Nima's Notes – Telegram
Nima's Notes
55 subscribers
118 photos
3 videos
1 file
16 links
دیدگاه‌ها تغییر می‌کنند و نوشته‌ها برای مخاطبی جز خود شخص نگارنده نیستند.
https://nimara.xyz
me@nimara.xyz
Download Telegram
اگر فکر می‌کنید نمیشه هرچیز رو توضیح داد و همزمان به امر تصادفی باور دارید، زیر این پست یه مثال بنویسید که توضیح دادنی نباشه و عنصر تصادفی بودن هم توش حضور داشته باشه.

بهتر بگم، مثالی بگید که نشه توضیحش داد بخاطر وجود عنصر تصادف.
Nima's Notes
آیا هر پرسش در دنیا جوابی مشخص و صریح داره که بشه با فرضیه‌های فیزیکی توضیح داد؟
تقریبا هفتادتون رای دادید به اینکه لزوما برای هر پرسش پاسخی وجود نداره و همزمان تقریبا شصت درصدتون رای دادید که عنصر تصادفی بودن وجود نداره. کنجکاوم بدونم که اگر همزمان باور دارید که نه تصادف وجود داره و نه هر پرسشی پاسخ منطقی داره، چه عاملی باعث شده که بگید پاسخ هر سوال رو نمی‌تونیم توضیح بدیم؟

در دنیای علوم کامپیوتر و بحث رمزنگاری یه چیز معموله که برای جلوگیری از مهندسی معکوس یه محاسبه، متغیری اضافه بشه به اون فرمول محاسبه که به صورت ذاتی رندوم باشه. این متغیر که بهش می‌گیم سالت باعث میشه که اگر یه نفر هر اطلاعاتی که ما داریم رو هم داشته باشه،‌ باز نتونه از نتیجه محاسبه به متغیرهایی که بهش شکل دادن برسه و محاسبه به اصطلاح یک‌طرفه بشه. مثالش اینه که من و دوستم میخواییم مکاتبه رمزنگاری شده داشته باشیم پس تصمیم میگیریم که بالای هر نامه یه کد بنویسیم که بشه باهاش مطمئن شد نامه جعلی نیست.

فرمولی که تصمیم می‌گیریم استفاده کنیم این میشه:‌ (تعداد کلمات نامه + تعداد نقطه‌ها) تقسیم بر تعداد دفعاتی که حرف A استفاده شده در نامه. اگر کسی که داره نامه رو می‌رسونه به دست گیرنده تصمیم بگیره جعل انجام بده و این فرمول رو بدونه خیلی راحت جملات رو تغییر میده و کد بالا رو هم با توجه به تغییرات اعمال شده مجددا حساب می‌کنه. دوست من هم که کد رو تائید کرده فکر می‌کنه نامه از طرف من اومده.

اما اگر من و دوستم تصمیم بگیریم سالت به این فرمول اضافه کنیم درواقع عددی تصادفی رو داریم واردش می‌کنیم که اون کسی که نامه رو داره جابجا می‌کنه به هیچ وجه نمی‌تونه ازش اطلاع پیدا کنه. در نتیجه اگر کوچکترین تغییری اعمال بشه ما سریعا متوجه می‌شیم چون کد درست نیست. اگر براتون سوال شد که چطور میشه این سالت رو اضافه کرد و از کجا میاد، در علوم کامپیوتر یه بحث بزرگه و سیستم‌ها و الگوریتم‌های مختلف روش‌های متفاوتی برای بوجود آوردنش دارن. درمورد اون توضیح میدم اما چون هدفم از نوشتن این پیام چیز دیگه‌ست، این سوال رو فعلا از ذهنتون خارج کنید. (هرچند که سوال خیلی خوب و مهمیه)

ماتریالیست‌های فرانسوی قرن هجدهم باور داشتن که تمام دنیا و هر پدیده‌ای که اتفاق می‌افته قابل توضیحه. مثل روش بدون سالت نامه‌نویسی من و دوستم، میشه کد و دلیل رفتارها، پدیده‌های طبیعی، و کوچکترین و بزرگترین رویدادها رو با اعمال روش علمی پیدا کرد. افرادی مثل ولتر در این دوران باور داشتند که راهی که آیزاک نیوتن و کپلر و گالیله در پیش گرفتند و ثمره داشت، قطعا روی موضوعات اجتماعی و سیاسی هم نتیجه داره اگر درست اجرا بشه. به بیان دیگر،‌ میشه همونطور که برای سوال چرا آب بخار میشه جواب قطعی پیدا کرد، برای سوال چرا انقلاب فرانسه شکست خورد هم پاسخی راضی‌کننده پیدا کرد. در دید ماتریالیست‌ها هیچ عنصر تصادفی و سالتی وجود نداشت که مهندسی معکوس رو بتونه بهم بزنه.

