راه، نقطه مشترک فیلترچیها با مردم، نگرانی هر دو بر سر مسائل مشترک است: امنیت دادههای کاربران ایرانی از یکسو، و توانایی یا ناتوانی پیامرسانهای داخلی از سوی دیگر. بنابراین در اینجا به هر دوی این موضوعات، با توجه به تجربههای گذشتهمان میپردازیم تا درک دلایل بیاعتمادی مردم به پیامرسانهای داخلی، روشنتر شود.
الف) مسئولین تاکید بسیاری دارند بر اینکه نگران امنیت اطلاعات و دادههای کاربران ایرانی توسط بیگانگان هستند. مردم هم البته بیشتر نگران دسترسی مسئولین به اطلاعات شخصیشان. استدلال کاربران/مردم این است که:
1: به امنیت شبکهها و پیامرسانهای خارجی بیشتر اطمینان دارند و چون این پیامرسانها بینالمللی است، هم به اعتبار بینالمللی بودنشان، احتمالش کم است که چنین کاری بکنند و هم در صورت هرگونه تخلفی، با برخورد بینالمللی روبرو خواهند شد. همانگونه که دورف، مدیر تلگرام با آنکه این پیامرسان در روسیه فیلتر شد، حاضر به همکاری امنیتی با روسیه نشد.
2- به فرض محال که اطلاعات مردم مورد سوءاستفاده کشورهای دیگر قرار بگیرد، برایشان پیامد امنیتی مستقیمی ندارد. بسیاری از کاربران ایرانی در تلگرام به دریافتن و فرستادن اخبار و طیفی از جوکها (از سیاسی گرفته تا خانوادگی) میپردازند. این مسائل هم برای کشورهای دیگر اهمیتی ندارد (البته اگر از تحلیل محتوا و کاربردهای بعدیشان بگذریم) و نمیتواند پیامد مستقیمی برای کاربر ایرانی داشته باشد. اما همین اطلاعات چنانچه به دست برخی نهادهای داخلی برسد، برای شخص کاربر، دردسر آفرین است.
3- رویدادهای همین چند روز گذشته، پافشاری مسئولین بر امنیت اطلاعات شخصی کاربران ایرانی را خدشهدار کرد. در پرونده امنیتی محیط زیست، صدا و سیما و رسانههای همسو با آن، بیشتر تاکیدشان بر نشان دادن بخش خصوصی زندگی شخصی این افراد بود. بنابراین طبیعی است که تاکید بر اهمیت امنیت اطلاعات کاربران ایرانی، باور پذیر نباشد.
ب) از سوی دیگر، در حالیکه مسئولین بر حمایت از پیامرسانهای داخلی پافشاری دارند، بر پایه تجربیات گذشته، مردم نسبت به توانمندی این پیامرسانها شک و تردید دارند. خودروهای ملی و هزینهای که چندین دهه است مردم برای حمایت اجباری از این کالاهای بیکیفیت، خطرناک و در عین حال گرانبها میپردازند، باورمندیشان به توانمندیای که هنوز اثبات نشده را دشوار میسازد. دستکم تجربیات چند سال گذشته در فضای مجازی هم، این توانمندیها و پاسخگوییها را به چالش کشیده است.
1- نخستین سرویس وبلاگی که مورد توجه ایرانیان قرار گرفت، سرویس جهانی «بلاگاسپات» بود. نگارنده هم از سال 1383 از خدمات این سرویس وبلاگ استفاده میکرد. اما این سرویس در ایران فیلتر شد و به جایش دهها سرویسدهنده داخلی فعال گردید. از همه فعالتر، سرویس «بلاگفا» بود که روزگاری بیش از یک میلیون وبلاگ در آن ثبت شده بود. نگارنده هم مانند بسیاری دیگر، به ناچار به این سرویس کوچ کرد. اما پاسخگو نبودن مدیریت و ضعفهای تکنیکی فراوان، تقریبا همه وبلاگنویسان فعال را از این سرویسدهنده دور کرد (در آخرین مورد، این سرویس به مدت چند ماه از دسترس خارج شد و پس از بازسازی، بسیاری از نوشتهها برای همیشه از آن پاک شده بود).
2- همچنانکه برای گذاشتن عکس در وبلاگ، ابتدا ما هم مانند دیگر وبلاگنویسان جهان، از سایت sharemation استفاده میکردیم. اما این وبسایت جهانی که خدمات خوب و رایگان میداد هم فیلتر و نسخههای بومی به جایش معرفی شد. بنابراین این بار هم به اجبار به یکی از همین سرویسدهندهها به نام «وبفوتو» مهاجرت کردیم و چند ماهی عکسها را آنجا بارگذاری میکردیم. اما به یکباره این وبسایت هم بدون هیچ ملاحظه اخلاقیای نسبت به کاربرانش، تعطیل و آدرس و دامینش برای فروش گذاشته شد. چند باری هم به نهادهای مسئول در این باره شکایت کردیم، بدون اینکه پاسخی دریافت کنیم.
با این اوصاف و با توجه به همین دو مورد، باور کاربران ایرانی به تضمین امنیتشان یا کیفیت سرویس پیامرسانهای داخلی، بسیار دشوار است. اینها، اصلیترین دلایل بیاعتمادی مردم به پیامرسانهای داخلی است. اما چنانچه عزم بر فیلتر تلگرام باشد، پیامدهای بسیاری خواهد داشت که نگارنده در یادداشت بعدی، به برخی از پیامدهای کمتر گفتهشده فیلترینگ احتمالی تلگرام خواهد پرداخت.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
تلگرام و جامعه کوتاهمدت ایرانی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
در بخش پیشین که در همین کانال منتشر شد:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/77
به دلایل اعتماد نکردن ایرانیان به پیامرسانهای داخلی پرداختیم.
اما چنانچه تلگرام به هر شکلی فیلتر گردد، پیامدهای زیادی در پی خواهد داشت که دربارهشان این روزها زیاد سخن گفته شده است. نگارنده در اینجا به پیامدی که کمتر مورد توجه قرار گرفته اشاره میکند و آن، کوتاهمدت شدن جامعهمان است.
جامعهمان به شدت دارد کوتاهمدت میشود. چیزی شبیه مفهوم «جامعه کلنگی» کاتوزیان. کاتوزیان در مقالهای که بعدها بهصورت کتاب در آمد، جامعه ایران را کلنگی مینامد؛ بدین معنا که هر حکومت و هر مسئولی که آمد، هر آنچه حکومت و مسئولین پیش از وی ساخته بودند را از بیخ و بن ویران، و خود از نو شروع به ساختن میکند. قاجارها یادگارهای صفوی را ویران کردند؛ پهلویها دستاوردهای قاجاریان را و جمهوری اسلامی، دستاوردهای پهلوی را. به همین ترتیب، هر رئیسجمهورمان در جمهوری اشلامی نیز، دستاوردهای رؤسای جمهور پیشین را از بیخ و بن ریشهکن کرد تا خود طرحی نو در اندازد؛ بیآنکه بداند رئیسجمهور بعدی، همین بلا را سر خود او خواهد آورد.
به همین شیوه، همین که فیسبوک با استقبال ایرانیان روبرو میشود، فیلتر میگردد؛ تلگرام هم همین طور. در بسیاری از این شبکهها، سرمایهی اجتماعیای شکل میگیرد که این روزها ایران به شدت به آن نیاز دارد. صدها استاد دانشگاه، روزنامهنگار، روحانی، شبکهی خبری داخلی و… در تلگرام توانستهاند اعتماد مردم را جلب کرده و سرمایهی اجتماعی ایرانیان را از دل همین کانالها شکل یا افزایش بدهند. با فیلتر شدن تلگرام، نه تنها دهها هزار کسب و کار تلگرامی از بین خواهد رفت، بلکه این سرمایهی اجتماعی که اهمیتش از آن کسب و کارها به مراتب بیشتر است نیز ویران خواهد شد. تا شبکه اجتماعی دیگری بین مردم جا بیفتد و سرمایهی اجتماعی دوبارهای جان بگیرد، بخش زیادی از این سرمایهها برای همیشه از ایران رخت بر خواهد بست. جامعهشناس فرانسوی، بوردیو، از امکان تبدیل سرمایهها به یکدیگر سخن میگوید. یعنی شما میتوانی از سرمایه اقتصادیات برای توسعه سرمایه اجتماعی سود ببری یا بالعکس. از میان برداشتن سرمایههای اجتماعی در تلگرام، زیانی برابر یا حتی بیشتر از نابودی سرمایههای اقتصادی دارد. مانند این است که مسئولین بگویند همه دارندگان حساب در فلان بانک، حسابشان که طی این چند سال و با تلاش و کوشش پسانداز کردهاند، مسدود و نابود شده و میتوانند از ابتدا در بهمان بانک حساب باز کرده و دوباره از اول شروع به پسانداز کنند.
بیگمان سرمایهی اجتماعیای که در آینده و شبکه اجتماعی دیگری شکل بگیرد نیز، همچون همین فیسبوک و تلگرام، هیچ تضمینی بر ماندگاریاش نیست. بدین شیوه، صدها سال است در چرخهای از ساختن و ویران کردن دچار شدهایم و پیشرفت بر پایه داشتهها و انباشتههای پیشین را، تنها در کشورهای همسایهای میبینیم که روز به روز از ما بیشتر فاصله میگیرند.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
در بخش پیشین که در همین کانال منتشر شد:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/77
به دلایل اعتماد نکردن ایرانیان به پیامرسانهای داخلی پرداختیم.
اما چنانچه تلگرام به هر شکلی فیلتر گردد، پیامدهای زیادی در پی خواهد داشت که دربارهشان این روزها زیاد سخن گفته شده است. نگارنده در اینجا به پیامدی که کمتر مورد توجه قرار گرفته اشاره میکند و آن، کوتاهمدت شدن جامعهمان است.
جامعهمان به شدت دارد کوتاهمدت میشود. چیزی شبیه مفهوم «جامعه کلنگی» کاتوزیان. کاتوزیان در مقالهای که بعدها بهصورت کتاب در آمد، جامعه ایران را کلنگی مینامد؛ بدین معنا که هر حکومت و هر مسئولی که آمد، هر آنچه حکومت و مسئولین پیش از وی ساخته بودند را از بیخ و بن ویران، و خود از نو شروع به ساختن میکند. قاجارها یادگارهای صفوی را ویران کردند؛ پهلویها دستاوردهای قاجاریان را و جمهوری اسلامی، دستاوردهای پهلوی را. به همین ترتیب، هر رئیسجمهورمان در جمهوری اشلامی نیز، دستاوردهای رؤسای جمهور پیشین را از بیخ و بن ریشهکن کرد تا خود طرحی نو در اندازد؛ بیآنکه بداند رئیسجمهور بعدی، همین بلا را سر خود او خواهد آورد.
به همین شیوه، همین که فیسبوک با استقبال ایرانیان روبرو میشود، فیلتر میگردد؛ تلگرام هم همین طور. در بسیاری از این شبکهها، سرمایهی اجتماعیای شکل میگیرد که این روزها ایران به شدت به آن نیاز دارد. صدها استاد دانشگاه، روزنامهنگار، روحانی، شبکهی خبری داخلی و… در تلگرام توانستهاند اعتماد مردم را جلب کرده و سرمایهی اجتماعی ایرانیان را از دل همین کانالها شکل یا افزایش بدهند. با فیلتر شدن تلگرام، نه تنها دهها هزار کسب و کار تلگرامی از بین خواهد رفت، بلکه این سرمایهی اجتماعی که اهمیتش از آن کسب و کارها به مراتب بیشتر است نیز ویران خواهد شد. تا شبکه اجتماعی دیگری بین مردم جا بیفتد و سرمایهی اجتماعی دوبارهای جان بگیرد، بخش زیادی از این سرمایهها برای همیشه از ایران رخت بر خواهد بست. جامعهشناس فرانسوی، بوردیو، از امکان تبدیل سرمایهها به یکدیگر سخن میگوید. یعنی شما میتوانی از سرمایه اقتصادیات برای توسعه سرمایه اجتماعی سود ببری یا بالعکس. از میان برداشتن سرمایههای اجتماعی در تلگرام، زیانی برابر یا حتی بیشتر از نابودی سرمایههای اقتصادی دارد. مانند این است که مسئولین بگویند همه دارندگان حساب در فلان بانک، حسابشان که طی این چند سال و با تلاش و کوشش پسانداز کردهاند، مسدود و نابود شده و میتوانند از ابتدا در بهمان بانک حساب باز کرده و دوباره از اول شروع به پسانداز کنند.
بیگمان سرمایهی اجتماعیای که در آینده و شبکه اجتماعی دیگری شکل بگیرد نیز، همچون همین فیسبوک و تلگرام، هیچ تضمینی بر ماندگاریاش نیست. بدین شیوه، صدها سال است در چرخهای از ساختن و ویران کردن دچار شدهایم و پیشرفت بر پایه داشتهها و انباشتههای پیشین را، تنها در کشورهای همسایهای میبینیم که روز به روز از ما بیشتر فاصله میگیرند.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
چرا به پیامرسانهای داخلی اعتماد نمیشود؟
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
این روزها بحث بر سر جایگزینی تلگرام با پیامرسانهای داخلی، همچنان داغ است. با آنکه نخبگان، استادان دانشگاه، نویسندگان و از همه مهمتر، بیش از چهل میلیون کاربر ایرانی تلگرام ناراضیاند،…
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
این روزها بحث بر سر جایگزینی تلگرام با پیامرسانهای داخلی، همچنان داغ است. با آنکه نخبگان، استادان دانشگاه، نویسندگان و از همه مهمتر، بیش از چهل میلیون کاربر ایرانی تلگرام ناراضیاند،…
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
امیر هاشمی مقدم؛ وبسایت خبری-تحلیلی فرارو
به تازگی آقای سیف، رئیس کل بانک مرکزی ایران اعلام کرده که سفرهای خارجی ایرانیان بیش از حد معمول است و خواهان متعادل شدن این سفرها شده است.
نخست اینکه اگرچه همگان منظور آقای سیف را میدانیم، اما باز هم سخن ایشان بسیار مبهم است. یعنی در حالیکه برای خود ایشان و تصمیمگیرندگان میتواند معنایی خاص (همچون لزوم دخالت بیشتر دولت در کاهش سفرهای خارجی ایرانیان) داشته باشد، اما با توجه به آنچه در سخنشان آمده (همچون «بیش از حد معمول» و یا «متعادل شدن»)، نمیتوان سخنشان را چندان علمی دانست.
نخست اینکه تعداد این سفرها از چه نظر یا نسبت به چه چیزی «بیش از حد معمول» است؟ بر پایه آخرین گزارش سازمان میراث فرهنگی، در سال 1395 تعداد سفرهای خارجی ایرانیان 9.196.106 نفر بوده است.
ترکیه بهعنوان کشور همسایه ایران، مسلمان و جمعیتی برابر با ایران (هشتاد میلیون)، نمونه خوبی است برای ارزیابی درستی ادعای «بیش از حد معمول». در سال 2015 دقیقا 9.2 میلیون سفر به خارج شهروندان ترکیهای را ثبت شده است. بنابراین آمارش با آمار ایران یکسان است.
با این وجود باز هم نمیتوان وضعیت سفر به خارج شهروندان این دو کشور را با یکدیگر مقایسه کرد؛ به دو دلیل عمده:
1- از حدود 9.2 میلیون سفر خارجی شهروندان ایرانی، بیش از 4.2 نفر سفر به کشور عراق بوده است که از این تعداد، بخش عمدهای با حمایت بالای دولتی، در قالب راهپیمایی میلیونی نجف-کربلا به این کشور رفتهاند. بنابراین میماند 5 میلیون سفر خارجی به کشورهای دیگر.
2- بخش عمدهای از گردشگران ایرانی به خارج از کشور، به مقصدهایی همچون ترکیه، دوبی، ارمنستان، آذربایجان، گرجستان و... برای تفریحات سادهای میروند که امکاناتش در ایران نیست. میتوان ادعا کرد اگر امکانات و تسهیلات گردشگری ترکیه در شهرها و مناطق گردشگری ایران فراهم بود، بخش زیادی از این گردشگران از ایران بیرون نمیرفتند و به جای آمار گردشگران خروجی، آمار گردشگران داخلی خودمان افزایش مییافت. بهویژه وقتی دقت کنیم که شوربختانه بسیاری از این گردشگران ایرانی، برای مصرف فرهنگ ایرانی (همچون کنسرت موسیقی سنتی بزرگان ایرانی) به کشورهای همسایه میروند. به عبارت دیگر، اگر ترکیه هم فقر نرمافزاری و سختافزاری در بخش گردشگریاش همچون ما بود، آمار گردشگران خروجیاش بسیار بیش از این میشد.
بنابراین ادعای آقای سیف که مسافرت خارجی ایرانیان بیش از حد معمول است، نادرست است.
نکته دیگر، به پیشنهاد یا طرح آقای سیف، مبنی بر لزوم «متعادل کردن» سفرهای خارجی ایرانیان باز میگردد. منظورشان در این زمینه هرچه باشد، مایه نگرانی است. دولت دوازدهم تاکنون با طرح دریافت عوارض خروج با مبلغ غیرمنطقی 220 هزار تومان در سفر نخست و افزایش آن در سفرهای دوم و سوم، به اندازه کافی در سفرهای خارجی ایرانیان سنگاندازی کرده بود. اکنون اگر برنامهای برای محدود کردن سفرهای خارجی ایرانیان داشته باشد، دخالت مستقیم و کامل در زندگی خصوصی ایرانیان است.
درواقع این سخنان آقای سیف، تنها تلاشی است برای سرپوش گذاشتن بر پیامدهای بحران ارزی کشور در بخش گردشگری. این بحران نه تنها دامان مسافرت خارجی ایرانیان را گرفته (که نمیتوانند برای سفرهای خارجیشان ارز پیدا کنند)، بلکه گردشگران خارجیای که به ایران میآیند را نیز سردرگم کرده و آنها را دچار مشکلات فراوان در زمینه تهیه ریال نموده است. این گردشگران به دلیل ارتباط نداشتن سامانه بانکی ایران با سامانه بانکهای خارجی و بینالمللی، از تهیه ریال با عابربانکهای ایرانی ناتوانند و بنابراین باید دست به دامان صرافیها شوند؛ آن هم در حالیکه خرید و فروش دلار و ارز خارجی در صرافیها غیرقانونی شده و گردشگری ورودیمان را دچار مشکلات جدی کرده است.
بههرحال وضعیت گردشگری و گردشگران کشورمان به اندازه کافی با تحریمهای بینالمللی و مشکلات صدور روادید برای شهروندان ایرانی روبرو هست؛ دولت با تداوم این برنامههای غیرمنطقی که معنایی جز دخالت مستقیم در زندگی شخصی شهروندان ندارد، تحریمهای داخلی را هم به تحریمهای بینالمللی نیفزاید. دولت آقای روحانی اگر نتوانسته وعدههایی را که در زمینه آزادیهای فردی و اجتماعی از یکسو، و توسعه بخشهایی همچون گردشگری از سوی دیگر داده عملی کند، بیش از این سنگاندازی هم نکند.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید.)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم؛ وبسایت خبری-تحلیلی فرارو
به تازگی آقای سیف، رئیس کل بانک مرکزی ایران اعلام کرده که سفرهای خارجی ایرانیان بیش از حد معمول است و خواهان متعادل شدن این سفرها شده است.
نخست اینکه اگرچه همگان منظور آقای سیف را میدانیم، اما باز هم سخن ایشان بسیار مبهم است. یعنی در حالیکه برای خود ایشان و تصمیمگیرندگان میتواند معنایی خاص (همچون لزوم دخالت بیشتر دولت در کاهش سفرهای خارجی ایرانیان) داشته باشد، اما با توجه به آنچه در سخنشان آمده (همچون «بیش از حد معمول» و یا «متعادل شدن»)، نمیتوان سخنشان را چندان علمی دانست.
نخست اینکه تعداد این سفرها از چه نظر یا نسبت به چه چیزی «بیش از حد معمول» است؟ بر پایه آخرین گزارش سازمان میراث فرهنگی، در سال 1395 تعداد سفرهای خارجی ایرانیان 9.196.106 نفر بوده است.
ترکیه بهعنوان کشور همسایه ایران، مسلمان و جمعیتی برابر با ایران (هشتاد میلیون)، نمونه خوبی است برای ارزیابی درستی ادعای «بیش از حد معمول». در سال 2015 دقیقا 9.2 میلیون سفر به خارج شهروندان ترکیهای را ثبت شده است. بنابراین آمارش با آمار ایران یکسان است.
با این وجود باز هم نمیتوان وضعیت سفر به خارج شهروندان این دو کشور را با یکدیگر مقایسه کرد؛ به دو دلیل عمده:
1- از حدود 9.2 میلیون سفر خارجی شهروندان ایرانی، بیش از 4.2 نفر سفر به کشور عراق بوده است که از این تعداد، بخش عمدهای با حمایت بالای دولتی، در قالب راهپیمایی میلیونی نجف-کربلا به این کشور رفتهاند. بنابراین میماند 5 میلیون سفر خارجی به کشورهای دیگر.
