محققان میگویند؛
✨ مغز زنان و مردان در پردازش اشتباهات گذشته متفاوت عمل میکند.
بر اساس مطالعه ی منتشر شده توسط محققان دانشکده پزشکی آیکان در مونت سینای، که در تاریخ ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۵ در مجله ی Science Advances به چاپ رسیده، پنج نکته ی اساسی در باره
how men and women reflect on their mistakes differently.
✨ نکته کلیدی توضیح مختصر
✔️ تفاوت بیولوژیکی در مغز مغز زنان و مردان به دلیل تاثیر یک RNA خاص (LINC00473) در قشر پیش پیشانی، اشتباهات گذشته را به شیوههای متفاوتی پردازش میکند.
✔️ تفاوت در انعطاف پذیری تصمیم با افزایش سطح RNA مذکور، زنان در تغییر تصمیمات خود هنگام جستجوی پاداش انعطاف پذیری بیشتری نشان دادند؛ الگویی که در مردان دیده نشد.
✔️ حساسیت به "پشیمانی" و "هزینه از دست رفته" این تغییر مولکولی، باعث افزایش حساسیت زنان به "هزینه های از دست رفته" (چسبیدن به سرمایه گذاریهای گذشته) و "پشیمانی" (آگاهی از فرصتهای از دست رفته) میشود.
✔️ ارتباط با سلامت روان این تفاوتها میتواند بینشی جدید درباره دلیل شیوع دو برابری افسردگی در زنان و تمایل بیشتر آنها به "نشخوار فکری" (تمرکز منفی بر گذشته) ارائه دهد.
✔️ نگاه جدید به پشیمانی حساسیت به پشیمانی فقط بد نیست. این ویژگی میتواند برای یادگیری از تجربیات، پردازش احساسات و رشد شخصی مفید باشد.
🔍 جزئیات بیشتر از یافته ها
· پشتیبانی از یک یافته انسانی در مدل حیوانی: این تحقیق بر پایه ی کشفی قبلی انجام شد که نشان میداد سطح RNA موسوم به LINC00473 در قشر پیش پیشانی زنان مبتلا به افسردگی عمده کاهش یافته است. دانشمندان با شبیه سازی این شرایط در مدلهای آزمایشگاهی، نقش علّی این مولکول را در انعطافپذیری تصمیمگیری تنها در موشهای ماده ثابت کردند.
· تاثیر بر یک نوع خاص تصمیمگیری: دستکاری این مولکول، به طور ویژه بر رفتارهای تصمیمگیری مرتبط با بازنگری در انتخابهای اخیر تأثیر گذاشت، بدون آنکه قضاوت اولیه را تحت تاثیر قرار دهد. این نشان میدهد مدارهای عصبی درگیر در تفکر درباره گذشته، از those related to planning for the future در مغز جدا هستند.
✨ پیامدهای امیدوارکننده برای درمان:
این یافتهها مسیرهای جدیدی را برای توسعه داروها یا درمانهای تحریک مغزی هدفمند میگشاید که میتوانند به طور خاص علائم مربوط به نشخوار فکری منفی را در زنان درمان کنند.
این مطالعه نشان میدهد که تفاوت در زنان و مردان در این زمینه تنها یک مسئله روانشناختی یا فرهنگی نیست، بلکه ریشه در بیولوژی مغز نیز دارد.
تهیه در +think
بر اساس مطالعه ی منتشر شده توسط محققان دانشکده پزشکی آیکان در مونت سینای، که در تاریخ ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۵ در مجله ی Science Advances به چاپ رسیده، پنج نکته ی اساسی در باره
how men and women reflect on their mistakes differently.
🔍 جزئیات بیشتر از یافته ها
· پشتیبانی از یک یافته انسانی در مدل حیوانی: این تحقیق بر پایه ی کشفی قبلی انجام شد که نشان میداد سطح RNA موسوم به LINC00473 در قشر پیش پیشانی زنان مبتلا به افسردگی عمده کاهش یافته است. دانشمندان با شبیه سازی این شرایط در مدلهای آزمایشگاهی، نقش علّی این مولکول را در انعطافپذیری تصمیمگیری تنها در موشهای ماده ثابت کردند.
· تاثیر بر یک نوع خاص تصمیمگیری: دستکاری این مولکول، به طور ویژه بر رفتارهای تصمیمگیری مرتبط با بازنگری در انتخابهای اخیر تأثیر گذاشت، بدون آنکه قضاوت اولیه را تحت تاثیر قرار دهد. این نشان میدهد مدارهای عصبی درگیر در تفکر درباره گذشته، از those related to planning for the future در مغز جدا هستند.
این یافتهها مسیرهای جدیدی را برای توسعه داروها یا درمانهای تحریک مغزی هدفمند میگشاید که میتوانند به طور خاص علائم مربوط به نشخوار فکری منفی را در زنان درمان کنند.
این مطالعه نشان میدهد که تفاوت در زنان و مردان در این زمینه تنها یک مسئله روانشناختی یا فرهنگی نیست، بلکه ریشه در بیولوژی مغز نیز دارد.
تهیه در +think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
SciTechDaily
Men and Women Reflect on Their Mistakes Differently, Study Finds
Female brains process past mistakes differently, shaped by a specific RNA. This could explain sex-based differences in depression risk and decision-making. A type of RNA that has historically received little attention has now been found to play a key role…
❤🔥9⚡2👍2👎1🔥1💯1🏆1
در مورد دوپامین، پژوهشها نشان دادهاند که تحریک بهینهی گیرنده¹ های D1 برای ایجاد و حفظ «فعالیت پایدار نورونی» در PFC ضروری است. این فعالیت پایدار اساس توانایی ما برای حفظ اطلاعات در حافظه کاری است. برای مثال، وقتی فرد باید موقعیت یک محرک را در ذهن نگه دارد، نورونهای خاصی در طول دورهی تأخیر فعال باقی میمانند. اما زمانی که سطح دوپامین بیش از حد افزایش یابد چه در اثر داروها و چه در شرایط استرس همین گیرندهها بیشفعال میشوند و به جای تقویت انتخابگری، باعث سرکوب افراطی یا فعالسازی نابجای نورونها میگردند. نتیجهی این فرآیند بروز نویز شناختی و ناتوانی در تفکیک اطلاعات مرتبط از نامرتبط است.
نوراپینفرین نیز الگویی مشابه دارد. در سطح بهینه، با فعالسازی² گیرندههای α2A آدرنرژیک موجب تقویت سیگنال به نویز و بهبود عملکرد حافظه کاری میشود. اما در شرایط استرس شدید، افزایش سطح نوراپینفرین منجر به فعالسازی گیرندههای α1 میگردد؛ فرآیندی که فعالیت پایدار PFC را مختل کرده و توانایی تنظیم شناختی را کاهش میدهد. این همان حالتی است که بسیاری از افراد در موقعیتهای حساس مانند امتحان یا مصاحبه تجربه میکنند: ذهن بهطور ناگهانی «خالی» میشود، زیرا شبکهی اجرایی مغز از کار میافتد.
¹-D1 receptors: A type of dopamine receptor that increases cAMP activity and plays a role in attention, working memory, and motivation.
²-α2A receptors: A type of adrenergic receptor that inhibits norepinephrine release and helps regulate attention, impulse control, and calming.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥8👍5👏2🔥1💯1🏆1
در اطاق درمان و یا در زندگی روزمره، گاهی با افرادی مواجه میشویم که توان انجام عمل را دارند، اما ظرفیت و توان روانی پذیرش پیامدهای آن را نه. این ناتوانی معمولاً نشانهی ایگوی آسیبپذیر و ساختار دفاعی ناپایدار است.