آلمانی‌ها در مقابل این باور و تجربه‌گرایی علمی فرانسوی و انگلیسی، پرچم تاریخ‌باوری متافیزیکی هگل و هردر رو علم کردن. هگل که روی تئوری تاریخ هردر کار کرد و ازش الهام گرفت باور داشت اعمال روش علمی روی مطالعات تاریخی فقط به تعبیرهای غلط منتهی میشه. چون که در روش علمی، نیوتن نیاز داشت که هرچیزی که رها می‌شد بیافته روی زمین در هر زمان و مکانی. روش علمی نیاز به تکرار داره و این چیزیه که در نظر هگل برای تاریخ بی‌معناست. هرچقدر هم انقلاب‌ها و پدیده‌های تاریخی شبیه همدیگر باشند، باز هم مثل چیزی که روش علمی لازم داره مثل هم یکسان نیستند. شاید بتونیم بگیم که شکست‌های ناپلئون و هیتلر در جبهه‌ی روسیه شبیه به همدیگرند اما به هیچ وجه نمیتونیم بگیم دقیقا مثل هم بودند و به دلایل یکسان شکست خوردند. در دید هگل پدیده‌های تاریخی حاصل از فعالیت‌های مختلف بین افراد مختلف کنار هم دیگه در هر عصر و دوره یک روند یکتا خلق می‌کنند که جامعه رو به سمت آینده پرتاب می‌کنه و همزمان خودش هم حاصل پرتاب عصر و دوره‌ی پیشینه. یعنی اینکه شکست ناپلئون و هیتلر هرکدام به میلیون‌ها دلیل ریز تاریخی برمی‌گردند که با هم متفاوتند. این ترند و روند تاریخی که یکتاست باعث میشه روش علمی روی مطالعات تاریخی نتایج ساده و ابتدایی بدست بیاره.

وقتی که هگل این ایده رو مطرح کرد روشن‌فکران جامعه‌ی آلمانی ارتجاعی و افسرده‌ی قرن نوزدهم در هر زمینه‌ای که فکر می‌کنید اعمالش کردند. تاریخ‌ هگلی، تاریخ فلسفه هگلی، فلسفه تاریخی هگلی، مطالعات سیاسی هگلی، زبان‌شناسی هگلی، تاریخ هنر هگلی و ... اما این روش جواب داد و مورخان امروزی از همین روش استفاده می‌کنند تا جواب پرسش‌های تاریخی رو پیدا کنند و روندها رو تشخیص بدن. در زمینه‌های مربوط به علوم انسانی روش هگلی موثر واقع شد.
Nima's Notes
آیا هر پرسش در دنیا جوابی مشخص و صریح داره که بشه با فرضیه‌های فیزیکی توضیح داد؟
هگل همچنین دیالکتیک تاریخی رو مطرح کرد و گفت در جامعه دیدگاه‌هایی هستند که هرکدوم باور دارند جواب تمام پرسش‌های دنیا رو می‌توانند پیدا کنن. زمانی که این سیستم‌های فکری و باورها به اندازه‌ی کافی رشد کنند در نهایت با هم برخورد می‌کنند و یک سیستم جدید بوجود میاد که از ایرادها و ویژگی‌های هرکدوم از باورهای پیشین استفاده می‌کنه تا به خودش شکل بده. در دید هگل، انقلاب فرانسه دهه‌ها پیش از اینکه گیوتین‌ها فرود بیان در نوشته‌های روسو و دیگر روشن‌فکران و دانشمندان فرانسوی اتفاق افتاده بود. بذری کاشته شده بود که آینده رو در خودش داشت. دیالکتیک تاریخی میگه که پیدا کردن پاسخ پروسه‌ای ادامه‌دار هست که با برخورد ایده‌های متضاد بوجود میاد. ایده‌ی اولیه تز نام داره و ایده‌ی مخالف انتی‌تز و درنهایت ایده‌ای که از برخورد تز و انتی‌تز بوجود میاد سنتز هست. و خود سنتز هم مخالف خودش رو داره و از برخوردش با مخالفش باز ایده‌ی دیگری بوجود میاد و این پروسه تمام نمیشه.

روح تاریخی هم موضوعی بود که هگل در قلب فلسفه‌اش قرار داد و جوهر هر زمانه می‌دانست اما نیازی نیست که بهش بپردازیم. فقط ذکر کردم تا شاید اگر بعدا قصد داشتم ادامه بدم بتونم درموردش بنویسم.

برگردیم به نظرسنجی. من انتظار داشتم درصد بله‌ی هر سوال با درصد خیر سوال دیگه یکی باشه. منطقی بود که افراد دو دسته باشن:

۱- کسانی که فکر می‌کنند هر پرسشی پاسخی مشخص داره و عنصر تصادف هم وجود نداره.
۲- کسانی که فکر می‌کنند هر پرسش لزوما پاسخ مشخص نداره و عنصر تصادف وجود داره.

