مدام تو سرم تکرار میشد یچی کمه، یچی کمه. حالا دارم با دقت بیشتری گوش میدم. یچی کم نیست، خیلی چیزها کمه. منتها همین کم بودناس که باعث میشه صبح بیدار شم و تلاش کنم. امید به اینکه یه روز به دستشون میاریمه که مارو سر پا نگه داشته.
خیلی وقتام سوالایی رو میپرسیم که دلمون میخواد جواب متفاوت بشنویم. اینجوری که من میدونم جواب سوالم چیه ولی چون دلم میخواد یچی دیگه باشه دارم میپرسمش.
کاش ظرفا خودشون شعور داشتن و تمیز میشدن. یعنی چی که شستنشون با ماس؟ مگه ما اشرف مخلوقات نبودیم.