چنین افرادی ممکن است پس از بروز رفتار ناپخته خود، بهجای پذیرش سهم خود، به انکار، فرافکنی یا توجیه روی آورند. هدف ناآگاه این مکانیسمها محافظت از احساس ارزشمندی در خطر است؛ زیرا پذیرفتن مسئولیت، مستلزم مواجهه با خطا، محدودیت و احساس گناه است؛ هیجاناتی که برای ایگوی ناپخته، تهدیدکنندهاند.
در سطح تحولی، توانایی پذیرش مسئولیت، نشانهی شکلگیری "خودآگاهی" و ظرفیت درونیسازی مرزهای واقعبینانه است. فرد اگاه میتواند میان "خطا کردن" و "بد بودن" تمایز بگذارد، اما فرد ناپخته، هر اشتباه را معادل فروپاشی ارزش شخصی تجربه میکند.
بنابراین، رشد روانی زمانی ممکن میشود که فرد بیاموزد مسئولیت، بار نیست بلکه نشانهی قدرت درونپذیری و یکپارچگی خویشتن است.
دکتر موریس ستودگان، اکتبر ۲۰۲۵
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3👍13❤🔥5💯3🏆1
اونهایی که منو میشناسن میدونن از این جمله نیچه خیلی تو اطاق درمان و نوشته هام و گفته هام وام گرفتم چون زندگی منو تغییر داد.
Nietzsches „Man muss noch Chaos in sich haben, um einen tanzenden Stern gebären zu können.“
Also sprach Zaratusthra
یکی از معروفترین و شاعرانهترین سطرهای "چنین گفت زرتشت" نیچه
"باید در خودت هنوز هرجومرجی داشته باشی تا بتوانی ستارهای رقصان بزایی."
معنای شاعرانه سطحی نیچه از هرج و مرج Chaos بهعنوان استعارهای برای یک بینظمی، شور، احساسات خام، تضادها و ناآرامی درون انسانه. و از ستارهی رقصان Dancing Star بهعنوان نماد افرینش، خلاقیت، زندگی نو، معنا یا خویشتن برتر، ابر انسان übermensch استفاده کرده ساده بگم، نیچه میگه:
اگر در درونت هیچ ناآرامی، تضاد، درد یا شور زندگی نباشه، چیزی تازه، زیبا و معنادار از تو زاده نخواهد شد. این یک معنای درون فردی و روانشناختی هم داره اگه تحلیلی یا اگزیستانسیالی بهش نگاه کنیم. چونکه "هرجومرج درون" همون بخشهای ناخودآگاه، سایهها، ترسها، میلها و تعارضهای ما میشه. ولی نیچه نمیگه این هرجومرج رو سرکوب کن، خیر بلکه که میگه بپذیر و ازش آفرینش بساز.
در واقع میگه: رشد واقعی از دل تعارض و درد زاده میشه، نه از آرامش مصنوعی... و ستارهی رقصان همون لحظهی تولد خویشتن نوی ماست؛ لحظهای که ما از تضادها و زخمهامون چیزی والا و زیبا خلق میکنیم.
اینجا میتونیم یک معنای فلسفی تو پیوند با ابرمرد هم بزنیم تو کتاب چنین گفت زرتشت، نیچه انسان رو در مسیر "شدن" میبینه، نه یک چیز ثابت، اونو پلی بین حیوان و ابرمرد تلقی کرده. و این شدن، با نابودی و آفرینش همراهه. پس هرجومرج درون ما همون نیروی خامی هست که باید از اون عبور کنیم تا به آفرینش اون خود برتر برسیم. مثل زایش: دردناک ولی زاینده.
و اگه بخوام معنای وجودی تو زندگی روزمره رو نگاه کنم و به زبون ساده بگم، نیچه به ما یاد میده که از آشفتگیهامون نترسیم.
از شکستها، احساسات متناقض، شکها و بحرانهامون فرار نکنیم، چون درست همونجاست که امکان تولد چیزی تازه در ما هست. بدون اون آشوب، ما به نظمِ مردهای دچار میشیم؛ مثل آب راکد که بو میگیره.
"هرجومرج درون" = انرژی خام و ناهماهنگ زندگی
"ستارهی رقصان" = آفرینش، معنا، یا خود نو
پیغام نیچه = درد و تضاد رو بپذیر، و ازش زیبایی و معنا بیافرین.
پس بیا رقصان ستاره بزاییم.
دکتر موریس ستودگان✨
اکتبر ۲۰۲۵
#نیچه #ستاره #هرج_مرج
#چنین_گفت_زرتشت
Nietzsches „Man muss noch Chaos in sich haben, um einen tanzenden Stern gebären zu können.“
Also sprach Zaratusthra
یکی از معروفترین و شاعرانهترین سطرهای "چنین گفت زرتشت" نیچه
"باید در خودت هنوز هرجومرجی داشته باشی تا بتوانی ستارهای رقصان بزایی."
معنای شاعرانه سطحی نیچه از هرج و مرج Chaos بهعنوان استعارهای برای یک بینظمی، شور، احساسات خام، تضادها و ناآرامی درون انسانه. و از ستارهی رقصان Dancing Star بهعنوان نماد افرینش، خلاقیت، زندگی نو، معنا یا خویشتن برتر، ابر انسان übermensch استفاده کرده ساده بگم، نیچه میگه:
اگر در درونت هیچ ناآرامی، تضاد، درد یا شور زندگی نباشه، چیزی تازه، زیبا و معنادار از تو زاده نخواهد شد. این یک معنای درون فردی و روانشناختی هم داره اگه تحلیلی یا اگزیستانسیالی بهش نگاه کنیم. چونکه "هرجومرج درون" همون بخشهای ناخودآگاه، سایهها، ترسها، میلها و تعارضهای ما میشه. ولی نیچه نمیگه این هرجومرج رو سرکوب کن، خیر بلکه که میگه بپذیر و ازش آفرینش بساز.
در واقع میگه: رشد واقعی از دل تعارض و درد زاده میشه، نه از آرامش مصنوعی... و ستارهی رقصان همون لحظهی تولد خویشتن نوی ماست؛ لحظهای که ما از تضادها و زخمهامون چیزی والا و زیبا خلق میکنیم.
اینجا میتونیم یک معنای فلسفی تو پیوند با ابرمرد هم بزنیم تو کتاب چنین گفت زرتشت، نیچه انسان رو در مسیر "شدن" میبینه، نه یک چیز ثابت، اونو پلی بین حیوان و ابرمرد تلقی کرده. و این شدن، با نابودی و آفرینش همراهه. پس هرجومرج درون ما همون نیروی خامی هست که باید از اون عبور کنیم تا به آفرینش اون خود برتر برسیم. مثل زایش: دردناک ولی زاینده.
و اگه بخوام معنای وجودی تو زندگی روزمره رو نگاه کنم و به زبون ساده بگم، نیچه به ما یاد میده که از آشفتگیهامون نترسیم.
از شکستها، احساسات متناقض، شکها و بحرانهامون فرار نکنیم، چون درست همونجاست که امکان تولد چیزی تازه در ما هست. بدون اون آشوب، ما به نظمِ مردهای دچار میشیم؛ مثل آب راکد که بو میگیره.
