نمیدونم دلم میخواد تو تخت بمونم و از جام تکون نخورم یا اینکه بیرون باشم و قهوه بخورم. اه
اینکه ممکنه یکم دیگه همین سادهترین چیزهایی که داریم حسرت باشه برامون واقعا ترسناکه.
من نمیخوام بنویسم مراقب خودت باش وقتی میدونم نه زورت میرسه نه کاری ازت برمیاد. این حجم بیچاره بودن رو نمیخوام و نخواستن هم باعث نمیشه کاری ازم بربیاد. اه
نمیدونم چقدر دیگه ممکنه بتونم اینجا بنویسم، بتونم از گوشیم استفاده کنم، آدمهایی که دوست دارم رو ببینم یا حتی از پشت گوشی باهاشون صحبت کنم، نمیدونم دقیقا که ممکنه سادهترین چیزها برام تبدیل به حسرت شه، کاش نشه، کاش هیچوقت اون شکلی نشه. ولی خب ممکنه دیگه، کی میدونه فردا چطور میشه؟هیچکی.