دلیل حدسم این فرض بود که چیزی جز تصادف نیست که بتونه مانع بین ما و پاسخ سوالات بشه. اگر یک چیز تصادف درش دخیل باشه شاید یک نفر بگه که هیچوقت قابل فهم نیست. اما درصد پاسخ‌ها چیز دیگه‌ای نشون میدن. ظاهرا از دید بعضی‌ها عامل دیگه‌ای هم وجود داره که مانع راه ما میشه. دوست دارم بدونم اون عامل در ذهن کسانی که به هر دو سوال یک جور جواب دادن (بله،‌ بله یا خیر، خیر) چیه؟
در حال حاضر تمام شبکه‌های اجتماعی شناخته‌شده‌ی دنیا مثل توییتر و اینستاگرام صاحب‌های اصلی رابطه‌ی بین تولیدکنندگان محتوا و مخاطبانشون هستند. اگر کسی تصمیم بگیره این پلتفرم‌ها رو ترک کنه، ناچاره که با بخش بزرگی از مخاطبانش هم خداحافظی کنه و همچنین محتوایی که در اون شبکه ساخته رو یا با زحمت فراوان به پلتفرم منتخب جدیدش منتقل کنه یا اون‌ها رو هم به فراموشی بسپره. حتی در مسئله‌ی بن شدن اینفلوئنسرها و استریمرهای معروف از اینستاگرام و توییچ، کسی که بیشترین آسیب رو می‌بینه همیشه خود تولیدکننده‌ی محتواست.

برای حل این مسئله‌ی بزرگ آزمایش‌های جالبی در حوزه شبکه‌های اجتماعی غیرمتمرکز توسط تیم‌های مختلف دارن انجام می‌شن. متا (فیسبوک) با راه‌اندازی شبکه‌ی اجتماعی متن‌محور جدیدش به اسم Threads به گفته‌ی مدیرعامل اینستاگرام قدمی در همین راستاست. اما تلاشی که من تحسین می‌کنم و علاقمندم بهش ساختن پروتکلی غیرمتمرکز از روابط بین افراد و محتوای منتشر شده‌شون هست.

پروتکل لنز (Lens) که سال ۲۰۲۲ نسخه‌ی اولش منتشر شد بدون هیچ رابط کاربری و گرافیکی‌ای بستری فراهم کرد تا تیم‌هایی که می‌خوان شبکه‌ی اجتماعی خودشون رو بسازند بتونند از این گراف بزرگ روابط و محتوا استفاده کنند. به عبارت دیگه، وقتی که یه شبکه‌ی اجتماعی روی لنز ساخته شده باشه، شما می‌تونید پروفایلتون رو از اون برنامه به برنامه‌های دیگه روی لنز ببرید بدون اینکه فالوورهاتون رو از دست بدید یا کامنت‌ها و پست‌هاتون رو. روی لنز، سازنده‌ محتوا صاحب حقیقی رابطه‌ش با دنبال‌کنندگانشه. هیچکس، حتی اپلیکیشن‌های سوشال مدیا روی لنز، نمیتونه تهدید کنه افراد رو با از بین بردن محتوا یا فالوورهاشون.

ما در دورانی هستیم که انتقال قدرت از پلتفرم به پروتکل و درنهایت افراد داره انجام میشه. پلتفرم‌های بزرگ سوشال مدیا مثل اینستاگرام، فیسبوک و توییتر همگی درحال قدم برداشتند و آماده کردن خودشون برای این تحول بزرگ هستند،‌ اما چیزی که قراره اکثر مردم رو غافلگیر کنه راه‌کارهای خلاقانه‌تر تیم‌های کوچک‌تر و جوان‌تره. در یک سال گذشته روی پروتکل لنز ده‌ها شبکه‌ی اجتماعی ساخته شدند با اینکه هنوز توکنی منتشر نشده و انگیزه‌ی مالی کوتاه‌مدتی وجود نداشته. و کاربران فقط با داشتن یک پروفایل لنز می‌تونن بدون ساختن اکانت‌های جدید از هر کدوم از این برنامه‌ها استفاده کنن و هرجا هم که رفتند، محتواشون باهاشون هست :)

بزرگترین مسئله‌ای که من با نوشتن آنلاین دارم همین موضوع رابطه‌ی بین نویسنده و مخاطب هست. تا چند ماه پیش (نامرتب) روی اینستاگرام محتوا پست / استوری می‌کردم و امروز به هیچکدومشون اینجا دسترسی ندارم. از تمام مخاطبان و دوستانم روی اینستاگرام هم فقط چند نفر اینجا هستند. اما با راه‌حل‌هایی مثل لنز این مسائل تبدیل به خاطرات گذشته می‌شن و ما به سمت آینده‌ای قدم برمی‌داریم که در ذات ضداقتدار و فردگراست.

پیوست: لینک سخنرانی TED مدیرعامل اینستاگرام در سال ۲۰۲۲ درمورد آینده‌ی متا
حالا که باربنهایمر در جریانه اینو یادگاری داشته باشیم.
به عنوان کسی که در حوزه‌ای از تکنولوژی کار می‌کنه که با سرعت غیرقابل تصوری هر روز پیشرفت می‌کنه، باور دارم این پیشرفت مثل یک سونامی از اسید هر مانعی که جلوش قرار داره رو از بین می‌بره.

