سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 ✨ناتوانی در اندیشیدن! «الفِ» گریزان - شماره (۸) #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی 🔅ما معمولاً فکر میکنیم معنی کلمهها در فرهنگنامهها تعیین شده. ولی ویتگنشتاین میگوید؛ معنا، جایی بیرون از کتابها در خودِ زندگی روزمره، جان میگیرد؛ وقتی که داریم…
🔸سیمیاگری🔸
✨ناتوانی در روایتِ خود!
«الفِ» گریزان - شماره (۹)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅وقتی شکل زندگی ما طوری سازمان پیدا کرده که؛ نمیتوانیم تجربهی زیستهی خودمان را به زبان بیاوریم، «تفکر» نابود میشود. زبان، بدون روایت تجربهی اصیل، صرفاً بازتولیدِ صداهاست. همانطور که قبلا گفتیم تفکر گفت و گوی خاموش با خودمان است؛ مثل حرف زدن با یک نفر دیگر. وقتی دارید با خودتان فکر میکنید، انگار دو نفر در ذهنتان باهم بحث میکنند. مثلاً: "باید امروز ورزش کنم." / "اما خستهام... فردا انجامش میدم!" این گفتوگوی درونی، فقط یک مکالمهٔ ساده نیست، *شرطِ اولِ فکر کردن* است!» اگر نتوانیم قصهٔ خودمان را بگوییم، نمیتوانیم فکر کنیم و در نهایت نمیتوانیم یک متفکر باشیم.
🔅اما این حرفزدن یا دیالوگ با خود و دیگران، از کجا میآید؟ از #زبان! ما فقط با کلمههایی که بلدیم، میتوانیم فکر کنیم. چه ارتباطی با روایت دارد؟ اگر نتوانیم خودمان را روایت کنیم نمیتوانیم شرایط خودمان را تحلیل کنیم و در صورت لزوم تغییرش بدهیم. وقتی نمیتوانیم یک چیز را با کلماتِ دقیق بیان کنیم، عملاً نمیتوانیم دربارهاش فکر بکنیم. مثلا: کسی که کلمهٔ "اضطراب" را نمیشناسد، فقط میگوید: "احساس بدی دارم." اما با شناخت این مفهوم، میتواند تامل و فکر کند: آیا اضطرابِ من ساختگیست یا واقعی؟
🔅امکانِ روایت و امکانِ تفکر وابسته به "شکل زندگی"ِ خاصِ ماست ما درون یک شکل زندگی و بسته به کلیشهها و قوانیناش با زبان خاص و بازیهایاش، دنیا و زندگیمان را میسازیم یا برایمان ساخته میشود. مثلا: اگر درون شکل زندگیای زیست کنیم که "اضطراب" را نشانهٔ ضعف و ترس و ناتوانی میدانند، گفتوگوی درونی ناخودآگاه ما پر از سرزنش است ."باز هم ترسیدی!" اما اگر در شکل زندگیای باشیم که اضطراب را طبیعی میداند، گفتوگوی درونیمان ممکن است این باشد: "بدنات داره بهت هشدار میده... گوش کن."
🔅بنابراین وقتی میگوییم: فکر کردن یک گفتوگوی خاموش است، یعنی این گفتوگو؛ از کلیشهها، قواعد نانوشته و نوشتهی جامعه و فرهنگِ متعلق به یک شکل زندگی خاص، ارزش و اعتبار میگیرد. باز به طور مثال؛ اگر آن شکل زندگی با ابزارهای زبانی که در اختیار دارد واژهٔ "سوگ" را بشناسد و مراحل آن را تحلیل کند تفاوت دارد با وقتی که آگاهی به واژهی سوگ و مراحلاش در آن شکل زندگی غایب است. در این صورت فرد دچار سوگ، ماههای طولانی درگیر مراحل آن است و فقط بلدست بگوید: "احساس بدی دارم."
🔅میزانِ آگاهی به نوعِ شکل زندگیای که درون آن پرتاب شدهایم، میزان قدرت ما را نسبت به دادههای بیرونی چه الگوریتم ماشینی باشد و چه کلیشههای فرهنگی و ...تعیین میکند. تصور کنید دو نفر در یک موقعیت مشابه، درون یک شکل زندگیِ یکسانِ اقتدارگرا هستند: نفر اول؛ (ناآگاه به نوعِ شکل زندگیاش): "همیشه حق با رئیسام است. من مقصرم!" نفر دوم (آگاه به نوعِ شکل زندگی اش):"واقعاً تقصیر من بود یا سیستم مشکل دارد؟ شکل زندگی ما، مثل هوایی است که نفس میکشیم، اگر نسبت به آن آگاه نباشیم میتواند ما را خفه کند.
🔅شکل زندگیِ آگاهانه؛ همان شکل زندگی اصیلست که در آن، نسبت به بازیهای زبانیات حساس هستی، در موردشان فکر میکنی و میخواهی بشناسی و بفهمی چه کلمهها و کلیشههایی، ناخودآگاه ذهنات را میچرخانند و سعی میکنی دیالوگ درونیات را همواره از نو بسازی (مثلاً به جای "من شکستخوردهام" بگویی: "این تجربه من را متوجه فلان چیز کرد". فرق است بین این که مدام ندای درونیِ خاموشی گوشزد کند؛ جامعه/خانواده/سیستم اینطور و آن طور میخواهد! با وقتی که آگاهانه دنبال این باشیم کلیشهها را خنثی کنیم و معناهای جدید برای زندگی بسازیم یا تاثیرگذار باشیم و معنای یک موقعیت را عوض کنیم. در شکل زندگیهای اقتدارگرا، خودِ فکر کردن یک عمل سیاسی است!
🔅کسی که میتواند به شکل زندگیاش فکر کند، میتواند روایت پیچیدهای از زندگی خود بسازد و بسیار کم تحت تأثیر کلیشههاست و روایتِ تحمیلیِ و یکسانِ قدرت را نمیپذیرد که برای همهی افراد جامعه روایتی یکسان از طرز زندگی و بودن در جهان میسازد. با الهام از #دلوز و #گتاری باید گفت که؛ "شکل زندگی" مثل یک ماشین است؛ یا شما آن را از نو بازآفرینی میکنید یا آن ماشین شما را میسازد!
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
✨ناتوانی در روایتِ خود!
«الفِ» گریزان - شماره (۹)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅وقتی شکل زندگی ما طوری سازمان پیدا کرده که؛ نمیتوانیم تجربهی زیستهی خودمان را به زبان بیاوریم، «تفکر» نابود میشود. زبان، بدون روایت تجربهی اصیل، صرفاً بازتولیدِ صداهاست. همانطور که قبلا گفتیم تفکر گفت و گوی خاموش با خودمان است؛ مثل حرف زدن با یک نفر دیگر. وقتی دارید با خودتان فکر میکنید، انگار دو نفر در ذهنتان باهم بحث میکنند. مثلاً: "باید امروز ورزش کنم." / "اما خستهام... فردا انجامش میدم!" این گفتوگوی درونی، فقط یک مکالمهٔ ساده نیست، *شرطِ اولِ فکر کردن* است!» اگر نتوانیم قصهٔ خودمان را بگوییم، نمیتوانیم فکر کنیم و در نهایت نمیتوانیم یک متفکر باشیم.
🔅اما این حرفزدن یا دیالوگ با خود و دیگران، از کجا میآید؟ از #زبان! ما فقط با کلمههایی که بلدیم، میتوانیم فکر کنیم. چه ارتباطی با روایت دارد؟ اگر نتوانیم خودمان را روایت کنیم نمیتوانیم شرایط خودمان را تحلیل کنیم و در صورت لزوم تغییرش بدهیم. وقتی نمیتوانیم یک چیز را با کلماتِ دقیق بیان کنیم، عملاً نمیتوانیم دربارهاش فکر بکنیم. مثلا: کسی که کلمهٔ "اضطراب" را نمیشناسد، فقط میگوید: "احساس بدی دارم." اما با شناخت این مفهوم، میتواند تامل و فکر کند: آیا اضطرابِ من ساختگیست یا واقعی؟
🔅امکانِ روایت و امکانِ تفکر وابسته به "شکل زندگی"ِ خاصِ ماست ما درون یک شکل زندگی و بسته به کلیشهها و قوانیناش با زبان خاص و بازیهایاش، دنیا و زندگیمان را میسازیم یا برایمان ساخته میشود. مثلا: اگر درون شکل زندگیای زیست کنیم که "اضطراب" را نشانهٔ ضعف و ترس و ناتوانی میدانند، گفتوگوی درونی ناخودآگاه ما پر از سرزنش است ."باز هم ترسیدی!" اما اگر در شکل زندگیای باشیم که اضطراب را طبیعی میداند، گفتوگوی درونیمان ممکن است این باشد: "بدنات داره بهت هشدار میده... گوش کن."
🔅بنابراین وقتی میگوییم: فکر کردن یک گفتوگوی خاموش است، یعنی این گفتوگو؛ از کلیشهها، قواعد نانوشته و نوشتهی جامعه و فرهنگِ متعلق به یک شکل زندگی خاص، ارزش و اعتبار میگیرد. باز به طور مثال؛ اگر آن شکل زندگی با ابزارهای زبانی که در اختیار دارد واژهٔ "سوگ" را بشناسد و مراحل آن را تحلیل کند تفاوت دارد با وقتی که آگاهی به واژهی سوگ و مراحلاش در آن شکل زندگی غایب است. در این صورت فرد دچار سوگ، ماههای طولانی درگیر مراحل آن است و فقط بلدست بگوید: "احساس بدی دارم."
