i ++ – Telegram
80 subscribers
55 photos
15 videos
17 files
61 links
Yourself ++
Download Telegram
کشتی طوفانها (استاد علی رهبر اسلامی)
Video
رقص اندر خونِ خود مردان کنند

▪️سنوار احیای یک افسانه

بهراد رشوند نوشت:
🔹حیرت آور! شبیه یکی از سکانس‌های فیلم‌های حماسی هالیوود بود،ریز پرنده‌ای وارد ساختمان نیمه ویران می‌شود، قهرمان قصه، بی آنکه رمقی ‌داشته باشد،به دوربین پهپاد خیره می شود، نه خودش را به مردن زد و نه تسلیم شد.

🔹 دست راستش از ساعد شکاف بزرگی خورده بود اما یک تکه چوب در دست چپش داشت هنوز.

🔹مرد می دانست آخرین ثانیه‌های زندگی اش است و خودش پایان بدن خاکی اش را انتخاب کرد.

🔹اگر شالی که به صورت بسته بود باز می‌کرد و به دوربین آن ریزپرنده خیره می‌شد، احتمالا اپراتور از شوق پیدا کردن زنده یحیی، به او شلیک نمی کرد. اما سنوار انتخابش را کرده بود .

🔹دیگر نایی در بدن نداشت اما آخرین پیامش را برای کودکانی که در آن سرزمین به دنیا نیامده اند و‌ یا در گهواره اند ارسال کرد؛یحیی سنوار هیچ سلاحی در دست نداشت اما همان یک تکه چوب را به نمایندگی همه ‌ نداشته هایشان در یک جنگ‌ نا برابر ، پرتاب کرد و احتمالا چند ثانیه بعدش هم کار تمام شد.
آنکه انسوی دوربین نشسته بود نمی دانست به سر چه کسی شلیک کرد اما سنوار می دانست آخرین لحظان زندگی اش در حال ثبت و‌ ضبط است.

🔹 دیگر هیج توانی برای بلند شدن نداشت اما چوب را پرتاب کرد تا به پسران سرزمین های غصب شده پیامش را برساند ؛ ما چاره ای نداریم جز جنگیدن ولو چوب خشک برابر پهپاد مسلح!

🔹 او در یک ساختمان نیمه ویران، با انتخاب نوع شهادتش ، آخرین پیام را به عنوان فرمانده به بچه های سرزمینش مخابره کرد؛ تا لحظه آخر تسلیم نشوید .

🔹یحیی سنوار با انتخاب نوع شهادتش ،خودش را هزاران هزار بار در اذهان همه آزادی خواهان تاریخ احیا کرد. نه تولد در اردوگاه و‌ نه سال‌های سال اسارت در زندان.
هیچکدام اینها موجب نشد که او آرام شود ، رام وضعیت نابرابر شود،تسلیم شود و همانند عرفات یک روز بگوید؛ خسته شدیم، جنگ دیگر بس است.برای او پایان جنگ روزی بود که زمین از دست رفته به ساکنان اصلی آن سرزمین برگردد.

🔹سنوار از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تا ۱۷ اکتبر ۲۰۲۴ در غزه ماند. پا پس نکشید. فرار نکرد. فرماندهی کرد و لحظه پایان را هم خودش به انتخاب خویشتن برگزید.

🔹یحیی سنوار را تاریخ به خاطر خواهد سپرد با دست قطع شده اش. با نگاه خیره و شجاعانه اش به ریز پرنده قاتل، با تکه چوبی که آخرین سلاحش بود، با آخرین حرکت بدنش که با همه توان چوب را به سمت پهپاد پرتاب کرد.
با گلوله ای که به شقیقه اش شلیک شد و تصویری جاودانه از او ساخت.

🔹 او با این پایان ، راه آغاز را به کودکان فلسطینی یاد داد. نترسید، تسلیم نشوید و تا آخرین قطره توان‌تان بجنگید.شاید برای بعضی از ما این واژه‌ها از فرط تکرار تهی از معنی اولیه و‌ ارمانی‌اش شده باشد اما برای آنان که در خون خود غلتی زدند نه .

🔹یحیی سنوار تمام نشد، ارتش غاصب با پخش آن ویدئو بزرگ‌ترین خدمت را به کودکان فلسطینی کرد. آنها حالا می دانند ‌وقتی از افسانه سنوار برایشان می‌گویند دقیقا از چه چیزی حرف می زنند؛مردی که یک رسانه اسراییلی با نشان دادن این فیلم برایش نوشت؛ تا لحظه آخر جنگید.

🔹شبیه دو امدادی بود، سنوار «چوب» را به نفر بعدی داد، اما حرمله‌های تل السلطان رفح نفهمیدند و فاتحانه این فیلم را منتشر کردند

🔹تاریخ با همین فیلم چندثانیه ای بیاد خواهد آورد‌ و شهادت می‌دهد؛ چگونه فرزندان فلسطین با یک تکه چوب، برابر ریزپرنده قاتل، ایستادگی کردند و جنگیدند. این سند بماند برای روزی که قدس آزاد شد. روزی که تاریخ به یاد بیاورد چه کسانی همه آسایش و ۶۰ سال زندگی خویش را به پای این آزادی ریختند و شاید مولانا این صحنه را دیده بود که ۱۰ قرن پیش گفت ؛

🔹رقص و جولان بر سرِ میدان کنند
رقص اندر خونِ خود مردان کنند
چون رهند از دستِ خود دستی زنند
چون جهند از نقصِ خود رقصی کنند

🔹شبیه یک فیلم هالیوودی بود. حیرت آور و باور نکردنی و این کمترین مزد مجاهدت های مرد جنگی اعراب بود؛ یحیی سنوار.
@TasnimNews