و چقدر خنده‌داره تلاش افرادی که فکر می‌کنند با اعتراض و اعتصاب می‌تونن جلوی پیشرفت این‌چنینی رو بگیرند. این تکنولوژی‌ها با تلاش‌های کمپانی‌های بزرگ مانند اپل و گوگل به این سرعت پیشرفت نرسیدن، تیم‌های کوچیک و افراد مستقل و حتی بعضا گمنام و ناشناس اثربخش بودند/هستند.

جلوی سونامی اسید رو نمیشه گرفت.
دغدغه‌ی از بین رفتن حریم خصوصی و ناشناس بودن مسئله‌ی بسیار مهمی در قرن بیست و یکم محسوب می‌شه.

این دغدغه در کشورهایی که سیاست‌های تمامیت‌خواهانه بیشتری اعمال می‌کنند، حضور پررنگ‌تری هم داره.

اما در سطح جهانی هم تغییراتی وجود دارن که باعث نگرانی بعضی از اعضای جامعه‌ی شدن. حذف شدن خرید حضوری و استفاده از اسکناس یکی از این تغییراته. کارت‌های بانکی به سادگی قابل ردگیری هستند اما خرید حضوری با اسکناس اینطور نیست.

در برخورد با اینجور مسائل عموما دو واکنش بین افرادی که به حریم خصوصی اهمیت میدن میتونیم ببینیم:

۱- مبارزه با این تغییرات در فرم‌های مختلف مثل اعتراض به قانونگذاران یا تلاش برای اصلاح رفتار جامعه

۲- پذیرفتن تغییرات و پیدا کردن راه حلی که با توجه به تغییرات به حریم خصوصی احترام بزاره

گروه دوم معمولا موفق‌تر عمل می‌کنند. راه حل مسئله‌ی خرید ناشناس، حذف کردن کارت‌های بانکی نبود. ابداع روش جدید انجام فعالیت‌های اقتصادی به صورت الکترونیکی در قالب رمزارزها هم به مسئله‌ی حریم خصوصی پاسخ داد و هم از مزایای کارت‌های بانکی استفاده کرد.

نمیشه پیشرفت در حوزه تکنولوژی رو برگردوند به گذشته. فقط میشه بهترش کرد.
محیط (Nurture) به مراتب از ژنتیک (Nature) بر زندگی انسان‌ها تاثیر بیشتری میزاره.

درک ما از دنیای اطراف به واسطه‌ی آموزشی که دیدیم و محیطی که باهاش رشد کردیم تغییر می‌کنه. این تفاوت نگرش بین انسان‌ها در واکنش اشخاص به دنیای اطرافشون دیده میشه. درک فردی که از کودکی با فقر مطلق دست و پنجه نرم می‌کرده با فردی که در طبقه‌ی متوسط جامعه رشد کرده از مسائل اقتصادی و اجتماعی متفاوته، چون به روش‌های مختلفی زندگی کردند و یک جور به این مسائل نگاه نمی‌کنند.

گاهی این تفاوت‌های نگرش شکاف‌های عمیقی بین مردم درست می‌کنند که باعث گروه گروه و جزیره‌ای شدن اقشار مختلف میشه. تعداد بیشتر این جزیره‌ها بهتر از تعداد کمترشونه چون در جامعه‌ی نرمال و سالم، رادیکالیسم حاصل از چند قطبی شدن جامعه مفید نیست.

به عبارت دیگه، اگر فقط جامعه‌ به چند گروه خاص تقسیم بشه (مثلا گروه‌های A تا D)، مردم اختلاف‌نظرهای جزئی رو کنار میزارن تا زیر سایه‌ی یکی از این گروه‌ها قرار بگیرن. ترجیحاً تلاش می‌کنند با گروهی که از لحاظ نگرش و دید به اون‌ها نزدیکتره رو انتخاب کنند. برای یک نفر ممکنه گروه A بی‌نقص باشه و صد درصد با افکارش همخوانی داشته باشه، برای شخص دیگر ممکنه بهترین انتخاب گروه C باشه که تازه پنجاه درصد همخوانی داره.

اگر فردی که در مثال بالا به گروه سی پیوسته احساس کنه بهش تعلق نداره، چون آلترناتیو بهتری نیست نمیتونه ترکش کنه. اگر ترک کنه منزوی میشه و انزوا در تصمیم‌گیری اجتماعی می‌تونه حکم مرگ داشته باشه. اما اگر به جای چهار گروه اِی تا دی بیست و شش گروه داشتیم، احتمالش بیشتر بود که میانگین همخوانی ایده‌های یک گروه با افراد داخلش بالاتر بره (چون الترناتیوها بیشترن پس مردم راحت‌تر انتخاب ‌می‌کنند).