🔅میزانِ آگاهی به نوعِ شکل زندگیای که درون آن پرتاب شدهایم، میزان قدرت ما را نسبت به دادههای بیرونی چه الگوریتم ماشینی باشد و چه کلیشههای فرهنگی و ...تعیین میکند. تصور کنید دو نفر در یک موقعیت مشابه، درون یک شکل زندگیِ یکسانِ اقتدارگرا هستند: نفر اول؛ (ناآگاه به نوعِ شکل زندگیاش): "همیشه حق با رئیسام است. من مقصرم!" نفر دوم (آگاه به نوعِ شکل زندگی اش):"واقعاً تقصیر من بود یا سیستم مشکل دارد؟ شکل زندگی ما، مثل هوایی است که نفس میکشیم، اگر نسبت به آن آگاه نباشیم میتواند ما را خفه کند.
🔅شکل زندگیِ آگاهانه؛ همان شکل زندگی اصیلست که در آن، نسبت به بازیهای زبانیات حساس هستی، در موردشان فکر میکنی و میخواهی بشناسی و بفهمی چه کلمهها و کلیشههایی، ناخودآگاه ذهنات را میچرخانند و سعی میکنی دیالوگ درونیات را همواره از نو بسازی (مثلاً به جای "من شکستخوردهام" بگویی: "این تجربه من را متوجه فلان چیز کرد". فرق است بین این که مدام ندای درونیِ خاموشی گوشزد کند؛ جامعه/خانواده/سیستم اینطور و آن طور میخواهد! با وقتی که آگاهانه دنبال این باشیم کلیشهها را خنثی کنیم و معناهای جدید برای زندگی بسازیم یا تاثیرگذار باشیم و معنای یک موقعیت را عوض کنیم. در شکل زندگیهای اقتدارگرا، خودِ فکر کردن یک عمل سیاسی است!
🔅کسی که میتواند به شکل زندگیاش فکر کند، میتواند روایت پیچیدهای از زندگی خود بسازد و بسیار کم تحت تأثیر کلیشههاست و روایتِ تحمیلیِ و یکسانِ قدرت را نمیپذیرد که برای همهی افراد جامعه روایتی یکسان از طرز زندگی و بودن در جهان میسازد. با الهام از #دلوز و #گتاری باید گفت که؛ "شکل زندگی" مثل یک ماشین است؛ یا شما آن را از نو بازآفرینی میکنید یا آن ماشین شما را میسازد!
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
👍11❤2
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 ✨ناتوانی در روایتِ خود! «الفِ» گریزان - شماره (۹) #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی 🔅وقتی شکل زندگی ما طوری سازمان پیدا کرده که؛ نمیتوانیم تجربهی زیستهی خودمان را به زبان بیاوریم، «تفکر» نابود میشود. زبان، بدون روایت تجربهی اصیل، صرفاً بازتولیدِ…
سیمیاگری🔸
✨«زندگی انسان فقط وقتی معنا پیدا میکند که قابل روایت شود.» #آرنت
«الفِ» گریزان - شماره (۱۰)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
✍️چرا روایت مهم است؟ تصور کنید زندگی شما مثل یک کتاب است. اگر نتوانید داستان آن را تعریف کنید، انگار این کتاب فقط صفحههای سفید دارد. ما انسانها زمانی میتوانیم فکر کنیم، که بتوانیم روایت کنیم. تفکر بدون زبان و بدون روایت، خاموش میماند. اما روایت هم وقتی اصیل است که برآمده از زندگیای باشد که تجربهاش کردهایم—نه صرفاً تکرار صداها یا کلمات دیگران.
🔅#هانا_آرنت، فیلسوف برجسته، معتقدست که ما از طریق روایت کردن زندگیمان، به آن معنا میدهیم. روایت، فقط گفتن یک داستان نیست؛ راهیست برای اینکه خودمان را بشناسیم و در دنیای دیگران «ظهور» کنیم، یعنی خودمان را نشان دهیم. اما اگر نتوانیم خودمان را روایت کنیم چه؟
🔅خود، چیزی نیست جز توانایی ما برای روایت آنچه زیستهایم. اگر این توان را از دست بدهیم، در دنیای حاضر، فقط یک «کاربر بیاراده» باقی میمانیم، نه یک انسان. #آرنت میگوید؛ بدترین فجایع تاریخ، مثل توجیه شرّ٫از ناتوانی در تفکر به وجود آمدهاند. مردم در دورانهای تاریک تاریخ، معمولاً میدانند چه رخ میدهد، اما دیگر از خود نمیپرسند: «آیا این کار درست است؟» آن مکث درونی، آن گفتوگوی خاموش با خود، همان جاییست که اخلاق زاده میشود. لحظهای که در سکوت با خودمان حرف میزنیم و انتخابهایمان را میسنجیم.
🔅بنابراین در جهانی که ماشینها مینویسند، حرف میزنند و تصمیم میگیرند، پرسش اصلی این نیست که آیا آنها میتوانند فکر کنند، بلکه این است: آیا ما هنوز میتوانیم در میان انبوه روایتهای از پیشساخته، صدای درونی خود را بشنویم؟
🔅#میشل_فوکو میگوید؛ داستان زندگی ما تحت تأثیر قدرت شکل میگیرد. او میگوید که «ما» چیزی از پیش تعیینشده نیستیم بلکه برساختهی قدرت و گفتمانایم. زبان، میل، بدن و حتی فکر کردنمان، درون سازوکارهایی شکل میگیرد که اغلب از آنها آگاه نیستیم. اما #فوکو یک امید هم به ما میدهد: ما میتوانیم با «مراقبت از خود» در برابر این فشارها مقاومت کنیم. مراقبت از خود؛ یعنی با نوشتن، فکر کردن و تجربه کردن، زندگی زیستهی خودمان را روایتمند کنیم. به عبارتی یعنی سوژه شدن، نه از راه فرمانبرداری، بلکه از راه تربیت اخلاقی خویش.
🔅البته فوکو روایت را، نه برای کشف حقیقتی درونی، بلکه برای ساختن سبک زندگی اخلاقی لازم میداند. او میپرسد؛ چگونه میتوان نوعی رابطهی زیباشناختی با زندگی خود برقرار کرد؟ مراقبت از خود، یک پروژه اخلاقی است. و ما با کار کردن بر روی خود، میتوانیم سوژهای آگاه، مسئول و مستقل شویم. و روایت، یکی از ابزارهای اصلی این کار و تمرینیست برای زیستن آگاهانه.
🔅اما در جهانی که الگوریتمها برای ما تصمیم میگیرند که چه ببینیم، چه بخوانیم و حتی چه احساسی داشته باشیم، آیا هنوز میتوانیم روایت خودمان را بنویسیم؟ اگر نتوانیم تجربههایمان را با زبان خودمان تعریف کنیم، میتوانیم فکر کنیم؟ اگر گفتوگوی درونی خاموش شود، آیا چیزی از انسانیت ما باقی میماند؟
این سؤالها فقط پرسش فلسفی نیستند؛ بلکه دعوتیاند برای اینکه لحظهای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: «داستان زندگی من چیست؟ آیا من آن را مینویسم یا دیگران برایم مینویسند؟»
🔅از نظر آرنت، ما انسانها تنها در روایت است که #ظهور مییابیم. "ظهور" مفهومی محوری در اندیشهی اوست و تفکر در نگاه او، مهارتی شناختی یا محاسباتی نیست، بلکه یک کنش اخلاقی است؛ یک مکث درونی برای داوری پیش از عمل. مکالمهای درونی برای سنجیدن و مسئول بودن. در این معنا، روایتپذیر کردن تجربههای ما، نه فقط یک «بیان شخصی» بلکه یک ضرورت اخلاقی و سیاسی است. ما فقط وقتی در حضور دیگران، از طریق زبان و عمل، خودمان را نشان میدهیم، واقعاً «انسان» میشویم. این «ظهور» فقط با کلمات روزمره اتفاق نمیافتد؛ بلکه وقتی زندگیمان را به یک داستان معنادار تبدیل میکنیم، رخ میدهد. ظهور، نیازمند روایتپذیر شدن زندگی است. زندگیای که قابل گفتن باشد.
🔅اگر قدرت، شکلِ زندگی را – حتی باورها و کلیشههای فرهنگی را – از طریقِ کنترلِ زبان و روایت بازطراحی میکند، روایت، امکانی برای اندیشیدن است و پرسیدن این سوال از خود که آیا در جهان رسانهها، الگوریتمها، و روایتهای پیشساخته—هنوز مجالی برای اندیشیدن، برای مقاومت، برای زیستن مانند انسان وجود دارد؟
🔅روایت، راهیست برای مقاومتِ خُرد و نافرمانی روزمره. و تفکر، چیزی بیشتر از حل مسئله یا تولید محتواست. مقاومت روزمرهست در برابر قدرتهای کنترلگر. گفتوگوییست که حین روایت، ما را به خودمان وصل میکند و تمرینیست برای ساختن راه گریز به سمت آزادی.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
✨«زندگی انسان فقط وقتی معنا پیدا میکند که قابل روایت شود.» #آرنت
«الفِ» گریزان - شماره (۱۰)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
✍️چرا روایت مهم است؟ تصور کنید زندگی شما مثل یک کتاب است. اگر نتوانید داستان آن را تعریف کنید، انگار این کتاب فقط صفحههای سفید دارد. ما انسانها زمانی میتوانیم فکر کنیم، که بتوانیم روایت کنیم. تفکر بدون زبان و بدون روایت، خاموش میماند. اما روایت هم وقتی اصیل است که برآمده از زندگیای باشد که تجربهاش کردهایم—نه صرفاً تکرار صداها یا کلمات دیگران.
