تمام روز بارون میبارید و من روی تخت بودم، حتی از پشت پنجره بیرونو نگاه نکردم. حالا حس میکنم بخش مهمی از زندگی رو از دست دادم. آره. لذت بردن، لذت بردن از هر لحظهی زندگی رو از دست دادم.
داشتم میخندیدم، خوشحال بودم. ولی غم و ناراحتی همیشه همین موقعها میاد نه؟ غصه منم به موقع رسید.
راه میوفتم، قدم اول دوم سوم؛ شمارشم به نفس نفس میوفته. بقیه عددارو مهمونه دلم میکنم، سرمو میارم بالا مسیر درستو پیدا کنم، ازینجا به بعد قراره آزادی باشه، چپو نگاه میکنم راه هست، سمت راست راه هست؛ حتی میونه اینا راه هست! کلی راه و نقشهای که میگه اینجا به بعد آزادیه و مغزی که نمیتونه تصمیم بگیره کجا بره. یهو به خودم میام و دستی به موهای سفیدم میکشم و بیخیال خاطرات سالهای دور میشم، از اول مسیرای آزادی رو نگاه میکنم.