2- بخش عمدهای از گردشگران ایرانی به خارج از کشور، به مقصدهایی همچون ترکیه، دوبی، ارمنستان، آذربایجان، گرجستان و... برای تفریحات سادهای میروند که امکاناتش در ایران نیست. میتوان ادعا کرد اگر امکانات و تسهیلات گردشگری ترکیه در شهرها و مناطق گردشگری ایران فراهم بود، بخش زیادی از این گردشگران از ایران بیرون نمیرفتند و به جای آمار گردشگران خروجی، آمار گردشگران داخلی خودمان افزایش مییافت. بهویژه وقتی دقت کنیم که شوربختانه بسیاری از این گردشگران ایرانی، برای مصرف فرهنگ ایرانی (همچون کنسرت موسیقی سنتی بزرگان ایرانی) به کشورهای همسایه میروند. به عبارت دیگر، اگر ترکیه هم فقر نرمافزاری و سختافزاری در بخش گردشگریاش همچون ما بود، آمار گردشگران خروجیاش بسیار بیش از این میشد.
بنابراین ادعای آقای سیف که مسافرت خارجی ایرانیان بیش از حد معمول است، نادرست است.
نکته دیگر، به پیشنهاد یا طرح آقای سیف، مبنی بر لزوم «متعادل کردن» سفرهای خارجی ایرانیان باز میگردد. منظورشان در این زمینه هرچه باشد، مایه نگرانی است. دولت دوازدهم تاکنون با طرح دریافت عوارض خروج با مبلغ غیرمنطقی 220 هزار تومان در سفر نخست و افزایش آن در سفرهای دوم و سوم، به اندازه کافی در سفرهای خارجی ایرانیان سنگاندازی کرده بود. اکنون اگر برنامهای برای محدود کردن سفرهای خارجی ایرانیان داشته باشد، دخالت مستقیم و کامل در زندگی خصوصی ایرانیان است.
درواقع این سخنان آقای سیف، تنها تلاشی است برای سرپوش گذاشتن بر پیامدهای بحران ارزی کشور در بخش گردشگری. این بحران نه تنها دامان مسافرت خارجی ایرانیان را گرفته (که نمیتوانند برای سفرهای خارجیشان ارز پیدا کنند)، بلکه گردشگران خارجیای که به ایران میآیند را نیز سردرگم کرده و آنها را دچار مشکلات فراوان در زمینه تهیه ریال نموده است. این گردشگران به دلیل ارتباط نداشتن سامانه بانکی ایران با سامانه بانکهای خارجی و بینالمللی، از تهیه ریال با عابربانکهای ایرانی ناتوانند و بنابراین باید دست به دامان صرافیها شوند؛ آن هم در حالیکه خرید و فروش دلار و ارز خارجی در صرافیها غیرقانونی شده و گردشگری ورودیمان را دچار مشکلات جدی کرده است.
بههرحال وضعیت گردشگری و گردشگران کشورمان به اندازه کافی با تحریمهای بینالمللی و مشکلات صدور روادید برای شهروندان ایرانی روبرو هست؛ دولت با تداوم این برنامههای غیرمنطقی که معنایی جز دخالت مستقیم در زندگی شخصی شهروندان ندارد، تحریمهای داخلی را هم به تحریمهای بینالمللی نیفزاید. دولت آقای روحانی اگر نتوانسته وعدههایی را که در زمینه آزادیهای فردی و اجتماعی از یکسو، و توسعه بخشهایی همچون گردشگری از سوی دیگر داده عملی کند، بیش از این سنگاندازی هم نکند.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید.)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
برخی کتابهایم در نمایشگاه کتاب تهران
نمایشگاه کتاب تهران آغاز شد و لذت حضور در این رویداد مهم فرهنگی را چون در ایران نیستم، از دست دادم. از کتابهای من، این سه کتاب همراه با تخفیف، در نمایشگاه کتاب تهران امسال در دسترس است:
• «سفر به سرزمین آریاییها: سفرنامه افغانستان»
انتشارات سپیدهباوران: بخش عمومی، سالن شبستان، راهرو 18، غرفه 16
• «بررسی متون طنزآمیز عامیانه ایرانی» (با همکاری دکتر نعمتالله فاضلی)
انتشارات علمی: بخش عمومی، سالن شبستان، راهرو 20، غرفه 29
• «انسانشناسی گردشگری»
انتشارات مهکامه: بخش دانشگاهی
بقیه (4 کتاب) یا دیگر در بازار نیست (همچون ترجمهی «نگاه مسلمانان و غربیها به یکدیگر» از انتشارات جهاد دانشگاهی و «روشهای کمی و کیفی تحقیق در علوم اجتماعی»/ با همکاری دیگران؛ از انتشارات جامعهشناسان) و یا به دلیل حضور نداشتن ناشر در نمایشگاه (همچون «بررسی انسانشناختی سینمای تاریخی ایران» و «مردمنگاری کالج»، هر دو از انتشارات دریچه نو) در نمایشگاه یافت نمیشود.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
نمایشگاه کتاب تهران آغاز شد و لذت حضور در این رویداد مهم فرهنگی را چون در ایران نیستم، از دست دادم. از کتابهای من، این سه کتاب همراه با تخفیف، در نمایشگاه کتاب تهران امسال در دسترس است:
• «سفر به سرزمین آریاییها: سفرنامه افغانستان»
انتشارات سپیدهباوران: بخش عمومی، سالن شبستان، راهرو 18، غرفه 16
• «بررسی متون طنزآمیز عامیانه ایرانی» (با همکاری دکتر نعمتالله فاضلی)
انتشارات علمی: بخش عمومی، سالن شبستان، راهرو 20، غرفه 29
• «انسانشناسی گردشگری»
انتشارات مهکامه: بخش دانشگاهی
بقیه (4 کتاب) یا دیگر در بازار نیست (همچون ترجمهی «نگاه مسلمانان و غربیها به یکدیگر» از انتشارات جهاد دانشگاهی و «روشهای کمی و کیفی تحقیق در علوم اجتماعی»/ با همکاری دیگران؛ از انتشارات جامعهشناسان) و یا به دلیل حضور نداشتن ناشر در نمایشگاه (همچون «بررسی انسانشناختی سینمای تاریخی ایران» و «مردمنگاری کالج»، هر دو از انتشارات دریچه نو) در نمایشگاه یافت نمیشود.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
به بهانه زادروز گوگوش
امیر هاشمی مقدم
امروز 15 اردیبهشت، شصت و هشتمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) است. این یادداشت را دو سال پیش و پس از بازگشتم از چند کشور آسیای میانه نوشتم. با وجودیکه نامی از گوگوش یا دیگر خوانندگان نیاورده بودم، هیچ رسانهای حاضر به انتشارش نشد. تنها یکی از خبرگزاریها دو ساعت آنرا نمایش داد و دوباره برداشت.
«خوانندگان لسآنجلسی»، بهطور کلی به خوانندگان ایرانیای گفته میشود که پس از انقلاب سال 1357 و دگرگونی در ارزشهای رسمی، از ایران گریخته و عموماً مقصد امریکا را برگزیدند. بخش عمدهای از این خوانندگان در لسآنجلس ساکن شدند و همین باعث شد تا امروزه هر خواننده خارجنشینی را بهطور کلی لسآنجلسی بنامند. این خوانندگان نه تنها در ایران، بلکه در دیگر کشورهای فارسزبان و یا دارای اقلیت فارس هم دارای طرفدارانی پر و پا قرص هستند.
گوگوش، بانوی خواننده ایرانی در این میان جایگاه ویژهای دارد. تاجیکستانیها نه تنها ترانههای این خواننده، بلکه رویدادهای زندگانی وی را نیز با اشتیاق دنبال میکنند. تاجیکهای ازبکستان نیز دستکمی ندارند. رانندهمان در بخارا خاطرهاش از سفر به ایران در سال 1370، یافتن خانه گوگوش و چند دقیقه صحبت با او از پشت آیفون را با آب و تاب برایم تعریف میکرد.
این خواننده نه تنها در میان فارسزبانان، بلکه در بین غیرفارسزبانها هم شناختهشده و محبوب است. تا آنجا که اسلام کریموف، رئیسجمهور پیشین ازبکستان هم نام هنری دختر خود، «گلناره» را «گوگوشه» نهاد تا مانند گوگوش خواننده شود. همچنین در قطار سمرقند به تاشکند، در کنار بانویی روس-ازبک نشسته بودم که شنونده همیشگی ترانههای گوگوش بود و برخی ترانههای وی را نیز از بر میدانست.
بلوچها و ایرانیتباران ترکمنستان نیز شنونده همیشگی آهنگهای گوگوش هستند. رانندهمان در ترکمنستان کلا آهنگهای گوگوش گوش میداد و همراه با او، همخوانی میکرد. تاجیکهای قزاقستان و قرقیزستان را نیز باید به این لیست بیفزاییم.
به جز گوگوش، اندی، معین و آرش نیز در این سرزمینها از شهرت خوب و بهسزایی برخوردارند. وقتی با دو تن از دوستان انسانشناس به مرکز فولکلور شهر بخارا رفتیم، همین که فهمیدند ایرانی هستیم، آنچنان پافشاری کردند تا بالاخره ترانهای از معین خواندیم و از چنگشان در آمدیم. همچنین یاد و خاطره کنسرت اندی در بخارا، هنوز به نیکی در ذهن ساکنان این شهر باقی است. از همدانشگاهی قزاقم که هرگاه پیام میدهد، میدانم بیگمان دوباره معنای واژهای در ترانههای آرش را میخواهد بپرسد، میگذرم.
علاقمندی به این خوانندگان ایرانی تاثیرش را بر ترانههایی که خود خوانندگان تاجیک و ازبک میخوانند نشان میدهد. بسیاری از ترانههای خوانندگان این منطقه همچون فیروزه جمعهنیازوا، آزاده احدوا، زلیخا و... این را نشان میدهد. حتی برخی آهنگهایشان بر پایه ملودیهای بندری، کردی و... ساخته شده است.
بیگمان خوانندگان لسآنجلسی، یکی از مهمترین توانمندیها در نزدیکتر کردن مردمان کشورهای آسیای میانه، ایران و افغانستان هستند. تجمعات گسترده در شهرهای بزرگ افغانستان و روشن کردن شمع پس از مرگ مرتضی پاشایی، نمونهای دیگر است.
در واقع اگر ترکیه توانسته بهواسطه ترانههای استانبولی، علاقمندی به زبان ترکی را در بین کشورهای دیگر همچون ایران گسنرش دهد، این نقش را برای زبان فارسی، خوانندگان و ترانههای لسآنجلسی بازی میکنند.
جمهوری اسلامی گسترش زبان فارسی را قرار است از طریق رایزنیهای فرهنگی به انجام برساند. اما از آنجا که رایزنان فرهنگی از طریق سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی برگزیده و معرفی میشوند، بنابراین بیش از زبان فارسی، گسترش ارزشهای دینی و مذهبی برایشان در اولویت قرار دارد. و دقیقاً همین عامل، پاشنه آشیل ایران در آسیای میانه است. چرا که پافشاری جمهوری اسلامی بر گسترش ارزشهای دینی در دیگر کشورها باعث فاصله بیشتر افتادن بین ایران با آنها شده که اکنون به دلیل ترس از نفوذ بنیادگرایی دینی در کشورهای سکولارشان، در پی محدود کردن هر چه بیشتر روابطشان با ایران هستند.
میتوان ادعا کرد که هنرمندان طردشده، عامل اصلي شناخته شدن و ترويج فرهنگ ايراني در جهان بيرونياند. همانگونه که نماینده سینمای ایران در دیگر کشورها، نه فیلمهای سفارشی، بلکه دقیقاً سينماي غيرحكومتي ايران است، در آسياي ميانه نیز، خوانندگان لسآنجلسي نماینده موسیقی ایرانی در کل، و زبان فارسی بهطور ویژه هستند. اين گروه هنرمندان نه تنها مورد حمايت نهادهاي فرهنگي جمهوري اسلامي نيستند، بلكه مورد بیمهری این نهادها نیز قرار ميگيرند. به همين دليل در نبود سياست فرهنگي موثر جمهوري اسلامي، بايد سپاسگزار هنرمندان تبعيد شده و حاشيهاي نسبت به فرهنگ رسمي بود.
«دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
امروز 15 اردیبهشت، شصت و هشتمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) است. این یادداشت را دو سال پیش و پس از بازگشتم از چند کشور آسیای میانه نوشتم. با وجودیکه نامی از گوگوش یا دیگر خوانندگان نیاورده بودم، هیچ رسانهای حاضر به انتشارش نشد. تنها یکی از خبرگزاریها دو ساعت آنرا نمایش داد و دوباره برداشت.
«خوانندگان لسآنجلسی»، بهطور کلی به خوانندگان ایرانیای گفته میشود که پس از انقلاب سال 1357 و دگرگونی در ارزشهای رسمی، از ایران گریخته و عموماً مقصد امریکا را برگزیدند. بخش عمدهای از این خوانندگان در لسآنجلس ساکن شدند و همین باعث شد تا امروزه هر خواننده خارجنشینی را بهطور کلی لسآنجلسی بنامند. این خوانندگان نه تنها در ایران، بلکه در دیگر کشورهای فارسزبان و یا دارای اقلیت فارس هم دارای طرفدارانی پر و پا قرص هستند.
گوگوش، بانوی خواننده ایرانی در این میان جایگاه ویژهای دارد. تاجیکستانیها نه تنها ترانههای این خواننده، بلکه رویدادهای زندگانی وی را نیز با اشتیاق دنبال میکنند. تاجیکهای ازبکستان نیز دستکمی ندارند. رانندهمان در بخارا خاطرهاش از سفر به ایران در سال 1370، یافتن خانه گوگوش و چند دقیقه صحبت با او از پشت آیفون را با آب و تاب برایم تعریف میکرد.
این خواننده نه تنها در میان فارسزبانان، بلکه در بین غیرفارسزبانها هم شناختهشده و محبوب است. تا آنجا که اسلام کریموف، رئیسجمهور پیشین ازبکستان هم نام هنری دختر خود، «گلناره» را «گوگوشه» نهاد تا مانند گوگوش خواننده شود. همچنین در قطار سمرقند به تاشکند، در کنار بانویی روس-ازبک نشسته بودم که شنونده همیشگی ترانههای گوگوش بود و برخی ترانههای وی را نیز از بر میدانست.
بلوچها و ایرانیتباران ترکمنستان نیز شنونده همیشگی آهنگهای گوگوش هستند. رانندهمان در ترکمنستان کلا آهنگهای گوگوش گوش میداد و همراه با او، همخوانی میکرد. تاجیکهای قزاقستان و قرقیزستان را نیز باید به این لیست بیفزاییم.
به جز گوگوش، اندی، معین و آرش نیز در این سرزمینها از شهرت خوب و بهسزایی برخوردارند. وقتی با دو تن از دوستان انسانشناس به مرکز فولکلور شهر بخارا رفتیم، همین که فهمیدند ایرانی هستیم، آنچنان پافشاری کردند تا بالاخره ترانهای از معین خواندیم و از چنگشان در آمدیم. همچنین یاد و خاطره کنسرت اندی در بخارا، هنوز به نیکی در ذهن ساکنان این شهر باقی است. از همدانشگاهی قزاقم که هرگاه پیام میدهد، میدانم بیگمان دوباره معنای واژهای در ترانههای آرش را میخواهد بپرسد، میگذرم.
علاقمندی به این خوانندگان ایرانی تاثیرش را بر ترانههایی که خود خوانندگان تاجیک و ازبک میخوانند نشان میدهد. بسیاری از ترانههای خوانندگان این منطقه همچون فیروزه جمعهنیازوا، آزاده احدوا، زلیخا و... این را نشان میدهد. حتی برخی آهنگهایشان بر پایه ملودیهای بندری، کردی و... ساخته شده است.
بیگمان خوانندگان لسآنجلسی، یکی از مهمترین توانمندیها در نزدیکتر کردن مردمان کشورهای آسیای میانه، ایران و افغانستان هستند. تجمعات گسترده در شهرهای بزرگ افغانستان و روشن کردن شمع پس از مرگ مرتضی پاشایی، نمونهای دیگر است.
در واقع اگر ترکیه توانسته بهواسطه ترانههای استانبولی، علاقمندی به زبان ترکی را در بین کشورهای دیگر همچون ایران گسنرش دهد، این نقش را برای زبان فارسی، خوانندگان و ترانههای لسآنجلسی بازی میکنند.
جمهوری اسلامی گسترش زبان فارسی را قرار است از طریق رایزنیهای فرهنگی به انجام برساند. اما از آنجا که رایزنان فرهنگی از طریق سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی برگزیده و معرفی میشوند، بنابراین بیش از زبان فارسی، گسترش ارزشهای دینی و مذهبی برایشان در اولویت قرار دارد. و دقیقاً همین عامل، پاشنه آشیل ایران در آسیای میانه است. چرا که پافشاری جمهوری اسلامی بر گسترش ارزشهای دینی در دیگر کشورها باعث فاصله بیشتر افتادن بین ایران با آنها شده که اکنون به دلیل ترس از نفوذ بنیادگرایی دینی در کشورهای سکولارشان، در پی محدود کردن هر چه بیشتر روابطشان با ایران هستند.
میتوان ادعا کرد که هنرمندان طردشده، عامل اصلي شناخته شدن و ترويج فرهنگ ايراني در جهان بيرونياند. همانگونه که نماینده سینمای ایران در دیگر کشورها، نه فیلمهای سفارشی، بلکه دقیقاً سينماي غيرحكومتي ايران است، در آسياي ميانه نیز، خوانندگان لسآنجلسي نماینده موسیقی ایرانی در کل، و زبان فارسی بهطور ویژه هستند. اين گروه هنرمندان نه تنها مورد حمايت نهادهاي فرهنگي جمهوري اسلامي نيستند، بلكه مورد بیمهری این نهادها نیز قرار ميگيرند. به همين دليل در نبود سياست فرهنگي موثر جمهوري اسلامي، بايد سپاسگزار هنرمندان تبعيد شده و حاشيهاي نسبت به فرهنگ رسمي بود.
«دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
امیر هاشمی مقدم در گفتگو با خبرگزاری مهر:
سفر به افغانستان، سفر به سرزمین «دیگریهای خودی»
امیر هاشمی مقدم، دانشجوی دکترای انسانشناسی در دانشگاهی در آنکارای ترکیه است. او تحصیلات کارشناسی خود را در همین رشته در دانشگاه مازندران و کارشناسی ارشدش را در رشته ایرانشناسی فرهنگی در دانشگاه شهید بهشتی گذرانده است. مجموعهای از مقالات تخصصی در حوزه انسانشناسی و گردشگری و انتشار چندین کتاب، او را در حوزه تخصصی کاریاش به شدت فعال نشان میدهد. اما نام هاشمی مقدم در رسانههای ژورنالیستی ایران با «حمایت از حقوق مهاجرین افغانستانی ساکن ایران» گره خورده است. او در زمینه لزوم توجه به مسئله مهاجرین افغانستانی ساکن ایران، از پیشگامان عرصه طرح بحث رسانهای درباره آنها است و در مواقع مختلف، فضای بیصدایی مهاجرین به وسیله او شکسته شده است.
هاشمی مقدم چند سال پیش به افغانستان سفر کرده و سفرنامهای مختصر از این ماجرا را در فضای مجازی منتشر میکند. این سفرنامه بلافاصله مورد استقبال قرار میگیرد و او را به چاپ کتابی تفصیلیتر و پردامنهتر از سفرش به افغانستان میکشاند. این کتاب اخیرا از سوی انتشارات سپیدهباوران با نام «سفر به سرزمین آریاییها» منتشر شده و هماکنون در غرفه این انتشارات در نمایشگاه کتاب در حال عرضه است.
روایت هاشمی مقدم از افغانستان این سالها، با توجه به آشنایی و نزدیکی پیشینی او با افغانستانیهای ساکن ایران به شدت قابل تامل است. او برای مخاطبان ایرانی، دریچهای جدید به سوی افغانستان باز میکند. دریچهای که با توجه به سوء تفاهمهای همه این سالها میان این دو ملت، بسیار قابل توجه است.
متن کامل گفتگو را در لینک زیر بخوانید:
https://www.mehrnews.com/news/4289946
(نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
سفر به افغانستان، سفر به سرزمین «دیگریهای خودی»
امیر هاشمی مقدم، دانشجوی دکترای انسانشناسی در دانشگاهی در آنکارای ترکیه است. او تحصیلات کارشناسی خود را در همین رشته در دانشگاه مازندران و کارشناسی ارشدش را در رشته ایرانشناسی فرهنگی در دانشگاه شهید بهشتی گذرانده است. مجموعهای از مقالات تخصصی در حوزه انسانشناسی و گردشگری و انتشار چندین کتاب، او را در حوزه تخصصی کاریاش به شدت فعال نشان میدهد. اما نام هاشمی مقدم در رسانههای ژورنالیستی ایران با «حمایت از حقوق مهاجرین افغانستانی ساکن ایران» گره خورده است. او در زمینه لزوم توجه به مسئله مهاجرین افغانستانی ساکن ایران، از پیشگامان عرصه طرح بحث رسانهای درباره آنها است و در مواقع مختلف، فضای بیصدایی مهاجرین به وسیله او شکسته شده است.
هاشمی مقدم چند سال پیش به افغانستان سفر کرده و سفرنامهای مختصر از این ماجرا را در فضای مجازی منتشر میکند. این سفرنامه بلافاصله مورد استقبال قرار میگیرد و او را به چاپ کتابی تفصیلیتر و پردامنهتر از سفرش به افغانستان میکشاند. این کتاب اخیرا از سوی انتشارات سپیدهباوران با نام «سفر به سرزمین آریاییها» منتشر شده و هماکنون در غرفه این انتشارات در نمایشگاه کتاب در حال عرضه است.
روایت هاشمی مقدم از افغانستان این سالها، با توجه به آشنایی و نزدیکی پیشینی او با افغانستانیهای ساکن ایران به شدت قابل تامل است. او برای مخاطبان ایرانی، دریچهای جدید به سوی افغانستان باز میکند. دریچهای که با توجه به سوء تفاهمهای همه این سالها میان این دو ملت، بسیار قابل توجه است.