🔅#هانا_آرنت، فیلسوف برجسته، معتقدست که ما از طریق روایت کردن زندگیمان، به آن معنا میدهیم. روایت، فقط گفتن یک داستان نیست؛ راهیست برای اینکه خودمان را بشناسیم و در دنیای دیگران «ظهور» کنیم، یعنی خودمان را نشان دهیم. اما اگر نتوانیم خودمان را روایت کنیم چه؟
🔅خود، چیزی نیست جز توانایی ما برای روایت آنچه زیستهایم. اگر این توان را از دست بدهیم، در دنیای حاضر، فقط یک «کاربر بیاراده» باقی میمانیم، نه یک انسان. #آرنت میگوید؛ بدترین فجایع تاریخ، مثل توجیه شرّ٫از ناتوانی در تفکر به وجود آمدهاند. مردم در دورانهای تاریک تاریخ، معمولاً میدانند چه رخ میدهد، اما دیگر از خود نمیپرسند: «آیا این کار درست است؟» آن مکث درونی، آن گفتوگوی خاموش با خود، همان جاییست که اخلاق زاده میشود. لحظهای که در سکوت با خودمان حرف میزنیم و انتخابهایمان را میسنجیم.
🔅بنابراین در جهانی که ماشینها مینویسند، حرف میزنند و تصمیم میگیرند، پرسش اصلی این نیست که آیا آنها میتوانند فکر کنند، بلکه این است: آیا ما هنوز میتوانیم در میان انبوه روایتهای از پیشساخته، صدای درونی خود را بشنویم؟
🔅#میشل_فوکو میگوید؛ داستان زندگی ما تحت تأثیر قدرت شکل میگیرد. او میگوید که «ما» چیزی از پیش تعیینشده نیستیم بلکه برساختهی قدرت و گفتمانایم. زبان، میل، بدن و حتی فکر کردنمان، درون سازوکارهایی شکل میگیرد که اغلب از آنها آگاه نیستیم. اما #فوکو یک امید هم به ما میدهد: ما میتوانیم با «مراقبت از خود» در برابر این فشارها مقاومت کنیم. مراقبت از خود؛ یعنی با نوشتن، فکر کردن و تجربه کردن، زندگی زیستهی خودمان را روایتمند کنیم. به عبارتی یعنی سوژه شدن، نه از راه فرمانبرداری، بلکه از راه تربیت اخلاقی خویش.
🔅البته فوکو روایت را، نه برای کشف حقیقتی درونی، بلکه برای ساختن سبک زندگی اخلاقی لازم میداند. او میپرسد؛ چگونه میتوان نوعی رابطهی زیباشناختی با زندگی خود برقرار کرد؟ مراقبت از خود، یک پروژه اخلاقی است. و ما با کار کردن بر روی خود، میتوانیم سوژهای آگاه، مسئول و مستقل شویم. و روایت، یکی از ابزارهای اصلی این کار و تمرینیست برای زیستن آگاهانه.
🔅اما در جهانی که الگوریتمها برای ما تصمیم میگیرند که چه ببینیم، چه بخوانیم و حتی چه احساسی داشته باشیم، آیا هنوز میتوانیم روایت خودمان را بنویسیم؟ اگر نتوانیم تجربههایمان را با زبان خودمان تعریف کنیم، میتوانیم فکر کنیم؟ اگر گفتوگوی درونی خاموش شود، آیا چیزی از انسانیت ما باقی میماند؟
این سؤالها فقط پرسش فلسفی نیستند؛ بلکه دعوتیاند برای اینکه لحظهای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: «داستان زندگی من چیست؟ آیا من آن را مینویسم یا دیگران برایم مینویسند؟»
🔅از نظر آرنت، ما انسانها تنها در روایت است که #ظهور مییابیم. "ظهور" مفهومی محوری در اندیشهی اوست و تفکر در نگاه او، مهارتی شناختی یا محاسباتی نیست، بلکه یک کنش اخلاقی است؛ یک مکث درونی برای داوری پیش از عمل. مکالمهای درونی برای سنجیدن و مسئول بودن. در این معنا، روایتپذیر کردن تجربههای ما، نه فقط یک «بیان شخصی» بلکه یک ضرورت اخلاقی و سیاسی است. ما فقط وقتی در حضور دیگران، از طریق زبان و عمل، خودمان را نشان میدهیم، واقعاً «انسان» میشویم. این «ظهور» فقط با کلمات روزمره اتفاق نمیافتد؛ بلکه وقتی زندگیمان را به یک داستان معنادار تبدیل میکنیم، رخ میدهد. ظهور، نیازمند روایتپذیر شدن زندگی است. زندگیای که قابل گفتن باشد.
🔅اگر قدرت، شکلِ زندگی را – حتی باورها و کلیشههای فرهنگی را – از طریقِ کنترلِ زبان و روایت بازطراحی میکند، روایت، امکانی برای اندیشیدن است و پرسیدن این سوال از خود که آیا در جهان رسانهها، الگوریتمها، و روایتهای پیشساخته—هنوز مجالی برای اندیشیدن، برای مقاومت، برای زیستن مانند انسان وجود دارد؟
🔅روایت، راهیست برای مقاومتِ خُرد و نافرمانی روزمره. و تفکر، چیزی بیشتر از حل مسئله یا تولید محتواست. مقاومت روزمرهست در برابر قدرتهای کنترلگر. گفتوگوییست که حین روایت، ما را به خودمان وصل میکند و تمرینیست برای ساختن راه گریز به سمت آزادی.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
❤8👍8
🔸سیمیاگری🔸
✨گریزی به روزمرهگی_۳
«همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!»
امروز صبح مثل همیشه با هیجان برای نوشتن بیدار شدم، اما اینترنت خانه تمام شده بود. هاتاسپات کردم، گوشی داغ کرد و از کار افتاد. قرار بود من بروم دنبال همکارها، ماشینهایشان تعمیرگاه بود، اما ماشینم روشن نشد، با عجله از پارکینگ میرفتم بالا بهشان خبر بدهم که آسانسور گیر کرد، بعد از خلاصی از مهلکه، بالاخره بهشان خبر دادم باید ماشین بگیریم اما اسنپها لغو میکردند…من ماندم خانه دورکاری و به محض اینکه موفق شدم اینترنت خانه را وصل کنم برق رفت!
مودم از کار افتاد و باز من ماندم و چرخهی هاتاسپات و تب گوشی...
چرخههای تکرار، زخمهای کهنه را تازه میکنند. چرا برای سادهترین کار باید از دیوار فیلترینگ بگذرم؟ چرا هر کاری در این مملکت شبیه نفس کشیدن در هوای دزدیدهشده است؟
وضعیتمان طوری شده که دیگر مرزی میان خنده و گریه نیست. پیشترها، بین فاجعه و شوخی فاصلهای بود؛ خبری از فساد یا ویرانی میآمد و بعد جوکهایی ساخته میشدند تا در طنزی سیاه به خرابکاریها اعتراض کنند.
این روزها اما فاصلهای در کار نیست: آب هست، برق نیست؛ برق هست، هوا نیست؛ دریاچهها دارند جان میدهند، خانه از پایبست ویران است؛ و هر روز، زنجیرهی این خرابیهای فاجعهبار، از زاویهای تازه به بحرانها و تنشهای شدید سیاسی گره میخورد که برای خودش جوک تراژیک دیگری است.
همهچیز همانقدر خندهدارست که هولناک. نمیدانی باید بخندی یا گریه کنی، چون هر دو همزمان رخ میدهد فاجعه همانقدر شبیه شوخی است که شوخی به فاجعه.
بنابراین مثل تمام برهههای حساس تاریخ، این بار درون چرخهی شوخی_فاجعه گیر افتادهایم، دارند همدیگر را تولید میکنند؛ مثل دو آینه روبهرو که تصویرشان تا بینهایت تکثیر میشود. حتی جنگ هم تمام نشد، طوری متوقف شد که اگر دلش خواست دوباره تکرار شود. مثل شطرنجی که قرارست به زودی همهی مهرههایش برگردند به همان چیدمان اول، انگار هیچ دستی بازی نشده…
نسخهی کامل این روایت را اینجا بخوانید.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
✨گریزی به روزمرهگی_۳
«همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!»
امروز صبح مثل همیشه با هیجان برای نوشتن بیدار شدم، اما اینترنت خانه تمام شده بود. هاتاسپات کردم، گوشی داغ کرد و از کار افتاد. قرار بود من بروم دنبال همکارها، ماشینهایشان تعمیرگاه بود، اما ماشینم روشن نشد، با عجله از پارکینگ میرفتم بالا بهشان خبر بدهم که آسانسور گیر کرد، بعد از خلاصی از مهلکه، بالاخره بهشان خبر دادم باید ماشین بگیریم اما اسنپها لغو میکردند…من ماندم خانه دورکاری و به محض اینکه موفق شدم اینترنت خانه را وصل کنم برق رفت!
مودم از کار افتاد و باز من ماندم و چرخهی هاتاسپات و تب گوشی...
چرخههای تکرار، زخمهای کهنه را تازه میکنند. چرا برای سادهترین کار باید از دیوار فیلترینگ بگذرم؟ چرا هر کاری در این مملکت شبیه نفس کشیدن در هوای دزدیدهشده است؟
وضعیتمان طوری شده که دیگر مرزی میان خنده و گریه نیست. پیشترها، بین فاجعه و شوخی فاصلهای بود؛ خبری از فساد یا ویرانی میآمد و بعد جوکهایی ساخته میشدند تا در طنزی سیاه به خرابکاریها اعتراض کنند.
این روزها اما فاصلهای در کار نیست: آب هست، برق نیست؛ برق هست، هوا نیست؛ دریاچهها دارند جان میدهند، خانه از پایبست ویران است؛ و هر روز، زنجیرهی این خرابیهای فاجعهبار، از زاویهای تازه به بحرانها و تنشهای شدید سیاسی گره میخورد که برای خودش جوک تراژیک دیگری است.
همهچیز همانقدر خندهدارست که هولناک. نمیدانی باید بخندی یا گریه کنی، چون هر دو همزمان رخ میدهد فاجعه همانقدر شبیه شوخی است که شوخی به فاجعه.
