اینقدر همه مشغول زندگی خودشون هستن که حتی ممکنه متوجه نبودنت هم نشن، یا حتی اگه شدن هم اهمیت ندن و دو دیقه بعد دوباره از یادشون بره.
داشتم گالریم رو نگاه میکردم و دیدم چقدر روزهای خوبی رو گذروندم. واقعا دلتنگشون شدم.
جدی دیگه دلم نمیخواد تو این کشور باشم. دوست دارم فرار کنم، برم و هیچوقتهم بر نگردم.
عزیزم تو اگه با من صادق بودی و دوستم بودی، نصف ماجراهایی که تعریف میکردی رو حذف یا سانسور نمیکردی.
Offhand
https://www.instagram.com/reel/C2zrmafNcdJ/?igsh=MzRlODBiNWFlZA==
تو اینستا اینو دیدم و یادم افتاد وقتی شهر کتاب کار میکردم یه خانمه یه وسیلهای رو بهم داد گفت نگهش دار میام میخرمش، من از صبح تا اخر شب که شیفتم بود اون وسیله رو نگه داشته بودم و جایی نمیذاشتم:))
و واقعا منتظر بودم بیاد بخرتش. اما نیومد.
و واقعا منتظر بودم بیاد بخرتش. اما نیومد.
مبینا زنگ زده میگه پوعه ناراحت میخواستی، خریدم برات. این خوشحال کننده ترین تلفنی بود که جواب دادم.
مغز آخر شبا گولت میزنه، میگه صبح پا میشی فلان میکنی، بیسار میکنی ولی صبح که میشه میگه چی؟ نشنیدم، صدات نمیاد. نه اصلا اینا که میگی رو یادم نمیاد.