Forwarded from Hassan Boosaliki
https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLSf11ztIJU4pg_43cXgUxCSL2TP8evY3ZPctgNGRVTzIGtE12w/viewform
♦️جمعی از دانشگاهیان و فرهنگیان کشور، در ضرورت دفاع ویژه از اقشار مستضعف در وضعیت فعلی کشور، متنی تنظیم کردهاند. در صورت تمایل و موافقت با متن مذکور، از طریق لینک فوق امضا بفرمایید.♦️
♦️جمعی از دانشگاهیان و فرهنگیان کشور، در ضرورت دفاع ویژه از اقشار مستضعف در وضعیت فعلی کشور، متنی تنظیم کردهاند. در صورت تمایل و موافقت با متن مذکور، از طریق لینک فوق امضا بفرمایید.♦️
Google Docs
اقدام عاجل دولت برای حمایت از اقشار فرودست در برابر بیماری کرونا
به نام خداوند رحمان و رحیم
جناب آقای دکتر حسن روحانی
رئیسجمهور محترم ایران؛
مردم عزیز ایران روزهای سختی را میگذرانند. آنهایی که به هر صورت دستشان میرسد و توانی دارند، به نحوی امورات زندگی را میگذرانند و از خود مراقبت نیز میکنند؛ اما در این میان،…
جناب آقای دکتر حسن روحانی
رئیسجمهور محترم ایران؛
مردم عزیز ایران روزهای سختی را میگذرانند. آنهایی که به هر صورت دستشان میرسد و توانی دارند، به نحوی امورات زندگی را میگذرانند و از خود مراقبت نیز میکنند؛ اما در این میان،…
❇️ قناعت پیشه گان توانگر:
حکایتی کوچک از اخلاق فتوت در بلوچستان بزرگ:
🍀علی رستمی اهل زنجان هستم تابستان 96 بود با خانواده چهار نفری ام به سوی بندر چابهار در حرکت بودیم.
هوا بشدت گرم بود کولر خودرو ام و مایعات نوشیدنی سرد گرما را از ما دور نمیکرد.
ساعت 2 بعدازظهر بود در مسیر ایرانشهر به چابهار از مسیر جاده نیکشهر در حرکت بودیم به درجه هواسنج خودرو ام که نگاه کردم دیدم 58 درجه گرما هست .
وقتی در مسیر راه به کف جاده و بدنه اتومبیلم نگاه میکردم بخار وحشتناک میدیدم بلند میشود آنچنان که گویا کوره ای در زیر زمین در حال جوشیدن استیا بهتر بگویم پنجره ای از جهنم در این سرزمین باز شده است.
پسر کوچکم رضا از شدت گرما سرخ شده بود و در چهره همسرم نگرانی را میدیدم اما از اینکه بچه ها نگران نباشند مادرشان خونسردی خود را حفظ کرده بود.
در مسیر نیکشهر اطراف روستای پیپ، خودرومان دچار نقص فنی شد در آن بیابان نه آبادی درست حسابی بود و نه تعمیرگاه و لوازم یدکی و ده ها یا بیش از صد کیلومتر از شهر دور بودیم .
کنار جاده هوای بسیارگرم در آن بیابان بلاتکلیف کاپوت خودرو ام را بالا زدم و به این طرف آن طرف مینگریستم نه نمایندگی خودرو بود و نه تعمیرگاه خودرو!
خودروهای مسیر جاده با سرعت بالا در حرکت بودند بچه هایم داخل ماشین به خودشان باد میزدند و نگران بودند.
در همین هنگام پیرزن خمیده ای تقریبا 65 تا 70 سال داشت با حدود 50 تا گوسفند از آن طرف جاده به طرف دیگر عبور میکرد.
با دیدن ما به طرفمان آمد و من متوجه حرف هایش نمیشدم او فارسی بلد نبود و من بلوچی نمیدانستم.
یک بطری یک نیم لیتری آب بر کولش داشت پشت بطری با گونی خاکستری پوشیده بود حدود یک لیوان آب داشت او را به طرف همسرم دراز کرد و بسوی بچه ها اشاره کرد تا به آنها آب بدهد.
همسرم با دیدن آن بطری که خیلی کهنه بود و مطمئن نبودیم آن آب سالم باشد به من نگاه میکرد و از آن طرف بچه ها تشنه بودند.
به همسرم گفتم کمی بهشان اب بده تا گلوی بچه ها خیس شود.
پیرزن اشاره میکرد ماشین تان را چه شده؟ گفتم خراب است و نیاز به تعمیر دارد اما او متوجه حرفهایم نمیشد.
به ما اشاره کرد بیایید به خانه ما تا استراحت کنید و آنجا یک نفر است ماشین شما را درست میکند.
از دور حدود 400 متر دو تا کپر مشاهده میشد به ما میفهماند آنجا خانه ما هست بیائید ، اما من و همسرم گفتیم ممنون مادر شما بروید ما از خودروهای مسیر راه کمک میگیریم و خودمان را به شهر میرسانیم .
پیرزن با گوسفندانش رفت اما ما هر چه به خودروهای عبوری دست تکان میدادیم کسی در آن بیابان و گرمای وحشتناک حاضر نبود بایستد و به ما کمک کند.
حدود 10 دقیقه گذشت دیدم یک پسر 14ساله موتور سوار از طرف کپرهای پیرزن به طرف ما آمد و ایستاد.
سلام کرد و گفت چه شده ؟
گفتم خودرومان دچار نقص فنی شده .
گفت اینجا امکاناتی ندارد و شما اذیت میشوید بهتر است به خانه ما بیایید و کمی استراحت کنید تا من یکی را پیدا کنم خودروتان را درست کرده و به راه خود ادامه دهید.
خانمم قبول نمیکرد و به من اشاره میکرد میترسم شاید بلایی سر ما و بچه هایمان بیاورند و از طرفی نام بلوچستان به ذهنمان بد نقش بسته بود.اما گویا مجبور بودیم و راه چاره ای دیگر نداشتیم
با ترس ودلهره قبول کردیم.
عبدالله گفت موتور سواری یاد داری ؟گفتم بله. گفت با خانم و بچه ها موتور را بردارید به سوی آن کپرها بروید و من پیاده میایم با اجبار راضی مان کرد.
من و همسرم با دانیال کوچلو سوار موتور شدیم و مرتضی پسر 12 ساله ام با پسر بچه بلوچ پیاده به طرف کپرها رفتیم.
دوتا کپر کهنه، تمام زندگی پیرزن بود.
او یک پسر وعروس با سه تا نوه داشت.
آنجا نه حمام وسرویس بهداشتی بود و نه لوله کشی گاز و نه آب بهداشتی و فضای سبزی و یا امکانات دیگری!
چشمه ای آب در نزدیکی آن کپرها حدود 200 متری بود با گالن از آنجا برای خود آب می آوردند.
وارد کپر شدیم برای ما از مشکی که از چرم پوست گوسفند بعنوان یخچال استفاده میکردند آبی سرد وگورا آوردند .
عبدالله با موتورش به دنبال میکانیک که اطراف آن روستا بود رفت.
خدیجه پیرزن 65 ساله هر 15 دقیقه به ما سر میزد و میخندید وبا اشاره به ما دلداری میداد و دستش را به آسمان میبرد ومیگفت الله کریم است خیر میشود .
عروس خدیجه زنی 35 ساله بنام کلثوم بود و کنار همسرم نشست فارسی را با لهجه صحبت میکرد.
از کلثوم پرسیدم اینجا زندگی میکنید ؟
او با نگاه به زمین و یواش بدون اینکه به من نگاه کند خیلی کوتاه جواب هایم رامیداد .
حیا،غیرت، وشیرزنی کلثوم از چهره اش نمایان بود . کلثوم چادری مشکی به سر داشت وحجابش آنچنان بود که فقط چشمانش دیده میشد.
کلثوم به همسرم گفت به کمک مادرشوهرش میرود وگفت نگران نباشد خودرو شما درست میشود و سه تا بادزن که با برگ نخل بافته بودند به ما داد تا خود و بچه ها را باد بزنیم.
@Practicalethics
حکایتی کوچک از اخلاق فتوت در بلوچستان بزرگ:
🍀علی رستمی اهل زنجان هستم تابستان 96 بود با خانواده چهار نفری ام به سوی بندر چابهار در حرکت بودیم.
هوا بشدت گرم بود کولر خودرو ام و مایعات نوشیدنی سرد گرما را از ما دور نمیکرد.
ساعت 2 بعدازظهر بود در مسیر ایرانشهر به چابهار از مسیر جاده نیکشهر در حرکت بودیم به درجه هواسنج خودرو ام که نگاه کردم دیدم 58 درجه گرما هست .
وقتی در مسیر راه به کف جاده و بدنه اتومبیلم نگاه میکردم بخار وحشتناک میدیدم بلند میشود آنچنان که گویا کوره ای در زیر زمین در حال جوشیدن استیا بهتر بگویم پنجره ای از جهنم در این سرزمین باز شده است.
پسر کوچکم رضا از شدت گرما سرخ شده بود و در چهره همسرم نگرانی را میدیدم اما از اینکه بچه ها نگران نباشند مادرشان خونسردی خود را حفظ کرده بود.
در مسیر نیکشهر اطراف روستای پیپ، خودرومان دچار نقص فنی شد در آن بیابان نه آبادی درست حسابی بود و نه تعمیرگاه و لوازم یدکی و ده ها یا بیش از صد کیلومتر از شهر دور بودیم .
کنار جاده هوای بسیارگرم در آن بیابان بلاتکلیف کاپوت خودرو ام را بالا زدم و به این طرف آن طرف مینگریستم نه نمایندگی خودرو بود و نه تعمیرگاه خودرو!
خودروهای مسیر جاده با سرعت بالا در حرکت بودند بچه هایم داخل ماشین به خودشان باد میزدند و نگران بودند.
در همین هنگام پیرزن خمیده ای تقریبا 65 تا 70 سال داشت با حدود 50 تا گوسفند از آن طرف جاده به طرف دیگر عبور میکرد.
با دیدن ما به طرفمان آمد و من متوجه حرف هایش نمیشدم او فارسی بلد نبود و من بلوچی نمیدانستم.
یک بطری یک نیم لیتری آب بر کولش داشت پشت بطری با گونی خاکستری پوشیده بود حدود یک لیوان آب داشت او را به طرف همسرم دراز کرد و بسوی بچه ها اشاره کرد تا به آنها آب بدهد.
همسرم با دیدن آن بطری که خیلی کهنه بود و مطمئن نبودیم آن آب سالم باشد به من نگاه میکرد و از آن طرف بچه ها تشنه بودند.
به همسرم گفتم کمی بهشان اب بده تا گلوی بچه ها خیس شود.
پیرزن اشاره میکرد ماشین تان را چه شده؟ گفتم خراب است و نیاز به تعمیر دارد اما او متوجه حرفهایم نمیشد.
به ما اشاره کرد بیایید به خانه ما تا استراحت کنید و آنجا یک نفر است ماشین شما را درست میکند.
از دور حدود 400 متر دو تا کپر مشاهده میشد به ما میفهماند آنجا خانه ما هست بیائید ، اما من و همسرم گفتیم ممنون مادر شما بروید ما از خودروهای مسیر راه کمک میگیریم و خودمان را به شهر میرسانیم .
پیرزن با گوسفندانش رفت اما ما هر چه به خودروهای عبوری دست تکان میدادیم کسی در آن بیابان و گرمای وحشتناک حاضر نبود بایستد و به ما کمک کند.
حدود 10 دقیقه گذشت دیدم یک پسر 14ساله موتور سوار از طرف کپرهای پیرزن به طرف ما آمد و ایستاد.
سلام کرد و گفت چه شده ؟
گفتم خودرومان دچار نقص فنی شده .
گفت اینجا امکاناتی ندارد و شما اذیت میشوید بهتر است به خانه ما بیایید و کمی استراحت کنید تا من یکی را پیدا کنم خودروتان را درست کرده و به راه خود ادامه دهید.
خانمم قبول نمیکرد و به من اشاره میکرد میترسم شاید بلایی سر ما و بچه هایمان بیاورند و از طرفی نام بلوچستان به ذهنمان بد نقش بسته بود.اما گویا مجبور بودیم و راه چاره ای دیگر نداشتیم
با ترس ودلهره قبول کردیم.
عبدالله گفت موتور سواری یاد داری ؟گفتم بله. گفت با خانم و بچه ها موتور را بردارید به سوی آن کپرها بروید و من پیاده میایم با اجبار راضی مان کرد.
من و همسرم با دانیال کوچلو سوار موتور شدیم و مرتضی پسر 12 ساله ام با پسر بچه بلوچ پیاده به طرف کپرها رفتیم.
دوتا کپر کهنه، تمام زندگی پیرزن بود.
او یک پسر وعروس با سه تا نوه داشت.
آنجا نه حمام وسرویس بهداشتی بود و نه لوله کشی گاز و نه آب بهداشتی و فضای سبزی و یا امکانات دیگری!
چشمه ای آب در نزدیکی آن کپرها حدود 200 متری بود با گالن از آنجا برای خود آب می آوردند.
وارد کپر شدیم برای ما از مشکی که از چرم پوست گوسفند بعنوان یخچال استفاده میکردند آبی سرد وگورا آوردند .
عبدالله با موتورش به دنبال میکانیک که اطراف آن روستا بود رفت.
