سیمیاگری|مژگان خلیلی – Telegram
سیمیاگری|مژگان خلیلی
3.18K subscribers
47 photos
38 videos
1 file
105 links
فلسفه‌ورزی با سرشتِ پنهانِ کلمه
🔸🔸🔸🔸🔸
اینستاگرام سیمیاگری
https://instagram.com/simiagari?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
Download Telegram
سیمیاگری|مژگان خلیلی
چشم‌انداز کبود و لاجوردی‌ دریاچه برای ابد پیش چشم‌ام نقش بسته، با آن گستره‌ی باتلاق کهربایی و قهوه‌ای که از اعماق دریاچه هم اسرارآمیزتر بود پر از لرزش‌های مرموز و خفیف و موج‌های نرم. زن‌ها، پیر و جوان، با زانوهای بادکرده، کمرهای خمیده، دردهای نامرئی‌شان را…
آرتمیاها که هزاران سال در شورابه‌های دریاچه به حیات ادامه داده‌اند، همیشه برایم نمادی از مقاومتِ خاموش بوده‌اند. بدن‌هایی که با شرایطی تقریباً غیرقابل زیست سازگار شده‌اند، بدون اینکه تاریخ تلخ‌شان را فراموش کنند. چند عکس دیدم از دریاچه که از بالا شبیه پوست پیر و بی‌آب بدن جانوری نیمه مرده بود. این خشکی فقط روایتِ یک دریاچه نیست، روایتِ خودِ ماست. ‌بودن، زیستن، کار کردن، نوشتن در یک جغرافیای در معرض تهدید و شکننده، چیزی‌ست شبیه ماندن در مرز بین خشکیدن و حیات. مثل دریاچه که طی سال‌های اخیر گاه خشک می‌شود و گاه نفس می‌کشد، و هربار که کمی آب به رگ‌هایش بازمی‌گردد چیزی در وجود آرتمیاها تکان می‌خورد، بدن و روان ما هم در چرخه‌ای از آسیب و بازیابی دارد حرکت می‌کند؛ چرخه‌ای که نه خطی مستقیم، بلکه پر از ایستگاه‌های پرسش و تعلیق است و به بزنگاهی مهم رسیده.

اما اگر پوست نمک‌زده‌ی دریاچه لایه‌هایی از تاریخ را در خود نگه داشته، اگر خراش‌های بسترِ خشک‌اش، صداهای خاموش را در خود پنهان کرده، بدن ما هم دقیقاً همان‌جاست که حافظه‌اش را از دست نمی‌دهد: در جاهای ترک‌خورده، در مرزهای تعریف‌نشده. بدنِ من هم حالا میان قطعی برق و خبر خشکیدن دریاچه و بی‌ثباتی کار و زندگی، نشسته‌ و دارد تایپ می‌کند، با فنجانی در دست، به‌سادگی مشغول ادامه‌ دادن است. این ادامه‌دادن ساده است؟ یا صرفاً شکلی از بقاست برای بدنی که می‌جنبد، بی‌تماشاگر، بی‌اطمینان اما هنوز زنده.

جایی خواندم بودم درباره‌ی مقاومتِ آرتمیاهای سخت‌پوستِ کوچک که به طرز غریبی طی میلیون‌ها سال یاد گرفته‌اند شوری و افراط را به زندگی تبدیل کنند. حتی وقتی آب کم می‌شود، خودشان را کوچک می‌کنند و صبر می‌کنند. اگر آب برنگردد، باز هم صبر می‌کنند. انعطاف و صبر رمز ِ بُردشان است. من هم همان‌طور که نشسته‌ام پشت لپ‌تاپ کمی خودم را کوچک می‌کنم.

🔸🔸🔸🔸
@simiagari
👍103
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 🌾مرز ناپیدای زبان و تجربه «الفِ» گریزان - شماره (۶) #جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی 🔅اگر به همان نقطه‌ای برگردیم که راویِ داستان «الف» ایستاده؛ در مرز ناپیدای زبان و تجربه ایستاده‌ایم، نقطه‌ای که حضور جهان در «الف» از بازنمایی زبانی فراتر می‌رود.…
🔸سیمیاگری🔸

آیا فکر می‌کنیم؟

«الفِ» گریزان -
شماره (۷)

#جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی

🔅اگر روایت‌ها را به ما تحمیل کنند، درد را به ما یاد بدهند، اگر عشق را برای ما تعریف کنند، آیا هنوز ما «فکر» می‌کنیم؟ یا صرفاً «داده‌»ایم در حلقه‌ای بسته، که فقط تکرار می‌کند؟

🔅#افلاطون باور داشت که تنها شکل ممکنِ تفکر "گفت‌وگو"ست. یعنی فکرکردن همیشه یکجور "سخن گفتن" است. سخن گفتن هم روی دو پایه‌ی مهم استوار شده: "گوینده" و "شنونده". پس فکرکردن در تنهایی هم، همان‌ حرف زدن یا گفت و گوست بین من و خودم، اما در شکل خاموش و درونی‌اش. پس چه فردی‌ترین لحظات تأمل و تفکر (خلوت با خود) و جمعی‌ترین شکل آن یعنی گفت و گو با دیگران، همگی ساختار ِدیالوگی دارند.

🔅در این ساختارِ دو پایه، وقتی من حرف می‌زنم و دیگری می‌شنود، و بعد او حرف می‌زند و من گوش می‌دهم، #حقیقت در بینِ ما پدیدار می‌شود. به عبارتی حقیقت فقط وقتی در فرآیند گفتگو آشکار می‌شود که هر دو طرف، نقش‌های گوینده و شنونده را به صورت متقابل بازی کنند. اگر یکی حرف بزند و دیگری فقط بشنود، حقیقت در تاریکی باقی می‌ماند، حتی وقتی داریم تنهایی فکر می‌کنیم باید ساختار گفت و گوی خاموش درون‌مان برقرار شود تا حقیقت خودش را آشکار کند.

🔅از این رو، بین گوینده و شنونده همیشه جهان سومی هست که در #میانه باقی می‌ماند و حقیقت همواره در آن بین و در حین گفت و گو بروز می‌کند و تا روش و رویه‌ی دیالوگی برقرار نباشد حقیقتی هم آشکار نمی‌شود. بر همین اساس است که افلاطون باور دارد حقیقت در طی مسیر پدیدار می‌شود و یک «راه»است!

🔅بنابراین تفکر دشوارست. با اندیشیدن؛ حقیقت نمی‌تواند به صورت مطلق یکباره برایمان ظهور کند. وقتی می‌گوییم به حقیقت نهایی ِ فلان چیز رسیده‌ایم، یعنی خسته شده‌ایم، تنبلی می‌کنیم و می‌خواهیم مانع ِادامه مسیر شویم و جلوی تفکر ‌را بگیریم. چون ما همیشه در مسیر شناختن باقی می‌مانیم و حقیقت از نگاه ما مدام تغییر می‌کند. به این خاطر که ما وجودی سیال داریم و دائم تغییر و تحول‌ایم مثلا؛ تعریفی که در گذشته از شجاعت یا آزادی داشتیم با امروز فرق دارد. هرچه بیش‌تر آگاه بشویم، به خودمان هم آگاهی بیشتری پیدا می‌کنیم و وجه تازه‌ای از حقیقتِ یک چیز بر ما آشکار می‌شود. با اندیشیدن و فکر کردن دائمی، هی گسترش پیدا می‌کنیم و وجودمان غنی‌تر می‌شود و دریافت‌مان از حقیقت عمیق‌تر!

🔅پس اگر کسی، چه در گفتگو با خودش و چه با دیگران، تلاش کند یکی از پایه‌های تفکر را حذف کند یا بخواهد که دیگری سکوت کند، تفکر را نابود می‌کند. چون تنها شکل ممکن تفکر، دیالوگ بین گوینده و شنونده است. به سوالی که در ابتدا پرسیدیم برگردیم: آیا در شرایط پیچیده‌ی دنیای هیبریدی ِامروز می‌توانیم فکر کنیم؟

🔅کسی که نتواند خودش را روایت کند در گفت وگوی خاموش درونی و تفکر کم می‌آورد. تفکر، مستلزم این است که بتوانیم به کمک تخیل، قصه و تجربه‌ی زیسته‌ی خودمان را روایت کنیم. اگر از قدرت روایت‌گری محروم باشیم، گوینده‌ی درونی ما لکنت می‌گیرد و شنونده‌ی درونی هم گیج می‌مانَد و دیالوگ خاموش درون ما به تک‌گویی ناقص تبدیل می‌شود. این ناتوانی از روایت خویش، ریشه در این دارد که نمی‌توانیم خودمان را در پیوستگی زمانی ببینیم و نخ داستان زندگی‌مان پاره شده، در نتیجه تفکرمان هم متلاشی است.

🔅تفکر بدون توانِ روایت‌گری، مثل موسیقیِ بدون ریتم و ناهنجارست. من روزانه، تعداد زیادی از آدم‌های اطرافم را می‌بینم که نه تنها از روایت کردن خودشان ناتوان‌اند بلکه حتی توان نوشتن دو خط نامه اداری را هم ندارند و از نوشتن گریزان‌اند. منظورم از روایت کردنِ خود، توانِ و قدرتِ بیان خویشتن، به شکل منسجم روی کاغذ است.