کانال کشتی طوفانها
لینک کانال:
https://news.1rj.ru/str/keshtitoofanha
.
6💔2👍1🤣1🤨1😈1
#اوریگامی
#تا_بازی
#یادگرفتم

وقتی یه اوریگامی خیلی خوب و قشنگ در میاد که تاهاش رو محکم، مصمم و بدون شک بزنی :)
انجام بقیه کار ها هم همینه:)
وقتی کاری خیلی خوب و قشنگ از آب در میاد که مصمم، محکم و بدون شک در اون گام نهیم:))
6👌21🤔1🎃1
کشتی طوفانها (استاد علی رهبر اسلامی)
رقص اندر خونِ خود مردان کنند ▪️سنوار احیای یک افسانه بهراد رشوند نوشت: 🔹حیرت آور! شبیه یکی از سکانس‌های فیلم‌های حماسی هالیوود بود،ریز پرنده‌ای وارد ساختمان نیمه ویران می‌شود، قهرمان قصه، بی آنکه رمقی ‌داشته باشد،به دوربین پهپاد خیره می شود، نه خودش را…
#کتاب
#من_زنده‌ام
#معصومه_آباد

کتاب: من زنده‌ام
نویسنده: معصومه آباد

کتاب نوشته معصومه آباد از خاطرات زمان انقلاب و جنگ هست که با قلمی خیلی صمیمی، گرم و قوی نوشته شده. کتاب درباره جنگ و زندان و اسارت، قبلا هم خونده بودم ولی با هیچکدوم اینقدر احساس نزدیکی و همدردی نکرده بودم.
از جذابیت هایی که این نوع کتاب ها برام داره، واقعی بودنشونه. طوری از واقعیت‌های تلخ میخونی که با تخیلات هم به راحتی چنین چیزایی به ذهن نمیاد.
اینکه تااا چقدر میتونه زندگی سخت بشه و نفس کشیدن خالی، بزرگترین نعمت...
اینکه تو اوج فشار و سختی، با چه فکری و امیدی میتونی زنده بمونی و دوام بیاری...
اینکه خیلی نمیدونی فردا یا حتی یه ساعت دیگه زنده‌ای یا مرده...نفسی مونده برات یا نه...
اینکه... اینکه... اینکه...
کتابای "خالکوب آشویتس" و "انسان در جست‌و‌جوی معنا" هم مقداری توی این فضا هستند، البته اولی که دوز عاشقانش زیاده هیچی:)) دومی هم بخشیش از خاطرات هست و بقیش توضیح روانشناسی‌ و نوع اندیشه که خب خیلی پیشنهاد خوندنش رو میکنم...

اما برگردم به همین کتاب، گفتم درباره خاطرات جنگ و اسارته...
یکی از فصلاش اسمش "انتظار" عه و از زبان برادر معصومه آباد هست... حقیقتا فصل عجیبی بود و گوش دادن بهش بسی سخت. وقتی داشتم گوش میدادم، به این فکر میکردم که این یه قطره از اتفاق‌هاییه که افتاده و چقدر نمیفهمم آدمایی رو که تو اون شرایط بودن و چقدر خیلی چیزا رو نمی‌شه با خوندن و گوش دادن فهمید و چشید... و اصلا چقدر چیز هست که نمیشه نوشت...
و در نهایت چقدر نمیفهمم آدمایی که الان تو این شرایط هستند...جنگ...موشک...خمپاره...واقعا هیچوقت نمی‌تونم خودمو بذارم جای اونا ببینم چطور زندگی می‌کنند...
در کل اگه میخواین یکم... فقط یکم خودتون رو بذارین جای آدمای توی این شرایط، خوندن کتاب رو پیشنهاد می‌کنم:))
4😈1
#خودکشی
#زبان_حال

پیشاپیش از متنی که نوشتم عذر میخوام:)


خودکشی...
چه کلمه ترسناکی... کلمه‌ای که هر بار بشنوی یاد یه فیلم... سریال... کتاب... داستان...معما یا هر چیز دیگه‌ای میوفتی، جز اینکه به این فکر کنی می‌تونه حقیقت هم داشته باشه.
امروز...یعنی در واقع چند ساعت پیش یه نفر توی ساختمونمون خودکشی کرد ... از طبقه ۱۵... :(
آمبولانس...آتش‌نشانی...آتش‌نشانی..........پلیس....نعش‌کش...تمام:)
اینکه هرکدوم از این ارگان ها میومدن و خیلی عادی با قضیه رفتار میکردن منو بیشتر میترسونه... خب کارشون اینه...همش با همین حقایقی که برای ما جنبه فیلم و داستان و رمان رو داره سر و کار دارن...

اصلا نمی‌خوام صحنه‌هایی که دیدم رو توصیف کنم چون گفتنی نیست... گفتنی نیست حال مادرش که هی غش می‌کرد و بهوش میومد و میخندید و گریه می‌کرد و وقتی پارچه سفید انداختن روی پسرش داشت به پرستار التماس می‌کرد که بگه حالش چطوره؟ خوب میشه؟...گفتنی نیست حال پدرش که از اول تا وقتی که پلیس بیاد خودش رو روی جنازه پسر انداخته بود و دستش رو قفل کرده بود دور سرش و داد میزد و صداش میزد تا شاید فقط یه بار دیگه چشم باز کنه و بگه بابا...بابا... . گفتنی نیست حال برادری که نمی‌دونست خودش داد بزنه، جیغ بزنه، گریه کنه یا به داد پدر و مادرش برسه...اره اصلا گفتنی نیست...دیدنی هم نیست...شنیدنی هم نیست...درک کردنی هم نیست... اصلا هیچی نیست... هیچی...هیچی...

