𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
....پس نوش جان کردن سوسیس و تخم مرغ پشت اپن، دخترک مزه جدیدی را تست کرده بود: تندی. دیوید سس تند را روی سوسیسی که چاشنی فلفل هندی داشت، به دخترک داده بود و تا چند دقیقه ای به چهره دخترک که سعی داشت دهان درحال آتش گرفتنش را آرام کند، خندیده بود. خوردنشان…
....دیوید درحالی که دخترک را در حولهی بزرگ پتومانندی پیچانده و روی تخت نشانده بود، در کمدش جست و جو میکرد. لباسی مناسب برای آدمی کوچک مثل دخترک نداشت. ایستاد و پس کله اش را خاراند. کلافه بود و نمیدانست چه کند. اتاق خواب شلخته شده بود و گوشه گوشهی اتاق لباس ریخته بود. دخترک که کلافه و بی حوصله به نظر میرسید، بلند گفت:"لباسای خودمو بده بپوشم." نگاه دیوید سمت دخترک چرخید. چهرهاش جدی شد و اخمی روی ابروهایش جا خوش کرد:"اصلا راه نداره بزارم با اون تیکه پارچهی بوگندو اینور اونور بگردی." دوباره شروع به گشتن کرد.
در نهایت، کوچکترین سایز تیشرتی که داشت را درآورد و همراه شورتکی که هنوز تیکت مغازه به آن وصل بود، آن را به دخترک داد. ابروی دخترک تا خورد. به لباس ها نگاه کرد و چهرهاش ترک خورد. زبانش از سلیقه عجیب این مرد قاصر بود. یک تیشرت زرد با شورتک سفید که پر از ستاره های درخشنده بود و بخاطر مهره های تزئینی روی ستارگان، چشم را اذیت میکرد. دیوید با شرمساری گفت:"شرمنده، کوچیک تر از این نداشتم. فردا میرم برات لباس میگیرم ولی فعلا با اینا تا کن تا بعدا." و بعد، با دیدن چشمان آبی دخترک که دوباره در حال درخشیدن بودند، از اتاق به بیرون جهید.
بعد از دردسر های پوشیدن لباس و خشک کردنی موی همچون برف سفید دخترک، وقت خواب بود. دیوید تشکی آورد و کنار تخت روی زمین انداخت. دخترک، تایی به ابرویش داد و سرش را کج کرد. پرسید:"چکار میکنی؟" دیوید که تازه زیر پتو جا خوش کرده بود، پاسخ داد:"میخوام بخوابم دیگه. تو هم برو رو تخت بخواب بچه."
-...خواب؟......
+بله،خوابـ....
دیوید به دخترک زل زد. اوه خدای بزرگ! با افسوسی خود را از تشک گرم و راحتش جدا کرد و بلند شد. دخترک را بغل کرد و روی تخت خواباند، سپس پتو را روی دخترک کشید و خودش دوباره زیر پتوی روی تشک خزید. دخترک پلکی زد و به سقف خیره شد. دوباره نشست و به دیوید خیره شد. دیوید که نگاه سوراخ کننده دخترک را حس کرد، پرسید:"چیزی میخوای؟" پس از لحظه ای سکوت، دخترک پاسخ داد:"الان چکار کنم؟" دیوید در دلش ناله ای سر داد و بعد جواب دخترک را با لطافت پدرانه ای داد:"چشماتو میبندی و ذهنتو خالی میکنی. بعدش میخوابی."
دخترک با سر تایید کرد. دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. افکار عجیب و غریبی ذهنش را شلوغ کرده بودند. دوباره نشست و به دیوید خیره شد. تا دهانش را باز کرد تا سوالی بپرسد، صدای خروپف دیوید در اتاق پیچید و باعث شد دخترک یکه بخورد. بدون حرفی، دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. خمیازه ای کشید. بدن کوچکش آنجا روی تخت فرو رفته بود، ذهنش اما، در جای دیگری سیر میکرد......
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
در نهایت، کوچکترین سایز تیشرتی که داشت را درآورد و همراه شورتکی که هنوز تیکت مغازه به آن وصل بود، آن را به دخترک داد. ابروی دخترک تا خورد. به لباس ها نگاه کرد و چهرهاش ترک خورد. زبانش از سلیقه عجیب این مرد قاصر بود. یک تیشرت زرد با شورتک سفید که پر از ستاره های درخشنده بود و بخاطر مهره های تزئینی روی ستارگان، چشم را اذیت میکرد. دیوید با شرمساری گفت:"شرمنده، کوچیک تر از این نداشتم. فردا میرم برات لباس میگیرم ولی فعلا با اینا تا کن تا بعدا." و بعد، با دیدن چشمان آبی دخترک که دوباره در حال درخشیدن بودند، از اتاق به بیرون جهید.
بعد از دردسر های پوشیدن لباس و خشک کردنی موی همچون برف سفید دخترک، وقت خواب بود. دیوید تشکی آورد و کنار تخت روی زمین انداخت. دخترک، تایی به ابرویش داد و سرش را کج کرد. پرسید:"چکار میکنی؟" دیوید که تازه زیر پتو جا خوش کرده بود، پاسخ داد:"میخوام بخوابم دیگه. تو هم برو رو تخت بخواب بچه."
-...خواب؟......
+بله،خوابـ....
دیوید به دخترک زل زد. اوه خدای بزرگ! با افسوسی خود را از تشک گرم و راحتش جدا کرد و بلند شد. دخترک را بغل کرد و روی تخت خواباند، سپس پتو را روی دخترک کشید و خودش دوباره زیر پتوی روی تشک خزید. دخترک پلکی زد و به سقف خیره شد. دوباره نشست و به دیوید خیره شد. دیوید که نگاه سوراخ کننده دخترک را حس کرد، پرسید:"چیزی میخوای؟" پس از لحظه ای سکوت، دخترک پاسخ داد:"الان چکار کنم؟" دیوید در دلش ناله ای سر داد و بعد جواب دخترک را با لطافت پدرانه ای داد:"چشماتو میبندی و ذهنتو خالی میکنی. بعدش میخوابی."
دخترک با سر تایید کرد. دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. افکار عجیب و غریبی ذهنش را شلوغ کرده بودند. دوباره نشست و به دیوید خیره شد. تا دهانش را باز کرد تا سوالی بپرسد، صدای خروپف دیوید در اتاق پیچید و باعث شد دخترک یکه بخورد. بدون حرفی، دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. خمیازه ای کشید. بدن کوچکش آنجا روی تخت فرو رفته بود، ذهنش اما، در جای دیگری سیر میکرد......
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
🔥3👾1
اگه پارت امشب به دلتون ننشست مشکلی نداره
ذهنم مناسب نبوده
پارتو نوشتم که قولم خراب نکرده باشم
بسته به حالم ممکنه دست توش ببرم و تغییرش بدم ولی باید ببینم چی میشه
ذهنم مناسب نبوده
پارتو نوشتم که قولم خراب نکرده باشم
بسته به حالم ممکنه دست توش ببرم و تغییرش بدم ولی باید ببینم چی میشه
👌2