🔅مهم‌ترین نکته‌ در نوشتنِ تفکر و روایت خود از تجربه‌ی جهان، نه ثبت اندیشه‌ها بلکه این است که در روایتِ مکتوبِ، داریم به تجربه‌ای از زندگی تعین و واقعیت می‌بخشیم که از ما مستقل می‌شود و هر کسی می‌تواند آن را درک کند و به شناخت متفاوتی برسد. بنابراین اتفاق مهمی که در نوشتنِ و روایتِ خود، می‌افتد این است که تجربه‌ی ما از زندگی و هستی، هویت پیدا می‌کند و قابلیت به اشتراک گذاری و خاصیت دیالوگ‌پذیری دارد.

🔅روایت ما از زندگیِ زیسته، از لحظه‌ی مکتوب‌شدن، دیگر محدود به خواست و اراده‌ی مای روایت‌گر آن هم نیست و در قالبِ شکلی از تفکر، هویت پیدا می‌کند که در مسیر آن، وجهی از #حقیقت پدیدار می‌شود و می‌تواند بازتاب‌دهنده‌ی یکی از جنبه‌های خود واقعیت باشد.

@simiagari
🔸🔸🔸🔸
👍54❤‍🔥2
🔸سیمیاگری🔸

ناتوانی در اندیشیدن!

«الفِ» گریزان - شماره (۸)

#جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی

🔅ما معمولاً فکر می‌کنیم معنی کلمه‌ها در فرهنگ‌نامه‌ها تعیین شده. ولی ویتگنشتاین می‌گوید؛ معنا، جایی بیرون از کتاب‌ها در خودِ زندگی روزمره، جان می‌گیرد؛ وقتی که داریم کلمه‌ها را به کار می‌بریم. طرزِ «کاربرد»ست که معنا را تعیین می‌کند و نه لغت‌نامه. اما چرا گاهی فکر کردن برای‌مان سخت می‌شود؟

🔅این اتفاق معمولا وقتی می‌افتد که دایره‌ی کلمه‌های‌مان محدودست و زبان‌مان کلیشه‌ای و تقلیدی. بنابراین نه‌ می‌توانیم دقیق فکر کنیم و نه می‌دانیم چطور باید با خودمان حرف بزنیم. البته مسئله‌ فقط کمبود واژه‌ و کلمه نیست، بلکه به چیزی عمیق‌تر برمی‌گردد؛ به چیزی که ویتگنشتاین اسم‌اش را گذاشت: «شکل‌های‌زندگی»

🔅
نوعِ انسان، یک «شکل‌زندگیِ» بنیادین دارد که اگر نبود، زبان اصلاً شکل نمی‌گرفت؛ چیزهایی مثل نیاز به ارتباط، توان یادگیری زبان، ساختارهای ادراکی مثل درک شادی و غم، امکان زبان، و زیستن در بدن انسانی و غیره. این بستر مشترک، مثل خاکی‌ست که زبان در آن می‌روید. همه‌ی ما آدم‌ها در این شکلِ زندگیِ یگانه و بنیادین مشترک‌ایم. این بنیان مشترک، همان چیزی است که باعث می‌شود بتوانیم گفت‌وگو کنیم، که اگر نبود، هیچ تفاهمی بین فرهنگ‌های مختلف ممکن نبود. نه ترجمه‌ای ممکن بود، نه تفهیمی، نه حتی سوء‌تفاهمی. همین شکل زندگی انسانی است که امکان تفکر و گفتگوی افلاطونی را فراهم می‌کند.

🔅اما این فقط نیمه‌ی ماجراست. ویتگنشتاین از «شکل‌های زندگی» حرف می‌زند: یعنی راه‌های مختلفی که انسان‌ها بر اساس فرهنگ، اقتصاد، تاریخ یا سیاست و باور و غیره در جهان زندگی می‌کنند. مثلاً: شکل زندگی شهری مدرن، یا شکل زندگی روستایی سنتی، یا زندگی در پلتفرم‌ها و شبکه‌های اجتماعی. هر شکل زندگی خاص، بازی‌های زبانی مخصوص خودش را دارد؛ یعنی نه فقط واژه‌ها، بلکه شیوه‌ی گفتن، سکوت‌کردن، فکر کردن، خندیدن، تصمیم گرفتن و رفتار کردنِ مخصوص خودش را. یک شکل زندگی خاص زمینه‌ای‌ست که فرهنگ، امکان فکر کردن، معنا ساختن و روایت کردنِ و ... ما را تعیین می‌کند. ما فقط در جهانِ یک شکل زندگیِ خاص و با زبان خاص، می‌توانیم قصه‌ی خودمان را بگوییم یا نمی‌توانیم.

🔅شکل زندگی "فرم" است و در بستر آن، فرهنگ‌ها، سبک‌های زیست، نظام‌های ارزشی و میدان‌های زبانی گوناگون شکل می‌گیرند. مثلاً:
در شکل زندگی دینی سنتی، زبان آکنده از تسلیم و تکرار است. در شکل زندگی پلتفرمی، زبان به ابزاری برای نمایش، بازنمایی و خودبرندسازی تبدیل شده است. هر کدام از این شکل‌های زندگی، بازی زبانی خاصی دارند؛ قواعد بازی، دلالت‌های واژگانی، و امکان‌های معنایی در آن‌ها تفاوت می‌کند. به همین دلیل، چیزی به‌سادگی جمله‌ی «نمی‌دونم چرا این‌طوری‌ام» در یک شکل زندگی می‌تواند آغاز یک روایت باشد، و در دیگری نشانه‌ی ضعف یا گناه.

🔅مثلاً در شکل زندگی اداری اگر کارمندی بگوید: «احساس می‌کنم این روش انسانی نیست»، ممکن است خارج از چارچوب زبانی آن فضا تلقی شود؛ چون در آن بازی، زبان برای توجیه و تسلیم به قواعد رسمی طراحی شده، نه برای بیان احساسی. یا در شکل زندگی نظامی، گفتنِ «می‌ترسم» معنایی متفاوت دارد نسبت به همان جمله در یک گروه‌درمانی روان‌کاوانه. در اولی ضعف تلقی می‌شود و در دومی، آغاز فرآیند خودشناسی است!

🔅حتی بازی زبانیِ «دوستت دارم» در یک شکل زندگی عاشقانه، با همان جمله در فضای پلتفرم‌زده‌ی اینستاگرامی تفاوت دارد: در اولی، ممکن است برآمده از تجربه زیسته باشد، در دومی شاید فقط نمایشی برای دیده شدن باشد. در هرحال درون این شکل‌های زندگی خاص است که گفت وگو و تفکر تسهیل یا مختل می‌شود. به عبارت دیگر، همه انسان‌ها قابلیت آن دیالوگ خاموش درونی را به خاطر اشتراک در شکل زندگی بنیادین دارند اما شکل‌های زندگی خاصی که در آن قرار دارند، ممکن است این قابلیت را شکوفا یا سرکوب کنند. مثلا نظام‌های آموزشی متمرکز که سبک یادگیری یکسان را تحمیل می‌کنند باعث مرگ خلاقیت می‌شوند. از این رو باید گفت که، واژه‌های ما زنده‌اند و در کالبدِ «بازی‌های زبانی» رشد می‌کنند، پیر می‌شوند، می‌میرند و در شکلی متحول، متولد می‌شوند. بازی‌هایی که ریشه در «شکل‌های زندگی» ما دارند. دایره‌ی لغات ما، تنوع کاربرد آن‌ها، و حتی خلاقیت یا تقلید در زبان‌ورزی‌مان، بازتابی است از نحوه‌ی زیستنِ ما درون شکل زندگی خاص‌مان.

🔅میان «شکل زندگی خاص» ما و «امکان روایت» رابطه‌ای اساسی هست. از این منظر، «شکل‌های زندگی» امکان‌های روایی‌اند. آن‌چه ما درباره‌ی خود می‌فهمیم، به قصه‌هایی وابسته است که در دسترس‌مان قرار دارد. شکل زندگی خاص ماست که تعیین می‌کند:
· به چه چیزی می‌توانیم فکر کنیم،
· با خود چگونه حرف بزنیم،
· و حتی به چه داستانی درباره‌ی «خودمان» باور داریم!