خونواده یه پسر ۲۱ ساله حدود ساعت ۱۱ و نیم شب روز شنبه ۵ آبان سال ۱۴۰۳،‌ که داشتن برای عروسی‌ای که فردا دعوت بودن آماده می‌شدن، بجای عروسی باید لباس عزا بپوشن و خرما بچه‌شون رو پخش کنند...بجای لبخند، گریه... خنده، اشک... شام عروسی، حلوا...سفید، سیاه... هوا، خاک...خونه، سنگ قبر... زندگی، مرگ...و مرگ...و مرگ

چیزی که خیلی کنجکاویم رو برانگیخته، اینه که این پسر ۲۱ ساله دقیقا قبل از انجام این کار به چی فکر میکرده؟ چی شده که چنین نتیجه‌ای گرفته و عملی کرده؟ چه اتفاقی برای آدم بیوفته اصلا ارزش چنین کاری داره؟

کلا ۲۱ سال به خودت فرصت دادی؟ فقط ۲۱ سال؟ ارزش چیزی که داشتی رو دونستی؟ اصلا فهمیدی کی هستی؟ فهمیدی کجایی؟ اینجا که نفس می‌کشی کجاست؟ چه لذت‌هایی از زندگی بردی؟ بزرگ‌تررین لذتی که بردی از زندگیت چی بود اصلا؟ چقدر سفر کردی؟ چقدر دنیا رو گشتی؟ چقدر غذا‌های خوشمزه خوردی؟ چقدر گل‌های خوشبو بوییدی؟ چقدر آهنگ‌های قشنگ گوش دادی؟ چقدر یاد گرفتی؟ چقدر یاد دادی؟ چقدر دست مادرت رو لمس کردی و بوسیدی؟ چقدر با پدرت خندیدی و بغلش کردی؟ چقدر خوابیدی؟ چقدر بیدار موندی و بی‌ خوابی کشیدی؟ چقدر رفتی بالای کوه و نفس عمیق کشیدی؟ چقدر به صدای شور شور آب گوش دادی؟ چقدر از چمن، گل، سبزه، درخت، ابر، باران، برف و تگرگ لذت بردی؟ تو مه چی راه رفتی؟ چقدر خیس شدی؟ چقدر زیر آب شنا کردی؟ چقدر بر بال خیالت سوار شدی و کهکشان‌ها رو گشتی؟ چقدر نوشتی؟ چقدر خوندی؟ چند تا کتاب خوندی؟ چقدر مو‌هاتو شونه زدی و به خودت رسیدی؟ چقدر لباس نو خریدی و خودت رو تو آینه دیدی؟ چقدر گریه کردی؟ چقدر اشک ریختی؟ چقدر بلند داد زدی؟ چقدر بازی کردی؟ چقدر با دوستات رفتی بیرون؟ چقدر راه رفتی؟ چقدر دویدی؟ چندبار به نفس نفس افتادی؟ چقدر لذت گل زدن تو فوتبال رو درک کردی؟ چقدر لذت برنده شدن تو مسابقه و بازی‌ها رو فهمیدی؟ چقدر شعر خوندی؟ چقدر اصلا حافظ خوندی؟ چقدر با خودت حرف زدی و دعوا کردی؟ اصلا وقت کردی کسی رو دوست داشته باشی؟ عشق چی؟ عاشق شدی؟ خدا چی؟ چقدر شناختیش؟ چقدر صداش کردی؟ چقدر براش اشک ریختی؟ چقدر لذتش رو بردی؟ دلت چی؟ صداشو شنیدی؟ چقدر دلت تنگ شد؟ چقدر دلت شاد شد؟ چقدر دلت گرفت؟ اصلا چقدر زندگی کردی؟ چقدر...چقدر...چقدر...و چقدرهای زیاد دیگه...

*یه نفس عمییق* ولی من هنوز دارم نفس میکشم... خدایا شکرت:)
💔6👌21😢1🙏1
#neo4j
#DB
#database

احتمالا تا حالا شده که تو این دوراهی گیر کنین که خب چه دیتابیسی استفاده کنم؟ کدوم بهتره؟ بیشتر موقع‌ها جوابی که بهش میدیم اینه که خب من فلان رو بلدم پس از اون استفاده میکنم :)) که به این روش انتخاب در دید اول خورده نمی‌گیرم و برا کدی که بیزنس پلن خاصی نداشته باشه قابل قبوله مثل پروژه‌های دانشگاهی:)))
یکی از معیار‌هایی که مهمه بر اساس اون دیتابیسمون رو انتخاب کنیم، ساختار دادس. اگر ساختار داده‌هامون گرافی باشه، رفتن سمت دیتابیس‌های گرافی می‌تونه گزینه خوبی باشه. برای نمونه neo4j که تقریبا معروف‌ترینشون هست رو می‌خوایم یکم بررسی می‌کنیم.
دیتابیس گرافی neo4j یه دیتابیس NoSql و متن‌باز هست که داده‌ها رو به دو صورت گره (Vertex/Node) و یال (Edge) ذخیره می‌کنه.

در لایه ذخیره‌سازی که خب مثل بقیه دیتابیس‌های NoSql به صورت Key-Value ذخیره سازی انجام میشه ولی تفاوتش اینه که با ساختاری گرافی و گره و یال ذخیره میشه. یعنی گره‌ها، یال‌ها، ویژگی‌ها (مثل ویژگی اسم که می‌تونیم به یک موجودیت انسان اختصاص بدیم) و لیبل‌ها (می‌تونیم به هر یال و گره یک تا چند لیبل بزنیم و یه جورایی دسته‌بندی داشته باشیم برای گره‌های هم‌جنس یا یال‌های هم‌جنس) رو هرکدوم رو به صورت جداگانه و با ساختمان داده LinkedList ذخیره می‌کنه طوری که دسترسی به صورت گرافی راحت باشه. مثلا هر گره به اولین یال متصل بهش اشاره می‌کنه و هر یال به گره‌های ابتدایی و انتهاییش اشاره داره، و هر کدوم از یال‌ها یا گره‌ها به اولین ویژگی خودشون اشاره دارن.