متن کامل گفتگو را در لینک زیر بخوانید:
https://www.mehrnews.com/news/4289946
(نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
جسد مومیایی و ناکارآمدی میراث فرهنگی
امیر هاشمی مقدم: فرارو
جسد مومیاییای که حدس زده میشد متعلق به رضاشاه باشد، دچار سرنوشتی نامعلوم شده است. هیچ یک از مسئولین هم پاسخی درخور نمیدهند؛ در عین حال که همیشه از بازار شایعات، شاکیاند.
آزاردهندهتر، سکوت و بیتفاوتی مسئولان میراث فرهنگی است. آنچنانکه رحیمزاده، رئیس اداره میراث فرهنگی شهر ری از همان ابتدای پیدا شدن جسد، یا اظهار بیخبری میکرد و یا موضوع را به میراث فرهنگی تهران مرتبط میدانست نه شهر ری (در حالیکه جسد در شهر ری پیدا شده بود).
بزرگنیا، مدیرکل میراث فرهنگی استان تهران هم اظهار بیاطلاعی کرده و گفته این موضوع در حیطه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی است. جدا از اینکه بر چه پایهای اطلاعرسانی و پاسداشت یک جسد مومیایی بر عهده اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی است؛ باید از جناب بزرگنیا پرسید آیا ایشان در روز چهارم اردیبهشت ماه و در جمع نزدیکان نگفته بودند که آقای مونسان دارد نامهای خطاب به ریاست جمهوری تنظیم میکند تا رسما هویت جسد تعیین و به کارشناسان میراث فرهنگی تحویل داده شود؟
از همه جالبتر، سیدمحمد بهشتی، ریاست پژوهشگاه سازمان میراث که درباره هر چیزی که به ایشان مربوط نیست، اظهار نظر غیرکارشناسی و جنجالی میکند (همچون جنگهای ایران و روس بهعنوان یکی از آخرین موارد)، نه تنها صدایش تاکنون در این زمینه در نیامده، بلکه تماسها و پیگیریهای خبرنگاران رسانههایی همچون ایلنا را هم پاسخ نمیدهد. ایشان حتی پاسخ بیانیه «جامعه باستانشناسی ایران» درباره لزوم پیگیری موضوع این مومیایی (که آنان هم احتمال تعلقش به رضاشاه را میدهند) را هم ندادند.
اما پس از دو هفته، بالاخره آقای مونسان در جایگاه رئیس سازمان میراث فرهنگی و در پاسخ به پیگیری خبرنگار ایسنا، لب به سخن گشود و گفت ماهیت سازمان میراث، حوزه کارشناسی است و باید از ایشان خواسته شود تا به موضوع ورود پیدا کنند و بنابراین به سادگی از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کرد. این سخن ایشان، زیر سوال بردن ماهیت سازمان میراث فرهنگی است. به نظر میآید مونسان حتی اساسنامه سازمان میراث فرهنگی را هم نخوانده که در ماده سوم آن، وظایف این سازمان به روشنی بیان شده است؛ از جمله:
«شناسايي و در اختيار گرفتن کليه اموالي که داراي ارزشهاي فرهنگي- تاريخي بوده و جزء ميراث فرهنگي محسوب میگردد و توسط دستگاههاي مسئول ضبط شده است».
همچنانکه معاونت پر طمطراق حقوقی سازمان میراث هم، یکی از وظایفش همین طرح دعاوی است. همه این فریبکاریها و ناکارآمدیها نشان میدهد که میراث فرهنگی در ایران از دو سو زیر فشار است: نخست اینکه نه این میراث پاس داشته میشود و نه کسی نسبت به نابودی عمدی و غیرعمدیاش پاسخگو است (همچون همین جسد مومیایی)؛ دوم اینکه سازمان عریض و طویل میراث فرهنگی تبدیل به حیاط خلوت دولتمردان شده تا نزدیکترین افرادشان را بدون توجه به توانایی و تخصص، بر جایگاهی بنشانند که به کسی پاسخگو نیست. در این زمینه هیچ فرقی بین اصولگرا و اصلاحطلب دیده نمیشود.
شوربختانه در این میان، پیگیری هر موضوع مرتبط با میراث فرهنگی، میتواند با انگ مخالف سیاسی یا مذهبی بودن، ناکام گردد. آنچنانکه اعتراض و انتقاد به تخریب بافت تاریخی شیراز، با انگ ضد مذهبی و مخالف توسعه حرم شاهچراغ؛ انتقاد به خاکسپاری پیکر شهدای گمنام در میدان امیرچخماق یزد، با انگ مخالفت با خون شهدا؛ انتقاد به شیوه برخورد با جسد مومیایی، با انگ سلطنتطلب و... روبرو میگردد. تا آنجا که فرماندار شهر ری درباره جسد مومیایی، به خبرنگار ایلنا اعتراض میکند که چرا از بین این همه موضوع، به سراغ این جسد رفته است. بعد هم با خاطری آسوده میگوید نمیداند جسد کجا دفن شده و اصلا مهم هم نیست برایش؛ چرا که روزانه هزاران نفر در این کشور میمیرند و به خاک سپرده میشوند.
به جز ایران، هیچ کشوری را نمیتوان یافت که پاسخ به نگرانیهای میهندوستان درباره نابودی میراث فرهنگی کشورشان، اینگونه توهینآمیز باشد. به نظر میآید فرماندار تنها با عینک نفرت و ایدئولوژیک است که چنین پاسخی میدهد. وگرنه تفاوت بین ارزش یک جسد مومیایی (آن هم وقتی به نظر میآید متعلق به یکی از پادشاهان این سرزمین باشد) با جسد یک فرد عادی از کجاست تا به کجا؟
سکوت مسئولین و پاسخهای سربالا این پرسش را طرح میکند که اصلا آیا باید باور کنیم واقعا این جسد دفن شده است؟ این ابهامات و تاریکیها در آینده بالاخره روشن خواهد شد؛ حتی اگر ما نخواهیم یا به خیال خودمان نگذاریم. آنگاه آینده دربارهمان قضاوت خواهد کرد. اگر زنده باشیم، خطاب به رویمان، وگرنه خطاب به روحمان.
«دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
جسد مومیاییای که حدس زده میشد متعلق به رضاشاه باشد، دچار سرنوشتی نامعلوم شده است. هیچ یک از مسئولین هم پاسخی درخور نمیدهند؛ در عین حال که همیشه از بازار شایعات، شاکیاند.
آزاردهندهتر، سکوت و بیتفاوتی مسئولان میراث فرهنگی است. آنچنانکه رحیمزاده، رئیس اداره میراث فرهنگی شهر ری از همان ابتدای پیدا شدن جسد، یا اظهار بیخبری میکرد و یا موضوع را به میراث فرهنگی تهران مرتبط میدانست نه شهر ری (در حالیکه جسد در شهر ری پیدا شده بود).
بزرگنیا، مدیرکل میراث فرهنگی استان تهران هم اظهار بیاطلاعی کرده و گفته این موضوع در حیطه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی است. جدا از اینکه بر چه پایهای اطلاعرسانی و پاسداشت یک جسد مومیایی بر عهده اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی است؛ باید از جناب بزرگنیا پرسید آیا ایشان در روز چهارم اردیبهشت ماه و در جمع نزدیکان نگفته بودند که آقای مونسان دارد نامهای خطاب به ریاست جمهوری تنظیم میکند تا رسما هویت جسد تعیین و به کارشناسان میراث فرهنگی تحویل داده شود؟
از همه جالبتر، سیدمحمد بهشتی، ریاست پژوهشگاه سازمان میراث که درباره هر چیزی که به ایشان مربوط نیست، اظهار نظر غیرکارشناسی و جنجالی میکند (همچون جنگهای ایران و روس بهعنوان یکی از آخرین موارد)، نه تنها صدایش تاکنون در این زمینه در نیامده، بلکه تماسها و پیگیریهای خبرنگاران رسانههایی همچون ایلنا را هم پاسخ نمیدهد. ایشان حتی پاسخ بیانیه «جامعه باستانشناسی ایران» درباره لزوم پیگیری موضوع این مومیایی (که آنان هم احتمال تعلقش به رضاشاه را میدهند) را هم ندادند.
اما پس از دو هفته، بالاخره آقای مونسان در جایگاه رئیس سازمان میراث فرهنگی و در پاسخ به پیگیری خبرنگار ایسنا، لب به سخن گشود و گفت ماهیت سازمان میراث، حوزه کارشناسی است و باید از ایشان خواسته شود تا به موضوع ورود پیدا کنند و بنابراین به سادگی از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کرد. این سخن ایشان، زیر سوال بردن ماهیت سازمان میراث فرهنگی است. به نظر میآید مونسان حتی اساسنامه سازمان میراث فرهنگی را هم نخوانده که در ماده سوم آن، وظایف این سازمان به روشنی بیان شده است؛ از جمله:
«شناسايي و در اختيار گرفتن کليه اموالي که داراي ارزشهاي فرهنگي- تاريخي بوده و جزء ميراث فرهنگي محسوب میگردد و توسط دستگاههاي مسئول ضبط شده است».
همچنانکه معاونت پر طمطراق حقوقی سازمان میراث هم، یکی از وظایفش همین طرح دعاوی است. همه این فریبکاریها و ناکارآمدیها نشان میدهد که میراث فرهنگی در ایران از دو سو زیر فشار است: نخست اینکه نه این میراث پاس داشته میشود و نه کسی نسبت به نابودی عمدی و غیرعمدیاش پاسخگو است (همچون همین جسد مومیایی)؛ دوم اینکه سازمان عریض و طویل میراث فرهنگی تبدیل به حیاط خلوت دولتمردان شده تا نزدیکترین افرادشان را بدون توجه به توانایی و تخصص، بر جایگاهی بنشانند که به کسی پاسخگو نیست. در این زمینه هیچ فرقی بین اصولگرا و اصلاحطلب دیده نمیشود.
شوربختانه در این میان، پیگیری هر موضوع مرتبط با میراث فرهنگی، میتواند با انگ مخالف سیاسی یا مذهبی بودن، ناکام گردد. آنچنانکه اعتراض و انتقاد به تخریب بافت تاریخی شیراز، با انگ ضد مذهبی و مخالف توسعه حرم شاهچراغ؛ انتقاد به خاکسپاری پیکر شهدای گمنام در میدان امیرچخماق یزد، با انگ مخالفت با خون شهدا؛ انتقاد به شیوه برخورد با جسد مومیایی، با انگ سلطنتطلب و... روبرو میگردد. تا آنجا که فرماندار شهر ری درباره جسد مومیایی، به خبرنگار ایلنا اعتراض میکند که چرا از بین این همه موضوع، به سراغ این جسد رفته است. بعد هم با خاطری آسوده میگوید نمیداند جسد کجا دفن شده و اصلا مهم هم نیست برایش؛ چرا که روزانه هزاران نفر در این کشور میمیرند و به خاک سپرده میشوند.
به جز ایران، هیچ کشوری را نمیتوان یافت که پاسخ به نگرانیهای میهندوستان درباره نابودی میراث فرهنگی کشورشان، اینگونه توهینآمیز باشد. به نظر میآید فرماندار تنها با عینک نفرت و ایدئولوژیک است که چنین پاسخی میدهد. وگرنه تفاوت بین ارزش یک جسد مومیایی (آن هم وقتی به نظر میآید متعلق به یکی از پادشاهان این سرزمین باشد) با جسد یک فرد عادی از کجاست تا به کجا؟
سکوت مسئولین و پاسخهای سربالا این پرسش را طرح میکند که اصلا آیا باید باور کنیم واقعا این جسد دفن شده است؟ این ابهامات و تاریکیها در آینده بالاخره روشن خواهد شد؛ حتی اگر ما نخواهیم یا به خیال خودمان نگذاریم. آنگاه آینده دربارهمان قضاوت خواهد کرد. اگر زنده باشیم، خطاب به رویمان، وگرنه خطاب به روحمان.
«دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
پیش از قحطی، خرید کنید.
امیر هاشمی مقدم
سال 1390 که در یک دانشگاه غیرانتفاعی در شمال ایران عضو هیئت علمی بودم، یکی از همکارانمان جامعهشناس بود. آن موقع هم تنش ایران با غرب بسیار بالا گرفته بود؛ بهویژه با دولت آقای احمدینژاد. هر روز هم خبر یک تحریم تازه میرسید.
یک روز این همکارمان به اتاقم آمد و با خوشحالی گفت دیشب با خانمش رفته و حقوقش که تازه واریز شده بود را کلا خرید کرده؛ از برنج و مرغ و ماکارانی و کنسرو گرفته تا قند و چای و یک گونی سیبزمینی. وقتی دلیل کارش را پرسیدم، گفت با این شرایطی که تحریمها هر روز دارد گستردهتر میشود، دیر یا زود کمبود کالاهای اساسی خواهد شد و بنابراین آنها «دوراندیشی» کردهاند.
در این رفتار و سخن همکار جامعهشناسی خوانده، چند نکته نهفته بود:
یکم، همانگونه که در برخی نوشتههای دیگر هم اشاره کردهام، سطح توسعهیافتگی یا نیافتگی یک کشور را، نه خیابانهای زیبا، پارکهای مجهز و پاساژهای لوکس، که رفتار آنها نشان میدهد. هرگاه رفتار جمعیمان توانست با واکنش درست و به موقع به شایعات و بحرانها، گذر از آنها را سادهتر کند، توسعهیافتهایم؛ حتی اگر ظاهر کشورمان توسعهیافته نباشد. ما در تجربههایی همچون زلزله ورزقان و کرمانشاه، نشان دادیم که توانمندی جدی در راستای توسعهیافتگی را داریم. اما در مسائلی همچون ارز، خودمان عامل تشدید بحران بودهایم. وقتی به صرافیها هجوم میبریم، آن هم در حالیکه هیچ نیازی به دلار نداریم، بازار را با افزایش تقاضایمان تحریک و بهای ارز را بالا میبریم. آنگاه واردکننده کالاهای اساسی هم مجبور است دلار گرانتر را خریداری و پرداخت کند و دست آخر همان کالای اساسی را خودمان و دیگرانی که در جرم ما شریک نبودهاند، با بهای بالا میخریم.
دوم، در رفتار آن همکار دانشگاهیام، مسئله جدی دیگری هم نادیده ماند. اگر حتی فرض کنیم قحطی بیاید (که واقعا شرایط کنونی هیچ نشانی از بروز چنین چیزی ندارد)، کالاها به همان اندازهای است که در بازار موجود است. وقتی ما بیش از نیازمان خرید کنیم، در واقع سهم و حق دیگر شهروندان را خرید و احتکار کرده و خود، عامل اصلی قحطی شدهایم. چنین بیاخلاقیای نمیتواند هیچ توجیهی داشته باشد.
سوم، به «جامعهشناس» بودن آن همکارم باز میگشت. اگر چنین رفتاری را یک فرد عادی انجام میداد، هرچند آن هم توجیهناپذیر بود، اما به اندازه سر زدن همین رفتار از یک جامعهشناس که مدرس دانشگاه هم هست، فاجعهبار نیست. در اینجا نمیخواهم این مسئله را به نظام آموزشی و دانشگاهیمان ربط بدهم. اصولا با این نگاه ساختاری که نقش فرد را نادیده میگیرد و همه گناهان را به گردن ساختار میاندازد، به شدت مخالفم. ساختار مهم است، اما به همان اندازه فرد هم بهعنوان اصلیترین عنصر سازنده ساختار جامعه، مهم است. خطاب من هم به افراد است. اگر بهعنوان یک استاد، یک دانشجو، یک اهل مطالعه، یک مادر یا پدر، یک دغدغهمند نسبت به میهن و آیندگان یا در هر نقش دیگری گمان میکنید شایستگی این نقش را دارید، بنابراین باید انتظاراتی که از آن نقش میرود را هم برآورده سازید. نمیشود ادعای میهندوستی داشت، اما با این توجیه که «همه دارند این کار را میکنند»، نقشمان را در آسیب زدن به اقتصاد، محیط زیست، فرهنگ، سیاست و آینده میهن نادیده بگیریم.
از دیشب «تب برجامنویسی» راه افتاده و هر کسی دارد دربارهاش اظهار نظر میکند. من هم خواستم از این تب عقب نمانم. اما بهعنوان یک ایراندوست، مخاطبم در اینجا نه نظام است، نه دولت و نه غرب (که نه صدایم به آنها میرسد و نه اگر برسد، به امثال من گوش میدهند). من مخاطبم همین چند نفر دوستان نزدیک و خوانندگان اندکم هستند تا از ایشان خواهش کنم نقش و سهم خودمان را در این میان بازی کرده و فضا را هیجانیتر نکنیم. دست به دست کردن پیامهای ناامیدکننده، هیچ دردی از ما درمان نمیکند. خواستههایمان از نظام و دولت به جای خود باقی است و از هر ابزاری برای بیان مسالمتآمیز آن سود خواهیم برد. اما با تزریق نگرانی به جامعه، همدست دلالان داخلی (که از یکسو نانشان، حتی به بهای خم شدن کمر ما و نابودی میهنمان به این تحریمها وابسته است و از سوی دیگر آنرا چماقی برای سرکوب رقیب میدانند) و دشمنان خارجی (که برایشان اهمیتی ندارد این تحریمها مردم را بیشتر از سیاستمداران تحت فشار میگذارد)، نشویم.
شما هم اگر با این نوشتار موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید تا سهمی در آرام کردن فضای ایرانمان داشته باشیم.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
سال 1390 که در یک دانشگاه غیرانتفاعی در شمال ایران عضو هیئت علمی بودم، یکی از همکارانمان جامعهشناس بود. آن موقع هم تنش ایران با غرب بسیار بالا گرفته بود؛ بهویژه با دولت آقای احمدینژاد. هر روز هم خبر یک تحریم تازه میرسید.
یک روز این همکارمان به اتاقم آمد و با خوشحالی گفت دیشب با خانمش رفته و حقوقش که تازه واریز شده بود را کلا خرید کرده؛ از برنج و مرغ و ماکارانی و کنسرو گرفته تا قند و چای و یک گونی سیبزمینی. وقتی دلیل کارش را پرسیدم، گفت با این شرایطی که تحریمها هر روز دارد گستردهتر میشود، دیر یا زود کمبود کالاهای اساسی خواهد شد و بنابراین آنها «دوراندیشی» کردهاند.
در این رفتار و سخن همکار جامعهشناسی خوانده، چند نکته نهفته بود:
یکم، همانگونه که در برخی نوشتههای دیگر هم اشاره کردهام، سطح توسعهیافتگی یا نیافتگی یک کشور را، نه خیابانهای زیبا، پارکهای مجهز و پاساژهای لوکس، که رفتار آنها نشان میدهد. هرگاه رفتار جمعیمان توانست با واکنش درست و به موقع به شایعات و بحرانها، گذر از آنها را سادهتر کند، توسعهیافتهایم؛ حتی اگر ظاهر کشورمان توسعهیافته نباشد. ما در تجربههایی همچون زلزله ورزقان و کرمانشاه، نشان دادیم که توانمندی جدی در راستای توسعهیافتگی را داریم. اما در مسائلی همچون ارز، خودمان عامل تشدید بحران بودهایم. وقتی به صرافیها هجوم میبریم، آن هم در حالیکه هیچ نیازی به دلار نداریم، بازار را با افزایش تقاضایمان تحریک و بهای ارز را بالا میبریم. آنگاه واردکننده کالاهای اساسی هم مجبور است دلار گرانتر را خریداری و پرداخت کند و دست آخر همان کالای اساسی را خودمان و دیگرانی که در جرم ما شریک نبودهاند، با بهای بالا میخریم.
دوم، در رفتار آن همکار دانشگاهیام، مسئله جدی دیگری هم نادیده ماند. اگر حتی فرض کنیم قحطی بیاید (که واقعا شرایط کنونی هیچ نشانی از بروز چنین چیزی ندارد)، کالاها به همان اندازهای است که در بازار موجود است. وقتی ما بیش از نیازمان خرید کنیم، در واقع سهم و حق دیگر شهروندان را خرید و احتکار کرده و خود، عامل اصلی قحطی شدهایم. چنین بیاخلاقیای نمیتواند هیچ توجیهی داشته باشد.
سوم، به «جامعهشناس» بودن آن همکارم باز میگشت. اگر چنین رفتاری را یک فرد عادی انجام میداد، هرچند آن هم توجیهناپذیر بود، اما به اندازه سر زدن همین رفتار از یک جامعهشناس که مدرس دانشگاه هم هست، فاجعهبار نیست. در اینجا نمیخواهم این مسئله را به نظام آموزشی و دانشگاهیمان ربط بدهم. اصولا با این نگاه ساختاری که نقش فرد را نادیده میگیرد و همه گناهان را به گردن ساختار میاندازد، به شدت مخالفم. ساختار مهم است، اما به همان اندازه فرد هم بهعنوان اصلیترین عنصر سازنده ساختار جامعه، مهم است. خطاب من هم به افراد است. اگر بهعنوان یک استاد، یک دانشجو، یک اهل مطالعه، یک مادر یا پدر، یک دغدغهمند نسبت به میهن و آیندگان یا در هر نقش دیگری گمان میکنید شایستگی این نقش را دارید، بنابراین باید انتظاراتی که از آن نقش میرود را هم برآورده سازید. نمیشود ادعای میهندوستی داشت، اما با این توجیه که «همه دارند این کار را میکنند»، نقشمان را در آسیب زدن به اقتصاد، محیط زیست، فرهنگ، سیاست و آینده میهن نادیده بگیریم.