@simiagari
🔸🔸🔸🔸
👍76👏2
🔸سیمیاگری🔸

گریزی به روزمره‌گی_۲

#روزها_در_راه
#شاهرخ_مسکوب

بعضی از ساعت‌های روز، وسط کار بی‌قرارم. از پشت میز بلند می‌شوم. دور کتابخانه می‌چرخم. بی‌آن که دنبال کتاب خاصی باشم یا دنبال خواندن. بیشتر شبیه قدم‌زدن توی حافظه‌ای چوبی‌ام است و تماشای کتاب‌هایی که شبیه آدم‌هایی شده‌اند که دیگر نیستند. گربه‌ها دور و برم می‌پلکند. حالا یکی‌شان خودش را کش ‌می‌دهد پشت کتاب‌ها را وارسی کند و دیگری روی طاقچه و از لای پرده، نیم‌نگاهش به گربه‌ای لنگان‌ست توی جاده‌ی سلامتی پشت بلوک. هر دو بی‌اعتنا به وزنِ هوا، سکون تعلیق، و چسبندگی گرمای لزج و آلوده. تهرانِ تابستان‌زده و بیمار، پشت پنجره دراز کشیده. کارهای زیادی توی لیست روزانه‌ام ردیف نشسته‌اند و گاهی سرک می‌کشند سمت‌ام. برمی‌گردم پشت میز زهرِ بی‌قراری را با چرخیدن بین فایل‌ها بگیرم. چشم‌ام می‌افتد به کتاب «روزها در راه» شاهرخ مِسکوب که همیشه بیرون از پوشه‌های عنوان‌دار توی بخش منابع نگه می‌دارم چون نمی‌دانم جایش کجاست. توی هیچ دسته‌بندی‌ای نمی‌گنجد؛ نه خاطره‌نویسی صرف است، نه تفسیر تاریخی، نه شرح احوال شخصی و نه سیاسی. نویسنده‌ای‌ست که زیسته و روایت کرده. تجربه‌ی عمیق‌اش، سفری اصیل‌ست در تاریخ معاصر ایران. با زبان حافظ می‌اندیشد، با حافظه‌ی تاریخی نفس می‌کشد.

آن‌چه «روزها در راه» را به فلسفه‌ورزی در لایه‌های پیچیده‌ی تاریخ‎مان بدل می‌کند عمق درک مِسکوب از چرخه‌ی تکرارست؛ دور باطلِ آزموده‌ها و شکست‌ها که در آن، تاریخ ما بارها از اول شروع می‌شود. مسکوب از تکرار تبعید می‌نویسد، از تکرار جنبش‌ها و انقلاب‌ها، از بازتولید امیدهای ساده‌انگارانه و فروپاشی‌های بعدی. همه را با با زبانی آرام و غنی، ثبت می‌کند که نشان بدهد تاریخ ما، نه پیش‌روی‌ست، نه ایستایی. نوعی تکرار و چرخش‌ست درون خود.

او تاریخ را نه از منظر روایت‌های رسمی، از چشم نویسنده‌ای که تجربه‌ای اصیل را زیسته، روایت می‌کند. از میان‌بودگی و ایستان در لبه‌ها می‌گوید؛ از جایی که نه فرانسوی شده، نه دیگر تماماً ایرانی مانده. نوعی تعلیق که من هم آن را می‌شناسم، حتی همین حالا درون خانه و اطراف کتابخانه‌ام با همان حس پرتاب‌شدگی به بی‌زمینی و بی‌تاریخی‌ست که بی‌قرارم.

مِسکوب با ظرافت نشان می‌دهد که تکرار، فقط بازگشت وقایع نیست. شیوه‌ی نهادینه‌ی مواجهه‌ی ما با شکست، با قدرت و با امید است. ما در زبان، در حافظه، در ادبیات، در روایت‌های‌مان، خود را بازتولید می‌کنیم؛ و همین است که چرخه را بسته نگه می‌دارد. او با نگاهی بی‌هیاهو اما عمیق، این چرخه را واکاوی می‌کند. بازتولید یک ساختار در حاکمیت را می‌بیند و شورش‌ها علیه گذشته را بدون توان تفسیر آن. عبور از یک نظم، بدون توان تصور نظمی دیگر.

«روزها در راه» در سال‌های پایانی دهه‌ی پنجاه تا حدود دو دهه بعد نوشته شده در ثبتِ تجربه‌ی تبعید، غربت، انقلاب و زمانه‌ای که نه گذشته‌اش معنا دارد، نه آینده‌اش تصویر روشن. و باز دلیلی دیگر برای این که تاملات مسکوب را اندیشه‌ورزی عمیق ببینیم این است که برخلاف بسیاری، زبان را به شعار یا به فراموشی نسپرده، او با زبان فارسی مثل خاک وطن برخورد می‌کند. خودش را در آن بازسازی می‌کند. هرجا زبان فارسی هست، او هست؛ حتی در متروهای پاریس، و پشت پنجره‌ای که در آن نور عبور نمی‌کند. او از جایگاه تردید می‌نویسد؛ و این‌جاست که صدایش متفاوت می‌شود. او می‌داند باید ایستادن در ابهام را بلد باشد و از وسوسه‌ی قطعیت فرار کند؛ همین فرارست که لحن او را خاص می‌کند. برای مسکوب تکرار، صرفاً بازگشت یک نظم نیست. شیوه‌ی نهادینه‌ی ما برای حذف گذشته و جا گذاشتن حافظه است. ما نه گذشته را درک می‌کنیم، نه از آن عبور می‌کنیم؛ فقط مدام آن را با زبانی دیگر بازآفرینی می‌کنیم.

حالا بی‌قراری‌ام را بهتر می‌فهمم. بعد از جنگ ۱۲ روزه، دوباره دارم تلاش می‌کنم از دل بحران راه عبور بسازم اما بعد از تکرارهای مکرر، حافظه‌ی بدنم و روانم دارد آشکارا واکنش نشان می‌دهد. مگر غیر از این است که هر بار بعد از آن‌که همه‌چیز را در میدان کار و زندگی به نقطه‌ای رسانده‌ا‌م که به کورسویی از رونق امیدوار بشوم، دوباره پروازها لغو شده‌اند، ارز ناپایدار شده، یک خبر، یک بحران، یک حرکت غیرقابل‌پیش‌بینی همه چیز را سرجای قبل برگردانده؟ و من، هر بار مانده‌ام با پروژه‌هایی که ناتمام مانده، با فایل‌هایی که نوشته بودم، جلساتی که برگزار کرده بودم، ایده‌هایی که پرورانده بودم و باز همه چیز برگشته به نقطه‌ی صفر، نه برای اولین بار، نه برای دومین بار، بلکه برای ششمین، دهمین، شاید بیشتر.

با این که به‌تدریج بعضی رزروهای کم‌رنگ تورها برگشته و امید کم‌جانی برای سفر شکل گرفته و قصد دارم با تور کشمیر راهی شوم اما انگار ماجرای مکرر لغو پروازها، بحران سیاسی، آشوب ارزی دیگر توی حافظه من تثبیت‌شده، مزمن و درهم‌تنیده با نفس‌کشیدن روزمره.
10👍2🔥1
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 گریزی به روزمره‌گی_۲ #روزها_در_راه #شاهرخ_مسکوب بعضی از ساعت‌های روز، وسط کار بی‌قرارم. از پشت میز بلند می‌شوم. دور کتابخانه می‌چرخم. بی‌آن که دنبال کتاب خاصی باشم یا دنبال خواندن. بیشتر شبیه قدم‌زدن توی حافظه‌ای چوبی‌ام است و تماشای کتاب‌هایی…
#بازگشت_ابدی
#نیچه

هر وقت روی «چرخه‌ی تکرار» تمرکز می‌کنم یادِ «بازگشت ابدیِ» نیچه می‌افتم. او می‌پرسد؛ اگر قرار باشد عین زندگی‌ای را که داشتی، دوباره و دوباره، تا ابد، دقیقاً همان‌طور که بوده، هر بار از اول تکرار کنی، آیا تاب می‌آوری؟ آیا می‌توانی به آن «آری» بگویی؟

«بازگشت ابدی» به‌ظاهر یک فرض ذهنی‌ست: اگر قرار باشد هر لحظه از زندگی‌ات، دقیقاً همان‌گونه تا ابد تکرار شود، آیا آن را می‌پذیری…اما در لایه‌ی عمیق‌تر، این ایده نه یک بازی فکری، بلکه یک معیار اخلاقی و هستی‌شناختی‌ست. نیچه می‌خواهد بدانی که اگر نمی‌توانی با جان و دل بپذیری که زندگی‌ات بارها و بارها عیناً تکرار شود، شاید هنوز زندگی‌ات آن‌طور که باید، زیسته نشده. بازگشت ابدی، آزمایش و آزمونی‌ست برای محک زدنِ اصالت زندگی‌ات!

موس را تکان می‌دهم و نگاهم روی متن «روزها در راه» می‌خزد: «...گذشته‌ای که تمام نشده، آینده‌ای که هنوز نیامده، و اکنونی که تهی‌ست؛ زمانِ من این است...» مسکوب نمی‌گوید؛ چه‌طور باید زیست؛ فقط نشان می‌دهد آن‌چه زیسته‌ایم، بدون فهم و بدون روایت، مدام دارد خودش را تکرار می‌کند.

از خودم می‌پرسم چه‌طور می‌شود از این چرخه‌ی تکرار بیرون زد؟

@simiagari
🔸🔸🔸🔸
11👍4👏1
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 ناتوانی در اندیشیدن! «الفِ» گریزان - شماره (۸) #جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی 🔅ما معمولاً فکر می‌کنیم معنی کلمه‌ها در فرهنگ‌نامه‌ها تعیین شده. ولی ویتگنشتاین می‌گوید؛ معنا، جایی بیرون از کتاب‌ها در خودِ زندگی روزمره، جان می‌گیرد؛ وقتی که داریم…
🔸سیمیاگری🔸

ناتوانی در روایتِ خود!