خدیجه پیرزن 65 ساله هر 15 دقیقه به ما سر میزد و میخندید وبا اشاره به ما دلداری میداد و دستش را به آسمان میبرد ومیگفت الله کریم است خیر میشود .
عروس خدیجه زنی 35 ساله بنام کلثوم بود و کنار همسرم نشست فارسی را با لهجه صحبت میکرد.
از کلثوم پرسیدم اینجا زندگی میکنید ؟
او با نگاه به زمین و یواش بدون اینکه به من نگاه کند خیلی کوتاه جواب هایم رامیداد .
حیا،غیرت، وشیرزنی کلثوم از چهره اش نمایان بود . کلثوم چادری مشکی به سر داشت وحجابش آنچنان بود که فقط چشمانش دیده میشد.
کلثوم به همسرم گفت به کمک مادرشوهرش میرود وگفت نگران نباشد خودرو شما درست میشود و سه تا بادزن که با برگ نخل بافته بودند به ما داد تا خود و بچه ها را باد بزنیم.
@Practicalethics
ادامه 👆👆
حدود یک ساعتی در آن کپر بودیم خدیجه یک آفتابه آب و ظرفی که محل شستن دست بود آورد و گفت دست هایتان را بشورید چند دقیقه بعد خدیجه و کلثوم سفره ای حصیری باز کردند و یک مرغ محلی کباب شده به همراه نان تنوری داغ و کمی پیاز آغشته به لیمو و آب خوردن برایمان آوردند خیلی شرمنده شدم گفتم چرا زحمت کشیدی ما گشنه نبودیم تازه کیک آبمیوه خوردیم .
خدیجه و کلثوم به ما گفتند شما مهمان ما هستید و مهمان حبیب خداست بخورید .
با باز کردن سفره و آوردن غذا خودشان از پیش ما رفتن .
ما کمی نشستیم تا شاید بیایند وبا هم غذا بخوریم اما از آمدن خدیجه و کلثوم سر سفره خبری نشد
گویا تنها گذاشتن مهمان سر سفره رسمشان بود تا مهمان راحت غذایش را بخورد یا اینکه آنها زن بودند و نشستن با یک مرد غریبه نامحرم سر سفره را خوبیت نمیدانستند.
خلاصه سیری غذا خوردیم و عبدالله هم از راه رسید ویک میکانیک بنام خداداد همراهش بود .
خواستیم با خداداد و عبدالله به طرف ماشین برویم که خدیجه به خداداد سلام و احوالپرسی کرد وگفت ناهار خوردی خداداد گفت نخوردم مستقیم از کار آمدم.
خدیجه گفت بشین برایت ناهار می آورم خداداد گفت عجله دارم ماشین مسافرها را درست کنم بعد ناهار خانه خودمان پیش زنم میروم
اما خدیجه گفت عیب است وقت ناهار گشنه از خانه ما بروی و رفت کمی گوشت مرغ ونان و آب برای خداداد آورد وبا هم بلوچی صحبت کردند. که من زیاد متوجه حرفهایشان نشدم.
با عبدالله وخداداد به طرف ماشین رفتیم و خداداد بعد از 40دقیقه توانست خودرو را درست کند و روشن کردم مبلغ 30000 تومان به خداداد دادم و خداداد گفت او را به 6 کیلومتری مغازه کوچک تعمیرگاهش در مسیر اسفالت برسانم .
به عبدالله گفتم برو همسر و بچه هایم را بگو آماده باشند تا بعد از رساندن خداداد بدنبالشان بیایم.
در مسیر راه با خداداد صحبت کردیم به او گفتم مردم اینجا فقیرن امکاناتی ندارند
او گفت بله ما روستا نشینیم در روستا زندگی سنتی است و امکانات نسبت به شهر ضعیفه و باز هم شکرگذاریم .
از خداداد درباره خدیجه و خانواده اش پرسیدم.
گفت خدیجه گوسفندان مردم را به چراگاه میبرد و پول ناچیزی در ماه به وی میدهند که زندگی اش را میگذراند و عبدالله نوه اش در حال تحصیل است و پدر عبدالله محمد اسلام کارگر ساده ای است که در عسلویه کارگری میکند و هر 6 ماه یا 1 سال به آنها سر میزند و3 ماهی پیششان است .
گفتم یعنی این گوسفندان از خود خدیجه نیستند ؟
گفت نخیر و ادامه داد فقط
به وی در قبال چوپانی ماهانه 250 هزار تومان پرداخت میکنند.
به فکر فرو رفتم گفتم امروز برایمان مرغ کباب کرده بود.
خندید و گفت ، من آنها را میشناسم اینجا بلوچ ها از هر طایفه ای همدیگر را میشناسند این مرغ ماکیان تخم گذاری بود که خدیجه از تخم مرغش برای صبحانه نوه های محصلش درست میکرد که امروز مهمانی شما کرد.
با شنیدن این حرف خداداد دنیا بر سرم خراب شد !
گفتم مرغی که تمام سرمایه زندگی یک خانواده بود مهمانی من و فرزندانم شد خندید و گفت بله.
اشک از چشمانم سرازیر شد وبغض گلویم را گرفته و نمیدانستم خواب میبینم یا بیدارم!
خداداد گفت ما بلوچ ها وقتی الله را داریم و ضمانت رزق و روزی ما را کرده به فردا فکر نمیکنیم چون او رزاق و روزی رسان است.
میکانیک خداداد را به مغازه اش رساندم وبه منزل خدیجه برگشتم همسرم و بچهها آماده رفتن بودیم
خدیجه گفت خانه خودتان است بمانید .
من به چهره این پیرزن نگاه کردم و اشک از چشمانم سرازیر بود
مبلغ 200 هزار یواشکی خواستم در دستش بگذارم با تعجب گفت اینها چی هست گفتم ناقابله بردارید.
خدیجه پیرزن با لحجه بلوچی به عروسش کلثوم صحبت کردکه کلثوم روبه من کرد و گفت مادر شوهرم میگه مهمان ما بودید یکناهار ناقابل خوردید و میخواهید قیمتش را پرداخت کنید تا مردم بدانند و ما رسوا شویم تا همه بگن از مهمانشان در قبال ناهار پول گرفتن.
بهشان گفتم زندگی شما یک مرغ بود آن را مهمانی ما کردید .
خندید وگفت، مهمان حبیب خداست وخدا روزی دهنده است و ضمانت رزق بنده هایش را خودش کرده.
خدیجه یکبتری کوچک شیر آورد و به همسرم داد وگفت آن را بردارید بعداً در مسیر راه بخورید.
ومن هنوزدارم فکرمیکنم ماچقدردراین شهرها وزرق برق چقدرتنهاییم وازهم دوریم.... وچقدردرمجاورت خدیجه وکلثوم وعبدالله احساس حقارت میکنم.... خیلی هامان ازجان هموطنانمان مایه میگذاریم وماسک والکل ازهم دریغ میکنیم... فرصتی برای کاسبی بر سفره کرونا!!
سپاس از همراه گرامی، دکتر محمد علینی.
@Practicalethics
حدود یک ساعتی در آن کپر بودیم خدیجه یک آفتابه آب و ظرفی که محل شستن دست بود آورد و گفت دست هایتان را بشورید چند دقیقه بعد خدیجه و کلثوم سفره ای حصیری باز کردند و یک مرغ محلی کباب شده به همراه نان تنوری داغ و کمی پیاز آغشته به لیمو و آب خوردن برایمان آوردند خیلی شرمنده شدم گفتم چرا زحمت کشیدی ما گشنه نبودیم تازه کیک آبمیوه خوردیم .
خدیجه و کلثوم به ما گفتند شما مهمان ما هستید و مهمان حبیب خداست بخورید .
با باز کردن سفره و آوردن غذا خودشان از پیش ما رفتن .
ما کمی نشستیم تا شاید بیایند وبا هم غذا بخوریم اما از آمدن خدیجه و کلثوم سر سفره خبری نشد
گویا تنها گذاشتن مهمان سر سفره رسمشان بود تا مهمان راحت غذایش را بخورد یا اینکه آنها زن بودند و نشستن با یک مرد غریبه نامحرم سر سفره را خوبیت نمیدانستند.
خلاصه سیری غذا خوردیم و عبدالله هم از راه رسید ویک میکانیک بنام خداداد همراهش بود .
خواستیم با خداداد و عبدالله به طرف ماشین برویم که خدیجه به خداداد سلام و احوالپرسی کرد وگفت ناهار خوردی خداداد گفت نخوردم مستقیم از کار آمدم.
خدیجه گفت بشین برایت ناهار می آورم خداداد گفت عجله دارم ماشین مسافرها را درست کنم بعد ناهار خانه خودمان پیش زنم میروم
اما خدیجه گفت عیب است وقت ناهار گشنه از خانه ما بروی و رفت کمی گوشت مرغ ونان و آب برای خداداد آورد وبا هم بلوچی صحبت کردند. که من زیاد متوجه حرفهایشان نشدم.
با عبدالله وخداداد به طرف ماشین رفتیم و خداداد بعد از 40دقیقه توانست خودرو را درست کند و روشن کردم مبلغ 30000 تومان به خداداد دادم و خداداد گفت او را به 6 کیلومتری مغازه کوچک تعمیرگاهش در مسیر اسفالت برسانم .
به عبدالله گفتم برو همسر و بچه هایم را بگو آماده باشند تا بعد از رساندن خداداد بدنبالشان بیایم.
در مسیر راه با خداداد صحبت کردیم به او گفتم مردم اینجا فقیرن امکاناتی ندارند
او گفت بله ما روستا نشینیم در روستا زندگی سنتی است و امکانات نسبت به شهر ضعیفه و باز هم شکرگذاریم .
از خداداد درباره خدیجه و خانواده اش پرسیدم.
گفت خدیجه گوسفندان مردم را به چراگاه میبرد و پول ناچیزی در ماه به وی میدهند که زندگی اش را میگذراند و عبدالله نوه اش در حال تحصیل است و پدر عبدالله محمد اسلام کارگر ساده ای است که در عسلویه کارگری میکند و هر 6 ماه یا 1 سال به آنها سر میزند و3 ماهی پیششان است .
گفتم یعنی این گوسفندان از خود خدیجه نیستند ؟
گفت نخیر و ادامه داد فقط
به وی در قبال چوپانی ماهانه 250 هزار تومان پرداخت میکنند.
به فکر فرو رفتم گفتم امروز برایمان مرغ کباب کرده بود.
خندید و گفت ، من آنها را میشناسم اینجا بلوچ ها از هر طایفه ای همدیگر را میشناسند این مرغ ماکیان تخم گذاری بود که خدیجه از تخم مرغش برای صبحانه نوه های محصلش درست میکرد که امروز مهمانی شما کرد.
با شنیدن این حرف خداداد دنیا بر سرم خراب شد !
گفتم مرغی که تمام سرمایه زندگی یک خانواده بود مهمانی من و فرزندانم شد خندید و گفت بله.
اشک از چشمانم سرازیر شد وبغض گلویم را گرفته و نمیدانستم خواب میبینم یا بیدارم!
خداداد گفت ما بلوچ ها وقتی الله را داریم و ضمانت رزق و روزی ما را کرده به فردا فکر نمیکنیم چون او رزاق و روزی رسان است.
میکانیک خداداد را به مغازه اش رساندم وبه منزل خدیجه برگشتم همسرم و بچهها آماده رفتن بودیم
خدیجه گفت خانه خودتان است بمانید .
من به چهره این پیرزن نگاه کردم و اشک از چشمانم سرازیر بود
مبلغ 200 هزار یواشکی خواستم در دستش بگذارم با تعجب گفت اینها چی هست گفتم ناقابله بردارید.
خدیجه پیرزن با لحجه بلوچی به عروسش کلثوم صحبت کردکه کلثوم روبه من کرد و گفت مادر شوهرم میگه مهمان ما بودید یکناهار ناقابل خوردید و میخواهید قیمتش را پرداخت کنید تا مردم بدانند و ما رسوا شویم تا همه بگن از مهمانشان در قبال ناهار پول گرفتن.
بهشان گفتم زندگی شما یک مرغ بود آن را مهمانی ما کردید .
خندید وگفت، مهمان حبیب خداست وخدا روزی دهنده است و ضمانت رزق بنده هایش را خودش کرده.
خدیجه یکبتری کوچک شیر آورد و به همسرم داد وگفت آن را بردارید بعداً در مسیر راه بخورید.
ومن هنوزدارم فکرمیکنم ماچقدردراین شهرها وزرق برق چقدرتنهاییم وازهم دوریم.... وچقدردرمجاورت خدیجه وکلثوم وعبدالله احساس حقارت میکنم.... خیلی هامان ازجان هموطنانمان مایه میگذاریم وماسک والکل ازهم دریغ میکنیم... فرصتی برای کاسبی بر سفره کرونا!!
سپاس از همراه گرامی، دکتر محمد علینی.
@Practicalethics
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✳️ عاشقانههای #کریشنام روحانی هندو در مدح مولا علی علیه السلام
🔹جشن ۱۳ رجب؛ دانشگاه علیگر هند
🌺 میلاد امیرالمؤمنین، مولا علی علیه السلام را به همراهان گرامی شادباش می گویم 🌺
@Practicalethics
🔹جشن ۱۳ رجب؛ دانشگاه علیگر هند
🌺 میلاد امیرالمؤمنین، مولا علی علیه السلام را به همراهان گرامی شادباش می گویم 🌺
@Practicalethics
✍ قصه ی جمال
قدیمها یک کارگر عرب داشتیم.