بنابراین مثل تمام برهههای حساس تاریخ، این بار درون چرخهی شوخی_فاجعه گیر افتادهایم، دارند همدیگر را تولید میکنند؛ مثل دو آینه روبهرو که تصویرشان تا بینهایت تکثیر میشود. حتی جنگ هم تمام نشد، طوری متوقف شد که اگر دلش خواست دوباره تکرار شود. مثل شطرنجی که قرارست به زودی همهی مهرههایش برگردند به همان چیدمان اول، انگار هیچ دستی بازی نشده…
نسخهی کامل این روایت را اینجا بخوانید.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
Telegraph
همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!
امروز صبح جهان با من شوخیاش گرفته بود، بدون هشدار، مرزها را به هم ریخت تا نسخهای نمایشی از وضعیتِ کُمدی_تراژیکِ این روزهای سرزمین را، برایم اجرا کند. مثل همیشه رأس ساعت پنج با هیجان و انرژی زیاد برای نوشتن بیدار شدم، هنوز سایهی شب روی پنجرهها بود، تاریکی…
❤10👌1
Forwarded from زنده باد فلسفه! | مسعود زنجانی
فردا شب برای لایو معرفی دورهٔ جدید در خدمت دوست عزیزم دکتر مژگان خلیلی خواهم بود که تجربهٔ چندین سفر به ژاپن داشته و میتوانیم از نگاه جستجوگر و روشنگرش بسیار بهره ببریم و با علاقه و اشتیاق بیشتری برای سفر خود آماده شویم.
❌❌
ژاپن؛ راهنمایی برای سفر به معنویت و خرد ژاپن باستان
به روایت #مسعود_زنجانی
Instagram.com/vivaphilosophy
Instagram.com/simiagari
@vivaphilosophy
@simiagari
❌❌
ژاپن؛ راهنمایی برای سفر به معنویت و خرد ژاپن باستان
به روایت #مسعود_زنجانی
Instagram.com/vivaphilosophy
Instagram.com/simiagari
@vivaphilosophy
@simiagari
Audio
MediaConvert
#گفتارها
🌺 مسعود #زنجانی در گفتگو با دکتر مژگان خلیلی
🌺 نشست اول دورهٔ «ژاپن باستان؛ راهنمای سفر به معنویت و خرد ژاپن»
🌺 ١٠ مهر ١۴٠۴
🌺 ٨٠ دقیقه
🌺 کانال «زنده باد فلسفه»:
🌈 @vivaphilosophy
🌺 مسعود #زنجانی در گفتگو با دکتر مژگان خلیلی
🌺 نشست اول دورهٔ «ژاپن باستان؛ راهنمای سفر به معنویت و خرد ژاپن»
🌺 ١٠ مهر ١۴٠۴
🌺 ٨٠ دقیقه
🌺 کانال «زنده باد فلسفه»:
🌈 @vivaphilosophy
❤5
Forwarded from آستانه؛ خانه علوم انسانی و هنر
📚رویداد یک روزهٔ
«فلسفه در زندگی روزمره
بهمناسبت روز جهانی فلسفه
جایگاه امروز ما، حاصل پیشفرضهایی است که خانواده، فرهنگ و رسانه بیآنکه بدانیم در ذهنمان کاشتهاند. فلسفه ابزاری است برای آشکار کردن و به چالش کشیدن این باورهای پنهان تا بتوانیم زندگی آگاهانهتری بسازیم. اگر آمادهاید مسیر تازهای آغاز کنید، در ایونت روز جهانی فلسفه همراه ما باشید.
🔶پنج شنبه، ۲۹ آبان ماه
🕒 ساعت برگزاری: ۱۵ تا ۲۱
🏛 برگزارکننده: مؤسسه آستانه
🔸فقط حضوری(ظرفیت محدود)
📍آدرس:
تهران، قائم مقام فراهانی، نبش اعرابی ۱، طبقهٔ دوم کافه پچ، موسسهٔ آستانه
هزینه شرکت: ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان (همراه با پذیرایی)
🎙 مهمانان ویژه:
• آقای دکتر حسین بیات
• آقای مسعود زنجانی
• خانم دکتر مژگان خلیلی
• آقای دکتر محمدرضا واعظ (بهصورت آنلاین)
• خانم دکتر لیلا اردبیلی
• خانم دکتر راضیه زینلی
برای ثبتنام به پشتیبانی تلگرام آستانه پیام دهید.
@astaneh_house_support
فرصتی برای اندیشیدن در زندگی روزمره
در «آستانه» باش!
📚رویداد یک روزهٔ
«فلسفه در زندگی روزمره
بهمناسبت روز جهانی فلسفه
جایگاه امروز ما، حاصل پیشفرضهایی است که خانواده، فرهنگ و رسانه بیآنکه بدانیم در ذهنمان کاشتهاند. فلسفه ابزاری است برای آشکار کردن و به چالش کشیدن این باورهای پنهان تا بتوانیم زندگی آگاهانهتری بسازیم. اگر آمادهاید مسیر تازهای آغاز کنید، در ایونت روز جهانی فلسفه همراه ما باشید.
🔶پنج شنبه، ۲۹ آبان ماه
🕒 ساعت برگزاری: ۱۵ تا ۲۱
🏛 برگزارکننده: مؤسسه آستانه
🔸فقط حضوری(ظرفیت محدود)
📍آدرس:
تهران، قائم مقام فراهانی، نبش اعرابی ۱، طبقهٔ دوم کافه پچ، موسسهٔ آستانه
هزینه شرکت: ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان (همراه با پذیرایی)
🎙 مهمانان ویژه:
• آقای دکتر حسین بیات
• آقای مسعود زنجانی
• خانم دکتر مژگان خلیلی
• آقای دکتر محمدرضا واعظ (بهصورت آنلاین)
• خانم دکتر لیلا اردبیلی
• خانم دکتر راضیه زینلی
برای ثبتنام به پشتیبانی تلگرام آستانه پیام دهید.
@astaneh_house_support
فرصتی برای اندیشیدن در زندگی روزمره
در «آستانه» باش!
❤5👏1
Forwarded from آستانه؛ خانه علوم انسانی و هنر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶معرفی اساتید وعنوان سخنرانیهای
رویداد یک روزهٔ
«فلسفه در زندگی روزمره
بهمناسبت روز جهانی فلسفه
🔶پنج شنبه، ۲۹ آبان ماه
🕒 ساعت برگزاری: ۱۵ تا ۲۱
🏛 برگزارکننده: مؤسسه آستانه
🔸فقط حضوری(ظرفیت محدود)
📍آدرس:
تهران، قائم مقام فراهانی، نبش اعرابی ۱، طبقهٔ دوم کافه پچ، موسسهٔ آستانه
هزینه شرکت: ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان (همراه با پذیرایی)
🎙 مهمانان ویژه:
• آقای دکتر حسین بیات
• آقای مسعود زنجانی
• خانم دکتر مژگان خلیلی
• آقای دکتر محمدرضا واعظ (بهصورت آنلاین)
• خانم دکتر لیلا اردبیلی
• خانم دکتر راضیه زینلی
برای ثبتنام به پشتیبانی تلگرام آستانه پیام دهید.
@astaneh_house_support
فرصتی برای اندیشیدن در زندگی روزمره
در «آستانه» باش!
🔶معرفی اساتید وعنوان سخنرانیهای
رویداد یک روزهٔ
«فلسفه در زندگی روزمره
بهمناسبت روز جهانی فلسفه
🔶پنج شنبه، ۲۹ آبان ماه
🕒 ساعت برگزاری: ۱۵ تا ۲۱
🏛 برگزارکننده: مؤسسه آستانه
🔸فقط حضوری(ظرفیت محدود)
📍آدرس:
تهران، قائم مقام فراهانی، نبش اعرابی ۱، طبقهٔ دوم کافه پچ، موسسهٔ آستانه
هزینه شرکت: ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان (همراه با پذیرایی)
🎙 مهمانان ویژه:
• آقای دکتر حسین بیات
• آقای مسعود زنجانی
• خانم دکتر مژگان خلیلی
• آقای دکتر محمدرضا واعظ (بهصورت آنلاین)
• خانم دکتر لیلا اردبیلی
• خانم دکتر راضیه زینلی
برای ثبتنام به پشتیبانی تلگرام آستانه پیام دهید.
@astaneh_house_support
فرصتی برای اندیشیدن در زندگی روزمره
در «آستانه» باش!
