Day is over, night has come. Today is gone, what’s done is done. Tomorrow comes with a whole new light.
رفتن به پشت بوم قفله، نه اینکه کلید قفلش نباشهها نه؛ مجوز عبور و مرور ندارم. ستارهها کنار ماه منتظرن، منتظرن وسط حرف زدنا و آهنگ گوش دادنامون رو پشت بوم یه نگاهی بهشون بندازیم. بعضیاشونم بیشتر ازینا میطلبن؛ تا میفهمن حواسمون سمتشونه یه چشمک حوالهامون میکنن.
هیچکس توی چهاردیواری خودش، جایی که فقط خودش هست و خودش نقاب فرهیختگی و آدابمعاشرتدانی نمیزنه، این نقابها و ادا اصولها برای خیابونها و جلوی عوام است. برای فاخر بهنظر رسیدن و جنتلمن بودن گاهی. اما حفظ ظاهر و نقاب برای همیشه، کار بسیار سختی است. بلاخره از گوشهی نقابهای کهنه شده ذرهای از حقیقت دیده میشه. آدم اگه باهوش باشه و درست توجه کنه میتونه تا ته قضیه رو بفهمه. خیلی وقتها هم نقاب ها ترمیم میشن؛ گاهی حتی ممکنه نقاب رو نقابی دیگر قراره داده شده باشه، که اگر ردی پیدا شد، بازی دیگری به همراه داشته باشه.
Offhand
Ahmad Shamloo – Dar Tavalodi Digar
من اینجام، نشستهام رو جدول و اینو گوش میدم و آدمارو نگاه میکنم، آدمایی که تو ماشینهاشون نشستن و اینور اونور میرن. با خودم میگم در نهایت چی میمونه؟ کدوم یکی ازین آدما تو یاد کسی میمونه؟ ولی شعر میتونه موندگار بشه، ابدی باشه.
آدماهم میتونن موندگار بشن تو یاد اونایی که عاشقشونن،اما فقط تا وقتی که اون آدم زنده باشه.
آدماهم میتونن موندگار بشن تو یاد اونایی که عاشقشونن،اما فقط تا وقتی که اون آدم زنده باشه.
امروز یه قراری داشتم، گفته بودم اگه فلان کارو نکنم خرم.
سلام، همین الان یه خر با سم داره براتون مینویسه.
سلام، همین الان یه خر با سم داره براتون مینویسه.
وقتی از یچی میترسیم باید باهاش مقابله کنیم تا از بین بره یا کم شه؛ یا اینکه باهاش کنار بیایم؟
این “چیزی شدن” خیلی ترسناکه. مدام به خودت نگاه میکنی و میپرسی خب من چی دارم؟ بعد میری یه دور اطراف و بقیه رو نگا میکنی میبینی عه چقد عقبم.