که خیلی میفهمید.
اسمش *جمال* بود.
از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری.
اوّلها مَلات سیمان درست میکرد
و میبرد وَردست اوستا
تا دیوار مستراح و حمّام را عَلَم کنند.
جَنَم داشت.
بعد از چهار ماه شد همهکارهٔ کارگاه:
حضور و غیاب کارگرها،
کنترل انبار، سفارش خرید.
همه چیز.
قشنگ حرف میزد.
دایرهٔ لغات وسیعی داشت.
تُن صدایش هم خوب بود،
شبیه آلِن دِلون.
اما مهمّترین خاصیّتش همان بود که گفتم :
خیلی قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مُقّنیِ قوچانیمان
رفت توی یک چاه ششمتری
که خودش کنده بود.
بعد خاک آوار شد روی سرش.
*جمال* هم پرید به رئیس کارگاه خبر داد.
رئیس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان.
حتّی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی.
*جمال*، موبایل رئیس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد.
گفت که:
«کارگرمان مانده زیر آوار.»
خیلی خوب و خلاصه گفت.
تَهِش هم گفت : «مُقنّّیمان دو تا دختر دارد.
خودش هم شناسنامه ندارد.
اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست.»
بعد *جمال* رفت سر چاه تا کمک کند برای پسزدن خاکها.
خاک که نبود!!! گِل رُس بود و برف یخزدهٔ چهار روز مانده.
تا آتشنشانی برسد،
رسیده بودند به سر مُقنّی.
دقیقاً زیر چانهاش.
هنوز زنده بود.
اورژانسچی آمد.
و یک ماسک اکسیژن زد روی دَکوپوزش. آتشنشانها گفتند؛
چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون.؟!؟.
چهار ساعت برای چاهی که مُقنّی دوساعته و یکنفره کنده بودش!؟!
بعد هم شروع کردند.
همهچیز فراهم بود:
آتشنشان بود.
پرستار بود.
چایِ گرم بود.
رئیسکارگاه هم بود.
فقط امّید نبود.
مُقنّی سردش بود و ناامّید.
*جمال* رفت روی برفها کنارش خوابید،
و شروع کرد خیلی قشنگ قشنگ آلِن دِلونی برایش حرف زد.
حرف که نمیزد!
لاکِردار داشت برایش نقّاشی میکرد.
*جمال* میخواست آسمان ابریِ زمستانِ دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند.
او میخواست امّید بدهد.
همه میدانستند خاک رُس
و برف چهارروزه ، چقدر سرد است.؟.
مخصوصاً اگر قرار باشد
چهار ساعت لایِ آن باشی.!؟!.
دو تا دختر فِسقِلی هم
توی قوچان داشته باشی، بیشناسنامه.
امّا *جمال* کارش را خوب بلد بود.
*جمال* خوب میدانست که کلمات ، منبع لایتناهی انرژی و امّیدند،
اگر درست مصرفشان کنند.
*جمال* چهار ساعت تمام ماند کنار مّقنّی و ریزریز دنیای خاکستری و واقعیِ دوروبرش را برایش رنگ کرد :
آبی ، سبز ، قرمز.
*جمال* امّید را گاماس ، گاماس تزریق کرد زیر پوستش.
چهار ساعت تمام.!؟!.
مُقنّی زنده ماند.
البتّه حتماً بیشتر هم بههمّت *جمال* زنده ماند.
آدمها همه ، توی زندگی
یک *جمال* میخواهند برای خودشان.
زندگی از َازل تا به اَبد خاکستری بوده و هست.
فقط این وسط یکی باید باشد که رنگ بپاشد روی اینهمه اَبرِ خاکستری.
رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند وبس.
🍀کلمات را قبل از اِنقضاء،
درست مصرف کنیم.
🍀🍀*جمالِ* زندگیمان را پیدا کنیم.
🍀🍀🍀*جمال* زندگیِ دیگران باشیم.
#فهيم_عطّار💚
سپاس از دوست دانشمندم، دکتر مهدی علیزاده
@Practicalethics
قدیمها یک کارگر عرب داشتیم.
که خیلی میفهمید.
اسمش *جمال* بود.
از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری.
اوّلها مَلات سیمان درست میکرد
و میبرد وَردست اوستا
تا دیوار مستراح و حمّام را عَلَم کنند.
جَنَم داشت.
بعد از چهار ماه شد همهکارهٔ کارگاه:
حضور و غیاب کارگرها،
کنترل انبار، سفارش خرید.
همه چیز.
قشنگ حرف میزد.
دایرهٔ لغات وسیعی داشت.
تُن صدایش هم خوب بود،
شبیه آلِن دِلون.
اما مهمّترین خاصیّتش همان بود که گفتم :
خیلی قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مُقّنیِ قوچانیمان
رفت توی یک چاه ششمتری
که خودش کنده بود.
بعد خاک آوار شد روی سرش.
*جمال* هم پرید به رئیس کارگاه خبر داد.
رئیس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان.
حتّی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی.
*جمال*، موبایل رئیس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد.
گفت که:
«کارگرمان مانده زیر آوار.»
خیلی خوب و خلاصه گفت.
تَهِش هم گفت : «مُقنّّیمان دو تا دختر دارد.
خودش هم شناسنامه ندارد.
اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست.»
بعد *جمال* رفت سر چاه تا کمک کند برای پسزدن خاکها.
خاک که نبود!!! گِل رُس بود و برف یخزدهٔ چهار روز مانده.
تا آتشنشانی برسد،
رسیده بودند به سر مُقنّی.
دقیقاً زیر چانهاش.
هنوز زنده بود.
اورژانسچی آمد.
و یک ماسک اکسیژن زد روی دَکوپوزش. آتشنشانها گفتند؛
چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون.؟!؟.
چهار ساعت برای چاهی که مُقنّی دوساعته و یکنفره کنده بودش!؟!
بعد هم شروع کردند.
همهچیز فراهم بود:
آتشنشان بود.
پرستار بود.
چایِ گرم بود.
رئیسکارگاه هم بود.
فقط امّید نبود.
مُقنّی سردش بود و ناامّید.
*جمال* رفت روی برفها کنارش خوابید،
و شروع کرد خیلی قشنگ قشنگ آلِن دِلونی برایش حرف زد.
حرف که نمیزد!
لاکِردار داشت برایش نقّاشی میکرد.
*جمال* میخواست آسمان ابریِ زمستانِ دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند.
او میخواست امّید بدهد.
همه میدانستند خاک رُس
و برف چهارروزه ، چقدر سرد است.؟.
مخصوصاً اگر قرار باشد
چهار ساعت لایِ آن باشی.!؟!.
دو تا دختر فِسقِلی هم
توی قوچان داشته باشی، بیشناسنامه.
امّا *جمال* کارش را خوب بلد بود.
*جمال* خوب میدانست که کلمات ، منبع لایتناهی انرژی و امّیدند،
اگر درست مصرفشان کنند.
*جمال* چهار ساعت تمام ماند کنار مّقنّی و ریزریز دنیای خاکستری و واقعیِ دوروبرش را برایش رنگ کرد :
آبی ، سبز ، قرمز.
*جمال* امّید را گاماس ، گاماس تزریق کرد زیر پوستش.
چهار ساعت تمام.!؟!.
مُقنّی زنده ماند.
البتّه حتماً بیشتر هم بههمّت *جمال* زنده ماند.
آدمها همه ، توی زندگی
یک *جمال* میخواهند برای خودشان.
زندگی از َازل تا به اَبد خاکستری بوده و هست.
فقط این وسط یکی باید باشد که رنگ بپاشد روی اینهمه اَبرِ خاکستری.
رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند وبس.
🍀کلمات را قبل از اِنقضاء،
درست مصرف کنیم.
🍀🍀*جمالِ* زندگیمان را پیدا کنیم.
🍀🍀🍀*جمال* زندگیِ دیگران باشیم.
#فهيم_عطّار💚
سپاس از دوست دانشمندم، دکتر مهدی علیزاده
@Practicalethics
🍀۱۵ ویژگی که نشان میدهد شما از هوش هیجانی بالایی برخورد هستید:
🔺زیاد به احساسات خود فکر میکنید
هوش هیجانی با تفکر و تامل آغاز می شود. شما سوال هایی از این قبیل از خود می پرسید: "چرا احساس من این گونه است؟" و "چه چیزی باعث شد که من (یا یک فرد دیگر) این گونه رفتار کنم (کند)؟"
با شناخت این احساسات و واکنش ها، شما سعی می کنید رفتار خود را سنجیده تر کنید.
🔺دیدگاه دیگران را درباره خود جویا میشوید
شما متوجه می شوید که دیگران شما را به نحو دیگری نسبت به آنچه که شما خودتان را می بینید، مشاهده می کنند.
🔺شما از دیگران تشکر میکنید
شما می دانید که این دو واژه "تشکر می کنم"، چگونه می تواند سبب محکم تر شدن روابط شود و دقیقا به همین دلیل است که شما از این عبارت بارها در طول روز استفاده می کنید.
🔺شما میدانید چه زمانی باید صبر کرد
شما می دانید که پیش از انجام یک کار و یا صحبت کردن با یک شخص، باید صبر کرد و کمی به آن فکر کرد.
🔺شما به دنبال "چرایی" یک موضوع میگردید
شما می دانید که پشت رفتار و گفتار هر فرد، دلیلی نهفته است، بنابراین به جای تهمت و برچسب زدن به آن ها، به دنبال چرایی رفتار آن ها می گردید.
🔺گوش شما به روی انتقادات باز است
شما می دانید که با شنیدن تمامی طرز فکرهایی که درباره شما وجود دارد، می توانید نکات بسیاری را یاد گرفته و شخصیت خود را ارتقا دهید. بنابراین در این مواقع، شما تمامی احساسات خود را کنترل کرده و تا جایی که می توانید یاد می گیرید.
🔺شما به طور مداوم عکس العمل دیگران را در نظر میگیرید
از زمانی که شما یک شخص را ملاقات می کنید، شما تمامی رفتار او را مورد تحلیل و بررسی قرار می دهید. این موضوع نه تنها باعث می شود که شما بر روی مواردی که قصد بیان آن را دارید، تمرکز کنید، بلکه باعث توجه و تمرکز شما به طرز بیان تان نیز می شود.
🔺شما عذرخواهی میکنید
با پی بردن به اشتباهات تان و بیان تاسف و عذرخواهی در زمان مناسب، شما ارزش های معنوی خود مثل انسانیت و اصالت تان را نیز نشان می دهید که همین موضوع نیز می تواند به صورت کاملا طبیعی، سبب جذب افراد به شما شود.
🔺شما میبخشید
به جای پرخاش و پافشاری بر روی خشم خود که تقریبا رفتاری رایج در بین تمامی افراد خشمگین است، شما می بخشید و همین موضوع می تواند قدرت درونی بیش از حد شما را نشان دهد.
🔺شما از واژگان احساسی گستردهای بهرهمند هستید
با یادگیری بیان احساسات تان، شما توانایی خود را برای درک آن ها افزایش می دهید. شما با گسترش دایره واژگان احساسی تان، می توانید دید عمیقی نسبت به احساسات داشته و چیزهای زیادی در این مورد یاد بگیرید که قطعا در زمان مناسب می تواند باعث شود رفتار مناسبی از شما سر بزند.
🔺شما به طور خاص و خالصانهای دیگران را ستایش میکنید
به دلیل خصلت شما مبنی بر پیدا کردن یک نکته خوب در دیگران و سپس بیان آن ها به همان شخص که چه چیزی تحسین شما را برانگیخته است، شما به آن ها روحیه بسیار خوبی داده اید. بنابراین افراد از کار کردن با شما احساس خوشایندی داشته و انگیزه دارند تا بهترین عملکردشان را ارائه دهند.
🔺شما بر روی کنترل تفکرات تان کار میکنید
هنگامی که شما یک موقعیت منفی را تجربه می کنید، شاید شما نتوانید رفتار احساسی و طبیعی خود را کنترل کنید، اما قطعا می توانید اتفاقی که پس از آن خواهد افتاد را کنترل نمایید؛ شما می توانید انتخاب کنید که بر روی تفکرات تان تمرکز کنید.
🔺شما هرگز مردم را در لحظه قضاوت نمیکنید
شما کاملا آگاهید که هر کس می تواند یک "روزِ بد" و یا حتی یک "سال بد" داشته باشید. شما با در نظر گرفتن این موضوع، به دیگران برچسب نزده، آن ها را قضاوت نکرده و دیدتان نسبت به آن ها، همچنان مثبت باقی خواهد ماند.
🔺شما نقاط ضعف خود را تحلیل خواهید کرد
با تحلیل موقعیت هایی که باعث شده شما نتوانید احساسات خود را به خوبی کنترل نمایید، می توانید استراتژی و سناریویی برای موقعیت های مشابهی که در آینده برای شما رخ خواهد داد، ترتیب دهید.
🔺شما میدانید که احساسات میتواند علیه شما استفاده شود
هنگامی که افراد توانایی خود را در یک خصوص افزایش می دهند، می توانند از این قدرت برای اعمال منفی استفاده نمایند. و البته این دقیقا می تواند عاملی باشد که چرا شما باید هوش هیجانی خود را افزایش دهید تا در بعضی مواقع نیز بتوانید در مواجه با چنین افرادی، از خود محافظت نمایید.
