میدونی کاش یه گوشهی از این دنیا گوشهی امنم بود. یه آدمی، خاطرهای ، پیوی دیلیت شدهای. اما من به هیچکس و هیچجا تعلق ندارم. هیچوقت نداشتم. کاش پناهی وجود داشت و الان مچاله میشدم تو اون نقطه. کاش تنم منتظر لمس انگشتای کسی بود. کسی؟ چرا نمیدونم کیه؟ کاش حداقل اینکه کسی کیه یا کجاس معلوم بود. کاش حداقل معلوم بودن معنای واضحتری داشت. یا حتی خود واضح بودن رو با گشتن میشد پیدا کرد.
داشتیم برمیگشتیم پرسید ازینجا که میبینی اطراف رو چه حسی داری؟ اولین جملهای که به ذهنم رسید این بود که ما چقدر کوچیکیم. چقدر حتی بزرگترین دغدغههامون هیچی هستن در اصل.