کلاسا دانشگاه شروع شده، ولی استادا هم به اندازه دانشجوها حوصله جلسه اول رو ندارن.
دونه دونه کنسل میکنن کلاسارو.
دونه دونه کنسل میکنن کلاسارو.
تا اینجا یک ماه زندگی تو شمال طلب دارم.
از کی؟ نمیدونم؛ شاید از زندگی، شاید از خودِ سالهای آیندهام.
از کی؟ نمیدونم؛ شاید از زندگی، شاید از خودِ سالهای آیندهام.
من از آینده میترسم. از اینکه به خودم بیام ببینم دیگه دارم پیر میشم و هنوز دنبال عشق میگردم، ازینکه همه حال و احوال نوههاشون رو بپرسن و من یه گوشه بشینم و فکر کنم چند سال دیگه جونشو دارم چشم انتظار یار بمونم؟ اصلا هنوزم ممکنه بیاد؟ حالا که پیر نیستم، جوونم. کاش الانا بیاد، که اون موقعها یاده متن امروز بیوفتم بعد براش تعریف کنم؛ ادای اینکه نامرئی هستش رو در بیاره و باهم بخندیم و اسم نوههای بعدیمون که قراره به دنیا بیان رو حدس بزنیم.