✅ @Practicalethics
🔺زیاد به احساسات خود فکر میکنید
هوش هیجانی با تفکر و تامل آغاز می شود. شما سوال هایی از این قبیل از خود می پرسید: "چرا احساس من این گونه است؟" و "چه چیزی باعث شد که من (یا یک فرد دیگر) این گونه رفتار کنم (کند)؟"
با شناخت این احساسات و واکنش ها، شما سعی می کنید رفتار خود را سنجیده تر کنید.
🔺دیدگاه دیگران را درباره خود جویا میشوید
شما متوجه می شوید که دیگران شما را به نحو دیگری نسبت به آنچه که شما خودتان را می بینید، مشاهده می کنند.
🔺شما از دیگران تشکر میکنید
شما می دانید که این دو واژه "تشکر می کنم"، چگونه می تواند سبب محکم تر شدن روابط شود و دقیقا به همین دلیل است که شما از این عبارت بارها در طول روز استفاده می کنید.
🔺شما میدانید چه زمانی باید صبر کرد
شما می دانید که پیش از انجام یک کار و یا صحبت کردن با یک شخص، باید صبر کرد و کمی به آن فکر کرد.
🔺شما به دنبال "چرایی" یک موضوع میگردید
شما می دانید که پشت رفتار و گفتار هر فرد، دلیلی نهفته است، بنابراین به جای تهمت و برچسب زدن به آن ها، به دنبال چرایی رفتار آن ها می گردید.
🔺گوش شما به روی انتقادات باز است
شما می دانید که با شنیدن تمامی طرز فکرهایی که درباره شما وجود دارد، می توانید نکات بسیاری را یاد گرفته و شخصیت خود را ارتقا دهید. بنابراین در این مواقع، شما تمامی احساسات خود را کنترل کرده و تا جایی که می توانید یاد می گیرید.
🔺شما به طور مداوم عکس العمل دیگران را در نظر میگیرید
از زمانی که شما یک شخص را ملاقات می کنید، شما تمامی رفتار او را مورد تحلیل و بررسی قرار می دهید. این موضوع نه تنها باعث می شود که شما بر روی مواردی که قصد بیان آن را دارید، تمرکز کنید، بلکه باعث توجه و تمرکز شما به طرز بیان تان نیز می شود.
🔺شما عذرخواهی میکنید
با پی بردن به اشتباهات تان و بیان تاسف و عذرخواهی در زمان مناسب، شما ارزش های معنوی خود مثل انسانیت و اصالت تان را نیز نشان می دهید که همین موضوع نیز می تواند به صورت کاملا طبیعی، سبب جذب افراد به شما شود.
🔺شما میبخشید
به جای پرخاش و پافشاری بر روی خشم خود که تقریبا رفتاری رایج در بین تمامی افراد خشمگین است، شما می بخشید و همین موضوع می تواند قدرت درونی بیش از حد شما را نشان دهد.
🔺شما از واژگان احساسی گستردهای بهرهمند هستید
با یادگیری بیان احساسات تان، شما توانایی خود را برای درک آن ها افزایش می دهید. شما با گسترش دایره واژگان احساسی تان، می توانید دید عمیقی نسبت به احساسات داشته و چیزهای زیادی در این مورد یاد بگیرید که قطعا در زمان مناسب می تواند باعث شود رفتار مناسبی از شما سر بزند.
🔺شما به طور خاص و خالصانهای دیگران را ستایش میکنید
به دلیل خصلت شما مبنی بر پیدا کردن یک نکته خوب در دیگران و سپس بیان آن ها به همان شخص که چه چیزی تحسین شما را برانگیخته است، شما به آن ها روحیه بسیار خوبی داده اید. بنابراین افراد از کار کردن با شما احساس خوشایندی داشته و انگیزه دارند تا بهترین عملکردشان را ارائه دهند.
🔺شما بر روی کنترل تفکرات تان کار میکنید
هنگامی که شما یک موقعیت منفی را تجربه می کنید، شاید شما نتوانید رفتار احساسی و طبیعی خود را کنترل کنید، اما قطعا می توانید اتفاقی که پس از آن خواهد افتاد را کنترل نمایید؛ شما می توانید انتخاب کنید که بر روی تفکرات تان تمرکز کنید.
🔺شما هرگز مردم را در لحظه قضاوت نمیکنید
شما کاملا آگاهید که هر کس می تواند یک "روزِ بد" و یا حتی یک "سال بد" داشته باشید. شما با در نظر گرفتن این موضوع، به دیگران برچسب نزده، آن ها را قضاوت نکرده و دیدتان نسبت به آن ها، همچنان مثبت باقی خواهد ماند.
🔺شما نقاط ضعف خود را تحلیل خواهید کرد
با تحلیل موقعیت هایی که باعث شده شما نتوانید احساسات خود را به خوبی کنترل نمایید، می توانید استراتژی و سناریویی برای موقعیت های مشابهی که در آینده برای شما رخ خواهد داد، ترتیب دهید.
🔺شما میدانید که احساسات میتواند علیه شما استفاده شود
هنگامی که افراد توانایی خود را در یک خصوص افزایش می دهند، می توانند از این قدرت برای اعمال منفی استفاده نمایند. و البته این دقیقا می تواند عاملی باشد که چرا شما باید هوش هیجانی خود را افزایش دهید تا در بعضی مواقع نیز بتوانید در مواجه با چنین افرادی، از خود محافظت نمایید.
✅ @Practicalethics
✍ مدیریت هیجانی یا مدیریت جهادی؟!
حضور طلاب، بدون آموزش های لازم خدماتی و پرستاری در مراکز درمانی، خلاف عقلانیت و تدبیر است.
مدیریت هیجانی بحران عین بی مدیریتی است!
دوستان من!
حتی استحمام بیمار یا تعویض ایزی لایف بیمار، نیازمند آموزش است. متأسفانه فرهنگ تعلیم و تربیت ما این امور را ساده می انگارد!
بگذریم،
بنده البته نگرانی مهم تر دیگری هم دارم:
💥چه بسا پس از عبور از بحران، سیستم بهداشت و سلامت ما تصمیم بگیرد به جای جذب نیروهای رسمی، از نیروهای خدماتی صلواتی و افتخاری استفاده کند! آنگاه است که عمق فاجعه صد چندان می شود.
کاری که تولیت های حرم های مشهد و قم با خدام و فراشان رسمی کردند: همه نیروهای آموزش دیده، قابل کنترل و کارآزموده را حذف و به جای آنها از خادمان افتخاری بی تجربه استفاده کردند.
این کار برای سیستم البته به ظاهر خیلی سود آوری دارد، ولی جذب قافله رو به تزاید جوانهای بیکار که حتی به اندک شغلی راضی هستند را مختل می کند و این خود مصیبت کوچکی نیست. گذشته از اینکه در میان مدت یا بلند مدت به ویرانی و استیصال سیستم منجر می شود.
و امید که چنین مباد!
با احترام،
محمدتقی اسلامی
حوزه علمیه قم
۹۸/۱۲/۲۸
@Practicalethics
حضور طلاب، بدون آموزش های لازم خدماتی و پرستاری در مراکز درمانی، خلاف عقلانیت و تدبیر است.
مدیریت هیجانی بحران عین بی مدیریتی است!
دوستان من!
حتی استحمام بیمار یا تعویض ایزی لایف بیمار، نیازمند آموزش است. متأسفانه فرهنگ تعلیم و تربیت ما این امور را ساده می انگارد!
بگذریم،
بنده البته نگرانی مهم تر دیگری هم دارم:
💥چه بسا پس از عبور از بحران، سیستم بهداشت و سلامت ما تصمیم بگیرد به جای جذب نیروهای رسمی، از نیروهای خدماتی صلواتی و افتخاری استفاده کند! آنگاه است که عمق فاجعه صد چندان می شود.
کاری که تولیت های حرم های مشهد و قم با خدام و فراشان رسمی کردند: همه نیروهای آموزش دیده، قابل کنترل و کارآزموده را حذف و به جای آنها از خادمان افتخاری بی تجربه استفاده کردند.
این کار برای سیستم البته به ظاهر خیلی سود آوری دارد، ولی جذب قافله رو به تزاید جوانهای بیکار که حتی به اندک شغلی راضی هستند را مختل می کند و این خود مصیبت کوچکی نیست. گذشته از اینکه در میان مدت یا بلند مدت به ویرانی و استیصال سیستم منجر می شود.
و امید که چنین مباد!
با احترام،
محمدتقی اسلامی
حوزه علمیه قم
۹۸/۱۲/۲۸
@Practicalethics
با سلام و عرض ادب به پیشگاه همراهان گرامی مژده می دهم که زین پس می توانید کامنت های خود را پس از هر پست، با کلیک بر روی پنجره add a comment درج فرمائید.
پیشاپیش از توجه و عنایت شما عزیزان سپاسگزاری می کنم.
پیشاپیش از توجه و عنایت شما عزیزان سپاسگزاری می کنم.
✍حضور طلاب در مراکز درمانی و چند نکته توضیحی:
الف) نکات حرفهای
۱.حضور طلاب یا هر گروه آموزش ندیده دیگری در مراکز درمانی معقول نیست؛ چون ریسکهای پیشبینی ناپذیری هم برای خودشان و هم برای دیگران دارد. اگر ریسک را بتوان پیشبینی کرد شاید بتوان آن را مهار و کنترل کرد؛ ولی ریسک غیرقابل پیشبینی قابل مهار و کنترل نیست.
۲. توجه داشته باشیم که مشاغلی مثل پرستاری، خدمات درمانی، بهیاری و مددکاری اجتماعی حرفه محسوب میشوند و همه اقداماتی که ذیل این حرفهها برای بیمار انجام میگیرد، اقداماتی پیچیده و حساس هستند که به میزانی استاندار از آموزشهای حرفهای و تخصصی نیاز دارند. از این رو نبایستی خدماتی مانند تعویض ملحفه و تجهیزات تخت بیمار یا استحمام و تعویض پوشک او را، به ویژه در محیط بیمارستانی، خدماتی سهل و ساده و بینیاز از آموزشهای لازم شمرد. هرگونه تماسی با بیمار در محیط بیمارستانی، آن هم در شرایط ایزولهای مثل شرایط بیماران کرونایی، نیازمند آموزش، تجربه و مهارت است.
۳. برخی از دوستان کارهایی مثل دادن لیوانی آب به دست بیمار، قطع و وصل کردن لوله سرم برای اینکه بیمار بتواند به دستشویی برود، گوشکردن به درد دل بیمار و از این قبیل را به عنوان کارهایی معمولی و بینیاز از آموزش برمیشمارند. اما لازم است توجه کنیم که حتی این کارها هم در محیط بیمارستانی ساده نیستند و چه بسا اگر زیر نظر متخصصان حرفه بهداشت و سلامت انجام نگیرند، خطر آفرین و فاجعهبار باشند. برای نمونه: برخی از بیماران ریوی نبایستی به هیچ وجه از جای خود حرکت کنند و لازم است برای دستشویی آنها لگنگرفته شود و خود لگنگرفتنهم مخاطرات خاص خودش را دارد؛ آنهم برای بیماران عفونی! آیا یک فرد آموزش ندیده از این حساسیتهای کار و چگونگی مواجهه با آنها مطلع است؟!
۴.دوستان عزیزی که در رشتههایی مثل روانشناسی و اخلاق تحصیل کرده و خبرویتی دارند، حتما میدانند که کارهایی مثل گوشدادن به سخن مددجو یا بیمار و رسیدگی به احساسات، عواطف و هیجانات او نیز کارهایی حرفهای هستند که درعلومی مثل روانشناسی بالینی، روانشناسی اجتماعی و مشاوره و مددکاری اجتماعی دنبال میشود. چگونه میتوان این کارها را ساده انگاشت. در برخی کشورهای پیشرفته که روحانیان مسیحی یا بودایی (یا ادیان دیگر) در این امور با سازمانهای بهداشت و سلامت همکاری میکنند، این همکاری حتماً متوقف بر دورههای آموزشی و مهارتی لازم است واگر نباشد توجیه بردار نیست. همه میدانیم که حوزههای علمیه ما طلاب و روحانیونی را برای همکاری با نهاد بهداشت و سلامت از قبل آماده نکرده و آموزش ندادهاند.
@Practicalethics
الف) نکات حرفهای
۱.حضور طلاب یا هر گروه آموزش ندیده دیگری در مراکز درمانی معقول نیست؛ چون ریسکهای پیشبینی ناپذیری هم برای خودشان و هم برای دیگران دارد. اگر ریسک را بتوان پیشبینی کرد شاید بتوان آن را مهار و کنترل کرد؛ ولی ریسک غیرقابل پیشبینی قابل مهار و کنترل نیست.
۲. توجه داشته باشیم که مشاغلی مثل پرستاری، خدمات درمانی، بهیاری و مددکاری اجتماعی حرفه محسوب میشوند و همه اقداماتی که ذیل این حرفهها برای بیمار انجام میگیرد، اقداماتی پیچیده و حساس هستند که به میزانی استاندار از آموزشهای حرفهای و تخصصی نیاز دارند. از این رو نبایستی خدماتی مانند تعویض ملحفه و تجهیزات تخت بیمار یا استحمام و تعویض پوشک او را، به ویژه در محیط بیمارستانی، خدماتی سهل و ساده و بینیاز از آموزشهای لازم شمرد. هرگونه تماسی با بیمار در محیط بیمارستانی، آن هم در شرایط ایزولهای مثل شرایط بیماران کرونایی، نیازمند آموزش، تجربه و مهارت است.