"هرجومرج درون" = انرژی خام و ناهماهنگ زندگی
"ستارهی رقصان" = آفرینش، معنا، یا خود نو
پیغام نیچه = درد و تضاد رو بپذیر، و ازش زیبایی و معنا بیافرین.
پس بیا رقصان ستاره بزاییم.
دکتر موریس ستودگان
اکتبر ۲۰۲۵
#نیچه #ستاره #هرج_مرج
#چنین_گفت_زرتشت
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1❤🔥24🔥5👌4🏆2👎1
تا زمانی که ما به درک صحیح و جامع از مفهوم «علم» نرسیدهایم، نه تنها مطالعهی کتابهای علمی برایمان ثمری نخواهد داشت، بلکه کسب مدرک تخصصی از دانشگاه نیز فاقد اثرگذاری خواهد بود. اگر هدفمان تنها بهدست آوردن موقعیت اجتماعی، درآمد، یا انجام فعالیتهای کاربردی باشد، آنگاه مشارکت در دنیای علمی ممکن است مفید بهنظر برسد. اما در این حالت، هدف اصلیمان تنها خدمت به جامعه است و نه تلاش برای درک پیچیدگیها و بنیادهای جهان و فرآیندهای علمی.
اما اگر هدفمان دستیابی به درکی عمیقتر از خود، دیگران، طبیعت، ساختارهای بنیادی جهان و پدیدههای طبیعی باشد، یا اگر بهدنبال شناخت سازوکار علم و فرآیندهای آن که تمدن بشری بر پایهی آن شکل گرفته است، هستیم در این صورت مطالعهی فلسفهی علم به ضرورتی انکارناپذیر تبدیل میشود.
علم، نه صرفا مجموعهای از حقایق قطعی است، و نه مجموعهای از نظریههایی بیاعتبار و سطحی. بلکه علم یک فرآیند پویا و خوداصلاحگر است که بر مبنای مدلسازی، شواهد، آزمایش و نقد مستمر عمل میکند. این فرآیند بهطور مداوم در حال بازنگری و تغییر است و برای پیشرفت علمی، همواره به ابطالپذیری و نقدپذیری نیاز دارد.
نظریههای علمی بهعنوان معتبرترین تبیینها برای «چگونگی» پدیدهها، دقیقترین و کارآمدترین ابزارها برای شناخت جهان به شمار میآیند. اعتبار این نظریهها از توانایی آنها در پیشبینی و آزمونپذیری ناشی میشود. البته، نظریههای علمی خود نیز ابطالپذیر هستند، اما تا زمانی که با شواهد و آزمایشها همخوانی داشته باشند، بالاترین سطح اعتبار علمی را دارا خواهند بود.
برای درک صحیح و علمی از علم، ضروری است که مفاهیم کلیدی و بنیادین آن را بهدقت بشناسیم و مرزهای تمایز بین آنها را درک کنیم. این مفاهیم عبارتند از:
🟣 تفاوتهای میان نظریه، فرضیه، مدل و قانون علمی
🟣 مفهوم و اهمیت ابطالپذیری و نقش آن در تمایز علم از شبهعلم
🟣 انواع آزمایشها: تجربی، کنترلشده، مشاهدهای، طبیعی و...
🟣 انواع شواهد: تجربی، آماری، روایتی، تاریخی و...
🟣 روشهای مدلسازی و شبیهسازی
🟣 ساختار و نقش ژورنالهای علمی، داوری همتا و فرآیند اعتبارسنجی دانش
🟣 تفاوتهای میان پژوهشگر، استاد، دانشمند و دیگر نقشهای علمی
🟣 نقش نهادهایی مانند آکادمیها و مجامع علمی
🟣 تأثیر پیشفرضها، سوگیریها و حتی ساختار قدرت در هدایت روند علمی
🟣 شناخت محدودیتهای علم و اینکه چرا علم همواره در معرض بازنگری و تحول است
علم ابزاری است برای شناخت واقعیت، اما بهمنظور استفاده بهینه از این ابزار، ضروری است که بنیانهای معرفتشناختی و فلسفی آن را بهخوبی درک کنیم. در غیر این صورت، ممکن است از این ابزار بهطور نادرست استفاده کنیم یا فریب ظواهر آن را بخوریم. بدون این درک عمیق، ممکن است بهجای نزدیک شدن به حقیقت، از مسیر واقعی علم منحرف شویم.
بنابراین، مطالعهی فلسفهی علم تنها مختص فیلسوفان یا نخبگان علمی نیست. بلکه برای هر فردی که خواهان درک دقیقتر و عمیقتری از جهان و فرآیندهای طبیعی و اجتماعی است، ضروری بهنظر میرسد. فلسفهی علم به ما کمک میکند تا فرآیند پیشرفت علمی را درک کنیم، محدودیتهای آن را بشناسیم و راههای بهبود آن را مورد نقد و تحلیل قرار دهیم. این درک بهطور همزمان باعث میشود که نگاهمان به جهان و فرآیندهای علمی از سطحینگری به یک نگرش نقادانه و عمیق تبدیل شود.
در نهایت، سوال اساسی این است
آیا ما تنها میخواهیم بدانیم، بیآنکه بفهمیم؟
یا اینکه درک عمیقتر و فهم دقیقتر فرآیندهای طبیعی و اجتماعی برایمان اهمیت دارد؟
اما اگر هدفمان دستیابی به درکی عمیقتر از خود، دیگران، طبیعت، ساختارهای بنیادی جهان و پدیدههای طبیعی باشد، یا اگر بهدنبال شناخت سازوکار علم و فرآیندهای آن که تمدن بشری بر پایهی آن شکل گرفته است، هستیم در این صورت مطالعهی فلسفهی علم به ضرورتی انکارناپذیر تبدیل میشود.
علم، نه صرفا مجموعهای از حقایق قطعی است، و نه مجموعهای از نظریههایی بیاعتبار و سطحی. بلکه علم یک فرآیند پویا و خوداصلاحگر است که بر مبنای مدلسازی، شواهد، آزمایش و نقد مستمر عمل میکند. این فرآیند بهطور مداوم در حال بازنگری و تغییر است و برای پیشرفت علمی، همواره به ابطالپذیری و نقدپذیری نیاز دارد.
نظریههای علمی بهعنوان معتبرترین تبیینها برای «چگونگی» پدیدهها، دقیقترین و کارآمدترین ابزارها برای شناخت جهان به شمار میآیند. اعتبار این نظریهها از توانایی آنها در پیشبینی و آزمونپذیری ناشی میشود. البته، نظریههای علمی خود نیز ابطالپذیر هستند، اما تا زمانی که با شواهد و آزمایشها همخوانی داشته باشند، بالاترین سطح اعتبار علمی را دارا خواهند بود.
برای درک صحیح و علمی از علم، ضروری است که مفاهیم کلیدی و بنیادین آن را بهدقت بشناسیم و مرزهای تمایز بین آنها را درک کنیم. این مفاهیم عبارتند از:
علم ابزاری است برای شناخت واقعیت، اما بهمنظور استفاده بهینه از این ابزار، ضروری است که بنیانهای معرفتشناختی و فلسفی آن را بهخوبی درک کنیم. در غیر این صورت، ممکن است از این ابزار بهطور نادرست استفاده کنیم یا فریب ظواهر آن را بخوریم. بدون این درک عمیق، ممکن است بهجای نزدیک شدن به حقیقت، از مسیر واقعی علم منحرف شویم.
