هرچی بیشتر به جمع دوستام نگاه میکنم بیشتر عمق جملهی ‘ عقل نداریم، راحتیم’ رو درک میکنم.
Offhand
دلم تنگ شد.
حتی برای اون پیرمرده که ایسگام کرده بود سر اینکه با خودکار آبی بلدم قرمز بنویسم یا نه😭
کاش نقاش بودم و از هرتایم خالی و کوتاهی برای طرح زدن استفاده میکردم. یا آدمهایی که به چشمم جذاب میومدن رو با خطوط تو دفترم ثبت میکردم.
Offhand
کاش نقاش بودم و از هرتایم خالی و کوتاهی برای طرح زدن استفاده میکردم. یا آدمهایی که به چشمم جذاب میومدن رو با خطوط تو دفترم ثبت میکردم.
ولیکن تنها یه تنبلم که تا تایم خالی پیدا میکنه میاد تلگرام. خبریام نیست ولی چادر زده تو این اپ.
aesthetic dinosaur.
درخواستی از تو دارم، با من میرقصی؟
در خواستی از تو دارم، به آغوشم میکشی؟
بنظرم خیلی از آدمها هیولا هستن. یعنی مدام شنیدن بقیه هیولا هستن، بلاخره تصمیم گرفتن خودشون هم هیولا بشن. کاش از آدمها هیولا نمیساختیم. دیدهام بعضیهایشان، میان همانهایی که ازشان هیولا ساختهایم، اینقدر مهربانن، اینقدر با ملاحظه و محترمند که آدم جا میخورد. میترسم اینها هم روزی تسلیم بشن. تصمیم بگیرند به جمع هیولاها اضافه شن. کاش وقتی یکی عوضی بود جا میخوردیم. اما اینجا دنیاست. برعکس است. میخواهم بگویم اگر برعکس نبود شاید هیولاها هم از غارهاشون میومدن بیرون و سعی میکردن آدم باشن. بعد اون موقع همچی قشنگتر بود. عجیب بودن عوضیها هم میرفت سرجای خودش. اما دنیا نامرتبه و انگاری قصد داره نامرتب بمونه. اصلا اهمیت نمیده که ما دوست داریم، ما داریم سعی میکنیم مرتبش کنیم.