۳. برخی از دوستان کارهایی مثل دادن لیوانی آب به دست بیمار، قطع و وصل کردن لوله سرم برای اینکه بیمار بتواند به دستشویی برود، گوشکردن به درد دل بیمار و از این قبیل را به عنوان کارهایی معمولی و بینیاز از آموزش برمیشمارند. اما لازم است توجه کنیم که حتی این کارها هم در محیط بیمارستانی ساده نیستند و چه بسا اگر زیر نظر متخصصان حرفه بهداشت و سلامت انجام نگیرند، خطر آفرین و فاجعهبار باشند. برای نمونه: برخی از بیماران ریوی نبایستی به هیچ وجه از جای خود حرکت کنند و لازم است برای دستشویی آنها لگنگرفته شود و خود لگنگرفتنهم مخاطرات خاص خودش را دارد؛ آنهم برای بیماران عفونی! آیا یک فرد آموزش ندیده از این حساسیتهای کار و چگونگی مواجهه با آنها مطلع است؟!
۴.دوستان عزیزی که در رشتههایی مثل روانشناسی و اخلاق تحصیل کرده و خبرویتی دارند، حتما میدانند که کارهایی مثل گوشدادن به سخن مددجو یا بیمار و رسیدگی به احساسات، عواطف و هیجانات او نیز کارهایی حرفهای هستند که درعلومی مثل روانشناسی بالینی، روانشناسی اجتماعی و مشاوره و مددکاری اجتماعی دنبال میشود. چگونه میتوان این کارها را ساده انگاشت. در برخی کشورهای پیشرفته که روحانیان مسیحی یا بودایی (یا ادیان دیگر) در این امور با سازمانهای بهداشت و سلامت همکاری میکنند، این همکاری حتماً متوقف بر دورههای آموزشی و مهارتی لازم است واگر نباشد توجیه بردار نیست. همه میدانیم که حوزههای علمیه ما طلاب و روحانیونی را برای همکاری با نهاد بهداشت و سلامت از قبل آماده نکرده و آموزش ندادهاند.
@Practicalethics
ادامه حضور طلاب و ...👇
ب) نکات مربوط به مدیریت بحران
۱. شکی نیست که نهاد بهداشت و سلامت ما اکنون در یک شرایط بحرانی است؛ ولی بحران را نیز نبایستی با تصمیمات هیجانی و احساسی مدیریت کرد. بحران در هر نهادی رخ بدهد، مدیریت صحیح آن به عهده متولیان همان نهاد است. باید اجازه داد تا نهاد متولی تصمیمگیری به مسئولیتهای اصلی خود عمل کند و اگر در بدنه تصمیمگیری تخصصی و حرفهای خود دچار ضعفها و کاستیهایی است، آن ضعفها و کاستیها را با دقت شناسایی و با تمام توان خود در جهت رفع آنها تلاش کند. این دقت و تلاش است که میتواند نهاد مربوطه را هم در اتخاذ بهترین تصمیمات در بحران موجود و هم در مقابله با بحرانهای مشابه بعدی مجرب و توانا سازد.
۲. ممکن است نهاد متولی مدیریت بحران به این جمعبندی برسد که چون موجودی فنی و انسانی او به اندازه لازم یا کافی نیست، حتماً بایستی از توانمندیهای سایر نهادها استفاده کند. در این صورت نیز باید به آن نهاد فرصت داد که با فراخواندن نهادهایی که شایستگی کمک را دارند، به فراخور نیاز خود از آنها مدد بگیرد. بنا بر این نهادهای دیگر نمیتوانند و حق ندارند که بدون فراخوان به مراکز بهداشت و سلامت مراجعه کنند. چنین مراجعهای حتی اگر به قصد کمک و خیرخواهی باشد، بر خلاف عقلانیت تصمیمگیری در مدیریت بحران است و نوعی دخالت در تصمیمگیری محسوب میشود.
۳. طلاب حوزههای علمیه، عموماً از شرایط اولیه لازم برای کمک به نهاد بهداشت و سلامت در مراکز درمانی، آنهم در شرایط بحرانی برخوردار نیستند. به نظر میرسد که بهیاریهای نیروهای مسلح و دانشجویان بهیاری و پرستاری و حتی دانشآموزان رشتههای علوم تجربی و بهداشت، هدفهای بهتری برای کمک رسانی به نهاد بهداشت و سلامت باشند. این نهاد میتواند با اعلام یک فراخوان عمومی به این اقشار، با تمهیدات حرفهای لازم از توان حرفهای و دانشی آنها استفاده کند.
۴. انشاءالله که همه طلابی که برای مشارکت در امور خیرخواهانه و انساندوستانه از خود اشتیاق نشان میدهند، نیتهایی خالصانه و خدا پسندانه دارند. اما توصیه میکنم که در کنار حسن فاعلی به حسن فعلی هم عنایت داشته باشیم. اگر فعل ما ناقص باشد، نیت خیر نمیتواند این نقص را جبران کند. گذشته از اینکه مبادا که در این مشارکتجوییها نیتمان کسب محبوبیت و جلب توجه مردم به خود یا صنف خودمان باشد! آنگاه است که از قضا سرکهانگبین صفرا میفزاید و اخلاق به ضد اخلاق تبدیل میشود!
🍀🍀با احترام و دعای خیر!
محمدتقی اسلامی
حوزه علمیه قم
۹۸/۱۲/۲۹
@Practicalethics
ب) نکات مربوط به مدیریت بحران
۱. شکی نیست که نهاد بهداشت و سلامت ما اکنون در یک شرایط بحرانی است؛ ولی بحران را نیز نبایستی با تصمیمات هیجانی و احساسی مدیریت کرد. بحران در هر نهادی رخ بدهد، مدیریت صحیح آن به عهده متولیان همان نهاد است. باید اجازه داد تا نهاد متولی تصمیمگیری به مسئولیتهای اصلی خود عمل کند و اگر در بدنه تصمیمگیری تخصصی و حرفهای خود دچار ضعفها و کاستیهایی است، آن ضعفها و کاستیها را با دقت شناسایی و با تمام توان خود در جهت رفع آنها تلاش کند. این دقت و تلاش است که میتواند نهاد مربوطه را هم در اتخاذ بهترین تصمیمات در بحران موجود و هم در مقابله با بحرانهای مشابه بعدی مجرب و توانا سازد.
۲. ممکن است نهاد متولی مدیریت بحران به این جمعبندی برسد که چون موجودی فنی و انسانی او به اندازه لازم یا کافی نیست، حتماً بایستی از توانمندیهای سایر نهادها استفاده کند. در این صورت نیز باید به آن نهاد فرصت داد که با فراخواندن نهادهایی که شایستگی کمک را دارند، به فراخور نیاز خود از آنها مدد بگیرد. بنا بر این نهادهای دیگر نمیتوانند و حق ندارند که بدون فراخوان به مراکز بهداشت و سلامت مراجعه کنند. چنین مراجعهای حتی اگر به قصد کمک و خیرخواهی باشد، بر خلاف عقلانیت تصمیمگیری در مدیریت بحران است و نوعی دخالت در تصمیمگیری محسوب میشود.
۳. طلاب حوزههای علمیه، عموماً از شرایط اولیه لازم برای کمک به نهاد بهداشت و سلامت در مراکز درمانی، آنهم در شرایط بحرانی برخوردار نیستند. به نظر میرسد که بهیاریهای نیروهای مسلح و دانشجویان بهیاری و پرستاری و حتی دانشآموزان رشتههای علوم تجربی و بهداشت، هدفهای بهتری برای کمک رسانی به نهاد بهداشت و سلامت باشند. این نهاد میتواند با اعلام یک فراخوان عمومی به این اقشار، با تمهیدات حرفهای لازم از توان حرفهای و دانشی آنها استفاده کند.
۴. انشاءالله که همه طلابی که برای مشارکت در امور خیرخواهانه و انساندوستانه از خود اشتیاق نشان میدهند، نیتهایی خالصانه و خدا پسندانه دارند. اما توصیه میکنم که در کنار حسن فاعلی به حسن فعلی هم عنایت داشته باشیم. اگر فعل ما ناقص باشد، نیت خیر نمیتواند این نقص را جبران کند. گذشته از اینکه مبادا که در این مشارکتجوییها نیتمان کسب محبوبیت و جلب توجه مردم به خود یا صنف خودمان باشد! آنگاه است که از قضا سرکهانگبین صفرا میفزاید و اخلاق به ضد اخلاق تبدیل میشود!
🍀🍀با احترام و دعای خیر!
محمدتقی اسلامی
حوزه علمیه قم
۹۸/۱۲/۲۹
@Practicalethics
🌺🌺🌺 با تقدیم غزلی از حضرت مولانا، نوروز را به همراهان گرامی صمیمانه تبریک می گویم:
🌸خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
🌸خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ
زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد
🌸خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
🌸خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد
🌸خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
🌸خبرت هست ز دزدی دی دیوانه
شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد
🌸مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد
"مولوی"
@Practicalethics
🌸خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
🌸خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ
زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد
🌸خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
🌸خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد
🌸خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
🌸خبرت هست ز دزدی دی دیوانه
شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد
🌸مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد
"مولوی"
@Practicalethics
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خلاصه همه نگرانی های بنده درباره حضور طلاب، بدون رعایت ضوابط اولیه بهداشتی در مراکز درمانی!!
تصور کنید چه فاجعه ای در انتظار چنین حضور یافتن ها و کمک رسانی هایی است!
@Practicalethics
تصور کنید چه فاجعه ای در انتظار چنین حضور یافتن ها و کمک رسانی هایی است!
@Practicalethics
https://images.app.goo.gl/TWsEyEjMwNDLtv5F8
انا لله و انا الیه راجعون
از شنیدن خبر درگذشت دوست قدیمی، انسانی مهربان، معنوی، بی ادعا و بی ریا، جناب آقای ابوالقاسم ارمی، بسیار متاثر شدم.
این ضایعه را به همه دوستان دیرین خودم در گروه ن موسسه امام خمینی ره تسلیت می گویم و علو درجات آن عزیز را از خدای متعال خواستارم!
@Practicalethics
انا لله و انا الیه راجعون
از شنیدن خبر درگذشت دوست قدیمی، انسانی مهربان، معنوی، بی ادعا و بی ریا، جناب آقای ابوالقاسم ارمی، بسیار متاثر شدم.
این ضایعه را به همه دوستان دیرین خودم در گروه ن موسسه امام خمینی ره تسلیت می گویم و علو درجات آن عزیز را از خدای متعال خواستارم!
@Practicalethics
Google
Image: امام جمعه سابق قمصر به دلیل بیماری کرونا درگذشت - خبرآنلاین
Found on Google from khabaronline.ir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درباره ویروس کرونا یکی از ویدیوهایی که در کل دنیا منتشر شده، سخنرانی خانم پریتا کریشنا، استاد فلسفه و معنویت در یکی از کالج های هندوستان است.
در دو پست بعدی ضمن تقدیم برگردان و ترجمه فارسی این سخنرانی، ملاحظات خود را نسبت به نکات آن آورده ام.
@Practicalethics
در دو پست بعدی ضمن تقدیم برگردان و ترجمه فارسی این سخنرانی، ملاحظات خود را نسبت به نکات آن آورده ام.
@Practicalethics
❇️ 👆خانم پریتا کریشنا در این کلیپ کوتاه میگوید:
طبیعت آزمونگر بزرگی است. به نظر شما طبیعت چگونه آزمایش میکند؟ او گونههایی را که در خدمت کل مجموع طبیعت نباشند، حذف میکند و دور میریزد. او همواره در بیش از میلیونها سال این آزمایش را به کار برده است: دایناسورها را حذف کرده است و احتمالاً ببرهای عاجدار و میمونهای راما و نئاندرتالها را حذف کرده است. برخی از این انواع 200 هزار سال باقی بودهاند و تعدادی نیز حدود 10 تا 20 میلیون سال در طبیعت زندگی کردهاند.
اکنون سؤال این است: درباره موفقیت گونه خودمان، گونه انسانی در این آزمایش چگونه میتوانیم اطمینان داشته باشیم؟ آیا مطمئن هستیم که ما برای همیشه باقی خواهیم ماند؟ اگر بخواهیم برای همیشه باقی بمانیم، بایستی به حال مجموع طبیعت سودمند باشیم. اگر سودمند نباشیم طبیعت ما را به دور خواهد انداخت.
آیا ما به حال مجموع طبیعت سودمند هستیم؟ اگر میتوانستیم با سیاره زمین گفتگویی داشته باشیم، فکر میکنید این سیاره به ما چه میگوید؟ سخن او با ما خشنود کننده نیست!
ما احتمالاً زیانبارتر از ویروس آبله هستیم که اکنون دیگر وجود ندارد. مگر نه؟
ما به حال سیاره خودمان زیانبارتر، بلاخیزتر و ستمکارتر از هر گونه دیگری هستیم!
اگر به گونههای دیگر نگاهی بیاندازیم: هر گونه دیگری فقط برای بقای خود و فقط هنگامی که تهدید شده باشد یا زمانی که خیلی گرسنه باشد، اقدام به کشتن گونههای دیگر میکند؛ ولی ما به عنوان گونه انسانی، گونههای دیگر را، نه برای بقای خود، بلکه برای اثبات برتری خود بر آنها و اثبات سلطه خود بر کل سیاره زمین و یا حتی گاهی برای لذت میکشیم!