بنابراین، مطالعهی فلسفهی علم تنها مختص فیلسوفان یا نخبگان علمی نیست. بلکه برای هر فردی که خواهان درک دقیقتر و عمیقتری از جهان و فرآیندهای طبیعی و اجتماعی است، ضروری بهنظر میرسد. فلسفهی علم به ما کمک میکند تا فرآیند پیشرفت علمی را درک کنیم، محدودیتهای آن را بشناسیم و راههای بهبود آن را مورد نقد و تحلیل قرار دهیم. این درک بهطور همزمان باعث میشود که نگاهمان به جهان و فرآیندهای علمی از سطحینگری به یک نگرش نقادانه و عمیق تبدیل شود.
در نهایت، سوال اساسی این است
آیا ما تنها میخواهیم بدانیم، بیآنکه بفهمیم؟
یا اینکه درک عمیقتر و فهم دقیقتر فرآیندهای طبیعی و اجتماعی برایمان اهمیت دارد؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💯8👍2👌2🤔1🏆1
Anonymous Poll
50%
استفاده از تلفن هوشمند و شبکههای اجتماعی
30%
کمخوابی و خستگی
34%
استرس و نگرانیهای اقتصادی
16%
محیطهای شلوغ و پر سر و صدا
28%
نبود انگیزه و بیحوصلگی
3%
سایر عوامل توی کامنت ها بگید
❤🔥4💯1🏆1
Vita Mental علوم اعصاب و روانشناسی
حالا بیایید دقیقتر بشیم. چرا اینطور میشه؟ چرا وقتی از کاری که باید انجام بدیم منحرف میشیم، نمیتونیم به سرعت دوباره به حالت اولیه تمرکز برگردیم؟ مغز ما چطور اینقدر راحت میتونه از حالت تمرکز خارج بشه؟
درست حدس زدی وقتی نوتیفیکیشن میاد، مغز ما خیلی سریع وارد یک حالت «پاسخ به محرک» میشه. دقیقا مثل یک جرقهای که با هر پیام یا پستی که میبینیم، ما رو از مسیر اصلیمون خارج میکنه و به یک دنیای جدید میبره اما این دنیای جدید چیه؟ این یه دام بهشکل خیلی هوشمند طراحی شده است. به محض اینکه از کاری که داشتیم انجام میدادیم بیرون میایم، مغز برای برگشت به حالت اولیه تمرکز حدود ۲۰ دقیقه نیاز داره. یعنی۲۰ دقیقه، فکر کردی؟
حالا فرض کن این اتفاقات مداوم بیافتن فکر کن، هر بار که از کار مهمت خارج میشی، چه بلایی سر تمرکز و کاراییت میاد؟
چطور میشه از این حواسپرتیهای دیجیتال خلاص شد؟ میخوای از این وضعیت رها بشی یا میخوای همونطور به چرخه ادامه بدی؟ تو دنیای دیجیتال، همیشه یه چیزی هست که میخواد حواستو پرت کنه. آیا واقعا کنترلش رو در دست داریم؟ یا همچنان به خودمون میگیم مهم نیست، همین حالا یه نگاه سریع میکنم و بعدش دوباره برمیگردم به کارم
اما بیاید راستش رو بگیم؛ در این دنیای پر از حواسپرتی، تمرکز و خلاقیت ما به راحتی قربانی میشه. خیلی سادهس: آیا میخواهی از این دام بیرون بیای؟ یا هنوز هم دلت میخواد در همون چرخدندهها بچرخی
بذارید یه لحظه همه چیز رو کنار بذاریم و بگیم چطور میتونیم از این تله دیجیتال نجات پیدا کنیم. اینجا چند راهکار داریم که ممکنه بتونه توی این مسیر کمک کنه بهمون .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
Vita Mental علوم اعصاب و روانشناسی
🧠رویکرد کانال #ویتامنتال گردآوری مطالب از منابع معتبر علمی هست و هدف اصلی ما
تمرکز بر پژوهش های Evidence-based می باشد.
📱Contact: @A_simple_citizen
تمرکز بر پژوهش های Evidence-based می باشد.
📱Contact: @A_simple_citizen
💯7👏3🏆3🔥2
بدون درک فلسفهی دکارت و کانت، نمیتوان سوژهی مدرن را شناخت؛ همان سوژهای که خود را به مثابهی آگاهیِ خودبنیاد تجربه میکند، اما در نهایت زیر بار خودآگاهیاش از هم میپاشد. فروید، نیچه، و هایدگر هر یک به نحوی شکست همین سوژه را به تصویر کشیدند؛ و متفکران پساساختارگرا چون فوکو، دلوز، دریدا و لکان، این فروپاشی را به سطح زبان، قدرت، و میل گسترش دادند.
بنابراین، مسأله نه در ناکارآمدی رواندرمانی، بلکه در فقر متافیزیکی و ناآگاهی فلسفیای است که بنیان نظری آن را تضعیف کرده است. رهایی از این چرخه مستلزم بازگشت به اندیشیدن است؛ اندیشیدنی نه به مثابه کنش ذهنی انتزاعی، بلکه به عنوان «تمرین وجودی» آنگونه که نیچه، هایدگر و فوکو درک میکردند. تنها در این سطح، امکان بازیابی معنا، آزادی و رستگاری از ملال فراهم میشود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
Vita Mental علوم اعصاب و روانشناسی
🧠رویکرد کانال #ویتامنتال گردآوری مطالب از منابع معتبر علمی هست و هدف اصلی ما
تمرکز بر پژوهش های Evidence-based می باشد.
📱Contact: @A_simple_citizen
تمرکز بر پژوهش های Evidence-based می باشد.
📱Contact: @A_simple_citizen
👌9❤🔥2👎2🏆2🔥1🙏1
✍️ دکتر موریس ستودگان، درمانگر سیستمی
بیشتر ما مادر و پدر هستیم و هم دوران نوجوانی را پشت سر گذاشتهایم و همه بیاد میاوریم که چگونه والدین مان را به قول سویسی ها گاهی بالای درخت موز فرستادیم. (استعاره برای عاصی کردن...)
دوران نوجوانی یکی از پرتلاطمترین فصلهای زندگی یک نوجوان و سیستم خانواده است. گاهی والدین در اطاق درمان میگویند: "نوجوانم ما را دیوانه کرده!" اما به انها یادآور میشوم که مشکل فقط "در نوجوان" نیست؛ چون بخشی از آن نتیجه آموزشها و بخشی از ان در تعاملِ میان والد و نوجوان نهفته است، که توانسته سیستم را از تعادل خارج کند.
در چنین شرایطی، والدین احساس میکنند که دیگر لجام مدیریت سیستم در دست انها نیست، گاهی ناامید میشوند و فقط به بحرانهای پیدرپی سیستم واکنش علت و معلولی نشان میدهند. نوجوان، بیآنکه قصدی داشته باشد، ناگهان مرکز نمایش سیستم میشود – طبیعتا با توجه منفی و مثبت شرطی هم میشود– و والدین به تماشاگران درمانده سیستم خود تبدیل میشوند. اینجاست که مرزهای الاستیسیته سیستم تربیت کودکان قابل حس میشود. و چند نکته مهم که از نگاه سیستمی بهتر است هم والدین و هم مشاوران مدرسه و روانشناسان و هم بخش پداگوجیک مدارس بدانیم.
وقتی والدین صرفاً منتظر بحران بعدیاند، نوجوان عملاً قدرت بیشتری در تصمیمگیریهای سیستم پیدا میکند و این رفتار خود را در سیستم مدارس هم نیز بازتاب میدهد.