از دیشب «تب برجامنویسی» راه افتاده و هر کسی دارد دربارهاش اظهار نظر میکند. من هم خواستم از این تب عقب نمانم. اما بهعنوان یک ایراندوست، مخاطبم در اینجا نه نظام است، نه دولت و نه غرب (که نه صدایم به آنها میرسد و نه اگر برسد، به امثال من گوش میدهند). من مخاطبم همین چند نفر دوستان نزدیک و خوانندگان اندکم هستند تا از ایشان خواهش کنم نقش و سهم خودمان را در این میان بازی کرده و فضا را هیجانیتر نکنیم. دست به دست کردن پیامهای ناامیدکننده، هیچ دردی از ما درمان نمیکند. خواستههایمان از نظام و دولت به جای خود باقی است و از هر ابزاری برای بیان مسالمتآمیز آن سود خواهیم برد. اما با تزریق نگرانی به جامعه، همدست دلالان داخلی (که از یکسو نانشان، حتی به بهای خم شدن کمر ما و نابودی میهنمان به این تحریمها وابسته است و از سوی دیگر آنرا چماقی برای سرکوب رقیب میدانند) و دشمنان خارجی (که برایشان اهمیتی ندارد این تحریمها مردم را بیشتر از سیاستمداران تحت فشار میگذارد)، نشویم.
شما هم اگر با این نوشتار موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید تا سهمی در آرام کردن فضای ایرانمان داشته باشیم.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چندی پیش سفری به مغولستان داشتم. در این چند هفته، مغولستان و مردمانش را غوطهور در شخصیت چنگیزخان یافتم.
شخصیت مقدس همهی مغولها، چنگیزخان است. سفرم به این کشور با ورود به فرودگاه چنگیزخان آغاز شد. میدان مرکزی و خیابان اصلی پایتختش به نام چنگیرخان شناخته میشود. روی اسکناسها تصویر چنگیزخان است. صدها کتاب و هزاران مقاله دربارهی بزرگی چنگیزخان نوشتهاند. روی بیشتر سوغاتیهایشان تصویر چنگیزخان دیده میشود. همچنانکه تصویرش را در بسیاری از خانهها، فروشگاهها و حتی دانشگاهها و ادارات هم میتوان دید. مجسمهی چهل متریاش را در نزدیکی پایتخت ساختهاند و از جاذبههای گردشگریشان است. همهی کتابهای تاریخی و حتی یافتههای موزههایشان به دو دورهی پیش از چنگیز و پس از وی تقسیم میشود. اصلیترین نقشه در موزههایشان، نقشهی کشورگشاییهای چنگیزخان است؛ بدون اشاره به اینکه چگونه و با چه بهایی این کشورها را گشود. جهان هنوز با یاد حملات چنگیزخان به خود میلرزد و مورخان بسیاری حملات وی را در همان دوره به گونهای مستند ثبت کردهاند. اما روشنفکران این کشور تلاش دارند این تاریخ را به چالش بکشند.
یادم میآید چند سال پیش با یک مورخ مغول گفتگو میکردم. به شدت نسبت به تاریخنگاری ایرانی در دورهی مغول و پس از آن با دیدهی تردید مینگریست و تلاش داشت همه چیز را زیر سؤال ببرد. کاری به درستی یا نادرستی ادعاهایش ندارم. اتفاقا خود بارها در یادداشتهایم اشاره کردهام که ما در تاریخنگاریمان به ریشههای حملهی چنگیزخان که رفتار غیراخلاقی خوارزمشاهیان بود اشارهای نمیکنیم و یکباره به حمله و جنایاتش میپردازیم (این مشکل را برای سرنگونی صفویان به دست افغانها هم داریم). اما آنچه در اینجا بر آن تاکید دارم، تلاش مورخان و روشنفکران مغول برای پیراستن شخصیت وی از آن چیزی است که جهانیان از وی دیدهاند.
اندوهبارتر در نقطهی مقابل است. کیش شخصیت چنگیزخان در مغولستان را مقایسه کنیم با شخصیت کوروش هخامنشی که مورخان و جهانیان از او بهعنوان پادشاهی یاد میکنند که به نسبت دورهی خودش بیش از دیگران به حقوق بشر احترام میگذاشت و برای نمونه بابل را پس از گشودن، در آرامش و بدون خونریزی نگه داشت. اما روشنفکران و بسیاری از مسئولین فرهنگیمان تلاش دارند شخصیت او را تحریف کرده و بد جلوه دهند. یاد گفتههای رمضانپور، از معاونان پیشین کتاب وزارت ارشاد افتادم که شخصا برایم شرح میداد چگونه کتابهای ضد کوروش و ضد ایرانی ناصر پورپیرار را در تیراژ چندهزار نسخه میخریدند و به کتابخانههای عمومی سراسر کشور هدیه میدادند. اکنون در بسیاری از کتابخانههای عمومی روستاهای دورافتاده هم میتوان کتابهای یادشده را یافت.
بیگمان نه آن خوب است که کوروش را تقدیس کرده و هر سخن نغزی را به او نسبت دهیم، و نه اینکه شخصیت وی را با تحریف تاریخ، بد جلوه دهیم. کوروش یک واقعیت تاریخی است که حتی اگر نخواهیم او را از پشتوانههای هویتی برای ایرانیان بدانیم، خوب یا بدش باید در چارچوب دانش تاریخ مورد بررسی بگیرد. اما جایی که ایدئولوژی وارد شود، سخن گفتن از دانش بیمعنا است. آنگونه که مثلاً آیتالله خلخالی در کتابش دربارهی کوروش، واژهی «راهزنی» دربارهی وی را که از منابع تاریخی گرفته بود، ابتدا از هم جدا کرده و به صورت «راهِ زنی» نوشته و آنگاه نتیجه گرفته که کوروش تنفروش بوده و از این راه گذران زندگی میکرده است. جالب آنکه آیتالله خلخالی حاکم شرع بود و باید عدالت را برقرار میکرد؛ عدالتی که البته همگان دیدیم.
اینکه کوروش پیش از برآمدن اسلام میزیسته و فرمانروایی میکرده، نه گناه وی است و نه بهانهی خوبی برای حمله به وی و نادیده گرفتن نیکیهایش. مخالفت با داشتههای فرهنگی و تمدنی ایران پیش از اسلام، تنها تداوم آرمانگراییهایی است که هیچ پشتوانهی منطقی و حتی اخلاقی ندارد. در سدهی بیست و یکم، قدرت در دست کسی است که توان فرهنگی گسترده داشته باشد.
برخی از مسوولین ما به بسیاری از پایههای بنیادین فرهنگ ایرانی بیتوجهاند. در هیچ کشور دیگری برای تخریب هویت و مفاخر تاریخیشان که مورد ستایش جهانیان است، این همه انرژی صرف نمیکنند. بسیاری از متخصصان حوزه هویت، ملیت و قومگرایی (همچون آنتونی اسمیت) یادآور شدهاند که انسان معاصر دیگر تنها به هویت دینی راضی نیست و هویتهای تاریخی و اساطیری را نمیتوان نادیده گرفت. خلأیی که ما داریم در این زمینه ایجاد میکنیم، دیگران بیگمان پر خواهند کرد. آنچنانکه برخی جریانهای قومگرا که با استناد به کتابهای خلخالیها و پورپیرارها، شخصیت کوروش را نفی و نفرین میکنند، به تقدیس شخصیت چنگیزخان بهعنوان همتبارشان روی آوردهاند.
«دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چندی پیش سفری به مغولستان داشتم. در این چند هفته، مغولستان و مردمانش را غوطهور در شخصیت چنگیزخان یافتم.
شخصیت مقدس همهی مغولها، چنگیزخان است. سفرم به این کشور با ورود به فرودگاه چنگیزخان آغاز شد. میدان مرکزی و خیابان اصلی پایتختش به نام چنگیرخان شناخته میشود. روی اسکناسها تصویر چنگیزخان است. صدها کتاب و هزاران مقاله دربارهی بزرگی چنگیزخان نوشتهاند. روی بیشتر سوغاتیهایشان تصویر چنگیزخان دیده میشود. همچنانکه تصویرش را در بسیاری از خانهها، فروشگاهها و حتی دانشگاهها و ادارات هم میتوان دید. مجسمهی چهل متریاش را در نزدیکی پایتخت ساختهاند و از جاذبههای گردشگریشان است. همهی کتابهای تاریخی و حتی یافتههای موزههایشان به دو دورهی پیش از چنگیز و پس از وی تقسیم میشود. اصلیترین نقشه در موزههایشان، نقشهی کشورگشاییهای چنگیزخان است؛ بدون اشاره به اینکه چگونه و با چه بهایی این کشورها را گشود. جهان هنوز با یاد حملات چنگیزخان به خود میلرزد و مورخان بسیاری حملات وی را در همان دوره به گونهای مستند ثبت کردهاند. اما روشنفکران این کشور تلاش دارند این تاریخ را به چالش بکشند.
یادم میآید چند سال پیش با یک مورخ مغول گفتگو میکردم. به شدت نسبت به تاریخنگاری ایرانی در دورهی مغول و پس از آن با دیدهی تردید مینگریست و تلاش داشت همه چیز را زیر سؤال ببرد. کاری به درستی یا نادرستی ادعاهایش ندارم. اتفاقا خود بارها در یادداشتهایم اشاره کردهام که ما در تاریخنگاریمان به ریشههای حملهی چنگیزخان که رفتار غیراخلاقی خوارزمشاهیان بود اشارهای نمیکنیم و یکباره به حمله و جنایاتش میپردازیم (این مشکل را برای سرنگونی صفویان به دست افغانها هم داریم). اما آنچه در اینجا بر آن تاکید دارم، تلاش مورخان و روشنفکران مغول برای پیراستن شخصیت وی از آن چیزی است که جهانیان از وی دیدهاند.
اندوهبارتر در نقطهی مقابل است. کیش شخصیت چنگیزخان در مغولستان را مقایسه کنیم با شخصیت کوروش هخامنشی که مورخان و جهانیان از او بهعنوان پادشاهی یاد میکنند که به نسبت دورهی خودش بیش از دیگران به حقوق بشر احترام میگذاشت و برای نمونه بابل را پس از گشودن، در آرامش و بدون خونریزی نگه داشت. اما روشنفکران و بسیاری از مسئولین فرهنگیمان تلاش دارند شخصیت او را تحریف کرده و بد جلوه دهند. یاد گفتههای رمضانپور، از معاونان پیشین کتاب وزارت ارشاد افتادم که شخصا برایم شرح میداد چگونه کتابهای ضد کوروش و ضد ایرانی ناصر پورپیرار را در تیراژ چندهزار نسخه میخریدند و به کتابخانههای عمومی سراسر کشور هدیه میدادند. اکنون در بسیاری از کتابخانههای عمومی روستاهای دورافتاده هم میتوان کتابهای یادشده را یافت.
بیگمان نه آن خوب است که کوروش را تقدیس کرده و هر سخن نغزی را به او نسبت دهیم، و نه اینکه شخصیت وی را با تحریف تاریخ، بد جلوه دهیم. کوروش یک واقعیت تاریخی است که حتی اگر نخواهیم او را از پشتوانههای هویتی برای ایرانیان بدانیم، خوب یا بدش باید در چارچوب دانش تاریخ مورد بررسی بگیرد. اما جایی که ایدئولوژی وارد شود، سخن گفتن از دانش بیمعنا است. آنگونه که مثلاً آیتالله خلخالی در کتابش دربارهی کوروش، واژهی «راهزنی» دربارهی وی را که از منابع تاریخی گرفته بود، ابتدا از هم جدا کرده و به صورت «راهِ زنی» نوشته و آنگاه نتیجه گرفته که کوروش تنفروش بوده و از این راه گذران زندگی میکرده است. جالب آنکه آیتالله خلخالی حاکم شرع بود و باید عدالت را برقرار میکرد؛ عدالتی که البته همگان دیدیم.
اینکه کوروش پیش از برآمدن اسلام میزیسته و فرمانروایی میکرده، نه گناه وی است و نه بهانهی خوبی برای حمله به وی و نادیده گرفتن نیکیهایش. مخالفت با داشتههای فرهنگی و تمدنی ایران پیش از اسلام، تنها تداوم آرمانگراییهایی است که هیچ پشتوانهی منطقی و حتی اخلاقی ندارد. در سدهی بیست و یکم، قدرت در دست کسی است که توان فرهنگی گسترده داشته باشد.
برخی از مسوولین ما به بسیاری از پایههای بنیادین فرهنگ ایرانی بیتوجهاند. در هیچ کشور دیگری برای تخریب هویت و مفاخر تاریخیشان که مورد ستایش جهانیان است، این همه انرژی صرف نمیکنند. بسیاری از متخصصان حوزه هویت، ملیت و قومگرایی (همچون آنتونی اسمیت) یادآور شدهاند که انسان معاصر دیگر تنها به هویت دینی راضی نیست و هویتهای تاریخی و اساطیری را نمیتوان نادیده گرفت. خلأیی که ما داریم در این زمینه ایجاد میکنیم، دیگران بیگمان پر خواهند کرد. آنچنانکه برخی جریانهای قومگرا که با استناد به کتابهای خلخالیها و پورپیرارها، شخصیت کوروش را نفی و نفرین میکنند، به تقدیس شخصیت چنگیزخان بهعنوان همتبارشان روی آوردهاند.
«دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
انصاف نیوز
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
«امیر هاشمی مقدم»، پژوهشگر، در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز در «کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها» نوشت: به تازگی از مغولستان برگشتهام. آنچه در این سفر چند هفتهای دیدهام در چند موضوع برایم مهم و برجسته بود که اگر فرصتی باشد اندک اندک دربارهی همهشان…
کارکردهای شوخی در فرهنگ سیاسی ایرانیان
امیر هاشمی مقدم
امریکا از برجام بیرون شده و در کنار همه نگرانیها، بازار جوک و شوخیهای ایرانیان با این مسئله که میتواند پیامدهای سیاهی بر زندگیشان داشته باشد، داغ است. یکی از ویژگیهای فرهنگی ما گویا این شده که همه مسائل جدی را به شوخی بگیریم. بسیاری بر این ویژگی ایرانیان خرده گرفته و آنرا نکوهش میکنند.
اتفاقا بر این باورم که این ویژگی، تا اندازه زیادی (و نه لزوما در همه جا) برای ایرانیان لازم و بایسته است. اجازه دهید با وام گرفتن بخشی از مقدمه کتاب «بررسی متون طنز عامیانه ایرانی» که حاصل پژوهش انسانشناسانهای است که سالها پیش با همراهی دکتر نعمتالله فاضلی انجام دادیم، دیدگاهم را روشنتر بنویسم.
بهطور کلی، دو دسته دیدگاه محافظهکارانه و رادیکال درباره طنز وجود دارد. در دیدگاه محافظهکارانه گفته میشود که آرمان غایی طنز رشد ارزشهای اخلاقی پذیرفتهشده اجتماعی است و طنز در کنار معارف اخلاقی و دینی، آرمانی جز افزایش معنویت و کمالات اخلاقی ندارد. به بیان دیگر، طنز را گونهای ابزار خود اصلاحی معنوی و اخلاقی میداند که به یاری آن، فرد به بدیهای خود پی میبرد.
اما دیدگاه دوم، شوخی را نه در خدمت پیراستن اخلاق فردی، بلکه در خدمت خردهگیری و نقد اجتماعی و مبارزه میداند. برای نمونه، پلارد بر این باور است که «طنز، زاده غریزه اعتراض است؛ اعتراضی که تبدیل به هنر شده است [...] طنز همیشه به تفاوت میان وضعیت، چنان که هست و چنان که باید باشد به شدت آگاه است [...] طنزنویس شادمانه به بزرگنمایی مغایرت حرف و عمل میپردازد. تزویر و ریا همیشه موضوعهای دم دست اوست، بهویژه وقتی که ریاکاران بهواسطه حرفه خود متعهد به معیارهای رفتاری کاملا متفاوتی باشند. به همین دلیل است که روحانیان و مقدسمآبها و مقدسنماها، از موضوعات محوری طنز بهشمار میروند».
همچنین گفته میشود که در کنار دو دیدگاه یادشده، طنز میتواند کارکردهای روانشناختی نیز داشته باشد. این دیدگاه اساسا دگرگونی و اصلاح اجتماعی یا فردی را بنیان طنز قرار نمیدهد، بلکه پیامدهای درونی و روانی طنز در بیننده، شنونده یا خواننده را در نظر دارد. پژوهشگرانی همچون باختین، پلارد و مرچنت، به درمانگری و تسکین¬بخشی طنز و شوخی بهعنوان یکی از کارکردهای اصلی این پدیده میپردازند که در مسائل مهم، به یاری انسانها میآید. از این رو هر جا و در هر زمینهای که انسان به نیروی آرامش¬بخش نیاز داشته باشد، طنز و شوخی هم حضور دارد.
با این توصیف، حقیقتا طنز یکی از اصلیترین نیازهای ایرانیان امروزی است. آنچه میتواند ترس و دلشوره ایرانیان را که نه هر سال، نه هر ماه، نه هر هفته، بلکه هر روز با چندین مسئله بزرگ روبرو میشوند، چیره کند، همین سلاح شوخیها است. شوخی به ایرانیان یاری میرساند از مسائل دشوار زندگی، سادهتر بگذرند. طنز به ایرانیان این فرصت را میدهد تا در گذرگاههای دشوار (که شوربختانه تعدادشان در زندگیمان اندک هم نیست و همین است که همیشه «در این برهه حساس از زمان» به سر میبریم)، زیر فشارها خرد نشوند و با سلاح شوخی، به مقابله با مسائلی بپردازند که بیرون از توان و اختیار آنها است. بهویژه وقتی گفتار با کردار با یکدیگر فاصله داشته و ریا و دو رویی در جامعهای گسترش یابد، طنز نیز نقش فعالتری به دوش میگیرد تا این دو رویی را آشکار سازد.
ایرانیان بهوسیله همین پیامهای شوخی و جوک در شبکههای اجتماعی است که هم نسبت به یکسان نبودن گفتار و رفتار برخی مسئولین انتقاد کرده، هم نسبت به برخی سیاستهای ریز و درشتشان اعتراض کرده، و از همه مهمتر، هم خود را به این شیوه تخلیه روانی میکنند. آن هم در فضایی که معمولا هیچگونه انتقادی بر تافته نمیشود.
انبوه جوکهای سیاسی در ایران، نشان از آن دارد که انتقادات به کدام بخش کشور بیشتر است و مردم با شوخیهایشان در شبکههای اجتماعی، خشمشان را نسبت به کدام بخش فعلا فرو مینشانند. بیان این شوخیها و طنزها، موهبتی است برای مسئولین کشورمان تا عملکرد خود را در آینه جامعه بنگرند. بیتوجهی و نادیده گرفتن این شوخیها که تنها در حد «لودهبازی» و «مسخرهبازی» ایرانیان فرو کاسته و نادیده گرفته میشود، پیامدهایی کاملا جدی خواهد داشت.
پینوشت: این نوشتار البته به معنای توجیه هر گونه شوخی و طنز در میان ایرانیان نیست و در اینجا تنها به شوخیهای سیاسی، بهویژه آنچه پس از بیرون رفتن امریکا از پیمان برجام مربوط بود توجه داشته است. اتفاقا برخی شوخیها (همچون جوکهای قومی) میتواند پیامدهای ناگوار برای جامعه داشته باشد. اهمیت بررسی آنها هم کمتر از جوکهای سیاسی نیست.
(دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
امریکا از برجام بیرون شده و در کنار همه نگرانیها، بازار جوک و شوخیهای ایرانیان با این مسئله که میتواند پیامدهای سیاهی بر زندگیشان داشته باشد، داغ است. یکی از ویژگیهای فرهنگی ما گویا این شده که همه مسائل جدی را به شوخی بگیریم. بسیاری بر این ویژگی ایرانیان خرده گرفته و آنرا نکوهش میکنند.
اتفاقا بر این باورم که این ویژگی، تا اندازه زیادی (و نه لزوما در همه جا) برای ایرانیان لازم و بایسته است. اجازه دهید با وام گرفتن بخشی از مقدمه کتاب «بررسی متون طنز عامیانه ایرانی» که حاصل پژوهش انسانشناسانهای است که سالها پیش با همراهی دکتر نعمتالله فاضلی انجام دادیم، دیدگاهم را روشنتر بنویسم.
بهطور کلی، دو دسته دیدگاه محافظهکارانه و رادیکال درباره طنز وجود دارد. در دیدگاه محافظهکارانه گفته میشود که آرمان غایی طنز رشد ارزشهای اخلاقی پذیرفتهشده اجتماعی است و طنز در کنار معارف اخلاقی و دینی، آرمانی جز افزایش معنویت و کمالات اخلاقی ندارد. به بیان دیگر، طنز را گونهای ابزار خود اصلاحی معنوی و اخلاقی میداند که به یاری آن، فرد به بدیهای خود پی میبرد.
اما دیدگاه دوم، شوخی را نه در خدمت پیراستن اخلاق فردی، بلکه در خدمت خردهگیری و نقد اجتماعی و مبارزه میداند. برای نمونه، پلارد بر این باور است که «طنز، زاده غریزه اعتراض است؛ اعتراضی که تبدیل به هنر شده است [...] طنز همیشه به تفاوت میان وضعیت، چنان که هست و چنان که باید باشد به شدت آگاه است [...] طنزنویس شادمانه به بزرگنمایی مغایرت حرف و عمل میپردازد. تزویر و ریا همیشه موضوعهای دم دست اوست، بهویژه وقتی که ریاکاران بهواسطه حرفه خود متعهد به معیارهای رفتاری کاملا متفاوتی باشند. به همین دلیل است که روحانیان و مقدسمآبها و مقدسنماها، از موضوعات محوری طنز بهشمار میروند».