با چنین ذخیره‌سازی‌ای خیلی پیاده سازی الگوریتم‌های گرافی مثل bfs, dfs, ... سریع‌تر و راحت‌تر میشه...واقعا راحت:) زبان کویری جالب و قشنگی‌ هم داره به نام CQL (Cypher Query Language) که حتما یه سر بهش بزنین:)

حالا فرض کنین چنین روابط و الگوریتم‌ها رو میخواستیم با دیتابیس‌های جدولی پیاده کنیم...:)

راستی... رو لوکال بالا اوردنش هم خیلی خیلی راحته با یه سرچ و داکرکامپوز:)

و در نهایت چند تا لینک پیشنهادی:
لینک کرش کورس خوب:)
لینک گیتهاب کرش‌ کورس قبلی
داکیومنت خودش
لینک یه داک دیگه
🔥2👏1
i ++
#neo4j #DB #database احتمالا تا حالا شده که تو این دوراهی گیر کنین که خب چه دیتابیسی استفاده کنم؟ کدوم بهتره؟ بیشتر موقع‌ها جوابی که بهش میدیم اینه که خب من فلان رو بلدم پس از اون استفاده میکنم :)) که به این روش انتخاب در دید اول خورده نمی‌گیرم و برا کدی…
#clean_architecture
#UncleBob

یه نکته تکمیلی از جنس مهندسی نرم‌ افزار برا این مورد:))
یه سوال... اصلا چه زمانی باید یه دیتابیس جدید انتخاب کنیم؟ یا کلی تر چه زمانی بریم سراغ یه تکنولوژی جدید؟ فریمورک جدید چطور؟
جناب آنکل باب یه تاک داره درباره معماری نرم افزار و clean architecture و یه مثال قشنگی میزنه... میگه فرض کنین میخواین یه اپلیکیشن مثل ویکیپدیا بزنین بیاد بالا... حالا بریم از همون اول انتخاب کنیم که دیتابیس mysql برمیدارم و میارم بالا؟؟ نخیررر... اول چند تا فایل استاتیک بندازیم اونجا که کاربر ببینه... حالا تعداد صفحات رفت بالا که دیگه اون روش جواب نبود چیکار کنیم؟ دیتابیس و اینا؟ بازم خیرر... میریم سراغ یه Hash map که تو مموری ذخیره بشه و ادامه گسترش برنامه...بعد اینکه برنامه اونقدر بزرگ شد و داده ها زیاد که این روش هم جواب نبود چه کنیم؟ افرین... بازم زوده بریم سراغ دیتابیس:)
با فایل سیستم و ذخیره دیتاهامون رو یه فایل کنار کدها، کار تا مدت‌ها راه میوفته:))

حالا هنر چیه؟ هنر، داشتن یه معماری نرم افزاریه که خیلی راحت بتونی این تغییر ها رو انجام بدی، هر لحظه نیاز شد ذخیره روی رم رو بکنی بندازی دور بجاش ذخیره رو فایل سیستم رو بزنی جاش... فایل سیستم رو بکنی، دیتابیس بزنی جاش و کدت کار کنه... :)(Clean Architecture)
کلا معماری باید طوری باشه که تصمیم‌گیری درباره اینکه چه دیتابیسی انتخاب کنیم (تصمیمات مهم معماری) رو بتونیم عقب بندازیم. انتخاب دیتابیس کل سیستم همون اول کار، احتمال زیاد بر اساس نیاز سامانه نیست و پیچیدگی اضافه ای به برنامه اضافه میکنه. استفاده از تکنولوژی‌های مختلف خوبه ولی پیچیدگی‌ای که اضافه میکنه قایل چشم‌پوشی نیست(مثلا رسیدن MVP رو میتونه عقب بندازه و...).
به قول جناب انکل باب:

A good architecture allow majer decisions to be DEFERRED!


A good architecture maximizes the number of decisions NOT made.


خلاصه نتیجه اخلاقی: کمالگرا نباشیم:)))

ITkonekt 2019 | Robert C. Martin (Uncle Bob), Clean Architecture and Design
2
Forwarded from نشریه فرامتن
🫥 دنیای موازی: جهانی پر از پردازش‌های موازی!

📌 دنیا، دنیای پردازشه! پردازش‌ها هم روز به‌ روز دارن سنگین‌تر میشن! پردازش سنگین یعنی زمان‌بر شدن. زمان‌بر شدن یعنی صبر و حوصله برای انسان عجول و بی‌حوصله امروزی تا بتونه یه پردازش‌ رو انجام بده و نتیجش رو ببینه. اما انسان امروزی، دست رو دست نمیذاره و میره سراغ بالا بردن سرعت پردازش به کمک هر روشی!!

به قلم نوید نصیری، ورودی 1402 ارشد مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان

متن کامل را از اینجا بخوانید.

انتشارات ما را در ویرگول دنبال کنید.


