جسد مومیایی و ناکارآمدی میراث فرهنگی
امیر هاشمی مقدم: فرارو
جسد مومیاییای که حدس زده میشد متعلق به رضاشاه باشد، دچار سرنوشتی نامعلوم شده است. هیچ یک از مسئولین هم پاسخی درخور نمیدهند؛ در عین حال که همیشه از بازار شایعات، شاکیاند.
آزاردهندهتر، سکوت و بیتفاوتی مسئولان میراث فرهنگی است. آنچنانکه رحیمزاده، رئیس اداره میراث فرهنگی شهر ری از همان ابتدای پیدا شدن جسد، یا اظهار بیخبری میکرد و یا موضوع را به میراث فرهنگی تهران مرتبط میدانست نه شهر ری (در حالیکه جسد در شهر ری پیدا شده بود).
بزرگنیا، مدیرکل میراث فرهنگی استان تهران هم اظهار بیاطلاعی کرده و گفته این موضوع در حیطه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی است. جدا از اینکه بر چه پایهای اطلاعرسانی و پاسداشت یک جسد مومیایی بر عهده اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی است؛ باید از جناب بزرگنیا پرسید آیا ایشان در روز چهارم اردیبهشت ماه و در جمع نزدیکان نگفته بودند که آقای مونسان دارد نامهای خطاب به ریاست جمهوری تنظیم میکند تا رسما هویت جسد تعیین و به کارشناسان میراث فرهنگی تحویل داده شود؟
از همه جالبتر، سیدمحمد بهشتی، ریاست پژوهشگاه سازمان میراث که درباره هر چیزی که به ایشان مربوط نیست، اظهار نظر غیرکارشناسی و جنجالی میکند (همچون جنگهای ایران و روس بهعنوان یکی از آخرین موارد)، نه تنها صدایش تاکنون در این زمینه در نیامده، بلکه تماسها و پیگیریهای خبرنگاران رسانههایی همچون ایلنا را هم پاسخ نمیدهد. ایشان حتی پاسخ بیانیه «جامعه باستانشناسی ایران» درباره لزوم پیگیری موضوع این مومیایی (که آنان هم احتمال تعلقش به رضاشاه را میدهند) را هم ندادند.
اما پس از دو هفته، بالاخره آقای مونسان در جایگاه رئیس سازمان میراث فرهنگی و در پاسخ به پیگیری خبرنگار ایسنا، لب به سخن گشود و گفت ماهیت سازمان میراث، حوزه کارشناسی است و باید از ایشان خواسته شود تا به موضوع ورود پیدا کنند و بنابراین به سادگی از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کرد. این سخن ایشان، زیر سوال بردن ماهیت سازمان میراث فرهنگی است. به نظر میآید مونسان حتی اساسنامه سازمان میراث فرهنگی را هم نخوانده که در ماده سوم آن، وظایف این سازمان به روشنی بیان شده است؛ از جمله:
«شناسايي و در اختيار گرفتن کليه اموالي که داراي ارزشهاي فرهنگي- تاريخي بوده و جزء ميراث فرهنگي محسوب میگردد و توسط دستگاههاي مسئول ضبط شده است».
همچنانکه معاونت پر طمطراق حقوقی سازمان میراث هم، یکی از وظایفش همین طرح دعاوی است. همه این فریبکاریها و ناکارآمدیها نشان میدهد که میراث فرهنگی در ایران از دو سو زیر فشار است: نخست اینکه نه این میراث پاس داشته میشود و نه کسی نسبت به نابودی عمدی و غیرعمدیاش پاسخگو است (همچون همین جسد مومیایی)؛ دوم اینکه سازمان عریض و طویل میراث فرهنگی تبدیل به حیاط خلوت دولتمردان شده تا نزدیکترین افرادشان را بدون توجه به توانایی و تخصص، بر جایگاهی بنشانند که به کسی پاسخگو نیست. در این زمینه هیچ فرقی بین اصولگرا و اصلاحطلب دیده نمیشود.
شوربختانه در این میان، پیگیری هر موضوع مرتبط با میراث فرهنگی، میتواند با انگ مخالف سیاسی یا مذهبی بودن، ناکام گردد. آنچنانکه اعتراض و انتقاد به تخریب بافت تاریخی شیراز، با انگ ضد مذهبی و مخالف توسعه حرم شاهچراغ؛ انتقاد به خاکسپاری پیکر شهدای گمنام در میدان امیرچخماق یزد، با انگ مخالفت با خون شهدا؛ انتقاد به شیوه برخورد با جسد مومیایی، با انگ سلطنتطلب و... روبرو میگردد. تا آنجا که فرماندار شهر ری درباره جسد مومیایی، به خبرنگار ایلنا اعتراض میکند که چرا از بین این همه موضوع، به سراغ این جسد رفته است. بعد هم با خاطری آسوده میگوید نمیداند جسد کجا دفن شده و اصلا مهم هم نیست برایش؛ چرا که روزانه هزاران نفر در این کشور میمیرند و به خاک سپرده میشوند.
به جز ایران، هیچ کشوری را نمیتوان یافت که پاسخ به نگرانیهای میهندوستان درباره نابودی میراث فرهنگی کشورشان، اینگونه توهینآمیز باشد. به نظر میآید فرماندار تنها با عینک نفرت و ایدئولوژیک است که چنین پاسخی میدهد. وگرنه تفاوت بین ارزش یک جسد مومیایی (آن هم وقتی به نظر میآید متعلق به یکی از پادشاهان این سرزمین باشد) با جسد یک فرد عادی از کجاست تا به کجا؟
سکوت مسئولین و پاسخهای سربالا این پرسش را طرح میکند که اصلا آیا باید باور کنیم واقعا این جسد دفن شده است؟ این ابهامات و تاریکیها در آینده بالاخره روشن خواهد شد؛ حتی اگر ما نخواهیم یا به خیال خودمان نگذاریم. آنگاه آینده دربارهمان قضاوت خواهد کرد. اگر زنده باشیم، خطاب به رویمان، وگرنه خطاب به روحمان.
«دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
جسد مومیاییای که حدس زده میشد متعلق به رضاشاه باشد، دچار سرنوشتی نامعلوم شده است. هیچ یک از مسئولین هم پاسخی درخور نمیدهند؛ در عین حال که همیشه از بازار شایعات، شاکیاند.
آزاردهندهتر، سکوت و بیتفاوتی مسئولان میراث فرهنگی است. آنچنانکه رحیمزاده، رئیس اداره میراث فرهنگی شهر ری از همان ابتدای پیدا شدن جسد، یا اظهار بیخبری میکرد و یا موضوع را به میراث فرهنگی تهران مرتبط میدانست نه شهر ری (در حالیکه جسد در شهر ری پیدا شده بود).
بزرگنیا، مدیرکل میراث فرهنگی استان تهران هم اظهار بیاطلاعی کرده و گفته این موضوع در حیطه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی است. جدا از اینکه بر چه پایهای اطلاعرسانی و پاسداشت یک جسد مومیایی بر عهده اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی است؛ باید از جناب بزرگنیا پرسید آیا ایشان در روز چهارم اردیبهشت ماه و در جمع نزدیکان نگفته بودند که آقای مونسان دارد نامهای خطاب به ریاست جمهوری تنظیم میکند تا رسما هویت جسد تعیین و به کارشناسان میراث فرهنگی تحویل داده شود؟
از همه جالبتر، سیدمحمد بهشتی، ریاست پژوهشگاه سازمان میراث که درباره هر چیزی که به ایشان مربوط نیست، اظهار نظر غیرکارشناسی و جنجالی میکند (همچون جنگهای ایران و روس بهعنوان یکی از آخرین موارد)، نه تنها صدایش تاکنون در این زمینه در نیامده، بلکه تماسها و پیگیریهای خبرنگاران رسانههایی همچون ایلنا را هم پاسخ نمیدهد. ایشان حتی پاسخ بیانیه «جامعه باستانشناسی ایران» درباره لزوم پیگیری موضوع این مومیایی (که آنان هم احتمال تعلقش به رضاشاه را میدهند) را هم ندادند.
اما پس از دو هفته، بالاخره آقای مونسان در جایگاه رئیس سازمان میراث فرهنگی و در پاسخ به پیگیری خبرنگار ایسنا، لب به سخن گشود و گفت ماهیت سازمان میراث، حوزه کارشناسی است و باید از ایشان خواسته شود تا به موضوع ورود پیدا کنند و بنابراین به سادگی از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کرد. این سخن ایشان، زیر سوال بردن ماهیت سازمان میراث فرهنگی است. به نظر میآید مونسان حتی اساسنامه سازمان میراث فرهنگی را هم نخوانده که در ماده سوم آن، وظایف این سازمان به روشنی بیان شده است؛ از جمله:
«شناسايي و در اختيار گرفتن کليه اموالي که داراي ارزشهاي فرهنگي- تاريخي بوده و جزء ميراث فرهنگي محسوب میگردد و توسط دستگاههاي مسئول ضبط شده است».
همچنانکه معاونت پر طمطراق حقوقی سازمان میراث هم، یکی از وظایفش همین طرح دعاوی است. همه این فریبکاریها و ناکارآمدیها نشان میدهد که میراث فرهنگی در ایران از دو سو زیر فشار است: نخست اینکه نه این میراث پاس داشته میشود و نه کسی نسبت به نابودی عمدی و غیرعمدیاش پاسخگو است (همچون همین جسد مومیایی)؛ دوم اینکه سازمان عریض و طویل میراث فرهنگی تبدیل به حیاط خلوت دولتمردان شده تا نزدیکترین افرادشان را بدون توجه به توانایی و تخصص، بر جایگاهی بنشانند که به کسی پاسخگو نیست. در این زمینه هیچ فرقی بین اصولگرا و اصلاحطلب دیده نمیشود.
شوربختانه در این میان، پیگیری هر موضوع مرتبط با میراث فرهنگی، میتواند با انگ مخالف سیاسی یا مذهبی بودن، ناکام گردد. آنچنانکه اعتراض و انتقاد به تخریب بافت تاریخی شیراز، با انگ ضد مذهبی و مخالف توسعه حرم شاهچراغ؛ انتقاد به خاکسپاری پیکر شهدای گمنام در میدان امیرچخماق یزد، با انگ مخالفت با خون شهدا؛ انتقاد به شیوه برخورد با جسد مومیایی، با انگ سلطنتطلب و... روبرو میگردد. تا آنجا که فرماندار شهر ری درباره جسد مومیایی، به خبرنگار ایلنا اعتراض میکند که چرا از بین این همه موضوع، به سراغ این جسد رفته است. بعد هم با خاطری آسوده میگوید نمیداند جسد کجا دفن شده و اصلا مهم هم نیست برایش؛ چرا که روزانه هزاران نفر در این کشور میمیرند و به خاک سپرده میشوند.
به جز ایران، هیچ کشوری را نمیتوان یافت که پاسخ به نگرانیهای میهندوستان درباره نابودی میراث فرهنگی کشورشان، اینگونه توهینآمیز باشد. به نظر میآید فرماندار تنها با عینک نفرت و ایدئولوژیک است که چنین پاسخی میدهد. وگرنه تفاوت بین ارزش یک جسد مومیایی (آن هم وقتی به نظر میآید متعلق به یکی از پادشاهان این سرزمین باشد) با جسد یک فرد عادی از کجاست تا به کجا؟
سکوت مسئولین و پاسخهای سربالا این پرسش را طرح میکند که اصلا آیا باید باور کنیم واقعا این جسد دفن شده است؟ این ابهامات و تاریکیها در آینده بالاخره روشن خواهد شد؛ حتی اگر ما نخواهیم یا به خیال خودمان نگذاریم. آنگاه آینده دربارهمان قضاوت خواهد کرد. اگر زنده باشیم، خطاب به رویمان، وگرنه خطاب به روحمان.
«دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
پیش از قحطی، خرید کنید.
امیر هاشمی مقدم
سال 1390 که در یک دانشگاه غیرانتفاعی در شمال ایران عضو هیئت علمی بودم، یکی از همکارانمان جامعهشناس بود. آن موقع هم تنش ایران با غرب بسیار بالا گرفته بود؛ بهویژه با دولت آقای احمدینژاد. هر روز هم خبر یک تحریم تازه میرسید.
یک روز این همکارمان به اتاقم آمد و با خوشحالی گفت دیشب با خانمش رفته و حقوقش که تازه واریز شده بود را کلا خرید کرده؛ از برنج و مرغ و ماکارانی و کنسرو گرفته تا قند و چای و یک گونی سیبزمینی. وقتی دلیل کارش را پرسیدم، گفت با این شرایطی که تحریمها هر روز دارد گستردهتر میشود، دیر یا زود کمبود کالاهای اساسی خواهد شد و بنابراین آنها «دوراندیشی» کردهاند.
در این رفتار و سخن همکار جامعهشناسی خوانده، چند نکته نهفته بود:
یکم، همانگونه که در برخی نوشتههای دیگر هم اشاره کردهام، سطح توسعهیافتگی یا نیافتگی یک کشور را، نه خیابانهای زیبا، پارکهای مجهز و پاساژهای لوکس، که رفتار آنها نشان میدهد. هرگاه رفتار جمعیمان توانست با واکنش درست و به موقع به شایعات و بحرانها، گذر از آنها را سادهتر کند، توسعهیافتهایم؛ حتی اگر ظاهر کشورمان توسعهیافته نباشد. ما در تجربههایی همچون زلزله ورزقان و کرمانشاه، نشان دادیم که توانمندی جدی در راستای توسعهیافتگی را داریم. اما در مسائلی همچون ارز، خودمان عامل تشدید بحران بودهایم. وقتی به صرافیها هجوم میبریم، آن هم در حالیکه هیچ نیازی به دلار نداریم، بازار را با افزایش تقاضایمان تحریک و بهای ارز را بالا میبریم. آنگاه واردکننده کالاهای اساسی هم مجبور است دلار گرانتر را خریداری و پرداخت کند و دست آخر همان کالای اساسی را خودمان و دیگرانی که در جرم ما شریک نبودهاند، با بهای بالا میخریم.
دوم، در رفتار آن همکار دانشگاهیام، مسئله جدی دیگری هم نادیده ماند. اگر حتی فرض کنیم قحطی بیاید (که واقعا شرایط کنونی هیچ نشانی از بروز چنین چیزی ندارد)، کالاها به همان اندازهای است که در بازار موجود است. وقتی ما بیش از نیازمان خرید کنیم، در واقع سهم و حق دیگر شهروندان را خرید و احتکار کرده و خود، عامل اصلی قحطی شدهایم. چنین بیاخلاقیای نمیتواند هیچ توجیهی داشته باشد.
سوم، به «جامعهشناس» بودن آن همکارم باز میگشت. اگر چنین رفتاری را یک فرد عادی انجام میداد، هرچند آن هم توجیهناپذیر بود، اما به اندازه سر زدن همین رفتار از یک جامعهشناس که مدرس دانشگاه هم هست، فاجعهبار نیست. در اینجا نمیخواهم این مسئله را به نظام آموزشی و دانشگاهیمان ربط بدهم. اصولا با این نگاه ساختاری که نقش فرد را نادیده میگیرد و همه گناهان را به گردن ساختار میاندازد، به شدت مخالفم. ساختار مهم است، اما به همان اندازه فرد هم بهعنوان اصلیترین عنصر سازنده ساختار جامعه، مهم است. خطاب من هم به افراد است. اگر بهعنوان یک استاد، یک دانشجو، یک اهل مطالعه، یک مادر یا پدر، یک دغدغهمند نسبت به میهن و آیندگان یا در هر نقش دیگری گمان میکنید شایستگی این نقش را دارید، بنابراین باید انتظاراتی که از آن نقش میرود را هم برآورده سازید. نمیشود ادعای میهندوستی داشت، اما با این توجیه که «همه دارند این کار را میکنند»، نقشمان را در آسیب زدن به اقتصاد، محیط زیست، فرهنگ، سیاست و آینده میهن نادیده بگیریم.
از دیشب «تب برجامنویسی» راه افتاده و هر کسی دارد دربارهاش اظهار نظر میکند. من هم خواستم از این تب عقب نمانم. اما بهعنوان یک ایراندوست، مخاطبم در اینجا نه نظام است، نه دولت و نه غرب (که نه صدایم به آنها میرسد و نه اگر برسد، به امثال من گوش میدهند). من مخاطبم همین چند نفر دوستان نزدیک و خوانندگان اندکم هستند تا از ایشان خواهش کنم نقش و سهم خودمان را در این میان بازی کرده و فضا را هیجانیتر نکنیم. دست به دست کردن پیامهای ناامیدکننده، هیچ دردی از ما درمان نمیکند. خواستههایمان از نظام و دولت به جای خود باقی است و از هر ابزاری برای بیان مسالمتآمیز آن سود خواهیم برد. اما با تزریق نگرانی به جامعه، همدست دلالان داخلی (که از یکسو نانشان، حتی به بهای خم شدن کمر ما و نابودی میهنمان به این تحریمها وابسته است و از سوی دیگر آنرا چماقی برای سرکوب رقیب میدانند) و دشمنان خارجی (که برایشان اهمیتی ندارد این تحریمها مردم را بیشتر از سیاستمداران تحت فشار میگذارد)، نشویم.
شما هم اگر با این نوشتار موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید تا سهمی در آرام کردن فضای ایرانمان داشته باشیم.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
سال 1390 که در یک دانشگاه غیرانتفاعی در شمال ایران عضو هیئت علمی بودم، یکی از همکارانمان جامعهشناس بود. آن موقع هم تنش ایران با غرب بسیار بالا گرفته بود؛ بهویژه با دولت آقای احمدینژاد. هر روز هم خبر یک تحریم تازه میرسید.
یک روز این همکارمان به اتاقم آمد و با خوشحالی گفت دیشب با خانمش رفته و حقوقش که تازه واریز شده بود را کلا خرید کرده؛ از برنج و مرغ و ماکارانی و کنسرو گرفته تا قند و چای و یک گونی سیبزمینی. وقتی دلیل کارش را پرسیدم، گفت با این شرایطی که تحریمها هر روز دارد گستردهتر میشود، دیر یا زود کمبود کالاهای اساسی خواهد شد و بنابراین آنها «دوراندیشی» کردهاند.
در این رفتار و سخن همکار جامعهشناسی خوانده، چند نکته نهفته بود:
یکم، همانگونه که در برخی نوشتههای دیگر هم اشاره کردهام، سطح توسعهیافتگی یا نیافتگی یک کشور را، نه خیابانهای زیبا، پارکهای مجهز و پاساژهای لوکس، که رفتار آنها نشان میدهد. هرگاه رفتار جمعیمان توانست با واکنش درست و به موقع به شایعات و بحرانها، گذر از آنها را سادهتر کند، توسعهیافتهایم؛ حتی اگر ظاهر کشورمان توسعهیافته نباشد. ما در تجربههایی همچون زلزله ورزقان و کرمانشاه، نشان دادیم که توانمندی جدی در راستای توسعهیافتگی را داریم. اما در مسائلی همچون ارز، خودمان عامل تشدید بحران بودهایم. وقتی به صرافیها هجوم میبریم، آن هم در حالیکه هیچ نیازی به دلار نداریم، بازار را با افزایش تقاضایمان تحریک و بهای ارز را بالا میبریم. آنگاه واردکننده کالاهای اساسی هم مجبور است دلار گرانتر را خریداری و پرداخت کند و دست آخر همان کالای اساسی را خودمان و دیگرانی که در جرم ما شریک نبودهاند، با بهای بالا میخریم.
دوم، در رفتار آن همکار دانشگاهیام، مسئله جدی دیگری هم نادیده ماند. اگر حتی فرض کنیم قحطی بیاید (که واقعا شرایط کنونی هیچ نشانی از بروز چنین چیزی ندارد)، کالاها به همان اندازهای است که در بازار موجود است. وقتی ما بیش از نیازمان خرید کنیم، در واقع سهم و حق دیگر شهروندان را خرید و احتکار کرده و خود، عامل اصلی قحطی شدهایم. چنین بیاخلاقیای نمیتواند هیچ توجیهی داشته باشد.
سوم، به «جامعهشناس» بودن آن همکارم باز میگشت. اگر چنین رفتاری را یک فرد عادی انجام میداد، هرچند آن هم توجیهناپذیر بود، اما به اندازه سر زدن همین رفتار از یک جامعهشناس که مدرس دانشگاه هم هست، فاجعهبار نیست. در اینجا نمیخواهم این مسئله را به نظام آموزشی و دانشگاهیمان ربط بدهم. اصولا با این نگاه ساختاری که نقش فرد را نادیده میگیرد و همه گناهان را به گردن ساختار میاندازد، به شدت مخالفم. ساختار مهم است، اما به همان اندازه فرد هم بهعنوان اصلیترین عنصر سازنده ساختار جامعه، مهم است. خطاب من هم به افراد است. اگر بهعنوان یک استاد، یک دانشجو، یک اهل مطالعه، یک مادر یا پدر، یک دغدغهمند نسبت به میهن و آیندگان یا در هر نقش دیگری گمان میکنید شایستگی این نقش را دارید، بنابراین باید انتظاراتی که از آن نقش میرود را هم برآورده سازید. نمیشود ادعای میهندوستی داشت، اما با این توجیه که «همه دارند این کار را میکنند»، نقشمان را در آسیب زدن به اقتصاد، محیط زیست، فرهنگ، سیاست و آینده میهن نادیده بگیریم.
از دیشب «تب برجامنویسی» راه افتاده و هر کسی دارد دربارهاش اظهار نظر میکند. من هم خواستم از این تب عقب نمانم. اما بهعنوان یک ایراندوست، مخاطبم در اینجا نه نظام است، نه دولت و نه غرب (که نه صدایم به آنها میرسد و نه اگر برسد، به امثال من گوش میدهند). من مخاطبم همین چند نفر دوستان نزدیک و خوانندگان اندکم هستند تا از ایشان خواهش کنم نقش و سهم خودمان را در این میان بازی کرده و فضا را هیجانیتر نکنیم. دست به دست کردن پیامهای ناامیدکننده، هیچ دردی از ما درمان نمیکند. خواستههایمان از نظام و دولت به جای خود باقی است و از هر ابزاری برای بیان مسالمتآمیز آن سود خواهیم برد. اما با تزریق نگرانی به جامعه، همدست دلالان داخلی (که از یکسو نانشان، حتی به بهای خم شدن کمر ما و نابودی میهنمان به این تحریمها وابسته است و از سوی دیگر آنرا چماقی برای سرکوب رقیب میدانند) و دشمنان خارجی (که برایشان اهمیتی ندارد این تحریمها مردم را بیشتر از سیاستمداران تحت فشار میگذارد)، نشویم.
شما هم اگر با این نوشتار موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید تا سهمی در آرام کردن فضای ایرانمان داشته باشیم.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چندی پیش سفری به مغولستان داشتم. در این چند هفته، مغولستان و مردمانش را غوطهور در شخصیت چنگیزخان یافتم.
شخصیت مقدس همهی مغولها، چنگیزخان است. سفرم به این کشور با ورود به فرودگاه چنگیزخان آغاز شد. میدان مرکزی و خیابان اصلی پایتختش به نام چنگیرخان شناخته میشود. روی اسکناسها تصویر چنگیزخان است. صدها کتاب و هزاران مقاله دربارهی بزرگی چنگیزخان نوشتهاند. روی بیشتر سوغاتیهایشان تصویر چنگیزخان دیده میشود. همچنانکه تصویرش را در بسیاری از خانهها، فروشگاهها و حتی دانشگاهها و ادارات هم میتوان دید. مجسمهی چهل متریاش را در نزدیکی پایتخت ساختهاند و از جاذبههای گردشگریشان است. همهی کتابهای تاریخی و حتی یافتههای موزههایشان به دو دورهی پیش از چنگیز و پس از وی تقسیم میشود. اصلیترین نقشه در موزههایشان، نقشهی کشورگشاییهای چنگیزخان است؛ بدون اشاره به اینکه چگونه و با چه بهایی این کشورها را گشود. جهان هنوز با یاد حملات چنگیزخان به خود میلرزد و مورخان بسیاری حملات وی را در همان دوره به گونهای مستند ثبت کردهاند. اما روشنفکران این کشور تلاش دارند این تاریخ را به چالش بکشند.
یادم میآید چند سال پیش با یک مورخ مغول گفتگو میکردم. به شدت نسبت به تاریخنگاری ایرانی در دورهی مغول و پس از آن با دیدهی تردید مینگریست و تلاش داشت همه چیز را زیر سؤال ببرد. کاری به درستی یا نادرستی ادعاهایش ندارم. اتفاقا خود بارها در یادداشتهایم اشاره کردهام که ما در تاریخنگاریمان به ریشههای حملهی چنگیزخان که رفتار غیراخلاقی خوارزمشاهیان بود اشارهای نمیکنیم و یکباره به حمله و جنایاتش میپردازیم (این مشکل را برای سرنگونی صفویان به دست افغانها هم داریم). اما آنچه در اینجا بر آن تاکید دارم، تلاش مورخان و روشنفکران مغول برای پیراستن شخصیت وی از آن چیزی است که جهانیان از وی دیدهاند.
اندوهبارتر در نقطهی مقابل است. کیش شخصیت چنگیزخان در مغولستان را مقایسه کنیم با شخصیت کوروش هخامنشی که مورخان و جهانیان از او بهعنوان پادشاهی یاد میکنند که به نسبت دورهی خودش بیش از دیگران به حقوق بشر احترام میگذاشت و برای نمونه بابل را پس از گشودن، در آرامش و بدون خونریزی نگه داشت. اما روشنفکران و بسیاری از مسئولین فرهنگیمان تلاش دارند شخصیت او را تحریف کرده و بد جلوه دهند. یاد گفتههای رمضانپور، از معاونان پیشین کتاب وزارت ارشاد افتادم که شخصا برایم شرح میداد چگونه کتابهای ضد کوروش و ضد ایرانی ناصر پورپیرار را در تیراژ چندهزار نسخه میخریدند و به کتابخانههای عمومی سراسر کشور هدیه میدادند. اکنون در بسیاری از کتابخانههای عمومی روستاهای دورافتاده هم میتوان کتابهای یادشده را یافت.
بیگمان نه آن خوب است که کوروش را تقدیس کرده و هر سخن نغزی را به او نسبت دهیم، و نه اینکه شخصیت وی را با تحریف تاریخ، بد جلوه دهیم. کوروش یک واقعیت تاریخی است که حتی اگر نخواهیم او را از پشتوانههای هویتی برای ایرانیان بدانیم، خوب یا بدش باید در چارچوب دانش تاریخ مورد بررسی بگیرد. اما جایی که ایدئولوژی وارد شود، سخن گفتن از دانش بیمعنا است. آنگونه که مثلاً آیتالله خلخالی در کتابش دربارهی کوروش، واژهی «راهزنی» دربارهی وی را که از منابع تاریخی گرفته بود، ابتدا از هم جدا کرده و به صورت «راهِ زنی» نوشته و آنگاه نتیجه گرفته که کوروش تنفروش بوده و از این راه گذران زندگی میکرده است. جالب آنکه آیتالله خلخالی حاکم شرع بود و باید عدالت را برقرار میکرد؛ عدالتی که البته همگان دیدیم.
اینکه کوروش پیش از برآمدن اسلام میزیسته و فرمانروایی میکرده، نه گناه وی است و نه بهانهی خوبی برای حمله به وی و نادیده گرفتن نیکیهایش. مخالفت با داشتههای فرهنگی و تمدنی ایران پیش از اسلام، تنها تداوم آرمانگراییهایی است که هیچ پشتوانهی منطقی و حتی اخلاقی ندارد. در سدهی بیست و یکم، قدرت در دست کسی است که توان فرهنگی گسترده داشته باشد.
برخی از مسوولین ما به بسیاری از پایههای بنیادین فرهنگ ایرانی بیتوجهاند. در هیچ کشور دیگری برای تخریب هویت و مفاخر تاریخیشان که مورد ستایش جهانیان است، این همه انرژی صرف نمیکنند. بسیاری از متخصصان حوزه هویت، ملیت و قومگرایی (همچون آنتونی اسمیت) یادآور شدهاند که انسان معاصر دیگر تنها به هویت دینی راضی نیست و هویتهای تاریخی و اساطیری را نمیتوان نادیده گرفت. خلأیی که ما داریم در این زمینه ایجاد میکنیم، دیگران بیگمان پر خواهند کرد. آنچنانکه برخی جریانهای قومگرا که با استناد به کتابهای خلخالیها و پورپیرارها، شخصیت کوروش را نفی و نفرین میکنند، به تقدیس شخصیت چنگیزخان بهعنوان همتبارشان روی آوردهاند.
«دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چندی پیش سفری به مغولستان داشتم. در این چند هفته، مغولستان و مردمانش را غوطهور در شخصیت چنگیزخان یافتم.
شخصیت مقدس همهی مغولها، چنگیزخان است. سفرم به این کشور با ورود به فرودگاه چنگیزخان آغاز شد. میدان مرکزی و خیابان اصلی پایتختش به نام چنگیرخان شناخته میشود. روی اسکناسها تصویر چنگیزخان است. صدها کتاب و هزاران مقاله دربارهی بزرگی چنگیزخان نوشتهاند. روی بیشتر سوغاتیهایشان تصویر چنگیزخان دیده میشود. همچنانکه تصویرش را در بسیاری از خانهها، فروشگاهها و حتی دانشگاهها و ادارات هم میتوان دید. مجسمهی چهل متریاش را در نزدیکی پایتخت ساختهاند و از جاذبههای گردشگریشان است. همهی کتابهای تاریخی و حتی یافتههای موزههایشان به دو دورهی پیش از چنگیز و پس از وی تقسیم میشود. اصلیترین نقشه در موزههایشان، نقشهی کشورگشاییهای چنگیزخان است؛ بدون اشاره به اینکه چگونه و با چه بهایی این کشورها را گشود. جهان هنوز با یاد حملات چنگیزخان به خود میلرزد و مورخان بسیاری حملات وی را در همان دوره به گونهای مستند ثبت کردهاند. اما روشنفکران این کشور تلاش دارند این تاریخ را به چالش بکشند.
یادم میآید چند سال پیش با یک مورخ مغول گفتگو میکردم. به شدت نسبت به تاریخنگاری ایرانی در دورهی مغول و پس از آن با دیدهی تردید مینگریست و تلاش داشت همه چیز را زیر سؤال ببرد. کاری به درستی یا نادرستی ادعاهایش ندارم. اتفاقا خود بارها در یادداشتهایم اشاره کردهام که ما در تاریخنگاریمان به ریشههای حملهی چنگیزخان که رفتار غیراخلاقی خوارزمشاهیان بود اشارهای نمیکنیم و یکباره به حمله و جنایاتش میپردازیم (این مشکل را برای سرنگونی صفویان به دست افغانها هم داریم). اما آنچه در اینجا بر آن تاکید دارم، تلاش مورخان و روشنفکران مغول برای پیراستن شخصیت وی از آن چیزی است که جهانیان از وی دیدهاند.
اندوهبارتر در نقطهی مقابل است. کیش شخصیت چنگیزخان در مغولستان را مقایسه کنیم با شخصیت کوروش هخامنشی که مورخان و جهانیان از او بهعنوان پادشاهی یاد میکنند که به نسبت دورهی خودش بیش از دیگران به حقوق بشر احترام میگذاشت و برای نمونه بابل را پس از گشودن، در آرامش و بدون خونریزی نگه داشت. اما روشنفکران و بسیاری از مسئولین فرهنگیمان تلاش دارند شخصیت او را تحریف کرده و بد جلوه دهند. یاد گفتههای رمضانپور، از معاونان پیشین کتاب وزارت ارشاد افتادم که شخصا برایم شرح میداد چگونه کتابهای ضد کوروش و ضد ایرانی ناصر پورپیرار را در تیراژ چندهزار نسخه میخریدند و به کتابخانههای عمومی سراسر کشور هدیه میدادند. اکنون در بسیاری از کتابخانههای عمومی روستاهای دورافتاده هم میتوان کتابهای یادشده را یافت.
بیگمان نه آن خوب است که کوروش را تقدیس کرده و هر سخن نغزی را به او نسبت دهیم، و نه اینکه شخصیت وی را با تحریف تاریخ، بد جلوه دهیم. کوروش یک واقعیت تاریخی است که حتی اگر نخواهیم او را از پشتوانههای هویتی برای ایرانیان بدانیم، خوب یا بدش باید در چارچوب دانش تاریخ مورد بررسی بگیرد. اما جایی که ایدئولوژی وارد شود، سخن گفتن از دانش بیمعنا است. آنگونه که مثلاً آیتالله خلخالی در کتابش دربارهی کوروش، واژهی «راهزنی» دربارهی وی را که از منابع تاریخی گرفته بود، ابتدا از هم جدا کرده و به صورت «راهِ زنی» نوشته و آنگاه نتیجه گرفته که کوروش تنفروش بوده و از این راه گذران زندگی میکرده است. جالب آنکه آیتالله خلخالی حاکم شرع بود و باید عدالت را برقرار میکرد؛ عدالتی که البته همگان دیدیم.
اینکه کوروش پیش از برآمدن اسلام میزیسته و فرمانروایی میکرده، نه گناه وی است و نه بهانهی خوبی برای حمله به وی و نادیده گرفتن نیکیهایش. مخالفت با داشتههای فرهنگی و تمدنی ایران پیش از اسلام، تنها تداوم آرمانگراییهایی است که هیچ پشتوانهی منطقی و حتی اخلاقی ندارد. در سدهی بیست و یکم، قدرت در دست کسی است که توان فرهنگی گسترده داشته باشد.
برخی از مسوولین ما به بسیاری از پایههای بنیادین فرهنگ ایرانی بیتوجهاند. در هیچ کشور دیگری برای تخریب هویت و مفاخر تاریخیشان که مورد ستایش جهانیان است، این همه انرژی صرف نمیکنند. بسیاری از متخصصان حوزه هویت، ملیت و قومگرایی (همچون آنتونی اسمیت) یادآور شدهاند که انسان معاصر دیگر تنها به هویت دینی راضی نیست و هویتهای تاریخی و اساطیری را نمیتوان نادیده گرفت. خلأیی که ما داریم در این زمینه ایجاد میکنیم، دیگران بیگمان پر خواهند کرد. آنچنانکه برخی جریانهای قومگرا که با استناد به کتابهای خلخالیها و پورپیرارها، شخصیت کوروش را نفی و نفرین میکنند، به تقدیس شخصیت چنگیزخان بهعنوان همتبارشان روی آوردهاند.
«دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
انصاف نیوز
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
«امیر هاشمی مقدم»، پژوهشگر، در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز در «کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها» نوشت: به تازگی از مغولستان برگشتهام. آنچه در این سفر چند هفتهای دیدهام در چند موضوع برایم مهم و برجسته بود که اگر فرصتی باشد اندک اندک دربارهی همهشان…
کارکردهای شوخی در فرهنگ سیاسی ایرانیان
امیر هاشمی مقدم
امریکا از برجام بیرون شده و در کنار همه نگرانیها، بازار جوک و شوخیهای ایرانیان با این مسئله که میتواند پیامدهای سیاهی بر زندگیشان داشته باشد، داغ است. یکی از ویژگیهای فرهنگی ما گویا این شده که همه مسائل جدی را به شوخی بگیریم. بسیاری بر این ویژگی ایرانیان خرده گرفته و آنرا نکوهش میکنند.
اتفاقا بر این باورم که این ویژگی، تا اندازه زیادی (و نه لزوما در همه جا) برای ایرانیان لازم و بایسته است. اجازه دهید با وام گرفتن بخشی از مقدمه کتاب «بررسی متون طنز عامیانه ایرانی» که حاصل پژوهش انسانشناسانهای است که سالها پیش با همراهی دکتر نعمتالله فاضلی انجام دادیم، دیدگاهم را روشنتر بنویسم.
بهطور کلی، دو دسته دیدگاه محافظهکارانه و رادیکال درباره طنز وجود دارد. در دیدگاه محافظهکارانه گفته میشود که آرمان غایی طنز رشد ارزشهای اخلاقی پذیرفتهشده اجتماعی است و طنز در کنار معارف اخلاقی و دینی، آرمانی جز افزایش معنویت و کمالات اخلاقی ندارد. به بیان دیگر، طنز را گونهای ابزار خود اصلاحی معنوی و اخلاقی میداند که به یاری آن، فرد به بدیهای خود پی میبرد.
اما دیدگاه دوم، شوخی را نه در خدمت پیراستن اخلاق فردی، بلکه در خدمت خردهگیری و نقد اجتماعی و مبارزه میداند. برای نمونه، پلارد بر این باور است که «طنز، زاده غریزه اعتراض است؛ اعتراضی که تبدیل به هنر شده است [...] طنز همیشه به تفاوت میان وضعیت، چنان که هست و چنان که باید باشد به شدت آگاه است [...] طنزنویس شادمانه به بزرگنمایی مغایرت حرف و عمل میپردازد. تزویر و ریا همیشه موضوعهای دم دست اوست، بهویژه وقتی که ریاکاران بهواسطه حرفه خود متعهد به معیارهای رفتاری کاملا متفاوتی باشند. به همین دلیل است که روحانیان و مقدسمآبها و مقدسنماها، از موضوعات محوری طنز بهشمار میروند».
همچنین گفته میشود که در کنار دو دیدگاه یادشده، طنز میتواند کارکردهای روانشناختی نیز داشته باشد. این دیدگاه اساسا دگرگونی و اصلاح اجتماعی یا فردی را بنیان طنز قرار نمیدهد، بلکه پیامدهای درونی و روانی طنز در بیننده، شنونده یا خواننده را در نظر دارد. پژوهشگرانی همچون باختین، پلارد و مرچنت، به درمانگری و تسکین¬بخشی طنز و شوخی بهعنوان یکی از کارکردهای اصلی این پدیده میپردازند که در مسائل مهم، به یاری انسانها میآید. از این رو هر جا و در هر زمینهای که انسان به نیروی آرامش¬بخش نیاز داشته باشد، طنز و شوخی هم حضور دارد.
با این توصیف، حقیقتا طنز یکی از اصلیترین نیازهای ایرانیان امروزی است. آنچه میتواند ترس و دلشوره ایرانیان را که نه هر سال، نه هر ماه، نه هر هفته، بلکه هر روز با چندین مسئله بزرگ روبرو میشوند، چیره کند، همین سلاح شوخیها است. شوخی به ایرانیان یاری میرساند از مسائل دشوار زندگی، سادهتر بگذرند. طنز به ایرانیان این فرصت را میدهد تا در گذرگاههای دشوار (که شوربختانه تعدادشان در زندگیمان اندک هم نیست و همین است که همیشه «در این برهه حساس از زمان» به سر میبریم)، زیر فشارها خرد نشوند و با سلاح شوخی، به مقابله با مسائلی بپردازند که بیرون از توان و اختیار آنها است. بهویژه وقتی گفتار با کردار با یکدیگر فاصله داشته و ریا و دو رویی در جامعهای گسترش یابد، طنز نیز نقش فعالتری به دوش میگیرد تا این دو رویی را آشکار سازد.
ایرانیان بهوسیله همین پیامهای شوخی و جوک در شبکههای اجتماعی است که هم نسبت به یکسان نبودن گفتار و رفتار برخی مسئولین انتقاد کرده، هم نسبت به برخی سیاستهای ریز و درشتشان اعتراض کرده، و از همه مهمتر، هم خود را به این شیوه تخلیه روانی میکنند. آن هم در فضایی که معمولا هیچگونه انتقادی بر تافته نمیشود.
انبوه جوکهای سیاسی در ایران، نشان از آن دارد که انتقادات به کدام بخش کشور بیشتر است و مردم با شوخیهایشان در شبکههای اجتماعی، خشمشان را نسبت به کدام بخش فعلا فرو مینشانند. بیان این شوخیها و طنزها، موهبتی است برای مسئولین کشورمان تا عملکرد خود را در آینه جامعه بنگرند. بیتوجهی و نادیده گرفتن این شوخیها که تنها در حد «لودهبازی» و «مسخرهبازی» ایرانیان فرو کاسته و نادیده گرفته میشود، پیامدهایی کاملا جدی خواهد داشت.
پینوشت: این نوشتار البته به معنای توجیه هر گونه شوخی و طنز در میان ایرانیان نیست و در اینجا تنها به شوخیهای سیاسی، بهویژه آنچه پس از بیرون رفتن امریکا از پیمان برجام مربوط بود توجه داشته است. اتفاقا برخی شوخیها (همچون جوکهای قومی) میتواند پیامدهای ناگوار برای جامعه داشته باشد. اهمیت بررسی آنها هم کمتر از جوکهای سیاسی نیست.
(دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
امریکا از برجام بیرون شده و در کنار همه نگرانیها، بازار جوک و شوخیهای ایرانیان با این مسئله که میتواند پیامدهای سیاهی بر زندگیشان داشته باشد، داغ است. یکی از ویژگیهای فرهنگی ما گویا این شده که همه مسائل جدی را به شوخی بگیریم. بسیاری بر این ویژگی ایرانیان خرده گرفته و آنرا نکوهش میکنند.
اتفاقا بر این باورم که این ویژگی، تا اندازه زیادی (و نه لزوما در همه جا) برای ایرانیان لازم و بایسته است. اجازه دهید با وام گرفتن بخشی از مقدمه کتاب «بررسی متون طنز عامیانه ایرانی» که حاصل پژوهش انسانشناسانهای است که سالها پیش با همراهی دکتر نعمتالله فاضلی انجام دادیم، دیدگاهم را روشنتر بنویسم.
بهطور کلی، دو دسته دیدگاه محافظهکارانه و رادیکال درباره طنز وجود دارد. در دیدگاه محافظهکارانه گفته میشود که آرمان غایی طنز رشد ارزشهای اخلاقی پذیرفتهشده اجتماعی است و طنز در کنار معارف اخلاقی و دینی، آرمانی جز افزایش معنویت و کمالات اخلاقی ندارد. به بیان دیگر، طنز را گونهای ابزار خود اصلاحی معنوی و اخلاقی میداند که به یاری آن، فرد به بدیهای خود پی میبرد.
اما دیدگاه دوم، شوخی را نه در خدمت پیراستن اخلاق فردی، بلکه در خدمت خردهگیری و نقد اجتماعی و مبارزه میداند. برای نمونه، پلارد بر این باور است که «طنز، زاده غریزه اعتراض است؛ اعتراضی که تبدیل به هنر شده است [...] طنز همیشه به تفاوت میان وضعیت، چنان که هست و چنان که باید باشد به شدت آگاه است [...] طنزنویس شادمانه به بزرگنمایی مغایرت حرف و عمل میپردازد. تزویر و ریا همیشه موضوعهای دم دست اوست، بهویژه وقتی که ریاکاران بهواسطه حرفه خود متعهد به معیارهای رفتاری کاملا متفاوتی باشند. به همین دلیل است که روحانیان و مقدسمآبها و مقدسنماها، از موضوعات محوری طنز بهشمار میروند».
همچنین گفته میشود که در کنار دو دیدگاه یادشده، طنز میتواند کارکردهای روانشناختی نیز داشته باشد. این دیدگاه اساسا دگرگونی و اصلاح اجتماعی یا فردی را بنیان طنز قرار نمیدهد، بلکه پیامدهای درونی و روانی طنز در بیننده، شنونده یا خواننده را در نظر دارد. پژوهشگرانی همچون باختین، پلارد و مرچنت، به درمانگری و تسکین¬بخشی طنز و شوخی بهعنوان یکی از کارکردهای اصلی این پدیده میپردازند که در مسائل مهم، به یاری انسانها میآید. از این رو هر جا و در هر زمینهای که انسان به نیروی آرامش¬بخش نیاز داشته باشد، طنز و شوخی هم حضور دارد.
با این توصیف، حقیقتا طنز یکی از اصلیترین نیازهای ایرانیان امروزی است. آنچه میتواند ترس و دلشوره ایرانیان را که نه هر سال، نه هر ماه، نه هر هفته، بلکه هر روز با چندین مسئله بزرگ روبرو میشوند، چیره کند، همین سلاح شوخیها است. شوخی به ایرانیان یاری میرساند از مسائل دشوار زندگی، سادهتر بگذرند. طنز به ایرانیان این فرصت را میدهد تا در گذرگاههای دشوار (که شوربختانه تعدادشان در زندگیمان اندک هم نیست و همین است که همیشه «در این برهه حساس از زمان» به سر میبریم)، زیر فشارها خرد نشوند و با سلاح شوخی، به مقابله با مسائلی بپردازند که بیرون از توان و اختیار آنها است. بهویژه وقتی گفتار با کردار با یکدیگر فاصله داشته و ریا و دو رویی در جامعهای گسترش یابد، طنز نیز نقش فعالتری به دوش میگیرد تا این دو رویی را آشکار سازد.
ایرانیان بهوسیله همین پیامهای شوخی و جوک در شبکههای اجتماعی است که هم نسبت به یکسان نبودن گفتار و رفتار برخی مسئولین انتقاد کرده، هم نسبت به برخی سیاستهای ریز و درشتشان اعتراض کرده، و از همه مهمتر، هم خود را به این شیوه تخلیه روانی میکنند. آن هم در فضایی که معمولا هیچگونه انتقادی بر تافته نمیشود.
انبوه جوکهای سیاسی در ایران، نشان از آن دارد که انتقادات به کدام بخش کشور بیشتر است و مردم با شوخیهایشان در شبکههای اجتماعی، خشمشان را نسبت به کدام بخش فعلا فرو مینشانند. بیان این شوخیها و طنزها، موهبتی است برای مسئولین کشورمان تا عملکرد خود را در آینه جامعه بنگرند. بیتوجهی و نادیده گرفتن این شوخیها که تنها در حد «لودهبازی» و «مسخرهبازی» ایرانیان فرو کاسته و نادیده گرفته میشود، پیامدهایی کاملا جدی خواهد داشت.
پینوشت: این نوشتار البته به معنای توجیه هر گونه شوخی و طنز در میان ایرانیان نیست و در اینجا تنها به شوخیهای سیاسی، بهویژه آنچه پس از بیرون رفتن امریکا از پیمان برجام مربوط بود توجه داشته است. اتفاقا برخی شوخیها (همچون جوکهای قومی) میتواند پیامدهای ناگوار برای جامعه داشته باشد. اهمیت بررسی آنها هم کمتر از جوکهای سیاسی نیست.
(دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
«خر شناس» نیستم!
امیر هاشمی مقدم
دختر دانشجوی نابینا با عصای سفیدش داشت به پلهها نزدیک میشد. دوستم خواست به کمکش برود. جلویش را گرفتم. آن دختر را میشناختم و میدانستم واکنش تندی به اینگونه پیشنهادهای کمک نشان میدهد. اما پیش از آنکه بتوانم به دوستم چرایی کار را توضیح دهم، یک دختر دیگر برای کمک به وی رفت و آن دانشجوی نابینا دقیقا همان واکنش تندی را نشان داد که چندین بار دیگر هم از او سر زده بود؛ با عصبانیت گفت: «من از شما کمک خواستم؟».
چه در دوره کارشناسی و چه در دوره ارشد، دوستان نابینا داشتهام که دوستیمان همچنان پایدار است. حتی چندین بار با آنها به مرکز آموزشی شهید محبی تهران که ویژه نابینایان است رفتهام. بنابراین دیدن اینگونه برخوردهایشان برایم عادی است. اما بسیاری افراد با نیت انساندوستانه پا پیش مینهند، حال آنکه نتیجه ناخوشایندی به بار میآید. مثلا یکبار که همراه با یکی از همین دوستانم به باغ پرندگان اصفهان رفته بودیم، متصدی فروش بلیط وقتی متوجه نابینا بودن دوستم شد، گفت: «شما نمیخواهد ورودی پرداخت کنید». گفتن این جمله همان و شسته شدن شخصیتش توسط دوست نابینایم همان.
اما شگفتترین برخورد را یکی از دوستان نابینای دوره کارشناسی ارشدم داشت. وقتی همکلاسیها و... به او میرسیدند و میگفتند: «سلام محسن. مرا میشناسی؟»، پاسخش یک جمله کوتاه بود: «خر شناس نیستم». سپس راهش را میکشید و میرفت. در واقع احساس میکرد نابینا بودنش وسیلهای شده برای سرگرمی دیگران تا «مسابقه بیست سوالی» راه بیندازند. هرچند نابیناها معمولا قدرت تشخیص شنواییشان آنقدر قوی است که به محض شنیدن صدای شما، میشناسندتان، اما از چنین برخوردهایی واقعا آزرده میشوند.
دقیقا همین شیوه رفتار باعث شده پدرم گوشهگیر و خانهنشین شود. 89 سال سن دارد و بیناییاش به شدت ضعیف شده. تنها در حد اینکه بفهمد چیزی مبهم جلویش تکان میخورد. اما همیشه در خانه مینشیند و بیرون نمیرود. چرا که خیلی از آشنایانی که او را میبینند، نخستین پرسششان این است: «آقای هاشمی مرا میشناسی؟». و این پدرم را خیلی اندوهگین میکند. انتظارش این است که دیگران وقتی به او میرسند، خودشان را معرفی کنند. شاید از نگاه ما درخواست نابجایی باشد، اما از نگاه خودش خیلی عادی است. واقعا درخواست زیادی هم نیست.
آنها نیازی به دلسوزی و ترحم ما ندارند. اتفاقا همین که بفهمند داریم برایشان دلسوزی میکنیم، بیشتر آزرده شده و واکنش تند نشان میدهند. اینکه وقتی به آنها میرسیم خودمان را معرفی کنیم، یا حتی در همان آغاز صحبت نشانهای در اختیارشان بگذاریم تا بدون معرفی مستقیم، بتوانند تشخیص دهند (مثلا: برادرم [فلانی] هم سلام رساند). یا اینکه اگر میخواهیم یاری برسانیم، غیرمستقیم یا دستکم با اجازه خودشان باشد (مثلا به جای اینکه برای گذر از خیابان، دستشان را مانند کودکان بگیریم، از آنها بپرسیم «میتوانم کمکتان کنم؟» و بعد هم شانه به شانه هم راه برویم).
این نوشته را با خاطره تلخی به پایان میرسانم. چند سال پیش به یکی از ادارات دولتی شهرستان سوادکوه مازندران رفته بودم. یکی از کارمندان روابط عمومی که جوان تیزهوش و تحصیلکردهای بود (بهعنوان یکی از نخبگان مازندران از او تجلیل شده است)، ناتوانی و معلولیت جسمی شدید داشت. هم جثهای کوچک و هم ناتوان از راه رفتن. ارباب رجوعی به آن اداره آمد و پس از دیدن وضعیت جسمی آن کارمند، سرش را رو به آسمان گرفته و گفت: «خدایا شکرت! سلامتی چه نعمتی است که قدرش را نمیدانیم!». پایان جمله او همراه شد با آغاز اشک ریختن بیصدای آن کارمند. آن ارباب رجوع بیگمان نیت بدی نداشت، اما هرگز یک لحظه هم به معنای دعایش فکر نکرده بود؛ که یعنی: خدایا، سپاس از اینکه ما را سالم آفریدی و این کارمند را علیل، تا ما قدر سلامتیمان را با دیدن او بیشتر بدانیم.
اینها ظرایفی است که شاید هرگز در برخورد با ناتوانان جسمی به آن اندیشیده نکرده باشیم. آنها به دلسوزی ما هیچ نیازی ندارند. تنها میخواهند درکشان نموده و با آنها نیز، همچون یک انسان عادی رفتار کنیم.
اگر با این نوشته موافقید و گمان میکنید میتواند سودمند باشد، برای دوستانتان بفرستید تا شاید بتوانید به پاسداشت حرمت یک انسان که با وجود ناتوانی جسمی، از انسانیت هیچ چیزی کم ندارد، یاری برسانید.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
دختر دانشجوی نابینا با عصای سفیدش داشت به پلهها نزدیک میشد. دوستم خواست به کمکش برود. جلویش را گرفتم. آن دختر را میشناختم و میدانستم واکنش تندی به اینگونه پیشنهادهای کمک نشان میدهد. اما پیش از آنکه بتوانم به دوستم چرایی کار را توضیح دهم، یک دختر دیگر برای کمک به وی رفت و آن دانشجوی نابینا دقیقا همان واکنش تندی را نشان داد که چندین بار دیگر هم از او سر زده بود؛ با عصبانیت گفت: «من از شما کمک خواستم؟».
چه در دوره کارشناسی و چه در دوره ارشد، دوستان نابینا داشتهام که دوستیمان همچنان پایدار است. حتی چندین بار با آنها به مرکز آموزشی شهید محبی تهران که ویژه نابینایان است رفتهام. بنابراین دیدن اینگونه برخوردهایشان برایم عادی است. اما بسیاری افراد با نیت انساندوستانه پا پیش مینهند، حال آنکه نتیجه ناخوشایندی به بار میآید. مثلا یکبار که همراه با یکی از همین دوستانم به باغ پرندگان اصفهان رفته بودیم، متصدی فروش بلیط وقتی متوجه نابینا بودن دوستم شد، گفت: «شما نمیخواهد ورودی پرداخت کنید». گفتن این جمله همان و شسته شدن شخصیتش توسط دوست نابینایم همان.
اما شگفتترین برخورد را یکی از دوستان نابینای دوره کارشناسی ارشدم داشت. وقتی همکلاسیها و... به او میرسیدند و میگفتند: «سلام محسن. مرا میشناسی؟»، پاسخش یک جمله کوتاه بود: «خر شناس نیستم». سپس راهش را میکشید و میرفت. در واقع احساس میکرد نابینا بودنش وسیلهای شده برای سرگرمی دیگران تا «مسابقه بیست سوالی» راه بیندازند. هرچند نابیناها معمولا قدرت تشخیص شنواییشان آنقدر قوی است که به محض شنیدن صدای شما، میشناسندتان، اما از چنین برخوردهایی واقعا آزرده میشوند.
دقیقا همین شیوه رفتار باعث شده پدرم گوشهگیر و خانهنشین شود. 89 سال سن دارد و بیناییاش به شدت ضعیف شده. تنها در حد اینکه بفهمد چیزی مبهم جلویش تکان میخورد. اما همیشه در خانه مینشیند و بیرون نمیرود. چرا که خیلی از آشنایانی که او را میبینند، نخستین پرسششان این است: «آقای هاشمی مرا میشناسی؟». و این پدرم را خیلی اندوهگین میکند. انتظارش این است که دیگران وقتی به او میرسند، خودشان را معرفی کنند. شاید از نگاه ما درخواست نابجایی باشد، اما از نگاه خودش خیلی عادی است. واقعا درخواست زیادی هم نیست.
آنها نیازی به دلسوزی و ترحم ما ندارند. اتفاقا همین که بفهمند داریم برایشان دلسوزی میکنیم، بیشتر آزرده شده و واکنش تند نشان میدهند. اینکه وقتی به آنها میرسیم خودمان را معرفی کنیم، یا حتی در همان آغاز صحبت نشانهای در اختیارشان بگذاریم تا بدون معرفی مستقیم، بتوانند تشخیص دهند (مثلا: برادرم [فلانی] هم سلام رساند). یا اینکه اگر میخواهیم یاری برسانیم، غیرمستقیم یا دستکم با اجازه خودشان باشد (مثلا به جای اینکه برای گذر از خیابان، دستشان را مانند کودکان بگیریم، از آنها بپرسیم «میتوانم کمکتان کنم؟» و بعد هم شانه به شانه هم راه برویم).
این نوشته را با خاطره تلخی به پایان میرسانم. چند سال پیش به یکی از ادارات دولتی شهرستان سوادکوه مازندران رفته بودم. یکی از کارمندان روابط عمومی که جوان تیزهوش و تحصیلکردهای بود (بهعنوان یکی از نخبگان مازندران از او تجلیل شده است)، ناتوانی و معلولیت جسمی شدید داشت. هم جثهای کوچک و هم ناتوان از راه رفتن. ارباب رجوعی به آن اداره آمد و پس از دیدن وضعیت جسمی آن کارمند، سرش را رو به آسمان گرفته و گفت: «خدایا شکرت! سلامتی چه نعمتی است که قدرش را نمیدانیم!». پایان جمله او همراه شد با آغاز اشک ریختن بیصدای آن کارمند. آن ارباب رجوع بیگمان نیت بدی نداشت، اما هرگز یک لحظه هم به معنای دعایش فکر نکرده بود؛ که یعنی: خدایا، سپاس از اینکه ما را سالم آفریدی و این کارمند را علیل، تا ما قدر سلامتیمان را با دیدن او بیشتر بدانیم.
