داشتم فکر میکردم که چرا نمیذارم آدمهایی که میخوان خوشحالم کنارم باشن؟چرا اجازه نمیدم بهم نزدیک شن؟ چرا اینقد سخت و محکم برخورد میکنم؟ برام مهم نیست که فکر کنن دل ندارم؟ اگه تا ابد همین بمونم چی؟ ته این همه سخت گرفتنا چیزی هست ینی؟
ولی هیچ جوابی ندارم، با اینکه جوابی ندارم ولی نمیتونم هم تغییرشون بدم.
ولی هیچ جوابی ندارم، با اینکه جوابی ندارم ولی نمیتونم هم تغییرشون بدم.
من دوست ندارم همیشه اون روی خسته و غمگینم رو نشون بقیه بدم ولی معمولا روی دیگهای برای نشون دادن ندارم.
هرچی بیشتر میگذره این قضیه که زندگی الان ما گذشته یه عدهی دیگهاس و آیندهی یه عدهی دیگه رو بیشتر درک میکنم.
وقتی میگید یه آدمی براتون مهمه حداقل کاری که میتونید در حقش کنید اینه که دروغ نگید، خر فرضش نکنید. چون اگه دروغ بگید دیگه مهم نیست احساستون چیه، هرچی که هست بی ارزشه.
وقتش نرسیده که بریم؟ بریم یک جای دور، آدمی که باید رو ملاقات کنیم. کنار هم جوانه بزنیم و سبز شیم. شاید هم ریشه بزنیم و پا گیر شیم.
همیشه فکر میکنم یک جای دور، یک زمان دیگه قراره همچی حس بهتری داشته باشه ولی اگه اون زمان و اون آدم اومده باشند و رفته باشند چی؟ شاید من نخواستم ببینم، شاید دیگه هیچوقت دوباره اتفاق نیوفته. اگر تا ابد منتظر اتفاقی که قرار نیست بیوفته بمونم چی؟