📝 [telegram]
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥8
#شعر
#برقعی
#یا_فاطمه‌الزهرا

شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تورا ،نام اشنایی که ـ
پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد
پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست
خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند
کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیرو نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی
از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم
فضای سینه پر از عشق بی کرانهء توست
(کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست)


شکوه وصف تو را این قلم چه می‌فهمد
وجود داشتنت را عدم چه می‌فهمد
دل سیاه، صفای حرم چه می‌فهمد
حضور مادری‌ات را شلمچه می‌فهمد
شده‌ست نام تو سربند هر جوان شهید
تبسم تو تصلای مادران شهید...
10👀1
#کتاب
#خط_مقدم
#شهید_طهرانی_مقدم
#یگان_موشکی

کتاب: خط مقدم
نویسنده: فائضه غفار حدادی

یک کتاب دیگه از دوران دفاع مقدس ولی با دید متفاوت. توی این کتاب مستندی از ایجاد یگان موشکی ایران با محوریت زندگینامه شهید حسن طهرانی مقدم نوشته شده. این نوع کتاب‌ها به نظرم هرچی هم ازشون حرف بزنیم بازم اسپویل نمیشن و باید خود آدم گوش بده و بخونه و یاد بگیره و برداشت خودش رو داشته باشه لذا یه خلاصه ریزی میگم ازش.
جنگ ایران و عراق در حالی شروع شد که به معنای واقعی کلمه هیچی نداشتیم و نیاز شدید به تجهیزات.
موشک که دیگ هیچ حتی تصور داشتنش هم برای ایرانی ها سخت بود. سوریه، لیبی و کره شمالی از معدود کشور هایی بودن که از ایران حمایت میکردند. لیبی و سوریه چون خودشون هم تو جنگ بودن از قبل، اوضاعشون خیلی بهتر بود و حداقل میتونستن موشک پرتاب کنند!! البته موشک های روسی رو که اگه یه پیچش باز میشد باید به خود روس‌ها میگفتن که بیان درست کنند. در نهایت سوریه حاضر شد یه دوره آموزشی پرتاب موشک برای ایران برگزار کنه و لیبی هم با کلی درخواست و منت، رازی به دادن موشک شد.
آقا حسن هم ده بیست نفر برداشت و رفت سوریه برا آموزش و استارت یگان موشکی (گردان حدید) خورد. ایران اولین موشکش رو سال 63 به عراق زد یا دقیق ترش میشه لیبیایی ها برا ایران زدن. دو سالی همین روند ادامه داشت و هر بار با کلی منت و درخواست موشک میدادن و میزدن تا اینکه همین کار رو هم از سال 65 به بعد با تهدیدهای امریکا، انجام ندادند و غر و فر اومدن:)))
تو شرایطی که سال 65 ایران درش بود، باید موشک میزد. باید موشک میزد که جت‌های جنگی عراق هر روز نیاد کل ایران رو شخم بزنه:(((...از تبریز و اهواز گرفته تا اصفهان و تهران و...!!! باید موشک میزد که موشک‌های عراق هر روز بیمارستان‌ها و مدرسه‌ها رو مثل آب خوردن نزنه...باید میزد تا...
خلاصه با اذیت کردن لیبیایی‌ها، بچه‌ها تونستن اسفند 65 اولین پرتاب موشک رو داشته باشه و حداقل توی پرتاب کردن وابستگیشو از یه کشور دیگه از بین ببرن... (جای داستان‌های ساختن موشک‌های ایرانی به نظرم واقعا خالیه تو کتاب)

یکی از نکته‌های جالب، اهمیت علم و دانش به صورت مستقل در شرایط حساس بود. یعنی هرچقدر هم توان عملی در انجام کار ها بالا باشه ولی بدون دانش نظری و تئوری، نمیشه کارای بزرگ رو انجام داد و برای کسبش باید حتی تا سوریه رفت:))). چیزی که امروز خیلی کمتر قابل لمسه حداقل برای من...

مورد جالب بعدی شدت تلاش و پشتکار تعدادی از هم سن و سال‌های خودم هست که به معنای واقعی کلمه اثر گذار بودن...با نخوابیدن... با سختی کشیدن... با دویدن...با اراده... و کلی فاکتور دیگه که الان کمتر یافت می‌شود یا یا خیلی مواقع اصلا یافت می‌نشود:( این حرفا الان متاسفانه جز شعار برای ما معنی دیگه‌ای نداره.

گفتم هم سن و سال... اقا حسن طهرانی مقدم توی ۲۴ سالگی فرمانده گردان موشکی ایران بودن... بدیهی هم هست که این قدرت موشکی الانمون چقدر وام دار تصمیمات اون لحظه و تصمیمات بعد این بزرگوار هست...واقعا دمشون گرم:)
🔥4😴2
#کتاب
#شازده_کوچولو
#آنتوان_دوسنت‌اگزوپری

کتاب : شازده کوچولو
نویسنده: آنتوان دو سنت‌اگزوپری

خب یکم رنگ و بوی کتابا رو عوض کنیم:))
همیشه برام سوال بود چرا این کتاب اینقدر معروف شده و هربار خواستم بخرمش، با خودم گفتم مگه بچه‌ای:))) تا اینکه دیگه دلو زدم به دریا گفتم بذا ببینم چی میگه این:))
و حقیقتا جا خوردم...:)

داستان کتاب که کاملا تخیلی با یه سیر جالب و کاملا غیر تکراری هست و به دور از کلیشه. جای جای کتاب داره به آدما مخصوصا آدم بزرگا:) تیکه میندازه... طوری که اگه مخاطبش باشی میتونه یه تلنگرکی بهت بزنه بگه هااای داری چیکار میکنی؟ :))
چیزی که خیلی خوب توی کتاب به نمایش گذاشته شده، دیدهای مختلفی هست که میشه به اتفاق‌ها، پدیده‌ها و موجودات داشت. میشه به هرچیز با عینک‌های متفاوت نگاه کرد و متناسب با عینکی که داری‌ حس و حال و عملت ازش متاثر بشه. مثال سادش توی کتاب، نگاه‌های مختلفی هست که میشه به ستاره‌ها داشت...میشه فرمانروایی کرد بر اون‌ها، میشه جمعشون کرد و شمردشون و توی گاوصندوق نگهشون داست، میشه اهمیت نداد بهشون و یا میشه نگاهشون کنی و بخندی و لذت ببری:)))

جا داره بگم جناب اگزوپری خلبان بوده و یه بار هم توی یه بیابون سقوط کرده و احتمالا حس راوی داستان رو کاملا درک میکرده.