«الفِ» گریزان - شماره (۹)

#جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی

🔅وقتی شکل زندگی ما طوری سازمان پیدا کرده که؛ نمی‌توانیم تجربه‌ی زیسته‌ی خودمان را به زبان بیاوریم، «تفکر» نابود می‌شود. زبان، بدون روایت تجربه‌ی اصیل، صرفاً بازتولیدِ صداهاست. همان‌طور که قبلا گفتیم تفکر گفت و گوی خاموش با خودمان است؛ مثل حرف زدن با یک نفر دیگر. وقتی دارید با خودتان فکر می‌کنید، انگار دو نفر در ذهن‌تان باهم بحث می‌کنند. مثلاً: "باید امروز ورزش کنم." / "اما خسته‌ام... فردا انجامش می‌دم!" این گفت‌وگوی درونی، فقط یک مکالمهٔ ساده نیست، *شرطِ اولِ فکر کردن* است!» اگر نتوانیم قصهٔ خودمان را بگوییم، نمی‌توانیم فکر کنیم و در نهایت نمی‌توانیم یک متفکر باشیم.

🔅اما این حرف‌زدن یا دیالوگ با خود و دیگران، از کجا می‌آید؟ از #زبان! ما فقط با کلمه‌هایی که بلدیم، می‌توانیم فکر کنیم. چه ارتباطی با روایت دارد؟ اگر نتوانیم خودمان را روایت کنیم نمی‌توانیم شرایط خودمان را تحلیل کنیم و در صورت لزوم تغییرش بدهیم. وقتی نمی‌توانیم یک چیز را با کلماتِ دقیق بیان کنیم، عملاً نمی‌توانیم درباره‌اش فکر بکنیم. مثلا: کسی که کلمهٔ "اضطراب" را نمی‌شناسد، فقط می‌گوید: "احساس بدی دارم." اما با شناخت این مفهوم، می‌تواند تامل و فکر کند: آیا اضطرابِ من ساختگی‌ست یا واقعی؟

🔅امکانِ روایت و امکانِ تفکر وابسته به "شکل زندگی"ِ خاصِ ماست ما درون یک شکل زندگی و بسته به کلیشه‌ها و قوانین‌اش با زبان خاص و بازی‌های‌اش، دنیا و زندگی‌مان را می‌سازیم یا برای‌مان ساخته می‌شود. مثلا: اگر درون شکل زندگی‌ای زیست کنیم که "اضطراب" را نشانهٔ ضعف و ترس و ناتوانی می‌دانند، گفت‌وگوی درونی ناخودآگاه ما پر از سرزنش است ."باز هم ترسیدی!" اما اگر در شکل‌ زندگی‌ای باشیم که اضطراب را طبیعی می‌داند، گفت‌وگوی درونی‌مان ممکن است این باشد: "بدن‌ات داره بهت هشدار می‌ده... گوش کن."

🔅بنابراین وقتی می‌گوییم: فکر کردن یک گفت‌وگوی خاموش است، یعنی این گفت‌وگو؛ از کلیشه‌ها، قواعد نانوشته و نوشته‌ی جامعه‌ و فرهنگِ متعلق به یک شکل زندگی خاص، ارزش و اعتبار می‌گیرد. باز به طور مثال؛ اگر آن شکل زندگی با ابزارهای زبانی که در اختیار دارد واژهٔ "سوگ" را بشناسد و مراحل آن را تحلیل کند تفاوت دارد با وقتی که آگاهی به واژه‌ی سوگ و مراحل‌اش در آن شکل زندگی غایب است. در این صورت فرد دچار سوگ، ماه‌های طولانی درگیر مراحل آن است و فقط بلدست بگوید: "احساس بدی دارم."

🔅میزانِ آگاهی به نوعِ شکل زندگی‌ای که درون آن پرتاب شده‌ایم، میزان قدرت ما را نسبت به داده‌های بیرونی چه الگوریتم ماشینی باشد و چه کلیشه‌های فرهنگی و ...تعیین می‌کند. تصور کنید دو نفر در یک موقعیت مشابه، درون یک شکل زندگیِ یکسانِ اقتدارگرا هستند: نفر اول؛ (ناآگاه به نوعِ شکل زندگی‌اش): "همیشه حق با رئیس‌ام است. من مقصرم!" نفر دوم (آگاه به نوعِ شکل زندگی اش):"واقعاً تقصیر من بود یا سیستم مشکل دارد؟ شکل زندگی ما، مثل هوایی است که نفس می‌کشیم، اگر نسبت به آن آگاه نباشیم می‌تواند ما را خفه کند.

🔅شکل زندگیِ آگاهانه؛ همان شکل زندگی اصیل‌ست که در آن، نسبت به بازی‌های زبانی‌ات حساس هستی، در موردشان فکر می‌کنی و می‌خواهی بشناسی و بفهمی چه کلمه‌ها و کلیشه‌هایی، ناخودآگاه ذهن‌ات را می‌چرخانند و سعی می‌کنی دیالوگ درونی‌ات را همواره از نو بسازی (مثلاً به جای "من شکست‌خورده‌ام" بگویی: "این تجربه من را متوجه فلان چیز کرد". فرق است بین این که مدام ندای درونیِ خاموشی گوشزد کند؛ جامعه/خانواده/سیستم این‌طور و آن طور می‌خواهد! با وقتی که آگاهانه دنبال این باشیم کلیشه‌ها را خنثی کنیم و معناهای جدید برای زندگی بسازیم یا تاثیرگذار باشیم و معنای یک موقعیت را عوض کنیم. در شکل زندگی‌های اقتدارگرا، خودِ فکر کردن یک عمل سیاسی است!

🔅کسی که می‌تواند به شکل زندگی‌اش فکر کند، می‌تواند روایت پیچیده‌ای از زندگی خود بسازد و بسیار کم تحت تأثیر کلیشه‌هاست و روایتِ تحمیلیِ و یکسان‌ِ قدرت را نمی‌پذیرد که برای همه‌ی افراد جامعه روایتی یکسان از طرز زندگی و بودن در جهان می‌سازد. با الهام از #دلوز و #گتاری باید گفت که؛ "شکل زندگی" مثل یک ماشین است؛ یا شما آن را از نو بازآفرینی می‌کنید یا آن ماشین شما را می‌سازد!

@simiagari
🔸🔸🔸🔸
👍112
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 ناتوانی در روایتِ خود! «الفِ» گریزان - شماره (۹) #جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی 🔅وقتی شکل زندگی ما طوری سازمان پیدا کرده که؛ نمی‌توانیم تجربه‌ی زیسته‌ی خودمان را به زبان بیاوریم، «تفکر» نابود می‌شود. زبان، بدون روایت تجربه‌ی اصیل، صرفاً بازتولیدِ…
سیمیاگری🔸

«زندگی انسان فقط وقتی معنا پیدا می‌کند که قابل روایت شود#آرنت

«الفِ» گریزان - شماره (۱۰)

#جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی

✍️چرا روایت مهم است؟ تصور کنید زندگی شما مثل یک کتاب است. اگر نتوانید داستان آن را تعریف کنید، انگار این کتاب فقط صفحه‌های سفید دارد. ما انسان‌ها زمانی می‌توانیم فکر کنیم، که بتوانیم روایت کنیم. تفکر بدون زبان و بدون روایت، خاموش می‌ماند. اما روایت هم وقتی اصیل است که برآمده از زندگی‌ای باشد که تجربه‌اش کرده‌ایم—نه صرفاً تکرار صداها یا کلمات دیگران.

🔅#هانا_آرنت، فیلسوف برجسته، معتقدست که ما از طریق روایت کردن زندگی‌مان، به آن معنا می‌دهیم. روایت، فقط گفتن یک داستان نیست؛ راهی‌ست برای اینکه خودمان را بشناسیم و در دنیای دیگران «ظهور» کنیم، یعنی خودمان را نشان دهیم. اما اگر نتوانیم خودمان را روایت کنیم چه؟

🔅خود، چیزی نیست جز توانایی ما برای روایت آن‌چه زیسته‌ایم. اگر این توان را از دست بدهیم، در دنیای حاضر، فقط یک «کاربر بی‌اراده» باقی می‌مانیم، نه یک انسان. #آرنت می‌گوید؛ بدترین فجایع تاریخ، مثل توجیه شرّ٫از ناتوانی در تفکر به وجود آمده‌اند. مردم در دوران‌های تاریک تاریخ، معمولاً می‌دانند چه رخ می‌دهد، اما دیگر از خود نمی‌پرسند: «آیا این کار درست است؟» آن مکث درونی، آن گفت‌وگوی خاموش با خود، همان جایی‌ست که اخلاق زاده می‌شود. لحظه‌ای که در سکوت با خودمان حرف می‌زنیم و انتخاب‌های‌مان را می‌سنجیم.

