بعضی روزاهم پیش خودت فکر میکنی خب بعدش چی؟ فرداهم همین شکلی اصلا، پس فردا چی؟ پسون فرداش چی؟ تا کی همین؟ بعدشم همین؟ کجا میخوای بگی همین بسه؟ میگی اصلا؟ اگه نگی چی؟ اگه نگی خیلی حیف میشه بنظرم، چون آدم بلاخره یک روزی، یکجایی باید خودش رو نجات بده از ناراحتی و بدبختی.
یجوریه انگار همه تکلیفشون مشخصه و میدونن چیکارهان و فقط من یه لنگه پا در هوا وایسادم وسط زندگی.
Forwarded from cuddles in the kitchen. (miiń,)
(اصلا هم بخاطر این نیست که اگر انتخابش با من بود همین الان یه بلیط یکطرفه به مقصد تهران میگرفتم)
cuddles in the kitchen.
منم کل زندگیم همین فکرو میکردم اما الان میفهمم هیچی ایران و غذای مامان و اینکه یه جا دوستات منتظرت باشن و دوستپسرت بوست کنه و روی مغازهها با حروف فارسی و فونتهای بامزه چیزمیز نوشته باشن نمیشه.
قطعا آدم دلش تنگ میشه، اما به نظرم بازم میارزه.
ینی مطمئنم دلم برای خونه و مامان و بابا و همه تنگ میشه، حتی برای مسخرهترین چیزا ولی خب.
تازه حتی اینجاهم کسی بوس بوسیم نمیکنه.
ینی مطمئنم دلم برای خونه و مامان و بابا و همه تنگ میشه، حتی برای مسخرهترین چیزا ولی خب.
تازه حتی اینجاهم کسی بوس بوسیم نمیکنه.