اینها ظرایفی است که شاید هرگز در برخورد با ناتوانان جسمی به آن اندیشیده نکرده باشیم. آنها به دلسوزی ما هیچ نیازی ندارند. تنها میخواهند درکشان نموده و با آنها نیز، همچون یک انسان عادی رفتار کنیم.
اگر با این نوشته موافقید و گمان میکنید میتواند سودمند باشد، برای دوستانتان بفرستید تا شاید بتوانید به پاسداشت حرمت یک انسان که با وجود ناتوانی جسمی، از انسانیت هیچ چیزی کم ندارد، یاری برسانید.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
«علوم اجتماعی» یا «علوم اشتباهی»؟
امیر هاشمی مفدم: خبرگزاری مهر
(توجه: این نوشتار شاید برای خوانندگان غیر علوم اجتماعی جالب نباشد)
پیش از نوروز، فایل صوتی «افسانه فیل و پراید» که سخنرانی یکی از جامعهشناسان کشور بود، توسط یکی از اقتصاددانان در فضای تلگرامی پخش شد. پخشکننده، از خوانندگان درخواست نمود تا آنرا برای دیگران هم فرستاده، در تعطیلات نوروز شنیده و دربارهاش بحث کنند. این فایل بیش از سه میلیون بار دیده و شنیده شد که از چند سو ارزش توجه دارد:
1- این نخستین بار است که صدای یک اندیشمند علوم اجتماعی ایران، در چنین مقیاس گستردهای شنیده میشود. آن هم در حالیکه تقریبا هیچ مطلب تلگرامی دیگری در این مقیاس بازنشر نشده است.
2- این استقبال از سخنرانی یادشده، نمونهای است که نشان میدهد برخلاف برخی ادعاها، استادان دانشگاههای ایران همچنان سرمایه اجتماعی بالایی را دارا بوده و دیدگاههایشان برای مردم مهم است. با وجود آنکه در دورههایی، برخی افراد بدون داشتن توانمندیهای لازم و بر پایه مسائلی دیگر در جرگه هیئت علمی دانشگاهها در آمدند، اما بهواسطه تولیدات علمی استادان، سره از ناسره تشخیص داده میشود. همان سخنران جامعهشناس چند سالی است که دغدغه کمآبی و مدیریت آب هم دارد؛ بنابراین کانالی راهاندازی کرد به نام «موفقیتهای کوچک ایرانیان» و از هر کسی دغدغه آب و ایران دارد، دعوت به عضویت نمود. در یک ماه، این کانال 26 هزار عضو به دست آورد که چیزی جز اعتماد به سرمایههای دانشگاهی، بهویژه در زمینه علوم اجتماعی نیست. اما این سرمایههای اجتماعی که میتوانست در بزنگاهها به سود کشور و مردم عمل کند (همچنانکه در ناآرامیهای دیماه، و همچنین هجوم مردم برای خرید دلار، همین افراد تلاش کردند مردم و شرایط را آرام کنند)، با فیلتر شدن تلگرام آسیبی جدی دید.
3- نقدی اساسی که همیشه به علوم اجتماعی ایران وارد میشود، غیر کاربردی بودنشان است؛ تا آنجا که برخی آنرا به طعن، «علوم اشتباهی» مینامند. بخشی از این مسئله را میتوان در کیفیت پایین آموزشی، ورود کسانی که رتبههای پایین آزمون ورودی دانشگاهها را دارند و... به رشتههای علوم اجتماعی دید. اما بخش دیگر این مسئله، دقیقا موضوع همین سخنرانی بود؛ یعنی انتظاراتی که از اندیشمندان علوم اجتماعی ایران میرود، این است که با همین محدودیتها و نگاههای تنگ، راهکارهای شگفتانگیز ارائه دهند؛ یا به بیان سخنران فایل یادشده، فیل را سوار پراید کنند. این مسئله را البته پیش از این، کسان دیگری نیز گفته بودند. برای نمونه، در برنامه «حذف و اضافه» که سال ۹۴ از شبکه سوم سیما با موضوع «هشت دهه علوم اجتماعی در ایران» پخش شد، آرمان ذاکری، دانشجوی دکترای جامعهشناسی، سخنانی شبیه همین را بیان کرد. اما این بار این مسئله ملموستر بیان شده و به لطف شبکههای اجتماعی، به طرز گستردهای نزد مردم پخش شد. دستکم اکنون علوم اجتماعی از بخشی از این اتهامهای ناکارآمدی و... خود را مبرا کرده و نشان داده چرا ناکارآمد مانده یا نگهداشته شده است.
4- در حالیکه مقالات نشریات تخصصی توسط مردم عادی خوانده نمیشود، روزنامهها در انتشار دیدگاههای انتقادی دست به عصا راه میروند، رادیو و تلویزیون کمتر میلی به دعوت از اندیشمندان علوم اجتماعی داشته و در صورت دعوت، خط قرمزها پر رنگ است، شبکههای اجتماعی (حتی با آنکه تلگرام فیلتر شد) هشدار میدهند که در این شیوه نظارت باید بازنگری کرد.
5- تاکنون اندیشمندان علوم اجتماعی در ایران عموما در دو دسته جای میگرفتهاند: یا پشتوانه نظری قوی داشته و دیدگاههایشان هم نظری و معطوف به جامعه علمی تخصصی بود؛ یا دیدگاههای عامیانه داشته که بدون پشتوانه نظری بیان میشد و تفاوت چندانی با سخنان کوچه و بازاری نداشت. اما چند سالی است این اندیشمندان پی بردهاند که باید دستکم بخشی از دیدگاههای تخصصی را به زبان ساده و در رسانهها هم بیان کرد. این سخنرانی را میتوان نقطه اوج پیوند این دو گروه یا دو دیدگاه دانست.
6- این افسانه فیل و پراید، میتواند همچون چارچوبی تئوریک برای توجیه بسیاری از آنجه که ناکارآمدی علوم اجتماعی در ایران خوانده شده، به کار رود. دستکم نگارنده با نگاهی انسانشناسانه به مسائل گردشگری در ایران، پیش از این همین تئوری فیل و پراید را در نوشتهای دیگر به کار برده است. اینکه چرا ترکیه، آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، دوبی، کردستان عراق و... در نوروز توسط گردشگران ایرانی تسخیر شد و در تابستان دوباره تسخیر میشود، چیزی است که از لابلای بسیاری از پژوهشهای اجتماعی میتوان به پاسخش دست یافت. اصلا گاهی نیاز به انجام پژوهش هم نیست. به قول سخنران یادشده، مسائل ایران آنچنان ساده و آشکار شده که دیگر علوم اجتماعیها بیکار شدهاند.
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مفدم: خبرگزاری مهر
(توجه: این نوشتار شاید برای خوانندگان غیر علوم اجتماعی جالب نباشد)
پیش از نوروز، فایل صوتی «افسانه فیل و پراید» که سخنرانی یکی از جامعهشناسان کشور بود، توسط یکی از اقتصاددانان در فضای تلگرامی پخش شد. پخشکننده، از خوانندگان درخواست نمود تا آنرا برای دیگران هم فرستاده، در تعطیلات نوروز شنیده و دربارهاش بحث کنند. این فایل بیش از سه میلیون بار دیده و شنیده شد که از چند سو ارزش توجه دارد:
1- این نخستین بار است که صدای یک اندیشمند علوم اجتماعی ایران، در چنین مقیاس گستردهای شنیده میشود. آن هم در حالیکه تقریبا هیچ مطلب تلگرامی دیگری در این مقیاس بازنشر نشده است.
2- این استقبال از سخنرانی یادشده، نمونهای است که نشان میدهد برخلاف برخی ادعاها، استادان دانشگاههای ایران همچنان سرمایه اجتماعی بالایی را دارا بوده و دیدگاههایشان برای مردم مهم است. با وجود آنکه در دورههایی، برخی افراد بدون داشتن توانمندیهای لازم و بر پایه مسائلی دیگر در جرگه هیئت علمی دانشگاهها در آمدند، اما بهواسطه تولیدات علمی استادان، سره از ناسره تشخیص داده میشود. همان سخنران جامعهشناس چند سالی است که دغدغه کمآبی و مدیریت آب هم دارد؛ بنابراین کانالی راهاندازی کرد به نام «موفقیتهای کوچک ایرانیان» و از هر کسی دغدغه آب و ایران دارد، دعوت به عضویت نمود. در یک ماه، این کانال 26 هزار عضو به دست آورد که چیزی جز اعتماد به سرمایههای دانشگاهی، بهویژه در زمینه علوم اجتماعی نیست. اما این سرمایههای اجتماعی که میتوانست در بزنگاهها به سود کشور و مردم عمل کند (همچنانکه در ناآرامیهای دیماه، و همچنین هجوم مردم برای خرید دلار، همین افراد تلاش کردند مردم و شرایط را آرام کنند)، با فیلتر شدن تلگرام آسیبی جدی دید.
3- نقدی اساسی که همیشه به علوم اجتماعی ایران وارد میشود، غیر کاربردی بودنشان است؛ تا آنجا که برخی آنرا به طعن، «علوم اشتباهی» مینامند. بخشی از این مسئله را میتوان در کیفیت پایین آموزشی، ورود کسانی که رتبههای پایین آزمون ورودی دانشگاهها را دارند و... به رشتههای علوم اجتماعی دید. اما بخش دیگر این مسئله، دقیقا موضوع همین سخنرانی بود؛ یعنی انتظاراتی که از اندیشمندان علوم اجتماعی ایران میرود، این است که با همین محدودیتها و نگاههای تنگ، راهکارهای شگفتانگیز ارائه دهند؛ یا به بیان سخنران فایل یادشده، فیل را سوار پراید کنند. این مسئله را البته پیش از این، کسان دیگری نیز گفته بودند. برای نمونه، در برنامه «حذف و اضافه» که سال ۹۴ از شبکه سوم سیما با موضوع «هشت دهه علوم اجتماعی در ایران» پخش شد، آرمان ذاکری، دانشجوی دکترای جامعهشناسی، سخنانی شبیه همین را بیان کرد. اما این بار این مسئله ملموستر بیان شده و به لطف شبکههای اجتماعی، به طرز گستردهای نزد مردم پخش شد. دستکم اکنون علوم اجتماعی از بخشی از این اتهامهای ناکارآمدی و... خود را مبرا کرده و نشان داده چرا ناکارآمد مانده یا نگهداشته شده است.
4- در حالیکه مقالات نشریات تخصصی توسط مردم عادی خوانده نمیشود، روزنامهها در انتشار دیدگاههای انتقادی دست به عصا راه میروند، رادیو و تلویزیون کمتر میلی به دعوت از اندیشمندان علوم اجتماعی داشته و در صورت دعوت، خط قرمزها پر رنگ است، شبکههای اجتماعی (حتی با آنکه تلگرام فیلتر شد) هشدار میدهند که در این شیوه نظارت باید بازنگری کرد.
5- تاکنون اندیشمندان علوم اجتماعی در ایران عموما در دو دسته جای میگرفتهاند: یا پشتوانه نظری قوی داشته و دیدگاههایشان هم نظری و معطوف به جامعه علمی تخصصی بود؛ یا دیدگاههای عامیانه داشته که بدون پشتوانه نظری بیان میشد و تفاوت چندانی با سخنان کوچه و بازاری نداشت. اما چند سالی است این اندیشمندان پی بردهاند که باید دستکم بخشی از دیدگاههای تخصصی را به زبان ساده و در رسانهها هم بیان کرد. این سخنرانی را میتوان نقطه اوج پیوند این دو گروه یا دو دیدگاه دانست.
6- این افسانه فیل و پراید، میتواند همچون چارچوبی تئوریک برای توجیه بسیاری از آنجه که ناکارآمدی علوم اجتماعی در ایران خوانده شده، به کار رود. دستکم نگارنده با نگاهی انسانشناسانه به مسائل گردشگری در ایران، پیش از این همین تئوری فیل و پراید را در نوشتهای دیگر به کار برده است. اینکه چرا ترکیه، آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، دوبی، کردستان عراق و... در نوروز توسط گردشگران ایرانی تسخیر شد و در تابستان دوباره تسخیر میشود، چیزی است که از لابلای بسیاری از پژوهشهای اجتماعی میتوان به پاسخش دست یافت. اصلا گاهی نیاز به انجام پژوهش هم نیست. به قول سخنران یادشده، مسائل ایران آنچنان ساده و آشکار شده که دیگر علوم اجتماعیها بیکار شدهاند.
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
ابنسینای ایرانی، ابنسینای ترک و آتشبیاران معرکه
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
به تازگی تندیس ابنسینا در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا، که زیر آن «ابنسینا: پزشک بزرگ ترک» نوشته شده، در شبکههای اجتماعی ایران خبرساز شده است.
البته ایرانی بودن لزوما به معنای فارس بودن نیست؛ همچنانکه در ایران عموما بر ایرانی بودن این اندیشمندان تاکید میشود نه بر زبانشان. اما وقتی ترکیه او را دانشمندی ترک معرفی میکند، بیگمان منظورش هیچ ارتباطی با ایرانی بودن او ندارد.
ترکیه و طرفداران دیدگاه ترکگرایانه، به این نکته اشاره دارند که پدر ابنسینا از بلخ به بخارا رفته و او در این شهر به دنیا آمده که هر دوی این شهرها بخشی از «ترکستان» بودهاند.
یکم اینکه در هیچ اثری از آن دوره، این مناطق را ترکستان نشمردهاند. در دوره ابنسینا، این مناطق را یا خراسان و یا ماوراءالنهر مینامیدند. واژه فارسی ترکستان، توسط نویسندگان ایرانی و در سدههای میانه کاربرد یافت. آن هم در حالیکه بلخ را هرگز جزو ترکستان به شمار نیاوردهاند. بهترین منبع در زمینه گستره ترکستان، کتاب دو جلدی «ترکستاننامه» بارتولد است که حتی در دانشگاههای ترکیه هم تدریس میشود. بارتولد در جای جای کتابش به ایرانی بودن و سپس ترکنشین شدن این مناطق در سدههای دهم و یازدهم میلادی اشاره میکند.
دولت ازبکستان هم به ازبک بودن ابنسینا و اینکه بخارا شهری از ازبکستان است اشاره میکند. اما نام ازبک هرگز تا پیش از سده هفتم هجری، یعنی سه سده پس از ابن سینا وجود خارجی نداشته و تنها پس از «ازبک خان»، از سرداران مغولی نوادگان چنگیزخان است که بعدها به نیروها و مردمان او، لفظ ازبک اطلاق شد.
همچنین چون در زندگینامه ابنسینا آمده که او فارسی و عربی را نزد استادان خود تکمیل کرد، بنابراین استدلال میشود که او ترک بوده است؛ آن هم ابنسینایی که کتابهایش را یا به عربی نوشته یا فارسی سره.
نخست اینکه ندانستن فارسی لزوما به معنای ترک بودن نیست. بخارا زبان رایجش در آن دوره، گویش سُغدی (از خانواده زبانهای ایرانی شرقی) بوده که پیوند ژرفی با فارسی داشته. این نکته در اسناد تاریخی هم آمده؛ برای نمونه، «ابن حوقل» جغرافیدان عرب معاصر ابنسینا، در سفرنامهاش مینویسد: «زبان مردم بخارا سُغدی با اندکی تحریف است و به زبان دری [نام دیگر فارسی] نیز سخن میگویند». دوم اینکه اگر ما امروزه در مدارس خودمان درس فارسی را آموزش میبینیم، آیا معنایش این است که زبان مادریمان فارسی نیست؟ سوم اینکه زبان مردم بخارا با وجود فشارها و سیاستها در راستای ازبکسازی، هنوز هم فارسی است. شخصا به بخارا رفته و گستردگی زبان فارسی در این شهر را دیدهام.
پینوشت: در این میان که ما بهخاطر ترک و کرد، فارس و عرب، و بهویژه شیعه و سنی برای یکدیگر شاخ و شانه میکشیم، غربیها هم آتشبیار معرکه شده و از آب گلآلود ماهی میگیرند. اسرائیل هم با خاطری آسوده از این درگیریها، به کشتار فلسطینیان از یکسو و تحریک گروههای قومی از سوی دیگر مشغول است. گاهی با خود میاندیشم که آیا چنین نوشتههایی، در راستای روشنسازی مباحث تاریخی است، یا اینکه من هم در این میان تنها یک بازیگر و بازیچه تفرقهافکنیهای دشمنانم؟ امیدوارم اینچنین نباشد و این نوشته فراتر از شاخ و شانهکشیهای قومیتی خوانش شود.
اما از دیگرسو، اگر قرار است همدلیها بیشتر شود، باید دوسویه باشد. نمیشود ایران سکوت پیشه کند و دیگران داشتههایش را تاراج کنند. سالهای نخست انقلاب، برخی مسئولینمان از کیسه خلیفه بخشیده و پیشنهاد دادند نه نام تاریخی خلیج فارس و نه نام خلیج عربی، بلکه خلیج اسلامی شود؛ تا به باور خامشان، اختلافات برطرف شود. اما دریغ از حتی یک کشور عربی که این را بپذیرد و از موضع نام مجعول خلیج عربی کوتاه بیاید. بگذریم از اینکه کشورهای عربی هم مدعی عرب بودن ابن سینا هستند. یا آنچنانکه در سکوت مسئولین ما، جمهوری آذربایجان در سال 1392 کاشیکاریهای چهارصدساله آرامگاه نظامی گنجوی را تخریب میکند تا بر ایرانی و فارس بودن این شاعر، پرده تکذیب افکند. همچنانکه بسیاری از دیگر داشتههای فرهنگی ایران (همچون خواجه نصیرالدین «طوسی!»، نادرشاه افشار، خاندان صفوی، «زورخانه» با همین املا و تلفظ فارسیاش و...) را نیز از آن خود معرفی میکند و حتی در نقشههایی رسمی، حاکمیت ایران را بر استانهای آذربایجان و اردبیل و زنجان زیر سوال میبرد.
بههرحال در این چند دهه سکوت و کمکاری مسئولینمان، چنگاندازی به داشتهها و افتخارات فرهنگیمان افزایش چشمگیری یافته است. اکنون و مشخصا درباره تندیس ابن سینا در دانشگاه آنکارا، باید منتظر بود و دید آیا رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه، پیگیری چنین مواردی را هم جزو وظایف خود میداند یا نه.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی «مقدمه» بخوانید)
Https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
به تازگی تندیس ابنسینا در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا، که زیر آن «ابنسینا: پزشک بزرگ ترک» نوشته شده، در شبکههای اجتماعی ایران خبرساز شده است.
البته ایرانی بودن لزوما به معنای فارس بودن نیست؛ همچنانکه در ایران عموما بر ایرانی بودن این اندیشمندان تاکید میشود نه بر زبانشان. اما وقتی ترکیه او را دانشمندی ترک معرفی میکند، بیگمان منظورش هیچ ارتباطی با ایرانی بودن او ندارد.
ترکیه و طرفداران دیدگاه ترکگرایانه، به این نکته اشاره دارند که پدر ابنسینا از بلخ به بخارا رفته و او در این شهر به دنیا آمده که هر دوی این شهرها بخشی از «ترکستان» بودهاند.
یکم اینکه در هیچ اثری از آن دوره، این مناطق را ترکستان نشمردهاند. در دوره ابنسینا، این مناطق را یا خراسان و یا ماوراءالنهر مینامیدند. واژه فارسی ترکستان، توسط نویسندگان ایرانی و در سدههای میانه کاربرد یافت. آن هم در حالیکه بلخ را هرگز جزو ترکستان به شمار نیاوردهاند. بهترین منبع در زمینه گستره ترکستان، کتاب دو جلدی «ترکستاننامه» بارتولد است که حتی در دانشگاههای ترکیه هم تدریس میشود. بارتولد در جای جای کتابش به ایرانی بودن و سپس ترکنشین شدن این مناطق در سدههای دهم و یازدهم میلادی اشاره میکند.
دولت ازبکستان هم به ازبک بودن ابنسینا و اینکه بخارا شهری از ازبکستان است اشاره میکند. اما نام ازبک هرگز تا پیش از سده هفتم هجری، یعنی سه سده پس از ابن سینا وجود خارجی نداشته و تنها پس از «ازبک خان»، از سرداران مغولی نوادگان چنگیزخان است که بعدها به نیروها و مردمان او، لفظ ازبک اطلاق شد.
همچنین چون در زندگینامه ابنسینا آمده که او فارسی و عربی را نزد استادان خود تکمیل کرد، بنابراین استدلال میشود که او ترک بوده است؛ آن هم ابنسینایی که کتابهایش را یا به عربی نوشته یا فارسی سره.
نخست اینکه ندانستن فارسی لزوما به معنای ترک بودن نیست. بخارا زبان رایجش در آن دوره، گویش سُغدی (از خانواده زبانهای ایرانی شرقی) بوده که پیوند ژرفی با فارسی داشته. این نکته در اسناد تاریخی هم آمده؛ برای نمونه، «ابن حوقل» جغرافیدان عرب معاصر ابنسینا، در سفرنامهاش مینویسد: «زبان مردم بخارا سُغدی با اندکی تحریف است و به زبان دری [نام دیگر فارسی] نیز سخن میگویند». دوم اینکه اگر ما امروزه در مدارس خودمان درس فارسی را آموزش میبینیم، آیا معنایش این است که زبان مادریمان فارسی نیست؟ سوم اینکه زبان مردم بخارا با وجود فشارها و سیاستها در راستای ازبکسازی، هنوز هم فارسی است. شخصا به بخارا رفته و گستردگی زبان فارسی در این شهر را دیدهام.
پینوشت: در این میان که ما بهخاطر ترک و کرد، فارس و عرب، و بهویژه شیعه و سنی برای یکدیگر شاخ و شانه میکشیم، غربیها هم آتشبیار معرکه شده و از آب گلآلود ماهی میگیرند. اسرائیل هم با خاطری آسوده از این درگیریها، به کشتار فلسطینیان از یکسو و تحریک گروههای قومی از سوی دیگر مشغول است. گاهی با خود میاندیشم که آیا چنین نوشتههایی، در راستای روشنسازی مباحث تاریخی است، یا اینکه من هم در این میان تنها یک بازیگر و بازیچه تفرقهافکنیهای دشمنانم؟ امیدوارم اینچنین نباشد و این نوشته فراتر از شاخ و شانهکشیهای قومیتی خوانش شود.
اما از دیگرسو، اگر قرار است همدلیها بیشتر شود، باید دوسویه باشد. نمیشود ایران سکوت پیشه کند و دیگران داشتههایش را تاراج کنند. سالهای نخست انقلاب، برخی مسئولینمان از کیسه خلیفه بخشیده و پیشنهاد دادند نه نام تاریخی خلیج فارس و نه نام خلیج عربی، بلکه خلیج اسلامی شود؛ تا به باور خامشان، اختلافات برطرف شود. اما دریغ از حتی یک کشور عربی که این را بپذیرد و از موضع نام مجعول خلیج عربی کوتاه بیاید. بگذریم از اینکه کشورهای عربی هم مدعی عرب بودن ابن سینا هستند. یا آنچنانکه در سکوت مسئولین ما، جمهوری آذربایجان در سال 1392 کاشیکاریهای چهارصدساله آرامگاه نظامی گنجوی را تخریب میکند تا بر ایرانی و فارس بودن این شاعر، پرده تکذیب افکند. همچنانکه بسیاری از دیگر داشتههای فرهنگی ایران (همچون خواجه نصیرالدین «طوسی!»، نادرشاه افشار، خاندان صفوی، «زورخانه» با همین املا و تلفظ فارسیاش و...) را نیز از آن خود معرفی میکند و حتی در نقشههایی رسمی، حاکمیت ایران را بر استانهای آذربایجان و اردبیل و زنجان زیر سوال میبرد.
بههرحال در این چند دهه سکوت و کمکاری مسئولینمان، چنگاندازی به داشتهها و افتخارات فرهنگیمان افزایش چشمگیری یافته است. اکنون و مشخصا درباره تندیس ابن سینا در دانشگاه آنکارا، باید منتظر بود و دید آیا رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه، پیگیری چنین مواردی را هم جزو وظایف خود میداند یا نه.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی «مقدمه» بخوانید)
Https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
خدمات ما به اسرائیل
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
کشتار فلسطینیان معترض به گزینش بیتالمقدس به پایتختی اسرائیل، که به معنای نادیده گرفتن حق فلسطینیان و همچنین معاهدات بینالمللی است، دل هر آزادهای را به درد میآورد. به ویژه وقتی ببینی کاری از دستت بر نمیآید.
اما چرا کاری از دستمان بر نمیآید؟ شکرآب شدن روابط ترکیه و اسرائیل، نمونه خوبی است. بیگمان ترکیه که نشان داده در کنار دفاع از حقوق مسلمین، تاجر و بازیگر خوبی هم هست، چند هفته دیگر دوباره روابط سیاسی و تجاریاش را با اسرائیل از سر میگیرد. اما در این میان، چند کار همزمان انجام داده است: پیش و مهمتر از همه، دل مسلمانان و بهویژه اعراب را با این رفتارش به دست آورده. همچنین، یک رفتار دیپلماتیک انجام داده؛ یعنی بر پایه نظام روابط بینالملل، ابتدا سفیر اسرائیل را احضار و مراتب اعتراض شدید خود را به وی ابلاغ کرده و سپس او را از کشور اخراج نموده است. این شیوه برخورد، بازتاب گسترده و البته قانونی در اذهان جهانیان دارد.
اما در سوی دیگر، شیوه رفتار ما در برابر اسرائیل چگونه بوده و چه دستاوردی برای خودمان یا فلسطینیان داشته است؟
نخست، پس از انقلاب و با به رسمیت نشناختن اسرائیل، ما راههای فراوان برخورد دیپلماتیک با این کشور در عرصه نظام بینالملل را بر خود بستیم. تا اینجای کار، مشکل چندانی نیست و ما نیز یکی از چندین کشور مسلمان شدیم که این کشور را به رسمیت نمیشناخت. اما به این راضی نشده و با افراطمان، گوی سبقت را از دیگران ربودیم. در محکوم کردن جنایات این رژیم، تا آنجا پیش رفتیم که هر خرابکاری، توطئه و یا حتی فعالیتهای اعتراضی شهروندانمان را به گردن اسرائیل انداختیم. این ماجرا آنچنان لوث شد که وقتی چندین تن از نخبگان هستهایمان به توطئه اسرائیل به شهادت رسیدند هم، حرفمان دیگر خریداری در نظام بینالملل نداشت و ادعایمان برای بسیاری، تکرار همان ادعاهای همیشگی شمرده شد. شگفتانگیز آنکه اکنون اسرائیل دارد همین ادعاها را علیه ایران مطرح میکند. اما تفاوتش این است که پروپاگاندای جهانی پشتوانه اوست و با حمایت استکبار، سخنش خریدار و شنونده دارد.
دوم، تهدیدات ما علیه این کشور آشکار و بیپرده و در راستای نابودیاش بود. چیزی که خلاف همه موازین نظام بینالملل است و بهترین فرصت را در اختیار اسرائیل قرار داد تا بتواند با مظلومنمایی، ایران را خطری نه تنها برای خود، بلکه برای جهانیان معرفی کند.
سوم، موقعیتنشناسی و اختلافات ما با کشورهای عربی که روزگاری دشمن شماره یک اسرائیل بودند، این فرصت را به اسرائیل داد تا خطر ایران را برای کشورهای عرب منطقه هم برجسته کرده و دشمنان بالفعلش را به دوستان و متحدان بالفعل علیه ایران تبدیل کند. این بیگمان بزرگترین خدمتی است که کسی میتوانست به اسرائیل بکند.
چهارم، ما با کتمان رویداد تاریخی هولوکاست که کلیاتش مورد تایید همه مورخان بوده و هزاران سند دربارهاش در دسترس است، یک شانس تاریخی دیگر به اسرائیل دادیم تا ایران را موافق با هولوکاست و بنابراین خطرناک معرفی کند.