🔅بنابراین در جهانی که ماشین‌ها می‌نویسند، حرف می‌زنند و تصمیم می‌گیرند، پرسش اصلی این نیست که آیا آن‌ها می‌توانند فکر کنند، بلکه این است: آیا ما هنوز می‌توانیم در میان انبوه روایت‌های از پیش‌ساخته، صدای درونی خود را بشنویم؟

🔅#میشل_فوکو می‌گوید؛ داستان زندگی‌ ما تحت تأثیر قدرت شکل می‌گیرد. او می‌گوید که «ما» چیزی از پیش تعیین‌شده نیستیم بلکه برساخته‌ی قدرت و گفتمان‌ایم. زبان، میل، بدن و حتی فکر کردن‌مان، درون سازوکارهایی شکل می‌گیرد که اغلب از آن‌ها آگاه نیستیم. اما #فوکو یک امید هم به ما می‌دهد: ما می‌توانیم با «مراقبت از خود» در برابر این فشارها مقاومت کنیم. مراقبت از خود؛ یعنی با نوشتن، فکر کردن و تجربه کردن، زندگی‌ زیسته‌ی خودمان را روایت‌مند کنیم. به عبارتی یعنی سوژه شدن، نه از راه فرمانبرداری، بلکه از راه تربیت اخلاقی خویش.

🔅البته فوکو روایت را، نه برای کشف حقیقتی درونی، بلکه برای ساختن سبک زندگی اخلاقی لازم می‌داند. او می‌پرسد؛ چگونه می‌توان نوعی رابطه‌ی زیباشناختی با زندگی خود برقرار کرد؟ مراقبت از خود، یک پروژه اخلاقی است. و ما با کار کردن بر روی خود، می‌توانیم سوژه‌ای آگاه، مسئول و مستقل شویم. و روایت، یکی از ابزارهای اصلی این کار و تمرینی‌ست برای زیستن آگاهانه.

🔅اما در جهانی که الگوریتم‌ها برای ‌ما تصمیم می‌‌گیرند که چه ببینیم، چه بخوانیم و حتی چه احساسی داشته باشیم، آیا هنوز می‌توانیم روایت خودمان را بنویسیم؟ اگر نتوانیم تجربه‌های‌مان را با زبان خودمان تعریف کنیم، می‌توانیم فکر کنیم؟ اگر گفت‌وگوی درونی خاموش شود، آیا چیزی از انسانیت ما باقی می‌ماند؟
این سؤال‌ها فقط پرسش فلسفی نیستند؛ بلکه دعوتی‌اند برای این‌که لحظه‌ای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: «داستان زندگی من چیست؟ آیا من آن را می‌نویسم یا دیگران برایم می‌نویسند؟»

🔅از نظر آرنت، ما انسان‌ها تنها در روایت است که #ظهور می‌یابیم. "ظهور" مفهومی محوری در اندیشه‌ی اوست و تفکر در نگاه او، مهارتی شناختی یا محاسباتی نیست، بلکه یک کنش اخلاقی است؛ یک مکث درونی برای داوری پیش از عمل. مکالمه‌ای درونی برای سنجیدن و مسئول بودن. در این معنا، روایت‌پذیر کردن تجربه‌های ما، نه فقط یک «بیان شخصی» بلکه یک ضرورت اخلاقی و سیاسی است. ما فقط وقتی در حضور دیگران، از طریق زبان و عمل، خودمان را نشان می‌دهیم، واقعاً «انسان» می‌شویم. این «ظهور» فقط با کلمات روزمره اتفاق نمی‌افتد؛ بلکه وقتی زندگی‌مان را به یک داستان معنادار تبدیل می‌کنیم، رخ می‌دهد. ظهور، نیازمند روایت‌پذیر شدن زندگی است. زندگی‌ای که قابل گفتن باشد.

🔅اگر قدرت، شکلِ زندگی را – حتی باورها و کلیشه‌های فرهنگی را – از طریقِ کنترلِ زبان و روایت بازطراحی ‌می‌کند، روایت، امکانی برای اندیشیدن است و پرسیدن این سوال از خود که آیا در جهان رسانه‌ها، الگوریتم‌ها، و روایت‌های پیش‌ساخته—هنوز مجالی برای اندیشیدن، برای مقاومت، برای زیستن مانند انسان وجود دارد؟

🔅روایت، راهی‌ست برای مقاومتِ خُرد و نافرمانی روزمره. و تفکر، چیزی بیشتر از حل مسئله یا تولید محتواست. مقاومت روزمره‌ست در برابر قدرت‌های کنترل‌گر. گفت‌وگویی‌ست که حین روایت، ما را به خودمان وصل می‌کند و تمرینی‌ست برای ساختن راه گریز به سمت آزادی.

@simiagari
🔸🔸🔸🔸
8👍8
🔸سیمیاگری🔸

گریزی به روزمره‌گی_۳

«همه چیزمان باید به همه‌ چیزمان بیاید!»

امروز صبح مثل همیشه با هیجان برای نوشتن بیدار شدم، اما اینترنت خانه تمام شده بود. هات‌اسپات کردم، گوشی داغ کرد و از کار افتاد. قرار بود من بروم دنبال‌ همکارها، ماشین‌‌های‌شان تعمیرگاه بود، اما ماشینم روشن نشد، با عجله از پارکینگ می‌رفتم بالا بهشان خبر بدهم که آسانسور گیر کرد، بعد از خلاصی از مهلکه، بالاخره بهشان خبر دادم باید ماشین بگیریم اما اسنپ‌ها لغو می‌کردند…من ماندم خانه دورکاری و به محض این‌که موفق شدم اینترنت خانه را وصل کنم برق رفت!

مودم از کار افتاد و باز من ماندم و چرخه‌ی هات‌اسپات و تب گوشی...

چرخه‌های تکرار، زخم‌های کهنه را تازه می‌کنند. چرا برای ساده‌ترین کار باید از دیوار فیلترینگ بگذرم؟ چرا هر کاری در این مملکت شبیه نفس کشیدن در هوای دزدیده‌شده است؟

وضعیت‌مان طوری شده که دیگر مرزی میان خنده و گریه نیست. پیش‌ترها، بین فاجعه و شوخی فاصله‌ای بود؛ خبری از فساد یا ویرانی می‌آمد و بعد جوک‌هایی ساخته می‌شدند تا در طنزی سیاه به خرابکاری‌ها اعتراض کنند.

این روزها اما فاصله‌ای در کار نیست: آب هست، برق نیست؛ برق هست، هوا نیست؛ دریاچه‌ها دارند جان می‌دهند، خانه‌ از پای‌بست ویران است؛ و هر روز، زنجیره‌ی این خرابی‌های فاجعه‌بار، از زاویه‌ای تازه به بحران‌ها و تنش‌های شدید سیاسی گره می‌خورد که برای خودش جوک تراژیک دیگری است.

همه‌چیز همان‌قدر خنده‌دارست که هولناک. نمی‌دانی باید بخندی یا گریه کنی، چون هر دو هم‌زمان رخ می‌دهد فاجعه همان‌قدر شبیه شوخی است که شوخی به فاجعه.

بنابراین مثل تمام برهه‌های حساس تاریخ، این بار درون چرخه‌ی شوخی_فاجعه گیر افتاده‌ایم، دارند همدیگر را تولید می‌کنند؛ مثل دو آینه روبه‌رو که تصویرشان تا بی‌نهایت تکثیر می‌شود. حتی جنگ هم تمام نشد، طوری متوقف شد که اگر دلش خواست دوباره تکرار شود. مثل شطرنجی که قرارست به زودی همه‌ی مهره‌هایش برگردند به همان چیدمان اول، انگار هیچ دستی بازی نشده…

نسخه‌ی کامل این روایت را اینجا بخوانید.

@simiagari
🔸🔸🔸🔸
10👌1
#زن، #زندگی #آزادی

یک تمرین روزانه‌ست،
یک روشِ زیستن ا‌ست
مقاومت روزمره‌ی ذهن‌ها و بدن‌هاست!

۲۵ شهریور ۱۴۰۴
19👏8👍5👎2😐2
فردا شب برای لایو معرفی دورهٔ جدید در خدمت دوست عزیزم دکتر مژگان خلیلی خواهم بود که تجربهٔ چندین سفر به ژاپن داشته و می‌توانیم از نگاه جستجوگر و روشنگرش بسیار بهره ببریم و با علاقه و اشتیاق بیشتری برای سفر خود آماده شویم.


ژاپن؛ راهنمایی برای سفر به معنویت و خرد ژاپن باستان
به روایت #مسعود_زنجانی

Instagram.com/vivaphilosophy
Instagram.com/simiagari

@vivaphilosophy
@simiagari
Audio
MediaConvert
#گفتارها

🌺 مسعود #زنجانی در گفتگو با دکتر مژگان خلیلی

🌺 نشست اول دورهٔ «ژاپن باستان؛ راهنمای سفر به معنویت و خرد ژاپن»

🌺 ١٠ مهر ١۴٠۴

🌺 ٨٠ دقیقه

🌺 کانال «زنده باد فلسفه»:
🌈 @vivaphilosophy
5
⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨

📚رویداد یک روزهٔ
«فلسفه در زندگی روزمره


به‌مناسبت روز جهانی فلسفه

جایگاه امروز ما، حاصل پیش‌فرض‌هایی است که خانواده، فرهنگ و رسانه بی‌آنکه بدانیم در ذهنمان کاشته‌اند. فلسفه ابزاری است برای آشکار کردن و به چالش کشیدن این باورهای پنهان تا بتوانیم زندگی آگاهانه‌تری بسازیم. اگر آماده‌اید مسیر تازه‌ای آغاز کنید، در ایونت روز جهانی فلسفه همراه ما باشید.

