خیلی وقتام سوالایی رو میپرسیم که دلمون میخواد جواب متفاوت بشنویم. اینجوری که من میدونم جواب سوالم چیه ولی چون دلم میخواد یچی دیگه باشه دارم میپرسمش.
کاش ظرفا خودشون شعور داشتن و تمیز میشدن. یعنی چی که شستنشون با ماس؟ مگه ما اشرف مخلوقات نبودیم.
وسط این حجم فشار کاری و دانشگاه و ال و بل یجوری خوشحالم و حالم خوبه انگار اومدم پیکنیک. آدمیزاد خیلی عجیبه.
خیلی وقته ننوشتم. اینقدر ننوشتم که یادم نمیاد قبلن چی میشد که مینوشتم؟ احساسات و فکرها که قیافه ندارن، مرتب و منظم نیستن. ولی مغزم بود. اهمیت داشت نوشتن. حالا هرروزی که میگذره چیزهای مهم کم اهمیتتر میشن. بعدش چیزای مهم جدیدی پیدا میکنم، البته که اوناهم موندگار نیستن. مثل یه چرخهاس. اصلا زندگی همینه و توقع دیگهای داشتن احمقانس.