پنجم، در ورزش، ما با رویارو نشدن با حریفان اسرائیلی، نه تنها فرصت و حق قهرمانی را از جوانان کشورمان گرفتیم، بلکه این شانس را به ورزشکاران رده پایین اسرائیلی دادیم تا پیروز میدانهای خالی شوند. حقیقتا این خدمتی که به اسرائیل میکنیم، هیچ توجیهی ندارد. یعنی با فداکاری تمام داریم حق خودمان را دو دستی تقدیمشان میکنیم تا مشروعیت در زمینه ورزش بینالمللی بیابند. در این سی و پنج سال حقکشی از قهرمانانمان، سر سوزنی هم دستاورد نداشتهایم. البته یک عدهمان بیرون گود نشسته و به جای اینکه بگوییم لنگش کن، میگوییم «لنگ شو!». آن هم کسانی بیرون از گود نشستهایم که هیچ ارتباطی با ورزش نداریم و اصلا نمیتوانیم درک کنیم آن ورزشکار با چه میزان تلاش و هزینه توانسته خود را به صحنه مسابقات بینالمللی بکشاند. بعد هم مدعی میشویم که این خواسته خود ورزشکاران ایرانی است. ورزشکارانی که تنها پاسخشان به این دستورات «لنگ شو»، اشک و بغضی است که فرو میخورند.
این سنت نکوهیده را نخستین بار کسی در دهه شصت بنیان نهاد که با تخصص پزشکی کودکان، وزیر امور خارجه شده بود و در زمینه ورزش، تصمیمی چنین فاحش گرفت. اکنون همان پزشکِ وزیر امور خارجهی تصمیمگیرندهی ورزشی، بیش از دویست کتاب در زمینه تاریخ و فرهنگ هم نوشته است. کسی که بنابر گزارشهای رسمی و با وجود سالخوردگی، همچنان بیش از سی مسئولیت بلندپایه دولتی همزمان دارد، طبیعی است نتواند جوانی را درک کند که همه زندگی، وقت و سرمایه خود را برای رسیدن به قهرمانی جهان هزینه میکند؛ بنابراین همچون آب خوردن به او دستور میدهد: «باید ببازی».
«دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
کشتار فلسطینیان معترض به گزینش بیتالمقدس به پایتختی اسرائیل، که به معنای نادیده گرفتن حق فلسطینیان و همچنین معاهدات بینالمللی است، دل هر آزادهای را به درد میآورد. به ویژه وقتی ببینی کاری از دستت بر نمیآید.
اما چرا کاری از دستمان بر نمیآید؟ شکرآب شدن روابط ترکیه و اسرائیل، نمونه خوبی است. بیگمان ترکیه که نشان داده در کنار دفاع از حقوق مسلمین، تاجر و بازیگر خوبی هم هست، چند هفته دیگر دوباره روابط سیاسی و تجاریاش را با اسرائیل از سر میگیرد. اما در این میان، چند کار همزمان انجام داده است: پیش و مهمتر از همه، دل مسلمانان و بهویژه اعراب را با این رفتارش به دست آورده. همچنین، یک رفتار دیپلماتیک انجام داده؛ یعنی بر پایه نظام روابط بینالملل، ابتدا سفیر اسرائیل را احضار و مراتب اعتراض شدید خود را به وی ابلاغ کرده و سپس او را از کشور اخراج نموده است. این شیوه برخورد، بازتاب گسترده و البته قانونی در اذهان جهانیان دارد.
اما در سوی دیگر، شیوه رفتار ما در برابر اسرائیل چگونه بوده و چه دستاوردی برای خودمان یا فلسطینیان داشته است؟
نخست، پس از انقلاب و با به رسمیت نشناختن اسرائیل، ما راههای فراوان برخورد دیپلماتیک با این کشور در عرصه نظام بینالملل را بر خود بستیم. تا اینجای کار، مشکل چندانی نیست و ما نیز یکی از چندین کشور مسلمان شدیم که این کشور را به رسمیت نمیشناخت. اما به این راضی نشده و با افراطمان، گوی سبقت را از دیگران ربودیم. در محکوم کردن جنایات این رژیم، تا آنجا پیش رفتیم که هر خرابکاری، توطئه و یا حتی فعالیتهای اعتراضی شهروندانمان را به گردن اسرائیل انداختیم. این ماجرا آنچنان لوث شد که وقتی چندین تن از نخبگان هستهایمان به توطئه اسرائیل به شهادت رسیدند هم، حرفمان دیگر خریداری در نظام بینالملل نداشت و ادعایمان برای بسیاری، تکرار همان ادعاهای همیشگی شمرده شد. شگفتانگیز آنکه اکنون اسرائیل دارد همین ادعاها را علیه ایران مطرح میکند. اما تفاوتش این است که پروپاگاندای جهانی پشتوانه اوست و با حمایت استکبار، سخنش خریدار و شنونده دارد.
دوم، تهدیدات ما علیه این کشور آشکار و بیپرده و در راستای نابودیاش بود. چیزی که خلاف همه موازین نظام بینالملل است و بهترین فرصت را در اختیار اسرائیل قرار داد تا بتواند با مظلومنمایی، ایران را خطری نه تنها برای خود، بلکه برای جهانیان معرفی کند.
سوم، موقعیتنشناسی و اختلافات ما با کشورهای عربی که روزگاری دشمن شماره یک اسرائیل بودند، این فرصت را به اسرائیل داد تا خطر ایران را برای کشورهای عرب منطقه هم برجسته کرده و دشمنان بالفعلش را به دوستان و متحدان بالفعل علیه ایران تبدیل کند. این بیگمان بزرگترین خدمتی است که کسی میتوانست به اسرائیل بکند.
چهارم، ما با کتمان رویداد تاریخی هولوکاست که کلیاتش مورد تایید همه مورخان بوده و هزاران سند دربارهاش در دسترس است، یک شانس تاریخی دیگر به اسرائیل دادیم تا ایران را موافق با هولوکاست و بنابراین خطرناک معرفی کند.
پنجم، در ورزش، ما با رویارو نشدن با حریفان اسرائیلی، نه تنها فرصت و حق قهرمانی را از جوانان کشورمان گرفتیم، بلکه این شانس را به ورزشکاران رده پایین اسرائیلی دادیم تا پیروز میدانهای خالی شوند. حقیقتا این خدمتی که به اسرائیل میکنیم، هیچ توجیهی ندارد. یعنی با فداکاری تمام داریم حق خودمان را دو دستی تقدیمشان میکنیم تا مشروعیت در زمینه ورزش بینالمللی بیابند. در این سی و پنج سال حقکشی از قهرمانانمان، سر سوزنی هم دستاورد نداشتهایم. البته یک عدهمان بیرون گود نشسته و به جای اینکه بگوییم لنگش کن، میگوییم «لنگ شو!». آن هم کسانی بیرون از گود نشستهایم که هیچ ارتباطی با ورزش نداریم و اصلا نمیتوانیم درک کنیم آن ورزشکار با چه میزان تلاش و هزینه توانسته خود را به صحنه مسابقات بینالمللی بکشاند. بعد هم مدعی میشویم که این خواسته خود ورزشکاران ایرانی است. ورزشکارانی که تنها پاسخشان به این دستورات «لنگ شو»، اشک و بغضی است که فرو میخورند.
این سنت نکوهیده را نخستین بار کسی در دهه شصت بنیان نهاد که با تخصص پزشکی کودکان، وزیر امور خارجه شده بود و در زمینه ورزش، تصمیمی چنین فاحش گرفت. اکنون همان پزشکِ وزیر امور خارجهی تصمیمگیرندهی ورزشی، بیش از دویست کتاب در زمینه تاریخ و فرهنگ هم نوشته است. کسی که بنابر گزارشهای رسمی و با وجود سالخوردگی، همچنان بیش از سی مسئولیت بلندپایه دولتی همزمان دارد، طبیعی است نتواند جوانی را درک کند که همه زندگی، وقت و سرمایه خود را برای رسیدن به قهرمانی جهان هزینه میکند؛ بنابراین همچون آب خوردن به او دستور میدهد: «باید ببازی».
«دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
کره شمالیها درباره ما چه میاندیشند؟
امیر هاشمی مقدم
به تازگی کره شمالی در برابر امریکا چرخش 180 درجهای کرده است. بنابراین فرصت را غنیمت شمرده تا تجربهام درباره این کشور را بازگو کنم. این تجربه را اگرچه بهواسطه سفر به کره شمالی به دست نیاوردهام، اما چون روایت دست اول از زبان یک شهروند این کشور است، بنابراین برای من و بسیاری از ایرانیان کمنظیر یا حتی بینظیر است. گمان نمیکنم از هر یک میلیون شهروند ایرانی، یک نفرشان هم در همه زندگیاش یک شهروند کره شمالی دیده باشد.
ماجرا به سفرم به مغولستان باز میگردد (که بخشهایی از سفرنامهاش را در همین کانال «مقدمه» منتشر کردهام). دو هفته کامل با یکی از شهروندان کره شمالی بودم. یک هفته در ییلاق و درون یک چادر مغولی، و یک هفته هم در اولانباتور، پایتخت این کشور.
اگرچه نزدیک به بیست نفر از کشورهای مختلف بودیم (که در دوره «مغولشناسان جوان» شرکت کردیم)، اما «ری»، یعنی همان پسر اهل کره شمالی، چون ایرانی بودم به من خیلی احساس نزدیکی میکرد و همیشه همراهم بود. هم او از شرکتکنندگان که اهل کشورهای دیگر بودند دوری میکرد و هم آنها از او. بنابراین اگر کاری پیش میآمد، من نقش میانجی بازی میکردم. روز پایانی هم مرا به یکی از سه رستوران کره شمالی در پایتخت مغولستان برد که هم دکوراسیون و هم خوراکیهایش، فضای این کشور را بهتر نمایان میکرد (هرچند هر کسی دانگ خودش را پرداخت).
بههرحال من هم فرصت را مغتنم شمرده و هر آنچه در ذهن داشتم، با رعایت جوانب امر که حساسیتزا نباشد، از او میپرسیدم. از میان سخنانش، دو نکته برایم جالبتر بود: نخست وضعیت خود کره شمالی از زبان یکی از شهروندانش؛ و دوم، دیدگاه شهروندان این کشور درباره ایران. چکیده اطلاعاتی که از کره شمالی از او دریافت کردم اینها بود:
شهروندان این کشور همگی و در هر زمینهای، کارگران یا کارمندان دولتشان هستند؛ در حالیکه حقوق دریافت نمیکنند. به جایش نظام آموزش، درمان، حمل و نقل، ارزاق ماهانه، حاملهای انرژی و... رایگان است. البته دولت ماهانه بین 1 تا 2 دلار (درست خواندهاید: دقیقا یک تا دو دلار) به هر فرد میدهد تا اگر خواست از فروشگاه چیزی بخرد، بتواند (جدای از اینکه با این پول چه میتوان خرید). گردشگری خارجی برای مردمانش ناممکن، و گردشگری داخلی هم تقریبا نشدنی است؛ چون باید از دولت اجازه گرفت (حتی برای جابجایی خانه، پیوند زناشویی و...). با همه اینها، «ری» پافشاری میکرد که 100% مردمان این کشور از شرایط راضی و پشتیبان نظام حاکم هستند. بهویژه که میدانند اگر جلوی استکبار جهانی کوتاه بیایند، سرانجامشان همچون افغانستان، عراق، لیبی و... خواهد شد. البته یک هفته گذشت تا فهمیدم او در مغولستان دانشجو و همزمان، کارمند سفارتخانه است. بنابراین ادعایش بهتر درک میشود. چرا که تنها افراد وابسته از طبقه عالی میتوانند امتیازاتی داشته باشند. طبقات اجتماعی (شبیه کاست در هند) هنوز هم در کره شمالی وجود دارد (سه طبقه «مرکزی»، «مشکوک» و «دشمن»). این طبقات به شیوه موروثی منتقل میشود. او همیشه سنجاقی روی جیب کتش داشت که تصویر رهبر پیشین و کنونی کره شمالی بر آن نقش بسته بود.
اما جالبتر، بخش دوم و دیدگاهشان درباره ایران است. رسانههای این کشور همگی زیر نظر دولت و بازگو کننده دیدگاههای دولت هستند. بنابراین ایران که در کنار کره شمالی، در جبهه مقابل غرب است، در نظر نظام حاکم و رسانههای این کشور ابرقدرتی ستودنی در منطقه است. حتی مردم این کشور باور دارند که قدرتهای اروپایی از جنگ با ایران به شدت هراسان هستند و ایران تنها امریکا را حریف خودش دانسته و کشورهای اروپایی را به شمار نمیآورد. وقتی از من پرسید که آیا در ایران کسی پیدا میشود که موافق نظام حاکم نباشد، از پاسخم بسیار شگفتزده شد. میگفت چنین چیزی ناممکن است و ایرانیان هم 100% پشتیبان نظامشان هستند.
اما من در همه آن چند روز سفر و همنشینی با «ری»، به این میاندیشیدم که وقتی کره شمالی (بهعنوان یک کشور بیدین و دیکتاتور با مردمانی به بردگی کشیده شده و شکنجههای بدتر از قرون وسطایی و اردوگاههای کار اجباری) از ایران (که خود را بهعنوان امالقرای جهان اسلام میشناسد) تمجید میکند، نشان میدهد نه یک جای کارمان، که فراتر از آن مشکل داریم.
«دیگر نوشتههای رسانهای و سفرنامههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
به تازگی کره شمالی در برابر امریکا چرخش 180 درجهای کرده است. بنابراین فرصت را غنیمت شمرده تا تجربهام درباره این کشور را بازگو کنم. این تجربه را اگرچه بهواسطه سفر به کره شمالی به دست نیاوردهام، اما چون روایت دست اول از زبان یک شهروند این کشور است، بنابراین برای من و بسیاری از ایرانیان کمنظیر یا حتی بینظیر است. گمان نمیکنم از هر یک میلیون شهروند ایرانی، یک نفرشان هم در همه زندگیاش یک شهروند کره شمالی دیده باشد.
ماجرا به سفرم به مغولستان باز میگردد (که بخشهایی از سفرنامهاش را در همین کانال «مقدمه» منتشر کردهام). دو هفته کامل با یکی از شهروندان کره شمالی بودم. یک هفته در ییلاق و درون یک چادر مغولی، و یک هفته هم در اولانباتور، پایتخت این کشور.
اگرچه نزدیک به بیست نفر از کشورهای مختلف بودیم (که در دوره «مغولشناسان جوان» شرکت کردیم)، اما «ری»، یعنی همان پسر اهل کره شمالی، چون ایرانی بودم به من خیلی احساس نزدیکی میکرد و همیشه همراهم بود. هم او از شرکتکنندگان که اهل کشورهای دیگر بودند دوری میکرد و هم آنها از او. بنابراین اگر کاری پیش میآمد، من نقش میانجی بازی میکردم. روز پایانی هم مرا به یکی از سه رستوران کره شمالی در پایتخت مغولستان برد که هم دکوراسیون و هم خوراکیهایش، فضای این کشور را بهتر نمایان میکرد (هرچند هر کسی دانگ خودش را پرداخت).
بههرحال من هم فرصت را مغتنم شمرده و هر آنچه در ذهن داشتم، با رعایت جوانب امر که حساسیتزا نباشد، از او میپرسیدم. از میان سخنانش، دو نکته برایم جالبتر بود: نخست وضعیت خود کره شمالی از زبان یکی از شهروندانش؛ و دوم، دیدگاه شهروندان این کشور درباره ایران. چکیده اطلاعاتی که از کره شمالی از او دریافت کردم اینها بود:
شهروندان این کشور همگی و در هر زمینهای، کارگران یا کارمندان دولتشان هستند؛ در حالیکه حقوق دریافت نمیکنند. به جایش نظام آموزش، درمان، حمل و نقل، ارزاق ماهانه، حاملهای انرژی و... رایگان است. البته دولت ماهانه بین 1 تا 2 دلار (درست خواندهاید: دقیقا یک تا دو دلار) به هر فرد میدهد تا اگر خواست از فروشگاه چیزی بخرد، بتواند (جدای از اینکه با این پول چه میتوان خرید). گردشگری خارجی برای مردمانش ناممکن، و گردشگری داخلی هم تقریبا نشدنی است؛ چون باید از دولت اجازه گرفت (حتی برای جابجایی خانه، پیوند زناشویی و...). با همه اینها، «ری» پافشاری میکرد که 100% مردمان این کشور از شرایط راضی و پشتیبان نظام حاکم هستند. بهویژه که میدانند اگر جلوی استکبار جهانی کوتاه بیایند، سرانجامشان همچون افغانستان، عراق، لیبی و... خواهد شد. البته یک هفته گذشت تا فهمیدم او در مغولستان دانشجو و همزمان، کارمند سفارتخانه است. بنابراین ادعایش بهتر درک میشود. چرا که تنها افراد وابسته از طبقه عالی میتوانند امتیازاتی داشته باشند. طبقات اجتماعی (شبیه کاست در هند) هنوز هم در کره شمالی وجود دارد (سه طبقه «مرکزی»، «مشکوک» و «دشمن»). این طبقات به شیوه موروثی منتقل میشود. او همیشه سنجاقی روی جیب کتش داشت که تصویر رهبر پیشین و کنونی کره شمالی بر آن نقش بسته بود.
اما جالبتر، بخش دوم و دیدگاهشان درباره ایران است. رسانههای این کشور همگی زیر نظر دولت و بازگو کننده دیدگاههای دولت هستند. بنابراین ایران که در کنار کره شمالی، در جبهه مقابل غرب است، در نظر نظام حاکم و رسانههای این کشور ابرقدرتی ستودنی در منطقه است. حتی مردم این کشور باور دارند که قدرتهای اروپایی از جنگ با ایران به شدت هراسان هستند و ایران تنها امریکا را حریف خودش دانسته و کشورهای اروپایی را به شمار نمیآورد. وقتی از من پرسید که آیا در ایران کسی پیدا میشود که موافق نظام حاکم نباشد، از پاسخم بسیار شگفتزده شد. میگفت چنین چیزی ناممکن است و ایرانیان هم 100% پشتیبان نظامشان هستند.
اما من در همه آن چند روز سفر و همنشینی با «ری»، به این میاندیشیدم که وقتی کره شمالی (بهعنوان یک کشور بیدین و دیکتاتور با مردمانی به بردگی کشیده شده و شکنجههای بدتر از قرون وسطایی و اردوگاههای کار اجباری) از ایران (که خود را بهعنوان امالقرای جهان اسلام میشناسد) تمجید میکند، نشان میدهد نه یک جای کارمان، که فراتر از آن مشکل داریم.
«دیگر نوشتههای رسانهای و سفرنامههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
گزیدهای از یادداشتهای اخیر کانال «مقدمه»
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
تولید ملی «لباس زیر ناموس» ما کجاست؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/59
روسیهپرستی تا به کجا؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/65
بازاندیشی در مفهوم تهاجم فرهنگی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/70
حکایت «فیل و پراید» گردشگری ایران
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/72
سگکشی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/73
این مومیایی رضاشاه است؛ این مومیایی رضاشاه نیست.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/76
چرا به پیامرسانهای داخلی اعتماد نمیشود؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/77
تلگرام و جامعه کوتاهمدت ایرانی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/79
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/80
به بهانه زادروز گوگوش
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/82
جسد مومیایی و ناکارآمدی میراث فرهنگی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/84
پیش از قحطی، خرید کنید.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/85
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/87
خرشناس نیستم!
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/89
علوم اجتماعی یا علوم اشتباهی؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/90
ابنسینای ایرانی، ابنسینای ترک و آتشبیاران معرکه
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/91
خدمات ما به اسرائیل
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/93
کره شمالیها درباره ما چه میاندیشند؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/94
(اگر این نوشتهها را میپسندید، فهرست را برای دیگران هم بفرستید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
تولید ملی «لباس زیر ناموس» ما کجاست؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/59
روسیهپرستی تا به کجا؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/65
بازاندیشی در مفهوم تهاجم فرهنگی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/70
حکایت «فیل و پراید» گردشگری ایران
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/72
سگکشی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/73
این مومیایی رضاشاه است؛ این مومیایی رضاشاه نیست.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/76
چرا به پیامرسانهای داخلی اعتماد نمیشود؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/77
تلگرام و جامعه کوتاهمدت ایرانی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/79
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/80
به بهانه زادروز گوگوش
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/82
جسد مومیایی و ناکارآمدی میراث فرهنگی
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/84
پیش از قحطی، خرید کنید.
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/85
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/87
خرشناس نیستم!
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/89
علوم اجتماعی یا علوم اشتباهی؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/90
ابنسینای ایرانی، ابنسینای ترک و آتشبیاران معرکه
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/91
خدمات ما به اسرائیل
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/93
کره شمالیها درباره ما چه میاندیشند؟
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/94
(اگر این نوشتهها را میپسندید، فهرست را برای دیگران هم بفرستید)
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
به کجا چنین شتابان؟
امیر هاشمی مقدم
از ناآرامیهای دیماه به بعد و بهویژه پس از بیرون رفتن امریکا از برجام، بسیاری از دوستان و آشنایان، شرایط خرید خانه و اقامت در ترکیه را میپرسند. در پاسخ برایشان توضیح میدهم که چون پس از پایان تحصیلات، به ایران باز خواهم گشت، بنابراین پیگیر شرایط مهاجرت و اقامت نشده و چیزی هم نمیدانم. اما داغ شدن دوباره تب مهاجرت باعث شد تا ویرایش تازهای از یادداشتی که دو سال پیش در فرارو نوشته بودم را، در اینجا بازنشر کنم.
امیر هاشمیمقدم؛ فرارو
در این مدت حضورم در ترکیه، با افراد بسیاری روبرو شدهام که برای پناهندگی به این کشور میآیند. بیشترشان نه پرونده سیاسی دارند و نه هیچ هنر یا دانشی که به درد کشورهای غربی بخورد. همین است که بسیاریشان به نمایندگی سازمان ملل میروند و خود را همجنسگرا یا مسلمان مسیحیشدهای معرفی میکنند که حکومت ایران میخواهد اعدامشان کند. وقتی از دلایل درخواست پناهندگیشان میپرسم، با جملاتی مانند: «ایران دیگه جای زندگی نیست»، «توی این کشور تلف میشیم»، «جوونیمون از بین رفت» و... روبرو میشوم.
بیشترشان حاضرند در ترکیه تن به هر کاری بدهند؛ کارهایی که اگر در ایران انجام میدادند، بیگمان شرایط بهتر میشد. این الگو البته در جاهای دیگر هم دیده شده است. برای نمونه، دالسین در مقالهای در سال 2016 نشان داد بسیاری از مهاجران به ایرلند، در کشور خودشان شرایط بهتری داشتند؛ اما برای مسائلی همچون پرستیژ، در ایرلند حاضرند کارهایی انجام دهند که در کشور خودشان هرگز دست به آنها نمیزدند. هرچند نمیخواهم مدعی شوم همه ایرانیان برای پرستیژ مهاجرت میکنند. آنچنانکه روی سخنم با اندیشمندان، استادان، روزنامهنگاران و دیگرانی نیست که سیاستهای نادرست و نگاههای امنیتی از کشور فراریشان داده است.
اسفبار آنکه در میان موج پناهندگان سوری، عراقی و افغانستانی، بسیاری از ایرانیان هم رهسپار غرب شدهاند. یعنی شرایط ایران با این کشورها قابل مقایسه است؟
بیگمان نه؛ اما احساس سرخوردگی عجیبی ایرانیان را فرا گرفته که نسبت به آینده ناامید و به فکر راه گریزند. گویا هیچکس واقعا به «دوباره میسازمت وطن» باور ندارد. دلایل این احساس سرخوردگی، مثلثی است با سه ضلع:
1- مسئولین که در بیشتر عرصهها، ایدئولوژی را جانشین واقعبینی کرده و با وجود تجربیات تلخ چهار دهه، همچنان بر آن پافشاری دارند. همین که بخش عمدهای از سیاست خارجیمان نه بر منافع ملی، و سیاست داخلیمان نه بر واقعیتهای جامعه، بلکه بر پایههای ایدئولوژیک استوار است، نشان میدهد مسئولینمان هنوز فاصله زیادی تا در پیش گرفتن سیاستهای متناسب با کشوری کهن در دهکده جهانی سده بیست و یکم دارند.
2- بیگانگان از آن جهت که ادعای دایه مهربانتر از مادر دارند؛ اما کیست که نداند اینان ضمن پیشگیری از توانمند شدن ایران از یکسو و ناامید کردن ایرانیان با رسانههایشان از سوی دیگر، ایرانهراسی را در منطقه گسترش میدهند تا بازار سلاحهایشان در کشورهای عربی پر رونق بماند.
3- و مهمتر، ما مردم از آن جهت که گمان میکنیم سزوار کشوری توسعهیافته هستیم که بیهیچ زحمتی به دست آید و حقوق شهروندیمان در آن رعایت شود، اما سخنی از وظایف شهروندی در آن نباشد. به راستی اگر ایران شرایط خوبی ندارد، ما در این میان بیتقصیریم؟ بخش عمدهای از فرهنگ رانندگی، کتابخوانی، رفتار با محیط زیست و جانوران، مصرف آب و دیگر حاملهای انرژی، رعایت حریم و استاندارد در ساخت و سازها، وجدان کاری و... یک رفتار فردی است و ربطی به مسئولین ندارد. از سوی دیگر، مگر مسئولین از دل خود ما مردم بیرون نیامدهاند؟
بخش عمدهای از تصمیمگیری در دو ضلع نخستین مثلث بالا، به ضلع سوم بستگی دارد. جامعهای میتواند مطالبهگر باشد که سهم و نقش خود را به خوبی ایفا نماید. اگر مسئولین بدانند فرهنگ رانندگیمان درست است، انتقادمان به کیفیت جادهها و خودروها را جدیتر میگیرند. اگر بدانند ما چاه غیرمجاز نداشته و در مصرف آب صرفهجویی میکنیم، انتقادمان بر ساختن سدها، موثرتر است. اگر بدانند حریم ساخت و ساز را رعایت میکنیم، به سخنمان در زمینه لزوم زیباسازی شهر گوش میدهند. اگر بدانند زبالهمان را بیرون رها نمیکنیم، محیط زیستمان را نابود نمیکنند. اگر بدانند فرهیخته و کتابخوان هستیم، کیفیت آموزش را بالا میبرند. و نهایتا اگر بدانند شهروندان قانونمداری هستیم، حقوق شهروندیمان را بیشتر رعایت میکنند و بیگانگان کمتر بهانه خواهند داشت.
خلاصه آنکه به جای مهاجرت به ترکیه یا غرب، ایران را شبیه ترکیه یا غرب کنیم.
اگر شما هم با این نوشته موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
از ناآرامیهای دیماه به بعد و بهویژه پس از بیرون رفتن امریکا از برجام، بسیاری از دوستان و آشنایان، شرایط خرید خانه و اقامت در ترکیه را میپرسند. در پاسخ برایشان توضیح میدهم که چون پس از پایان تحصیلات، به ایران باز خواهم گشت، بنابراین پیگیر شرایط مهاجرت و اقامت نشده و چیزی هم نمیدانم. اما داغ شدن دوباره تب مهاجرت باعث شد تا ویرایش تازهای از یادداشتی که دو سال پیش در فرارو نوشته بودم را، در اینجا بازنشر کنم.
امیر هاشمیمقدم؛ فرارو
در این مدت حضورم در ترکیه، با افراد بسیاری روبرو شدهام که برای پناهندگی به این کشور میآیند. بیشترشان نه پرونده سیاسی دارند و نه هیچ هنر یا دانشی که به درد کشورهای غربی بخورد. همین است که بسیاریشان به نمایندگی سازمان ملل میروند و خود را همجنسگرا یا مسلمان مسیحیشدهای معرفی میکنند که حکومت ایران میخواهد اعدامشان کند. وقتی از دلایل درخواست پناهندگیشان میپرسم، با جملاتی مانند: «ایران دیگه جای زندگی نیست»، «توی این کشور تلف میشیم»، «جوونیمون از بین رفت» و... روبرو میشوم.