🔶پنج شنبه، ۲۹ آبان ماه

🕒 ساعت برگزاری: ۱۵ تا ۲۱
🏛 برگزارکننده: مؤسسه آستانه

🔸فقط حضوری(ظرفیت محدود)

📍آدرس:
تهران، قائم مقام فراهانی، نبش اعرابی ۱، طبقهٔ دوم کافه پچ، موسسهٔ آستانه

هزینه شرکت: ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان (همراه با پذیرایی)

🎙 مهمانان ویژه:
• آقای دکتر حسین بیات
• آقای مسعود زنجانی
• خانم دکتر مژگان خلیلی
• آقای دکتر محمدرضا واعظ (به‌صورت آنلاین)
• خانم دکتر لیلا اردبیلی
• خانم دکتر راضیه زینلی

برای ثبت‌نام به پشتیبانی تلگرام آستانه پیام دهید.

@astaneh_house_support

فرصتی برای اندیشیدن در زندگی روزمره
در «آستانه» باش!⁩⁩⁩⁩⁩⁩
5👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨
🔶معرفی اساتید وعنوان سخنرانی‌های
رویداد یک روزهٔ
«فلسفه در زندگی روزمره


به‌مناسبت روز جهانی فلسفه

🔶پنج شنبه، ۲۹ آبان ماه

🕒 ساعت برگزاری: ۱۵ تا ۲۱
🏛 برگزارکننده: مؤسسه آستانه

🔸فقط حضوری(ظرفیت محدود)

📍آدرس:
تهران، قائم مقام فراهانی، نبش اعرابی ۱، طبقهٔ دوم کافه پچ، موسسهٔ آستانه

هزینه شرکت: ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان (همراه با پذیرایی)

🎙 مهمانان ویژه:
• آقای دکتر حسین بیات
• آقای مسعود زنجانی
• خانم دکتر مژگان خلیلی
• آقای دکتر محمدرضا واعظ (به‌صورت آنلاین)
• خانم دکتر لیلا اردبیلی
• خانم دکتر راضیه زینلی

برای ثبت‌نام به پشتیبانی تلگرام آستانه پیام دهید.

@astaneh_house_support

فرصتی برای اندیشیدن در زندگی روزمره
در «آستانه» باش!⁩⁩⁩⁩⁩⁩
7
Forwarded from خانه‌ آشنا
🏛

🔹خانه آشنا با همکاری انجمن حکمت و فلسفه ایران به مناسبت روز جهانی فلسفه برگزار می‌کند:
وبینار فیلسوفان معاصر آمریکایی

🔸ارائه دهندگان و موضوعات:

جواد حیدری؛ درباره رابرت نوزیک
امیر مازیار، درباره آرثر دانتو
کاوه بهبهانی، درباره جان سرل
غزاله حجتی، دونالد دیویدسون
محسن کرمی، درباره استنلی کَوِل
مژگان خلیلی، درباره ریچارد رورتی
مختار نوری، درباره السدر مک‌اینتایر
حسین شیخ‌رضایی، تامس کوهن
فاطمه ابوترابیان، ویلارد کواین
حسین بیات، درباره هیلری پاتنم؛

دبیران اجرایی همراه با معرفی کتاب "فیلسوف امریکایی" جووانا برادوری، ترجمه میثم امینی؛ سروش علوی و امید کشمیری

📆 جمعه و شنبه ۷ و ۸ آذر؛
ساعت ۱۷ تا ۲۰
بصورت برخط (آنلاین) در محیط اسکای‌روم

🟢 حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
برای شرکت در این وبینار، در این گروه تلگرامی عضو شوید:

گروه تلگرامی وبینار    👉

یا از طریق تماس با شماره‌ها و آیدی زیر:

☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
@Khaneashena
Forwarded from خانه‌ آشنا
📍برنامه زمانی وبینارهای خانه آشنا و انجمن حکمت و فلسفه ایران، به مناسبت روز جهانی فلسفه آذر۱۴۰۴

وبینارِ فیلسوفان معاصر آمریکایی

📆 جمعه و شنبه ۷ و ۸ آذر؛
ساعت ۱۷ تا ۲۰
بصورت برخط (آنلاین) در محیط اسکای‌روم

🟢 حضور برای عموم آزاد و رایگان است.

از طریق عضویت در گروه تلکرامی زیر:

گروه تلگرامی وبینار 👉

یا تماس با شماره‌ها و آیدی زیر:

☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
@Khaneashena
1
سیمیاگری|مژگان خلیلی
سیمیاگری🔸 «زندگی انسان فقط وقتی معنا پیدا می‌کند که قابل روایت شود.» #آرنت «الفِ» گریزان - شماره (۱۰) #جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی ✍️چرا روایت مهم است؟ تصور کنید زندگی شما مثل یک کتاب است. اگر نتوانید داستان آن را تعریف کنید، انگار این کتاب فقط صفحه‌های…
✍️در ماه‌های گذشته، آرام‌آرام جستارهای من درباره نسبت فلسفه و هوش مصنوعی اینجا منتشر شد. یادداشت‌هایی که از دل مطالعه‌ی منابع، تجربه‌ی زیسته، و سیر پژوهشی‌ام در این حوزه بیرون آمده‌اند.

بخشی از این مباحث را هفته‌ی پیش، به مناسبت «روز جهانی فلسفه»، در موسسه آستانه به‌صورت سخنرانی ارائه کردم. که در واقع پایان بندی و جمع‌بندی فعلی این مسیرست تا امروز و الان.

تلاشی‌ برای نشان‌دادن این‌که؛ در عصر مدل‌های زبانی، در عصر داده و الگوریتم، چرا «فلسفه» ضروری است؛ شاید چون می‌تواند:

- ابزار تشخیص، درمان فکر و زبان، تامل و احساس آزادی باشد.

-نیرویی‌ست که لایه‌های نامرئی تغییر را آشکار می‌کند.

- و قادرست تصویری از دگرگونی‌ها برای‌مان بسازد: دگرگونی فهم، دگرگونی معنا، جابه‌جایی لولاهای اعتماد، و مهم‌تر از همه، دگرگونی‌ِ رابطه‌ی ما با خودمان و دیگری.

جمع‌بندی را در چند پست اینجا به اشتراک می‌گذارم:

👇👇👇👇
👍3
سیمیاگری|مژگان خلیلی
✍️در ماه‌های گذشته، آرام‌آرام جستارهای من درباره نسبت فلسفه و هوش مصنوعی اینجا منتشر شد. یادداشت‌هایی که از دل مطالعه‌ی منابع، تجربه‌ی زیسته، و سیر پژوهشی‌ام در این حوزه بیرون آمده‌اند. بخشی از این مباحث را هفته‌ی پیش، به مناسبت «روز جهانی فلسفه»، در موسسه…
🔸سیمیاگری🔸

هوش‌مصنوعی و فلسفه در زندگی امروز

#جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی

جمع‌بندی-۱

🔅آیا هوش مصنوعی فقط یک ابزار تازه است، یا دارد بنیادهای فهم و زیستن ما را جابه‌جا می‌کند؟
و اگر این جابه‌جایی واقعاً در حال رخ دادن است، باید از آن بترسیم، یا آن را بفهمیم و به خدمت بگیریم؟

🔅ترس معمولاً جایی به‌وجود می‌آید که چیزی را نمی‌شناسیم، یا نمی‌توانیم بنیادهایش را برای خودمان روشن کنیم. اگر بتوانیم کمی دقیق‌تر ببینیم «هوش مصنوعی چه می‌کند و چه نمی‌کند»، شاید بخشی از این ترس فروبنشیند و جایش را به یک هوشیاری آرام بدهد.