همچنین گفته میشود که در کنار دو دیدگاه یادشده، طنز میتواند کارکردهای روانشناختی نیز داشته باشد. این دیدگاه اساسا دگرگونی و اصلاح اجتماعی یا فردی را بنیان طنز قرار نمیدهد، بلکه پیامدهای درونی و روانی طنز در بیننده، شنونده یا خواننده را در نظر دارد. پژوهشگرانی همچون باختین، پلارد و مرچنت، به درمانگری و تسکین¬بخشی طنز و شوخی بهعنوان یکی از کارکردهای اصلی این پدیده میپردازند که در مسائل مهم، به یاری انسانها میآید. از این رو هر جا و در هر زمینهای که انسان به نیروی آرامش¬بخش نیاز داشته باشد، طنز و شوخی هم حضور دارد.
با این توصیف، حقیقتا طنز یکی از اصلیترین نیازهای ایرانیان امروزی است. آنچه میتواند ترس و دلشوره ایرانیان را که نه هر سال، نه هر ماه، نه هر هفته، بلکه هر روز با چندین مسئله بزرگ روبرو میشوند، چیره کند، همین سلاح شوخیها است. شوخی به ایرانیان یاری میرساند از مسائل دشوار زندگی، سادهتر بگذرند. طنز به ایرانیان این فرصت را میدهد تا در گذرگاههای دشوار (که شوربختانه تعدادشان در زندگیمان اندک هم نیست و همین است که همیشه «در این برهه حساس از زمان» به سر میبریم)، زیر فشارها خرد نشوند و با سلاح شوخی، به مقابله با مسائلی بپردازند که بیرون از توان و اختیار آنها است. بهویژه وقتی گفتار با کردار با یکدیگر فاصله داشته و ریا و دو رویی در جامعهای گسترش یابد، طنز نیز نقش فعالتری به دوش میگیرد تا این دو رویی را آشکار سازد.
ایرانیان بهوسیله همین پیامهای شوخی و جوک در شبکههای اجتماعی است که هم نسبت به یکسان نبودن گفتار و رفتار برخی مسئولین انتقاد کرده، هم نسبت به برخی سیاستهای ریز و درشتشان اعتراض کرده، و از همه مهمتر، هم خود را به این شیوه تخلیه روانی میکنند. آن هم در فضایی که معمولا هیچگونه انتقادی بر تافته نمیشود.
انبوه جوکهای سیاسی در ایران، نشان از آن دارد که انتقادات به کدام بخش کشور بیشتر است و مردم با شوخیهایشان در شبکههای اجتماعی، خشمشان را نسبت به کدام بخش فعلا فرو مینشانند. بیان این شوخیها و طنزها، موهبتی است برای مسئولین کشورمان تا عملکرد خود را در آینه جامعه بنگرند. بیتوجهی و نادیده گرفتن این شوخیها که تنها در حد «لودهبازی» و «مسخرهبازی» ایرانیان فرو کاسته و نادیده گرفته میشود، پیامدهایی کاملا جدی خواهد داشت.
پینوشت: این نوشتار البته به معنای توجیه هر گونه شوخی و طنز در میان ایرانیان نیست و در اینجا تنها به شوخیهای سیاسی، بهویژه آنچه پس از بیرون رفتن امریکا از پیمان برجام مربوط بود توجه داشته است. اتفاقا برخی شوخیها (همچون جوکهای قومی) میتواند پیامدهای ناگوار برای جامعه داشته باشد. اهمیت بررسی آنها هم کمتر از جوکهای سیاسی نیست.
(دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
«خر شناس» نیستم!
امیر هاشمی مقدم
دختر دانشجوی نابینا با عصای سفیدش داشت به پلهها نزدیک میشد. دوستم خواست به کمکش برود. جلویش را گرفتم. آن دختر را میشناختم و میدانستم واکنش تندی به اینگونه پیشنهادهای کمک نشان میدهد. اما پیش از آنکه بتوانم به دوستم چرایی کار را توضیح دهم، یک دختر دیگر برای کمک به وی رفت و آن دانشجوی نابینا دقیقا همان واکنش تندی را نشان داد که چندین بار دیگر هم از او سر زده بود؛ با عصبانیت گفت: «من از شما کمک خواستم؟».
چه در دوره کارشناسی و چه در دوره ارشد، دوستان نابینا داشتهام که دوستیمان همچنان پایدار است. حتی چندین بار با آنها به مرکز آموزشی شهید محبی تهران که ویژه نابینایان است رفتهام. بنابراین دیدن اینگونه برخوردهایشان برایم عادی است. اما بسیاری افراد با نیت انساندوستانه پا پیش مینهند، حال آنکه نتیجه ناخوشایندی به بار میآید. مثلا یکبار که همراه با یکی از همین دوستانم به باغ پرندگان اصفهان رفته بودیم، متصدی فروش بلیط وقتی متوجه نابینا بودن دوستم شد، گفت: «شما نمیخواهد ورودی پرداخت کنید». گفتن این جمله همان و شسته شدن شخصیتش توسط دوست نابینایم همان.
اما شگفتترین برخورد را یکی از دوستان نابینای دوره کارشناسی ارشدم داشت. وقتی همکلاسیها و... به او میرسیدند و میگفتند: «سلام محسن. مرا میشناسی؟»، پاسخش یک جمله کوتاه بود: «خر شناس نیستم». سپس راهش را میکشید و میرفت. در واقع احساس میکرد نابینا بودنش وسیلهای شده برای سرگرمی دیگران تا «مسابقه بیست سوالی» راه بیندازند. هرچند نابیناها معمولا قدرت تشخیص شنواییشان آنقدر قوی است که به محض شنیدن صدای شما، میشناسندتان، اما از چنین برخوردهایی واقعا آزرده میشوند.
دقیقا همین شیوه رفتار باعث شده پدرم گوشهگیر و خانهنشین شود. 89 سال سن دارد و بیناییاش به شدت ضعیف شده. تنها در حد اینکه بفهمد چیزی مبهم جلویش تکان میخورد. اما همیشه در خانه مینشیند و بیرون نمیرود. چرا که خیلی از آشنایانی که او را میبینند، نخستین پرسششان این است: «آقای هاشمی مرا میشناسی؟». و این پدرم را خیلی اندوهگین میکند. انتظارش این است که دیگران وقتی به او میرسند، خودشان را معرفی کنند. شاید از نگاه ما درخواست نابجایی باشد، اما از نگاه خودش خیلی عادی است. واقعا درخواست زیادی هم نیست.
آنها نیازی به دلسوزی و ترحم ما ندارند. اتفاقا همین که بفهمند داریم برایشان دلسوزی میکنیم، بیشتر آزرده شده و واکنش تند نشان میدهند. اینکه وقتی به آنها میرسیم خودمان را معرفی کنیم، یا حتی در همان آغاز صحبت نشانهای در اختیارشان بگذاریم تا بدون معرفی مستقیم، بتوانند تشخیص دهند (مثلا: برادرم [فلانی] هم سلام رساند). یا اینکه اگر میخواهیم یاری برسانیم، غیرمستقیم یا دستکم با اجازه خودشان باشد (مثلا به جای اینکه برای گذر از خیابان، دستشان را مانند کودکان بگیریم، از آنها بپرسیم «میتوانم کمکتان کنم؟» و بعد هم شانه به شانه هم راه برویم).
این نوشته را با خاطره تلخی به پایان میرسانم. چند سال پیش به یکی از ادارات دولتی شهرستان سوادکوه مازندران رفته بودم. یکی از کارمندان روابط عمومی که جوان تیزهوش و تحصیلکردهای بود (بهعنوان یکی از نخبگان مازندران از او تجلیل شده است)، ناتوانی و معلولیت جسمی شدید داشت. هم جثهای کوچک و هم ناتوان از راه رفتن. ارباب رجوعی به آن اداره آمد و پس از دیدن وضعیت جسمی آن کارمند، سرش را رو به آسمان گرفته و گفت: «خدایا شکرت! سلامتی چه نعمتی است که قدرش را نمیدانیم!». پایان جمله او همراه شد با آغاز اشک ریختن بیصدای آن کارمند. آن ارباب رجوع بیگمان نیت بدی نداشت، اما هرگز یک لحظه هم به معنای دعایش فکر نکرده بود؛ که یعنی: خدایا، سپاس از اینکه ما را سالم آفریدی و این کارمند را علیل، تا ما قدر سلامتیمان را با دیدن او بیشتر بدانیم.
اینها ظرایفی است که شاید هرگز در برخورد با ناتوانان جسمی به آن اندیشیده نکرده باشیم. آنها به دلسوزی ما هیچ نیازی ندارند. تنها میخواهند درکشان نموده و با آنها نیز، همچون یک انسان عادی رفتار کنیم.
اگر با این نوشته موافقید و گمان میکنید میتواند سودمند باشد، برای دوستانتان بفرستید تا شاید بتوانید به پاسداشت حرمت یک انسان که با وجود ناتوانی جسمی، از انسانیت هیچ چیزی کم ندارد، یاری برسانید.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
دختر دانشجوی نابینا با عصای سفیدش داشت به پلهها نزدیک میشد. دوستم خواست به کمکش برود. جلویش را گرفتم. آن دختر را میشناختم و میدانستم واکنش تندی به اینگونه پیشنهادهای کمک نشان میدهد. اما پیش از آنکه بتوانم به دوستم چرایی کار را توضیح دهم، یک دختر دیگر برای کمک به وی رفت و آن دانشجوی نابینا دقیقا همان واکنش تندی را نشان داد که چندین بار دیگر هم از او سر زده بود؛ با عصبانیت گفت: «من از شما کمک خواستم؟».
چه در دوره کارشناسی و چه در دوره ارشد، دوستان نابینا داشتهام که دوستیمان همچنان پایدار است. حتی چندین بار با آنها به مرکز آموزشی شهید محبی تهران که ویژه نابینایان است رفتهام. بنابراین دیدن اینگونه برخوردهایشان برایم عادی است. اما بسیاری افراد با نیت انساندوستانه پا پیش مینهند، حال آنکه نتیجه ناخوشایندی به بار میآید. مثلا یکبار که همراه با یکی از همین دوستانم به باغ پرندگان اصفهان رفته بودیم، متصدی فروش بلیط وقتی متوجه نابینا بودن دوستم شد، گفت: «شما نمیخواهد ورودی پرداخت کنید». گفتن این جمله همان و شسته شدن شخصیتش توسط دوست نابینایم همان.
اما شگفتترین برخورد را یکی از دوستان نابینای دوره کارشناسی ارشدم داشت. وقتی همکلاسیها و... به او میرسیدند و میگفتند: «سلام محسن. مرا میشناسی؟»، پاسخش یک جمله کوتاه بود: «خر شناس نیستم». سپس راهش را میکشید و میرفت. در واقع احساس میکرد نابینا بودنش وسیلهای شده برای سرگرمی دیگران تا «مسابقه بیست سوالی» راه بیندازند. هرچند نابیناها معمولا قدرت تشخیص شنواییشان آنقدر قوی است که به محض شنیدن صدای شما، میشناسندتان، اما از چنین برخوردهایی واقعا آزرده میشوند.
دقیقا همین شیوه رفتار باعث شده پدرم گوشهگیر و خانهنشین شود. 89 سال سن دارد و بیناییاش به شدت ضعیف شده. تنها در حد اینکه بفهمد چیزی مبهم جلویش تکان میخورد. اما همیشه در خانه مینشیند و بیرون نمیرود. چرا که خیلی از آشنایانی که او را میبینند، نخستین پرسششان این است: «آقای هاشمی مرا میشناسی؟». و این پدرم را خیلی اندوهگین میکند. انتظارش این است که دیگران وقتی به او میرسند، خودشان را معرفی کنند. شاید از نگاه ما درخواست نابجایی باشد، اما از نگاه خودش خیلی عادی است. واقعا درخواست زیادی هم نیست.
آنها نیازی به دلسوزی و ترحم ما ندارند. اتفاقا همین که بفهمند داریم برایشان دلسوزی میکنیم، بیشتر آزرده شده و واکنش تند نشان میدهند. اینکه وقتی به آنها میرسیم خودمان را معرفی کنیم، یا حتی در همان آغاز صحبت نشانهای در اختیارشان بگذاریم تا بدون معرفی مستقیم، بتوانند تشخیص دهند (مثلا: برادرم [فلانی] هم سلام رساند). یا اینکه اگر میخواهیم یاری برسانیم، غیرمستقیم یا دستکم با اجازه خودشان باشد (مثلا به جای اینکه برای گذر از خیابان، دستشان را مانند کودکان بگیریم، از آنها بپرسیم «میتوانم کمکتان کنم؟» و بعد هم شانه به شانه هم راه برویم).
این نوشته را با خاطره تلخی به پایان میرسانم. چند سال پیش به یکی از ادارات دولتی شهرستان سوادکوه مازندران رفته بودم. یکی از کارمندان روابط عمومی که جوان تیزهوش و تحصیلکردهای بود (بهعنوان یکی از نخبگان مازندران از او تجلیل شده است)، ناتوانی و معلولیت جسمی شدید داشت. هم جثهای کوچک و هم ناتوان از راه رفتن. ارباب رجوعی به آن اداره آمد و پس از دیدن وضعیت جسمی آن کارمند، سرش را رو به آسمان گرفته و گفت: «خدایا شکرت! سلامتی چه نعمتی است که قدرش را نمیدانیم!». پایان جمله او همراه شد با آغاز اشک ریختن بیصدای آن کارمند. آن ارباب رجوع بیگمان نیت بدی نداشت، اما هرگز یک لحظه هم به معنای دعایش فکر نکرده بود؛ که یعنی: خدایا، سپاس از اینکه ما را سالم آفریدی و این کارمند را علیل، تا ما قدر سلامتیمان را با دیدن او بیشتر بدانیم.
اینها ظرایفی است که شاید هرگز در برخورد با ناتوانان جسمی به آن اندیشیده نکرده باشیم. آنها به دلسوزی ما هیچ نیازی ندارند. تنها میخواهند درکشان نموده و با آنها نیز، همچون یک انسان عادی رفتار کنیم.
اگر با این نوشته موافقید و گمان میکنید میتواند سودمند باشد، برای دوستانتان بفرستید تا شاید بتوانید به پاسداشت حرمت یک انسان که با وجود ناتوانی جسمی، از انسانیت هیچ چیزی کم ندارد، یاری برسانید.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
«علوم اجتماعی» یا «علوم اشتباهی»؟
امیر هاشمی مفدم: خبرگزاری مهر
(توجه: این نوشتار شاید برای خوانندگان غیر علوم اجتماعی جالب نباشد)
پیش از نوروز، فایل صوتی «افسانه فیل و پراید» که سخنرانی یکی از جامعهشناسان کشور بود، توسط یکی از اقتصاددانان در فضای تلگرامی پخش شد. پخشکننده، از خوانندگان درخواست نمود تا آنرا برای دیگران هم فرستاده، در تعطیلات نوروز شنیده و دربارهاش بحث کنند. این فایل بیش از سه میلیون بار دیده و شنیده شد که از چند سو ارزش توجه دارد:
1- این نخستین بار است که صدای یک اندیشمند علوم اجتماعی ایران، در چنین مقیاس گستردهای شنیده میشود. آن هم در حالیکه تقریبا هیچ مطلب تلگرامی دیگری در این مقیاس بازنشر نشده است.
2- این استقبال از سخنرانی یادشده، نمونهای است که نشان میدهد برخلاف برخی ادعاها، استادان دانشگاههای ایران همچنان سرمایه اجتماعی بالایی را دارا بوده و دیدگاههایشان برای مردم مهم است. با وجود آنکه در دورههایی، برخی افراد بدون داشتن توانمندیهای لازم و بر پایه مسائلی دیگر در جرگه هیئت علمی دانشگاهها در آمدند، اما بهواسطه تولیدات علمی استادان، سره از ناسره تشخیص داده میشود. همان سخنران جامعهشناس چند سالی است که دغدغه کمآبی و مدیریت آب هم دارد؛ بنابراین کانالی راهاندازی کرد به نام «موفقیتهای کوچک ایرانیان» و از هر کسی دغدغه آب و ایران دارد، دعوت به عضویت نمود. در یک ماه، این کانال 26 هزار عضو به دست آورد که چیزی جز اعتماد به سرمایههای دانشگاهی، بهویژه در زمینه علوم اجتماعی نیست. اما این سرمایههای اجتماعی که میتوانست در بزنگاهها به سود کشور و مردم عمل کند (همچنانکه در ناآرامیهای دیماه، و همچنین هجوم مردم برای خرید دلار، همین افراد تلاش کردند مردم و شرایط را آرام کنند)، با فیلتر شدن تلگرام آسیبی جدی دید.
3- نقدی اساسی که همیشه به علوم اجتماعی ایران وارد میشود، غیر کاربردی بودنشان است؛ تا آنجا که برخی آنرا به طعن، «علوم اشتباهی» مینامند. بخشی از این مسئله را میتوان در کیفیت پایین آموزشی، ورود کسانی که رتبههای پایین آزمون ورودی دانشگاهها را دارند و... به رشتههای علوم اجتماعی دید. اما بخش دیگر این مسئله، دقیقا موضوع همین سخنرانی بود؛ یعنی انتظاراتی که از اندیشمندان علوم اجتماعی ایران میرود، این است که با همین محدودیتها و نگاههای تنگ، راهکارهای شگفتانگیز ارائه دهند؛ یا به بیان سخنران فایل یادشده، فیل را سوار پراید کنند. این مسئله را البته پیش از این، کسان دیگری نیز گفته بودند. برای نمونه، در برنامه «حذف و اضافه» که سال ۹۴ از شبکه سوم سیما با موضوع «هشت دهه علوم اجتماعی در ایران» پخش شد، آرمان ذاکری، دانشجوی دکترای جامعهشناسی، سخنانی شبیه همین را بیان کرد. اما این بار این مسئله ملموستر بیان شده و به لطف شبکههای اجتماعی، به طرز گستردهای نزد مردم پخش شد. دستکم اکنون علوم اجتماعی از بخشی از این اتهامهای ناکارآمدی و... خود را مبرا کرده و نشان داده چرا ناکارآمد مانده یا نگهداشته شده است.
4- در حالیکه مقالات نشریات تخصصی توسط مردم عادی خوانده نمیشود، روزنامهها در انتشار دیدگاههای انتقادی دست به عصا راه میروند، رادیو و تلویزیون کمتر میلی به دعوت از اندیشمندان علوم اجتماعی داشته و در صورت دعوت، خط قرمزها پر رنگ است، شبکههای اجتماعی (حتی با آنکه تلگرام فیلتر شد) هشدار میدهند که در این شیوه نظارت باید بازنگری کرد.
5- تاکنون اندیشمندان علوم اجتماعی در ایران عموما در دو دسته جای میگرفتهاند: یا پشتوانه نظری قوی داشته و دیدگاههایشان هم نظری و معطوف به جامعه علمی تخصصی بود؛ یا دیدگاههای عامیانه داشته که بدون پشتوانه نظری بیان میشد و تفاوت چندانی با سخنان کوچه و بازاری نداشت. اما چند سالی است این اندیشمندان پی بردهاند که باید دستکم بخشی از دیدگاههای تخصصی را به زبان ساده و در رسانهها هم بیان کرد. این سخنرانی را میتوان نقطه اوج پیوند این دو گروه یا دو دیدگاه دانست.
6- این افسانه فیل و پراید، میتواند همچون چارچوبی تئوریک برای توجیه بسیاری از آنجه که ناکارآمدی علوم اجتماعی در ایران خوانده شده، به کار رود. دستکم نگارنده با نگاهی انسانشناسانه به مسائل گردشگری در ایران، پیش از این همین تئوری فیل و پراید را در نوشتهای دیگر به کار برده است. اینکه چرا ترکیه، آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، دوبی، کردستان عراق و... در نوروز توسط گردشگران ایرانی تسخیر شد و در تابستان دوباره تسخیر میشود، چیزی است که از لابلای بسیاری از پژوهشهای اجتماعی میتوان به پاسخش دست یافت. اصلا گاهی نیاز به انجام پژوهش هم نیست. به قول سخنران یادشده، مسائل ایران آنچنان ساده و آشکار شده که دیگر علوم اجتماعیها بیکار شدهاند.
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مفدم: خبرگزاری مهر
(توجه: این نوشتار شاید برای خوانندگان غیر علوم اجتماعی جالب نباشد)
پیش از نوروز، فایل صوتی «افسانه فیل و پراید» که سخنرانی یکی از جامعهشناسان کشور بود، توسط یکی از اقتصاددانان در فضای تلگرامی پخش شد. پخشکننده، از خوانندگان درخواست نمود تا آنرا برای دیگران هم فرستاده، در تعطیلات نوروز شنیده و دربارهاش بحث کنند. این فایل بیش از سه میلیون بار دیده و شنیده شد که از چند سو ارزش توجه دارد:
1- این نخستین بار است که صدای یک اندیشمند علوم اجتماعی ایران، در چنین مقیاس گستردهای شنیده میشود. آن هم در حالیکه تقریبا هیچ مطلب تلگرامی دیگری در این مقیاس بازنشر نشده است.