امروز سروصدای زیادی در سراسر جهان درباره ویروس کرونا برپا شده است. اما اگر این ویروس روش طبیعت برای حذف انسان باشد چه؟ احتمالش زیاد است؛ نه؟
ما برای مجموع طبیعت مفید نیستیم و تا وقتی چنین است ما دوباره و دوباره شاهد این خواهیم بود که طبیعت بخواهد ما را حذف کند.
در وضعیت کنونی مسئله ما چین یا مردم چین نیست؛ مسئله ما وجدان خودمان است. ما زندگی را در حال انفصال از طبیعت تجربه میکنیم. طوری زندگی میکنیم که انگار از هر کسی که در اطراف ما هست، جدا و منفک هستیم. و این وجدان منفک شده پیامدهای خود را دارد و ما این پیامدها را در دنیا در قالب سرطان، در قالب فاجعه و در قالب بلایای طبیعی یا ویروس کرونا مشاهده میکنیم.
اکنون وقت بیداری است. همین اکنون!
ما دیگر نمیتوانیم با این حال و روز گسسته از وجدان به زندگی خود ادامه دهیم. هر چه این بیوجدان بودن را بیشتر تجربه کنیم، دنیای پیرامون ما بینظمتر و پرهرج و مرجتر خواهد شد.
اگر صادقانه در پی جهانی صلحآمیزتر هستیم، اگر واقعاً جهانی لذتبخشتر میخواهیم و اگر مایلیم دنیای زیبایی را برای فرزندانمان ایجاد کنیم، خودمان را تغییر دهیم؛ همینجا و هم اکنون! و البته خیلی هم دیر شده است!!
@Practicalethics
طبیعت آزمونگر بزرگی است. به نظر شما طبیعت چگونه آزمایش میکند؟ او گونههایی را که در خدمت کل مجموع طبیعت نباشند، حذف میکند و دور میریزد. او همواره در بیش از میلیونها سال این آزمایش را به کار برده است: دایناسورها را حذف کرده است و احتمالاً ببرهای عاجدار و میمونهای راما و نئاندرتالها را حذف کرده است. برخی از این انواع 200 هزار سال باقی بودهاند و تعدادی نیز حدود 10 تا 20 میلیون سال در طبیعت زندگی کردهاند.
اکنون سؤال این است: درباره موفقیت گونه خودمان، گونه انسانی در این آزمایش چگونه میتوانیم اطمینان داشته باشیم؟ آیا مطمئن هستیم که ما برای همیشه باقی خواهیم ماند؟ اگر بخواهیم برای همیشه باقی بمانیم، بایستی به حال مجموع طبیعت سودمند باشیم. اگر سودمند نباشیم طبیعت ما را به دور خواهد انداخت.
آیا ما به حال مجموع طبیعت سودمند هستیم؟ اگر میتوانستیم با سیاره زمین گفتگویی داشته باشیم، فکر میکنید این سیاره به ما چه میگوید؟ سخن او با ما خشنود کننده نیست!
ما احتمالاً زیانبارتر از ویروس آبله هستیم که اکنون دیگر وجود ندارد. مگر نه؟
ما به حال سیاره خودمان زیانبارتر، بلاخیزتر و ستمکارتر از هر گونه دیگری هستیم!
اگر به گونههای دیگر نگاهی بیاندازیم: هر گونه دیگری فقط برای بقای خود و فقط هنگامی که تهدید شده باشد یا زمانی که خیلی گرسنه باشد، اقدام به کشتن گونههای دیگر میکند؛ ولی ما به عنوان گونه انسانی، گونههای دیگر را، نه برای بقای خود، بلکه برای اثبات برتری خود بر آنها و اثبات سلطه خود بر کل سیاره زمین و یا حتی گاهی برای لذت میکشیم!
امروز سروصدای زیادی در سراسر جهان درباره ویروس کرونا برپا شده است. اما اگر این ویروس روش طبیعت برای حذف انسان باشد چه؟ احتمالش زیاد است؛ نه؟
ما برای مجموع طبیعت مفید نیستیم و تا وقتی چنین است ما دوباره و دوباره شاهد این خواهیم بود که طبیعت بخواهد ما را حذف کند.
در وضعیت کنونی مسئله ما چین یا مردم چین نیست؛ مسئله ما وجدان خودمان است. ما زندگی را در حال انفصال از طبیعت تجربه میکنیم. طوری زندگی میکنیم که انگار از هر کسی که در اطراف ما هست، جدا و منفک هستیم. و این وجدان منفک شده پیامدهای خود را دارد و ما این پیامدها را در دنیا در قالب سرطان، در قالب فاجعه و در قالب بلایای طبیعی یا ویروس کرونا مشاهده میکنیم.
اکنون وقت بیداری است. همین اکنون!
ما دیگر نمیتوانیم با این حال و روز گسسته از وجدان به زندگی خود ادامه دهیم. هر چه این بیوجدان بودن را بیشتر تجربه کنیم، دنیای پیرامون ما بینظمتر و پرهرج و مرجتر خواهد شد.
اگر صادقانه در پی جهانی صلحآمیزتر هستیم، اگر واقعاً جهانی لذتبخشتر میخواهیم و اگر مایلیم دنیای زیبایی را برای فرزندانمان ایجاد کنیم، خودمان را تغییر دهیم؛ همینجا و هم اکنون! و البته خیلی هم دیر شده است!!
@Practicalethics
✍ ملاحظاتی در حاشیه سخنان خانم پریتاکریشنا (ارجاع به دو پست قبلی):
هنر گزیدهگویی سخنران ستودنی است: فقط در عرض 5 دقیقه، دستکم 9 نکته کلیدی و بسیار مهم را گوشزد میکند.
(من ضمن اشاره به این نکات، ملاحظه خود نسبت به هر نکته را ذیل آن میآورم):
۱. آزمونگری طبیعت:
ملاحظه: طبیعت منهای انسان نمیتواند آزمونگر هشیار و زیرکی باشد؛ دست و دخالت انسان در این آزمونگری را نمیتوان و نباید نادیده گرفت.
۲. سودمندی شرط موفقیت در این آزمون:
ملاحظه: نکته درستی است؛ هر چند البته موفقیت فقط به معنای ماندن و حذف نشدن نیست؛ سالم و رو به رشد باقی ماندن هم شرط است.
۳. مقایسه زیانمندی گونه انسان با گونههای دیگر طبیعی:
ملاحظه: این مقایسه هنگامی درست است که گونههای دیگر زیستی و جانوری شرایط وجودی یکسانی با آدمی داشته باشند؛ این یکسانی محل تردید است!
۴. بیان عدم سودمندی انسان به حال مجموع طبیعت:
ملاحظه: شاید منصفانه نباشد! نوع و گونه انسانی سودمندیهای بسیاری برای طبیعت داشته است. چگونه میتوان ایجاد تنوع در محیط زیست، خلق گونههای زیستی و جانوری تازه در طبیعت، توان اصلاحگری طبیعت و دهها و بلکه صدها خدمت دیگر به طبیعت را نادیده گرفت؟!
۵. این عدم سودمندی ناشی از خویهای برتری طلبی، سطلهگری و کامجویی است:
ملاحظه: این خلق و خویهای ناروا حتماً بایستی اصلاح شوند؛ ولی انتساب آنها به گونه انسانی، به طور عام، درست به نظر نمیرسد.
۶. هشدار به حذف انسان توسط طبیعت:
ملاحظه: ممکن است انسان سلطهگر حذف نشود، ولی مجازات شود؛ او باید بماند و تقاص پس بدهد و فجایعی را که به بار آورده اصلاح و جبران کند. جالب است که در ادبیات دینی هم سخن از حذف انسان نیست؛ سخن از ماندن و عذاب کشیدن است! که میتواند بسیار تکاندهندهتر و دهشتناکتر از حذف و نیستی باشد.
۷. اشاره به اینکه در مواجهه با بلای کرونا مسئله ما مسئله چین یا مردم چین نیست:
ملاحظه: نکته کاملاً درستی است. در ماجرای کرونا انسانها نبایستی به جان هم بیافتند و دنبال مقصر بگردند؛ این ره به بیراهه بردن است.
۸. توصیه اکید به اصلاح وجدان گسسته از طبیعت که ریشه سرطان، فاجعه، بلایای طبیعی و کرونا است:
ملاحظه: توصیه کاملاً به جا و مقبولی است. لازم است بشر خود را نه تافتهای جدا بافته، که عضوی از اعضای طبیعت بداند و البته عضوی که مسئولیت سنگین حفظ و سلامت اعضای دیگر نیز به عهده اوست.
۹. جهان آکنده از صلح، لذت، شادی و زیبایی برای آیندگان در گروه تغییر انسان و اصلاح انفکاک او از طبیعت است:
ملاحظه: کاملاً صحیح و مقبول است.
ارادتمند صلح باوری و نوع دوستی،
محمدتقی اسلامی،
حوزه علمیه قم
۷ فروردین ۹۹
@Practicalethics
هنر گزیدهگویی سخنران ستودنی است: فقط در عرض 5 دقیقه، دستکم 9 نکته کلیدی و بسیار مهم را گوشزد میکند.
(من ضمن اشاره به این نکات، ملاحظه خود نسبت به هر نکته را ذیل آن میآورم):
۱. آزمونگری طبیعت:
ملاحظه: طبیعت منهای انسان نمیتواند آزمونگر هشیار و زیرکی باشد؛ دست و دخالت انسان در این آزمونگری را نمیتوان و نباید نادیده گرفت.
۲. سودمندی شرط موفقیت در این آزمون:
ملاحظه: نکته درستی است؛ هر چند البته موفقیت فقط به معنای ماندن و حذف نشدن نیست؛ سالم و رو به رشد باقی ماندن هم شرط است.
۳. مقایسه زیانمندی گونه انسان با گونههای دیگر طبیعی:
ملاحظه: این مقایسه هنگامی درست است که گونههای دیگر زیستی و جانوری شرایط وجودی یکسانی با آدمی داشته باشند؛ این یکسانی محل تردید است!
۴. بیان عدم سودمندی انسان به حال مجموع طبیعت:
ملاحظه: شاید منصفانه نباشد! نوع و گونه انسانی سودمندیهای بسیاری برای طبیعت داشته است. چگونه میتوان ایجاد تنوع در محیط زیست، خلق گونههای زیستی و جانوری تازه در طبیعت، توان اصلاحگری طبیعت و دهها و بلکه صدها خدمت دیگر به طبیعت را نادیده گرفت؟!
۵. این عدم سودمندی ناشی از خویهای برتری طلبی، سطلهگری و کامجویی است:
ملاحظه: این خلق و خویهای ناروا حتماً بایستی اصلاح شوند؛ ولی انتساب آنها به گونه انسانی، به طور عام، درست به نظر نمیرسد.
۶. هشدار به حذف انسان توسط طبیعت:
ملاحظه: ممکن است انسان سلطهگر حذف نشود، ولی مجازات شود؛ او باید بماند و تقاص پس بدهد و فجایعی را که به بار آورده اصلاح و جبران کند. جالب است که در ادبیات دینی هم سخن از حذف انسان نیست؛ سخن از ماندن و عذاب کشیدن است! که میتواند بسیار تکاندهندهتر و دهشتناکتر از حذف و نیستی باشد.
۷. اشاره به اینکه در مواجهه با بلای کرونا مسئله ما مسئله چین یا مردم چین نیست:
ملاحظه: نکته کاملاً درستی است. در ماجرای کرونا انسانها نبایستی به جان هم بیافتند و دنبال مقصر بگردند؛ این ره به بیراهه بردن است.
۸. توصیه اکید به اصلاح وجدان گسسته از طبیعت که ریشه سرطان، فاجعه، بلایای طبیعی و کرونا است:
ملاحظه: توصیه کاملاً به جا و مقبولی است. لازم است بشر خود را نه تافتهای جدا بافته، که عضوی از اعضای طبیعت بداند و البته عضوی که مسئولیت سنگین حفظ و سلامت اعضای دیگر نیز به عهده اوست.
۹. جهان آکنده از صلح، لذت، شادی و زیبایی برای آیندگان در گروه تغییر انسان و اصلاح انفکاک او از طبیعت است:
ملاحظه: کاملاً صحیح و مقبول است.
ارادتمند صلح باوری و نوع دوستی،
محمدتقی اسلامی،
حوزه علمیه قم
۷ فروردین ۹۹
@Practicalethics
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امام مسجدی در غزه از خدا برای کشتن آمریکایی ها و ایتالیایی ها و شیعیان در ایران با ویروس کرونا تشکر میکند!
@Practicalethics
@Practicalethics
🔺در برزیل ، یک زن و شوهر در مدت 18 سال 2 میلیون درخت کاشته اند تا یک جنگل ایجاد کنند.
ایجاد این جنگل سبب شده است که درمجموع ، حدود 172 گونه پرنده بازگردانده شوند ، همچنین 33 گونه پستاندار ، 293 گونه گیاهان ، 15 گونه خزندگان و 15 گونه دوزیستان!
یعنی این زن و شوهر یک اکوسیستم کامل را از ابتدا بازسازی کرده اند.