البته صوتیش رو گوش دادم و قطعا در لذتبخش‌تر شدنش بی تاثیر نبوده ولی حیف جمله‌ای یادم نیست ازش:( از جمله بدی های کتاب گوش دادن...:( ولی میشه سرچ کرد :)

زیباترین چیزهای دنیا رو نمیشه دید یا لمس کرد، اونها رو میشه با قلب حس کرد...


بزرگترها هرگز چیزی رو به تنهایی نمی‌ فهمن
و برای بچه‌ ها خسته‌ کننده ست که همیشه باشن و برای همیشه چیزها رو براشون توضیح بدن...


تو تنها ستاره هایی رو خواهی داشت که هیچ کس دیگه ای اونها رو نداره…
در یکی از ستاره ها من زندگی خواهم کرد. در یکی از اون ها من خواهم خندید.
و اینطور خواهد بود که وقتی شب به آسمون نگاه می کنی انگار همه ستاره ها می خندن…
تو – فقط تو – ستاره هایی خواهی داشت که می تونن بخندن.


شازده کوچولو: این راز منه. خیلی سادست؛
تو فقط با قلبت می تونی چیزی را به درستی ببینی؛
چیزی که واقعیه با چشم دیده نمی شه


شازده کوچولو از گل سرخ پرسید: آدم ها کجایند؟
گل گفت : باد به اینور و آنورشان می برد، این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده
61👍11
#زبان_حال
#آیه
#ذاریات_50

فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ...

باری، به درگاه خدا گریزید...
6👌2❤‍🔥1
#شعر
#انار
#برقعی
#یا_زهرا

عاشق شده است دانه به دانه هزار بار
دل خون و سینه چاک و برافروخته انار

فریاد بی صداست ترک های پیکرش
از بس که خورده خونِ دل از دست روزگار

پاشیده رنگ سرخ به پیراهنِ خزان
بسته حنا به پینهء دستان شاخسار

در سرزمین گرم،انار آتشین شود
یاقوت را می آورد آتشفشان به بار

با دست خود به حوصله پنهان نموده است
یک دانه از بهشت در او آفریدگار

آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش
شُکر است بر زبانش، فی الیل و النهار

آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار


آن بانویی که نام خودش شعر مطلق است
در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار

نامی که داده است به زن قیمتی دگر
نامی که داده است به مردان هم اعتبار

آن نام را می آورم ،اما نه بی وضو
دل را به آب میزنم ،اما نه بی گدار ...

جبر آن زمان که پشت در خانه اش نشست
برخاست آن قیامت عظمی به اختیار

رفت آنچنان که از نفس افتاد جبرئیل
گویی محمد است به معراج رهسپار

شد عرصه گاه تنگ ،ولی ماند پشت در
چون ماندن علی به اُحد ماند، استوار

برگشت زخم خورده ،ولی فاتح نبرد
چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار

در خون خضاب شد تن یاران بعد از او
آنها که نام "فاطمه" را میزنند جار ...
7😈1😴1
#کتاب
#کشتی_پهلوگرفته
#مهدی_شجاعی

کتاب کشتی پهلوگرفته
نویسنده: مهدی شجاعی

یه دوستی داشتم (و احتمالا دارم هنوز:)‌) که میگفت هر کتابی رو باید توی زمان و حال و هوای خودش بخونی...کتاب‌های عاشقانه رو وقتی عاشق میشی، کتاب‌های مثل کوری رو تو کرونا، کتاب‌های سیاسی و اجتماعی رو توی به هم ریختگی‌های سیاسی و اجتماعی و... این روزا‌ هم که ایام فاطمیه بود و زمان،‌ زمان خوندن کتاب‌هایی با این مضمون:)

این کتاب روایتی ادبی تاریخی از مصائب حضرت زهرا سلام الله علیها رو داره که در ۱۴ بخش که هرکدام از زبان یک فرد متفاوت و یک روایت متفاوت هست بیان می‌شه. یکی از باگ‌های اساسی که اکثرمون داریم، عدم شناخت هست... عدم شناخت حسین و کربلا و عاشورا... عدم شناخت حضرت فاطمه و مرگ پیامبر و تاریخ بعد از پیامبر... عدم شناخت علی و فرزندان علی و بلا‌های علی... نمیدونیم و نمیخوایم بدونیم ولی حرف میزنیم و ادعا می‌کنیم و سینه میزنیم و اشک میریزیم...به شناخت، معرفت‌ هم میگن...اره خلاصه خیلیامون به معنای واقعی کلمه بی معرفت هستیم (اول از همه هم خودم):)

بخوام خیلی خلاصه بگم این کتاب میتونه شروع خوبی برای بدست اوردن معرفت و شناخت درباره این خانواده به خصوص در زمان بعد از رحلت پیامبر تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها باشه. البته مقدار ادبی بودن کتاب خیلی بیشتر از تاریخ و روایتش به چشم میاد ولی برای امثال من که سختشونه یهویی برن کتاب‌های صرفا تاریخی یا صرفا روایت بخونن، به نظرم شروع خوبیه.

تا حرف از معرفت شد، چند تا کتاب‌ دیگه در این راستا که قبلا خوندم رو صرفا اسم ببرم،‌ اگه دوباره خوندم مفصل‌تر مینویسم:
فاطمه، فاطمه است (علی شریعتی)
جاذبه و دافعه حضرت علی (شهید مطهری)
خداوند علم و شمشیر (رودولف ژایگر آلمانی)
لهوف (سید بن طاووس)
فتح خون (مرتضی آوینی)

و ... (شما نیز معرفی کنین...)