2- این استقبال از سخنرانی یادشده، نمونهای است که نشان میدهد برخلاف برخی ادعاها، استادان دانشگاههای ایران همچنان سرمایه اجتماعی بالایی را دارا بوده و دیدگاههایشان برای مردم مهم است. با وجود آنکه در دورههایی، برخی افراد بدون داشتن توانمندیهای لازم و بر پایه مسائلی دیگر در جرگه هیئت علمی دانشگاهها در آمدند، اما بهواسطه تولیدات علمی استادان، سره از ناسره تشخیص داده میشود. همان سخنران جامعهشناس چند سالی است که دغدغه کمآبی و مدیریت آب هم دارد؛ بنابراین کانالی راهاندازی کرد به نام «موفقیتهای کوچک ایرانیان» و از هر کسی دغدغه آب و ایران دارد، دعوت به عضویت نمود. در یک ماه، این کانال 26 هزار عضو به دست آورد که چیزی جز اعتماد به سرمایههای دانشگاهی، بهویژه در زمینه علوم اجتماعی نیست. اما این سرمایههای اجتماعی که میتوانست در بزنگاهها به سود کشور و مردم عمل کند (همچنانکه در ناآرامیهای دیماه، و همچنین هجوم مردم برای خرید دلار، همین افراد تلاش کردند مردم و شرایط را آرام کنند)، با فیلتر شدن تلگرام آسیبی جدی دید.
3- نقدی اساسی که همیشه به علوم اجتماعی ایران وارد میشود، غیر کاربردی بودنشان است؛ تا آنجا که برخی آنرا به طعن، «علوم اشتباهی» مینامند. بخشی از این مسئله را میتوان در کیفیت پایین آموزشی، ورود کسانی که رتبههای پایین آزمون ورودی دانشگاهها را دارند و... به رشتههای علوم اجتماعی دید. اما بخش دیگر این مسئله، دقیقا موضوع همین سخنرانی بود؛ یعنی انتظاراتی که از اندیشمندان علوم اجتماعی ایران میرود، این است که با همین محدودیتها و نگاههای تنگ، راهکارهای شگفتانگیز ارائه دهند؛ یا به بیان سخنران فایل یادشده، فیل را سوار پراید کنند. این مسئله را البته پیش از این، کسان دیگری نیز گفته بودند. برای نمونه، در برنامه «حذف و اضافه» که سال ۹۴ از شبکه سوم سیما با موضوع «هشت دهه علوم اجتماعی در ایران» پخش شد، آرمان ذاکری، دانشجوی دکترای جامعهشناسی، سخنانی شبیه همین را بیان کرد. اما این بار این مسئله ملموستر بیان شده و به لطف شبکههای اجتماعی، به طرز گستردهای نزد مردم پخش شد. دستکم اکنون علوم اجتماعی از بخشی از این اتهامهای ناکارآمدی و... خود را مبرا کرده و نشان داده چرا ناکارآمد مانده یا نگهداشته شده است.
4- در حالیکه مقالات نشریات تخصصی توسط مردم عادی خوانده نمیشود، روزنامهها در انتشار دیدگاههای انتقادی دست به عصا راه میروند، رادیو و تلویزیون کمتر میلی به دعوت از اندیشمندان علوم اجتماعی داشته و در صورت دعوت، خط قرمزها پر رنگ است، شبکههای اجتماعی (حتی با آنکه تلگرام فیلتر شد) هشدار میدهند که در این شیوه نظارت باید بازنگری کرد.
5- تاکنون اندیشمندان علوم اجتماعی در ایران عموما در دو دسته جای میگرفتهاند: یا پشتوانه نظری قوی داشته و دیدگاههایشان هم نظری و معطوف به جامعه علمی تخصصی بود؛ یا دیدگاههای عامیانه داشته که بدون پشتوانه نظری بیان میشد و تفاوت چندانی با سخنان کوچه و بازاری نداشت. اما چند سالی است این اندیشمندان پی بردهاند که باید دستکم بخشی از دیدگاههای تخصصی را به زبان ساده و در رسانهها هم بیان کرد. این سخنرانی را میتوان نقطه اوج پیوند این دو گروه یا دو دیدگاه دانست.
6- این افسانه فیل و پراید، میتواند همچون چارچوبی تئوریک برای توجیه بسیاری از آنجه که ناکارآمدی علوم اجتماعی در ایران خوانده شده، به کار رود. دستکم نگارنده با نگاهی انسانشناسانه به مسائل گردشگری در ایران، پیش از این همین تئوری فیل و پراید را در نوشتهای دیگر به کار برده است. اینکه چرا ترکیه، آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، دوبی، کردستان عراق و... در نوروز توسط گردشگران ایرانی تسخیر شد و در تابستان دوباره تسخیر میشود، چیزی است که از لابلای بسیاری از پژوهشهای اجتماعی میتوان به پاسخش دست یافت. اصلا گاهی نیاز به انجام پژوهش هم نیست. به قول سخنران یادشده، مسائل ایران آنچنان ساده و آشکار شده که دیگر علوم اجتماعیها بیکار شدهاند.
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
ابنسینای ایرانی، ابنسینای ترک و آتشبیاران معرکه
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
به تازگی تندیس ابنسینا در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا، که زیر آن «ابنسینا: پزشک بزرگ ترک» نوشته شده، در شبکههای اجتماعی ایران خبرساز شده است.
البته ایرانی بودن لزوما به معنای فارس بودن نیست؛ همچنانکه در ایران عموما بر ایرانی بودن این اندیشمندان تاکید میشود نه بر زبانشان. اما وقتی ترکیه او را دانشمندی ترک معرفی میکند، بیگمان منظورش هیچ ارتباطی با ایرانی بودن او ندارد.
ترکیه و طرفداران دیدگاه ترکگرایانه، به این نکته اشاره دارند که پدر ابنسینا از بلخ به بخارا رفته و او در این شهر به دنیا آمده که هر دوی این شهرها بخشی از «ترکستان» بودهاند.
یکم اینکه در هیچ اثری از آن دوره، این مناطق را ترکستان نشمردهاند. در دوره ابنسینا، این مناطق را یا خراسان و یا ماوراءالنهر مینامیدند. واژه فارسی ترکستان، توسط نویسندگان ایرانی و در سدههای میانه کاربرد یافت. آن هم در حالیکه بلخ را هرگز جزو ترکستان به شمار نیاوردهاند. بهترین منبع در زمینه گستره ترکستان، کتاب دو جلدی «ترکستاننامه» بارتولد است که حتی در دانشگاههای ترکیه هم تدریس میشود. بارتولد در جای جای کتابش به ایرانی بودن و سپس ترکنشین شدن این مناطق در سدههای دهم و یازدهم میلادی اشاره میکند.
دولت ازبکستان هم به ازبک بودن ابنسینا و اینکه بخارا شهری از ازبکستان است اشاره میکند. اما نام ازبک هرگز تا پیش از سده هفتم هجری، یعنی سه سده پس از ابن سینا وجود خارجی نداشته و تنها پس از «ازبک خان»، از سرداران مغولی نوادگان چنگیزخان است که بعدها به نیروها و مردمان او، لفظ ازبک اطلاق شد.
همچنین چون در زندگینامه ابنسینا آمده که او فارسی و عربی را نزد استادان خود تکمیل کرد، بنابراین استدلال میشود که او ترک بوده است؛ آن هم ابنسینایی که کتابهایش را یا به عربی نوشته یا فارسی سره.
نخست اینکه ندانستن فارسی لزوما به معنای ترک بودن نیست. بخارا زبان رایجش در آن دوره، گویش سُغدی (از خانواده زبانهای ایرانی شرقی) بوده که پیوند ژرفی با فارسی داشته. این نکته در اسناد تاریخی هم آمده؛ برای نمونه، «ابن حوقل» جغرافیدان عرب معاصر ابنسینا، در سفرنامهاش مینویسد: «زبان مردم بخارا سُغدی با اندکی تحریف است و به زبان دری [نام دیگر فارسی] نیز سخن میگویند». دوم اینکه اگر ما امروزه در مدارس خودمان درس فارسی را آموزش میبینیم، آیا معنایش این است که زبان مادریمان فارسی نیست؟ سوم اینکه زبان مردم بخارا با وجود فشارها و سیاستها در راستای ازبکسازی، هنوز هم فارسی است. شخصا به بخارا رفته و گستردگی زبان فارسی در این شهر را دیدهام.
پینوشت: در این میان که ما بهخاطر ترک و کرد، فارس و عرب، و بهویژه شیعه و سنی برای یکدیگر شاخ و شانه میکشیم، غربیها هم آتشبیار معرکه شده و از آب گلآلود ماهی میگیرند. اسرائیل هم با خاطری آسوده از این درگیریها، به کشتار فلسطینیان از یکسو و تحریک گروههای قومی از سوی دیگر مشغول است. گاهی با خود میاندیشم که آیا چنین نوشتههایی، در راستای روشنسازی مباحث تاریخی است، یا اینکه من هم در این میان تنها یک بازیگر و بازیچه تفرقهافکنیهای دشمنانم؟ امیدوارم اینچنین نباشد و این نوشته فراتر از شاخ و شانهکشیهای قومیتی خوانش شود.
اما از دیگرسو، اگر قرار است همدلیها بیشتر شود، باید دوسویه باشد. نمیشود ایران سکوت پیشه کند و دیگران داشتههایش را تاراج کنند. سالهای نخست انقلاب، برخی مسئولینمان از کیسه خلیفه بخشیده و پیشنهاد دادند نه نام تاریخی خلیج فارس و نه نام خلیج عربی، بلکه خلیج اسلامی شود؛ تا به باور خامشان، اختلافات برطرف شود. اما دریغ از حتی یک کشور عربی که این را بپذیرد و از موضع نام مجعول خلیج عربی کوتاه بیاید. بگذریم از اینکه کشورهای عربی هم مدعی عرب بودن ابن سینا هستند. یا آنچنانکه در سکوت مسئولین ما، جمهوری آذربایجان در سال 1392 کاشیکاریهای چهارصدساله آرامگاه نظامی گنجوی را تخریب میکند تا بر ایرانی و فارس بودن این شاعر، پرده تکذیب افکند. همچنانکه بسیاری از دیگر داشتههای فرهنگی ایران (همچون خواجه نصیرالدین «طوسی!»، نادرشاه افشار، خاندان صفوی، «زورخانه» با همین املا و تلفظ فارسیاش و...) را نیز از آن خود معرفی میکند و حتی در نقشههایی رسمی، حاکمیت ایران را بر استانهای آذربایجان و اردبیل و زنجان زیر سوال میبرد.
بههرحال در این چند دهه سکوت و کمکاری مسئولینمان، چنگاندازی به داشتهها و افتخارات فرهنگیمان افزایش چشمگیری یافته است. اکنون و مشخصا درباره تندیس ابن سینا در دانشگاه آنکارا، باید منتظر بود و دید آیا رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه، پیگیری چنین مواردی را هم جزو وظایف خود میداند یا نه.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی «مقدمه» بخوانید)
Https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
به تازگی تندیس ابنسینا در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا، که زیر آن «ابنسینا: پزشک بزرگ ترک» نوشته شده، در شبکههای اجتماعی ایران خبرساز شده است.
البته ایرانی بودن لزوما به معنای فارس بودن نیست؛ همچنانکه در ایران عموما بر ایرانی بودن این اندیشمندان تاکید میشود نه بر زبانشان. اما وقتی ترکیه او را دانشمندی ترک معرفی میکند، بیگمان منظورش هیچ ارتباطی با ایرانی بودن او ندارد.
ترکیه و طرفداران دیدگاه ترکگرایانه، به این نکته اشاره دارند که پدر ابنسینا از بلخ به بخارا رفته و او در این شهر به دنیا آمده که هر دوی این شهرها بخشی از «ترکستان» بودهاند.
یکم اینکه در هیچ اثری از آن دوره، این مناطق را ترکستان نشمردهاند. در دوره ابنسینا، این مناطق را یا خراسان و یا ماوراءالنهر مینامیدند. واژه فارسی ترکستان، توسط نویسندگان ایرانی و در سدههای میانه کاربرد یافت. آن هم در حالیکه بلخ را هرگز جزو ترکستان به شمار نیاوردهاند. بهترین منبع در زمینه گستره ترکستان، کتاب دو جلدی «ترکستاننامه» بارتولد است که حتی در دانشگاههای ترکیه هم تدریس میشود. بارتولد در جای جای کتابش به ایرانی بودن و سپس ترکنشین شدن این مناطق در سدههای دهم و یازدهم میلادی اشاره میکند.
دولت ازبکستان هم به ازبک بودن ابنسینا و اینکه بخارا شهری از ازبکستان است اشاره میکند. اما نام ازبک هرگز تا پیش از سده هفتم هجری، یعنی سه سده پس از ابن سینا وجود خارجی نداشته و تنها پس از «ازبک خان»، از سرداران مغولی نوادگان چنگیزخان است که بعدها به نیروها و مردمان او، لفظ ازبک اطلاق شد.
همچنین چون در زندگینامه ابنسینا آمده که او فارسی و عربی را نزد استادان خود تکمیل کرد، بنابراین استدلال میشود که او ترک بوده است؛ آن هم ابنسینایی که کتابهایش را یا به عربی نوشته یا فارسی سره.
نخست اینکه ندانستن فارسی لزوما به معنای ترک بودن نیست. بخارا زبان رایجش در آن دوره، گویش سُغدی (از خانواده زبانهای ایرانی شرقی) بوده که پیوند ژرفی با فارسی داشته. این نکته در اسناد تاریخی هم آمده؛ برای نمونه، «ابن حوقل» جغرافیدان عرب معاصر ابنسینا، در سفرنامهاش مینویسد: «زبان مردم بخارا سُغدی با اندکی تحریف است و به زبان دری [نام دیگر فارسی] نیز سخن میگویند». دوم اینکه اگر ما امروزه در مدارس خودمان درس فارسی را آموزش میبینیم، آیا معنایش این است که زبان مادریمان فارسی نیست؟ سوم اینکه زبان مردم بخارا با وجود فشارها و سیاستها در راستای ازبکسازی، هنوز هم فارسی است. شخصا به بخارا رفته و گستردگی زبان فارسی در این شهر را دیدهام.
پینوشت: در این میان که ما بهخاطر ترک و کرد، فارس و عرب، و بهویژه شیعه و سنی برای یکدیگر شاخ و شانه میکشیم، غربیها هم آتشبیار معرکه شده و از آب گلآلود ماهی میگیرند. اسرائیل هم با خاطری آسوده از این درگیریها، به کشتار فلسطینیان از یکسو و تحریک گروههای قومی از سوی دیگر مشغول است. گاهی با خود میاندیشم که آیا چنین نوشتههایی، در راستای روشنسازی مباحث تاریخی است، یا اینکه من هم در این میان تنها یک بازیگر و بازیچه تفرقهافکنیهای دشمنانم؟ امیدوارم اینچنین نباشد و این نوشته فراتر از شاخ و شانهکشیهای قومیتی خوانش شود.
اما از دیگرسو، اگر قرار است همدلیها بیشتر شود، باید دوسویه باشد. نمیشود ایران سکوت پیشه کند و دیگران داشتههایش را تاراج کنند. سالهای نخست انقلاب، برخی مسئولینمان از کیسه خلیفه بخشیده و پیشنهاد دادند نه نام تاریخی خلیج فارس و نه نام خلیج عربی، بلکه خلیج اسلامی شود؛ تا به باور خامشان، اختلافات برطرف شود. اما دریغ از حتی یک کشور عربی که این را بپذیرد و از موضع نام مجعول خلیج عربی کوتاه بیاید. بگذریم از اینکه کشورهای عربی هم مدعی عرب بودن ابن سینا هستند. یا آنچنانکه در سکوت مسئولین ما، جمهوری آذربایجان در سال 1392 کاشیکاریهای چهارصدساله آرامگاه نظامی گنجوی را تخریب میکند تا بر ایرانی و فارس بودن این شاعر، پرده تکذیب افکند. همچنانکه بسیاری از دیگر داشتههای فرهنگی ایران (همچون خواجه نصیرالدین «طوسی!»، نادرشاه افشار، خاندان صفوی، «زورخانه» با همین املا و تلفظ فارسیاش و...) را نیز از آن خود معرفی میکند و حتی در نقشههایی رسمی، حاکمیت ایران را بر استانهای آذربایجان و اردبیل و زنجان زیر سوال میبرد.
بههرحال در این چند دهه سکوت و کمکاری مسئولینمان، چنگاندازی به داشتهها و افتخارات فرهنگیمان افزایش چشمگیری یافته است. اکنون و مشخصا درباره تندیس ابن سینا در دانشگاه آنکارا، باید منتظر بود و دید آیا رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه، پیگیری چنین مواردی را هم جزو وظایف خود میداند یا نه.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی «مقدمه» بخوانید)
Https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
خدمات ما به اسرائیل
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
کشتار فلسطینیان معترض به گزینش بیتالمقدس به پایتختی اسرائیل، که به معنای نادیده گرفتن حق فلسطینیان و همچنین معاهدات بینالمللی است، دل هر آزادهای را به درد میآورد. به ویژه وقتی ببینی کاری از دستت بر نمیآید.
اما چرا کاری از دستمان بر نمیآید؟ شکرآب شدن روابط ترکیه و اسرائیل، نمونه خوبی است. بیگمان ترکیه که نشان داده در کنار دفاع از حقوق مسلمین، تاجر و بازیگر خوبی هم هست، چند هفته دیگر دوباره روابط سیاسی و تجاریاش را با اسرائیل از سر میگیرد. اما در این میان، چند کار همزمان انجام داده است: پیش و مهمتر از همه، دل مسلمانان و بهویژه اعراب را با این رفتارش به دست آورده. همچنین، یک رفتار دیپلماتیک انجام داده؛ یعنی بر پایه نظام روابط بینالملل، ابتدا سفیر اسرائیل را احضار و مراتب اعتراض شدید خود را به وی ابلاغ کرده و سپس او را از کشور اخراج نموده است. این شیوه برخورد، بازتاب گسترده و البته قانونی در اذهان جهانیان دارد.
اما در سوی دیگر، شیوه رفتار ما در برابر اسرائیل چگونه بوده و چه دستاوردی برای خودمان یا فلسطینیان داشته است؟
نخست، پس از انقلاب و با به رسمیت نشناختن اسرائیل، ما راههای فراوان برخورد دیپلماتیک با این کشور در عرصه نظام بینالملل را بر خود بستیم. تا اینجای کار، مشکل چندانی نیست و ما نیز یکی از چندین کشور مسلمان شدیم که این کشور را به رسمیت نمیشناخت. اما به این راضی نشده و با افراطمان، گوی سبقت را از دیگران ربودیم. در محکوم کردن جنایات این رژیم، تا آنجا پیش رفتیم که هر خرابکاری، توطئه و یا حتی فعالیتهای اعتراضی شهروندانمان را به گردن اسرائیل انداختیم. این ماجرا آنچنان لوث شد که وقتی چندین تن از نخبگان هستهایمان به توطئه اسرائیل به شهادت رسیدند هم، حرفمان دیگر خریداری در نظام بینالملل نداشت و ادعایمان برای بسیاری، تکرار همان ادعاهای همیشگی شمرده شد. شگفتانگیز آنکه اکنون اسرائیل دارد همین ادعاها را علیه ایران مطرح میکند. اما تفاوتش این است که پروپاگاندای جهانی پشتوانه اوست و با حمایت استکبار، سخنش خریدار و شنونده دارد.
دوم، تهدیدات ما علیه این کشور آشکار و بیپرده و در راستای نابودیاش بود. چیزی که خلاف همه موازین نظام بینالملل است و بهترین فرصت را در اختیار اسرائیل قرار داد تا بتواند با مظلومنمایی، ایران را خطری نه تنها برای خود، بلکه برای جهانیان معرفی کند.
سوم، موقعیتنشناسی و اختلافات ما با کشورهای عربی که روزگاری دشمن شماره یک اسرائیل بودند، این فرصت را به اسرائیل داد تا خطر ایران را برای کشورهای عرب منطقه هم برجسته کرده و دشمنان بالفعلش را به دوستان و متحدان بالفعل علیه ایران تبدیل کند. این بیگمان بزرگترین خدمتی است که کسی میتوانست به اسرائیل بکند.
چهارم، ما با کتمان رویداد تاریخی هولوکاست که کلیاتش مورد تایید همه مورخان بوده و هزاران سند دربارهاش در دسترس است، یک شانس تاریخی دیگر به اسرائیل دادیم تا ایران را موافق با هولوکاست و بنابراین خطرناک معرفی کند.
پنجم، در ورزش، ما با رویارو نشدن با حریفان اسرائیلی، نه تنها فرصت و حق قهرمانی را از جوانان کشورمان گرفتیم، بلکه این شانس را به ورزشکاران رده پایین اسرائیلی دادیم تا پیروز میدانهای خالی شوند. حقیقتا این خدمتی که به اسرائیل میکنیم، هیچ توجیهی ندارد. یعنی با فداکاری تمام داریم حق خودمان را دو دستی تقدیمشان میکنیم تا مشروعیت در زمینه ورزش بینالمللی بیابند. در این سی و پنج سال حقکشی از قهرمانانمان، سر سوزنی هم دستاورد نداشتهایم. البته یک عدهمان بیرون گود نشسته و به جای اینکه بگوییم لنگش کن، میگوییم «لنگ شو!». آن هم کسانی بیرون از گود نشستهایم که هیچ ارتباطی با ورزش نداریم و اصلا نمیتوانیم درک کنیم آن ورزشکار با چه میزان تلاش و هزینه توانسته خود را به صحنه مسابقات بینالمللی بکشاند. بعد هم مدعی میشویم که این خواسته خود ورزشکاران ایرانی است. ورزشکارانی که تنها پاسخشان به این دستورات «لنگ شو»، اشک و بغضی است که فرو میخورند.