#اخلاق_محیط_زیست
✅ @Practicalethics
ایجاد این جنگل سبب شده است که درمجموع ، حدود 172 گونه پرنده بازگردانده شوند ، همچنین 33 گونه پستاندار ، 293 گونه گیاهان ، 15 گونه خزندگان و 15 گونه دوزیستان!
یعنی این زن و شوهر یک اکوسیستم کامل را از ابتدا بازسازی کرده اند.
#اخلاق_محیط_زیست
✅ @Practicalethics
❇️ ظهور نزدیک است!
✍ طریقه دار
این روزهای کرونایی، یکی از فریادهای بلندی که از بعضی دینداران به گوش میرسد این است که این ویروس عالمگیر، نشانهی ظهور امام مهدی است و اکنون وقت آن است که خود را آماده کنیم و با دعا کردن، تعجیل در این ظهور را از خداوند، طلب کنیم.
❇️ دعا برای ظهور حضرت حجت، امر پسندیدهای است، اما دعا کنندگان دو دستهاند: بعضی دعا میکنند، ولی اصرار بر نزدیک بودن ظهور ندارند و مردم را سرکار نمیگذارند. اما دستهی دوم، طوری حرف میزنند که گویی حضرت تا دو ماه دیگر اینجاست. اینان با بیصبری و شکایت از خدا، هم خود را خسته میکنندو هم باعث انکار اصل ظهور نزد مردم میشوند. قرنها پیش هم شیعیانی بودند که با چنین وعدههایی، بدبینی ایجاد کردند. چند نمونه را نقل میکنم:
1⃣ هشتصد سال قبل ،پس از حمله وحشیانه مغولان، مردم به تنگ آمده بودند و دعای مضطرین در اوج بود و این سختی را نشانهی ظهور میدانستند. یاقوت حموی، جغرافیدان مشهور مینویسد: «در سالهای نخست حمله مغول، در شهر کاشان، مردم هر روز سپیدهدم از دروازه شهر خارج میشدند و اسب زین کردهای را با خود میبردند تا حضرت مهدی در صورت ظهور بر آن اسب سوار شود( معجمالبلدان، ۴/٢٩٧)
2⃣ پانصد سال پیش وقتی دولت صفویه بر سر کار آمد برخی عالمان آن زمان، این بار نه از سر اضطرار و واماندگی، بلکه از روی شوق، این دولت را متصل به قیام امام مهدی و دولت او میدانستند. در زمان شاه تهماسب، دومین سلطان صفوی، کسی به نام «طوسی» با محاسبات نجومی و تطبیق بعضی روایات، رسالهای نوشت و با قاطعیت گفت:ظهور حضرت مهدی در روزگار همین شاه تهماسب رخ میدهد.( جعفریان، مهدیان دروغین، ١٧۵). جالب اینکه:بعضی میگفتند شاه تهماسب، خود امام زمان است. شاه آنان را در جایی جمع کرد و گفت: اگر توبه نکنید گردن شما را میزنم، توبه نکردند و شاه تهماسب همه را کشت( از شیخ صفی تا شاه صفی، ٨٠ و نیز جعفریان، همان).
3⃣ در دورهی قاجاریه نیز از این ادعاها بود،که ظهور سلطنت قاجار را نشانهی نزدیکی ظهور میدانستند. در همین دوره محمدعلی باب، ادعای بابیت کرد و گفت: که من باب امام زمان هستم. بعد هم ادعا کرد که خود امام هستم و غائلهی عجیبی به پا کرد. داستان او مفصل است. عاقبت امیرکبیر او را اعدام کرد.
4⃣ در روزگار ما که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، برخی آن را نشانهی آشکاری از ظهور دانستند. در یادداشت دیگری، شرح آن را به طور مستقل میآورم. مخصوصا علاقهی وافر آقای احمدی نژاد، رئیس جمهور سابق، و مطالب عجیب او را مستند، خواهم آورد.
5⃣ حملهی آمریکا به عراق و سپس حوادث سوریه و عراق و پدیدآمدن داعش،دوباره روایتهای نشانههای ظهور را به زبان انداخت و سید خراسانی، را با آیتالله خامنهای، یمانی را با سیدحسن نصرالله، شعیببن صالح را به احمدی نژاد، تطبیق دادند. چند کتاب هم در این زمینه نوشتند.
6⃣ حدود ده سال پیش که در بعضی کشورهای عربی، انقلاب و شورش رخ دادو مسئولان ما نام «بهار عربی» به آن دادند، برخی ذوق زده، آن را نشانهی ظهور دانستند، برای نمونه سرلشکر محسن رضایی گفت: خبری در راه است و این حوادث، بیانگر آغاز دورهی ظهور امام زمان است(سایت تابناک).
7⃣ مطالب آقایان پناهیان،صدیقی و برخی همفکران آنان را که بیصبرانه و با دهها داستان و حکایت، ظهور حضرت را بسیار نزدیک و مثلا تا چندماه دیگر میدانند، خواهم آورد. همچنین دیدگاه برخی را که معتقدند اصلا ظهور اتفاق افتاده است. در پایان، نظر خود را هم بیان میکنیم. این یادداشتها را در چند قسمت خواهید خواند.
@Practicalethics
✍ طریقه دار
این روزهای کرونایی، یکی از فریادهای بلندی که از بعضی دینداران به گوش میرسد این است که این ویروس عالمگیر، نشانهی ظهور امام مهدی است و اکنون وقت آن است که خود را آماده کنیم و با دعا کردن، تعجیل در این ظهور را از خداوند، طلب کنیم.
❇️ دعا برای ظهور حضرت حجت، امر پسندیدهای است، اما دعا کنندگان دو دستهاند: بعضی دعا میکنند، ولی اصرار بر نزدیک بودن ظهور ندارند و مردم را سرکار نمیگذارند. اما دستهی دوم، طوری حرف میزنند که گویی حضرت تا دو ماه دیگر اینجاست. اینان با بیصبری و شکایت از خدا، هم خود را خسته میکنندو هم باعث انکار اصل ظهور نزد مردم میشوند. قرنها پیش هم شیعیانی بودند که با چنین وعدههایی، بدبینی ایجاد کردند. چند نمونه را نقل میکنم:
1⃣ هشتصد سال قبل ،پس از حمله وحشیانه مغولان، مردم به تنگ آمده بودند و دعای مضطرین در اوج بود و این سختی را نشانهی ظهور میدانستند. یاقوت حموی، جغرافیدان مشهور مینویسد: «در سالهای نخست حمله مغول، در شهر کاشان، مردم هر روز سپیدهدم از دروازه شهر خارج میشدند و اسب زین کردهای را با خود میبردند تا حضرت مهدی در صورت ظهور بر آن اسب سوار شود( معجمالبلدان، ۴/٢٩٧)
2⃣ پانصد سال پیش وقتی دولت صفویه بر سر کار آمد برخی عالمان آن زمان، این بار نه از سر اضطرار و واماندگی، بلکه از روی شوق، این دولت را متصل به قیام امام مهدی و دولت او میدانستند. در زمان شاه تهماسب، دومین سلطان صفوی، کسی به نام «طوسی» با محاسبات نجومی و تطبیق بعضی روایات، رسالهای نوشت و با قاطعیت گفت:ظهور حضرت مهدی در روزگار همین شاه تهماسب رخ میدهد.( جعفریان، مهدیان دروغین، ١٧۵). جالب اینکه:بعضی میگفتند شاه تهماسب، خود امام زمان است. شاه آنان را در جایی جمع کرد و گفت: اگر توبه نکنید گردن شما را میزنم، توبه نکردند و شاه تهماسب همه را کشت( از شیخ صفی تا شاه صفی، ٨٠ و نیز جعفریان، همان).
3⃣ در دورهی قاجاریه نیز از این ادعاها بود،که ظهور سلطنت قاجار را نشانهی نزدیکی ظهور میدانستند. در همین دوره محمدعلی باب، ادعای بابیت کرد و گفت: که من باب امام زمان هستم. بعد هم ادعا کرد که خود امام هستم و غائلهی عجیبی به پا کرد. داستان او مفصل است. عاقبت امیرکبیر او را اعدام کرد.
4⃣ در روزگار ما که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، برخی آن را نشانهی آشکاری از ظهور دانستند. در یادداشت دیگری، شرح آن را به طور مستقل میآورم. مخصوصا علاقهی وافر آقای احمدی نژاد، رئیس جمهور سابق، و مطالب عجیب او را مستند، خواهم آورد.
5⃣ حملهی آمریکا به عراق و سپس حوادث سوریه و عراق و پدیدآمدن داعش،دوباره روایتهای نشانههای ظهور را به زبان انداخت و سید خراسانی، را با آیتالله خامنهای، یمانی را با سیدحسن نصرالله، شعیببن صالح را به احمدی نژاد، تطبیق دادند. چند کتاب هم در این زمینه نوشتند.
6⃣ حدود ده سال پیش که در بعضی کشورهای عربی، انقلاب و شورش رخ دادو مسئولان ما نام «بهار عربی» به آن دادند، برخی ذوق زده، آن را نشانهی ظهور دانستند، برای نمونه سرلشکر محسن رضایی گفت: خبری در راه است و این حوادث، بیانگر آغاز دورهی ظهور امام زمان است(سایت تابناک).
7⃣ مطالب آقایان پناهیان،صدیقی و برخی همفکران آنان را که بیصبرانه و با دهها داستان و حکایت، ظهور حضرت را بسیار نزدیک و مثلا تا چندماه دیگر میدانند، خواهم آورد. همچنین دیدگاه برخی را که معتقدند اصلا ظهور اتفاق افتاده است. در پایان، نظر خود را هم بیان میکنیم. این یادداشتها را در چند قسمت خواهید خواند.
@Practicalethics
🔹 مستعجلون
✍طریقه دار
🔰مستعجلون، کسانیاند که برای ظهور حضرت حجت، عجله دارند. این تعبیر عینا از امام صادق(ع) است. تعبیر دیگر ایشان «وقاتون» است، یعنی کسانی که برای ظهور حضرت، وقت و روز و ساعت دقیق، معلوم میکنند. این حدیث در کتاب اصول کافی اینگونه آمده است:
«کَذَبَ الوقّاتُون و هَلَکَ المستعجلون و نَجَا المسلمون»، یعنی: وقت تعیینکنندگان برای ظهور مهدی، دروغ میگویند، شتابکنندگان در آن به هلاکت میرسند و فقط تسلیم شوندگان به امر خدا نجات مییابند. (کافی، ج١/ ٣۶٨).
این روایت را همهی حدیثشناسان معتبر و صحیح دانستهاند.
🔹 سخن بنده به مناسبت ماه شعبان و این اوضاع کرونایی، که بسیاری برای «فرج» دعا میکنند، این است که در دوران ما بعضی روحانیان، برای ظهور حضرت، عجله دارند و از «مستعجلون» هستند. یعنی طوری ضجه و ناله میزنند یا سخن میگویند که توقع دارند حضرت همین جمعه بیاید. امام صادق در حدیث فوق فرمود که اینها خود را هلاک میکنند. من در این یادداشت با «وقّاتون»، کاری ندارم، چون آنها دروغگویند، بلکه روی سخن با عجلهکنندگان است.
🔹 در روزگار معاصر چند فرد را میشناسیم که طرز سخن گفتن آنان و شیوهی دعا و درخواستشان و نحوهی شکایتشان از طولانی شدن غیبت، نشان میدهد که شاید از«مستعجلون» باشند، با احترام به تلاشهای تبلیغی آنان و با درود به روان درگذشتگان شان، برای نمونه نام چند نفر از این مبلغان را ذکر میکنم : شیخ احمدکافی، سیدحسن ابطحی، علیرضا پناهیان، شیخ کاظم صدیقی، رائفی پور، احمدی نژاد و افراد دیگری از پیروان ایشان و بسیاری از مداحان محترم، که در همین سلکاند.
🔹 شیخ احمد کافی: وی در ۴٢ سالگی و در تیر ماه ١٣۵٧ در جاده مشهد با تصادف مرحوم شد. بنده، قبل از انقلاب، عاشق سخنان مرحوم کافی بودم، نوارهایش را با اشتیاق گوش میکردم، یکبار هم به «مهدیه» ی ایشان در تهران رفتم. از اختلاف مرحوم دکترعلی شریعتی، که مرکز سخنرانیهایش «حسینیهی ارشاد» بود با ایشان و حملاتشان به یکدیگر اطلاع داشتم. اما بعدها بدون اینکه جانب کسی را بگیرم، پی بردم که مطالب مرحوم آقای کافی در مورد امام زمان، فقط میتواند مردم عامی را امیدوار سازد. ایشان توان علمی این را نداشت که معارف مهدویت را عمق ببخشد و قشر تحصیلکرده و جوانان مسلمان و شیعهی دانشگاهی را اقناع کند. نوارهای ایشان موجود است، میتوانید گوش کنید، یکسره، ضجه میزد و از غیبت طولانی حضرت مینالید، یا داستان و حکایت میگفت. به نظرم در همان زمان، آنکه ساده، اما عمیق و مستند سخن میگفت «استاد مطهری» بود. از ایشان کتاب «قیام و انقلاب مهدی»، «سیره ائمه اطهار» را بخوانید. او از امام زمان حرف میزد، کتاب مینوشت و برای فرج دعا میکرد، اما از مستعجلون نبود. هم مردم معمولی و هم اقشار تحصیلکرده، مطالب دینی ایشان را میفهمیدند. احساسی نبود.