❤7
Forwarded from خانه آشنا
🏛
🔹خانه آشنا با همکاری انجمن حکمت و فلسفه ایران به مناسبت روز جهانی فلسفه برگزار میکند:
وبینار فیلسوفان معاصر آمریکایی
🔸ارائه دهندگان و موضوعات:
جواد حیدری؛ درباره رابرت نوزیک
امیر مازیار، درباره آرثر دانتو
کاوه بهبهانی، درباره جان سرل
غزاله حجتی، دونالد دیویدسون
محسن کرمی، درباره استنلی کَوِل
مژگان خلیلی، درباره ریچارد رورتی
مختار نوری، درباره السدر مکاینتایر
حسین شیخرضایی، تامس کوهن
فاطمه ابوترابیان، ویلارد کواین
حسین بیات، درباره هیلری پاتنم؛
دبیران اجرایی همراه با معرفی کتاب "فیلسوف امریکایی" جووانا برادوری، ترجمه میثم امینی؛ سروش علوی و امید کشمیری
📆 جمعه و شنبه ۷ و ۸ آذر؛
⏰ ساعت ۱۷ تا ۲۰
بصورت برخط (آنلاین) در محیط اسکایروم
🟢 حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
برای شرکت در این وبینار، در این گروه تلگرامی عضو شوید:
گروه تلگرامی وبینار 👉
یا از طریق تماس با شمارهها و آیدی زیر:
☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
@Khaneashena
🔹خانه آشنا با همکاری انجمن حکمت و فلسفه ایران به مناسبت روز جهانی فلسفه برگزار میکند:
وبینار فیلسوفان معاصر آمریکایی
🔸ارائه دهندگان و موضوعات:
جواد حیدری؛ درباره رابرت نوزیک
امیر مازیار، درباره آرثر دانتو
کاوه بهبهانی، درباره جان سرل
غزاله حجتی، دونالد دیویدسون
محسن کرمی، درباره استنلی کَوِل
مژگان خلیلی، درباره ریچارد رورتی
مختار نوری، درباره السدر مکاینتایر
حسین شیخرضایی، تامس کوهن
فاطمه ابوترابیان، ویلارد کواین
حسین بیات، درباره هیلری پاتنم؛
دبیران اجرایی همراه با معرفی کتاب "فیلسوف امریکایی" جووانا برادوری، ترجمه میثم امینی؛ سروش علوی و امید کشمیری
📆 جمعه و شنبه ۷ و ۸ آذر؛
⏰ ساعت ۱۷ تا ۲۰
بصورت برخط (آنلاین) در محیط اسکایروم
🟢 حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
برای شرکت در این وبینار، در این گروه تلگرامی عضو شوید:
گروه تلگرامی وبینار 👉
یا از طریق تماس با شمارهها و آیدی زیر:
☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
@Khaneashena
Forwarded from خانه آشنا
📍برنامه زمانی وبینارهای خانه آشنا و انجمن حکمت و فلسفه ایران، به مناسبت روز جهانی فلسفه آذر۱۴۰۴
وبینارِ فیلسوفان معاصر آمریکایی
📆 جمعه و شنبه ۷ و ۸ آذر؛
⏰ ساعت ۱۷ تا ۲۰
بصورت برخط (آنلاین) در محیط اسکایروم
🟢 حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
از طریق عضویت در گروه تلکرامی زیر:
گروه تلگرامی وبینار 👉
یا تماس با شمارهها و آیدی زیر:
☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
@Khaneashena
وبینارِ فیلسوفان معاصر آمریکایی
📆 جمعه و شنبه ۷ و ۸ آذر؛
⏰ ساعت ۱۷ تا ۲۰
بصورت برخط (آنلاین) در محیط اسکایروم
🟢 حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
از طریق عضویت در گروه تلکرامی زیر:
گروه تلگرامی وبینار 👉
یا تماس با شمارهها و آیدی زیر:
☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
@Khaneashena
❤1
سیمیاگری|مژگان خلیلی
سیمیاگری🔸 ✨«زندگی انسان فقط وقتی معنا پیدا میکند که قابل روایت شود.» #آرنت «الفِ» گریزان - شماره (۱۰) #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی ✍️چرا روایت مهم است؟ تصور کنید زندگی شما مثل یک کتاب است. اگر نتوانید داستان آن را تعریف کنید، انگار این کتاب فقط صفحههای…
✍️در ماههای گذشته، آرامآرام جستارهای من درباره نسبت فلسفه و هوش مصنوعی اینجا منتشر شد. یادداشتهایی که از دل مطالعهی منابع، تجربهی زیسته، و سیر پژوهشیام در این حوزه بیرون آمدهاند.
بخشی از این مباحث را هفتهی پیش، به مناسبت «روز جهانی فلسفه»، در موسسه آستانه بهصورت سخنرانی ارائه کردم. که در واقع پایان بندی و جمعبندی فعلی این مسیرست تا امروز و الان.
تلاشی برای نشاندادن اینکه؛ در عصر مدلهای زبانی، در عصر داده و الگوریتم، چرا «فلسفه» ضروری است؛ شاید چون میتواند:
- ابزار تشخیص، درمان فکر و زبان، تامل و احساس آزادی باشد.
-نیروییست که لایههای نامرئی تغییر را آشکار میکند.
- و قادرست تصویری از دگرگونیها برایمان بسازد: دگرگونی فهم، دگرگونی معنا، جابهجایی لولاهای اعتماد، و مهمتر از همه، دگرگونیِ رابطهی ما با خودمان و دیگری.
جمعبندی را در چند پست اینجا به اشتراک میگذارم:
👇👇👇👇
بخشی از این مباحث را هفتهی پیش، به مناسبت «روز جهانی فلسفه»، در موسسه آستانه بهصورت سخنرانی ارائه کردم. که در واقع پایان بندی و جمعبندی فعلی این مسیرست تا امروز و الان.
تلاشی برای نشاندادن اینکه؛ در عصر مدلهای زبانی، در عصر داده و الگوریتم، چرا «فلسفه» ضروری است؛ شاید چون میتواند:
- ابزار تشخیص، درمان فکر و زبان، تامل و احساس آزادی باشد.
-نیروییست که لایههای نامرئی تغییر را آشکار میکند.
- و قادرست تصویری از دگرگونیها برایمان بسازد: دگرگونی فهم، دگرگونی معنا، جابهجایی لولاهای اعتماد، و مهمتر از همه، دگرگونیِ رابطهی ما با خودمان و دیگری.
جمعبندی را در چند پست اینجا به اشتراک میگذارم:
👇👇👇👇
👍3
سیمیاگری|مژگان خلیلی
✍️در ماههای گذشته، آرامآرام جستارهای من درباره نسبت فلسفه و هوش مصنوعی اینجا منتشر شد. یادداشتهایی که از دل مطالعهی منابع، تجربهی زیسته، و سیر پژوهشیام در این حوزه بیرون آمدهاند. بخشی از این مباحث را هفتهی پیش، به مناسبت «روز جهانی فلسفه»، در موسسه…
🔸سیمیاگری🔸
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی-۱
🔅آیا هوش مصنوعی فقط یک ابزار تازه است، یا دارد بنیادهای فهم و زیستن ما را جابهجا میکند؟ و اگر این جابهجایی واقعاً در حال رخ دادن است، باید از آن بترسیم، یا آن را بفهمیم و به خدمت بگیریم؟
🔅ترس معمولاً جایی بهوجود میآید که چیزی را نمیشناسیم، یا نمیتوانیم بنیادهایش را برای خودمان روشن کنیم. اگر بتوانیم کمی دقیقتر ببینیم «هوش مصنوعی چه میکند و چه نمیکند»، شاید بخشی از این ترس فروبنشیند و جایش را به یک هوشیاری آرام بدهد.
من پرسش را در چهار گام جلو میبرم:
۱-شکاف تازه بین گفتن و فهمیدن
۲- صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
۳- اعتماد در جهان عدد و الگوریتم
۴-نقش فلسفه و روایت
✔️گام اول:
۱. شکاف تازه بین گفتن و فهمیدن:
🔅هوش مصنوعی «رفتارِ فهم» را تولید میکند. حرف میزند، استدلال میکند، همدلی نشان میدهد، نقش داور میگیرد؛ یکبار داور فوتبال، یکبار داور نشریهی ادبی. در سطح نشانهها همهچیز مرتب است. سؤال این است: آیا این «نشانهها» خودِ فهماند؟
🔅در زندگی روزمره، ما فهمیدن را از نشانهها میفهمیم: کسی که روان حرف میزند، جواب منظم میدهد، لحن مناسب دارد، برایمان «فهمیده» به نظر میرسد. هوش مصنوعی دقیقاً همین نشانهها را تقلید میکند. اگر حواسمان نباشد، آرامآرام ممکن است مرز بین «فهم» و «تقلید رفتارِ فهم» از بین برود.
اینجا باید فرق بین دو چیز را مشخص کنیم: معنا و فهم
🔅معنا یک پدیدهی بیرونی و اجتماعی است. در دلِ روابط انسانی و «صورت زندگی» ساخته و تثبیت میشود. واژهها، مفاهیم، قراردادها، اخلاق، هنجارها… همگی در عمل و تکرار و توافق، آرامآرام «بدیهی» میشوند. پیشفرض میشوند. اگر به پیشفرضهایمان آگاه باشیم، میفهمیم که اینها برساختهاند، نه حقیقتهای آویزان از آسمان. اگر آگاه نباشیم، آنها را با «واقعیت» اشتباه میگیریم و جهان را بر اساسشان میچینیم. هوش مصنوعی در سطح معنا کار میکند. یعنی الگوهای زبانی را از دلِ انبوه دادهها بیرون میکشد و ترکیبهای معنادار میسازد. این کار را هم بسیار سریعتر از ما انجام میدهد.
🔅اما فهم چیز دیگری است؛ یک پدیدهی درونی–تجربی–وجودی است. فهم یعنی جایی که معنا با بدن، با تاریخچهی شخصی، با ریسک، با مسئولیت و با «در جهان بودن» گره میخورد. برای اینکه این تفاوت را روشنتر ببینیم، میشود فهم انسانی را روی چهار ستون توضیح داد؛ چیزی که از دل کار چند فیلسوف بیرون کشیدهام:
(نیگل و چالمرز: آگاهی و کیفیت تجربه-برنتانو و سرل: نیتمندی - هایدگر و مرلوپونتی: در جهان بودن و بدنمندی-ویتگنشتاین، آرنت، کاول و کریپکی: صورت زندگی، مسئولیت، دیگری و داوری)
🔅چهار ستون فهم:
۱. آگاهی – کیفیت بودن در جهان: یعنی کیفیت بودن در یک لحظه.
فرض کنید شمعی همینجا روشن میکنیم. این شمع یک شدت نور فیزیکی دارد که میشود اندازهاش گرفت، اما کیفیت تجربهی این نور برای هرکدام از ما فرق میکند:
برای یکی آرامش است، برای دیگری اضطراب، برای سومی یادآور یک سوگواری:این «چگونهبودن برای من» چیزی نیست که هوش مصنوعی کمترین نسبتی با آن داشته باشد. منظورم از آگاهی همین کیفیتهای غیرقابلسنجش است.