حالا اگر ما این رو تلاش کنیم به میزان حداکثری برسونیم، به جامعه‌ای کاملا آزاد و فردگرا می‌رسیم که در دنیای امروزی وجود نداره. نزدیکترین جامعه‌ی انسانی تاریخ به این مورد احتمالأ جوامع بدوی بودند که در نهایت آزادی به سر می‌بردند.

اگر بخواییم برای این میزان استقلال فکری و مایکروحزب‌های فردی یک شاخص یا واحد انتخاب کنیم احتمالا بتونیم بهش بگیم وضعیت آنارشی اون جامعه (state of anarchy). طبق توضیحات بالا میشه گفت جامعه‌ هرچقدر بیشتر به سوی آنارشی میل کنه، سالم‌تره چون استقلال فکریِ بیشتر تضمین شده‌ست و احتمال رشد حزب‌های بزرگی که از اعضای ناراضی تشکیل شدند کمتره.

حالا در مقیاس جهانی بهش نگاه کنیم با توجه به صحبت درمورد تاثیر محیط.

همکار امریکایی من که در خانواده‌ی سفیدپوست نیویورکی بزرگ شده با من که در استان تهران خاورمیانه رشد کردم تفاوت نگرش پیدا می‌کنه. از نظر من، هر قدم امریکا که به ضرر حریم‌خصوصی باشه مساویه با افول وضعیت آنارشی اون کشور چون به مرور، عدم وجود حریم‌خصوصی باعث میشه مردم نتونن ایده‌های خودشونو راحت زنده کنن و مجبور میشن کم کم اختلاف‌ها رو کنار بزارن و گروه تسکیل بدن. در بلند مدت، جزیره‌ای شدن جامعه ایده‌ی بعیدی نیست. اما از دید همکار من، این چیز زیاد مهمی نیست، چون فکر می‌کنه در اون حالت جامعه‌ش باز هم می‌تونه همینطور زندگی کنه.

هر دو روی یک تکنولوژی کار می‌کنیم: بلاک‌چِین. سیستمی که با هدف از بین بردن هر نوع مرز و قدرت ساخته میشه. اما هر دوی ما نظرهای مختلفی نسبت به دنیای اطراف داریم. من در محیطی بزرگ شدم که حاصل سطح آنارشی پایینه. به وضوح دورم جزیره‌ای شدن مردم رو می‌بینم که خودشون رو ملی‌گرا، مذهبی و ... تصور می‌کنند (حتی کسانی‌ که تا دیروز لیبل زدن روی خودشون رو دوست نداشتند)‌. اما همکارم از جامعه‌ای با وضعیت آنارشی بالا میاد. در شهری رشد کرده که یک میدان بزرگه برای هر ایده. پس من افول این سطح آنارشی رو اگر ببینم سریعاً نگران میشم چون حاصلش رو دیدم. وظیفه‌ی من این میشه که بخاطر افول احتمالی هشدار بدم و وظیفه‌ی اون این میشه که فرصت رشد و توسعه رو ببینه.

بین من و یک سنجاب راحت نمیشه ارتباط برقرار کرد. چون من نه حرکاتش رو متوجه میشم و نه سبک زندگیش رو، اون هم شرایط من رو درک نمی‌کنه. این در کانتکست ارتباط بین انسان و حیوانات و گیاهان بسیار عادی و واضحه. اما وقتی که متوجه بشیم بین انسان و انسان هم ممکنه انقدر ارتباط سخت باشه، می‌ترسیم. ناراحت‌کننده باید باشه ولی ترسناک نه. ناراحت‌کننده باشه چون همدیگر رو نمی‌فهمیم و از محیط‌های مختلف اومدیم، ترسناک اما نباشه چون می‌دونیم حاصل ارتباط هرچیز که باشه حداقل نو و جدیده.

و باید با آغوش باز به سمت هر ناشناخته‌ی نو رفت.
👌1
Nima's Notes
محیط (Nurture) به مراتب از ژنتیک (Nature) بر زندگی انسان‌ها تاثیر بیشتری میزاره. درک ما از دنیای اطراف به واسطه‌ی آموزشی که دیدیم و محیطی که باهاش رشد کردیم تغییر می‌کنه. این تفاوت نگرش بین انسان‌ها در واکنش اشخاص به دنیای اطرافشون دیده میشه. درک فردی که…
چطور میشه به وضعیت آنارشی یک جامعه کمک کرد؟

راه‌های زیادی هست، اما همگی به تلاش‌های افراد اون جامعه برای حفظ ویژگی‌های فردی‌شون برمیگرده.

یکی از اون راه‌ها پیدا کردن سلیقه‌های شخصی و ترجیح دادن فردگرایی بر جمع‌گراییه. جامعه‌ای که جمع‌گراست راحت‌تر زیر پرچم یک ایدئولوژی جمع میشه و این به راحتی میتونه مورد سواستفاده قرار بگیره برای دسترسی به اهدافی که فی‌ نفسه مخرب و فاسدند. قوانینی مثل محدود کردن مدل‌‌های موی افراد در کره‌ی شمالی جدای جالب بودن برای پست‌های اینستاگرام و سرگرم کردن ذهن‌ها،‌ به محدود کردن راه‌های ابراز وجود شخص کمک می‌کنه. اینکه در ارتش هر جای دنیا تمرکز می‌کنه روی دنبال کردن یک پروتکل برای ظاهر سربازان (کوتاه‌ کردن موها یا محکم بستن موی زنان) باعث میشه در آخر روز، افراد بیش از پیش به یک دیگر شباهت پیدا کنند. هویت قبلی فراموش می‌شه و انسان مانند خمیر بازی توسط ارتش شکل میگیره.