راه حلی ممکن در سیستم این است که والدین دوباره بهصورت فعال، قوانین، مرزها و انتظارات را شفاف کنند تا نوجوان بداند در چه چارچوبی حق انتخاب دارد. و اگر والدین تنها قادر به این کار نباشند وظیفه مشاور و درمانگر است که سیستم را به این مهم اگاه سازند. فراموش نکنیم که کودکان و نوجوانان با تعریف کردن داستانها تاثیرات فروانی در رفتار گروه های همسن خود (پیرز گروپ) خواهند داشت.
گاهی والدین تنها "خطاها" و "رفتارهای مشکلساز" نوجوان را میبینند و تصویر کامل را از یاد میبرند. بازگرداندن نگاه انسانی و علمی یعنی دیدن اینکه نوجوان، علاوه بر مشکلاتش، ویژگیهای سالم و ظرفیت رشد هم نیز دارد، از طرفی وظیفه والدین به عنوان مدیران سیستم در مدیریت تفاوت ها و همچنین به عهده مشاوران و درمانگران برای ارتقا مهارت و سواد تربیت است.
گاهی والدین ناخودآگاه نوجوان را مسئول احساسات خود میدانند. در اطاق درمان بارها شنیدهایم؛ مثلاً "او مرا خسته و افسرده کرده" یا "ترجیح میدهم تنها باشم." کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم" اینها لحظه های ناامیدی و ناتوانی والد است. درحالیکه باید یاداوری کنیم که مسئولیت هیجانات، با خود والد است. استقلال عاطفی والدین شرط مهم آرامش سیستم است.
در یک سیستم اگر تمام انرژی صرف کنترل و اصلاح شود مثلا اصلاح رفتار نوجوان، احتمالا تاریخ مصرف توان روانی والد تمام میشود. مراقبت والدین از خود و حفظ سلامت ذهنی، نه خودخواهی بلکه بخشی از مسئولیت والدگری و مدیریت سیستم است.
وقتی تلاشها بینتیجه میماند، والد احساس ناتوانی میکند. و این بارها شنیده شده و در این مرحله به عنوان درمانگر و مشاور مدرسه باید یادآور شد که والدین بر تلاشهای خود کنترل دارند، ولی نه بر نتیجهها. وظیفهی آنان، فراهم کردن فرصت رشد و انتخاب است، نه تضمین رفتار ایدهآل کودکان و نوجوانان.
بارها دیده ایم که والدین برای مدت طولانی احساس میکنند همه چیز از دستشان خارج شده و دیگر توان راهبردی ندارند و باور دارند که "از کنترل خارج شدهاند"، اینگونه ابرازها نشانهی فرسودگی عاطفی نقش والد به عنوان مدیر سیستم است. گفتوگو با یک درمانگر یا مشاور مدرسه میتواند به بازیابی وضوح ذهنی، آرامش هیجانی و قدرت تصمیمگیری انجا کمک کند که به والد یادآور شویم که والدگری بخشی از وظایف سیستمی آنهاست نه تمام آنها.
باید دانست تنها آرامش و تعادل روانی میتواند به نوجوان احساس پایایی در سیستم، امنیت و رشد واقعی بدهد.
با تکیه بر دکتر Carl Pickhardt
Think+
#بحران_نوجوانی
#نقش_سیستمی_والدین
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💯10🏆3⚡1
فصل اول / قسمت ششم
هیجانها، مغز، و سلامت روان
هیجانها فقط احساس نیستند، بلکه سامانههایی بنیادی و زیستیاند که بقای ما را ممکن میسازند و شخصیتمان را شکل میدهند. در این قسمت، به نظریهی ماندگار یاک پنکسب، پدر عصبهیجانپژوهی، میپردازیم و با ۷ هیجان بنیادین آشنا میشویم:
جستوجوگری، خشم، ترس، میل جنسی، مراقبت، اندوه، و بازی.
🔬 این اپیزود نشان میدهد چگونه اختلال در هر یک از این سامانههای هیجانی میتواند به مشکلات روانی منجر شود — از افسردگی و اضطراب تا اختلالات شخصیت — و چگونه رویکردهای رواندرمانی میتوانند به بازیابی این هیجانهای بنیادین کمک کنند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥10❤🔥1🤔1
Vita Mental علوم اعصاب و روانشناسی pinned «⚪️ بحران معنا و ناکامی درمان در انسان متاخر 🔵 در وضعیت پستمدرن، انسان مدرن متاخر با پدیدهای مواجه است که میتوان آن را «انباشت درمان و استمرار ملال» نامید. هرچه شبکههای رواندرمانی، مشاورههای موفقیت و گفتمانهای انگیزشی گسترش مییابند، احساس ناکامی، اضطراب…»
اهمیت مطالعه ژنتیک در اختلال نارسایی توجه بیشفعالی
درک سازوکارهای ژنتیکی اختلال نارسایی توجه بیشفعالی (ADHD) نقش اساسی در شناخت علل زیستی و طراحی درمانهای موثرایفا میکند. یافتههای حاصل از مطالعات دوقلوها و خانوادگی نشان میدهد که حدود ۸۰ درصد از تفاوتهای فردی در بروز این اختلال ریشه ژنتیکی دارند. با این حال، هنگامی که دادههای ژنومی با دقت بیشتری تحلیل میشوند، تنها نزدیک به ۲۲ درصد از این وراثتپذیری را میتوان به تغییرات تکنوکلئوتیدی شایع (SNPs) نسبت داد. این شکاف آماری نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از «معمای ژنتیکی» ADHD هنوز ناشناخته باقی مانده است.
در سالهای اخیر، پژوهشگران برای شناسایی عوامل ژنتیکی پنهان به دو مسیر اصلی روی آوردهاند
1. بررسی واریانتهای ژنتیکی نادر و پراثر که ممکن است تنها در درصد اندکی از افراد مبتلا مشاهده شوند اما تأثیر قابلتوجهی بر عملکرد نورونی و رفتاری دارند.
2. محاسبه نمره خطر چندژنی (Polygenic Risk Score) که نوعی «امضای ژنتیکی» محسوب میشود و با ترکیب اثرات هزاران واریانت ژنتیکی کوچک، احتمال ژنتیکی ابتلا به ADHD را برای هر فرد برآورد میکند.
نکته قابلتوجه آن است که برخی سندرمهای ژنتیکی نادر (مانند حذفها یا تکرارهای کروموزومی خاص) میتوانند خطر بروز ADHD را بهطور معنیداری افزایش دهند. با این حال، در اکثریت افراد، این اختلال نتیجه تجمع اثرات کوچک اما همافزای چندین ژن است که در تعامل با عوامل محیطی، الگوهای خاصی از عملکرد شناختی و رفتاری را رقم میزنند.
پیشرفتهای اخیر در ژنتیک رفتاری و پزشکی شخصیسازیشده این امید را ایجاد کرده است که در آینده، متخصصان بتوانند بر اساس «نمره خطر ژنتیکی» و سایر شاخصهای زیستی، پیشبینی کنند که کدام درمان یا مداخله رفتاری برای هر بیمار اثربخشتر خواهد بود. چنین رویکردی میتواند نقطهٔ عطفی در مسیر درمان هدفمند و مبتنی بر زیستشناسی اختلال ADHD باشد.