بیشترشان حاضرند در ترکیه تن به هر کاری بدهند؛ کارهایی که اگر در ایران انجام میدادند، بیگمان شرایط بهتر میشد. این الگو البته در جاهای دیگر هم دیده شده است. برای نمونه، دالسین در مقالهای در سال 2016 نشان داد بسیاری از مهاجران به ایرلند، در کشور خودشان شرایط بهتری داشتند؛ اما برای مسائلی همچون پرستیژ، در ایرلند حاضرند کارهایی انجام دهند که در کشور خودشان هرگز دست به آنها نمیزدند. هرچند نمیخواهم مدعی شوم همه ایرانیان برای پرستیژ مهاجرت میکنند. آنچنانکه روی سخنم با اندیشمندان، استادان، روزنامهنگاران و دیگرانی نیست که سیاستهای نادرست و نگاههای امنیتی از کشور فراریشان داده است.
اسفبار آنکه در میان موج پناهندگان سوری، عراقی و افغانستانی، بسیاری از ایرانیان هم رهسپار غرب شدهاند. یعنی شرایط ایران با این کشورها قابل مقایسه است؟
بیگمان نه؛ اما احساس سرخوردگی عجیبی ایرانیان را فرا گرفته که نسبت به آینده ناامید و به فکر راه گریزند. گویا هیچکس واقعا به «دوباره میسازمت وطن» باور ندارد. دلایل این احساس سرخوردگی، مثلثی است با سه ضلع:
1- مسئولین که در بیشتر عرصهها، ایدئولوژی را جانشین واقعبینی کرده و با وجود تجربیات تلخ چهار دهه، همچنان بر آن پافشاری دارند. همین که بخش عمدهای از سیاست خارجیمان نه بر منافع ملی، و سیاست داخلیمان نه بر واقعیتهای جامعه، بلکه بر پایههای ایدئولوژیک استوار است، نشان میدهد مسئولینمان هنوز فاصله زیادی تا در پیش گرفتن سیاستهای متناسب با کشوری کهن در دهکده جهانی سده بیست و یکم دارند.
2- بیگانگان از آن جهت که ادعای دایه مهربانتر از مادر دارند؛ اما کیست که نداند اینان ضمن پیشگیری از توانمند شدن ایران از یکسو و ناامید کردن ایرانیان با رسانههایشان از سوی دیگر، ایرانهراسی را در منطقه گسترش میدهند تا بازار سلاحهایشان در کشورهای عربی پر رونق بماند.
3- و مهمتر، ما مردم از آن جهت که گمان میکنیم سزوار کشوری توسعهیافته هستیم که بیهیچ زحمتی به دست آید و حقوق شهروندیمان در آن رعایت شود، اما سخنی از وظایف شهروندی در آن نباشد. به راستی اگر ایران شرایط خوبی ندارد، ما در این میان بیتقصیریم؟ بخش عمدهای از فرهنگ رانندگی، کتابخوانی، رفتار با محیط زیست و جانوران، مصرف آب و دیگر حاملهای انرژی، رعایت حریم و استاندارد در ساخت و سازها، وجدان کاری و... یک رفتار فردی است و ربطی به مسئولین ندارد. از سوی دیگر، مگر مسئولین از دل خود ما مردم بیرون نیامدهاند؟
بخش عمدهای از تصمیمگیری در دو ضلع نخستین مثلث بالا، به ضلع سوم بستگی دارد. جامعهای میتواند مطالبهگر باشد که سهم و نقش خود را به خوبی ایفا نماید. اگر مسئولین بدانند فرهنگ رانندگیمان درست است، انتقادمان به کیفیت جادهها و خودروها را جدیتر میگیرند. اگر بدانند ما چاه غیرمجاز نداشته و در مصرف آب صرفهجویی میکنیم، انتقادمان بر ساختن سدها، موثرتر است. اگر بدانند حریم ساخت و ساز را رعایت میکنیم، به سخنمان در زمینه لزوم زیباسازی شهر گوش میدهند. اگر بدانند زبالهمان را بیرون رها نمیکنیم، محیط زیستمان را نابود نمیکنند. اگر بدانند فرهیخته و کتابخوان هستیم، کیفیت آموزش را بالا میبرند. و نهایتا اگر بدانند شهروندان قانونمداری هستیم، حقوق شهروندیمان را بیشتر رعایت میکنند و بیگانگان کمتر بهانه خواهند داشت.
خلاصه آنکه به جای مهاجرت به ترکیه یا غرب، ایران را شبیه ترکیه یا غرب کنیم.
اگر شما هم با این نوشته موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
سبک زندگی زیرزمینی
امیر هاشمی مقدم: روزنامه قانون
گزافه نیست اگر بگوییم سبک رایج زندگی درصد قابلتوجهی از نسل جوان ایرانی، امروزه زیرزمینی است. «زیرزمینی» پسوندی است برای انواع فعالیتهایی که با ارزشهای حاکم در تضاد است و از سوی گروههای معترض، در مکانی به دور از دسترس ناظرانِ حاکم انجام میشود. «زیرزمینی» به تعبیر انسانشناسان، نوعی «ضد فرهنگ» است. ضدفرهنگ به گروههایی گفته میشود که ارزشها و باورهایشان با باورهای فرهنگ جامعه اصلی ناهمخوان است. اما اطلاق ضدفرهنگ به فعالیتهای زیرزمینی به معنای این نیست که طرفدارانشان تعداد اندکی را تشکیل میدهند. برعکس؛ بسیاری از فعالیتهای زیرزمینی در ایران، همچون دیگر کشورها مخاطبان بسیاری دارد و تنها به دلیل ناهمخوانی با دیدگاههای حاکم «زیرزمینی» میشود. اما در واقع بستری فراهم میآورد برای آنانکه گریزان از سیاستهای حاکماند.
در میان همه فعالیتهای زیرزمینی، موسیقی شهرت بیشتری دارد. بدون اغراق میتوان مدعی شد نسل جوان امروز کشورمان، بیشترین گرایشاش به موسیقی زیرزمینی است. اتفاقاً از دل این موسیقی افراد برجستهای هم بیرون آمدند که بعضاً در کشورهای دیگر نیز شناختهشده و مورد توجهاند. سینما و فیلم زیرزمینی نیز فعالیتی دیگر است که شاید بینندگانش در خارج از مرزهای ایران بیشتر از بینندگان داخلی باشد. حتی برخی از این فیلمها به جشنوارههای بینالمللی راه یافته و مقام آوردهاند.
اما نسل امروز ایران فراتر از موسیقی یا فیلم، «زیرزمینی» شده است. جوانان امروزی زندگیشان را در زیرزمین میگذرانند. دور همنشینیهایشان، تفریحاتشان، بازیهایشان، دوستیهایشان، خورد و خوراکشان، کشمکشها و دعواهایشان، قهر و آشتیهایشان و در یک کلمه زندگیشان زیرزمینی شده است. مکانهایی که این سبک زندگی در آن جریان دارد، در واقع پاتوقهای دور از نظاره و به نسبت امنی (از نظر کنشگران آن) است که بخش عمدهای از زمانشان را در آنجا سپری میکنند.
هرچه محدودیتها بیشتر شده، گرایش به سبک زندگی زیرزمینی نیز بیشتر شده است. اتفاقاً همچون سایر موارد، برخورد پلیس با «زیرزمینیها» نه تنها هیچ کمکی به کاهش میزان این سبک زندگی نکرده، بلکه نشان داد که بدون تفاوت نسبت به آن در حال رشد و افزایش است. این پدیده حتی در شهرهای کوچک (بهویژه شهرهای دانشگاهی) به شدت رایج است. همانگونه که موسیقی و فیلم زیرزمینی در اعتراض به شرایط موجود پدیدار شد، آنچه که من در اینجا «سبک زندگی زیرزمینی» نامیدهام نیز در اعتراض به شیوههای زندگی رایج یا مورد تأیید طبقه حاکم به وجود آمد. این اعتراض در واقع دو جنبه را در نظر قرار داده است: نخست اینکه برای زندگیاش خلأ و کمبودی را احساس کرد. بدین معنی که چیزی و جایی برای گذران اوقاتش نیافت. دوم اینکه آنچه نظام ارزشی حاکم در این راه به وی عرضه کرده بود، در واقع معنایی به جز مورد نخست برایش نداشت. یعنی جوان امروزی شیوههای پیشنهادی نظام حاکم را برای گذران اوقات فراغت، دور هم بودن، بازی، خورد و خوراک نپذیرفت و آنها را مناسب حال خود نیافت. «پیادهروی به همراه حیوانات خانگی ممنوع» «برگزاری مسابقات و بازیهایی همچون تفنگهای آبپاش ممنوع» «تماشای بسیاری از مسابقات ورزشی همچون فوتبال برای خانمها ممنوع» «دوچرخهسواری و بسیاری از ورزشهای دیگر برای خانمها ممنوع» و بسیاری از ممنوعیتهای دیگر. در چنین شرایطی است که سبک زندگی زیرزمینی با اعلان رفع همه این ممنوعیتها و محدودیتها، جذابیت ویژهای برای جوانان یافته و به عبارت دیگر، تنها گزینه موجود بر سر راه آنان است.
در واقع سبک زندگی زیرزمینی نه تنها دربر گیرنده مجموعه رفتارهای است که در حوزه عمومی ممنوعه اعلام شده، بلکه خود بزرگترین مصرفکننده تولیدات سایر فعالیتهای زیرزمینی نیز هست. بدین معنی که عمده موسیقیای که در زندگی زیرزمینی طرفدار دارد، موسیقی زیرزمینی است؛ فیلمهایی که عموماً در این سبک زندگی دیده میشود، فیلمهای زیرزمینی است و به همین ترتیب تا آخر. از دل موسیقی زیرزمینی، شاهکارهایی چند بیرون آمد؛ از دل سینمای زیرزمینی نیز فیلمهای ارزشمندی پدیدار شد؛ اما باید دید از دل سبک زندگی زیرزمینی که چند سالی است به شدت رواج یافته، چه بیرون خواهد آمد. بیگمان نسل دهه هفتادیها و هشتادیها انقلاب بزرگی در سبک زندگی ایرانیان ایجاد خواهند کرد که سخن گفتن از آن، شاید اکنون زود هنگام باشد؛ اما برای کاهش پیامدهای آسیبزای آن (از طریق کاهش کارشناسانه ممنوعیتهای سلیقهای از حوزه عمومی و خصوصی)، اکنون هم دیر شده است.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: روزنامه قانون
گزافه نیست اگر بگوییم سبک رایج زندگی درصد قابلتوجهی از نسل جوان ایرانی، امروزه زیرزمینی است. «زیرزمینی» پسوندی است برای انواع فعالیتهایی که با ارزشهای حاکم در تضاد است و از سوی گروههای معترض، در مکانی به دور از دسترس ناظرانِ حاکم انجام میشود. «زیرزمینی» به تعبیر انسانشناسان، نوعی «ضد فرهنگ» است. ضدفرهنگ به گروههایی گفته میشود که ارزشها و باورهایشان با باورهای فرهنگ جامعه اصلی ناهمخوان است. اما اطلاق ضدفرهنگ به فعالیتهای زیرزمینی به معنای این نیست که طرفدارانشان تعداد اندکی را تشکیل میدهند. برعکس؛ بسیاری از فعالیتهای زیرزمینی در ایران، همچون دیگر کشورها مخاطبان بسیاری دارد و تنها به دلیل ناهمخوانی با دیدگاههای حاکم «زیرزمینی» میشود. اما در واقع بستری فراهم میآورد برای آنانکه گریزان از سیاستهای حاکماند.
در میان همه فعالیتهای زیرزمینی، موسیقی شهرت بیشتری دارد. بدون اغراق میتوان مدعی شد نسل جوان امروز کشورمان، بیشترین گرایشاش به موسیقی زیرزمینی است. اتفاقاً از دل این موسیقی افراد برجستهای هم بیرون آمدند که بعضاً در کشورهای دیگر نیز شناختهشده و مورد توجهاند. سینما و فیلم زیرزمینی نیز فعالیتی دیگر است که شاید بینندگانش در خارج از مرزهای ایران بیشتر از بینندگان داخلی باشد. حتی برخی از این فیلمها به جشنوارههای بینالمللی راه یافته و مقام آوردهاند.
اما نسل امروز ایران فراتر از موسیقی یا فیلم، «زیرزمینی» شده است. جوانان امروزی زندگیشان را در زیرزمین میگذرانند. دور همنشینیهایشان، تفریحاتشان، بازیهایشان، دوستیهایشان، خورد و خوراکشان، کشمکشها و دعواهایشان، قهر و آشتیهایشان و در یک کلمه زندگیشان زیرزمینی شده است. مکانهایی که این سبک زندگی در آن جریان دارد، در واقع پاتوقهای دور از نظاره و به نسبت امنی (از نظر کنشگران آن) است که بخش عمدهای از زمانشان را در آنجا سپری میکنند.
هرچه محدودیتها بیشتر شده، گرایش به سبک زندگی زیرزمینی نیز بیشتر شده است. اتفاقاً همچون سایر موارد، برخورد پلیس با «زیرزمینیها» نه تنها هیچ کمکی به کاهش میزان این سبک زندگی نکرده، بلکه نشان داد که بدون تفاوت نسبت به آن در حال رشد و افزایش است. این پدیده حتی در شهرهای کوچک (بهویژه شهرهای دانشگاهی) به شدت رایج است. همانگونه که موسیقی و فیلم زیرزمینی در اعتراض به شرایط موجود پدیدار شد، آنچه که من در اینجا «سبک زندگی زیرزمینی» نامیدهام نیز در اعتراض به شیوههای زندگی رایج یا مورد تأیید طبقه حاکم به وجود آمد. این اعتراض در واقع دو جنبه را در نظر قرار داده است: نخست اینکه برای زندگیاش خلأ و کمبودی را احساس کرد. بدین معنی که چیزی و جایی برای گذران اوقاتش نیافت. دوم اینکه آنچه نظام ارزشی حاکم در این راه به وی عرضه کرده بود، در واقع معنایی به جز مورد نخست برایش نداشت. یعنی جوان امروزی شیوههای پیشنهادی نظام حاکم را برای گذران اوقات فراغت، دور هم بودن، بازی، خورد و خوراک نپذیرفت و آنها را مناسب حال خود نیافت. «پیادهروی به همراه حیوانات خانگی ممنوع» «برگزاری مسابقات و بازیهایی همچون تفنگهای آبپاش ممنوع» «تماشای بسیاری از مسابقات ورزشی همچون فوتبال برای خانمها ممنوع» «دوچرخهسواری و بسیاری از ورزشهای دیگر برای خانمها ممنوع» و بسیاری از ممنوعیتهای دیگر. در چنین شرایطی است که سبک زندگی زیرزمینی با اعلان رفع همه این ممنوعیتها و محدودیتها، جذابیت ویژهای برای جوانان یافته و به عبارت دیگر، تنها گزینه موجود بر سر راه آنان است.
در واقع سبک زندگی زیرزمینی نه تنها دربر گیرنده مجموعه رفتارهای است که در حوزه عمومی ممنوعه اعلام شده، بلکه خود بزرگترین مصرفکننده تولیدات سایر فعالیتهای زیرزمینی نیز هست. بدین معنی که عمده موسیقیای که در زندگی زیرزمینی طرفدار دارد، موسیقی زیرزمینی است؛ فیلمهایی که عموماً در این سبک زندگی دیده میشود، فیلمهای زیرزمینی است و به همین ترتیب تا آخر. از دل موسیقی زیرزمینی، شاهکارهایی چند بیرون آمد؛ از دل سینمای زیرزمینی نیز فیلمهای ارزشمندی پدیدار شد؛ اما باید دید از دل سبک زندگی زیرزمینی که چند سالی است به شدت رواج یافته، چه بیرون خواهد آمد. بیگمان نسل دهه هفتادیها و هشتادیها انقلاب بزرگی در سبک زندگی ایرانیان ایجاد خواهند کرد که سخن گفتن از آن، شاید اکنون زود هنگام باشد؛ اما برای کاهش پیامدهای آسیبزای آن (از طریق کاهش کارشناسانه ممنوعیتهای سلیقهای از حوزه عمومی و خصوصی)، اکنون هم دیر شده است.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
یک خبر خوب، یک خبر بد
امیر هاشمی مقدم
این روزها که نتایج آزمون کارشناسی ارشد دانشگاههای ایرانی آمده، خبر کسب رتبه نخست در سه رشته توسط دانشجویان افغانستانی (زینب حسینی: زمینشناسی، مرتضی شفاهی: روابط بینالملل و عزیزالله موحدی: تاریخ) دست به دست در شبکههای اجتماعی میگردد. این رویداد از یک سو مایه شادی است و از سوی دیگر مایه اندوه.
شادی از آن سو که میبینیم مهاجران افغانستانی با همه محدودیتهایی که دارند و شهریههای عموما سنگینی که در دانشگاههای حتی دولتی و روزانه میپردازند، باز هم از پا ننشسته و خود را به بالاترین قلههای پیروزی و کامیابی رساندهاند. اینها الگوهای خوبی برای ما هم هستند که در بیان «نمیتوانیم» و «نمیشود» بازاندیشی کنیم.
اما اندوهبار از آن جهت است که بر پیشانیشان آینده نوشته شده است. آیندهای که بیش از دو راه پیش پایشان نمیگذارد: یا در ایران بمانند و به کارهای غیرمرتبط با تخصصشان (که عموما کارهای یدی و دشوار است) مشغول شوند، یا راه مهاجرت از ایران در پیش بگیرند. با توجه به اینکه یکی از شرایط پذیرش دانشجویان افغانستانی در دانشگاههای ایران، دریافت روادید دانشجویی است (یعنی پس از پایان تحصیلات، باید خاک ایران را ترک کنند)، بنابراین راه دوم عملا تنها راه باقی مانده است. و چه انتظاری داریم که پس از اخراج کسی که با شرایط دشوار خود را به این قلههای موفقیت رسانده، او از ایران خاطرات خوشی همراه ببرد؟ حتی اگر آنان را از ایران بیرون نکنیم هم، آیندهشان روشن نیست. مثلا چه آیندهای میتوان برای خانم حسینی که رتبه نخست زمینشناسی را به دست آورده تصور کرد؛ وقتی بر پایه قوانین کشور ما، اتباع بیگانه (!) نمیتوانند جز برخی کارهای یدی، کار دیگری انجام دهند؟ اما این را مقایسه کنیم با شرایط پذیرش مهاجرت و شهروندی در کشورهای دیگر. مریم منصف را که خوب میشاسیم؛ مهاجر افغانستانیای که تا یازده سالگی در ایران زیست، اما چون حتی شرایط تحصیل در مدرسه هم برایش دشوار بود، با خانواده راهی کانادا شد تا اکنون وزیر کابیته این کشور باشد. اگر در ایران میماند، آیا هرگز میتوانست شغلی بیابد (وزیر شدنش پیشکش).
به راستی کدام کشور را میشناسیم که اینگونه نخبگانی را در دل خود پرورش داده، آنگاه آنان را از کشورش بیرون کند؟ اتفاقا در این زمینه، به همان اندازه که نوک انتقاد به دولت باز میگردد، به ما مردم نیز اشاره دارد. آیا این ما نیستیم که مدام از اینکه «افغانی»ها فرصتهای شغلی جوانانمان را ربودهاند، گلایه میکنیم؟ بیآنکه بدانیم حتی یک افغانستانی، حتی آنان که تحصیلکرده و نخبه هستند هم، یک کار اداری و پشت میزنشینی را از ما نگرفتهاند؛ چه اینکه اصولا بر پایه قوانین اداره اتباع بیگانه وزارت کشور، این افراد تنها در چهل گروه شغلی همچون چوپانی، آجرپزی و... مجاز به دریافت پروانه کار هستند. کارهایی که جوانان ما هرگز حاضر به پذیرششان نیستند.
در نقطه مقابل، هزاران ایرانی را میشناسیم که در کشورهای دیگر به مراتب بالا رسیدهاند، اما هرگز با طرحهای غیرمنطقی و غیرعقلانی، کسی آنها را وادار به خروج از آن کشور نکرده است.
اینکه امروز دیدم برخی دوستان و رسانههای ایرانی به این نخبگان افغانستانی (که بیشترشان در ایران به دنیا آمده و بزرگ شدهاند، اما هرگز به شهروندی ایران نمیپذیریمشان) شادباش گفتهاند، خرسند شدم. خرسند از اینکه نگاهها دارد اندک اندک دگرگون میشود. بیگمان اگر آگاهانه درباره شرایط این مهاجران، توانمندیهایشان از یکسو و حتی پیامدهای منفی احتمالی حضورشان برای ایران تصمیمگیری کنیم، هرگز چنین بیبرنامگیها و رفتارهای غیر منطقی دربارهشان نخواهیم داشت.
سخن آخر آنکه اینها سرمایههای ایران هستند؛ به همان اندازهای که نخبگان ایرانی سرمایه این کشورند.
اگر با این نوشتار موافقید، آنرا برای دوستانتان هم بفرستید تا شاید زودتر بتوانیم این نگاههای نادرست و برپایه پیشداوری را تغییر دهیم.
(دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
این روزها که نتایج آزمون کارشناسی ارشد دانشگاههای ایرانی آمده، خبر کسب رتبه نخست در سه رشته توسط دانشجویان افغانستانی (زینب حسینی: زمینشناسی، مرتضی شفاهی: روابط بینالملل و عزیزالله موحدی: تاریخ) دست به دست در شبکههای اجتماعی میگردد. این رویداد از یک سو مایه شادی است و از سوی دیگر مایه اندوه.
شادی از آن سو که میبینیم مهاجران افغانستانی با همه محدودیتهایی که دارند و شهریههای عموما سنگینی که در دانشگاههای حتی دولتی و روزانه میپردازند، باز هم از پا ننشسته و خود را به بالاترین قلههای پیروزی و کامیابی رساندهاند. اینها الگوهای خوبی برای ما هم هستند که در بیان «نمیتوانیم» و «نمیشود» بازاندیشی کنیم.
اما اندوهبار از آن جهت است که بر پیشانیشان آینده نوشته شده است. آیندهای که بیش از دو راه پیش پایشان نمیگذارد: یا در ایران بمانند و به کارهای غیرمرتبط با تخصصشان (که عموما کارهای یدی و دشوار است) مشغول شوند، یا راه مهاجرت از ایران در پیش بگیرند. با توجه به اینکه یکی از شرایط پذیرش دانشجویان افغانستانی در دانشگاههای ایران، دریافت روادید دانشجویی است (یعنی پس از پایان تحصیلات، باید خاک ایران را ترک کنند)، بنابراین راه دوم عملا تنها راه باقی مانده است. و چه انتظاری داریم که پس از اخراج کسی که با شرایط دشوار خود را به این قلههای موفقیت رسانده، او از ایران خاطرات خوشی همراه ببرد؟ حتی اگر آنان را از ایران بیرون نکنیم هم، آیندهشان روشن نیست. مثلا چه آیندهای میتوان برای خانم حسینی که رتبه نخست زمینشناسی را به دست آورده تصور کرد؛ وقتی بر پایه قوانین کشور ما، اتباع بیگانه (!) نمیتوانند جز برخی کارهای یدی، کار دیگری انجام دهند؟ اما این را مقایسه کنیم با شرایط پذیرش مهاجرت و شهروندی در کشورهای دیگر. مریم منصف را که خوب میشاسیم؛ مهاجر افغانستانیای که تا یازده سالگی در ایران زیست، اما چون حتی شرایط تحصیل در مدرسه هم برایش دشوار بود، با خانواده راهی کانادا شد تا اکنون وزیر کابیته این کشور باشد. اگر در ایران میماند، آیا هرگز میتوانست شغلی بیابد (وزیر شدنش پیشکش).
به راستی کدام کشور را میشناسیم که اینگونه نخبگانی را در دل خود پرورش داده، آنگاه آنان را از کشورش بیرون کند؟ اتفاقا در این زمینه، به همان اندازه که نوک انتقاد به دولت باز میگردد، به ما مردم نیز اشاره دارد. آیا این ما نیستیم که مدام از اینکه «افغانی»ها فرصتهای شغلی جوانانمان را ربودهاند، گلایه میکنیم؟ بیآنکه بدانیم حتی یک افغانستانی، حتی آنان که تحصیلکرده و نخبه هستند هم، یک کار اداری و پشت میزنشینی را از ما نگرفتهاند؛ چه اینکه اصولا بر پایه قوانین اداره اتباع بیگانه وزارت کشور، این افراد تنها در چهل گروه شغلی همچون چوپانی، آجرپزی و... مجاز به دریافت پروانه کار هستند. کارهایی که جوانان ما هرگز حاضر به پذیرششان نیستند.
در نقطه مقابل، هزاران ایرانی را میشناسیم که در کشورهای دیگر به مراتب بالا رسیدهاند، اما هرگز با طرحهای غیرمنطقی و غیرعقلانی، کسی آنها را وادار به خروج از آن کشور نکرده است.
اینکه امروز دیدم برخی دوستان و رسانههای ایرانی به این نخبگان افغانستانی (که بیشترشان در ایران به دنیا آمده و بزرگ شدهاند، اما هرگز به شهروندی ایران نمیپذیریمشان) شادباش گفتهاند، خرسند شدم. خرسند از اینکه نگاهها دارد اندک اندک دگرگون میشود. بیگمان اگر آگاهانه درباره شرایط این مهاجران، توانمندیهایشان از یکسو و حتی پیامدهای منفی احتمالی حضورشان برای ایران تصمیمگیری کنیم، هرگز چنین بیبرنامگیها و رفتارهای غیر منطقی دربارهشان نخواهیم داشت.
سخن آخر آنکه اینها سرمایههای ایران هستند؛ به همان اندازهای که نخبگان ایرانی سرمایه این کشورند.
اگر با این نوشتار موافقید، آنرا برای دوستانتان هم بفرستید تا شاید زودتر بتوانیم این نگاههای نادرست و برپایه پیشداوری را تغییر دهیم.
(دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
دلار، میهندوستی ترکی و روشنفکر ایرانی
امیر هاشمی مقدم (بخشی از یادداشتم در خبرگزاری مهر)
در چند هفته گذشته، ارزش لیره ترکیه هم کاهش یافت. چند روز پیش اردوغان از مردم کشورش خواست برای کمک به اقتصاد کشور، اگر دلار و یورو در خانههایشان دارند، به صرافیها برده و با لیره ترکیه جایگزین کنند. در همین چند روز استقبال از این پیشنهاد به اندازهای بود که بهای یورو و دلار در این کشور کاهش چشمگیری یافت.
پرسش اینجاست که چرا در ایران، با همه تاکید دولت، رسانهها و نهادهای امنیتی برای نخریدن دلار، باز هم صفهای شبانه جلوی صرافیها تشکیل میشد؟ و اکنون که تقریبا هرگونه خرید و فروش دلار در کشورمان غیرقانونی شده، به سوی تجارت پنهانی دلار رفتهایم؟ چه تفاوتی بین ایرانیها و ترکیهایها است؟
بیگمان نمیتوان مسئله را تکعاملی دید؛ همانگونه که اقتصاد بیمار و فساد درون آن از عوامل بیاعتمادی ایرانیهاست. اما نمیتوان سهم میهندوستی ترکیهایها را در این امر نادیده گرفت. چنین مهیندوستی که البته گاهی رنگ افراطی به خود میگیرد، ترکیه را از آن خود و خود را از آن ترکیه میداند؛ بنابراین طبیعی است موجودیتش را با موجودیت این کشور و رشدش را با رشد کشورش گرهخورده ببیند و هر کجا نیاز شد، بر منافع کوتاهمدت چشم پوشیده تا بتواند منافع درازمدت به دست آورد.
در سوی دیگر ماجرا اما، میهندوستی ایرانی به شیوههای گوناگون ناپسند شمرده میشود. بسیاری مسئولین از آغاز انقلاب -حتی کسانی که امروزه ردای منتقد بر دوش انداختهاند، آشکارا علیه ملیگرایی ایرانی موضع گرفته و تلاش کردند تا امتگرایی اسلامی را جایگزینش کنند. اینان آنگاه که میپنداشتند ملیگرایی به معنای نفی اسلام است، دچار اشتباه بزرگی شدند که نتایجش از پیش پیدا بود. میهندوستی برای اینان، تنها در برهه انتخابات و برای کشاندن مردم پای صندوقهای رای معنا داشت.