۲. نیتمندی – دربارهبودن ذهن:
آگاهی همیشه «دربارهی چیزی» است. ما ذهن خالی نداریم. همیشه چیزی در ذهن ما هست: یک تصویر، یک ترس، یک برنامه، حتی یک امر تخیلی مثل اسب تکشاخ. این جهتداری درونیِ ذهن، یعنی «موضوع» داشتن همیشگی، بخشی از فهم است. هوش مصنوعی فقط با الگوهای ورودی–خروجی کار میکند؛ دائم و همیشه «موضوعی» را زیست نمیکند، فقط پردازش میکند.
۳. جهانمندی و بدنمندی: آگاهی و نیتمندی ما در جهان کاشته شده. بدن، فضا، خطر، صدا، بو، تاریخچهی حرکت در جهان… همه در فهم دخیلاند.
۴. صورت زندگی، مهارت و داوری:
فهم فقط تجربهی درونی نیست؛ در مواجهه با دیگری به اوج میرسد. ما در صورت زندگی، در ارتباط با دیگری با داوری، توانایی دیدن از چشم دیگری، گفتوگو، مسئولیتپذیری است که «فهم» را بهمعنای کاملاش تجربه میکنیم.
✔️مثالی میزنم که در سفرهایم به #هند بارها تجربهاش کردهام. در یکی از شلوغترین چهارراههای دهلی، اگر یک خودروی خودران فوقپیشرفته را رها کنید، تقریباً مطمئنم در اولین دقایق تصادف میکند. چون تا چراغ سبز میشود: از هر طرف همه نوع وسیله نقلیه و عابر و حتی حیوان میآید—ماشین سواری، کامیون، موتور، توک توک، ریکشا و ... رانندهها با نگاهکردن به چشم همدیگر و با واکنشهای لحظهای تصمیم میگیرند که چه کسی برود و چه کسی بایستد. قانون راهنمایی و رانندگی روی کاغذ یک چیزست؛ فهم موقعیت خودت در آن لحظه چیز دیگر. باید آنطور زیستن را تجربهکرده باشی تا بفهمی چطور از آن چهارراه به سلامت عبور کنی.
@simiagari
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی-۱
🔅آیا هوش مصنوعی فقط یک ابزار تازه است، یا دارد بنیادهای فهم و زیستن ما را جابهجا میکند؟ و اگر این جابهجایی واقعاً در حال رخ دادن است، باید از آن بترسیم، یا آن را بفهمیم و به خدمت بگیریم؟
🔅ترس معمولاً جایی بهوجود میآید که چیزی را نمیشناسیم، یا نمیتوانیم بنیادهایش را برای خودمان روشن کنیم. اگر بتوانیم کمی دقیقتر ببینیم «هوش مصنوعی چه میکند و چه نمیکند»، شاید بخشی از این ترس فروبنشیند و جایش را به یک هوشیاری آرام بدهد.
من پرسش را در چهار گام جلو میبرم:
۱-شکاف تازه بین گفتن و فهمیدن
۲- صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
۳- اعتماد در جهان عدد و الگوریتم
۴-نقش فلسفه و روایت
✔️گام اول:
۱. شکاف تازه بین گفتن و فهمیدن:
🔅هوش مصنوعی «رفتارِ فهم» را تولید میکند. حرف میزند، استدلال میکند، همدلی نشان میدهد، نقش داور میگیرد؛ یکبار داور فوتبال، یکبار داور نشریهی ادبی. در سطح نشانهها همهچیز مرتب است. سؤال این است: آیا این «نشانهها» خودِ فهماند؟
🔅در زندگی روزمره، ما فهمیدن را از نشانهها میفهمیم: کسی که روان حرف میزند، جواب منظم میدهد، لحن مناسب دارد، برایمان «فهمیده» به نظر میرسد. هوش مصنوعی دقیقاً همین نشانهها را تقلید میکند. اگر حواسمان نباشد، آرامآرام ممکن است مرز بین «فهم» و «تقلید رفتارِ فهم» از بین برود.
اینجا باید فرق بین دو چیز را مشخص کنیم: معنا و فهم
🔅معنا یک پدیدهی بیرونی و اجتماعی است. در دلِ روابط انسانی و «صورت زندگی» ساخته و تثبیت میشود. واژهها، مفاهیم، قراردادها، اخلاق، هنجارها… همگی در عمل و تکرار و توافق، آرامآرام «بدیهی» میشوند. پیشفرض میشوند. اگر به پیشفرضهایمان آگاه باشیم، میفهمیم که اینها برساختهاند، نه حقیقتهای آویزان از آسمان. اگر آگاه نباشیم، آنها را با «واقعیت» اشتباه میگیریم و جهان را بر اساسشان میچینیم. هوش مصنوعی در سطح معنا کار میکند. یعنی الگوهای زبانی را از دلِ انبوه دادهها بیرون میکشد و ترکیبهای معنادار میسازد. این کار را هم بسیار سریعتر از ما انجام میدهد.
🔅اما فهم چیز دیگری است؛ یک پدیدهی درونی–تجربی–وجودی است. فهم یعنی جایی که معنا با بدن، با تاریخچهی شخصی، با ریسک، با مسئولیت و با «در جهان بودن» گره میخورد. برای اینکه این تفاوت را روشنتر ببینیم، میشود فهم انسانی را روی چهار ستون توضیح داد؛ چیزی که از دل کار چند فیلسوف بیرون کشیدهام:
(نیگل و چالمرز: آگاهی و کیفیت تجربه-برنتانو و سرل: نیتمندی - هایدگر و مرلوپونتی: در جهان بودن و بدنمندی-ویتگنشتاین، آرنت، کاول و کریپکی: صورت زندگی، مسئولیت، دیگری و داوری)
🔅چهار ستون فهم:
۱. آگاهی – کیفیت بودن در جهان: یعنی کیفیت بودن در یک لحظه.
فرض کنید شمعی همینجا روشن میکنیم. این شمع یک شدت نور فیزیکی دارد که میشود اندازهاش گرفت، اما کیفیت تجربهی این نور برای هرکدام از ما فرق میکند:
برای یکی آرامش است، برای دیگری اضطراب، برای سومی یادآور یک سوگواری:این «چگونهبودن برای من» چیزی نیست که هوش مصنوعی کمترین نسبتی با آن داشته باشد. منظورم از آگاهی همین کیفیتهای غیرقابلسنجش است.
۲. نیتمندی – دربارهبودن ذهن:
آگاهی همیشه «دربارهی چیزی» است. ما ذهن خالی نداریم. همیشه چیزی در ذهن ما هست: یک تصویر، یک ترس، یک برنامه، حتی یک امر تخیلی مثل اسب تکشاخ. این جهتداری درونیِ ذهن، یعنی «موضوع» داشتن همیشگی، بخشی از فهم است. هوش مصنوعی فقط با الگوهای ورودی–خروجی کار میکند؛ دائم و همیشه «موضوعی» را زیست نمیکند، فقط پردازش میکند.
۳. جهانمندی و بدنمندی: آگاهی و نیتمندی ما در جهان کاشته شده. بدن، فضا، خطر، صدا، بو، تاریخچهی حرکت در جهان… همه در فهم دخیلاند.
۴. صورت زندگی، مهارت و داوری:
فهم فقط تجربهی درونی نیست؛ در مواجهه با دیگری به اوج میرسد. ما در صورت زندگی، در ارتباط با دیگری با داوری، توانایی دیدن از چشم دیگری، گفتوگو، مسئولیتپذیری است که «فهم» را بهمعنای کاملاش تجربه میکنیم.
✔️مثالی میزنم که در سفرهایم به #هند بارها تجربهاش کردهام. در یکی از شلوغترین چهارراههای دهلی، اگر یک خودروی خودران فوقپیشرفته را رها کنید، تقریباً مطمئنم در اولین دقایق تصادف میکند. چون تا چراغ سبز میشود: از هر طرف همه نوع وسیله نقلیه و عابر و حتی حیوان میآید—ماشین سواری، کامیون، موتور، توک توک، ریکشا و ... رانندهها با نگاهکردن به چشم همدیگر و با واکنشهای لحظهای تصمیم میگیرند که چه کسی برود و چه کسی بایستد. قانون راهنمایی و رانندگی روی کاغذ یک چیزست؛ فهم موقعیت خودت در آن لحظه چیز دیگر. باید آنطور زیستن را تجربهکرده باشی تا بفهمی چطور از آن چهارراه به سلامت عبور کنی.
@simiagari
❤7👍6⚡1👏1🙏1
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 ✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی جمعبندی-۱ 🔅آیا هوش مصنوعی فقط یک ابزار تازه است، یا دارد بنیادهای فهم و زیستن ما را جابهجا میکند؟ و اگر این جابهجایی واقعاً در حال رخ دادن است، باید از آن بترسیم، یا آن را…
🔸سیمیاگری🔸
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی-۲
✍️پس فهم انسانی یعنی:
✔️آگاهی + نیتمندی + بدنمندی/جهانمندی + صورت زندگی و داوری.
🔅چیزی که با بودن_در_جهان رخ میدهد، نه صرفاً در مغز، و نه صرفاً در زبان. هوش مصنوعی هیچکدام از این چهار ستون را در سطح تجربهی زیسته ندارد. اما میتواند در رویهی معنا طوری عمل کند که ما احساس کنیم «میفهمد» و اگر این را فراموش کنیم، ممکن است هوش مصنوعی را به مقامِ «مرجع» معتبر و حکیم بالا ببریم درحالیکه یک سامانهی آماری و الگوریتمی است که میتواند معنا تولید کند بدون اینکه بفهمد.
____________________________________
✔️و اما گام دوم:
صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
🔅با کمی درنگ روی گام اول متوجه میشویم که ما میتوانیم «معنای بدون فهم» داشته باشیم، اما «فهمِ بدون معنا» نداریم.
🔅یعنی آن چهار ستون فهم، در خلأ کار نمیکنند؛ در یک زمینهی اجتماعی ریشه دارند. همان چیزی که ویتگنشتاین «صورت زندگی» مینامد.