در بعضی جوامع این پروتکل‌ها در ابعاد بزرگتر وجود دارند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند یا در قالب هنجارهای اجتماعی یا قوانین (و هنجارهای اجتماعی به مراتب از قوانین قوی‌ترند). اگر تاریخ یک جامعه با محکوم‌کردن سلیقه‌های شخصی و فردگرایی نوشته شده باشه، در همون تاریخ میشه دید که چقدر مردم از سیاست‌های اقتدارگرا و تمامیت‌خواهانه حمایت می‌کنند. بخش بزرگی از تفاوت‌های سیاسی / تاریخی بین ایالات متحده و روسیه مولود حمایت و عدم حمایت از افراد در مقام فرد (و نه اعضای یک گروه) است.

تاریخ ایالات متحده با ایالاتی که متحد شدند آغاز شد. هرچند همین متحد شدن ممکنه در راستای ایده‌ی کنار گذاشتن اختلاف‌ها باشه، اما باز نسبت به دیگر قدرت‌های بزرگ زمانه‌ی خود پیشرو و نو بود. حمایت از اختلاف‌ها به جای کنار گذاشتن آنها باعث شد آمریکا فرهنگ فردگرایی رو پرورش بده در ذهن ساکنانش: جایی که هر کس با هر ایده‌ای می‌تونه زندگی کنه. به عبارتی، اختلاف‌های بین مردم باعث شد که ایده‌های مختلف دنبال شوند و تلاش‌های نامنظم مستقل از دولت شکل بگیره برای ساختن این کشور.

در مقابل،‌ مردمان روسیه سیاست‌های اقتدارگرایانه و تمامیت‌خواهانه رو بر هر چیز دیگر مقدم می‌شمارند. نطفه‌ی ایده‌ی ملحق کردن خاک اوکراین به روسیه در زهدان تاریخی این کشور بوده و هست. درصد بالایی از مردم روسیه حتی با وجود آسیب‌های فراوان جنگ بر روی اقتصاد و زندگی‌شان هنوز ازش حمایت می‌کنند و اون رو بر حق می‌دونند. یک روس در محیطی که به تفکر امپراتورپرست بها میده بزرگ میشه و در تاریخ این سرزمین تا بوده، همین بوده. اما ایده‌های جمع‌گرایانه در نسل جوان این کشور کمتر حس می‌شوند. حتی بزرگترین مخالفان تهاجم به اوکراین نسل جوان این کشورند. چه چیزی تغییر کرد؟

تکنولوژی در صد سال گذشته باعث شد دسترسی به واقعیت و حقیقت بیشتر بشه در هر سطح جامعه، و این قطاری‌ست که جلوش رو نمیشه گرفت. با پیشرفت تکنولوژی و در دسترس قرار گرفتنش برای اکثریت جامعه، مردم با ایده‌های متفاوت و جدید آشنا می‌شوند. برای مثال اگر اینترنت نبود من شما رو پیدا نمی‌کردم و شما هم من رو. ممکنه که تعداد بالایی از شما با نوشته‌های من مخالف باشید، که مشکلی نیست. اما نکته‌ی مهم اینه که شما نوشته‌های من رو پیدا کردید. با دیدگاهی شاید متفاوت با دیدگاه‌هایی که می‌شناسید آشنا شدید. و همین کافیه تا بذر اختلاف عقیده در جامعه کاشته بشه. این چیز بدی نیست، بلکه نیروی محرک یک جامعه‌ی ایده‌آله.

در جوامعی که سانسور حضور پررنگ‌تری داره، ایده‌های شبیه به هم بیشتر منتشر میشن و این در دولت‌های اقتدارگرا بیشتر دیده میشه به طور تاریخی (از شوروی و آلمان نازی تا دیگر مهربانان). زمانی که سانسور بیشتر باشه، جامعه با سرعت بیشتری به سمت کنار گذاشتن اختلاف‌ها پیش میره. اما این که تصور بشه کنار گذاشتن اختلاف‌ها از روی چیزی جز فکر نکردن مردمه، اشتباهه. در این جوامع اقتدارگرا مردم اختلافی ندارند چون فکر کردن رو وظیفه‌ی خود نمیدونن. اجازه میدن نشریات دولتی به جای اون‌ها فکر کنند. پس هم قطار فردگرایی با سرعت بالایی جلو میره و هم قطار جمع‌گرایی.