💊 Vitamental
درک سازوکارهای ژنتیکی اختلال نارسایی توجه بیشفعالی (ADHD) نقش اساسی در شناخت علل زیستی و طراحی درمانهای موثرایفا میکند. یافتههای حاصل از مطالعات دوقلوها و خانوادگی نشان میدهد که حدود ۸۰ درصد از تفاوتهای فردی در بروز این اختلال ریشه ژنتیکی دارند. با این حال، هنگامی که دادههای ژنومی با دقت بیشتری تحلیل میشوند، تنها نزدیک به ۲۲ درصد از این وراثتپذیری را میتوان به تغییرات تکنوکلئوتیدی شایع (SNPs) نسبت داد. این شکاف آماری نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از «معمای ژنتیکی» ADHD هنوز ناشناخته باقی مانده است.
در سالهای اخیر، پژوهشگران برای شناسایی عوامل ژنتیکی پنهان به دو مسیر اصلی روی آوردهاند
1. بررسی واریانتهای ژنتیکی نادر و پراثر که ممکن است تنها در درصد اندکی از افراد مبتلا مشاهده شوند اما تأثیر قابلتوجهی بر عملکرد نورونی و رفتاری دارند.
2. محاسبه نمره خطر چندژنی (Polygenic Risk Score) که نوعی «امضای ژنتیکی» محسوب میشود و با ترکیب اثرات هزاران واریانت ژنتیکی کوچک، احتمال ژنتیکی ابتلا به ADHD را برای هر فرد برآورد میکند.
نکته قابلتوجه آن است که برخی سندرمهای ژنتیکی نادر (مانند حذفها یا تکرارهای کروموزومی خاص) میتوانند خطر بروز ADHD را بهطور معنیداری افزایش دهند. با این حال، در اکثریت افراد، این اختلال نتیجه تجمع اثرات کوچک اما همافزای چندین ژن است که در تعامل با عوامل محیطی، الگوهای خاصی از عملکرد شناختی و رفتاری را رقم میزنند.
پیشرفتهای اخیر در ژنتیک رفتاری و پزشکی شخصیسازیشده این امید را ایجاد کرده است که در آینده، متخصصان بتوانند بر اساس «نمره خطر ژنتیکی» و سایر شاخصهای زیستی، پیشبینی کنند که کدام درمان یا مداخله رفتاری برای هر بیمار اثربخشتر خواهد بود. چنین رویکردی میتواند نقطهٔ عطفی در مسیر درمان هدفمند و مبتنی بر زیستشناسی اختلال ADHD باشد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🏆8❤🔥2👍2👏2💯1
تو زندگی خیلی از ما تو این مرحله بودیم بدون اینکه بدونیم اسمش چیه. لیمینال به وضعیت گذار rites of passage و قرار گرفتن بین دو حالت پایدار و احساسات امبی والنت اشاره داره که با
مثال: وضعیتی که مثلا یک دانشجو با پایان تحصیلات از شهرستان مهاجرت میکنه و برای شروع حرفه شغلی این احساس ناشناس رو تجربه میکنه.
علل روانشناسی این تغییرها میتونه؛ تغییر شهر یعنی به نوعی فروپاشی "هویت موقعیتی" باشه تا فرد هویت جدید بدست بیاره. چون شخص تو شهر خودش شناخته شده هست و یک ساختار داشت و یا فرزند کسی بود و...ولی تو شهر بزرگ همه این هویت ها ریست میشه. و طبیعتا این سنین قبلا گفتم یکی از مهمترین دورههای شکلگیری "هویت حرفهای" ما هست. شخص دقیقا وسط مرحلهای قرار میگیره که باید اعتبار و کفایت خودش رو تثبیت کنه. پس هر چیز کوچیکی هم تو این دوران بزرگ دیده میشه.
و ورود به شهر بزرگی مثلا تهران با فشار اجتماعی، سرعت، رقابت همراهه. شهرهای بزرگ مثل تهران جاییه که آدم اولش حس میکنه گم شده یا اندازهی یک ذرهست.
این همیشگی نیست. سیستم عصبی ما زمان میخواد تا با ریتم شهر بزرگ و فاصله ها و سرعت هماهنگ بشه.
از نگاه روانشناسی کمی عمیقتر ببینیم؛ جابهجایی + کار جدید + دوری از خانواده؛ این سهتا با هم معمولاً یک "بحران کوچک هویتی" ایجاد میکنن. یعنی ایگوی هم قبلی جواب نمیده و هم نسخهٔ جدید از ایگو هنوز شکل نگرفته. برای همین تصویر بالا رو نمادین انتخاب کردم و این مرحله گذار مرحله لیمینال که مرز بین دو فضا، یا دو مکان، یا دو هویت و شاید مرز بین گذشته و آینده رو خیلیها ازش رد میشن و بعدش نسخهٔ قویتری ازشون ساخته میشه. نکته آخر و مهم این هست که گاهی شرم فرهنگی هم شکل میگیره در این میان و این یک ضعف شخصی نیست و عادت کردن به فرهنگ جدید نیاز به زمان داره.
دکتر موریس ستودگان
برداشت از نوشته و کتاب های استاد بی نظیرم Karl Heinz Brisch در مورد تروما مهاجرت و دلبستگی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌5💯4👍3❤🔥1🏆1
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
ببین لطفاً هیچ کاری نکن! خب؟
دنیای اطراف ما پر شده از محرک. آدمهای اطرافمون و نیازهاشون، دنیای مجازی و نوتیفهاش، وظایف و مسئولیتهامون، ترافیک، شهر با صداهای پر نویز و عصبیش و....
دنیای درون ما هم جای بهتری نیست شاید؛ وسوسههای بیپایان خریدن و مصرف، فشارهای بیامان آقا کمال (≈ لقب دیگر حضرت استاد کمالِ گرایی)، خاطرات گذشته، حسرتهای ناشی از دیدن ظاهر خوب دیگران، ترس از آینده و...
عجب جهنمیه! مگه نه؟!
اما خبر خوب اینه که این پست یه پست منفیبافی دیگه و گزارش آخرین غرغرهای من نیست! در واقع من فکر میکنم این جهنمی که ترسیم کردم؛ چه در درون و چه در بیرون ما، فقط حاصل توجه خود ماست! چطوری این حرف رو میزنم؟ دیوونه شدم یا حرفام علمی ممکنه باشند؟!
بذارید بریم سراغ نظریه ART یا Attention Restoration Theory
نظریه بازیابی توجه نظریهایه که به ما برای حل این مشکل کمک میکنه. اینطوری که بر اساس این نظریه ما باید یاد بگیریم کمی به مغزمون «فضا» و «جای بازی» بدیم. قبول دارم، ممکنه در نگاه اول فقط یه اسم فانتزی برای «هیچ کاری نکردن» به نظر برسه، اما این نظریه توسط علوم اعصاب پشتیبانی میشه! باورتون میشه؟!
نظریه بازیابی توجه اولین بار توسط روانشناسان راشل و استیون کاپلان در سال ۱۹۸۹ مطرح شد. اولش این دانشمندان این نظریه را مطرح کردند که «گذراندن وقت در طبیعت میتواند به بازیابی تمرکز و توجه کمک کند.» بعدش پیشنهاد کردند که دو نوع توجه متمایز وجود داره:
۱- توجه هدایتشده و ۲- توجه هدایتنشده.
توجه هدایتشده به تمرکز ارادی اشاره میکنه - مثل مطالعه، گردش تو یک مکان شلوغ یا ارسال مطلب در شبکههای اجتماعی. خلاصه، یعنی هر فعالیتی که در آن توجه مغز ما روی یک کار خاص متمرکز میشه.
