Offhand
او و دوستانش he and his friends – اتوبوس آبی blue bus
توهم با ما بیا، با اتوبوس آبی همیشه برای تو هست یه جایی کنارمون.
ما داریم خودمونو گول میزنیم. نشستیم و منتظریم، منتظریم معجزه بیاد. خودِ گول خوردمون پناه اورده یه گوشه از وجودمون هی از امید میگه از معجزه میگه. معجزه این روزا مشغول چهکاریه؟ خب معلومه، نیومدن.
ساعتو چک میکنی. بعدش رو به دوستات میکنی و بعد ده دیقه حرف زدن باز ساعتو نگاه میکنی، یهو میبینی عه دو ساعت گذشته.
آشپزی کردن، کتاب خوندن، فیلم دیدن و خیلی از کارا؛ روشهای خوبی هستن، برای یه تایم کوتاهم شده باعث میشن دور شیم از واقعیتایی که عمیقاً قلبمون رو به درد میاره.
آدمارو غبار گرفته، بهشون لبخند که میزنی بین دوراهیه لبخند زدن و اخم کردن میمونن. تا بیان تصمیم بگیرن کدوم بهتره لبخنده ما دیگه سرد شده، از دهن افتاده. حقم دارنا، لب خندون بدون دلخوش که نمیشه.
دستاتو بیار، خودتم بیا اینجا کنارم. دیدی عکاسا میخوان کادر یچی رو ببین دستشونو چجوری میکنن؟ اره همون که با دستشون یه مربع درست میکنن. آفرین. حالا بذار طلق فیلتر دار بذارم؛ نگا کن. با دقت نگاه. ببین قشنگیا چقد زیاد شد، خوشی وجه رایج مملکت شد؛ قولشو که نمیشه داد ولی بیا این یکم امید که ته دلم مونده رو باهات تقسیم کنم. ماها قرار نیست حالا حالاها کم بیاریم.
کاش میشد پامو بکوبم زمین، مثل بچههای کوچیک و لجوج با کلی گریع و جیغ جیغ بگم که گربه میخوام. تا وقتیام برام یه گربه نیاوردن ساکت نشم و ادامه بدم.