اینم یک بند از کشتی پهلوگرفته ...:(((
روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر! این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟ این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی کند؟ این چه عالمی است که دردانه ی خدا را از خویش می راند؟ روزگار غریبی است دخترم. دنیا از آن غریب تر. آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی …
5👌2🔥1🤣1😈1🎃1
#کتاب
#ارمیا
#رضا_امیرخانی


نام کتاب: ارمیا
نویسنده: رضا امیرخانی

هرچقدر هم از نویسنده‌های خارجی کتاب و رمان و شعر بخونیم، بازم ایرانی‌ها یه چیز دیگن:))
لذت خاصی داره وقتی کتابی رو که میخونی، میدونی که کلمه‌ به کلمش رو دقیقا خود نویسنده انتخاب کرده تا چیزی رو که میخواد بهت بفهمونه. این رو زمانی فهمیدم که کتاب "من‌او" رو از جناب امیرخانی خوندم و اگه یکم اهل خوندن باشین قطعا قبول دارین که قلمی که بتونه خواننده رو متقاعد کنه ۶۰۰ صفحه کتاب بخونه، قلم معمولی‌ای نیست:)
کتاب ارمیا حکایت دو تا دوسته... دو تا برادر... ارمیا و مصطفی... دو تا جسم دارای یک روح... و داستان جدایی این دو رفیق و بلایی که سرشون میاد... کتاب اواخر جنگ رو داره به تصویر میکشه و حال‌وهوای اخرای جنگ و تموم شدنش.
مثل همیشه با قلم جناب امیرخانی حال کردم... واقعا توانایی خاصی در بازی با کلمه‌ها و جمله‌ها دارن و وقتی که رمان رو میخونی، واقعا با گوشت و پوست درک میکنی که چرا اینگونه کلمات پشت‌سر هم اومدن و معنا خلق کردن... ارمیا اولین کتاب این نویسنده خلبان بوده که خب به نظرم در حد "من‌او" نبود ولی برای شروع عالی بوده:)

راستی آدم بدبخت است‌ ها. واقعا «خُلِقَ الْإِنْسَانُ ضَعِيفًا». از صبح تا حالا بدو دنبال پرنده، آخرش هم هیچ. زورمان به یک پرنده‌ هم نمی‌رسد. آن وقت این همه ادعا؟ هان چه‌ت شده؟ یا يَـٰٓأَيُّهَا ٱلۡإِنسَٰنُ، اره ارمیا با تو ام! آی انسان، بدبخت! «يَـٰٓأَيُّهَا ٱلۡإِنسَٰنُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ ٱلکرِيمِ » برای چه مغرور شدی بدبخت؟ اصلا جلو کی مغرور شدی؟ همانی که «خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ»


این بند هم برام جالب بود و سوال‌هایی نه چندان جدید ولی اساسی:

... ارمیا از روز‌ها قبل می‌بایست به وظیفه‌اش در مقابل اجتماع فکر می‌کرد. حالا خیلی به‌تر فکر می‌کرد و خود را با مدرک مهندسی تصور می‌کرد. باز هم برایش هیچ کاری متصور نبود. به چه دلیلی ارمیا مجبور بود به کشورش خدمت کند. ارمیا چه وظیفه‌ای نسبت به شماره یازده‌ و امثال او داشت؟ کمال ارمیا چه ارتباطی به پیش‌رفت جامعه داشت؟ حتاا اگر ارمیا می‌توانست جامعه‌اش را آن قدر رشد بدهد تا در شمار پیش‌رفته‌ترین کشور‌های جهان در بیاید، چه کار مهمی انجام داده بود؟ مگر پیش‌رفت آن کشور‌های پیش‌رفته چه تاثیری در کمال و کمالات مردم‌شان گذاشته بود؟ برای ارمیا چه چیزی مهم‌تر بود؟ کمال خودش یا پیش‌رفت جامعه؟ مگر پیش‌رفته شدن یک جامعه چقدر در تعالی فرهنگ مردمش موثر است. مغز ارمیا به قدر یک حشره کوچک شده بود. آن‌قدر که فکرش مثل تار عنکبوت این حشره کوچک را عاجز کرده بودند...



پ ن:
راستی گویا ۵شنبه ۲۲ آذر میان اصفهان... بریم...نریم...؟:))
4🤨1
#آیه
#معراج_19

إِنَّ ٱلۡإِنسَٰنَ خُلِقَ هَلُوعًا...

همانا آدمى حريص و كم‌طاقت آفريده شده...
2👍2
#soft_skill
#مهارت_نرم
#سپاسگزاری

گاهی اینقدر مغرورم که نمیخوام از کسی تشکر و سپاسگزاری کنم...
گاهی اینقدر کارهای بقیه و تلاش‌های بقیه رو در حق خودم نمی‌بینم که اصلا دلیلی برای سپاسگزاری ندارم...
گاهی اینقدر سرم شلوغه که یادم میره سپاسگزاری و قدردانی رو و برام اولویتی پیدا نمیکنه...

و چقدر زیباست عمل سپاسگزاری و قدردانی...
از هرکس... هرکس که ذره‌ای یاد داده بهم... چه کوچک‌تر، چه بزرگتر، چه پیر چه جوان چه بچه، چه دوست چه غریبه...

امیدوارم همیشه بتونم این تلاش، زحمت و کار بقیه رو نسبت به خودم ببینم و اونطور که شایسته هست قدردان و سپاسگزار باشم...
👌42🙏2🔥1
#آیه
#حسی
#فاطر_38

... إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

... خدا به اسرار و افکار و اندیشه دلها هم کاملا آگاه است.
5❤‍🔥32🤷‍♂1👍1
Forwarded from سِدخارجی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مادر یعنی «همه چیزهای خوب دنیا»
با صدای: شما❤️
@sedkhareji✔️
5
سِدخارجی
مادر یعنی «همه چیزهای خوب دنیا» با صدای: شما❤️ @sedkhareji✔️
#مادر

دوست دارم بنویسم ولی نمی‌تونم...
نمی‌تونم درباره این کلمه بنویسم...
نمی‌تونم درباره مادر بنویسم...
نمی‌تونم بگم کیه، چیه، از چه جنسیه...
نمی‌تونم همانند بیارم براش...
نمی‌تونم معنی کنم فداکاری‌هاش رو...
نمی‌تونم معنی کنم مهرش رو...
نمی‌تونم...نمی‌تونم...نمی‌تونم...

