تنبلی؛ شده یه تیکه از اعضا بدنم، اینقد که اومد مهمون شد و گفتم عیبی نداره، دو روز دیگه میره. در نهایت نه تنها نرفت بلکه صابخونه هم شد.
زندگی تاحدودی خوبه. غم گربهی نداشته گوشهی دلم کز کرده، البته خوب بودن زندگی به شدت بیمعنیه. هرروزی که میگذره یه روز به مامان هیچ گربهای نبودنم اضافه میشه و این وسط اگه یکی ازم بپرسه زندگی خوب یعنی چی توضیحی ندارم براش و به فکر فرو میرم، ولی اگه یه گربه داشته باشم دیگه به اونی که میپرسه خوب یعنی چی اهمیت نمیدم و شروع به نوازش گربهی عزیزم میکنم.
Offhand
او و دوستانش he and his friends – اتوبوس آبی blue bus
توهم با ما بیا، با اتوبوس آبی همیشه برای تو هست یه جایی کنارمون.
ما داریم خودمونو گول میزنیم. نشستیم و منتظریم، منتظریم معجزه بیاد. خودِ گول خوردمون پناه اورده یه گوشه از وجودمون هی از امید میگه از معجزه میگه. معجزه این روزا مشغول چهکاریه؟ خب معلومه، نیومدن.
ساعتو چک میکنی. بعدش رو به دوستات میکنی و بعد ده دیقه حرف زدن باز ساعتو نگاه میکنی، یهو میبینی عه دو ساعت گذشته.
آشپزی کردن، کتاب خوندن، فیلم دیدن و خیلی از کارا؛ روشهای خوبی هستن، برای یه تایم کوتاهم شده باعث میشن دور شیم از واقعیتایی که عمیقاً قلبمون رو به درد میاره.
آدمارو غبار گرفته، بهشون لبخند که میزنی بین دوراهیه لبخند زدن و اخم کردن میمونن. تا بیان تصمیم بگیرن کدوم بهتره لبخنده ما دیگه سرد شده، از دهن افتاده. حقم دارنا، لب خندون بدون دلخوش که نمیشه.