اما این موضوع به کمک تکنولوژی مدتیه که تغییر کرده. سرعت قطار جمع‌گرایی به شدت کاهش پیدا کرده چون سانسور سخت‌تر شده. گردش آزاد اطلاعات بزرگترین مانع ارتجاعی شدن یک جامعه‌ست.

و این برای ذهن‌های کنجکاو نکته‌های فراوان داره 😉
👍1👌1
Nima's Notes
چطور میشه به وضعیت آنارشی یک جامعه کمک کرد؟ راه‌های زیادی هست، اما همگی به تلاش‌های افراد اون جامعه برای حفظ ویژگی‌های فردی‌شون برمیگرده. یکی از اون راه‌ها پیدا کردن سلیقه‌های شخصی و ترجیح دادن فردگرایی بر جمع‌گراییه. جامعه‌ای که جمع‌گراست راحت‌تر زیر پرچم…
فول متال جکت (غلاف تمام فلزی) که شاهکار کوبریک درمورد دوگانگی بشر است در نیمه‌ی نخست فیلم با این مسئله برخورد می‌کنه. فیلم درمورد گروهی از سربازان امریکایی‌ست که در ابتدا توسط گروهبان هارتمن آموزش می‌بینند و سپس به جنگ ویتنام فرستاده می‌شوند.
فیلم با سکانس نمادین کوتاه‌کردن موهای سربازان آغاز میشه و از دقیقه‌ی اول به مسئله‌ی پاک شدن هویت این افراد می‌پردازه. گروهبان هارتمن در اولین برخوردش با سربازان از هر نوع تحقیر استفاده می‌کنه تا شخصیت‌های این افراد رو بشکنه، چون وقتی یک چیز شکسته‌ست و آسیب‌پذیره راحت‌تر میشه بهش شکل داد. هارتمن حتی در این موضوع فراتر از بقیه میره و اسم‌های جدید به سربازان میده. فرآیند تخریب شخصیتی سربازان در تمام دوران آموزش ادامه پیدا می‌کنه.
قصد اسپویل کردن فیلم رو ندارم پس ادامه نمیدم، اما من همیشه فول متال جکت رو پیشنهاد میکنم به دیگران.

سکانس اولین دیدار هارتمن و سربازان
👍2👌1
زمانی که با چیزی مشکل نهادی داشته باشید نباید اجازه بدید کیفیت‌های فرعی روی قضاوتتون تصمیم بزارن.
انحصار خشونت در دست گروهی خاص از افراد با حمایت قانون و برای قانون، به معنی استفاده از این خشونت انحصاری ضد هر جنبشِ ضد همون قوانینه.
چنین نهادهایی، مثل پلیس، که در تک تک کشورهای دنیا وجود دارند هیچوقت برای مردم نبودند و نیستند، بلکه بادیگاردهای قانون‌ و قانون‌گذاران به شمار می‌آیند.
درسته، در صورتی که از خانه‌ی شما دزدی بشه و یا کسی با استفاده از خشونت بخواد به شما چیزی تحمیل کنه پلیس وارد عمل می‌شه و تلاش می‌کنه که یا مجرم رو پیدا کنه و یا از وقوع اتفاق بدتر جلوگیری کنه. با اینکه تمام این ویژگی‌ها خوب‌اند، باز هم مشکل نهادی با چنین گروهی باید پابرجا بمونه. در هر کشور دنیا این افراد در صورتی که بهشون دستور داده بشه از طرف قانون‌گذاران، به همون فردی که دیروز از خونه‌ش دزدی شده بود و داشتند کمکش می‌کردند به عنوان خدمتگزار مردم، حمله می‌کنند.
انحصار خشونت یعنی محدود کردن آزادی فردی و حق دفاع از این آزادی، چون زمانی که آزادی سلب بشه توسط کسانی که قرار بود مدافعش باشند، راهی جز استفاده به موقع از خشونت وجود نداره.
👍4
مافیا در ایتالیا و نیویورک خودش رو به عنوان محافظ مردم و کسب‌ و کارها معرفی می‌کرد و باور داشت در ازای خدماتش باید مبلغی از درآمد اون کسب و کارها و مردم دریافت کنه.

معمولا تصور میشه که مردم به زور اسلحه و خشونت این مبالغ رو پرداخت می‌کردند اما در حقیقت بسیاری از مردم سپاسگزار مافیا بودند و حتی با علاقه‌ی خودشون درصدی از درآمدها رو به این گروه‌ها اختصاص می‌دادند.

اما اگر پلیس وجود داشت اون زمان، چرا مردم از مافیا استفاده کردند؟ چون بسیاری از مواقع خود پلیس باعث مزاحمت بود. نقش پلیس در مسائل تبعیض نژادی و قومی مذهبی، اعتراضات و تظاهرات، و اعتصابات در طول تاریخ هیچوقت مثبت نبوده. و این برای دموکراتیک‌ترین سیستم‌های دنیا هم صدق می‌کنه.

پس مردم مافیا رو گزینه‌ی آلترناتیو خودشون برای محافظت می‌دیدند و بسیاریشون حتی بیشتر از پلیس به مافیا اعتماد داشتند.