اگه می‌تونین بسم‌الله...
مادر یعنی...؟
https://news.1rj.ru/str/HarfChatBot?start=8ab71120a9d0


فقط می‌تونم بگم خدا حفظشون کنه...:)
6👍1
Forwarded from Harf Chat

مادر
همان پناه امن
همان دست مهر
همان آغوش گرم
همان صدای مهربانی
مادر
همان نگاه نگران
همان تجلی عشق
عشقی از جنس نور
عشقی از جنس خدا
مادر
همان تنی که وطن می‌شود
همان سقفی که خانه می‌شود
همان کلامی که وصف نمی‌شود
همان دامانی که سر نگه دار می‌شود
مادر
آه چه بگویم دیگر
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه
7👏1💯1
#platform_team
#paper

https://gustavopinto.org/lost+found/rcose2020.pdf

Platform Teams: An Organizational Structure for Continuous Delivery

یه خلاصه‌ای از این مقاله می‌خواستم بگم...
همونطور که از اسمش مشخصه،‌ مقاله داره روی ویژگی اساسی CD یا تحویل مستمر صحبت میکنه و ساختار‌های تیمی مختلفی رو بررسی می‌کنه که باعث بهتر شدن و پیشرفت توی تحویل مستمر محصول به مشتری می‌شه.

همون‌طور که میدونین Continuous Delivery معنی سادش میشه زود زود محصول برسونیم دست مشتری:) فرایند دلیوری و تحویل فیچر‌ها و فیکس کردن باگ‌ها باید به صورت مستمر و بدون وقفه انجام بشه و هر کامیتی که دولوپر میکنه، در سریع‌ترین زمان ممکن به دست مشتری برسه و بره زیر بار و کل این فرایند هرچی اتوماتیک‌تر، بهتر:)

سه تا معیار برای سنجش CD معرفی می‌کنه:
1. Frequency of deployment:
همون سرعت و فرکانس دیپلوی محصول هست
2.time from commit to production:
زمان بین کامیت دولوپر و رفتن روی پروداکشن
3. mean time to recovery:
میانگین زمانی که یه مشکلی اصلاح میشه

۴ تا ساختار تیم هم معرفی شده توش بدین صورت:

1. Siloed departments:
تیم‌های دولوپ و زیرساخت کاملا از هم جدا هستن و کار‌های همدیگه رو گردن نمی‌گیرن:) که احتمالا خیلی آشناس برامون:)
2. Classical DevOps:
یه تیم دواپس موجوده که ارتباط خیلی خوب و نزدیکی با دولوپر‌ها داره و کار‌های دیپلوی و زیرساختی محصول رو انجام میده ولی همچنان تیم دواپس هست که در خط مقدم مشکل‌های پرفورمنسی، امنیتی و Non Functional Requarementها هست.

3. Cross-functional:
این ساختار معتقده که "You built it, you run it". به زبانی دیگر خودت کد زدی اگه مردی دیپلوی کن:)) هر عضوی توی تیم باید توانایی کامل انجام تمام کار‌های دولوپ و زیرساخت رو داشته باشه و هیچ تیم جدایی نیازی نیست باشه برای کار‌های زیرساختی:)

4. Platform Team:
و اما ساختار تیم‌ها با تیم پلتفرم که نزدیک ترین ساختار برای بهبود CD معرفی شده. تیم پلتفرم یک تیم زیرساخت هست که خدمات زیرساختی خودکار را ارائه میده که توسعه دهنده‌ها می‌تونن درخواست‌هاشون رو به عنوان سرویس از این تیم درخواست کنند. از طرفی تیم محصول و توسعه‌دهنده به صورت کامل مسئولیت محصول خودش رو باید داشته باشه و تنها درخواست‌هاشون رو می‌تونن به عنوان سرویس‌ از تیم پلتفرم در راستای خودکارسازی‌های فرایند‌ها، دریافت کنند. پس تیم پلتفرم یک تیم ساپورت و پشتیبانی نیست. هرچند باید دیالوگ‌های باز داشته باشه با توسعه‌دهنده‌ها.

نکته‌های عملی که باید در این باره در نظر گرفت:
1. تیم محصول و توسعه، مسئولیت کامل سرویس خودش رو از جمله مسائل NFR رو داره
۲. توسعه‌دهنده‌ها نباید از نگرانی‌های NFR بترسند و باید برند سمتش
۳. تیم محصول باید مجزا از تیم پلتفرم باشه
۴. تیم پلتفرم نباید کار‌ها و تسک‌های اپراتوری انجام بده:)))
۵. تیم محصول و توسعه، وابسته به تیم زیرساخت نیست و باید مستقلا بتونه اول تا اخر کد تا دیپلوی محصول خودش رو بره
۶. با این حال گاهی نیازه که تیم زیرساخت با تیم توسعه با هم کاری رو پیش ببرن
۷. افراد تیم زیرساخت باید مهارت کد زدن رو داشته باشن

با گوش دادن به حرفای این مقاله میشه گلوگاه‌های CD رو به حداقل رسوند و یه محصول با اطمینان بیشتری به همراه مشتری‌های راضی‌تری داشت و به قول مقاله، دیگه توسعه‌دهنده‌ها نمی‌تونن پشت چیزی قایم بشن:)))

“Developers can’t hide behind this anymore. Now they have autonomy for going from zero to production without having to wait for anyone.”
3🤝1