من میخواهم خوشحال باشم اما به چیزهایی فکر میکنم که غمگینم میکنند.
تنبلم اما خواستههای زیادی دارم.
خودم را دوست ندارم ولی دلم میخواهد که بقیه دوستم داشته باشند.
میگویم هیچ چیز برایم مهم نیست، اینجا حقیقت را میگویم.واقعا خیلی چیزها اهمیتی ندارند.
بگذریم، بقیهاش را بگویم
من این روزها محتاج توجه و محبتام اما وقتی به من توجه نشان میدهند آن را پس میزنم.
میخواهم برای آیندهام تلاش کنم ولی خستهام.
به گمانم من یک متناقض نما هستم ، یک آدم پیچیده، حتی برای خودم.
با همهی اینها شاید آدم بیخودی باشم ولی حداقل خودم هستم.
تنبلم اما خواستههای زیادی دارم.
خودم را دوست ندارم ولی دلم میخواهد که بقیه دوستم داشته باشند.
میگویم هیچ چیز برایم مهم نیست، اینجا حقیقت را میگویم.واقعا خیلی چیزها اهمیتی ندارند.
بگذریم، بقیهاش را بگویم
من این روزها محتاج توجه و محبتام اما وقتی به من توجه نشان میدهند آن را پس میزنم.
میخواهم برای آیندهام تلاش کنم ولی خستهام.
به گمانم من یک متناقض نما هستم ، یک آدم پیچیده، حتی برای خودم.
با همهی اینها شاید آدم بیخودی باشم ولی حداقل خودم هستم.
داشتم فکر میکردم که چرا نمیذارم آدمهایی که میخوان خوشحالم کنارم باشن؟چرا اجازه نمیدم بهم نزدیک شن؟ چرا اینقد سخت و محکم برخورد میکنم؟ برام مهم نیست که فکر کنن دل ندارم؟ اگه تا ابد همین بمونم چی؟ ته این همه سخت گرفتنا چیزی هست ینی؟
ولی هیچ جوابی ندارم، با اینکه جوابی ندارم ولی نمیتونم هم تغییرشون بدم.
ولی هیچ جوابی ندارم، با اینکه جوابی ندارم ولی نمیتونم هم تغییرشون بدم.
من دوست ندارم همیشه اون روی خسته و غمگینم رو نشون بقیه بدم ولی معمولا روی دیگهای برای نشون دادن ندارم.
هرچی بیشتر میگذره این قضیه که زندگی الان ما گذشته یه عدهی دیگهاس و آیندهی یه عدهی دیگه رو بیشتر درک میکنم.
وقتی میگید یه آدمی براتون مهمه حداقل کاری که میتونید در حقش کنید اینه که دروغ نگید، خر فرضش نکنید. چون اگه دروغ بگید دیگه مهم نیست احساستون چیه، هرچی که هست بی ارزشه.