متوجه شدم از مدرسه بدم نمیومده. من درس خوندن رو دوست داشتم. نظم رو دوست داشتم. حتی صبح بیدار شدن رو دوست داشتم. از آدمها بدم میومده!
Forwarded from مستاجر پلاک ١٢ (hamed)
ما یه رفیق داشتیم، این بنده خدا یه روز وقتِ خالی نداشت، یا سرکار بود یا به محضِ اینکه تموم میشد میرفت پیشِ یکی از رفیقاش، هربار بهش زنگ بزنم میگفت بیرونم، فلانجام، با فلانیام، انقدر اینوَر اونوَر بود که ماهی یبار میدیدیمش. یبار وقتی بعد از یه ماه دیدمش بهش گفتم تو که این همه دورت شلوغه از این حجم روابط اجتماعیت خسته نمیشی؟ خیلی رک گفت " من تا وقتی از دستِ خودم فرار کنم حالم بهتره. "
هی! وقتی نموندهها، مگه قراره چند سال عمر کنیم؟
وقت میکنی همهی چیزایی که میخوایم رو بهمون بدی ؟!
وقت میکنی همهی چیزایی که میخوایم رو بهمون بدی ؟!