𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
(توی دانشگاه) همون ورودی در دانشگاه که رسیدیم، کلارا از اون دور پرید بغلم. حقیقتا باید بگم خیلی نازه، اون یه خرگوش با موهای سفید و چشمای صگرتی(رو به قرمز) و گوشای خیلی نرمی هم داره. لبخند زدمو بغلش کردم:"کلارا! اوخی گوگولی!" الکس با انگشت شصتش به پشت سرش اشاره…
زنگ خورد و من باید میرفتم کلاس. بدو بدو رفتم سر کلاس، و نشستم سر جام، به صندلی خالی کنارم خیره شدم. کلارا رفته و این منو ناراحت میکنه.... معلم اومد داخل و با خودش یه کیف داشت. اونو گذاشت زمین و بعد از سلام و احوال پرسی به در اشاره کرد:"بچه ها، میدونم چند ماه از سال گذشته، ولی یه شاگرد جدید داریم."*به در نگاه کرد*"بیا تو." شاگردجدید اومد داخل، یه پسر قدبلند با یه قیافه جدی و کمی خشک، به جورایی ترسناک به نظر میاد. اون سر تکون داد و با یه صدای جدی به همه کلاس سلام کرد و اومد که بشینه، که متوجه شدم داره میاد سمت من.... یا خدا، یعنی چیکارم داره؟! همینطور توی فکرش بودم که میخواد باهام چیکار کنه و داره میاد سمتم، که یهو صندلی کنارم کشید عقب و نشست کنار من. اوووهه! یادم رفته بود! تنها صندلی خالی کنار منه. از بالا تا پایین آنالیز کردم، موهاش یه حالت خاصی داشت، نصف صورتشو پوشونده بود... فک کنم دارم اشتباه میبینم ولی... یه چیزی زیر.. موهاشه... یه چیزه... سبز.. نه، نه! فک کنم توهم زدم، یا شایدم صورتش سوخته...
-ادامه دارد...
-Glorya(part 3)
#fan_fiction
#story
-ادامه دارد...
-Glorya(part 3)
#fan_fiction
#story
🍓4
ببخشید پارت کوتاه میزارم....
ولی دیگه زیاد وقت ندارم
امشب که اومدم هیولا میزارم براتون~✨
ولی دیگه زیاد وقت ندارم
امشب که اومدم هیولا میزارم براتون~✨
Hermit dog.
نمیدونم ماسکی که گفتی درست در اومد یا نه ولی خب😭😭 ° t.me/myweirdothoughtss #challenge
ببین...
منظورت چیه انقد قشنگه؟...
چرا انقد خوبه؟
منظورت چیه انقد قشنگه؟...
چرا انقد خوبه؟
❤2
Hermit dog.
نمیدونم ماسکی که گفتی درست در اومد یا نه ولی خب😭😭 ° t.me/myweirdothoughtss #challenge
به مناسبت زیبا بودن این همین الان هیولا تایپ میکنم براتان
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"سرهنگ ناصری نفسی عمیق میکشد:«پرونده حدودا یکساله فوق محرمانه،'"هیولای زمستان"'. حدود یه سال پیش وسط چهله زمستون، جسد یه مرد که و سرش پلاستیک کشیده شده بود و ضربات چاقو روی سینش به وضوح نمایان بود تو خونش پیدا شد. اثر انگشت قابل شناسایی نبود، اینکه کوچیک هم…
"چهار روز از دیدار با سرهنگ ناصری گذشته بود. کارآگاه جوان در حالی که به مدارک پرونده محمد قربانی نگاه میکرد، پشت سرش را از کلافگی میخاراند. صدای در به گوش میرسد. او به سمت در میرود:«دارم میام.» وقتی کارآگاه جوان در را باز میکند، با چهره جوان یک مرد در لباس سرباز مواجه میشود. سرباز به اون نگاه میکند:«آقای جواد رحیمی؟» کارآگاه سرش به علامت بله تکان داد. سرباز کیف دستی را که به همراه داشت بالا آورد:«سرهنگ ناصری گفتن اینو برسونم دست شما.» نفسی عمیق میکشد:«و تاکید کردن که محرمانه بمونه.» کارآگاه دوباره سرش را تکان میدهد:«میتونین روم حساب کنین.» و کیف را از دست سرباز میگیرد. سرباز سرش را به علامت خداحافظی تکان میدهد، کارآگاه در را میبندن و آهی میکشد:«قراره پرونده سختی باشه...»"
-apandics(part 4)
#mystory
#The_Winter_Monster
-apandics(part 4)
#mystory
#The_Winter_Monster
🍓2👾2🔥1🕊1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"چهار روز از دیدار با سرهنگ ناصری گذشته بود. کارآگاه جوان در حالی که به مدارک پرونده محمد قربانی نگاه میکرد، پشت سرش را از کلافگی میخاراند. صدای در به گوش میرسد. او به سمت در میرود:«دارم میام.» وقتی کارآگاه جوان در را باز میکند، با چهره جوان یک مرد در…
از اونجایی که پارت کوتاه یه و امشب رو مودشم پارت بعدیم میدم بهتون
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"چهار روز از دیدار با سرهنگ ناصری گذشته بود. کارآگاه جوان در حالی که به مدارک پرونده محمد قربانی نگاه میکرد، پشت سرش را از کلافگی میخاراند. صدای در به گوش میرسد. او به سمت در میرود:«دارم میام.» وقتی کارآگاه جوان در را باز میکند، با چهره جوان یک مرد در…
خیلی خوبهههههههه خوداااااااا😭😭😭❤
🍓2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"چهار روز از دیدار با سرهنگ ناصری گذشته بود. کارآگاه جوان در حالی که به مدارک پرونده محمد قربانی نگاه میکرد، پشت سرش را از کلافگی میخاراند. صدای در به گوش میرسد. او به سمت در میرود:«دارم میام.» وقتی کارآگاه جوان در را باز میکند، با چهره جوان یک مرد در…
"٣۶ قتل، ٣۶ عکس صحنه قتل، با فاصله زمانی الگو مانند بین قتل ها، اثر انگشت یک روح کوچک به همراه اطلاعات آن ٣۶ نفر. و نفر ٣۶ام، محمد قربانی، یک دانشجوی دانشگاه افسری. هیچ چیز عجیبی درمورد افراد وجود ندارد. آدم هایی با زندگی هایی عادی، و بی ربط به هم. یک جای کار ایراد دارد. کارآگاه نگاهی سرسری به کل پرونده انداخت، اندک مدارک را بررسی کرد اما هنوز هم کم بود. یک چیزی.. مشکل دارد. چشمهایش را با یک دست مالش میدهد و به ساعت نگاه میکند. ١٢:٣٧، از نیمه شب گذشته است. کارآگاه جواد آهی میکشد و بلند میشود:«فردا باید برم محل های قتل رو به بررسی کوچیک بکنم.» او تصمیم گرفت استراحت کند تا فردا بتواند با قدرت حل پرونده را شروع کند."
-apandics(part 5)
#mystory
#The_Winter_Monster
-apandics(part 5)
#mystory
#The_Winter_Monster
👾2🔥1🕊1🍓1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خیلی خوبهههههههه خوداااااااا😭😭😭❤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بچا محمد قربانی
قربانی واقعا فامیلی محمده💀🗿
جدا از اینکه مقتول و قربانی بوده-
قربانی واقعا فامیلی محمده💀🗿
جدا از اینکه مقتول و قربانی بوده-
👍1