توجه هدایت نشده هم همون موقعیایه که که ما آگاهانه (≈مایندفول) نمیخوایم روی چیزی تمرکز کنیم -به جاش به «چیزها» اجازه میدهیم بدون هیچ تلاشی به آرامی توجه ما را جلب کنند. مثلاً گوش دادن به جیکجیک پرندگان یا تماشای برگهایی که به آرامی در نسیم خشخش میکنند... در این موارد، توجه شما به طور طبیعی بدون نیاز به تمرکز کردن، به این موارد معطوف میشه.
پس فرض نظریه اینه که؛ ما "خستگی توجه" را تجربه میکنیم، اگر به مغزمون فضای حرکتی و رهایی ندیم. خستگی توجه یعنی حالتی که تمرکز و توجه ما به طور چشمگیری سخت شده، در حالی که محرکها بیشتر از قبل هم ممکن است توجه ما را جلب کنند. (خیلی بده خدایی! فکر کن هم خستهای، هم همش حواست پرت میشه!)
قدیم ندیمها، همه ما در طول روز با موقعیتهای زیادی روبرو میشدیم که ممکنه بهشون بگیم موقعیتهای کسلکننده. لحظاتی مثل انتظار برای اتوبوس یا ایستادن در صف سوپرمارکت، یا خواندن پست من:). اما این لحظات کسلکننده به ذهن ما فرصت خاموش شدن میدادند!
الان چی ولی؟ تلفنهای هوشمند این فرصت (یا ضدفرصت!) رو به ما میدهند که همش سرگرم باشیم. و همیشه هم برانگیخته و گوش به زنگ باشیم! و در نتیجه دائماً در معرض محرکهای «شدید و جذاب» بودن، فضای ذهنی کمی برای بازیابی توان مغزهای بیش از حد کار کرده ما فراهم کرده است.
پس خیلی خلاصه و جمع و جور نظریه بازیابی توجه رو بررسی کردیم و نه همهاش رو قاعدتاً؛ نظریه ای که به ما نشان میدهد ما نیاز داریم به:
زمانی برای «ول کردن»
و لحظاتی برای «کاری نکردن»
با هدف تنظیم مجدد و حفظ تعادل روانی
اما حالا چطوری این کار رو بکنیم؟ چطوری «ول کنیم و کاری نکنیم»؟
دو تا راه حل:
۱- به این پست ❤️ بدید تا انگیزه بگیرم و نسخه آپدیت شده وبینار رایگان «رهایی از وابستگی به فضای مجازی» را هفته بعد باهم داشته باشیم. وبیناری که درباره این نظریه و تکنیکهای مرتبطش هست.
۲- منتظر پست دوم #ART باشید.
مجتبی کوپایی
روانشناس و رواندرمانگر
@cognitionworld | CWA
دنیای اطراف ما پر شده از محرک. آدمهای اطرافمون و نیازهاشون، دنیای مجازی و نوتیفهاش، وظایف و مسئولیتهامون، ترافیک، شهر با صداهای پر نویز و عصبیش و....
دنیای درون ما هم جای بهتری نیست شاید؛ وسوسههای بیپایان خریدن و مصرف، فشارهای بیامان آقا کمال (≈ لقب دیگر حضرت استاد کمالِ گرایی)، خاطرات گذشته، حسرتهای ناشی از دیدن ظاهر خوب دیگران، ترس از آینده و...
عجب جهنمیه! مگه نه؟!
اما خبر خوب اینه که این پست یه پست منفیبافی دیگه و گزارش آخرین غرغرهای من نیست! در واقع من فکر میکنم این جهنمی که ترسیم کردم؛ چه در درون و چه در بیرون ما، فقط حاصل توجه خود ماست! چطوری این حرف رو میزنم؟ دیوونه شدم یا حرفام علمی ممکنه باشند؟!
بذارید بریم سراغ نظریه ART یا Attention Restoration Theory
نظریه بازیابی توجه نظریهایه که به ما برای حل این مشکل کمک میکنه. اینطوری که بر اساس این نظریه ما باید یاد بگیریم کمی به مغزمون «فضا» و «جای بازی» بدیم. قبول دارم، ممکنه در نگاه اول فقط یه اسم فانتزی برای «هیچ کاری نکردن» به نظر برسه، اما این نظریه توسط علوم اعصاب پشتیبانی میشه! باورتون میشه؟!
نظریه بازیابی توجه اولین بار توسط روانشناسان راشل و استیون کاپلان در سال ۱۹۸۹ مطرح شد. اولش این دانشمندان این نظریه را مطرح کردند که «گذراندن وقت در طبیعت میتواند به بازیابی تمرکز و توجه کمک کند.» بعدش پیشنهاد کردند که دو نوع توجه متمایز وجود داره:
۱- توجه هدایتشده و ۲- توجه هدایتنشده.
توجه هدایتشده به تمرکز ارادی اشاره میکنه - مثل مطالعه، گردش تو یک مکان شلوغ یا ارسال مطلب در شبکههای اجتماعی. خلاصه، یعنی هر فعالیتی که در آن توجه مغز ما روی یک کار خاص متمرکز میشه.
توجه هدایت نشده هم همون موقعیایه که که ما آگاهانه (≈مایندفول) نمیخوایم روی چیزی تمرکز کنیم -به جاش به «چیزها» اجازه میدهیم بدون هیچ تلاشی به آرامی توجه ما را جلب کنند. مثلاً گوش دادن به جیکجیک پرندگان یا تماشای برگهایی که به آرامی در نسیم خشخش میکنند... در این موارد، توجه شما به طور طبیعی بدون نیاز به تمرکز کردن، به این موارد معطوف میشه.
پس فرض نظریه اینه که؛ ما "خستگی توجه" را تجربه میکنیم، اگر به مغزمون فضای حرکتی و رهایی ندیم. خستگی توجه یعنی حالتی که تمرکز و توجه ما به طور چشمگیری سخت شده، در حالی که محرکها بیشتر از قبل هم ممکن است توجه ما را جلب کنند. (خیلی بده خدایی! فکر کن هم خستهای، هم همش حواست پرت میشه!)
قدیم ندیمها، همه ما در طول روز با موقعیتهای زیادی روبرو میشدیم که ممکنه بهشون بگیم موقعیتهای کسلکننده. لحظاتی مثل انتظار برای اتوبوس یا ایستادن در صف سوپرمارکت، یا خواندن پست من:). اما این لحظات کسلکننده به ذهن ما فرصت خاموش شدن میدادند!
الان چی ولی؟ تلفنهای هوشمند این فرصت (یا ضدفرصت!) رو به ما میدهند که همش سرگرم باشیم. و همیشه هم برانگیخته و گوش به زنگ باشیم! و در نتیجه دائماً در معرض محرکهای «شدید و جذاب» بودن، فضای ذهنی کمی برای بازیابی توان مغزهای بیش از حد کار کرده ما فراهم کرده است.
پس خیلی خلاصه و جمع و جور نظریه بازیابی توجه رو بررسی کردیم و نه همهاش رو قاعدتاً؛ نظریه ای که به ما نشان میدهد ما نیاز داریم به:
زمانی برای «ول کردن»
و لحظاتی برای «کاری نکردن»
با هدف تنظیم مجدد و حفظ تعادل روانی
اما حالا چطوری این کار رو بکنیم؟ چطوری «ول کنیم و کاری نکنیم»؟
دو تا راه حل:
۱- به این پست ❤️ بدید تا انگیزه بگیرم و نسخه آپدیت شده وبینار رایگان «رهایی از وابستگی به فضای مجازی» را هفته بعد باهم داشته باشیم. وبیناری که درباره این نظریه و تکنیکهای مرتبطش هست.