تفاوت بزرگ پلیس و مافیا در کسانی بود که حمایتشون می‌کردند. مافیا همیشه نهادی مردمی بود و با اینکه وقتی بزرگ می‌شد اکثر درآمدش از فعالیت‌های مجرمانه می‌اومد، جنبه‌ی مردمی خودش رو حفظ می‌کرد. اما این مردمی بودن از روی علاقه به مردم نبود (در این مورد مخالف پلیس) بلکه از روی نیازشون به اعتبار برای سرویسشون بود.

پلیس خودش رو مردمی معرفی می‌کنه و در حقیقت از مالیات مردم تغذیه می‌کنه اما همون کسانی که خدماتش رو خریدند رو حاضره در فرصت مناسب از بین ببره، فقط منتظر دستوره. مافیا هم بی‌شباهت نبود. چیزی شبیه مالیات از مردم می‌گرفت و خدماتش رو فراهم می‌کرد، و درصورت لزوم گردن مردم رو می‌شکست مثل پلیس.

در بحث فساد هم لازم به ذکره اگر فکر می‌کنید فساد مافیا از پلیس بیشتر بوده و هست، نیاز دارید بیشتر مطالعه کنید درمورد فساد پلیس.

اگر انحصار از چنین سازمانی گرفته بشه و نیاز پیدا کنه که با گروه‌های مختلف خودمختار و مستقل رقابت کنه، مثل هر صنعت و کسب و کار دیگری خدماتش رو بهتر می‌کنه. اما تا وقتی درآمدش تضمین شده باشه توسط قانون، نیاز به هیچ تغییری رو احساس نمی‌کنه.

اشتباه بزرگ این بود که مردم تصور کردند نهاد پلیس چیزی غیر از کسب و کاره. هر کسب و کار در این دنیا بدون رقابت فاسد و بیش از حد قدرتمند میشه. این رقابت بازار آزاده که باعث میشه کسب و کارها روی سرویس تمرکز کنند.

حالا تصور کنید از امروز قانونی بود که هرکسی بتونه سازمان/شرکت محافظتی خودش رو انتخاب کنه و با پرداخت پولی که به دولت برای پلیس میده از خدمات اون شرکت منتخبش استفاده کنه.

آیا این شرکت‌ها با هم رقابت نمی‌کردند تا سرویس بهتر ارائه بدن؟ آیا پلیس به تکاپو نمی‌افتاد مسائل نژادپرستی و امثالش رو در سازمان حل کنه؟
👍6
«چه کسی از مردم محافظت خواهد کرد وقتی پلیس قانون را بشکند؟»

سوال مهمیه، اما سوال مهم‌تر اینه:
چه کسی از مردم محافظت می‌کنه وقتی خود قانون به پلیس دستور/اجازه بده که بهشون حمله کنه؟
👍3
Today
Yerevan, Armenia
👀2
امشب بعد از مدت‌ها دوباره کارم به پروتکل IRC افتاد که تقریباً منسوخ شده بین کاربران معمولی اینترنت.

زمانی که IRC اومد امکان چت یک به یک یا گروهی رو فراهم کرد در دهه‌ی نود میلادی. از اون زمان تا الان پروتکل تغییرات زیادی داشته اما شکل همیشگی خودش رو حفظ کرده با اتکا روی پیام‌های متنی و کانال‌های داخل هر سرور.

آی‌آرسی در اصل یک دستورالعمله تا یک اپلیکیشن. برنامه‌هایی که اجازه کار با IRC میدن درواقع جدا از خود پروتکل هستند و فقط دستورالعمل‌های پروتکل رو دنبال می‌کنند.
با اومدن برنامه‌هایی مثل دیسکورد، اسلک، واتساپ و امثالشان، نیاز به تکنولوژی ابتدایی IRC کمتر شد و درنهایت کاربرانش رو از دست داد.

اما نه کاملا. هنوز سرورهای بزرگ و فعال IRC وجود دارن و این مهمه. مثلا در دنیای پایرت و تورنت معمولا سایت‌های خصوصی که فقط با دعوت اعضای فعلی یا مصاحبه عضو جدید می‌گیرند از IRC استفاده می‌کنند. چیزی که این تکنولوژی هنوز بعد بیش از بیست‌ سال برای ارائه داره حفظ دیتای شخصیه. اگر شما یک سرور IRC بسازید، تمام دیتا روی سرور خودتون ذخیره میشه و جای دیگه‌ای اصلا نمیتونه بره. مسئله‌ای که تلگرام، دیسکورد و واتساپ هنوز باهاش درگیرند.

من هم زیاد به بهترین جا برای چت فکر میکنم. تا الان بهترین گزینه برام ایمیل و بعد تلگرام بودند اما شاید وقتش باشه مجددا به IRC فکر کنم.
«از هیچ روسی اینجا استقبال نمی‌شود، خوب، بد و یا زشت.»
Tbilisi, Georgia
Tonight