تا اینجا یک ماه زندگی تو شمال طلب دارم.
از کی؟ نمیدونم؛ شاید از زندگی، شاید از خودِ سالهای آیندهام.
از کی؟ نمیدونم؛ شاید از زندگی، شاید از خودِ سالهای آیندهام.
من از آینده میترسم. از اینکه به خودم بیام ببینم دیگه دارم پیر میشم و هنوز دنبال عشق میگردم، ازینکه همه حال و احوال نوههاشون رو بپرسن و من یه گوشه بشینم و فکر کنم چند سال دیگه جونشو دارم چشم انتظار یار بمونم؟ اصلا هنوزم ممکنه بیاد؟ حالا که پیر نیستم، جوونم. کاش الانا بیاد، که اون موقعها یاده متن امروز بیوفتم بعد براش تعریف کنم؛ ادای اینکه نامرئی هستش رو در بیاره و باهم بخندیم و اسم نوههای بعدیمون که قراره به دنیا بیان رو حدس بزنیم.
Forwarded from Dancing on my own
احتمالا دست خالی اینجارو ترک میکنید، چون چیزی برای ارائه نیست. محتوای اینجا شخصی تر از چیزیه که فکر میکنید و اینجا جوین شدن مثل هم صحبت شدن با یک غریبه وقتی روی صندلی فلزی پارک یا ایستگاه مترو نشستی یا شنیدن زمزمه های یک نفر توی صف نونواییه. اون حرف میزنه و شما همه چیز رو میدونید و هیچ چیزی نمیدونید.