آشپزی کردن، کتاب خوندن، فیلم دیدن و خیلی از کارا؛ روشهای خوبی هستن، برای یه تایم کوتاهم شده باعث میشن دور شیم از واقعیتایی که عمیقاً قلبمون رو به درد میاره.
آدمارو غبار گرفته، بهشون لبخند که میزنی بین دوراهیه لبخند زدن و اخم کردن میمونن. تا بیان تصمیم بگیرن کدوم بهتره لبخنده ما دیگه سرد شده، از دهن افتاده. حقم دارنا، لب خندون بدون دلخوش که نمیشه.
دستاتو بیار، خودتم بیا اینجا کنارم. دیدی عکاسا میخوان کادر یچی رو ببین دستشونو چجوری میکنن؟ اره همون که با دستشون یه مربع درست میکنن. آفرین. حالا بذار طلق فیلتر دار بذارم؛ نگا کن. با دقت نگاه. ببین قشنگیا چقد زیاد شد، خوشی وجه رایج مملکت شد؛ قولشو که نمیشه داد ولی بیا این یکم امید که ته دلم مونده رو باهات تقسیم کنم. ماها قرار نیست حالا حالاها کم بیاریم.
کاش میشد پامو بکوبم زمین، مثل بچههای کوچیک و لجوج با کلی گریع و جیغ جیغ بگم که گربه میخوام. تا وقتیام برام یه گربه نیاوردن ساکت نشم و ادامه بدم.
کات کردنهای مستقیم برا روابط دوستانه نیست.برای دوستا سخته، سخته براشون ایراد رابطه رو بگن. به زبون بیارن که فلانی دیگه نمیخوام ببینمت؛ دیگه قرار نیست دوست هم باشیم. پس راه دیگهای انتخاب میکنن. اون راه چیه؟چجوریه؟ کمرنگ شدنه، اینجوریه که کم کم تو زندگی نامرئی میشن، تماسهارو جواب نمیدن یا اگه جواب بدن با دو سه کلمه سر ته بحث رو هم میارن، یه گوشه منتظر میمونن تا اثرات دوستی از بین بره و این رابطه به خوبی خوشی تموم شه.
بعضی کارا اینجورین که کافیه یه روز بندازیشون عقب، از فرداش هی دوباره میگی روز بعد و روزبعد و روز بعد. یهو به خودت میای میبینی شونصد روز گذشته و هنوزم اون کارو انجام ندادی.
حیفیم. حیفیم برای هرروز خبر بد شنیدن، غصه خوردن، اشکی و عصبانی شدن. خیلی حیفیم، حتی وقتی ناراحت و خشمگینیم کاری نمیتونیم کنیم و فقط میتونیم تماشا کنیم. تماشا کنیم و درد بکشیم، ذره ذره آب شیم. انگار نشستیم جلو تلویزیون و مدام سریال بدبختی میبینم و نه میتونیم بزنیم کانال دیگه، نه میتونیم چشامونو ببندیم و نه میتونیم تلویزیون رو خاموش کنیم. نهایتن میتونیم امیدوار باشیم، امیدوار باشیم قسمتای بعد وضعیت بهتری رو به رخ بکشن.