🔅«معنا» بیرونی است و ما آن را در دلِ روابط انسانی و در یک جهان مشترک میسازیم: در خانواده، در کلاس، در محله، در خیابان، در نهادها، در بازیهای زبانی روزمره.
🔅این معناها در اثر تکرار و کاربرد مداوم، آرامآرام به پیشفرضهای سختِ ما تبدیل میشوند. پیشفرضها به خودی خود چیز بدی نیستند؛ در واقع ما بدون آنها اصلاً نمیتوانیم زندگی کنیم. خطر آنجاست که یادمان برود برساخته هستند و فکر کنیم «خودِ واقعیت»اند.
🔅حالا چه شده است؟ در چند دههی اخیر، یک صورت زندگیِ دیجیتال به جهان ما اضافه شده است؛ اول با شبکههای اجتماعی و حالا با سامانههای هوش مصنوعی. بنابراین اگر قبلا معیار معناداری این بود که:
آیا این حرف به رنجِ انسانی ربط دارد؟
آیا با جهان مشترک ما میخواند؟
آیا میتوان دربارهاش بحث کرد و پاسخگو بود؟
🔅امروز، بهتدریج معیارها دارد جابهجا میشود:
• دیده شد / نشد
• لایک خورد / نخورد
• بالا آمد / بالا نیامد
• ترند شد / نشد
معیارهایی که آرامآرام دارند تبدیل میشوند به پیشفرضهای تازهی معنا. نتیجه؟
جهان ما عملاً «دو لایه» شده است:
۱- جهانِ واقعیِ تن، خیابان، بدن، خطر، مواجههی رودررو
۲- جهانِ الگوریتمیِ فیدها، امتیازها، رتبهها، پیشنهادها
🔅ذهن ما در هر لحظه بین این دو جهان در رفتوآمد است. اگر به این دو لایه آگاه نباشیم، جهتگیریِ ذهنمان بهجای «جهان مشترک» آرامآرام به «صفحهی شخصی» میچرخد.
🔅پیامدهایش روشن است:
• افق جهانِ مشترک تکهتکه میشود. تایملاین من و تو و نفر سوم، سه جهان معنایی متفاوت میسازند. زیر یک سقف زندگی میکنیم، اما هرکدام در جهان الگوریتمیِ خودمان شناوریم.
• معیار معناداری عوض میشود.
بهجای درست/نادرست، عادلانه/ناعادلانه، عمیق/سطحی: معیار میشود: «پخش شد؟ وایرال شد؟ دیده شد؟»
• ضخامت تجربه زیسته در رابطه با دیگری نازک میشود. بهجای چشم، سکوت، لرزش دست، مکث و فضای مواجهه با دیگری؛ با آواتار، نام کاربری و ایموجیاش سروکار داریم.
شکی نیست که رشد درونی و فهم ما در رابطهی مستقیم با دیگری اتفاق میافتد، ولی حالا لایک کردن و واکنشنشاندادن لحظهای جای آن را میگیرد.
🔅این یعنی صورت زندگی ما دارد روی یک صحنهی جدید نیز بازی میکند و یک «عضو غیرانسانی» به جمع ما اضافه شده: الگوریتم.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی-۲
✍️پس فهم انسانی یعنی:
✔️آگاهی + نیتمندی + بدنمندی/جهانمندی + صورت زندگی و داوری.
🔅چیزی که با بودن_در_جهان رخ میدهد، نه صرفاً در مغز، و نه صرفاً در زبان. هوش مصنوعی هیچکدام از این چهار ستون را در سطح تجربهی زیسته ندارد. اما میتواند در رویهی معنا طوری عمل کند که ما احساس کنیم «میفهمد» و اگر این را فراموش کنیم، ممکن است هوش مصنوعی را به مقامِ «مرجع» معتبر و حکیم بالا ببریم درحالیکه یک سامانهی آماری و الگوریتمی است که میتواند معنا تولید کند بدون اینکه بفهمد.
____________________________________
✔️و اما گام دوم:
صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
🔅با کمی درنگ روی گام اول متوجه میشویم که ما میتوانیم «معنای بدون فهم» داشته باشیم، اما «فهمِ بدون معنا» نداریم.
🔅یعنی آن چهار ستون فهم، در خلأ کار نمیکنند؛ در یک زمینهی اجتماعی ریشه دارند. همان چیزی که ویتگنشتاین «صورت زندگی» مینامد.
🔅«معنا» بیرونی است و ما آن را در دلِ روابط انسانی و در یک جهان مشترک میسازیم: در خانواده، در کلاس، در محله، در خیابان، در نهادها، در بازیهای زبانی روزمره.
🔅این معناها در اثر تکرار و کاربرد مداوم، آرامآرام به پیشفرضهای سختِ ما تبدیل میشوند. پیشفرضها به خودی خود چیز بدی نیستند؛ در واقع ما بدون آنها اصلاً نمیتوانیم زندگی کنیم. خطر آنجاست که یادمان برود برساخته هستند و فکر کنیم «خودِ واقعیت»اند.
🔅حالا چه شده است؟ در چند دههی اخیر، یک صورت زندگیِ دیجیتال به جهان ما اضافه شده است؛ اول با شبکههای اجتماعی و حالا با سامانههای هوش مصنوعی. بنابراین اگر قبلا معیار معناداری این بود که:
آیا این حرف به رنجِ انسانی ربط دارد؟
آیا با جهان مشترک ما میخواند؟
آیا میتوان دربارهاش بحث کرد و پاسخگو بود؟
🔅امروز، بهتدریج معیارها دارد جابهجا میشود:
• دیده شد / نشد
• لایک خورد / نخورد
• بالا آمد / بالا نیامد
• ترند شد / نشد
معیارهایی که آرامآرام دارند تبدیل میشوند به پیشفرضهای تازهی معنا. نتیجه؟
جهان ما عملاً «دو لایه» شده است:
۱- جهانِ واقعیِ تن، خیابان، بدن، خطر، مواجههی رودررو
۲- جهانِ الگوریتمیِ فیدها، امتیازها، رتبهها، پیشنهادها
🔅ذهن ما در هر لحظه بین این دو جهان در رفتوآمد است. اگر به این دو لایه آگاه نباشیم، جهتگیریِ ذهنمان بهجای «جهان مشترک» آرامآرام به «صفحهی شخصی» میچرخد.
🔅پیامدهایش روشن است:
• افق جهانِ مشترک تکهتکه میشود. تایملاین من و تو و نفر سوم، سه جهان معنایی متفاوت میسازند. زیر یک سقف زندگی میکنیم، اما هرکدام در جهان الگوریتمیِ خودمان شناوریم.
• معیار معناداری عوض میشود.
بهجای درست/نادرست، عادلانه/ناعادلانه، عمیق/سطحی: معیار میشود: «پخش شد؟ وایرال شد؟ دیده شد؟»
• ضخامت تجربه زیسته در رابطه با دیگری نازک میشود. بهجای چشم، سکوت، لرزش دست، مکث و فضای مواجهه با دیگری؛ با آواتار، نام کاربری و ایموجیاش سروکار داریم.
شکی نیست که رشد درونی و فهم ما در رابطهی مستقیم با دیگری اتفاق میافتد، ولی حالا لایک کردن و واکنشنشاندادن لحظهای جای آن را میگیرد.
🔅این یعنی صورت زندگی ما دارد روی یک صحنهی جدید نیز بازی میکند و یک «عضو غیرانسانی» به جمع ما اضافه شده: الگوریتم.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
❤12👍2🙏1
سیمیاگری|مژگان خلیلی
🔸سیمیاگری🔸 ✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی جمعبندی-۲ ✍️پس فهم انسانی یعنی: ✔️آگاهی + نیتمندی + بدنمندی/جهانمندی + صورت زندگی و داوری. 🔅چیزی که با بودن_در_جهان رخ میدهد، نه صرفاً در مغز، و نه صرفاً در زبان. هوش…
🔸سیمیاگری🔸
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی–۳
✔️ ۳. لولاها: پیشفرضهای ناپرسیده در عصر الگوریتم
✍️ تا اینجا دو گام برداشتیم:
۱) شکاف تازه بین «گفتن» و «فهمیدن»
۲) صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
حالا میخواهیم لایهی عمیقتری را ببینیم؛ خودِ شککردن، پرسیدن و اعتمادکردن، روی بنیادهایی تکیه میکنند که معمولاً هرگز زیر سؤالشان نمیبریم. ویتگنشتاین در در باب یقین به این لایه میگوید: «لولاها».
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅 لولاها یعنی چه؟
ویتگنشتاین تعریف رسمی نمیدهد؛ بهجایش مثال میزند تا تصویر روشن شود: مثالهایی که نشان میدهند هیچ شک و پرسشی در خلأ شکل نمیگیرد. هر بار چیزی را زیر سؤال میبریم، بر چیزهایی تکیه میکنیم که همان لحظه موضوع شک نیستند. اینها پیشفرضهای ناپرسیدهی زندگیاند؛ یقینهای بیدلیلِ زیسته.
🔅چیزهایی از جنس:
«زمین هست.»
«من دست دارم.»
«دیگران بدن دارند و سوژهاند.»
«زبان کار میکند.»
«تقویم کمابیش درست است.»
اینها گزارههای علمی نیستند که برایشان آزمایش طراحی کنیم؛ اگر برداشته شوند، نهفقط پاسخها که خودِ سؤالها هم فرو میریزد.
این همان لولاست: چیزی که "در" را نگه میدارد تا اصلاً امکان باز و بستهشدن داشته باشد.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅لولاها از اول هم فقط درون سر ما نبودند
لولاها هیچوقت صرفاً در ذهن فرد نبودند؛ همیشه در دل عمل مشترک، در رابطه با دیگران، ابزارها و نهادها ریشه داشتهاند.