این سنت نکوهیده را نخستین بار کسی در دهه شصت بنیان نهاد که با تخصص پزشکی کودکان، وزیر امور خارجه شده بود و در زمینه ورزش، تصمیمی چنین فاحش گرفت. اکنون همان پزشکِ وزیر امور خارجهی تصمیمگیرندهی ورزشی، بیش از دویست کتاب در زمینه تاریخ و فرهنگ هم نوشته است. کسی که بنابر گزارشهای رسمی و با وجود سالخوردگی، همچنان بیش از سی مسئولیت بلندپایه دولتی همزمان دارد، طبیعی است نتواند جوانی را درک کند که همه زندگی، وقت و سرمایه خود را برای رسیدن به قهرمانی جهان هزینه میکند؛ بنابراین همچون آب خوردن به او دستور میدهد: «باید ببازی».
«دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
کشتار فلسطینیان معترض به گزینش بیتالمقدس به پایتختی اسرائیل، که به معنای نادیده گرفتن حق فلسطینیان و همچنین معاهدات بینالمللی است، دل هر آزادهای را به درد میآورد. به ویژه وقتی ببینی کاری از دستت بر نمیآید.
اما چرا کاری از دستمان بر نمیآید؟ شکرآب شدن روابط ترکیه و اسرائیل، نمونه خوبی است. بیگمان ترکیه که نشان داده در کنار دفاع از حقوق مسلمین، تاجر و بازیگر خوبی هم هست، چند هفته دیگر دوباره روابط سیاسی و تجاریاش را با اسرائیل از سر میگیرد. اما در این میان، چند کار همزمان انجام داده است: پیش و مهمتر از همه، دل مسلمانان و بهویژه اعراب را با این رفتارش به دست آورده. همچنین، یک رفتار دیپلماتیک انجام داده؛ یعنی بر پایه نظام روابط بینالملل، ابتدا سفیر اسرائیل را احضار و مراتب اعتراض شدید خود را به وی ابلاغ کرده و سپس او را از کشور اخراج نموده است. این شیوه برخورد، بازتاب گسترده و البته قانونی در اذهان جهانیان دارد.
اما در سوی دیگر، شیوه رفتار ما در برابر اسرائیل چگونه بوده و چه دستاوردی برای خودمان یا فلسطینیان داشته است؟
نخست، پس از انقلاب و با به رسمیت نشناختن اسرائیل، ما راههای فراوان برخورد دیپلماتیک با این کشور در عرصه نظام بینالملل را بر خود بستیم. تا اینجای کار، مشکل چندانی نیست و ما نیز یکی از چندین کشور مسلمان شدیم که این کشور را به رسمیت نمیشناخت. اما به این راضی نشده و با افراطمان، گوی سبقت را از دیگران ربودیم. در محکوم کردن جنایات این رژیم، تا آنجا پیش رفتیم که هر خرابکاری، توطئه و یا حتی فعالیتهای اعتراضی شهروندانمان را به گردن اسرائیل انداختیم. این ماجرا آنچنان لوث شد که وقتی چندین تن از نخبگان هستهایمان به توطئه اسرائیل به شهادت رسیدند هم، حرفمان دیگر خریداری در نظام بینالملل نداشت و ادعایمان برای بسیاری، تکرار همان ادعاهای همیشگی شمرده شد. شگفتانگیز آنکه اکنون اسرائیل دارد همین ادعاها را علیه ایران مطرح میکند. اما تفاوتش این است که پروپاگاندای جهانی پشتوانه اوست و با حمایت استکبار، سخنش خریدار و شنونده دارد.
دوم، تهدیدات ما علیه این کشور آشکار و بیپرده و در راستای نابودیاش بود. چیزی که خلاف همه موازین نظام بینالملل است و بهترین فرصت را در اختیار اسرائیل قرار داد تا بتواند با مظلومنمایی، ایران را خطری نه تنها برای خود، بلکه برای جهانیان معرفی کند.
سوم، موقعیتنشناسی و اختلافات ما با کشورهای عربی که روزگاری دشمن شماره یک اسرائیل بودند، این فرصت را به اسرائیل داد تا خطر ایران را برای کشورهای عرب منطقه هم برجسته کرده و دشمنان بالفعلش را به دوستان و متحدان بالفعل علیه ایران تبدیل کند. این بیگمان بزرگترین خدمتی است که کسی میتوانست به اسرائیل بکند.
چهارم، ما با کتمان رویداد تاریخی هولوکاست که کلیاتش مورد تایید همه مورخان بوده و هزاران سند دربارهاش در دسترس است، یک شانس تاریخی دیگر به اسرائیل دادیم تا ایران را موافق با هولوکاست و بنابراین خطرناک معرفی کند.
پنجم، در ورزش، ما با رویارو نشدن با حریفان اسرائیلی، نه تنها فرصت و حق قهرمانی را از جوانان کشورمان گرفتیم، بلکه این شانس را به ورزشکاران رده پایین اسرائیلی دادیم تا پیروز میدانهای خالی شوند. حقیقتا این خدمتی که به اسرائیل میکنیم، هیچ توجیهی ندارد. یعنی با فداکاری تمام داریم حق خودمان را دو دستی تقدیمشان میکنیم تا مشروعیت در زمینه ورزش بینالمللی بیابند. در این سی و پنج سال حقکشی از قهرمانانمان، سر سوزنی هم دستاورد نداشتهایم. البته یک عدهمان بیرون گود نشسته و به جای اینکه بگوییم لنگش کن، میگوییم «لنگ شو!». آن هم کسانی بیرون از گود نشستهایم که هیچ ارتباطی با ورزش نداریم و اصلا نمیتوانیم درک کنیم آن ورزشکار با چه میزان تلاش و هزینه توانسته خود را به صحنه مسابقات بینالمللی بکشاند. بعد هم مدعی میشویم که این خواسته خود ورزشکاران ایرانی است. ورزشکارانی که تنها پاسخشان به این دستورات «لنگ شو»، اشک و بغضی است که فرو میخورند.
این سنت نکوهیده را نخستین بار کسی در دهه شصت بنیان نهاد که با تخصص پزشکی کودکان، وزیر امور خارجه شده بود و در زمینه ورزش، تصمیمی چنین فاحش گرفت. اکنون همان پزشکِ وزیر امور خارجهی تصمیمگیرندهی ورزشی، بیش از دویست کتاب در زمینه تاریخ و فرهنگ هم نوشته است. کسی که بنابر گزارشهای رسمی و با وجود سالخوردگی، همچنان بیش از سی مسئولیت بلندپایه دولتی همزمان دارد، طبیعی است نتواند جوانی را درک کند که همه زندگی، وقت و سرمایه خود را برای رسیدن به قهرمانی جهان هزینه میکند؛ بنابراین همچون آب خوردن به او دستور میدهد: «باید ببازی».
«دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
کره شمالیها درباره ما چه میاندیشند؟
امیر هاشمی مقدم
به تازگی کره شمالی در برابر امریکا چرخش 180 درجهای کرده است. بنابراین فرصت را غنیمت شمرده تا تجربهام درباره این کشور را بازگو کنم. این تجربه را اگرچه بهواسطه سفر به کره شمالی به دست نیاوردهام، اما چون روایت دست اول از زبان یک شهروند این کشور است، بنابراین برای من و بسیاری از ایرانیان کمنظیر یا حتی بینظیر است. گمان نمیکنم از هر یک میلیون شهروند ایرانی، یک نفرشان هم در همه زندگیاش یک شهروند کره شمالی دیده باشد.
ماجرا به سفرم به مغولستان باز میگردد (که بخشهایی از سفرنامهاش را در همین کانال «مقدمه» منتشر کردهام). دو هفته کامل با یکی از شهروندان کره شمالی بودم. یک هفته در ییلاق و درون یک چادر مغولی، و یک هفته هم در اولانباتور، پایتخت این کشور.
اگرچه نزدیک به بیست نفر از کشورهای مختلف بودیم (که در دوره «مغولشناسان جوان» شرکت کردیم)، اما «ری»، یعنی همان پسر اهل کره شمالی، چون ایرانی بودم به من خیلی احساس نزدیکی میکرد و همیشه همراهم بود. هم او از شرکتکنندگان که اهل کشورهای دیگر بودند دوری میکرد و هم آنها از او. بنابراین اگر کاری پیش میآمد، من نقش میانجی بازی میکردم. روز پایانی هم مرا به یکی از سه رستوران کره شمالی در پایتخت مغولستان برد که هم دکوراسیون و هم خوراکیهایش، فضای این کشور را بهتر نمایان میکرد (هرچند هر کسی دانگ خودش را پرداخت).
بههرحال من هم فرصت را مغتنم شمرده و هر آنچه در ذهن داشتم، با رعایت جوانب امر که حساسیتزا نباشد، از او میپرسیدم. از میان سخنانش، دو نکته برایم جالبتر بود: نخست وضعیت خود کره شمالی از زبان یکی از شهروندانش؛ و دوم، دیدگاه شهروندان این کشور درباره ایران. چکیده اطلاعاتی که از کره شمالی از او دریافت کردم اینها بود:
شهروندان این کشور همگی و در هر زمینهای، کارگران یا کارمندان دولتشان هستند؛ در حالیکه حقوق دریافت نمیکنند. به جایش نظام آموزش، درمان، حمل و نقل، ارزاق ماهانه، حاملهای انرژی و... رایگان است. البته دولت ماهانه بین 1 تا 2 دلار (درست خواندهاید: دقیقا یک تا دو دلار) به هر فرد میدهد تا اگر خواست از فروشگاه چیزی بخرد، بتواند (جدای از اینکه با این پول چه میتوان خرید). گردشگری خارجی برای مردمانش ناممکن، و گردشگری داخلی هم تقریبا نشدنی است؛ چون باید از دولت اجازه گرفت (حتی برای جابجایی خانه، پیوند زناشویی و...). با همه اینها، «ری» پافشاری میکرد که 100% مردمان این کشور از شرایط راضی و پشتیبان نظام حاکم هستند. بهویژه که میدانند اگر جلوی استکبار جهانی کوتاه بیایند، سرانجامشان همچون افغانستان، عراق، لیبی و... خواهد شد. البته یک هفته گذشت تا فهمیدم او در مغولستان دانشجو و همزمان، کارمند سفارتخانه است. بنابراین ادعایش بهتر درک میشود. چرا که تنها افراد وابسته از طبقه عالی میتوانند امتیازاتی داشته باشند. طبقات اجتماعی (شبیه کاست در هند) هنوز هم در کره شمالی وجود دارد (سه طبقه «مرکزی»، «مشکوک» و «دشمن»). این طبقات به شیوه موروثی منتقل میشود. او همیشه سنجاقی روی جیب کتش داشت که تصویر رهبر پیشین و کنونی کره شمالی بر آن نقش بسته بود.
اما جالبتر، بخش دوم و دیدگاهشان درباره ایران است. رسانههای این کشور همگی زیر نظر دولت و بازگو کننده دیدگاههای دولت هستند. بنابراین ایران که در کنار کره شمالی، در جبهه مقابل غرب است، در نظر نظام حاکم و رسانههای این کشور ابرقدرتی ستودنی در منطقه است. حتی مردم این کشور باور دارند که قدرتهای اروپایی از جنگ با ایران به شدت هراسان هستند و ایران تنها امریکا را حریف خودش دانسته و کشورهای اروپایی را به شمار نمیآورد. وقتی از من پرسید که آیا در ایران کسی پیدا میشود که موافق نظام حاکم نباشد، از پاسخم بسیار شگفتزده شد. میگفت چنین چیزی ناممکن است و ایرانیان هم 100% پشتیبان نظامشان هستند.
اما من در همه آن چند روز سفر و همنشینی با «ری»، به این میاندیشیدم که وقتی کره شمالی (بهعنوان یک کشور بیدین و دیکتاتور با مردمانی به بردگی کشیده شده و شکنجههای بدتر از قرون وسطایی و اردوگاههای کار اجباری) از ایران (که خود را بهعنوان امالقرای جهان اسلام میشناسد) تمجید میکند، نشان میدهد نه یک جای کارمان، که فراتر از آن مشکل داریم.
«دیگر نوشتههای رسانهای و سفرنامههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
به تازگی کره شمالی در برابر امریکا چرخش 180 درجهای کرده است. بنابراین فرصت را غنیمت شمرده تا تجربهام درباره این کشور را بازگو کنم. این تجربه را اگرچه بهواسطه سفر به کره شمالی به دست نیاوردهام، اما چون روایت دست اول از زبان یک شهروند این کشور است، بنابراین برای من و بسیاری از ایرانیان کمنظیر یا حتی بینظیر است. گمان نمیکنم از هر یک میلیون شهروند ایرانی، یک نفرشان هم در همه زندگیاش یک شهروند کره شمالی دیده باشد.
ماجرا به سفرم به مغولستان باز میگردد (که بخشهایی از سفرنامهاش را در همین کانال «مقدمه» منتشر کردهام). دو هفته کامل با یکی از شهروندان کره شمالی بودم. یک هفته در ییلاق و درون یک چادر مغولی، و یک هفته هم در اولانباتور، پایتخت این کشور.
اگرچه نزدیک به بیست نفر از کشورهای مختلف بودیم (که در دوره «مغولشناسان جوان» شرکت کردیم)، اما «ری»، یعنی همان پسر اهل کره شمالی، چون ایرانی بودم به من خیلی احساس نزدیکی میکرد و همیشه همراهم بود. هم او از شرکتکنندگان که اهل کشورهای دیگر بودند دوری میکرد و هم آنها از او. بنابراین اگر کاری پیش میآمد، من نقش میانجی بازی میکردم. روز پایانی هم مرا به یکی از سه رستوران کره شمالی در پایتخت مغولستان برد که هم دکوراسیون و هم خوراکیهایش، فضای این کشور را بهتر نمایان میکرد (هرچند هر کسی دانگ خودش را پرداخت).
بههرحال من هم فرصت را مغتنم شمرده و هر آنچه در ذهن داشتم، با رعایت جوانب امر که حساسیتزا نباشد، از او میپرسیدم. از میان سخنانش، دو نکته برایم جالبتر بود: نخست وضعیت خود کره شمالی از زبان یکی از شهروندانش؛ و دوم، دیدگاه شهروندان این کشور درباره ایران. چکیده اطلاعاتی که از کره شمالی از او دریافت کردم اینها بود:
شهروندان این کشور همگی و در هر زمینهای، کارگران یا کارمندان دولتشان هستند؛ در حالیکه حقوق دریافت نمیکنند. به جایش نظام آموزش، درمان، حمل و نقل، ارزاق ماهانه، حاملهای انرژی و... رایگان است. البته دولت ماهانه بین 1 تا 2 دلار (درست خواندهاید: دقیقا یک تا دو دلار) به هر فرد میدهد تا اگر خواست از فروشگاه چیزی بخرد، بتواند (جدای از اینکه با این پول چه میتوان خرید). گردشگری خارجی برای مردمانش ناممکن، و گردشگری داخلی هم تقریبا نشدنی است؛ چون باید از دولت اجازه گرفت (حتی برای جابجایی خانه، پیوند زناشویی و...). با همه اینها، «ری» پافشاری میکرد که 100% مردمان این کشور از شرایط راضی و پشتیبان نظام حاکم هستند. بهویژه که میدانند اگر جلوی استکبار جهانی کوتاه بیایند، سرانجامشان همچون افغانستان، عراق، لیبی و... خواهد شد. البته یک هفته گذشت تا فهمیدم او در مغولستان دانشجو و همزمان، کارمند سفارتخانه است. بنابراین ادعایش بهتر درک میشود. چرا که تنها افراد وابسته از طبقه عالی میتوانند امتیازاتی داشته باشند. طبقات اجتماعی (شبیه کاست در هند) هنوز هم در کره شمالی وجود دارد (سه طبقه «مرکزی»، «مشکوک» و «دشمن»). این طبقات به شیوه موروثی منتقل میشود. او همیشه سنجاقی روی جیب کتش داشت که تصویر رهبر پیشین و کنونی کره شمالی بر آن نقش بسته بود.
اما جالبتر، بخش دوم و دیدگاهشان درباره ایران است. رسانههای این کشور همگی زیر نظر دولت و بازگو کننده دیدگاههای دولت هستند. بنابراین ایران که در کنار کره شمالی، در جبهه مقابل غرب است، در نظر نظام حاکم و رسانههای این کشور ابرقدرتی ستودنی در منطقه است. حتی مردم این کشور باور دارند که قدرتهای اروپایی از جنگ با ایران به شدت هراسان هستند و ایران تنها امریکا را حریف خودش دانسته و کشورهای اروپایی را به شمار نمیآورد. وقتی از من پرسید که آیا در ایران کسی پیدا میشود که موافق نظام حاکم نباشد، از پاسخم بسیار شگفتزده شد. میگفت چنین چیزی ناممکن است و ایرانیان هم 100% پشتیبان نظامشان هستند.
اما من در همه آن چند روز سفر و همنشینی با «ری»، به این میاندیشیدم که وقتی کره شمالی (بهعنوان یک کشور بیدین و دیکتاتور با مردمانی به بردگی کشیده شده و شکنجههای بدتر از قرون وسطایی و اردوگاههای کار اجباری) از ایران (که خود را بهعنوان امالقرای جهان اسلام میشناسد) تمجید میکند، نشان میدهد نه یک جای کارمان، که فراتر از آن مشکل داریم.
«دیگر نوشتههای رسانهای و سفرنامههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
گزیدهای از یادداشتهای اخیر کانال «مقدمه»
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
تولید ملی «لباس زیر ناموس» ما کجاست؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/59
روسیهپرستی تا به کجا؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/65
بازاندیشی در مفهوم تهاجم فرهنگی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/70
حکایت «فیل و پراید» گردشگری ایران
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/72
سگکشی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/73
این مومیایی رضاشاه است؛ این مومیایی رضاشاه نیست.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/76
چرا به پیامرسانهای داخلی اعتماد نمیشود؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/77
تلگرام و جامعه کوتاهمدت ایرانی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/79
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/80
به بهانه زادروز گوگوش
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/82
جسد مومیایی و ناکارآمدی میراث فرهنگی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/84
پیش از قحطی، خرید کنید.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/85
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/87
خرشناس نیستم!
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/89
علوم اجتماعی یا علوم اشتباهی؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/90
ابنسینای ایرانی، ابنسینای ترک و آتشبیاران معرکه
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/91
خدمات ما به اسرائیل
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/93
کره شمالیها درباره ما چه میاندیشند؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/94
(اگر این نوشتهها را میپسندید، فهرست را برای دیگران هم بفرستید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
تولید ملی «لباس زیر ناموس» ما کجاست؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/59
روسیهپرستی تا به کجا؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/65
بازاندیشی در مفهوم تهاجم فرهنگی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/70
حکایت «فیل و پراید» گردشگری ایران
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/72
سگکشی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/73
این مومیایی رضاشاه است؛ این مومیایی رضاشاه نیست.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/76
چرا به پیامرسانهای داخلی اعتماد نمیشود؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/77
تلگرام و جامعه کوتاهمدت ایرانی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/79
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/80
به بهانه زادروز گوگوش
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/82
جسد مومیایی و ناکارآمدی میراث فرهنگی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/84
پیش از قحطی، خرید کنید.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/85
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/87
خرشناس نیستم!
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/89
علوم اجتماعی یا علوم اشتباهی؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/90
ابنسینای ایرانی، ابنسینای ترک و آتشبیاران معرکه
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/91
خدمات ما به اسرائیل
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/93
کره شمالیها درباره ما چه میاندیشند؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/94
(اگر این نوشتهها را میپسندید، فهرست را برای دیگران هم بفرستید)
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
به کجا چنین شتابان؟
امیر هاشمی مقدم
از ناآرامیهای دیماه به بعد و بهویژه پس از بیرون رفتن امریکا از برجام، بسیاری از دوستان و آشنایان، شرایط خرید خانه و اقامت در ترکیه را میپرسند. در پاسخ برایشان توضیح میدهم که چون پس از پایان تحصیلات، به ایران باز خواهم گشت، بنابراین پیگیر شرایط مهاجرت و اقامت نشده و چیزی هم نمیدانم. اما داغ شدن دوباره تب مهاجرت باعث شد تا ویرایش تازهای از یادداشتی که دو سال پیش در فرارو نوشته بودم را، در اینجا بازنشر کنم.
امیر هاشمیمقدم؛ فرارو
در این مدت حضورم در ترکیه، با افراد بسیاری روبرو شدهام که برای پناهندگی به این کشور میآیند. بیشترشان نه پرونده سیاسی دارند و نه هیچ هنر یا دانشی که به درد کشورهای غربی بخورد. همین است که بسیاریشان به نمایندگی سازمان ملل میروند و خود را همجنسگرا یا مسلمان مسیحیشدهای معرفی میکنند که حکومت ایران میخواهد اعدامشان کند. وقتی از دلایل درخواست پناهندگیشان میپرسم، با جملاتی مانند: «ایران دیگه جای زندگی نیست»، «توی این کشور تلف میشیم»، «جوونیمون از بین رفت» و... روبرو میشوم.