در کنار اینها، جریان جهانوطنخواه روشنفکر ایرانی هم، اصلیترین دشمن خود را جریان ملیگرایی میپنداشت. روشنفکر ایرانی هرگونه میهندوستی و ملیگرایی را چون در برابر ایده جهانوطنی (بهویژه نوع چپیاش) میدانست، با برچسب نژادپرستی زدن بر آن، تلاش میکرد بدنامش کند. اجازه دهید فرصت را مفتنم شمرده و بخشی از یادداشت دیروزم در خبرگزاری مهر درباره نگاه نویسنده و روشنفکر برجسته ترکیه، ایلبر اورتایلی به ایران را در اینجا بازنشر کنم:
«برخلاف نوشته اورتایلی [که میگوید روشنفکران ایرانی درباره تاریخ و جغرافیشان اطلاعات بسیار زیادی دارند]، آگاهی بخش مهمی از روشنفکران ایرانی از تاریخشان بسیار اندک است. همین است که میبینیم بسیاری از آنها بدون آگاهی از تاریخ، به تاریخ ایران پیش از اسلام حمله میکنند. یکی که روشنفکر و استاد اخلاق است، تخت جمشید را ساخته رومیان دانسته (که اصلا در دوره هخامنشیان روم و تمدن رومی شکل نگرفته بود) و بر این پایه تمدن و فرهنگ ایران پیش از اسلام را زیر سوال میبرد؛ یکی که استاد جامعهشناسی است با آنکه به اعتراف خودش نمیداند فردوسی در چه زمانی میزیسته، شاهنامه را اثر چندان گرانسنگی نمیشمارد و باز هم به تاریخ ایران پیش از اسلام میتازد؛ و به همین ترتیب لیست بلندبالایی از شاهکارهای جریان روشنفکری یا روشنفکرنمایی در ایران را میتوان مورد توجه قرار داد که اگرچه آشنایی چندانی با تاریخ و ادبیات ایران ندارد، اما یکی از نشانههای روشنفکریاش را در حمله به فرهنگ و تمدن ایران میبیند. در واقع میتوان ادعا کرد روشنفکر ایرانی تاریخ غرب را بهتر از تاریخ ایران میداند، اما درباره تاریخ ایران بیشتر اظهار نظر میکند؛ در حالیکه روشنفکر ترکیه هم تاریخ ترکها را بهتر میداند و هم درباره این تاریخ اظهار نظر میکند. بیگمان اگر نگاهی که روشنفکران ترکیهای درباره تاریخ ترکها و زبان ترکی دارند در ایران درباره تاریخ کشورمان و زبان فارسی بیان شود، روشنفکران ایرانی آنرا نمونهای از نژادپرستی، فاشیسم، پانایرانیسم و... دانسته و به آن حمله میکنند. همچنانکه در نقطه مقابل، اگر یکی از روشنفکران ترکیه، سخنانی همچون روشنفکران ایرانی علیه تاریخ و زبان و فرهنگ کشورش بر زبان آورد، هم مردم، هم دیگر روشنفکران و هم حکومت با او برخورد سختی خواهند کرد. نمونهاش، اورهان پاموک، دارنده جایزه جهانی نوبل ادبیات است که چند سال پیش به قتل عام ارامنه در دوره عثمانی اشاره کرد؛ اما هم با واکنش شدید مردم روبرو گردید و هم به دادگاه کشانده شد. اگر رسما عذرخواهی نمیکرد، زندانی شدنش قطعی بود. بنابراین در این جمله اورتایلی طنز بسیار تلخی درباره جریان روشنفکری ایران نهفته است: «کشوری که از نظر صنعت و کشاورزی از ما بسیار عقبتر است، بیش از تمامی کشورهای حوزه بالکان و خاورمیانه روشنفکر دارد»».
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم (بخشی از یادداشتم در خبرگزاری مهر)
در چند هفته گذشته، ارزش لیره ترکیه هم کاهش یافت. چند روز پیش اردوغان از مردم کشورش خواست برای کمک به اقتصاد کشور، اگر دلار و یورو در خانههایشان دارند، به صرافیها برده و با لیره ترکیه جایگزین کنند. در همین چند روز استقبال از این پیشنهاد به اندازهای بود که بهای یورو و دلار در این کشور کاهش چشمگیری یافت.
پرسش اینجاست که چرا در ایران، با همه تاکید دولت، رسانهها و نهادهای امنیتی برای نخریدن دلار، باز هم صفهای شبانه جلوی صرافیها تشکیل میشد؟ و اکنون که تقریبا هرگونه خرید و فروش دلار در کشورمان غیرقانونی شده، به سوی تجارت پنهانی دلار رفتهایم؟ چه تفاوتی بین ایرانیها و ترکیهایها است؟
بیگمان نمیتوان مسئله را تکعاملی دید؛ همانگونه که اقتصاد بیمار و فساد درون آن از عوامل بیاعتمادی ایرانیهاست. اما نمیتوان سهم میهندوستی ترکیهایها را در این امر نادیده گرفت. چنین مهیندوستی که البته گاهی رنگ افراطی به خود میگیرد، ترکیه را از آن خود و خود را از آن ترکیه میداند؛ بنابراین طبیعی است موجودیتش را با موجودیت این کشور و رشدش را با رشد کشورش گرهخورده ببیند و هر کجا نیاز شد، بر منافع کوتاهمدت چشم پوشیده تا بتواند منافع درازمدت به دست آورد.
در سوی دیگر ماجرا اما، میهندوستی ایرانی به شیوههای گوناگون ناپسند شمرده میشود. بسیاری مسئولین از آغاز انقلاب -حتی کسانی که امروزه ردای منتقد بر دوش انداختهاند، آشکارا علیه ملیگرایی ایرانی موضع گرفته و تلاش کردند تا امتگرایی اسلامی را جایگزینش کنند. اینان آنگاه که میپنداشتند ملیگرایی به معنای نفی اسلام است، دچار اشتباه بزرگی شدند که نتایجش از پیش پیدا بود. میهندوستی برای اینان، تنها در برهه انتخابات و برای کشاندن مردم پای صندوقهای رای معنا داشت.
در کنار اینها، جریان جهانوطنخواه روشنفکر ایرانی هم، اصلیترین دشمن خود را جریان ملیگرایی میپنداشت. روشنفکر ایرانی هرگونه میهندوستی و ملیگرایی را چون در برابر ایده جهانوطنی (بهویژه نوع چپیاش) میدانست، با برچسب نژادپرستی زدن بر آن، تلاش میکرد بدنامش کند. اجازه دهید فرصت را مفتنم شمرده و بخشی از یادداشت دیروزم در خبرگزاری مهر درباره نگاه نویسنده و روشنفکر برجسته ترکیه، ایلبر اورتایلی به ایران را در اینجا بازنشر کنم:
«برخلاف نوشته اورتایلی [که میگوید روشنفکران ایرانی درباره تاریخ و جغرافیشان اطلاعات بسیار زیادی دارند]، آگاهی بخش مهمی از روشنفکران ایرانی از تاریخشان بسیار اندک است. همین است که میبینیم بسیاری از آنها بدون آگاهی از تاریخ، به تاریخ ایران پیش از اسلام حمله میکنند. یکی که روشنفکر و استاد اخلاق است، تخت جمشید را ساخته رومیان دانسته (که اصلا در دوره هخامنشیان روم و تمدن رومی شکل نگرفته بود) و بر این پایه تمدن و فرهنگ ایران پیش از اسلام را زیر سوال میبرد؛ یکی که استاد جامعهشناسی است با آنکه به اعتراف خودش نمیداند فردوسی در چه زمانی میزیسته، شاهنامه را اثر چندان گرانسنگی نمیشمارد و باز هم به تاریخ ایران پیش از اسلام میتازد؛ و به همین ترتیب لیست بلندبالایی از شاهکارهای جریان روشنفکری یا روشنفکرنمایی در ایران را میتوان مورد توجه قرار داد که اگرچه آشنایی چندانی با تاریخ و ادبیات ایران ندارد، اما یکی از نشانههای روشنفکریاش را در حمله به فرهنگ و تمدن ایران میبیند. در واقع میتوان ادعا کرد روشنفکر ایرانی تاریخ غرب را بهتر از تاریخ ایران میداند، اما درباره تاریخ ایران بیشتر اظهار نظر میکند؛ در حالیکه روشنفکر ترکیه هم تاریخ ترکها را بهتر میداند و هم درباره این تاریخ اظهار نظر میکند. بیگمان اگر نگاهی که روشنفکران ترکیهای درباره تاریخ ترکها و زبان ترکی دارند در ایران درباره تاریخ کشورمان و زبان فارسی بیان شود، روشنفکران ایرانی آنرا نمونهای از نژادپرستی، فاشیسم، پانایرانیسم و... دانسته و به آن حمله میکنند. همچنانکه در نقطه مقابل، اگر یکی از روشنفکران ترکیه، سخنانی همچون روشنفکران ایرانی علیه تاریخ و زبان و فرهنگ کشورش بر زبان آورد، هم مردم، هم دیگر روشنفکران و هم حکومت با او برخورد سختی خواهند کرد. نمونهاش، اورهان پاموک، دارنده جایزه جهانی نوبل ادبیات است که چند سال پیش به قتل عام ارامنه در دوره عثمانی اشاره کرد؛ اما هم با واکنش شدید مردم روبرو گردید و هم به دادگاه کشانده شد. اگر رسما عذرخواهی نمیکرد، زندانی شدنش قطعی بود. بنابراین در این جمله اورتایلی طنز بسیار تلخی درباره جریان روشنفکری ایران نهفته است: «کشوری که از نظر صنعت و کشاورزی از ما بسیار عقبتر است، بیش از تمامی کشورهای حوزه بالکان و خاورمیانه روشنفکر دارد»».
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
اگر کسی در ایران بدنش را خالکوبی کند، اعدام میشود!
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
اگر با خواندن جملهی بالا شوکه شدهاید، اجازه بدهید بخش بعدیاش را هم بنویسم تا در شوک کامل فرو بروید: اگر زنی موی سرش را رنگ کند، دستش را قطع میکنند. اینها قوانین ایران است؛ بر پایهی آنچه دو جوان ایرانی در ترکیه گفتهاند.
دیروز یکی از کارمندان دانشگاه که مرا دید، ماجرا را پرسید. من هم روحم از همهجا بیخبر، گفتم نمیدانم دربارهی چه صحبت میکند. تا اینکه اخبار را نگاه کرده و دیدم در رسانههای ترکیه نوشته که دو جوان ایرانی که قاچاقی به ترکیه آمده بودند، توسط پلیس دستگیر شده و قرار بود به ایران باز گردانده شوند. اما دختر خانم که موهایش را رنگ کرده، مثل باران بهار گریه میکرد که چون حجابم را برداشته و موهایم را رنگ کردهام، اگر به ایران برگردم، دستم را قطع میکنند. دوست پسرم هم که بدنش پر از خالکوبی است، اعدام خواهد شد. البته در کلیپی کوتاهی که از این دو در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود، پسر ایرانی با گریه میگوید: «هفت سال». به نظر میآید منظورش این است که به خاطر خالکوبیاش هفت سال به زندان خواهد رفت. اما اینکه بعدها چه گفتهاند مشخص نیست. اینکه آیا چنین سخنانی را واقعا گفتهاند یا مترجمان سازمان امنیت درست نفهمیدهاند، باید بررسی شود. اما اگر همان هفت سال را هم ادعا کرده باشد که به زندان میرود، جای شگفتی است. فعلا که رسانههای ترکیه (و بهویژه روزنامهی جمهوریت) چنین ادعایی دارند.
به هرحال این خبر آنچنان بازتاب گستردهای یافته که شهروندان ترکیه با آنها همدردی نموده و در شبکههای اجتماعی، هشتکی به نام «اجازه مرگ جوانان ایرانی را نده» راه انداختهاند. روی سخنشان هم به دولت ترکیه است که این جوانان را به ایران باز نگردانند تا اعدام نشوند. همچنانکه بسیاری هم در حال جمع کردن امضا برای یاری به آنها هستند.
در این باره چند نکته را باید یادآوری کرد:
نخست، برخی محدودیتهای عجیب و غریب در ایران که نه توجیه شرعی دارد و نه پشتوانهی قانونی (همچون اجازه ندادن به زنان برای ورود به ورزشگاه، سانسور خبری ورزش بانوان، سانسور ساز موسیقی در تلویزیون، لغو کنسرتهای موسیقی، تصمیمگیریهای سلیقهای دربارهی نوع و رنگ پوشش جوانان و…)، آنچنان فضای ذهنی خارجیان را دربارهی شرایط ایران آماده کرده که هرگونه سخنی دربارهی ایران را میپذیرند.
دوم، با این دستگاه عریض و طویل صدا و سیما و شبکههای بینالمللیاش، و خبرگزاریهای به اصطلاح بینالمللیای که هر کدامشان بودجههای میلیاردی بیتالمال را از وزارتخانهها و سازمانهای متبوعشان دریافت میکنند، ما هنوز نتوانستهایم یک تصویر بسیار ساده و ابتدایی از ایران را به نمایش بگذاریم. تا آنجا که هنوز خیلی از شهروندان کشور همسایهمان، ترکیه، گمان میکنند در ایران روزانه مجازاتهایی همچون سنگسار، قطع دست، شلاق زدن زنانی که چند تار مویشان بیرون باشد و… در جریان است. همین، یکی از دلایل ترس ترکیهایها برای سفر به ایران است. البته صدا و سیمایی که با اخبار نادرست از یکسو، و نادیده گرفتن واقعیات جامعه از سوی دیگر، هنوز نتوانسته اعتماد شهروندان خودش را به دست آورد، چه انتظاری است که شبکههای بینالمللیاش بتواند اعتماد خارجیان را به دست آورد؟
سوم، بخش قابل توجهی از ایرانیانی که درخواست پناهندگی میدهند، از همین قشر و گروه هستند. نه توجیهی دارند برای پناهندگی، نه هنر و دانشی دارند که به درد کشوری دیگر خورده و بتوانند شهروندی آنجا را بگیرند. همین است که به چنین دروغهای شاخداری متوسل میشوند. چند سال پیش هم در یادداشتی در رسانهها نوشتم بخش قابل توجهی از ایرانیانی که برای پناهندگی به ترکیه میآیند، سخنان و ادعاهایی بسیار سخیف و دروغهایی شاخداری دربارهی وضعیتشان در ایران میگویند. همچنانکه تعداد زیادیشان هم ادعا میکنند همجنسباز بوده و یا از دین اسلام برگشتهاند و اگر به ایران بیایند، اعدام خواهند شد.
چهارم، حقیقتا نمیدانم بخش فرهنگی سفارت ایران در ترکیه چقدر در خودش جدیت میبیند که این خبر را پیگیری کرده و از رسانههایی که این خبر را منتشر کردهاند (بهویژه روزنامهی جمهوریت که به نظر میآیِد نخستین بار این خبر را منتشر کرد)، بخواهد بر پایهی اخلاق رسانهای، در همان صفحهای که این خبر نوشته شده، تکذیبیه را هم منتشر کنند. از سوی دیگر، رایزنی فرهنگی سفارت لازم است به نمایندگی از مردم ایران، از این دو جوان شکایت کرده و در دادگاههای خود کشور ترکیه، آنها را محکوم نماید تا مجازات شوند (هرچند باید پیش از همه، ریشهی رفتارهایی را خشکاند که هر ادعایی دربارهی ایران را باورپذیر کردهاند).
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
اگر با خواندن جملهی بالا شوکه شدهاید، اجازه بدهید بخش بعدیاش را هم بنویسم تا در شوک کامل فرو بروید: اگر زنی موی سرش را رنگ کند، دستش را قطع میکنند. اینها قوانین ایران است؛ بر پایهی آنچه دو جوان ایرانی در ترکیه گفتهاند.
دیروز یکی از کارمندان دانشگاه که مرا دید، ماجرا را پرسید. من هم روحم از همهجا بیخبر، گفتم نمیدانم دربارهی چه صحبت میکند. تا اینکه اخبار را نگاه کرده و دیدم در رسانههای ترکیه نوشته که دو جوان ایرانی که قاچاقی به ترکیه آمده بودند، توسط پلیس دستگیر شده و قرار بود به ایران باز گردانده شوند. اما دختر خانم که موهایش را رنگ کرده، مثل باران بهار گریه میکرد که چون حجابم را برداشته و موهایم را رنگ کردهام، اگر به ایران برگردم، دستم را قطع میکنند. دوست پسرم هم که بدنش پر از خالکوبی است، اعدام خواهد شد. البته در کلیپی کوتاهی که از این دو در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود، پسر ایرانی با گریه میگوید: «هفت سال». به نظر میآید منظورش این است که به خاطر خالکوبیاش هفت سال به زندان خواهد رفت. اما اینکه بعدها چه گفتهاند مشخص نیست. اینکه آیا چنین سخنانی را واقعا گفتهاند یا مترجمان سازمان امنیت درست نفهمیدهاند، باید بررسی شود. اما اگر همان هفت سال را هم ادعا کرده باشد که به زندان میرود، جای شگفتی است. فعلا که رسانههای ترکیه (و بهویژه روزنامهی جمهوریت) چنین ادعایی دارند.
به هرحال این خبر آنچنان بازتاب گستردهای یافته که شهروندان ترکیه با آنها همدردی نموده و در شبکههای اجتماعی، هشتکی به نام «اجازه مرگ جوانان ایرانی را نده» راه انداختهاند. روی سخنشان هم به دولت ترکیه است که این جوانان را به ایران باز نگردانند تا اعدام نشوند. همچنانکه بسیاری هم در حال جمع کردن امضا برای یاری به آنها هستند.
در این باره چند نکته را باید یادآوری کرد:
نخست، برخی محدودیتهای عجیب و غریب در ایران که نه توجیه شرعی دارد و نه پشتوانهی قانونی (همچون اجازه ندادن به زنان برای ورود به ورزشگاه، سانسور خبری ورزش بانوان، سانسور ساز موسیقی در تلویزیون، لغو کنسرتهای موسیقی، تصمیمگیریهای سلیقهای دربارهی نوع و رنگ پوشش جوانان و…)، آنچنان فضای ذهنی خارجیان را دربارهی شرایط ایران آماده کرده که هرگونه سخنی دربارهی ایران را میپذیرند.
دوم، با این دستگاه عریض و طویل صدا و سیما و شبکههای بینالمللیاش، و خبرگزاریهای به اصطلاح بینالمللیای که هر کدامشان بودجههای میلیاردی بیتالمال را از وزارتخانهها و سازمانهای متبوعشان دریافت میکنند، ما هنوز نتوانستهایم یک تصویر بسیار ساده و ابتدایی از ایران را به نمایش بگذاریم. تا آنجا که هنوز خیلی از شهروندان کشور همسایهمان، ترکیه، گمان میکنند در ایران روزانه مجازاتهایی همچون سنگسار، قطع دست، شلاق زدن زنانی که چند تار مویشان بیرون باشد و… در جریان است. همین، یکی از دلایل ترس ترکیهایها برای سفر به ایران است. البته صدا و سیمایی که با اخبار نادرست از یکسو، و نادیده گرفتن واقعیات جامعه از سوی دیگر، هنوز نتوانسته اعتماد شهروندان خودش را به دست آورد، چه انتظاری است که شبکههای بینالمللیاش بتواند اعتماد خارجیان را به دست آورد؟
سوم، بخش قابل توجهی از ایرانیانی که درخواست پناهندگی میدهند، از همین قشر و گروه هستند. نه توجیهی دارند برای پناهندگی، نه هنر و دانشی دارند که به درد کشوری دیگر خورده و بتوانند شهروندی آنجا را بگیرند. همین است که به چنین دروغهای شاخداری متوسل میشوند. چند سال پیش هم در یادداشتی در رسانهها نوشتم بخش قابل توجهی از ایرانیانی که برای پناهندگی به ترکیه میآیند، سخنان و ادعاهایی بسیار سخیف و دروغهایی شاخداری دربارهی وضعیتشان در ایران میگویند. همچنانکه تعداد زیادیشان هم ادعا میکنند همجنسباز بوده و یا از دین اسلام برگشتهاند و اگر به ایران بیایند، اعدام خواهند شد.
چهارم، حقیقتا نمیدانم بخش فرهنگی سفارت ایران در ترکیه چقدر در خودش جدیت میبیند که این خبر را پیگیری کرده و از رسانههایی که این خبر را منتشر کردهاند (بهویژه روزنامهی جمهوریت که به نظر میآیِد نخستین بار این خبر را منتشر کرد)، بخواهد بر پایهی اخلاق رسانهای، در همان صفحهای که این خبر نوشته شده، تکذیبیه را هم منتشر کنند. از سوی دیگر، رایزنی فرهنگی سفارت لازم است به نمایندگی از مردم ایران، از این دو جوان شکایت کرده و در دادگاههای خود کشور ترکیه، آنها را محکوم نماید تا مجازات شوند (هرچند باید پیش از همه، ریشهی رفتارهایی را خشکاند که هر ادعایی دربارهی ایران را باورپذیر کردهاند).
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
حاشیهای پررنگتر از تجاوز به کودک افغانستانی
امیر هاشمی مقدم
محمدجواد ابطحی، نماینده خمینیشهر در مجلس، نامهای به رئیس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به دلیل اطلاعرسانی درباره تجاوز به دختربچه افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور شده است. درباره این موضوع چند نکته را باید یادآوری کرد:
1- این رفتار نماینده مجلس، چیزی فراتر از پوپولیسم سیاسی در راستای جمع کردن رأی مردم شهرستان برای دوره بعدی نیست. شوربختانه همانگونه که پیش از این نیز بارها نوشتهام، یکی از ابزارهای نمایندگان مجلس ایران برای رأی جمع کردن در حوزههایی که مهاجرین افغانستان هم هستند، حمله به مهاجرین و مقصر قلمداد کردن آنان در همه عرصههایی است که ناکارآمدی مسئولین شهرستان آشکار شده است. بیگمان اگر روزی برسد که مهاجرین هم به هر ترتیبی حق رأی داشته باشند، در آن روز شاهد چرخش صد و هشتاد درجهای همین نمایندگانی هستیم که برای جمع کردن یک مشت رأی، آشکارا خواستار بیعدالتی هستند.
2- همزمانی انتشار این نامه با ایام شهادت حضرت علی (ع)، مظهر عدالتخواهی نه تنها شیعیان، بلکه مسلمانان جهان، درخور تأمل است. کشوری که داعیه علوی بودن دارد، نمایندهاش از خبر انتشار تجاوز بر کودکی مهاجر و بیپناه، آنچنان برآشفته میشود که خواستار کنارهگیری شخصی است که خبر را رسما تایید کرده است. حال آنکه حضرت علی میفرماید اگر در سرزمین اسلامی خلخال از پای زنی یهودی در آورند و مسلمان از غصه این حنایت دق کند و بمیرد، شگفت نیست. علی کجا و مدعیان علوی کجا؟!
3- در واقع رئیس اورژانس اجتماعی کشور این خبر را منتشر نکرده، بلکه خبری که چند روز دهان به دهان میگشته را تایید کرده و با بیان روایت رسمی، از شاخ و برگ دادنها و شایعهپراکنیهای بیشتر، پیشگیری کرده است. این رفتار رئیس سازمان بهزیستی کشور، یک رفتار کاملا هوشمندانه و حرفهای بوده است. اصولا از کسی که رئیس اورژانس اجتماعی کشوری به این گستردگی میشود، انتظاری به جز این نمیرود که تواناییاش را در اینگونه موارد نشان دهد.
4- خمینیشهر، جزو شهرهای سنتی و مذهبی استان، با مردمانی بسیار باورمند بوده است. اینکه اکنون چند سالی است گاهی خبرهایی اینچنین دهشتناک از دل این شهر بیرون میآید را باید از مسئولینی همچون همین جناب نماینده پرسان شد که چه بر سر این شهر آوردهاند؟ بهتر است به جای سرکوب خبری و تهدید و فشار، مسئولیتهای خویش را پذیرا شده، بیراههها و کژ راهههایی که رفتهاند را، باز گشته و به امور و مسائل جدیتر بپردازند.
5- انتقادات نماینده به انتشار این خبر، بسیار ناشیانه است. برای نمونه میگوید: «اولا معلوم نیست تجاوز حتمی باشد، ثانیا معلوم نیست چند نفر بودهاند، ثالثا معلوم نیست تبعه چه کشوری بوده، رابعا معلوم نیست انگیزههای عامل یا عاملین در صورت صحت ماجرا چه بوده است». در پاسخ به پرسش نخست، طبیعتا اورژانس کشور خبر را از مبادی حرفهای و رسمی همچون پزشکان بیمارستان دریافت کرده است. همچنانکه احتمالا نماینده از وجود سازمانی به نام پزشکی قانونی و توانمندیهای این سازمان آگاه باشد. درباره پرسش دوم، سوم و چهارم، پاسخ هر چه که باشد، هیچ تغییری در اصل ماجرا به وجود نمیآورد. اگرچه درباره همه موارد، شواهدی توسط همسایگان ارائه شده است. شاید هم بهتر باشد جناب نماینده، پاسخ پرسش سوم را از ماموران پلیسی بگیرد که با اطمینان به خانواده دخترک گفتهاند متجاوز، به هیچ وجه نمیتواند ایرانی باشد و حتما افغانستانی بوده است. ماموران پلیس هم لابد همچون همین جناب نماینده، حقیقت را قربانی تعصب کورکورانه نکردهاند.
6- دست آخر هم نماینده یادشده، به دستاویز همیشگی متوسل شده و با دشمنتراشی و یافتن رد پای دشمنان در این خبر، به ترتیب از «اسلام، پیامبر، اهل بیت، امام خمینی، رهبری و مردم شهیدپرور شهرستان» مایه گذاشته و این خبر را مصداق افترا به همه این افراد یادشده دانسته است؛ بدون هیچگونه توضیحی درباره ارتباط بین اینها. آسیبی که اینگونه هزینهکردنها از اسلام بر این دین وارد کرده را، بعید است هیچ دشمن خارجیای وارد کرده باشد. اتفاقا به جرأت میتوان گفت خود جناب نماینده با این نامهای که منتشر کرده، به همه این افراد و بهویژه مردمان شهرستان خمینیشهر آسیب زده است. کافی است نگاهی به بازتاب نامه یادشده در رسانههای داخلی و خارجی و شبکههای اجتماعی بیندازند. افلا یتفکرون!
7- تا زمانی که نظارت استصوابی، دسترسی بسیاری از شایستگان را از رسیدن به مجلس و نمایندگی شایسته مردمان شهرشان محروم سازد، هم شاهد حضور افرادی این چنین در مجلس خواهیم بود و هم شنونده سخنانی اینچنین پوچ و هزینهساز.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
محمدجواد ابطحی، نماینده خمینیشهر در مجلس، نامهای به رئیس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به دلیل اطلاعرسانی درباره تجاوز به دختربچه افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور شده است. درباره این موضوع چند نکته را باید یادآوری کرد:
1- این رفتار نماینده مجلس، چیزی فراتر از پوپولیسم سیاسی در راستای جمع کردن رأی مردم شهرستان برای دوره بعدی نیست. شوربختانه همانگونه که پیش از این نیز بارها نوشتهام، یکی از ابزارهای نمایندگان مجلس ایران برای رأی جمع کردن در حوزههایی که مهاجرین افغانستان هم هستند، حمله به مهاجرین و مقصر قلمداد کردن آنان در همه عرصههایی است که ناکارآمدی مسئولین شهرستان آشکار شده است. بیگمان اگر روزی برسد که مهاجرین هم به هر ترتیبی حق رأی داشته باشند، در آن روز شاهد چرخش صد و هشتاد درجهای همین نمایندگانی هستیم که برای جمع کردن یک مشت رأی، آشکارا خواستار بیعدالتی هستند.
2- همزمانی انتشار این نامه با ایام شهادت حضرت علی (ع)، مظهر عدالتخواهی نه تنها شیعیان، بلکه مسلمانان جهان، درخور تأمل است. کشوری که داعیه علوی بودن دارد، نمایندهاش از خبر انتشار تجاوز بر کودکی مهاجر و بیپناه، آنچنان برآشفته میشود که خواستار کنارهگیری شخصی است که خبر را رسما تایید کرده است. حال آنکه حضرت علی میفرماید اگر در سرزمین اسلامی خلخال از پای زنی یهودی در آورند و مسلمان از غصه این حنایت دق کند و بمیرد، شگفت نیست. علی کجا و مدعیان علوی کجا؟!
