کات کردنهای مستقیم برا روابط دوستانه نیست.برای دوستا سخته، سخته براشون ایراد رابطه رو بگن. به زبون بیارن که فلانی دیگه نمیخوام ببینمت؛ دیگه قرار نیست دوست هم باشیم. پس راه دیگهای انتخاب میکنن. اون راه چیه؟چجوریه؟ کمرنگ شدنه، اینجوریه که کم کم تو زندگی نامرئی میشن، تماسهارو جواب نمیدن یا اگه جواب بدن با دو سه کلمه سر ته بحث رو هم میارن، یه گوشه منتظر میمونن تا اثرات دوستی از بین بره و این رابطه به خوبی خوشی تموم شه.
بعضی کارا اینجورین که کافیه یه روز بندازیشون عقب، از فرداش هی دوباره میگی روز بعد و روزبعد و روز بعد. یهو به خودت میای میبینی شونصد روز گذشته و هنوزم اون کارو انجام ندادی.
حیفیم. حیفیم برای هرروز خبر بد شنیدن، غصه خوردن، اشکی و عصبانی شدن. خیلی حیفیم، حتی وقتی ناراحت و خشمگینیم کاری نمیتونیم کنیم و فقط میتونیم تماشا کنیم. تماشا کنیم و درد بکشیم، ذره ذره آب شیم. انگار نشستیم جلو تلویزیون و مدام سریال بدبختی میبینم و نه میتونیم بزنیم کانال دیگه، نه میتونیم چشامونو ببندیم و نه میتونیم تلویزیون رو خاموش کنیم. نهایتن میتونیم امیدوار باشیم، امیدوار باشیم قسمتای بعد وضعیت بهتری رو به رخ بکشن.
دلم میخواد نوشتههام رنگ شادی داشته باشه، بوی نم خاک بعد بارونو بده، به قشنگیه رنگین کمون باشه. ولی نمیدونم. من نمیدونم راجب چی بنویسم که دلنواز باشه. شما میدونید؟
باید یقه کلمههای تو ذهنمو بگیرم، داد بزنم چرا کنار هم نمیشینید؟ چرا وقتی کنار هم میشینید شبیه چیزی که میخوام نمیشید! ولی نه، میترسم؛ میترسم بعد داد زدنم بیان و بگن مقصر خودتی. ترسناکتر از حرف اونا اینه که حرفشون واقعیته، اینه که نمیشه کاریش کرد.
اگه شخصی، اشخاصی، کاری، چیزی یا حتی خوراکیای لحظهای باعث میشه حال خوبی داشته باشید؛ خوشحال بشید و لبخند بزنید از خودتون دریغش نکنید.
کاش این رسم و رسومات قربونی کردن گاو و گوسفندا کلا حذف شه. کلی کار بهتر میشه انجام داد. چه کاریه آخه.
خوابوندن بچه کوچیکا این مدلیه که تو خودت خسته میشی، خوابت میبره ولی اون در نهایت با یه لبخند بلند میشه و میره.
فکر میکردم روزایی که میرم سرکار خیلی خسته کننده و چرتن، با دیدن امروز فهمیدم سرکار رفتن اونقدرام بد نیست.