وقتی میگوییم «امروز سهشنبه است»، این یقین نتیجهی یک محاسبهی درونی نیست؛ به تقویم، قراردادهای مشترک، نظام اداری و آموزشی، و حتی موبایل وصل است.
وقتی راه را پیدا میکنیم، به نقشه، تابلوهای جاده یا رهگذر تکیه میکنیم.
حتی «زمین گرد است» برای کودک نتیجهی اعتماد به معلم و کتاب است، نه استدلال شخصی.
یعنی لولاها همیشه تا حدی گسترشیافته و بیرونی بودهاند؛ در تقویم و نقشه و نهاد و رابطهی انسانی جا داشتهاند، نه فقط در مغزِ فرد.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅با هوشمصنوعی چه چیزی عوض میشود؟
مهاجرت آرام لولاها
با ورود هوش مصنوعی، معجزهای رخ نداده که یقینهای درونی ناگهان بیرونی شوند؛ آنچه عوض شده، مقصدِ این تکیهکردنهاست.
قبلاً برای فهمیدن تاریخ، به تقویم کاغذی نگاه میکردیم؛
امروز تقویم ابری و دستیار صوتی.
قبلاً برای مسیر، از رهگذر میپرسیدیم یا نقشه باز میکردیم؛
امروز Google Maps تصمیم میگیرد کجا بپیچیم.
قبلاً برای فهمیدن یک مسئله، به معلم یا متخصص مراجعه میکردیم؛
امروز موتور جستوجو یا مدل زبانی پاسخ آماده میدهد.
سازوکار همان است: تکیه بر چیزی بیرون از خود.
اما این «بیرون»، آرامآرام از جهان بدنها و رابطههای رودررو به سمت مدلها، سرورها و الگوریتمها مهاجرت میکند.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅پیامدهای این مهاجرت:
اعتمادِ عددی، رابطهی نازک، مسئولیتِ محو
این تغییر، فقط تکنیکی نیست؛ پیامدهای وجودی و اخلاقی دارد:
اعتماد
از تکیه بر نگاه و ریسکِ آسیبپذیری، تبدیل میشود به اعتماد به امتیاز و پیشبینی: ۴٫۹ ستاره، درصد خطا، رتبهی سامانه.
رابطه
از مواجههی تنبهتن، به تعامل با یک رابط بیچهرهی آماری تبدیل میشود؛ جایی که داشبورد و نوتیفیکیشن جای مکث و نگاه را میگیرند.
مسئولیت
اگر معلم اشتباه کند، میتوان از او توضیح خواست.
اما اگر GPS گمراه کند یا مدل زبانی خطا بدهد، چه کسی پاسخگوست؟ شرکت؟ برنامهنویس؟ «دادهها»؟
مسئولیت پخش میشود و در مهِ تکنیک و محاسبه محو.
در همین رفتوآمد است که اخلاق هم جابهجا میشود:
از «بهرسمیتشناختنِ دیگری» به سمت «کارایی خروجی».
تا وقتی سیستم کار میکند، چیزی نگرانمان نمیکند.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅 پرسشی که در دل این تغییر آرام سر برمیآورد:
وقتی میگویم لولاها در حال مهاجرتاند، یعنی پایههای ناپرسیدهی اعتماد و عمل از جهانِ بدنها و رابطهها به جهانِ مدلها و فیدها و امتیازها سرازیر میشوند.
مسئله فقط جابهجایی لولاها نیست؛
بهنظر میرسد صحنهی بازی آرامآرام تغییر میکند.
یقینهایی که زمانی در جهانِ بدنها و نهادهای انسانی کاشته بودند، اکنون در سامانهها و مدلهای آماری جا میگیرند.
اعتماد به امتیاز نزدیک میشود.
رابطه نازکتر میشود.
و پایههای عمل روزمره، در سکوت، جای تازهای پیدا میکنند.
و در دل همین تغییر آرام است که پرسش مهمی سربرمیآورد:
وقتی صحنه عوض شود، آیا جهانِ ما و بنیادهای فهممان هم عوض
نمیشود؟
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی–۳
✔️ ۳. لولاها: پیشفرضهای ناپرسیده در عصر الگوریتم
✍️ تا اینجا دو گام برداشتیم:
۱) شکاف تازه بین «گفتن» و «فهمیدن»
۲) صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
حالا میخواهیم لایهی عمیقتری را ببینیم؛ خودِ شککردن، پرسیدن و اعتمادکردن، روی بنیادهایی تکیه میکنند که معمولاً هرگز زیر سؤالشان نمیبریم. ویتگنشتاین در در باب یقین به این لایه میگوید: «لولاها».
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅 لولاها یعنی چه؟
ویتگنشتاین تعریف رسمی نمیدهد؛ بهجایش مثال میزند تا تصویر روشن شود: مثالهایی که نشان میدهند هیچ شک و پرسشی در خلأ شکل نمیگیرد. هر بار چیزی را زیر سؤال میبریم، بر چیزهایی تکیه میکنیم که همان لحظه موضوع شک نیستند. اینها پیشفرضهای ناپرسیدهی زندگیاند؛ یقینهای بیدلیلِ زیسته.
🔅چیزهایی از جنس:
«زمین هست.»
«من دست دارم.»
«دیگران بدن دارند و سوژهاند.»
«زبان کار میکند.»
«تقویم کمابیش درست است.»
اینها گزارههای علمی نیستند که برایشان آزمایش طراحی کنیم؛ اگر برداشته شوند، نهفقط پاسخها که خودِ سؤالها هم فرو میریزد.
این همان لولاست: چیزی که "در" را نگه میدارد تا اصلاً امکان باز و بستهشدن داشته باشد.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅لولاها از اول هم فقط درون سر ما نبودند
لولاها هیچوقت صرفاً در ذهن فرد نبودند؛ همیشه در دل عمل مشترک، در رابطه با دیگران، ابزارها و نهادها ریشه داشتهاند.
وقتی میگوییم «امروز سهشنبه است»، این یقین نتیجهی یک محاسبهی درونی نیست؛ به تقویم، قراردادهای مشترک، نظام اداری و آموزشی، و حتی موبایل وصل است.
وقتی راه را پیدا میکنیم، به نقشه، تابلوهای جاده یا رهگذر تکیه میکنیم.
حتی «زمین گرد است» برای کودک نتیجهی اعتماد به معلم و کتاب است، نه استدلال شخصی.
یعنی لولاها همیشه تا حدی گسترشیافته و بیرونی بودهاند؛ در تقویم و نقشه و نهاد و رابطهی انسانی جا داشتهاند، نه فقط در مغزِ فرد.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅با هوشمصنوعی چه چیزی عوض میشود؟
مهاجرت آرام لولاها
با ورود هوش مصنوعی، معجزهای رخ نداده که یقینهای درونی ناگهان بیرونی شوند؛ آنچه عوض شده، مقصدِ این تکیهکردنهاست.
قبلاً برای فهمیدن تاریخ، به تقویم کاغذی نگاه میکردیم؛
امروز تقویم ابری و دستیار صوتی.
قبلاً برای مسیر، از رهگذر میپرسیدیم یا نقشه باز میکردیم؛
امروز Google Maps تصمیم میگیرد کجا بپیچیم.
قبلاً برای فهمیدن یک مسئله، به معلم یا متخصص مراجعه میکردیم؛
امروز موتور جستوجو یا مدل زبانی پاسخ آماده میدهد.
سازوکار همان است: تکیه بر چیزی بیرون از خود.
اما این «بیرون»، آرامآرام از جهان بدنها و رابطههای رودررو به سمت مدلها، سرورها و الگوریتمها مهاجرت میکند.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅پیامدهای این مهاجرت:
اعتمادِ عددی، رابطهی نازک، مسئولیتِ محو
این تغییر، فقط تکنیکی نیست؛ پیامدهای وجودی و اخلاقی دارد:
اعتماد
از تکیه بر نگاه و ریسکِ آسیبپذیری، تبدیل میشود به اعتماد به امتیاز و پیشبینی: ۴٫۹ ستاره، درصد خطا، رتبهی سامانه.
رابطه
از مواجههی تنبهتن، به تعامل با یک رابط بیچهرهی آماری تبدیل میشود؛ جایی که داشبورد و نوتیفیکیشن جای مکث و نگاه را میگیرند.
مسئولیت
اگر معلم اشتباه کند، میتوان از او توضیح خواست.
اما اگر GPS گمراه کند یا مدل زبانی خطا بدهد، چه کسی پاسخگوست؟ شرکت؟ برنامهنویس؟ «دادهها»؟
مسئولیت پخش میشود و در مهِ تکنیک و محاسبه محو.
در همین رفتوآمد است که اخلاق هم جابهجا میشود:
از «بهرسمیتشناختنِ دیگری» به سمت «کارایی خروجی».
تا وقتی سیستم کار میکند، چیزی نگرانمان نمیکند.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅 پرسشی که در دل این تغییر آرام سر برمیآورد:
وقتی میگویم لولاها در حال مهاجرتاند، یعنی پایههای ناپرسیدهی اعتماد و عمل از جهانِ بدنها و رابطهها به جهانِ مدلها و فیدها و امتیازها سرازیر میشوند.
مسئله فقط جابهجایی لولاها نیست؛
بهنظر میرسد صحنهی بازی آرامآرام تغییر میکند.
یقینهایی که زمانی در جهانِ بدنها و نهادهای انسانی کاشته بودند، اکنون در سامانهها و مدلهای آماری جا میگیرند.
اعتماد به امتیاز نزدیک میشود.
رابطه نازکتر میشود.
و پایههای عمل روزمره، در سکوت، جای تازهای پیدا میکنند.
و در دل همین تغییر آرام است که پرسش مهمی سربرمیآورد:
وقتی صحنه عوض شود، آیا جهانِ ما و بنیادهای فهممان هم عوض
نمیشود؟
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
❤6🙏1