من پرسش را در چهار گام جلو می‌برم:

۱-شکاف تازه بین گفتن و فهمیدن
۲- صورت‌زندگی: جهان مشترک و صفحه‌ی‌ شخصی

۳- اعتماد در جهان عدد و الگوریتم
۴-نقش فلسفه و روایت
 
✔️گام اول:
۱. شکاف تازه بین گفتن و فهمیدن:

🔅
هوش مصنوعی «رفتارِ فهم» را تولید می‌کند. حرف می‌زند، استدلال می‌کند، همدلی نشان می‌دهد، نقش داور می‌گیرد؛ یک‌بار داور فوتبال، یک‌بار داور نشریه‌ی ادبی. در سطح نشانه‌ها همه‌چیز مرتب است. سؤال این است: آیا این «نشانه‌ها» خودِ فهم‌اند؟

🔅در زندگی روزمره، ما فهمیدن را از نشانه‌ها می‌فهمیم: کسی که روان حرف می‌زند، جواب منظم می‌دهد، لحن مناسب دارد، برایمان «فهمیده» به نظر می‌رسد. هوش مصنوعی دقیقاً همین نشانه‌ها را تقلید می‌کند. اگر حواس‌مان نباشد، آرام‌آرام ممکن است مرز بین «فهم» و «تقلید رفتارِ فهم» از بین برود.‌

اینجا باید فرق بین دو چیز را مشخص کنیم: معنا و فهم

🔅معنا یک پدیده‌ی بیرونی و اجتماعی است. در دلِ روابط انسانی و «صورت زندگی» ساخته و تثبیت می‌شود. واژه‌ها، مفاهیم، قراردادها، اخلاق، هنجارها… همگی در عمل و تکرار و توافق، آرام‌آرام «بدیهی» می‌شوند. پیش‌فرض می‌شوند. اگر به پیش‌فرض‌های‌مان آگاه باشیم، می‌فهمیم که این‌ها برساخته‌اند، نه حقیقت‌های آویزان از آسمان. اگر آگاه نباشیم، آن‌ها را با «واقعیت» اشتباه می‌گیریم و جهان را بر اساس‌شان می‌چینیم. هوش مصنوعی در سطح معنا کار می‌کند. یعنی الگوهای زبانی را از دلِ انبوه داده‌ها بیرون می‌کشد و ترکیب‌های معنادار می‌سازد. این کار را هم بسیار سریع‌تر از ما انجام می‌دهد.

🔅اما فهم چیز دیگری است؛ یک پدیده‌ی درونی–تجربی–وجودی است. فهم یعنی جایی که معنا با بدن، با تاریخچه‌ی شخصی، با ریسک، با مسئولیت و با «در جهان بودن» گره می‌خورد. برای این‌که این تفاوت را روشن‌تر ببینیم، می‌شود فهم انسانی را روی چهار ستون توضیح داد؛ چیزی که از دل کار چند فیلسوف بیرون کشیده‌ام:  

(نیگل و چالمرز: آگاهی و کیفیت تجربه-برنتانو و سرل: نیت‌مندی - هایدگر و مرلوپونتی: در جهان بودن و بدن‌مندی-ویتگنشتاین، آرنت، کاول و کریپکی: صورت زندگی، مسئولیت، دیگری و داوری)

🔅چهار ستون فهم:

۱. آگاهی – کیفیت بودن در جهان:
یعنی کیفیت بودن در یک لحظه.
فرض کنید شمعی همین‌جا روشن می‌کنیم. این شمع یک شدت نور فیزیکی دارد که می‌شود اندازه‌اش گرفت، اما کیفیت تجربه‌ی این نور برای هرکدام از ما فرق می‌کند:
برای یکی آرامش است، برای دیگری اضطراب، برای سومی یادآور یک سوگواری:این «چگونه‌بودن برای من» چیزی نیست که هوش مصنوعی کمترین نسبتی با آن داشته باشد. منظورم از  آگاهی همین کیفیت‌های غیر‌قابل‌سنجش است.

۲. نیت‌مندی – درباره‌بودن ذهن:
آگاهی همیشه «درباره‌ی چیزی» است. ما ذهن خالی نداریم. همیشه چیزی در ذهن ما هست: یک تصویر، یک ترس، یک برنامه، حتی یک امر تخیلی مثل اسب تک‌شاخ.  این جهت‌داری درونیِ ذهن، یعنی «موضوع» داشتن همیشگی، بخشی از فهم است. هوش مصنوعی فقط با الگوهای ورودی–خروجی کار می‌کند؛ دائم و همیشه «موضوعی» را زیست نمی‌کند، فقط پردازش می‌کند.

۳. جهان‌مندی و بدن‌مندی: آگاهی و نیت‌مندی ما در جهان کاشته شده‌. بدن، فضا، خطر، صدا، بو، تاریخچه‌ی حرکت در جهان… همه در فهم دخیل‌اند.

۴. صورت زندگی، مهارت و داوری:
فهم فقط تجربه‌ی درونی نیست؛ در مواجهه با دیگری به اوج می‌رسد. ما در صورت زندگی، در ارتباط با دیگری با داوری، توانایی دیدن از چشم دیگری، گفت‌وگو، مسئولیت‌پذیری است که «فهم» را به‌معنای کامل‌اش تجربه می‌کنیم.

✔️مثالی می‌زنم که در سفرهایم به #هند بارها تجربه‌اش کرده‌ام. در یکی از شلوغ‌ترین چهارراه‌های دهلی، اگر یک خودروی خودران فوق‌پیشرفته را رها کنید، تقریباً مطمئنم در اولین دقایق تصادف می‌کند. چون تا چراغ سبز می‌شود: از هر طرف همه نوع وسیله نقلیه و عابر و حتی حیوان می‌آید—ماشین سواری، کامیون، موتور، توک توک، ریکشا و ... راننده‌ها با نگاه‌کردن به چشم همدیگر و با واکنش‌های لحظه‌ای تصمیم می‌گیرند که چه کسی برود و چه کسی بایستد. قانون راهنمایی و رانندگی روی کاغذ یک چیزست؛ فهم موقعیت خودت در آن لحظه چیز دیگر. باید آن‌طور زیستن را تجربه‌کرده باشی تا بفهمی چطور از آن چهارراه به سلامت عبور کنی.

@simiagari
7👍61👏1🙏1
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 هوش‌مصنوعی و فلسفه در زندگی امروز #جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی جمع‌بندی-۱ 🔅آیا هوش مصنوعی فقط یک ابزار تازه است، یا دارد بنیادهای فهم و زیستن ما را جابه‌جا می‌کند؟ و اگر این جابه‌جایی واقعاً در حال رخ دادن است، باید از آن بترسیم، یا آن را…
🔸سیمیاگری🔸

هوش‌مصنوعی و فلسفه در زندگی امروز

#جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی

جمع‌بندی-۲

✍️
پس فهم انسانی یعنی:

✔️آگاهی + نیت‌مندی + بدن‌مندی/جهان‌مندی + صورت زندگی و داوری.

🔅چیزی‌ که با بودن_در_جهان رخ می‌دهد، نه صرفاً در مغز، و نه صرفاً در زبان. هوش مصنوعی هیچ‌کدام از این چهار ستون را در سطح تجربه‌ی زیسته ندارد. اما می‌تواند در رویه‌ی معنا طوری عمل کند که ما احساس کنیم «می‌فهمد» و اگر این را فراموش کنیم، ممکن است هوش مصنوعی را به مقامِ «مرجع» معتبر و حکیم بالا ببریم درحالی‌که یک سامانه‌ی آماری و الگوریتمی است که می‌تواند معنا تولید کند بدون این‌که بفهمد.
____________________________________
✔️و اما گام دوم:

صورت‌زندگی: جهان مشترک و صفحه‌ی‌ شخصی

🔅با کمی درنگ روی گام اول متوجه می‌شویم که ما می‌توانیم «معنای بدون فهم» داشته باشیم، اما «فهمِ بدون معنا» نداریم.

🔅یعنی آن چهار ستون فهم، در خلأ کار نمی‌کنند؛ در یک زمینه‌ی اجتماعی ریشه دارند. همان چیزی که ویتگنشتاین «صورت زندگی» می‌نامد.

🔅«معنا» بیرونی است و ما آن را در دلِ روابط انسانی و در یک جهان مشترک می‌سازیم: در خانواده، در کلاس، در محله، در خیابان، در نهادها، در بازی‌های زبانی روزمره.

🔅این معناها در اثر تکرار و کاربرد مداوم، آرام‌آرام به پیش‌فرض‌های سختِ ما تبدیل می‌شوند. پیش‌فرض‌ها به خودی خود چیز بدی نیستند؛ در واقع ما بدون آن‌ها اصلاً نمی‌توانیم زندگی کنیم. خطر آن‌جاست که یادمان برود برساخته‌ هستند و فکر کنیم «خودِ واقعیت»اند.

🔅حالا چه شده است؟ در چند دهه‌ی اخیر، یک صورت زندگیِ دیجیتال به جهان ما اضافه شده است؛ اول با شبکه‌های اجتماعی و حالا با سامانه‌های هوش مصنوعی. بنابراین اگر قبلا معیار معناداری این بود که:

آیا این حرف به رنجِ انسانی ربط دارد؟
آیا با جهان مشترک ما می‌خواند؟
آیا می‌توان درباره‌اش بحث کرد و پاسخ‌گو بود؟

🔅امروز، به‌تدریج معیارها دارد جابه‌جا می‌شود:

• دیده شد / نشد
• لایک خورد / نخورد
• بالا آمد / بالا نیامد
• ترند شد / نشد

معیارهایی که آرام‌آرام دارند تبدیل می‌شوند به پیش‌فرض‌های تازه‌ی معنا. نتیجه؟

جهان ما عملاً «دو لایه» شده است:

۱- جهانِ واقعیِ تن، خیابان، بدن، خطر، مواجهه‌ی رو‌در‌رو

۲- جهانِ الگوریتمیِ فیدها، امتیازها، رتبه‌ها، پیشنهادها

🔅ذهن ما در هر لحظه بین این دو جهان در رفت‌وآمد است. اگر به این دو لایه آگاه نباشیم، جهت‌گیریِ ذهن‌مان به‌جای «جهان مشترک» آرام‌آرام به «صفحه‌ی شخصی» می‌چرخد.