3- در واقع رئیس اورژانس اجتماعی کشور این خبر را منتشر نکرده، بلکه خبری که چند روز دهان به دهان میگشته را تایید کرده و با بیان روایت رسمی، از شاخ و برگ دادنها و شایعهپراکنیهای بیشتر، پیشگیری کرده است. این رفتار رئیس سازمان بهزیستی کشور، یک رفتار کاملا هوشمندانه و حرفهای بوده است. اصولا از کسی که رئیس اورژانس اجتماعی کشوری به این گستردگی میشود، انتظاری به جز این نمیرود که تواناییاش را در اینگونه موارد نشان دهد.
4- خمینیشهر، جزو شهرهای سنتی و مذهبی استان، با مردمانی بسیار باورمند بوده است. اینکه اکنون چند سالی است گاهی خبرهایی اینچنین دهشتناک از دل این شهر بیرون میآید را باید از مسئولینی همچون همین جناب نماینده پرسان شد که چه بر سر این شهر آوردهاند؟ بهتر است به جای سرکوب خبری و تهدید و فشار، مسئولیتهای خویش را پذیرا شده، بیراههها و کژ راهههایی که رفتهاند را، باز گشته و به امور و مسائل جدیتر بپردازند.
5- انتقادات نماینده به انتشار این خبر، بسیار ناشیانه است. برای نمونه میگوید: «اولا معلوم نیست تجاوز حتمی باشد، ثانیا معلوم نیست چند نفر بودهاند، ثالثا معلوم نیست تبعه چه کشوری بوده، رابعا معلوم نیست انگیزههای عامل یا عاملین در صورت صحت ماجرا چه بوده است». در پاسخ به پرسش نخست، طبیعتا اورژانس کشور خبر را از مبادی حرفهای و رسمی همچون پزشکان بیمارستان دریافت کرده است. همچنانکه احتمالا نماینده از وجود سازمانی به نام پزشکی قانونی و توانمندیهای این سازمان آگاه باشد. درباره پرسش دوم، سوم و چهارم، پاسخ هر چه که باشد، هیچ تغییری در اصل ماجرا به وجود نمیآورد. اگرچه درباره همه موارد، شواهدی توسط همسایگان ارائه شده است. شاید هم بهتر باشد جناب نماینده، پاسخ پرسش سوم را از ماموران پلیسی بگیرد که با اطمینان به خانواده دخترک گفتهاند متجاوز، به هیچ وجه نمیتواند ایرانی باشد و حتما افغانستانی بوده است. ماموران پلیس هم لابد همچون همین جناب نماینده، حقیقت را قربانی تعصب کورکورانه نکردهاند.
6- دست آخر هم نماینده یادشده، به دستاویز همیشگی متوسل شده و با دشمنتراشی و یافتن رد پای دشمنان در این خبر، به ترتیب از «اسلام، پیامبر، اهل بیت، امام خمینی، رهبری و مردم شهیدپرور شهرستان» مایه گذاشته و این خبر را مصداق افترا به همه این افراد یادشده دانسته است؛ بدون هیچگونه توضیحی درباره ارتباط بین اینها. آسیبی که اینگونه هزینهکردنها از اسلام بر این دین وارد کرده را، بعید است هیچ دشمن خارجیای وارد کرده باشد. اتفاقا به جرأت میتوان گفت خود جناب نماینده با این نامهای که منتشر کرده، به همه این افراد و بهویژه مردمان شهرستان خمینیشهر آسیب زده است. کافی است نگاهی به بازتاب نامه یادشده در رسانههای داخلی و خارجی و شبکههای اجتماعی بیندازند. افلا یتفکرون!
7- تا زمانی که نظارت استصوابی، دسترسی بسیاری از شایستگان را از رسیدن به مجلس و نمایندگی شایسته مردمان شهرشان محروم سازد، هم شاهد حضور افرادی این چنین در مجلس خواهیم بود و هم شنونده سخنانی اینچنین پوچ و هزینهساز.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
پیادهروی از تهران تا مازندران
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
توضیح: با آنکه میدانم هر وقت نقدی تند ننویسم و از شرایط ننالم، برخی کاربران کانال را ترک میکنند، اما باز هم باور دارم گاهی در میانه اخبار نگرانکننده، باید راه گریزی یافت. و چه بهتر از دوری از این اخبار؟ بنابراین شاید دو سه روز پیادهروی در طبیعت خلوتی که شما را از میان کوه و دشت از تهران به مازندران میرساند، برایتان جالب باشد. بهترین زمان چنین سفری، روزهای پایانی خرداد و آغازین تیرماه است. پس زودتر با دوستان پایهتان هماهنگ کرده و تصمیم بگیرید! آنچه در زیر میآید، چکیدهای بسیار کوتاه از سفرنامه مفصلی است که پنج سال پیش منتشر کردم. لینک سفرنامه کامل را همراه با تصاویر، در زیر همین نوشتار میبینید.
در میانه یک کار پژوهشی، متوجه وجود راهی قدیمی از مازندران به تهران شدم که به فراموشی سپرده شده است. اینچنین بود که با محسن گلعنبری تصمیم گرفتیم این راه را تجربه کنیم. صبح روز شنبه، 25 خرداد 92 از میدان تجریش به فَشَم و از آنجا هم با سواریها، تا جلوی دروازه محیطبانی گرمابدر (منطقه حفاظتشده «وَرجین») رفتیم. آنجا هم اتفاقی وانتی که داشت سه دوچرخهسوار را به «خاتون بارگاه» میبُرد، ما را هم سوار کرد. خاتون بارگاه همگی از خودرو پیاده شده، از دوچرخهسوارها که میخواستند همین راه را با دوچرخه بپیمایند خداحافظی کرده و راه افتادیم تا کمی بیش از پنجاه کیلومتر کوهپیمایی و دشتنوردی کنیم.
از خاتون بارگاه تا دشت یونزا (یونجهزار) سرازیری است. ورودی دشت یونزا، تنگهای دشوار گذر است که پس از آن، وارد دشت یونزا شدیم. از اینجا تا پایان راه، دشتها و کوهها سرسبز و پر بود از گلهای رنگارنگ. رودخانه لار از میان دشت یونزا میگذشت که مجبور شدیم کفشها را در آورده و از آن بگذزیم.
تعداد زیادی چادر عشایر در این دشت برپا شده بود با گلههایی عموماً در نزدیکیشان و سگهایی که وحشیانه به ما حمله کرده، اما با تکهای نان رام میشدند.
نزدیک غروب به دشت سفیداب رسیدیم که با یک تنگه بزرگ، از دشت یونزا جدا میشد. چادرمان را همانجا برپا کردیم. ساعت 8:30 رفتیم توی چادر تا ابتدا کمی استراحت کرده و بعد بلند شویم برای شام خوردن. اما خوابمان برد و هیچکداممان دیگر حال بلند شدن نداشتیم.
صبح روز دوم بیدار شده و پس از صبحانه، راه افتادیم. از اینجا به بعد راه سربالایی شروع میشد. نیم ساعت که رفتیم، به آبشار زیبای سفیداب رسیدیم. در نزدیکی آبشار، ویرانههای یک کاروانسرای سنگی به چشم میخورد. هرچه جلوتر میرفتیم، سربالایی بیشتر میشد. سربالایی تند کوه نخست را که پشت سر نهادیم، سر و کله چند یخچال برفی بسیار بزرگ پیدا شد که باید از رویشان میگذشتیم.
بالاخره به گردنه قو رسیدیم. ارتفاع اینجا 3407 متر و بالاترین نقطه در طول راهمان بود؛ بنابراین بقیه راه، سرازیری میشد. پس از یک سرازیری تند، وارد راهی شدیم که در واقع دره بود. در بخشی از این راه، ویرانه کاروانسرایی دیده میشد که برای در امان بودن از سرما، زیر زمین ساخته بودند.
راه را از کنار کوه «سینه خاص» ادامه دادیم تا غروب آفتاب و پس از گذر از درون رودخانه، به «دفتر» در منطقه پاکبود رسیدیم. اتاقکی کاهگلی که غدیر، مسئول گله آستان در آن زندگی میکند. شنیده بودیم که شبها به کوهنوردان جا میدهند. همین که از او در اینباره پرسیدیم، دعوتمان کرد.
غدیر برایمان چای تازهدم ریخت که گلمحمد هم آمد؛ جوانی اهل فاریاب افغانستان که زن و سه فرزند داشت و سالی یکبار به آنها سر میزد. با او بیشتر از غدیر که کم سخن میگفت، صمیمی شدیم. دل و جگر گوسفند را برای شام، سرخ کرده و ما را هم مهمان کردند. شام و چایی را که خوردیم، گلمحمد رفت تا در کنار گلهاش و آتش شب را صبح کند. ما هم خوابیدیم.
صبح روز سوم بیدار شده و پس از صبحانه، راه افتادیم. راه مالرو از کف دره و نزدیکی رودخانه میگدشت. آبشار یالرود که چند ده متر ارتفاع دارد هم سر راهمان بود.
همچنان سرازیری در پیش داشتیم. بخشهایی از راه و پل قدیمی در اینجا دیده میشد. بعدازظهر بود که کمکم وارد درهای پر درخت شدیم. اینجا زمینها و باغهای روستای یالرود مازندران بود. جلوتر که رفتیم، خانههای یالرود هم پیدا شد. اینجا دیگر پیادهرویمان به پایان میرسید. خودمان را به روستا رسانده و با پرداخت کرایه به یک لندرور قدیمی، به بلده رفته و از آنجا هم با سواریهای خطی، به آمل رفتیم...
دیگر سفرنامهها و یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
لینک سفرنامه کامل با تصاویر راه و توضیحات بیشتر:
http://moghaddames.blogfa.com/post/416
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
توضیح: با آنکه میدانم هر وقت نقدی تند ننویسم و از شرایط ننالم، برخی کاربران کانال را ترک میکنند، اما باز هم باور دارم گاهی در میانه اخبار نگرانکننده، باید راه گریزی یافت. و چه بهتر از دوری از این اخبار؟ بنابراین شاید دو سه روز پیادهروی در طبیعت خلوتی که شما را از میان کوه و دشت از تهران به مازندران میرساند، برایتان جالب باشد. بهترین زمان چنین سفری، روزهای پایانی خرداد و آغازین تیرماه است. پس زودتر با دوستان پایهتان هماهنگ کرده و تصمیم بگیرید! آنچه در زیر میآید، چکیدهای بسیار کوتاه از سفرنامه مفصلی است که پنج سال پیش منتشر کردم. لینک سفرنامه کامل را همراه با تصاویر، در زیر همین نوشتار میبینید.
در میانه یک کار پژوهشی، متوجه وجود راهی قدیمی از مازندران به تهران شدم که به فراموشی سپرده شده است. اینچنین بود که با محسن گلعنبری تصمیم گرفتیم این راه را تجربه کنیم. صبح روز شنبه، 25 خرداد 92 از میدان تجریش به فَشَم و از آنجا هم با سواریها، تا جلوی دروازه محیطبانی گرمابدر (منطقه حفاظتشده «وَرجین») رفتیم. آنجا هم اتفاقی وانتی که داشت سه دوچرخهسوار را به «خاتون بارگاه» میبُرد، ما را هم سوار کرد. خاتون بارگاه همگی از خودرو پیاده شده، از دوچرخهسوارها که میخواستند همین راه را با دوچرخه بپیمایند خداحافظی کرده و راه افتادیم تا کمی بیش از پنجاه کیلومتر کوهپیمایی و دشتنوردی کنیم.
از خاتون بارگاه تا دشت یونزا (یونجهزار) سرازیری است. ورودی دشت یونزا، تنگهای دشوار گذر است که پس از آن، وارد دشت یونزا شدیم. از اینجا تا پایان راه، دشتها و کوهها سرسبز و پر بود از گلهای رنگارنگ. رودخانه لار از میان دشت یونزا میگذشت که مجبور شدیم کفشها را در آورده و از آن بگذزیم.
تعداد زیادی چادر عشایر در این دشت برپا شده بود با گلههایی عموماً در نزدیکیشان و سگهایی که وحشیانه به ما حمله کرده، اما با تکهای نان رام میشدند.
نزدیک غروب به دشت سفیداب رسیدیم که با یک تنگه بزرگ، از دشت یونزا جدا میشد. چادرمان را همانجا برپا کردیم. ساعت 8:30 رفتیم توی چادر تا ابتدا کمی استراحت کرده و بعد بلند شویم برای شام خوردن. اما خوابمان برد و هیچکداممان دیگر حال بلند شدن نداشتیم.
صبح روز دوم بیدار شده و پس از صبحانه، راه افتادیم. از اینجا به بعد راه سربالایی شروع میشد. نیم ساعت که رفتیم، به آبشار زیبای سفیداب رسیدیم. در نزدیکی آبشار، ویرانههای یک کاروانسرای سنگی به چشم میخورد. هرچه جلوتر میرفتیم، سربالایی بیشتر میشد. سربالایی تند کوه نخست را که پشت سر نهادیم، سر و کله چند یخچال برفی بسیار بزرگ پیدا شد که باید از رویشان میگذشتیم.
بالاخره به گردنه قو رسیدیم. ارتفاع اینجا 3407 متر و بالاترین نقطه در طول راهمان بود؛ بنابراین بقیه راه، سرازیری میشد. پس از یک سرازیری تند، وارد راهی شدیم که در واقع دره بود. در بخشی از این راه، ویرانه کاروانسرایی دیده میشد که برای در امان بودن از سرما، زیر زمین ساخته بودند.
راه را از کنار کوه «سینه خاص» ادامه دادیم تا غروب آفتاب و پس از گذر از درون رودخانه، به «دفتر» در منطقه پاکبود رسیدیم. اتاقکی کاهگلی که غدیر، مسئول گله آستان در آن زندگی میکند. شنیده بودیم که شبها به کوهنوردان جا میدهند. همین که از او در اینباره پرسیدیم، دعوتمان کرد.
غدیر برایمان چای تازهدم ریخت که گلمحمد هم آمد؛ جوانی اهل فاریاب افغانستان که زن و سه فرزند داشت و سالی یکبار به آنها سر میزد. با او بیشتر از غدیر که کم سخن میگفت، صمیمی شدیم. دل و جگر گوسفند را برای شام، سرخ کرده و ما را هم مهمان کردند. شام و چایی را که خوردیم، گلمحمد رفت تا در کنار گلهاش و آتش شب را صبح کند. ما هم خوابیدیم.
صبح روز سوم بیدار شده و پس از صبحانه، راه افتادیم. راه مالرو از کف دره و نزدیکی رودخانه میگدشت. آبشار یالرود که چند ده متر ارتفاع دارد هم سر راهمان بود.
همچنان سرازیری در پیش داشتیم. بخشهایی از راه و پل قدیمی در اینجا دیده میشد. بعدازظهر بود که کمکم وارد درهای پر درخت شدیم. اینجا زمینها و باغهای روستای یالرود مازندران بود. جلوتر که رفتیم، خانههای یالرود هم پیدا شد. اینجا دیگر پیادهرویمان به پایان میرسید. خودمان را به روستا رسانده و با پرداخت کرایه به یک لندرور قدیمی، به بلده رفته و از آنجا هم با سواریهای خطی، به آمل رفتیم...
دیگر سفرنامهها و یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
لینک سفرنامه کامل با تصاویر راه و توضیحات بیشتر:
http://moghaddames.blogfa.com/post/416
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
رویای تشکیل انگلستان یکپارچه
امیر هاشمی مقدم
تاکنون دو فصل از سریال تاریخی «آخرین پادشاهی» (The Last Kingdom) نمایش داده شده است. رویدادهای داستان (برپایه رمانی به نام «داستانهای ساکسون» نوشته برنارد کارنول) در سده نهم میلادی و در سرزمین انگلستان رخ میدهد؛ جایی که هفت پادشاهی جداگانه بر آن حکم میرانند و عدهای در تلاش برای همبستگی آنها هستند. بسیاری از منتقدان، آنرا شبیه و برگزفته از سریال «بازی تاج و تخت» دانسنهاند.
«آخرین پادشاهی»، همچون دیگر فیلمها و سریالهای تاریخی، بیش از آنکه بخواهد گذشته را دقیقا و بر پایه اسناد تاریخی نشان دهد، امروزه (یعنی آنچه از فضای امروزین انگلستان باید نمایش داده شود) را از دریچه سینمای تاریخی بازنمایی میکند. اینکه چه کسی این سریال را ساخته، مشخص میکند که قرار است چه چیزی را و چگونه بازنمایی کند. برای درک بهتر موضوع، فیلم «300» را مثال میزنم. این فیلم در اوج تنش میان ایران و امریکا در سال 2006 ساخته شد؛ بنابراین اگرچه به ظاهر، ایران دوره هخامنشی را تاریک نشان میداد، اما عملا هدفش ارائه چهرهای منفی از ایران امروزین بود برای توجیه سختگیریهای امریکا در برابر این کشور (این موضوع را در پایاننامه ارشدم، «بررسی انسانشناختی سینمای تاریخی ایران» (1386) و کتابی به همین نام (1392)، مفصلا شرح دادهام).
سریال «آخرین پادشاهی» هم توسط بیبیسی ساخته شده است. بیبیسی بنگاه خبری وابسته به دستگاه دیپلماسی بریتانیا است؛ بنابراین طبیعتا نگاهش به تاریخ این کشور مثبت است (البته ایران در این میان و در میان همه کشورهای جهان، استثنائی است. بیگمان اگر قرار باشد روزی مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی ممنوعیت ساخت فیلم و سریال درباره تاریخ ایران پیش از اسلام را کنار نهاده و مثلا درباره تاریخ هخامنشیان فیلم بسازند، نگاهشان به این دوره اگر منفیتر از فیلم 300 نباشد، مثبتتر هم نخواهد بود. در این باره یادداشت جداگانهای خواهم نوشت). اما نکته دیگر آن است که بیبیسی (بخوانید دستگاه دیپلماسی انگلستان) میخواهد چه چیزی را از انگلستان امروزین در قالب سریال تاریخی بازنمایی کند؟ پاسخ از همان نخستین قسمتهای سریال آشکار میشود: «انگلستان یکپارچه».
این سریال پر است از سخنان مهیج درباره لزوم یکپارچگی انگلستان و دادن هرگونه هزینهای در این راه. در این زمینه، چند عنصر نمادین بیش از سایر نمادها به چشم میآید: «پادشاه بهعنوان محور اتحاد»، «میهن و سزمین» و «تاریخ میهن». سخنانی که درباره این مفاهیم در گفتگو (دیالوگ)های سریال به کار میرود، آنچنان آشکار است که گاهی بیشتر به سخنرانی میماند تا گفتگوی شخصیتهای فیلم. برای نمونه، پادشاه «آلفرد» به دستیارش «اودا» درباره اهمیت تاریخ انگلستان میگوید: «تمام ارزش یک کشور به تاریخچه آن وابسته است». و یا همین اودای دستیار به پادشاه میگوید که اگر پسرش را با دست خودش کشته، تنها برای میهنش بوده است. همچنین جملهای که دو بار در یک قسمت سریال تکرار میشود: «چه چیزی به یک مرد جرأت میدهد تا جانش را برای سرزمینی که در آن زندگی میکند و مردمانی که در آن زندگی میکنند بدهد؟ تنها عشق [به میهن] است».
این سریال بیگمان برای تقویت ملیگرایی در بریتانیا ساخته شده است (بریتانیای امروزین، در سده هفدهم و از ترکیب انگلستان و ولز از یکسو و اسکاتلند از سوی دیگر شکل گرفت)، اما یکپارچگی سرزمینی این کشور پادشاهی در تلاطم و مورد انتقاد بخشهایی از این سرزمین است. بخش زیادی از مردمان اسکاتلند و ایرلند شمالی خواهان جدایی و استقلال از بریتانیا/انگلستان هستند. حتی کار به تشکیل ارتش سری علیه بریتانیا و چندین دهه نبرد کشید؛ اما این جنبشها توسط دولت مرکزی سرکوب شد. حتی همین شبکه بیبیسی چندین مستند درباره این درخواستهای جداییطلبانه ساخته و در ظاهر بیطرفی، جداییخواهان را تروریستهایی نشان میدهد که خواستههای منطقی ندارند. همین نگاه مرکز گرایانه را بیبیسی در سریال تاریخی آخرین پادشاهی نیز به خوبی دارد از تاریخ بازنمایی میکند.
اما همین بیبیسی وقتی به ایران میرسد، در ظاهر نشستهای علمی، از جداییطلبان یا کسانی که به تاریخ ایران حمله میکنند، دعوت کرده و برای توجیه و کسترش اندیشههایشان، تریبون در اختیارشان میگذارد. این روشنفکر بازیها تنها برای ایران تجویز میشود؛ وگرنه نه انگلستان و نه هیچ کشور دیگری چنین نسخههایی برای خودش تجویز نمیکند.
البته بیبیسی و جداییطلبان در این راه تنها نیستند؛ مسئولین فرهنگی کشورمان نیز، با هزینههای کلانی که صرف نفی تاریخ –بهویژه باستان- ایران میکنند (و نتیجهاش تضعیف حس میهندوستی است)، بستر مناسبی فراهم آوردهاند برای این افراد.
(این نوشته را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید).
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
تاکنون دو فصل از سریال تاریخی «آخرین پادشاهی» (The Last Kingdom) نمایش داده شده است. رویدادهای داستان (برپایه رمانی به نام «داستانهای ساکسون» نوشته برنارد کارنول) در سده نهم میلادی و در سرزمین انگلستان رخ میدهد؛ جایی که هفت پادشاهی جداگانه بر آن حکم میرانند و عدهای در تلاش برای همبستگی آنها هستند. بسیاری از منتقدان، آنرا شبیه و برگزفته از سریال «بازی تاج و تخت» دانسنهاند.
«آخرین پادشاهی»، همچون دیگر فیلمها و سریالهای تاریخی، بیش از آنکه بخواهد گذشته را دقیقا و بر پایه اسناد تاریخی نشان دهد، امروزه (یعنی آنچه از فضای امروزین انگلستان باید نمایش داده شود) را از دریچه سینمای تاریخی بازنمایی میکند. اینکه چه کسی این سریال را ساخته، مشخص میکند که قرار است چه چیزی را و چگونه بازنمایی کند. برای درک بهتر موضوع، فیلم «300» را مثال میزنم. این فیلم در اوج تنش میان ایران و امریکا در سال 2006 ساخته شد؛ بنابراین اگرچه به ظاهر، ایران دوره هخامنشی را تاریک نشان میداد، اما عملا هدفش ارائه چهرهای منفی از ایران امروزین بود برای توجیه سختگیریهای امریکا در برابر این کشور (این موضوع را در پایاننامه ارشدم، «بررسی انسانشناختی سینمای تاریخی ایران» (1386) و کتابی به همین نام (1392)، مفصلا شرح دادهام).
سریال «آخرین پادشاهی» هم توسط بیبیسی ساخته شده است. بیبیسی بنگاه خبری وابسته به دستگاه دیپلماسی بریتانیا است؛ بنابراین طبیعتا نگاهش به تاریخ این کشور مثبت است (البته ایران در این میان و در میان همه کشورهای جهان، استثنائی است. بیگمان اگر قرار باشد روزی مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی ممنوعیت ساخت فیلم و سریال درباره تاریخ ایران پیش از اسلام را کنار نهاده و مثلا درباره تاریخ هخامنشیان فیلم بسازند، نگاهشان به این دوره اگر منفیتر از فیلم 300 نباشد، مثبتتر هم نخواهد بود. در این باره یادداشت جداگانهای خواهم نوشت). اما نکته دیگر آن است که بیبیسی (بخوانید دستگاه دیپلماسی انگلستان) میخواهد چه چیزی را از انگلستان امروزین در قالب سریال تاریخی بازنمایی کند؟ پاسخ از همان نخستین قسمتهای سریال آشکار میشود: «انگلستان یکپارچه».
این سریال پر است از سخنان مهیج درباره لزوم یکپارچگی انگلستان و دادن هرگونه هزینهای در این راه. در این زمینه، چند عنصر نمادین بیش از سایر نمادها به چشم میآید: «پادشاه بهعنوان محور اتحاد»، «میهن و سزمین» و «تاریخ میهن». سخنانی که درباره این مفاهیم در گفتگو (دیالوگ)های سریال به کار میرود، آنچنان آشکار است که گاهی بیشتر به سخنرانی میماند تا گفتگوی شخصیتهای فیلم. برای نمونه، پادشاه «آلفرد» به دستیارش «اودا» درباره اهمیت تاریخ انگلستان میگوید: «تمام ارزش یک کشور به تاریخچه آن وابسته است». و یا همین اودای دستیار به پادشاه میگوید که اگر پسرش را با دست خودش کشته، تنها برای میهنش بوده است. همچنین جملهای که دو بار در یک قسمت سریال تکرار میشود: «چه چیزی به یک مرد جرأت میدهد تا جانش را برای سرزمینی که در آن زندگی میکند و مردمانی که در آن زندگی میکنند بدهد؟ تنها عشق [به میهن] است».
این سریال بیگمان برای تقویت ملیگرایی در بریتانیا ساخته شده است (بریتانیای امروزین، در سده هفدهم و از ترکیب انگلستان و ولز از یکسو و اسکاتلند از سوی دیگر شکل گرفت)، اما یکپارچگی سرزمینی این کشور پادشاهی در تلاطم و مورد انتقاد بخشهایی از این سرزمین است. بخش زیادی از مردمان اسکاتلند و ایرلند شمالی خواهان جدایی و استقلال از بریتانیا/انگلستان هستند. حتی کار به تشکیل ارتش سری علیه بریتانیا و چندین دهه نبرد کشید؛ اما این جنبشها توسط دولت مرکزی سرکوب شد. حتی همین شبکه بیبیسی چندین مستند درباره این درخواستهای جداییطلبانه ساخته و در ظاهر بیطرفی، جداییخواهان را تروریستهایی نشان میدهد که خواستههای منطقی ندارند. همین نگاه مرکز گرایانه را بیبیسی در سریال تاریخی آخرین پادشاهی نیز به خوبی دارد از تاریخ بازنمایی میکند.
اما همین بیبیسی وقتی به ایران میرسد، در ظاهر نشستهای علمی، از جداییطلبان یا کسانی که به تاریخ ایران حمله میکنند، دعوت کرده و برای توجیه و کسترش اندیشههایشان، تریبون در اختیارشان میگذارد. این روشنفکر بازیها تنها برای ایران تجویز میشود؛ وگرنه نه انگلستان و نه هیچ کشور دیگری چنین نسخههایی برای خودش تجویز نمیکند.
البته بیبیسی و جداییطلبان در این راه تنها نیستند؛ مسئولین فرهنگی کشورمان نیز، با هزینههای کلانی که صرف نفی تاریخ –بهویژه باستان- ایران میکنند (و نتیجهاش تضعیف حس میهندوستی است)، بستر مناسبی فراهم آوردهاند برای این افراد.
(این نوشته را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید).
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
شهر شب: شهر منحرفان
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
ساعت ۳ نیمهشب به غذاخوری دانشگاهمان (حاجتتپه، آنکارا) میروم. دانشجویان پسر و دختر در کنار یکدیگر سحری میخورند. حتی بهجز ماه رمضان، نیمهشبها روبروی کتابخانه شبانهروزی و بهویژه در چمن پارک، دانشجویان بسیاری مشغول نوشیدن چای و گپ و گفتاند. بیش از اینها، درون کتابخانه دارند مطالعه میکنند. همچنانکه بازار مکاره و رنگارنگ مرکز شهر آنکارا هم که از ساعت ۱۰ شب آغاز میشود، تا نیمهشب پر جنب و جوش است. چنین تجربهای در ایران دستیافتنی نیست. چند نکته در این باره به ذهنم میرسد:
1- شهرهای ایران، شهرهای روزانهاند. درگذشته همین که هوا تاریک میشد، بازارها بسته شده و عموما بیرون بودن از خانه جرم بود. با فراگیر شدن نیروی برق و روشنایی آن، شهرها هم اندک اندک کمی بیشتر بیدار ماندند. این ساعت بیداری شهر، در سالهای پایانی پهلوی، تا نیمهشب و برای برخی تا بامداد ادامه یافت. اما با انقلاب 57، دوباره ساعت خواب و بیداری شهرها دستخوش دگرگونی شد.