بیشترشان حاضرند در ترکیه تن به هر کاری بدهند؛ کارهایی که اگر در ایران انجام میدادند، بیگمان شرایط بهتر میشد. این الگو البته در جاهای دیگر هم دیده شده است. برای نمونه، دالسین در مقالهای در سال 2016 نشان داد بسیاری از مهاجران به ایرلند، در کشور خودشان شرایط بهتری داشتند؛ اما برای مسائلی همچون پرستیژ، در ایرلند حاضرند کارهایی انجام دهند که در کشور خودشان هرگز دست به آنها نمیزدند. هرچند نمیخواهم مدعی شوم همه ایرانیان برای پرستیژ مهاجرت میکنند. آنچنانکه روی سخنم با اندیشمندان، استادان، روزنامهنگاران و دیگرانی نیست که سیاستهای نادرست و نگاههای امنیتی از کشور فراریشان داده است.
اسفبار آنکه در میان موج پناهندگان سوری، عراقی و افغانستانی، بسیاری از ایرانیان هم رهسپار غرب شدهاند. یعنی شرایط ایران با این کشورها قابل مقایسه است؟
بیگمان نه؛ اما احساس سرخوردگی عجیبی ایرانیان را فرا گرفته که نسبت به آینده ناامید و به فکر راه گریزند. گویا هیچکس واقعا به «دوباره میسازمت وطن» باور ندارد. دلایل این احساس سرخوردگی، مثلثی است با سه ضلع:
1- مسئولین که در بیشتر عرصهها، ایدئولوژی را جانشین واقعبینی کرده و با وجود تجربیات تلخ چهار دهه، همچنان بر آن پافشاری دارند. همین که بخش عمدهای از سیاست خارجیمان نه بر منافع ملی، و سیاست داخلیمان نه بر واقعیتهای جامعه، بلکه بر پایههای ایدئولوژیک استوار است، نشان میدهد مسئولینمان هنوز فاصله زیادی تا در پیش گرفتن سیاستهای متناسب با کشوری کهن در دهکده جهانی سده بیست و یکم دارند.
2- بیگانگان از آن جهت که ادعای دایه مهربانتر از مادر دارند؛ اما کیست که نداند اینان ضمن پیشگیری از توانمند شدن ایران از یکسو و ناامید کردن ایرانیان با رسانههایشان از سوی دیگر، ایرانهراسی را در منطقه گسترش میدهند تا بازار سلاحهایشان در کشورهای عربی پر رونق بماند.
3- و مهمتر، ما مردم از آن جهت که گمان میکنیم سزوار کشوری توسعهیافته هستیم که بیهیچ زحمتی به دست آید و حقوق شهروندیمان در آن رعایت شود، اما سخنی از وظایف شهروندی در آن نباشد. به راستی اگر ایران شرایط خوبی ندارد، ما در این میان بیتقصیریم؟ بخش عمدهای از فرهنگ رانندگی، کتابخوانی، رفتار با محیط زیست و جانوران، مصرف آب و دیگر حاملهای انرژی، رعایت حریم و استاندارد در ساخت و سازها، وجدان کاری و... یک رفتار فردی است و ربطی به مسئولین ندارد. از سوی دیگر، مگر مسئولین از دل خود ما مردم بیرون نیامدهاند؟
بخش عمدهای از تصمیمگیری در دو ضلع نخستین مثلث بالا، به ضلع سوم بستگی دارد. جامعهای میتواند مطالبهگر باشد که سهم و نقش خود را به خوبی ایفا نماید. اگر مسئولین بدانند فرهنگ رانندگیمان درست است، انتقادمان به کیفیت جادهها و خودروها را جدیتر میگیرند. اگر بدانند ما چاه غیرمجاز نداشته و در مصرف آب صرفهجویی میکنیم، انتقادمان بر ساختن سدها، موثرتر است. اگر بدانند حریم ساخت و ساز را رعایت میکنیم، به سخنمان در زمینه لزوم زیباسازی شهر گوش میدهند. اگر بدانند زبالهمان را بیرون رها نمیکنیم، محیط زیستمان را نابود نمیکنند. اگر بدانند فرهیخته و کتابخوان هستیم، کیفیت آموزش را بالا میبرند. و نهایتا اگر بدانند شهروندان قانونمداری هستیم، حقوق شهروندیمان را بیشتر رعایت میکنند و بیگانگان کمتر بهانه خواهند داشت.
خلاصه آنکه به جای مهاجرت به ترکیه یا غرب، ایران را شبیه ترکیه یا غرب کنیم.
اگر شما هم با این نوشته موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
از ناآرامیهای دیماه به بعد و بهویژه پس از بیرون رفتن امریکا از برجام، بسیاری از دوستان و آشنایان، شرایط خرید خانه و اقامت در ترکیه را میپرسند. در پاسخ برایشان توضیح میدهم که چون پس از پایان تحصیلات، به ایران باز خواهم گشت، بنابراین پیگیر شرایط مهاجرت و اقامت نشده و چیزی هم نمیدانم. اما داغ شدن دوباره تب مهاجرت باعث شد تا ویرایش تازهای از یادداشتی که دو سال پیش در فرارو نوشته بودم را، در اینجا بازنشر کنم.
امیر هاشمیمقدم؛ فرارو
در این مدت حضورم در ترکیه، با افراد بسیاری روبرو شدهام که برای پناهندگی به این کشور میآیند. بیشترشان نه پرونده سیاسی دارند و نه هیچ هنر یا دانشی که به درد کشورهای غربی بخورد. همین است که بسیاریشان به نمایندگی سازمان ملل میروند و خود را همجنسگرا یا مسلمان مسیحیشدهای معرفی میکنند که حکومت ایران میخواهد اعدامشان کند. وقتی از دلایل درخواست پناهندگیشان میپرسم، با جملاتی مانند: «ایران دیگه جای زندگی نیست»، «توی این کشور تلف میشیم»، «جوونیمون از بین رفت» و... روبرو میشوم.
بیشترشان حاضرند در ترکیه تن به هر کاری بدهند؛ کارهایی که اگر در ایران انجام میدادند، بیگمان شرایط بهتر میشد. این الگو البته در جاهای دیگر هم دیده شده است. برای نمونه، دالسین در مقالهای در سال 2016 نشان داد بسیاری از مهاجران به ایرلند، در کشور خودشان شرایط بهتری داشتند؛ اما برای مسائلی همچون پرستیژ، در ایرلند حاضرند کارهایی انجام دهند که در کشور خودشان هرگز دست به آنها نمیزدند. هرچند نمیخواهم مدعی شوم همه ایرانیان برای پرستیژ مهاجرت میکنند. آنچنانکه روی سخنم با اندیشمندان، استادان، روزنامهنگاران و دیگرانی نیست که سیاستهای نادرست و نگاههای امنیتی از کشور فراریشان داده است.
اسفبار آنکه در میان موج پناهندگان سوری، عراقی و افغانستانی، بسیاری از ایرانیان هم رهسپار غرب شدهاند. یعنی شرایط ایران با این کشورها قابل مقایسه است؟
بیگمان نه؛ اما احساس سرخوردگی عجیبی ایرانیان را فرا گرفته که نسبت به آینده ناامید و به فکر راه گریزند. گویا هیچکس واقعا به «دوباره میسازمت وطن» باور ندارد. دلایل این احساس سرخوردگی، مثلثی است با سه ضلع:
1- مسئولین که در بیشتر عرصهها، ایدئولوژی را جانشین واقعبینی کرده و با وجود تجربیات تلخ چهار دهه، همچنان بر آن پافشاری دارند. همین که بخش عمدهای از سیاست خارجیمان نه بر منافع ملی، و سیاست داخلیمان نه بر واقعیتهای جامعه، بلکه بر پایههای ایدئولوژیک استوار است، نشان میدهد مسئولینمان هنوز فاصله زیادی تا در پیش گرفتن سیاستهای متناسب با کشوری کهن در دهکده جهانی سده بیست و یکم دارند.
2- بیگانگان از آن جهت که ادعای دایه مهربانتر از مادر دارند؛ اما کیست که نداند اینان ضمن پیشگیری از توانمند شدن ایران از یکسو و ناامید کردن ایرانیان با رسانههایشان از سوی دیگر، ایرانهراسی را در منطقه گسترش میدهند تا بازار سلاحهایشان در کشورهای عربی پر رونق بماند.
3- و مهمتر، ما مردم از آن جهت که گمان میکنیم سزوار کشوری توسعهیافته هستیم که بیهیچ زحمتی به دست آید و حقوق شهروندیمان در آن رعایت شود، اما سخنی از وظایف شهروندی در آن نباشد. به راستی اگر ایران شرایط خوبی ندارد، ما در این میان بیتقصیریم؟ بخش عمدهای از فرهنگ رانندگی، کتابخوانی، رفتار با محیط زیست و جانوران، مصرف آب و دیگر حاملهای انرژی، رعایت حریم و استاندارد در ساخت و سازها، وجدان کاری و... یک رفتار فردی است و ربطی به مسئولین ندارد. از سوی دیگر، مگر مسئولین از دل خود ما مردم بیرون نیامدهاند؟
بخش عمدهای از تصمیمگیری در دو ضلع نخستین مثلث بالا، به ضلع سوم بستگی دارد. جامعهای میتواند مطالبهگر باشد که سهم و نقش خود را به خوبی ایفا نماید. اگر مسئولین بدانند فرهنگ رانندگیمان درست است، انتقادمان به کیفیت جادهها و خودروها را جدیتر میگیرند. اگر بدانند ما چاه غیرمجاز نداشته و در مصرف آب صرفهجویی میکنیم، انتقادمان بر ساختن سدها، موثرتر است. اگر بدانند حریم ساخت و ساز را رعایت میکنیم، به سخنمان در زمینه لزوم زیباسازی شهر گوش میدهند. اگر بدانند زبالهمان را بیرون رها نمیکنیم، محیط زیستمان را نابود نمیکنند. اگر بدانند فرهیخته و کتابخوان هستیم، کیفیت آموزش را بالا میبرند. و نهایتا اگر بدانند شهروندان قانونمداری هستیم، حقوق شهروندیمان را بیشتر رعایت میکنند و بیگانگان کمتر بهانه خواهند داشت.
خلاصه آنکه به جای مهاجرت به ترکیه یا غرب، ایران را شبیه ترکیه یا غرب کنیم.
اگر شما هم با این نوشته موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
سبک زندگی زیرزمینی
امیر هاشمی مقدم: روزنامه قانون
گزافه نیست اگر بگوییم سبک رایج زندگی درصد قابلتوجهی از نسل جوان ایرانی، امروزه زیرزمینی است. «زیرزمینی» پسوندی است برای انواع فعالیتهایی که با ارزشهای حاکم در تضاد است و از سوی گروههای معترض، در مکانی به دور از دسترس ناظرانِ حاکم انجام میشود. «زیرزمینی» به تعبیر انسانشناسان، نوعی «ضد فرهنگ» است. ضدفرهنگ به گروههایی گفته میشود که ارزشها و باورهایشان با باورهای فرهنگ جامعه اصلی ناهمخوان است. اما اطلاق ضدفرهنگ به فعالیتهای زیرزمینی به معنای این نیست که طرفدارانشان تعداد اندکی را تشکیل میدهند. برعکس؛ بسیاری از فعالیتهای زیرزمینی در ایران، همچون دیگر کشورها مخاطبان بسیاری دارد و تنها به دلیل ناهمخوانی با دیدگاههای حاکم «زیرزمینی» میشود. اما در واقع بستری فراهم میآورد برای آنانکه گریزان از سیاستهای حاکماند.
در میان همه فعالیتهای زیرزمینی، موسیقی شهرت بیشتری دارد. بدون اغراق میتوان مدعی شد نسل جوان امروز کشورمان، بیشترین گرایشاش به موسیقی زیرزمینی است. اتفاقاً از دل این موسیقی افراد برجستهای هم بیرون آمدند که بعضاً در کشورهای دیگر نیز شناختهشده و مورد توجهاند. سینما و فیلم زیرزمینی نیز فعالیتی دیگر است که شاید بینندگانش در خارج از مرزهای ایران بیشتر از بینندگان داخلی باشد. حتی برخی از این فیلمها به جشنوارههای بینالمللی راه یافته و مقام آوردهاند.
اما نسل امروز ایران فراتر از موسیقی یا فیلم، «زیرزمینی» شده است. جوانان امروزی زندگیشان را در زیرزمین میگذرانند. دور همنشینیهایشان، تفریحاتشان، بازیهایشان، دوستیهایشان، خورد و خوراکشان، کشمکشها و دعواهایشان، قهر و آشتیهایشان و در یک کلمه زندگیشان زیرزمینی شده است. مکانهایی که این سبک زندگی در آن جریان دارد، در واقع پاتوقهای دور از نظاره و به نسبت امنی (از نظر کنشگران آن) است که بخش عمدهای از زمانشان را در آنجا سپری میکنند.
هرچه محدودیتها بیشتر شده، گرایش به سبک زندگی زیرزمینی نیز بیشتر شده است. اتفاقاً همچون سایر موارد، برخورد پلیس با «زیرزمینیها» نه تنها هیچ کمکی به کاهش میزان این سبک زندگی نکرده، بلکه نشان داد که بدون تفاوت نسبت به آن در حال رشد و افزایش است. این پدیده حتی در شهرهای کوچک (بهویژه شهرهای دانشگاهی) به شدت رایج است. همانگونه که موسیقی و فیلم زیرزمینی در اعتراض به شرایط موجود پدیدار شد، آنچه که من در اینجا «سبک زندگی زیرزمینی» نامیدهام نیز در اعتراض به شیوههای زندگی رایج یا مورد تأیید طبقه حاکم به وجود آمد. این اعتراض در واقع دو جنبه را در نظر قرار داده است: نخست اینکه برای زندگیاش خلأ و کمبودی را احساس کرد. بدین معنی که چیزی و جایی برای گذران اوقاتش نیافت. دوم اینکه آنچه نظام ارزشی حاکم در این راه به وی عرضه کرده بود، در واقع معنایی به جز مورد نخست برایش نداشت. یعنی جوان امروزی شیوههای پیشنهادی نظام حاکم را برای گذران اوقات فراغت، دور هم بودن، بازی، خورد و خوراک نپذیرفت و آنها را مناسب حال خود نیافت. «پیادهروی به همراه حیوانات خانگی ممنوع» «برگزاری مسابقات و بازیهایی همچون تفنگهای آبپاش ممنوع» «تماشای بسیاری از مسابقات ورزشی همچون فوتبال برای خانمها ممنوع» «دوچرخهسواری و بسیاری از ورزشهای دیگر برای خانمها ممنوع» و بسیاری از ممنوعیتهای دیگر. در چنین شرایطی است که سبک زندگی زیرزمینی با اعلان رفع همه این ممنوعیتها و محدودیتها، جذابیت ویژهای برای جوانان یافته و به عبارت دیگر، تنها گزینه موجود بر سر راه آنان است.
در واقع سبک زندگی زیرزمینی نه تنها دربر گیرنده مجموعه رفتارهای است که در حوزه عمومی ممنوعه اعلام شده، بلکه خود بزرگترین مصرفکننده تولیدات سایر فعالیتهای زیرزمینی نیز هست. بدین معنی که عمده موسیقیای که در زندگی زیرزمینی طرفدار دارد، موسیقی زیرزمینی است؛ فیلمهایی که عموماً در این سبک زندگی دیده میشود، فیلمهای زیرزمینی است و به همین ترتیب تا آخر. از دل موسیقی زیرزمینی، شاهکارهایی چند بیرون آمد؛ از دل سینمای زیرزمینی نیز فیلمهای ارزشمندی پدیدار شد؛ اما باید دید از دل سبک زندگی زیرزمینی که چند سالی است به شدت رواج یافته، چه بیرون خواهد آمد. بیگمان نسل دهه هفتادیها و هشتادیها انقلاب بزرگی در سبک زندگی ایرانیان ایجاد خواهند کرد که سخن گفتن از آن، شاید اکنون زود هنگام باشد؛ اما برای کاهش پیامدهای آسیبزای آن (از طریق کاهش کارشناسانه ممنوعیتهای سلیقهای از حوزه عمومی و خصوصی)، اکنون هم دیر شده است.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: روزنامه قانون
گزافه نیست اگر بگوییم سبک رایج زندگی درصد قابلتوجهی از نسل جوان ایرانی، امروزه زیرزمینی است. «زیرزمینی» پسوندی است برای انواع فعالیتهایی که با ارزشهای حاکم در تضاد است و از سوی گروههای معترض، در مکانی به دور از دسترس ناظرانِ حاکم انجام میشود. «زیرزمینی» به تعبیر انسانشناسان، نوعی «ضد فرهنگ» است. ضدفرهنگ به گروههایی گفته میشود که ارزشها و باورهایشان با باورهای فرهنگ جامعه اصلی ناهمخوان است. اما اطلاق ضدفرهنگ به فعالیتهای زیرزمینی به معنای این نیست که طرفدارانشان تعداد اندکی را تشکیل میدهند. برعکس؛ بسیاری از فعالیتهای زیرزمینی در ایران، همچون دیگر کشورها مخاطبان بسیاری دارد و تنها به دلیل ناهمخوانی با دیدگاههای حاکم «زیرزمینی» میشود. اما در واقع بستری فراهم میآورد برای آنانکه گریزان از سیاستهای حاکماند.
در میان همه فعالیتهای زیرزمینی، موسیقی شهرت بیشتری دارد. بدون اغراق میتوان مدعی شد نسل جوان امروز کشورمان، بیشترین گرایشاش به موسیقی زیرزمینی است. اتفاقاً از دل این موسیقی افراد برجستهای هم بیرون آمدند که بعضاً در کشورهای دیگر نیز شناختهشده و مورد توجهاند. سینما و فیلم زیرزمینی نیز فعالیتی دیگر است که شاید بینندگانش در خارج از مرزهای ایران بیشتر از بینندگان داخلی باشد. حتی برخی از این فیلمها به جشنوارههای بینالمللی راه یافته و مقام آوردهاند.
اما نسل امروز ایران فراتر از موسیقی یا فیلم، «زیرزمینی» شده است. جوانان امروزی زندگیشان را در زیرزمین میگذرانند. دور همنشینیهایشان، تفریحاتشان، بازیهایشان، دوستیهایشان، خورد و خوراکشان، کشمکشها و دعواهایشان، قهر و آشتیهایشان و در یک کلمه زندگیشان زیرزمینی شده است. مکانهایی که این سبک زندگی در آن جریان دارد، در واقع پاتوقهای دور از نظاره و به نسبت امنی (از نظر کنشگران آن) است که بخش عمدهای از زمانشان را در آنجا سپری میکنند.
هرچه محدودیتها بیشتر شده، گرایش به سبک زندگی زیرزمینی نیز بیشتر شده است. اتفاقاً همچون سایر موارد، برخورد پلیس با «زیرزمینیها» نه تنها هیچ کمکی به کاهش میزان این سبک زندگی نکرده، بلکه نشان داد که بدون تفاوت نسبت به آن در حال رشد و افزایش است. این پدیده حتی در شهرهای کوچک (بهویژه شهرهای دانشگاهی) به شدت رایج است. همانگونه که موسیقی و فیلم زیرزمینی در اعتراض به شرایط موجود پدیدار شد، آنچه که من در اینجا «سبک زندگی زیرزمینی» نامیدهام نیز در اعتراض به شیوههای زندگی رایج یا مورد تأیید طبقه حاکم به وجود آمد. این اعتراض در واقع دو جنبه را در نظر قرار داده است: نخست اینکه برای زندگیاش خلأ و کمبودی را احساس کرد. بدین معنی که چیزی و جایی برای گذران اوقاتش نیافت. دوم اینکه آنچه نظام ارزشی حاکم در این راه به وی عرضه کرده بود، در واقع معنایی به جز مورد نخست برایش نداشت. یعنی جوان امروزی شیوههای پیشنهادی نظام حاکم را برای گذران اوقات فراغت، دور هم بودن، بازی، خورد و خوراک نپذیرفت و آنها را مناسب حال خود نیافت. «پیادهروی به همراه حیوانات خانگی ممنوع» «برگزاری مسابقات و بازیهایی همچون تفنگهای آبپاش ممنوع» «تماشای بسیاری از مسابقات ورزشی همچون فوتبال برای خانمها ممنوع» «دوچرخهسواری و بسیاری از ورزشهای دیگر برای خانمها ممنوع» و بسیاری از ممنوعیتهای دیگر. در چنین شرایطی است که سبک زندگی زیرزمینی با اعلان رفع همه این ممنوعیتها و محدودیتها، جذابیت ویژهای برای جوانان یافته و به عبارت دیگر، تنها گزینه موجود بر سر راه آنان است.
در واقع سبک زندگی زیرزمینی نه تنها دربر گیرنده مجموعه رفتارهای است که در حوزه عمومی ممنوعه اعلام شده، بلکه خود بزرگترین مصرفکننده تولیدات سایر فعالیتهای زیرزمینی نیز هست. بدین معنی که عمده موسیقیای که در زندگی زیرزمینی طرفدار دارد، موسیقی زیرزمینی است؛ فیلمهایی که عموماً در این سبک زندگی دیده میشود، فیلمهای زیرزمینی است و به همین ترتیب تا آخر. از دل موسیقی زیرزمینی، شاهکارهایی چند بیرون آمد؛ از دل سینمای زیرزمینی نیز فیلمهای ارزشمندی پدیدار شد؛ اما باید دید از دل سبک زندگی زیرزمینی که چند سالی است به شدت رواج یافته، چه بیرون خواهد آمد. بیگمان نسل دهه هفتادیها و هشتادیها انقلاب بزرگی در سبک زندگی ایرانیان ایجاد خواهند کرد که سخن گفتن از آن، شاید اکنون زود هنگام باشد؛ اما برای کاهش پیامدهای آسیبزای آن (از طریق کاهش کارشناسانه ممنوعیتهای سلیقهای از حوزه عمومی و خصوصی)، اکنون هم دیر شده است.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com