🔅پیامدهایش روشن است:

• افق جهانِ مشترک تکه‌تکه می‌شود. تایم‌لاین من و تو و نفر سوم، سه جهان معنایی متفاوت می‌سازند. زیر یک سقف زندگی می‌کنیم، اما هرکدام در جهان الگوریتمیِ خودمان شناوریم.

• معیار معناداری عوض می‌شود.
به‌جای درست/نادرست، عادلانه/ناعادلانه، عمیق/سطحی: معیار می‌شود: «پخش شد؟ وایرال شد؟ دیده شد؟»

• ضخامت تجربه زیسته در رابطه با دیگری نازک می‌شود. به‌جای چشم، سکوت، لرزش دست، مکث و فضای مواجهه با دیگری؛ با آواتار، نام کاربری و ایموجی‌اش سروکار داریم.
شکی نیست که رشد درونی و فهم ما در رابطه‌ی مستقیم با دیگری اتفاق می‌افتد، ولی حالا لایک کردن و واکنش‌نشان‌دادن لحظه‌ای جای آن را می‌گیرد.

🔅این یعنی صورت زندگی ما دارد روی یک صحنه‌ی جدید نیز بازی می‌کند و یک «عضو غیرانسانی» به جمع ما اضافه شده: الگوریتم.

@simiagari
🔸🔸🔸🔸
12👍2🙏1
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 هوش‌مصنوعی و فلسفه در زندگی امروز #جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی جمع‌بندی-۲ ✍️پس فهم انسانی یعنی: ✔️آگاهی + نیت‌مندی + بدن‌مندی/جهان‌مندی + صورت زندگی و داوری. 🔅چیزی‌ که با بودن_در_جهان رخ می‌دهد، نه صرفاً در مغز، و نه صرفاً در زبان. هوش…
🔸سیمیاگری🔸

هوش‌مصنوعی و فلسفه در زندگی امروز

#جستارهای_فلسفه_و_هوش‌_مصنوعی

جمع‌بندی–۳

✔️ ۳. لولاها: پیش‌فرض‌های ناپرسیده در عصر الگوریتم

✍️ تا این‌جا دو گام برداشتیم:

۱) شکاف تازه بین «گفتن» و «فهمیدن»

۲) صورت‌زندگی: جهان مشترک و صفحه‌ی شخصی

حالا می‌خواهیم لایه‌ی عمیق‌تری را ببینیم؛ خودِ شک‌کردن، پرسیدن و اعتمادکردن، روی بنیادهایی تکیه می‌کنند که معمولاً هرگز زیر سؤال‌شان نمی‌بریم. ویتگنشتاین در در باب یقین به این لایه می‌گوید: «لولاها».
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅 لولاها یعنی چه؟

ویتگنشتاین تعریف رسمی نمی‌دهد؛ به‌جایش مثال می‌زند تا تصویر روشن شود: مثال‌هایی که نشان می‌دهند هیچ شک و پرسشی در خلأ شکل نمی‌گیرد. هر بار چیزی را زیر سؤال می‌بریم، بر چیزهایی تکیه می‌کنیم که همان لحظه موضوع شک نیستند. این‌ها پیش‌فرض‌های ناپرسیده‌ی زندگی‌اند؛ یقین‌های بی‌دلیلِ زیسته.

🔅چیزهایی از جنس:
«زمین هست.»
«من دست دارم.»
«دیگران بدن دارند و سوژه‌اند.»
«زبان کار می‌کند.»
«تقویم کمابیش درست است.»

این‌ها گزاره‌های علمی نیستند که برایشان آزمایش طراحی کنیم؛ اگر برداشته شوند، نه‌فقط پاسخ‌ها که خودِ سؤال‌ها هم فرو می‌ریزد.
این همان لولاست: چیزی که "در" را نگه می‌دارد تا اصلاً امکان باز و بسته‌شدن داشته باشد.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅لولاها از اول هم فقط درون سر ما نبودند

لولاها هیچ‌وقت صرفاً در ذهن فرد نبودند؛ همیشه در دل عمل مشترک، در رابطه با دیگران، ابزارها و نهادها ریشه داشته‌اند.

وقتی می‌گوییم «امروز سه‌شنبه است»، این یقین نتیجه‌ی یک محاسبه‌ی درونی نیست؛ به تقویم، قراردادهای مشترک، نظام اداری و آموزشی، و حتی موبایل وصل است.
وقتی راه را پیدا می‌کنیم، به نقشه، تابلوهای جاده یا رهگذر تکیه می‌کنیم.
حتی «زمین گرد است» برای کودک نتیجه‌ی اعتماد به معلم و کتاب است، نه استدلال شخصی.

یعنی لولاها همیشه تا حدی گسترش‌یافته و بیرونی بوده‌اند؛ در تقویم و نقشه و نهاد و رابطه‌ی انسانی جا داشته‌اند، نه فقط در مغزِ فرد.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻

🔅با هوش‌مصنوعی چه چیزی عوض می‌شود؟

مهاجرت آرام لولاها

با ورود هوش مصنوعی، معجزه‌ای رخ نداده که یقین‌های درونی ناگهان بیرونی شوند؛ آن‌چه عوض شده، مقصدِ این تکیه‌کردن‌هاست.

قبلاً برای فهمیدن تاریخ، به تقویم کاغذی نگاه می‌کردیم؛
امروز تقویم ابری و دستیار صوتی.

قبلاً برای مسیر، از رهگذر می‌پرسیدیم یا نقشه باز می‌کردیم؛
امروز Google Maps تصمیم می‌گیرد کجا بپیچیم.

قبلاً برای فهمیدن یک مسئله، به معلم یا متخصص مراجعه می‌کردیم؛
امروز موتور جست‌وجو یا مدل زبانی پاسخ آماده می‌دهد.

سازوکار همان است: تکیه بر چیزی بیرون از خود.
اما این «بیرون»، آرام‌آرام از جهان بدن‌ها و رابطه‌های رو‌در‌رو به سمت مدل‌ها، سرورها و الگوریتم‌ها مهاجرت می‌کند.

⸻⸻⸻⸻⸻⸻

🔅پیامدهای این مهاجرت:

اعتمادِ عددی، رابطه‌ی نازک، مسئولیتِ محو

این تغییر، فقط تکنیکی نیست؛ پیامدهای وجودی و اخلاقی دارد:

اعتماد
از تکیه بر نگاه و ریسکِ آسیب‌پذیری، تبدیل می‌شود به اعتماد به امتیاز و پیش‌بینی: ۴٫۹ ستاره، درصد خطا، رتبه‌ی سامانه.

رابطه
از مواجهه‌ی تن‌به‌تن، به تعامل با یک رابط بی‌چهره‌ی آماری تبدیل می‌شود؛ جایی که داشبورد و نوتیفیکیشن جای مکث و نگاه را می‌گیرند.

مسئولیت
اگر معلم اشتباه کند، می‌توان از او توضیح خواست.
اما اگر GPS گمراه کند یا مدل زبانی خطا بدهد، چه کسی پاسخ‌گوست؟ شرکت؟ برنامه‌نویس؟ «داده‌ها»؟
مسئولیت پخش می‌شود و در مهِ تکنیک و محاسبه محو.

در همین رفت‌وآمد است که اخلاق هم جابه‌جا می‌شود:
از «به‌رسمیت‌شناختنِ دیگری» به سمت «کارایی خروجی».
تا وقتی سیستم کار می‌کند، چیزی نگران‌مان نمی‌کند.

⸻⸻⸻⸻⸻⸻

🔅 پرسشی که در دل این تغییر آرام سر برمی‌آورد:

وقتی می‌گویم لولاها در حال مهاجرت‌اند، یعنی پایه‌های ناپرسیده‌ی اعتماد و عمل از جهانِ بدن‌ها و رابطه‌ها به جهانِ مدل‌ها و فیدها و امتیازها سرازیر می‌شوند.

مسئله فقط جابه‌جایی لولاها نیست؛
به‌نظر می‌رسد صحنه‌ی بازی آرام‌آرام تغییر می‌کند.

یقین‌هایی که زمانی در جهانِ بدن‌ها و نهادهای انسانی کاشته بودند، اکنون در سامانه‌ها و مدل‌های آماری جا می‌گیرند.
اعتماد به امتیاز نزدیک می‌شود.
رابطه نازک‌تر می‌شود.
و پایه‌های عمل روزمره، در سکوت، جای تازه‌ای پیدا می‌کنند.

و در دل همین تغییر آرام است که پرسش مهمی سربرمی‌آورد:

وقتی صحنه عوض شود، آیا جهانِ ما و بنیادهای فهم‌مان هم عوض
نمی‌شود؟

@simiagari
🔸🔸🔸🔸
6🙏1