🔹 سیدحسن ابطحی: در سال ١٣٩۴ مرحوم شد. ایشان از معارف اسلامی، چیزی جز داستانهای امام مهدی و مسئله تشرفات و ارتباط با امام زمان، نمیگفت. استادش مرحوم «ملاآقا جان زنجانی» بود و بیشتر حکایتهایی را از ایشان میگفت. حدود سی سال پیش با دو کتاب «ملاقات با امام زمان» و «پرواز روح» از ایشان، آشنا شدم. با ذوق و شوق زایدالوصفی چندین بار این دو کتاب را خواندم. یکسره داستان و حکایت و تعجیل فراوان برای ظهور فوری فوری.
🔹 علیرضا پناهیان و شیخ کاظم صدبقی: این دو مبلغ محترم را که همگان میشناسند و صدا و سیما در اختیارشان است. گریههای آقای صدیقی برای عجله در ظهور و داستانهایی که نقل میکند، تقریبا مشابه آقای کافی است، جز آنکه مرحوم کافی خود را به نهاد قدرت، نزدیک نکرد و مهمتر اینکه اصلا مجیز نگفت. آقای پناهیان نیز چنین شیوهای دارد، او طوری پیش رفته که گویی نه از «مستعجلون» بلکه به مرز «وقّاتون» نزدیک شده است. در یادداشت بعدی به یاری خدا از مطالب عجیب آقای پناهیان بیشتر خواهم نوشت.
🔹 آقای علی اکبر رائفی پور( متولد ١٣۶٣) و احمدی نژاد و دوستانشان، چنین روشی دارند. یک کلیپ سخنرانی آقای رائفی پور را دیدم که بدجوری نعره میکشید و با عصبانیت و گریه و ضجه، خطاب به خدا میگفت: ای خدا، پس «او»، کی میآید. این نحوهی درخواست و با نعره و عصبانیت، ظهور حضرت را از خدا خواستن، مصداق کامل «مستعجلون» است،که عاقبتش به تعبیر امام صادق، هلاکت و سست شدن در اعتقاد و بدبینی به خداست❗️
@Practicalethics
✍طریقه دار
🔰مستعجلون، کسانیاند که برای ظهور حضرت حجت، عجله دارند. این تعبیر عینا از امام صادق(ع) است. تعبیر دیگر ایشان «وقاتون» است، یعنی کسانی که برای ظهور حضرت، وقت و روز و ساعت دقیق، معلوم میکنند. این حدیث در کتاب اصول کافی اینگونه آمده است:
«کَذَبَ الوقّاتُون و هَلَکَ المستعجلون و نَجَا المسلمون»، یعنی: وقت تعیینکنندگان برای ظهور مهدی، دروغ میگویند، شتابکنندگان در آن به هلاکت میرسند و فقط تسلیم شوندگان به امر خدا نجات مییابند. (کافی، ج١/ ٣۶٨).
این روایت را همهی حدیثشناسان معتبر و صحیح دانستهاند.
🔹 سخن بنده به مناسبت ماه شعبان و این اوضاع کرونایی، که بسیاری برای «فرج» دعا میکنند، این است که در دوران ما بعضی روحانیان، برای ظهور حضرت، عجله دارند و از «مستعجلون» هستند. یعنی طوری ضجه و ناله میزنند یا سخن میگویند که توقع دارند حضرت همین جمعه بیاید. امام صادق در حدیث فوق فرمود که اینها خود را هلاک میکنند. من در این یادداشت با «وقّاتون»، کاری ندارم، چون آنها دروغگویند، بلکه روی سخن با عجلهکنندگان است.
🔹 در روزگار معاصر چند فرد را میشناسیم که طرز سخن گفتن آنان و شیوهی دعا و درخواستشان و نحوهی شکایتشان از طولانی شدن غیبت، نشان میدهد که شاید از«مستعجلون» باشند، با احترام به تلاشهای تبلیغی آنان و با درود به روان درگذشتگان شان، برای نمونه نام چند نفر از این مبلغان را ذکر میکنم : شیخ احمدکافی، سیدحسن ابطحی، علیرضا پناهیان، شیخ کاظم صدیقی، رائفی پور، احمدی نژاد و افراد دیگری از پیروان ایشان و بسیاری از مداحان محترم، که در همین سلکاند.
🔹 شیخ احمد کافی: وی در ۴٢ سالگی و در تیر ماه ١٣۵٧ در جاده مشهد با تصادف مرحوم شد. بنده، قبل از انقلاب، عاشق سخنان مرحوم کافی بودم، نوارهایش را با اشتیاق گوش میکردم، یکبار هم به «مهدیه» ی ایشان در تهران رفتم. از اختلاف مرحوم دکترعلی شریعتی، که مرکز سخنرانیهایش «حسینیهی ارشاد» بود با ایشان و حملاتشان به یکدیگر اطلاع داشتم. اما بعدها بدون اینکه جانب کسی را بگیرم، پی بردم که مطالب مرحوم آقای کافی در مورد امام زمان، فقط میتواند مردم عامی را امیدوار سازد. ایشان توان علمی این را نداشت که معارف مهدویت را عمق ببخشد و قشر تحصیلکرده و جوانان مسلمان و شیعهی دانشگاهی را اقناع کند. نوارهای ایشان موجود است، میتوانید گوش کنید، یکسره، ضجه میزد و از غیبت طولانی حضرت مینالید، یا داستان و حکایت میگفت. به نظرم در همان زمان، آنکه ساده، اما عمیق و مستند سخن میگفت «استاد مطهری» بود. از ایشان کتاب «قیام و انقلاب مهدی»، «سیره ائمه اطهار» را بخوانید. او از امام زمان حرف میزد، کتاب مینوشت و برای فرج دعا میکرد، اما از مستعجلون نبود. هم مردم معمولی و هم اقشار تحصیلکرده، مطالب دینی ایشان را میفهمیدند. احساسی نبود.
🔹 سیدحسن ابطحی: در سال ١٣٩۴ مرحوم شد. ایشان از معارف اسلامی، چیزی جز داستانهای امام مهدی و مسئله تشرفات و ارتباط با امام زمان، نمیگفت. استادش مرحوم «ملاآقا جان زنجانی» بود و بیشتر حکایتهایی را از ایشان میگفت. حدود سی سال پیش با دو کتاب «ملاقات با امام زمان» و «پرواز روح» از ایشان، آشنا شدم. با ذوق و شوق زایدالوصفی چندین بار این دو کتاب را خواندم. یکسره داستان و حکایت و تعجیل فراوان برای ظهور فوری فوری.
🔹 علیرضا پناهیان و شیخ کاظم صدبقی: این دو مبلغ محترم را که همگان میشناسند و صدا و سیما در اختیارشان است. گریههای آقای صدیقی برای عجله در ظهور و داستانهایی که نقل میکند، تقریبا مشابه آقای کافی است، جز آنکه مرحوم کافی خود را به نهاد قدرت، نزدیک نکرد و مهمتر اینکه اصلا مجیز نگفت. آقای پناهیان نیز چنین شیوهای دارد، او طوری پیش رفته که گویی نه از «مستعجلون» بلکه به مرز «وقّاتون» نزدیک شده است. در یادداشت بعدی به یاری خدا از مطالب عجیب آقای پناهیان بیشتر خواهم نوشت.
🔹 آقای علی اکبر رائفی پور( متولد ١٣۶٣) و احمدی نژاد و دوستانشان، چنین روشی دارند. یک کلیپ سخنرانی آقای رائفی پور را دیدم که بدجوری نعره میکشید و با عصبانیت و گریه و ضجه، خطاب به خدا میگفت: ای خدا، پس «او»، کی میآید. این نحوهی درخواست و با نعره و عصبانیت، ظهور حضرت را از خدا خواستن، مصداق کامل «مستعجلون» است،که عاقبتش به تعبیر امام صادق، هلاکت و سست شدن در اعتقاد و بدبینی به خداست❗️
@Practicalethics
🔺 هوگو چاوز، یار امام زمان و دستگیری حضرت به دست آمریکا
ابتدا این جمله را بخوانید:
« تردید ندارم که هوگو چاوز باز خواهد گشت و به همراه همه صالحان و حضرت مسیح و در کنار امام مهدی، آن حضرت را در استقرار صلح و عدالت، یاری خواهد کرد».
متن فوق، قسمتی از پیام آقای احمدی نژاد در پی درگذشت هوگو چاوز، رئیس جمهور ونزوئلا بود در تاریخ اسفند ۱۳۹۱
دقت کنید که ایشان با چه قاطعیتی میگوید «تردید ندارم» که چاوز، همراه با مسیح در رکاب امام زمان خواهد بود.
🔺آقای احمدینژاد در زمان ریاست جمهوریاش گفت: آمریکاییها که به منطقه آمدهاند دنبال نفت و سلطه و این چیزها نیستند، بلکه دنبال امام زمان هستند، آنها آمدهاند تا جلوی ظهور را بگیرند. دانشگاههای آمریکا هزاران برابر حوزههای علمیهی قم و نجف و مشهد در بارهی امام زمان کار کردهاند، به همین منظور در منطقه به دنبال او هستند. (94/8/5)
🔺در مستندی به نام «اینکآخرالزمان»، که از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد، بارها از انگیزهی آمریکاییها برای مقابله و حتی دستگیری امام زمان صحبت کردند. بعضی از فرماندهان نظامی ما نیز همین را گفتند.
🔺 دو کتاب هم در زمان ریاست جمهوریاش چاپ شد:
1⃣ کتاب «احمدینژاد و انقلاب پیشرو»، به زبان عربی و به قلم آقای شادی فقیه(انتشارات دارالعلوم، بیروت ٢٠٠۶). در این کتاب برای اولین بار احمدینژاد را یکی از یاران امام زمان به نام «شعیببنصالح» میداند. او میگوید:ظهور اتفاق افتاده و احمدینژاد یکی از فرماندهان سپاه امام زمان است.
2⃣ کتاب دوم با نام «دههی هشتاد، دههی ظهور» تالیف دکتر سید حسین سجادی( انتشارات هاتف، مشهد١٣٨۵)
او مینویسد:احمدینژاد همان «شعیببنصالح» است. دهه پنجاه شمسی، دهه انقلاب بود، دهه شصت دهه جنگ، دهه هفتاد دهه سازندگی و دهه هشتاد، دههی ظهور و قیام حضرت حجت است. نویسنده از قول آقای پناهیان نشانههایی را در سال هشتاد میآورد که مژدهی ظهور میدهد.
🔺 ده سال از وعدهای که اینان دادهاند گذشته است و امام نیآمد. این طیف سادهلوح یا فریبکار، مقدسات را اینگونه به بازی گرفتهاند.‼️
@Practicalethics
ابتدا این جمله را بخوانید:
« تردید ندارم که هوگو چاوز باز خواهد گشت و به همراه همه صالحان و حضرت مسیح و در کنار امام مهدی، آن حضرت را در استقرار صلح و عدالت، یاری خواهد کرد».
متن فوق، قسمتی از پیام آقای احمدی نژاد در پی درگذشت هوگو چاوز، رئیس جمهور ونزوئلا بود در تاریخ اسفند ۱۳۹۱
دقت کنید که ایشان با چه قاطعیتی میگوید «تردید ندارم» که چاوز، همراه با مسیح در رکاب امام زمان خواهد بود.
🔺آقای احمدینژاد در زمان ریاست جمهوریاش گفت: آمریکاییها که به منطقه آمدهاند دنبال نفت و سلطه و این چیزها نیستند، بلکه دنبال امام زمان هستند، آنها آمدهاند تا جلوی ظهور را بگیرند. دانشگاههای آمریکا هزاران برابر حوزههای علمیهی قم و نجف و مشهد در بارهی امام زمان کار کردهاند، به همین منظور در منطقه به دنبال او هستند. (94/8/5)
🔺در مستندی به نام «اینکآخرالزمان»، که از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد، بارها از انگیزهی آمریکاییها برای مقابله و حتی دستگیری امام زمان صحبت کردند. بعضی از فرماندهان نظامی ما نیز همین را گفتند.
🔺 دو کتاب هم در زمان ریاست جمهوریاش چاپ شد:
1⃣ کتاب «احمدینژاد و انقلاب پیشرو»، به زبان عربی و به قلم آقای شادی فقیه(انتشارات دارالعلوم، بیروت ٢٠٠۶). در این کتاب برای اولین بار احمدینژاد را یکی از یاران امام زمان به نام «شعیببنصالح» میداند. او میگوید:ظهور اتفاق افتاده و احمدینژاد یکی از فرماندهان سپاه امام زمان است.
2⃣ کتاب دوم با نام «دههی هشتاد، دههی ظهور» تالیف دکتر سید حسین سجادی( انتشارات هاتف، مشهد١٣٨۵)
او مینویسد:احمدینژاد همان «شعیببنصالح» است. دهه پنجاه شمسی، دهه انقلاب بود، دهه شصت دهه جنگ، دهه هفتاد دهه سازندگی و دهه هشتاد، دههی ظهور و قیام حضرت حجت است. نویسنده از قول آقای پناهیان نشانههایی را در سال هشتاد میآورد که مژدهی ظهور میدهد.
🔺 ده سال از وعدهای که اینان دادهاند گذشته است و امام نیآمد. این طیف سادهلوح یا فریبکار، مقدسات را اینگونه به بازی گرفتهاند.‼️
@Practicalethics