۲- منتظر پست دوم #ART باشید.
مجتبی کوپایی
روانشناس و رواندرمانگر
@cognitionworld | CWA
❤🔥8🏆4👎3💯1
در دنیای روابط انسانی، یکی از مسائلی که همیشه وجود دارد، تأثیر قضاوت و شرمزنی بر افراد است. بهخصوص وقتی کسی اشتباهی میکند، ممکن است این رفتارها او را تحت فشار قرار دهند. در این مواقع، نحوه برخورد با خطاهای فردی میتواند تاثیرات زیادی بر احساسات و روابط افراد بگذارد.
وقتی که ما مدام اشتباهات دیگران را یادآوری کنیم و از آنها بخواهیم که احساس شرمندگی کنند، این نهتنها کمکی به حل مشکل نمیکند، بلکه باعث میشود که فرد بیشتر در خود فرورفته و احساس بدی داشته باشد. این رفتار در واقع نشاندهنده ناتوانی در مواجهه با واقعیتها است. انسان سالم و بالغ کسی است که میتواند اشتباهات خود و دیگران را بپذیرد و با آنها روبهرو شود بدون اینکه بخواهد مدام دیگران را تحقیر کند.
در واقع، افرادی که میخواهند مدام دیگران را شرمنده کنند، نشاندهنده نوعی مشکل در خودشان هستند. این افراد معمولا به جای حل مسائل و برخورد منطقی با دیگران، در پی ارضای احساسات ناخوشایند خود از طریق آزار دیگران هستند. به عبارت دیگر، آنها به جای مواجهه با مشکلات به شیوهای بالغ، دیگران را قربانی میکنند تا احساس بهتری پیدا کنند.
در نهایت، برای داشتن روابط سالم و بدون تنش، باید از رفتارهای قضاوتی و شرمزنی پرهیز کنیم و سعی کنیم تا با یکدیگر درک متقابل و پذیرش داشته باشیم. تنها در این صورت است که میتوانیم روابطی واقعی، سالم و پایدار برقرار کنیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍14❤🔥2🏆2🔥1
فصل اول قسمت
پرداختن به اوتیسم از لنز عصبی-زیستی زاویه دید جدیدی برای بازتعریف اوتیسم به عنوان یک طیف از تفاوت نورولوژیک و نه به عنوان یک اختلال، پاتولوژی اون و علائم شاخص مرتبط به اون به ما میدهد.
این اپیزود بررسی میکند؛ تفاوتهای عصبی محسوس در اوتیسم چطور با علائم شاخص مرتبط هستند و نظریههای ژنوتیپیک و فنوتیپیک چطور به درک بهتر اوتیسم کمک میکنند؟
بر پایه مقاله Neurobiological basis of autism spectrum disorder: mini review
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍7
Audio
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍9
در نقطهی مقابل، بسیاری از ما درست در لحظهی مواجهه با مرگ، به عمق شکنندگی و محدودیت خود آگاه میشویم. نمونهی درخشان این وضعیت را تولستوی در مرگ ایوان ایلیچ ترسیم میکند روایتی که امروزه نیز یکی از مهمترین متون برای فهم روانشناسی مرگ و واکنشهای دفاعی انسان در برابر فناپذیری بهشمار میرود.
ایوان ایلیچ، انسانی موفق در سلسلهمراتب اداری و در آستانهی رسیدن به مقامهای عالیرتبه است. او هرگز احتمال نمیدهد که مرگ بتواند بهشکل واقعی و نزدیک، در زندگیاش حضور پیدا کند. با تجربهی نخستین نشانههای بیماری، مکانیسم دفاعی انکار فعال میشود؛ پدیدهای آشنا در روانشناسی مرگ.
او به چندین پزشک مراجعه میکند، اما در آینه با چهرهای مواجه میشود که روزبهروز پژمردهتر، نحیفتر و گویی از درون متلاشیتر میشود. اطرافیان، هر چند گاه با ملاحظه و گاه با صراحت، زوال او را به رخ میکشند اما ایوان ایلیچ، همچنان نمیتواند حقیقت مرگ را دربارهی خود بپذیرد.
در ذهن او مفهومی کلاسیک از مدرسه هنوز حضور دارد:
قانوناً انسان میراست؛ پس «کای» میمیرد.
اما ایوان میپرسد
این دربارهی من چگونه صادق است؟ دربارهی منی که وانیا بودم، کودک بودم، بازی میکردم، خانواده داشتم، آرزو داشتم؛ من چگونه میتوانم به این سادگی بمیرم؟
ایوان ایلیچ با خود میگوید:
من که سالهای سال بیخوابی کشیدم، رنج کشیدم، سگدو زدم، کار کردم، مقام کسب کردم و ثروت اندوختم، چگونه باید چنین ساده و مفت بمیرم؟
چگونه ممکن است اموالی که من جمع کردهام، بهراحتی در اختیار کسانی قرار گیرد که نقشی در بهدست آوردنش نداشتهاند؟ حتی دخترم، دامادم یا همسرم آنها اکنون در انتظار میراثی هستند که من با رنج و تلاش خویش فراهم کردهام، در حالی که خودِ من باید در تنهایی بپوسم و از همهی اینها محروم بمانم.
مرگ نهتنها پایان زیست بدنی اوست، بلکه ویرانگر احساس مالکیت، هویت اجتماعی، قدرت و کنترل است. مرگ، تمام چیزهایی را که انسان سالها برای ساختنش انرژی صرف کرده، در یک لحظه بیاعتبار میکند.
این همان جایی است که او آن را «بیانصافی هستی» میبیند نوعی بیعدالتی بنیادین.
آنچه ایوان ایلیچ را در هم میشکند، تنها درد جسمانی نیست بلکه مواجهه با این حقیقت است که
«همهی آنچه او خود را با آن تعریف کرده بود، در برابر مرگ بیاعتبار میشود.»
تولستوی با دقتی روانکاوانه نشان میدهد که انسان ابتدا با انکار، سپس با خشم، چانهزنی و در نهایت با پذیرش یا آشتی به استقبال مرگ میرود. این همان مسیر کلاسیک مراحل مواجهه با مرگ است که بعدها کوبلر راس آن را بهطور نظاممند معرفی کرد.
ایوان ایلیچ در طول رمان، از مرحلهای به مرحلهی دیگر حرکت میکند اما دردناکترین لحظه، آنجاست که درمییابد:
مرگ نه یک حادثهی بیرونی، بلکه یک امکان همزاد با تولد است.
انسان از لحظهای که به دنیا میآید، همزمان امکان مرگ را نیز با خود حمل میکند.
ترس از مرگ، ترس از نابودی داستان زندگیای است که خود ساختهایم.
انکار مرگ ناشی از همان مکانیسمهایی است که ما را در برابر رنجهای بزرگ محافظت میکند.
تنها با پذیرش محدودیت و فناپذیری است که میتوانیم به معنای واقعی زیستن، نزدیک شویم.
مرگ، ما را از توهم مرکزیت خود رها میکند و چشماندازی گستردهتر از هستی در برابرمان میگشاید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌8🔥3❤🔥1💯1🏆1
فصل اول قسمت
بر پایه مقاله:
Attention-deficit/hyperactivity disorder in adults evidence base, uncertainties and controversies
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥12🏆3👏1💯1