2- اصولا بیداری و بهویژه بیرون بودن شبانه در فرهنگ ایرانی-اسلامی، کاری ناپسند شمرده میشود؛ حتی اگر به صراحت به آن اشاره نشده باشد. شببیداری تنها در حالت «شب زندهداری» ارزشمند است؛ اصطلاحی که بیشتر برای عبادتهای شبانه همچون نماز شب به کار میرود.
3- در چنین فرهنگی، حق کسانی که دوست دارند شهر را در شب تجربه کنند، فراموش میشود. بیرون بودن شبانه در شهر، ناپسند بوده و اگر از دست دزدان و خفتگیران در امان بمانید، بیگمان باید با پرسشها و بازجوییهای ماموران پلیس سر و کله بزنید. نگاه رایج به «شبگردان»، همچون دزد، منحرف جنسی و الکلی است.
4- این نادیده گرفتن زندگی شبانه البته تنها ویژه ایران نیست. حتی در کشورهای غربی نیز تا اندازهای همینگونه است. زندگی شبانه که تقریبا یک سوم زندگی هر کسی را در بر میگیرد، حتی هیچ جایی در پژوهشهای اجتماعی، تاریخی (بهجز درباره زندگی جنسی) و حتی گردشگری (باز هم بهجز گردشگری جنسی)هم ندارد. تنها در سال 2001 همایشی بینالمللی در وین اتریش در این باره برگزار و مقالات برگزیدهاش که بیشتر نگاه انسانشناختی داشتند، در قالب کتابی منتشر شد.
5- در مقالات یادشده، نکات جالبی بیان شده: از جمله اینکه کسانی که میخواهند شهر را در شب تجربه کنند، حتی در کشورهای توسعهیافته نیز با نگاه منفی، حتی از سوی پلیسها روبرو میشوند. از سوی دیگر، خود این افراد بیش از آنکه خطرناک باشند، طعمه دزدان و ولگردان هستند. بنابراین اگر اعتماد در محیط شبانه شهر بین دو نفر شکل بگیرد، بر پایه احساس نیاز به امنیت، دوستی عمیقتری ایجاد خواهد شد.
6- اما نکته مهمتری که در مقالات این کتاب به آن اشاره شده، این است که ساعت خواب یا گشت و گذار شبانه در شهر، بیش از اینکه امری فردی و بیولوژیکی باشد، امری سیاسی و پیرو تصمیمگیری رهبران، بهویژه رهبران دینی است. اینجاست که میتوان درک کرد چرا تجربه شبانه از شهر، در ایران و دیگر کشورهای مسلمان، بسیار کمتر از همین تجربه در کشورهای غربی است. در کشورهای توسعهیافته، دستکم شهر تا نیمهشب یا حتی کمی پس از آن، بیدار است. اما برای نمونه در ایران، پاسی از شب گذشته، کمتر فروشگاهی به جز خواروبار فروشی میتوان یافت که باز باشد. همانها هم تا نیمهشب خواهند بست.
7- به نظر میآید این مخالفت با تجربههای شبانه در شهر، الگویی نانوشته در باورهای اسلامی داشته باشد. برای همین ترکیه که نظام حکومتیاش سکولار بود و چند سالی است هر روز بیشتر رنگ و بوی دینی به خود میگیرد، آرام آرام زندگی شبانهاش رو به خاموشی میرود. برای نمونه، دانشگاه خودمان که برخی بخشهایش شبانهروزی بود، به گونهای محسوس دارد دگرگون میشود. چند ماه پیش ساعات کار سالن رایانه به جای شبانهروزی، از 8 بامداد تا 12 شب شد. یک مجموعه فروشگاه و رستورانهایش هم که نزدیکی خوابگاههای دانشجویی بود و تا ساعت 2 نیمهشب باز، به بهانه درگیری چند دانشجو، ساعات کارش را تا 10 شب جلو کشید. اکنون تنها کتابخانهاش شبانهروزی است؛ که آن هم مشخص نیست تا کی این وضعیتش ادامه یابد.
8- جای خالی مقالهای درباره زندگی شبانه مسلمانان، در کتاب یادشده خالی است. در آن کتاب از کشورهای آسیایی، سه کشور ژاپن، چین و هند مورد بررسی قرار گرفته و بقیه، کشورهای اروپایی و امریکایی است. در حالیکه تاثیر ایدئولوژی دینی بر نادیده گرفتن تجربیات شبانه مسلمانان، نگاهی که به افراد شببیدار در این کشورها وجود دارد، راهکارهایی که مسلمانانی همچون ایرانیان برای گریز از این محدودیتها در پیش میگیرند (همچون پارتیهای شبانه یا سبک زندگی زیرزمینی)، جای بررسی بسیار دارد.
(اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید).
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
ساعت ۳ نیمهشب به غذاخوری دانشگاهمان (حاجتتپه، آنکارا) میروم. دانشجویان پسر و دختر در کنار یکدیگر سحری میخورند. حتی بهجز ماه رمضان، نیمهشبها روبروی کتابخانه شبانهروزی و بهویژه در چمن پارک، دانشجویان بسیاری مشغول نوشیدن چای و گپ و گفتاند. بیش از اینها، درون کتابخانه دارند مطالعه میکنند. همچنانکه بازار مکاره و رنگارنگ مرکز شهر آنکارا هم که از ساعت ۱۰ شب آغاز میشود، تا نیمهشب پر جنب و جوش است. چنین تجربهای در ایران دستیافتنی نیست. چند نکته در این باره به ذهنم میرسد:
1- شهرهای ایران، شهرهای روزانهاند. درگذشته همین که هوا تاریک میشد، بازارها بسته شده و عموما بیرون بودن از خانه جرم بود. با فراگیر شدن نیروی برق و روشنایی آن، شهرها هم اندک اندک کمی بیشتر بیدار ماندند. این ساعت بیداری شهر، در سالهای پایانی پهلوی، تا نیمهشب و برای برخی تا بامداد ادامه یافت. اما با انقلاب 57، دوباره ساعت خواب و بیداری شهرها دستخوش دگرگونی شد.
2- اصولا بیداری و بهویژه بیرون بودن شبانه در فرهنگ ایرانی-اسلامی، کاری ناپسند شمرده میشود؛ حتی اگر به صراحت به آن اشاره نشده باشد. شببیداری تنها در حالت «شب زندهداری» ارزشمند است؛ اصطلاحی که بیشتر برای عبادتهای شبانه همچون نماز شب به کار میرود.
3- در چنین فرهنگی، حق کسانی که دوست دارند شهر را در شب تجربه کنند، فراموش میشود. بیرون بودن شبانه در شهر، ناپسند بوده و اگر از دست دزدان و خفتگیران در امان بمانید، بیگمان باید با پرسشها و بازجوییهای ماموران پلیس سر و کله بزنید. نگاه رایج به «شبگردان»، همچون دزد، منحرف جنسی و الکلی است.
4- این نادیده گرفتن زندگی شبانه البته تنها ویژه ایران نیست. حتی در کشورهای غربی نیز تا اندازهای همینگونه است. زندگی شبانه که تقریبا یک سوم زندگی هر کسی را در بر میگیرد، حتی هیچ جایی در پژوهشهای اجتماعی، تاریخی (بهجز درباره زندگی جنسی) و حتی گردشگری (باز هم بهجز گردشگری جنسی)هم ندارد. تنها در سال 2001 همایشی بینالمللی در وین اتریش در این باره برگزار و مقالات برگزیدهاش که بیشتر نگاه انسانشناختی داشتند، در قالب کتابی منتشر شد.
5- در مقالات یادشده، نکات جالبی بیان شده: از جمله اینکه کسانی که میخواهند شهر را در شب تجربه کنند، حتی در کشورهای توسعهیافته نیز با نگاه منفی، حتی از سوی پلیسها روبرو میشوند. از سوی دیگر، خود این افراد بیش از آنکه خطرناک باشند، طعمه دزدان و ولگردان هستند. بنابراین اگر اعتماد در محیط شبانه شهر بین دو نفر شکل بگیرد، بر پایه احساس نیاز به امنیت، دوستی عمیقتری ایجاد خواهد شد.
6- اما نکته مهمتری که در مقالات این کتاب به آن اشاره شده، این است که ساعت خواب یا گشت و گذار شبانه در شهر، بیش از اینکه امری فردی و بیولوژیکی باشد، امری سیاسی و پیرو تصمیمگیری رهبران، بهویژه رهبران دینی است. اینجاست که میتوان درک کرد چرا تجربه شبانه از شهر، در ایران و دیگر کشورهای مسلمان، بسیار کمتر از همین تجربه در کشورهای غربی است. در کشورهای توسعهیافته، دستکم شهر تا نیمهشب یا حتی کمی پس از آن، بیدار است. اما برای نمونه در ایران، پاسی از شب گذشته، کمتر فروشگاهی به جز خواروبار فروشی میتوان یافت که باز باشد. همانها هم تا نیمهشب خواهند بست.
7- به نظر میآید این مخالفت با تجربههای شبانه در شهر، الگویی نانوشته در باورهای اسلامی داشته باشد. برای همین ترکیه که نظام حکومتیاش سکولار بود و چند سالی است هر روز بیشتر رنگ و بوی دینی به خود میگیرد، آرام آرام زندگی شبانهاش رو به خاموشی میرود. برای نمونه، دانشگاه خودمان که برخی بخشهایش شبانهروزی بود، به گونهای محسوس دارد دگرگون میشود. چند ماه پیش ساعات کار سالن رایانه به جای شبانهروزی، از 8 بامداد تا 12 شب شد. یک مجموعه فروشگاه و رستورانهایش هم که نزدیکی خوابگاههای دانشجویی بود و تا ساعت 2 نیمهشب باز، به بهانه درگیری چند دانشجو، ساعات کارش را تا 10 شب جلو کشید. اکنون تنها کتابخانهاش شبانهروزی است؛ که آن هم مشخص نیست تا کی این وضعیتش ادامه یابد.
8- جای خالی مقالهای درباره زندگی شبانه مسلمانان، در کتاب یادشده خالی است. در آن کتاب از کشورهای آسیایی، سه کشور ژاپن، چین و هند مورد بررسی قرار گرفته و بقیه، کشورهای اروپایی و امریکایی است. در حالیکه تاثیر ایدئولوژی دینی بر نادیده گرفتن تجربیات شبانه مسلمانان، نگاهی که به افراد شببیدار در این کشورها وجود دارد، راهکارهایی که مسلمانانی همچون ایرانیان برای گریز از این محدودیتها در پیش میگیرند (همچون پارتیهای شبانه یا سبک زندگی زیرزمینی)، جای بررسی بسیار دارد.
(اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید).
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
مسئولین هم در شادی مردم شریک شوند.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیشب ایران غرق در شادی بود. از ارومیه در شمالغربی تا زاهدان در حنوب شرقی. حتی فیلمها و عکسهای ایرانیان بیرون کشور هم همین شادی را نشان میداد.
این شادی ایران از آن جهت صد چندان ارزشمند است که به سادگی به دست نیامده. در همین یک ماه، چقدر اخبار نگرانکننده درباره جام جهانی شنیدیم؟ چه اینکه قصه فوتبال ایران نیز، همانند همه دیگر بخشها و رویدادهای کشور، حاشیههایش پررنگتر از زمینه اصلی است. اینها بخشی از حاشیههای فوتبالمان در جام جهانی امسال است: لغو بازیهای تدارکاتیمان با دیگر کشورها؛ تلاش برخی نمایندگان بیربط مجلس برای حضور در جام جهانی با پول بیتالمال؛ ایران بهعنوان تنها کشوری که به میزبانی هیچیک از گزینههای جام جهانی 2026 رأی نداد؛ بنر میدان ولیعصر که یکبار زنان را نادیده میگیرد و بار دیگر بازیکنانی که مطابق میلشان نیستند؛ پخش نشدن کامل افتتاحیه بازیها؛ پخش نشدن تصویر تماشاچیان ایرانی در ورزشگاه؛ و آخرین خبری که پازل ممنوعیتها و محدودیتهای فوتبالی را کامل میکند: لغو پخش باری در بسیاری از ورزشگاهها و سینماهای تهران (و احتمالا برخی از دیگر شهرها)، با وجود فروش بلیط.
گویا مسئولین و بهویژه اماکن اجازه این کار را ندادهاند. چرا؟ کسی نمیداند. یعنی در واقع ما نمیدانیم؛ اما مسئولین میدانند. به عبارت دیگر، نه آنها ما را میفهمند و نه ما آنها و دلایلشان را. نه ما میفهمیم چرا آنها از همه چیز میترسند و همه چیز را امنیتی یا ضد دینی و ضداخلاقی میبینند، نه آنها نیازها و خواستههای ما را میفهمند. ما و مسئولین در دو جهان متفاوت زندگی میکنیم. گمان نمیکنم در میان همه کشورهای جهان، کشوری را بتوان یافت که بین درک مسئولینش از امور با درک مردمش از همان امور این همه فاصله باشد.
از سوی دیگر، کشورهای زیادی در جهان هستند که فقر و فساد اقتصادی در آن گسترده است، کشورهای زیاد دیگری هم هستند که خط قرمزهای سیاسی زیادی دارند، کشورهای دیگری هم میتوان یافت که محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی برای مردمانش تعیین میشود، اما کشوری که همه اینها را همزمان داشته باشد، نمیتوان یافت. دستکم من نمیشناسم. یعنی مثلا کشوری که خط قرمزهای سیاسی زیادی داشته باشد، به شهروندانش آزادیهای اجتماعی و فرهنگی بیشتری میدهد تا دستکم فشارهای سیاسی را در جایی دیگر تخلیه کنند. اما اگر فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی همزمان وارد شود و هیچ راه گریزی نباشد، طبیعتا یک جایی این فشارها بیرون میزند که مسئولین انتظارش را ندارند. همانگونه که در دی ماه سال پیش دیدیم. خدا بیامرزد دکتر محمد امین قانعیراد، رئیس پیشین انجمن جامعهشناسی ایران که دو شب پیش از این جهان رخت بربست. آخرین بار که دیدمش، چهارم بهمن ماه بود که نشست «بررسی ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ناآرامیهای دیماه 96» با همکاری انجمن جامعهشناسی ایران و خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. زندهیاد دکتر قانعیراد هم جزو سخنرانان بود. او در بخش پایانی سخنانش نکاتی را درباره شرایط جامعه بیان کرد که به نظرم با آن میتوان این یادداشت را به پایان رساند:
«مردم برای خودشان تئوری امنیت اجتماعی دارند و مسئولین هم تئوری امنیت ملی دارند، این دو تئوری باید به مصاف هم برود و با هم گفتگو کند. چرا فکر میکنیم که درک همه باید از امنیت اجتماعی یکی باشد؟ چرا فکر میکنیم که درک یک جوان 25 ساله باید با درک یک فرد امنیتی یکی باشد؟ این موضوع باید به رسمیت شناخته شود. دولت در یک شکلی میتواند برای شهروندان خودش فضای عاطفی سیاسی ایجاد کند. جوانان احساس کنند از آنها حمایت میشود. مانند دورههای انتخابات که رفتارهای اجتماعی معنادار میشود. در غیر این صورت رفتار اجتماعی بیمعنا خواهد شد. انسانهایی هم که رفتار اجتماعی معنادار نداشته باشند، به رفتارهای پیشبینینشده دست میزنند. من امیدوارم فرضیهام غلط باشد، معتقدم اگر این 3 شکافها شناخته و درمان اساسی نشود، احتمال دارد موجهای بعدی اعتراض در زمانبندیهای کوتاهتر و با خشونت بیشتری همراه شود، که امیدوارم چنین نشود».
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیشب ایران غرق در شادی بود. از ارومیه در شمالغربی تا زاهدان در حنوب شرقی. حتی فیلمها و عکسهای ایرانیان بیرون کشور هم همین شادی را نشان میداد.
این شادی ایران از آن جهت صد چندان ارزشمند است که به سادگی به دست نیامده. در همین یک ماه، چقدر اخبار نگرانکننده درباره جام جهانی شنیدیم؟ چه اینکه قصه فوتبال ایران نیز، همانند همه دیگر بخشها و رویدادهای کشور، حاشیههایش پررنگتر از زمینه اصلی است. اینها بخشی از حاشیههای فوتبالمان در جام جهانی امسال است: لغو بازیهای تدارکاتیمان با دیگر کشورها؛ تلاش برخی نمایندگان بیربط مجلس برای حضور در جام جهانی با پول بیتالمال؛ ایران بهعنوان تنها کشوری که به میزبانی هیچیک از گزینههای جام جهانی 2026 رأی نداد؛ بنر میدان ولیعصر که یکبار زنان را نادیده میگیرد و بار دیگر بازیکنانی که مطابق میلشان نیستند؛ پخش نشدن کامل افتتاحیه بازیها؛ پخش نشدن تصویر تماشاچیان ایرانی در ورزشگاه؛ و آخرین خبری که پازل ممنوعیتها و محدودیتهای فوتبالی را کامل میکند: لغو پخش باری در بسیاری از ورزشگاهها و سینماهای تهران (و احتمالا برخی از دیگر شهرها)، با وجود فروش بلیط.
گویا مسئولین و بهویژه اماکن اجازه این کار را ندادهاند. چرا؟ کسی نمیداند. یعنی در واقع ما نمیدانیم؛ اما مسئولین میدانند. به عبارت دیگر، نه آنها ما را میفهمند و نه ما آنها و دلایلشان را. نه ما میفهمیم چرا آنها از همه چیز میترسند و همه چیز را امنیتی یا ضد دینی و ضداخلاقی میبینند، نه آنها نیازها و خواستههای ما را میفهمند. ما و مسئولین در دو جهان متفاوت زندگی میکنیم. گمان نمیکنم در میان همه کشورهای جهان، کشوری را بتوان یافت که بین درک مسئولینش از امور با درک مردمش از همان امور این همه فاصله باشد.
از سوی دیگر، کشورهای زیادی در جهان هستند که فقر و فساد اقتصادی در آن گسترده است، کشورهای زیاد دیگری هم هستند که خط قرمزهای سیاسی زیادی دارند، کشورهای دیگری هم میتوان یافت که محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی برای مردمانش تعیین میشود، اما کشوری که همه اینها را همزمان داشته باشد، نمیتوان یافت. دستکم من نمیشناسم. یعنی مثلا کشوری که خط قرمزهای سیاسی زیادی داشته باشد، به شهروندانش آزادیهای اجتماعی و فرهنگی بیشتری میدهد تا دستکم فشارهای سیاسی را در جایی دیگر تخلیه کنند. اما اگر فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی همزمان وارد شود و هیچ راه گریزی نباشد، طبیعتا یک جایی این فشارها بیرون میزند که مسئولین انتظارش را ندارند. همانگونه که در دی ماه سال پیش دیدیم. خدا بیامرزد دکتر محمد امین قانعیراد، رئیس پیشین انجمن جامعهشناسی ایران که دو شب پیش از این جهان رخت بربست. آخرین بار که دیدمش، چهارم بهمن ماه بود که نشست «بررسی ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ناآرامیهای دیماه 96» با همکاری انجمن جامعهشناسی ایران و خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. زندهیاد دکتر قانعیراد هم جزو سخنرانان بود. او در بخش پایانی سخنانش نکاتی را درباره شرایط جامعه بیان کرد که به نظرم با آن میتوان این یادداشت را به پایان رساند:
«مردم برای خودشان تئوری امنیت اجتماعی دارند و مسئولین هم تئوری امنیت ملی دارند، این دو تئوری باید به مصاف هم برود و با هم گفتگو کند. چرا فکر میکنیم که درک همه باید از امنیت اجتماعی یکی باشد؟ چرا فکر میکنیم که درک یک جوان 25 ساله باید با درک یک فرد امنیتی یکی باشد؟ این موضوع باید به رسمیت شناخته شود. دولت در یک شکلی میتواند برای شهروندان خودش فضای عاطفی سیاسی ایجاد کند. جوانان احساس کنند از آنها حمایت میشود. مانند دورههای انتخابات که رفتارهای اجتماعی معنادار میشود. در غیر این صورت رفتار اجتماعی بیمعنا خواهد شد. انسانهایی هم که رفتار اجتماعی معنادار نداشته باشند، به رفتارهای پیشبینینشده دست میزنند. من امیدوارم فرضیهام غلط باشد، معتقدم اگر این 3 شکافها شناخته و درمان اساسی نشود، احتمال دارد موجهای بعدی اعتراض در زمانبندیهای کوتاهتر و با خشونت بیشتری همراه شود، که امیدوارم چنین نشود».
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
با شیشه نوشابه که تجاوز نمیشه!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی آقای ابطحی، نماینده خمینیشهر، دستهگل تازه دیگری به آب داده است. پیش از این، وی نامه اعتراضی به رییس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به خاطر رسانهای شدن بحث تجاوز به کودک شش ساله افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور که این خبر را رسانهای کرده بود، شد. اما این نامه وی در شبکههای اجتماعی به شدت مورد انتقاد کاربران قرار گرفت. این بار نامبرده پرسش و ادعای شگفتانگیز دیگری طرح کرده است:
«یعنی بچه کوچک را به طرق مختلف نمیشود رفع بکارت کرد؟ فقط باید تعرض جنسی صورت گرفته باشد؟ [...] اگر بر اساس ورود «شیشه پپسی» بوده باشد چه؟».
جناب ابطحی! شما میدانید «رفع بکارت» از یک دختر پنج و نیم ساله یعنی چه؟ میفهمید «ورود شیشه پپسی» به بدن یک دختر خردسال چه معنایی میدهد؟ حقیقتا اینها را میفهمید و باز هم اینگونه آسان اینچنین جملاتی بر زبان میآورید؟ یا هنوز از درک موضوعی به این سادگی عاجزید؟
به یک دختر خردسال تجاوز وحشیانه شده، به گونهای که برای پیشگیری از خونریزی بیشتر، کارش به اتاق عمل بیمارستان و چندین روز بستری شدن کشیده است؛ آن هم در شهری که شما نمایندهاش هستید. اما به جای پذیرش واقعیت و جبران کمکاریهایی که در زمینه شهرتان داشتهاید، ابتدا موضوع را تکذیب کرده و خواستار برکناری کسانی هستید که بر پایه وظیفهشان، به این مسئله رسیدگی میکردند و برای پیشگیری از شایعات بیشتر، رسما خبر را تایید نمودند. بعد که همه شواهد و واکنشهای ایرانیان علیه این خواسته شما بود، به تئوری «شیشه پپسی» متوسل شدید.
اینها را بهعنوان نماینده مردم به زبان میآورید؛ در حالیکه گوینده چنین سخنانی بیگمان نماینده ما نیست. اگر میبینید به مجلس راه یافتهاید، بهخاطر خالی بودن بیشه است و نظارت استصوابی؛ وگرنه جای شما مجلس نبود.
اصلا گیرم با شیشه پپسی از این دخترک معصوم «رفع بکارت» شده باشد. این از شما رفع تکلیف میکند؟ که مثلا چون تجاوز با شیشه پپسی بوده، بنابراین نباید رسانهای شود؟ یا نکند باور دارید تجاوز با شیشه نوشابه، ایرادی ندارد؟ گمان نمیکنید که چون کمکاریهای شما را –چه در حوزه انتخابیهتان و چه کوتاهیتان در لایحه رسیدگی به حقوق کودکان در مجلس- برملا میکند، با رسانهای شدنش مخالفید؟
آیا در کارنامهتان در مجلس، مورد مشابه دیگری هم در گوشهای دیگر از ایران بوده که نسبت به آن هم همین موضع را گرفته باشید؟ آن موقع میفهمیم که سخن و موضع کنونی شما نه از روی تعصب و شانه خالی کردن از بار مسئولیت، بلکه به خاطر چیزی است که به آن باور دارید. و الا اینکه رسانهای شدن این خبر را کار دشمنان اسلام و انقلاب و بنیانگذار انقلاب و رهبر کشور و امت شهیدپرور و... بدانید، نه هیچ دردی را دوا میکند و نه کسی باور میکند. افرادی همچون شما اینقدر از همه اینها برای پیشبرد اهداف شخصیشان هزینه کردهاند که دیگر حنایشان برای کسی رنگ ندارد.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
یادداشت پیشینم درباره موضعگیری آقای ابطحی را میتوانید از اینجا بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/103
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی آقای ابطحی، نماینده خمینیشهر، دستهگل تازه دیگری به آب داده است. پیش از این، وی نامه اعتراضی به رییس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به خاطر رسانهای شدن بحث تجاوز به کودک شش ساله افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور که این خبر را رسانهای کرده بود، شد. اما این نامه وی در شبکههای اجتماعی به شدت مورد انتقاد کاربران قرار گرفت. این بار نامبرده پرسش و ادعای شگفتانگیز دیگری طرح کرده است:
«یعنی بچه کوچک را به طرق مختلف نمیشود رفع بکارت کرد؟ فقط باید تعرض جنسی صورت گرفته باشد؟ [...] اگر بر اساس ورود «شیشه پپسی» بوده باشد چه؟».
جناب ابطحی! شما میدانید «رفع بکارت» از یک دختر پنج و نیم ساله یعنی چه؟ میفهمید «ورود شیشه پپسی» به بدن یک دختر خردسال چه معنایی میدهد؟ حقیقتا اینها را میفهمید و باز هم اینگونه آسان اینچنین جملاتی بر زبان میآورید؟ یا هنوز از درک موضوعی به این سادگی عاجزید؟
به یک دختر خردسال تجاوز وحشیانه شده، به گونهای که برای پیشگیری از خونریزی بیشتر، کارش به اتاق عمل بیمارستان و چندین روز بستری شدن کشیده است؛ آن هم در شهری که شما نمایندهاش هستید. اما به جای پذیرش واقعیت و جبران کمکاریهایی که در زمینه شهرتان داشتهاید، ابتدا موضوع را تکذیب کرده و خواستار برکناری کسانی هستید که بر پایه وظیفهشان، به این مسئله رسیدگی میکردند و برای پیشگیری از شایعات بیشتر، رسما خبر را تایید نمودند. بعد که همه شواهد و واکنشهای ایرانیان علیه این خواسته شما بود، به تئوری «شیشه پپسی» متوسل شدید.
اینها را بهعنوان نماینده مردم به زبان میآورید؛ در حالیکه گوینده چنین سخنانی بیگمان نماینده ما نیست. اگر میبینید به مجلس راه یافتهاید، بهخاطر خالی بودن بیشه است و نظارت استصوابی؛ وگرنه جای شما مجلس نبود.
اصلا گیرم با شیشه پپسی از این دخترک معصوم «رفع بکارت» شده باشد. این از شما رفع تکلیف میکند؟ که مثلا چون تجاوز با شیشه پپسی بوده، بنابراین نباید رسانهای شود؟ یا نکند باور دارید تجاوز با شیشه نوشابه، ایرادی ندارد؟ گمان نمیکنید که چون کمکاریهای شما را –چه در حوزه انتخابیهتان و چه کوتاهیتان در لایحه رسیدگی به حقوق کودکان در مجلس- برملا میکند، با رسانهای شدنش مخالفید؟
آیا در کارنامهتان در مجلس، مورد مشابه دیگری هم در گوشهای دیگر از ایران بوده که نسبت به آن هم همین موضع را گرفته باشید؟ آن موقع میفهمیم که سخن و موضع کنونی شما نه از روی تعصب و شانه خالی کردن از بار مسئولیت، بلکه به خاطر چیزی است که به آن باور دارید. و الا اینکه رسانهای شدن این خبر را کار دشمنان اسلام و انقلاب و بنیانگذار انقلاب و رهبر کشور و امت شهیدپرور و... بدانید، نه هیچ دردی را دوا میکند و نه کسی باور میکند. افرادی همچون شما اینقدر از همه اینها برای پیشبرد اهداف شخصیشان هزینه کردهاند که دیگر حنایشان برای کسی رنگ ندارد.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://news.1rj.ru/str/moghaddames
یادداشت پیشینم درباره موضعگیری آقای ابطحی را میتوانید از اینجا بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/moghaddames/103
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com