مچاله گوشهی اسنپ لم دادم. آبجیز میخونه: «مرد که گریه نمیکنه.» به فردا فکر میکنم، به فرداها فکر میکنم.
حالت تهوه دارم، از فکر، از قهوه، از قسط، از حرفهای آقای راننده(؟) نمیدونم!
+ «گوش میدی آقا؟» راننده اسنپ
میگه.
- بله بله گوشم با شماست.
به نورهای قرمز و سبز روی آسفالت زُل زدم، به فرداها فکر میکنم.
«مرد که گریه نمیکنه.»
موزیک رو رد میکنم! به شاهین میرسم.
تمام این ۱۸ و چندسال همیشه به فکر فرداها و بعدش بودم. امروز چی میشه ؟
«هر روز دنده عوض میکنم تا فردا بشه. بله آقا، همینه زندگی.»
میشنوم اما گوشم با شاهینه:
«حال و روزم مثل سگ هاره.»
حالت تهوه دارم، از فکر، از قهوه، از قسط، از حرفهای آقای راننده(؟) نمیدونم!
+ «گوش میدی آقا؟» راننده اسنپ
میگه.
- بله بله گوشم با شماست.
به نورهای قرمز و سبز روی آسفالت زُل زدم، به فرداها فکر میکنم.
«مرد که گریه نمیکنه.»
موزیک رو رد میکنم! به شاهین میرسم.
تمام این ۱۸ و چندسال همیشه به فکر فرداها و بعدش بودم. امروز چی میشه ؟
«هر روز دنده عوض میکنم تا فردا بشه. بله آقا، همینه زندگی.»
میشنوم اما گوشم با شاهینه:
«حال و روزم مثل سگ هاره.»
این متنهایی که کلی مینویسن بعد تهش میگن: «ولی من در مورد فلان صحبت نمیکنم.» که هر روز هم داره سختتر میشه رو متوجه نمیشم.
تحت فشاری؟ خطری تهدیدت میکنه؟ حرف بزن خب زبون بسته!
تحت فشاری؟ خطری تهدیدت میکنه؟ حرف بزن خب زبون بسته!